پاکدینی ـ احمد کسروی
7.69K subscribers
8.62K photos
485 videos
2.28K files
1.76K links
🔔 برای پاسخ شکیبا باشید.

کتابخانه پاکدینی
@Kasravi_Ahmad

تاریخ مشروطه ایران
@Tarikhe_Mashruteye_Iran

اینستاگرام
instagram.com/pakdini.info

کتاب سودمند
@KetabSudmand

یوتیوب
youtube.com/@pakdini
Download Telegram
شیخ ح. لبخند زنان گفت : به؟ عجب فرمایشی؟ چه لازم است خودم را پابند یك زن كنم و عمری را با یك زن بسر برم ، از آن گذشته خرجم هم زیاد می‌شود. حالا در مدرسه حجره دارم. باور كن بهتر از زن‌داران خوش می‌گذرانم. بیشتر شبهای هفته و غالباً شبهای جمعه را دلبری صیغه و شب تا بصبح در بغل او خفته صبح هم مبلغ خیلی جزیی‌ می‌دهم و تمام می‌شود. دیگر نه نانی می‌خواهد و نه آبی نه رختی نه منزلی. بچه‌دار هم نمی‌شود كه درد داشته باشد ، اگر هم از او خوشم نیامد بار دیگر صیغه‌اش نمی‌كنم. اصلاً از میان كارهای ملایی‌ روضه‌خوانی و واعظی را هم برای نزدیكی بزنان دوست می‌دارم.

این سخنان را چنان با گشاده‌رویی و سربلندی می‌گفت كه گویی كار سودمندی را برای توده ‌انجام داده و یا اختراعی كرده‌است.
دیدم بدتر شد بقول معروف آمدیم زیرابرویش را برداریم كورش كردیم. شیخك نچنان آلوده و دربند خوشگذرانی و شكم‌پرستی است كه براه آید. كنون كه رازهایش را بیرون ریخته و آشكارا باورها و خواست خود را از آخوندی بازنموده ، و راز ملایی را آفتابی كرده ، دیگر گفتگو با او سودی ندارد و نتیجه نمی‌دهد. رهایش كردم.

این شیخ تا بامروز هم مانند دیگر همكاران خود بخوشگذرانی و مفتخوری مشغول است و بر توده‌است كه ‌اینها را نیك بشناسد و بگفته‌ی شیخ (گاو و خر نباشد).

آری ، پول می‌دهند ، احترام می‌گذارند ، فرمان می‌برند ، دست و پا می‌بوسند ، كفش جفت می‌كنند ، باز هم (گاو و خر) خوانده می‌شوند. از این بدبختی و سیه‌روزی بالاتر چه؟؟؟.
🔶 «بدبختی توده و ریشه‌ی آن»

🔸 یک پیام و پاسخ آن (تکه‌ی یک از یک)


شرحی را که در شماره‌ی 209 پرچم زیر عنوان «گفتگو با بهائیان» بچاپ رسانیدم (1) مایه‌ی دل‌آزردگی برخی از بهائیان تهران گردیده و با زبان یکی از یاران «باوفا» چنین پیامی فرستاده‌اند : «شما که دعوای صلح کل می‌کنید بهر چه بما می‌تازید؟!. اگر منیر دیوان نتوانسته پاسخی به پرسش شما دهد ما حاضریم پاسخ دهیم. شما بخانه‌ی ما بیایید و ما نیز دانشمندان خود را می‌خوانیم تا با شما گفتگو کنند» این پیامیست که فرستاده‌اند.

می‌گویم : آن شرحهایی که زیر عنوان «چرا از عدلیه بیرون آمدم؟..» در شماره‌های پرچم بچاپ می‌رسد تاریخچه‌ی زندگانی منست که چند سال پیش یادداشت کرده و نمی‌خواستم در زندگیم بچاپ رسد. ولی یک علتی مرا بچاپ آن واداشت ، آن یک تکه نیز در آن میان بچاپ رسیده.

هرچه هست ما را با بهائیان یا با دسته‌ی دیگری دشمنی نیست و هرگز نمی‌خواهیم بناسزا دلی را بشکنیم و بیازاریم. ما هرچه می‌کنیم بنام دلسوزی بجهانیان است. ما می‌گوییم : همه‌ی جهانیان باید بیک دین آیند. دین در نزد ما شناختن معنی درست جهان و زندگانی و زیستن از روی آیین بخردانه است ، و این نه چیزیست که گوناگون باشد. راستیها در همه جا یکیست.

این یکی از خواستهای بزرگ ماست و برای رسیدن باین خواست ناگزیریم با همه‌ی کیشهای گوناگون و دیگر گمراهیها نبرد کنیم و به هر کدام ایرادهایی که می‌داریم بنویسیم تا به خردها تکانی دهیم و به نتیجه‌ای که خواستاریم برسیم. آن ایرادها که بصوفیگری یا به بهائیگری یا به خراباتیگری یا بمادّیگری یا بفلسفه‌ی یونان یا بکیشهای پراکنده می‌گیریم از این راهست نه از روی دشمنی یا بدخواهی. ما این ایرادها را می‌گیریم و پیروان آنها یا باید پاسخی بادلیل بایراد بدهند و یا بنام راستی‌پژوهی بما پیوندند. از آقایان بهائی نیز همین را چشم می‌داریم.

اینکه مرا به نشست خوانده‌اید من بخانه‌ی کسی نمی‌روم ولی درِ خانه‌ام بروی هر کسی باز است. از آنسوی به نشست چه نیاز است؟.. یک پرسش من کرده‌ام و شما نیز پاسخش را (اگر دارید) بفرستید و ما با خشنودی در پرچم بچاپ می‌رسانیم.

این را در اینجا می‌نویسم : دو سال پیش یک مردی از شما بنزد من آمد و چنین گفت : «من از خوانندگان پیمانم ولی می‌خواهم امشب یک پرسش کنم ، و آن اینکه شما می‌نویسید کسی که پیش افتاده و در زمینه‌ای کوشش کرده دیگران نباید در همان زمینه بکوششهای دیگری پردازند ، بلکه بآن کوشنده یاوری نمایند و بکار او پیشرفت دهند. این را بارها می‌نویسید ، و من می‌پرسم پس چرا خودتان آن را بکار نمی‌بندید؟!. این سخنانی که شما می‌نویسید بهاءالله پیش از شما گفته است ، پس چرا خود شما آن نمی‌کنید که دین بهائی را رواج دهید و کوششهای بهاءالله را به نتیجه رسانید؟!». من چون دیدم مرد بادانش و فهمی است چنین گفتم : اگر این راستست که هرچه من می‌گویم بهاءالله پیش از من گفته است حق با شماست و من بایستی بجای این کوششها بیاری از بهائیگری پردازم ، ولی باید دید چنان چیزی راستست؟!.

سپس شرح دادم که گمراهی بزرگ امروزی مادّیگریست. دانشهای طبیعی با فلسفه‌ی مادّی دست بهم داده ثابت می‌کنند که جهان آفرینش جز این دستگاه سَتَرسای[محسوس] مادّی نیست و در پشت سر این هیچ چیزی نمی‌باشد و اینست دانشمندان اروپا و آمریکا به خدا و روان و خرد و زندگانی جهان دیگر باور ندارند ، و گذشته از این زندگی را جز نبردی درمیان زندگان نمی‌شمارند و در نتیجه‌ی ‌اینست که هر کشوری می‌کوشد بدیگران برتری جوید و آنها را زیردست خود گرداند. این بزرگترین گمراهیست که جهان بخود دیده و شما چون پیمان را خوانده‌اید نیک می‌دانید که ما چه نبردهایی با این گمراهی نموده‌ایم و می‌نماییم و من چه پاسخهایی بفلسفه‌ی مادّی داده‌ام ، و شما بگویید که بهاءالله در این باره چه نوشته است؟! چیزهای دیگر بکنار ، تنها درباره‌ی خرد چه نوشته‌ای از بهاءالله یا از جانشینان او در دست است؟!. دانشهای کنونی خرد را بمعنایی که ما می‌گوییم منکرند ، در حالی که اگر خرد نباشد همه‌ی دینها از بنیاد برافتاده ، زیرا عنوان همه‌ی آنها استناد به خرد است ، از اینرو من می‌پرسم آیا درباره‌ی خرد و رد دلایل فلسفه‌ی مادّی چه نوشته‌ای از پیشوایان دین بهائی درمیانست؟!..

برخی پرسشهای دیگری نیز کردم که نیازی به نوشتن آنها در اینجا نیست و پاسخ را به نشست دیگر واگزاردم. در نشست دیگر آن مرد باخرد آمد و چنین گفت : «من خَستُوانم[=معترفم] که دین بهاء برای امروز سودی ندارد و نمی‌تواند جلو گمراهیها را بگیرد» و اکنون همان مرد از هواداران پیمان و پرچم می‌باشد. همچنین کسانی از جوانانِ دانشمند در مراغه و تهران و آمل و اهواز از بهائیگری روگردانیده و بما پیوسته‌اند.


👇
اینها را می‌نویسم تا شما بدانید که پیشرفت ما جز از راه دلیل و منطق نیست و خواستی جز نشر حقایق نداریم و اینست همیشه نتیجه برمی‌داریم و بیاری خدا همه‌ی پاکدلان و بخردان بما خواهند گرایید.


پابرگی :
1ـ این بخشی از کتاب «زندگانی من» می‌باشد که آن روزها تازه در پرچم زیر عنوان «داستان بیرون آمدن من از عدلیه» گفتار بگفتار بیرون می‌آمد. در کتاب «زندگانی من» این در گفتار «22ـ گفتگوهایی که با بهائیان می‌داشتیم» آمده است.


.
🔶 «اکنون و آینده ما راست» (بخش دوم : آهنگهای بدخواهانه)

🔸 2ـ تیشه‌های سیاست (تکه‌ی یک از دو)

یکی از تیشه‌های سیاست «پراکنده‌دینی» است. با این تیشه بنیادهای بس استواری برافکنده شده و در شومی آن این بس که سیاستگران غرب همیشه آن را بیشتر از دیگر ابزارها بکار می‌برند.

امروز یکی از گرفتاریهای ایران راههای جدا جدایی است که بروی ایرانیان باز کرده و پراکندگی [=تفرقه] درمیان آنان پدید آورده‌اند. نمی‌گوییم : این گرفتاری را اروپاییان تهیه دیده‌اند. می‌گوییم : آنان از این پراکندگیها فایده برده همیشه بترویج آن کوشیده‌اند.

تاریخ ایران از آغاز پادشاهی قاجاریان در دست ماست و نیک می‌دانیم که در آن زمانهای ناتوانی دولت ، کارکنان سیاسی انگلیس و روس که در ایران دخالت در کارهای این مملکت می‌نمودند بیشتر رابطه‌ی ایشان با دسته‌های کوچکی بود که از کیش رسمی ایران برکنار و از توده‌ی ایرانیان دل‌آزرده و بیزار بودند. چه این کسان در سایه‌ی کینه‌ای که از ایرانیان در دل خود داشتند بآسانی آلت دست بیگانگان گردیده و بآسانی زیر بار هرگونه خیانتکاری می‌رفتند.

همچنین می‌دانیم که بدعتهای دینی که در قرنهای آخر در ایران پدید آمده سیاستگران روس و انگلیس پشتیبانی از آنها دریغ نداشته‌اند بلکه تا توانسته‌اند ترویج و تشویق کرده‌اند.

در این باره سخن فراوان است و می‌توان گفت که بیشتر شرقشناسان که ما آنها را از شمار دانشمندان بیغرض می‌گیریم خود کارکنان سیاسی اروپا بوده‌اند و همیشه برای فتنه‌انگیزی میانه‌ی شرقیان و ترویج زشتکاریها در سراسر شرق می‌کوشیده‌اند و اینست که همیشه بموضوعهایی دست زده‌اند که نتیجه‌ی آنها رواج بدعتهای دینی و افزایش پراکندگی در میان شرقیان بوده.

اگر چنان غرضی در کار نیست بیک دانشمند پاریسی چه که سالها رنج برده جستجو از تاریخچه‌ی زندگانی حسینِ منصور حلاج کند؟! اینهمه گفتگو از زردشت ، پیغمبر چند هزار ساله‌ی ایران و از گاتها و یشتهای او برای چیست؟! تا این اندازه بداستان باطنیان (1) پرداختن و کتابهای آنان را زنده گردانیدن برای اروپاییان چه سودی دارد؟!

آیا براستی رباعیهای خیام آن ارج و بها را دارد که شرقشناسان می‌گویند؟! آیا در این رباعیها یک فلسفه‌ی خردپسندی یاد داده شده؟!

ما اصرار نداریم که همه‌ی این شرقشناسان کارکنان سیاسی اروپا بوده‌اند ولی یقین داریم که در دنبال کردن این موضوعها جز بدخواهی بر شرقیان بویژه بر مسلمانان منظور دیگری نداشته‌اند! (2)


به هر حال ما از گذشته چشم پوشیده از امروز سخن می‌رانیم : چنانکه در جای دیگری گفته‌ایم هر کشوری حکم خاندانی را دارد و مردمی که در یک کشور زندگی می‌نمایند اعضای آن خاندان شمرده می‌شوند و خود پیداست که برای یک خاندانی بدترین آسیب است که هر یک از اعضای آن هوای دیگری در سر داشته و با دیگران راه رنجش و دشمنی پیماید.


پابرگیها :
1ـ باطنیان بنامهای گوناگون شناخته می‌شوند از جمله : اسماعیلیان ، قَرمَطیان ، فاطمیان ، دُروزیان
2ـ بزبان دیگر می‌توان گفت : آنها که بزمینه‌های زیانمند برای شرقیان پرداخته‌اند یا دشمن حرفه‌ای شرقیان بودند یا آماتور!


.
🔶 دفتر «در پیرامون شعر و صوفیگری»

🔸 بدآموزیهای خیام (تکه‌ی دو از چهار)


کسی که دانش و خرد در نزد وی بدینسان بی‌ارج و بها باشد چه سزاست که بنام دانشمند و خردمند شناخته گردد؟. پیداست ارج هر دانشمندی باندازه‌ی هنرپروری و دانش‌پژوهی اوست و از اینجاست که در کام دانشوران ارجمند لذتی بالاتر از این لذت دانش‌آموزی نباشد چنانکه دانشمند پاکدلی گوید :

لذات دنیوی همه هیچست نزد من در خاطر از تغیر آن هیچ ترس نیست
روز تنعم و شب عیش و طرب مرا غیر از شب مطالعه و روز درس نیست

مرا شگفتی فزاید که این مرد پستنهاد با آنهمه کوتاه‌خردی خود ، خویشتن را در جهان دیگری پنداشته و بدستگاه آفرینش که همچون چشم و خط و خال و ابرو هر چیزش بجای خویش نیکوست ـ با دیده‌ی ریشخند می‌نگرد و آرزو دارد که بر فلک دست یافته و آن را زیر و رو کند و از نو فلک دیگری بدلخواه خود بسازد و در این زمینه‌ها چرندهایی می‌بافد که بسرسام بیشتر می‌ماند تا بسخن خردمندانه.

گر بر فلکم دست بُدی چون یزدان برداشتمی من این فلک را ز میان
از نو فلک دگر چنان ساختمی کازاده بکام دل رسیدی آسان

دارنده چو ترکیب طبایع آراست باز از چه سبب فکندش اندر کم و کاست
گر نیک آمد شکستن از بهر چه بود ور نیک نیامد این صور عیب که راست؟

ای بیخبران جسم مجسم هیچست وین طارم نُه سپهر ارقم هیچست
خوش باش که در نشیمن کون و فساد وابسته‌ی یک دمیم و آنهم هیچست

چون نیست ز هرچه هست جز باد بدست چون نیست ز هرچه نیست نقصان و شکست
انگار که هرچه هست در عالم نیست پندار که هرچه نیست در عالم هست
نیست را هست پنداشتن و هست را نیست انگاشتن چه معنی دارد؟!
آیا این سخن خردپسند است؟ چه خوش سروده آنکه سروده :
چیزی که هست هست ، نه کم می‌شود نه بیش
و آن خود که نیست نیست چو سیمرغ و کیمیاست


.
امروز چه باید کرد؟.pdf
1.8 MB
🔶 امروز چه باید کرد؟

🖌 احمد کسروی

🔍 چهار نیاز بنیادی توده‌ی ایرانی یا «بایدهایی» که همچنان اهمیت خود را دارد. دیگر سرفصلهای اصلی یک برنامه‌ی کاری برای کشور.

📊 شمار ساتها : 51

بازپسین پراکنش : بهمن‌ماه 1398

🔷 کتابخانه‌ی پاکدینی

🔸 این کتاب از سوی «باهَماد پاکدینان» و بدست «کوشاد تلگرام» پراکنده میگردد.
🔶 «بدبختی توده و ریشه‌ی آن»

🔸 تلگراف از مراغه یا پاسخ یک کس بیفرهنگ (تکه‌ی یک از یک)


نامه‌ی دانشوران کپیه پرچم از قبولی نامه‌هایی که مایه و پایه‌اش فحش ، یاوه ، زورگویی است بیزارم شکسته باد دهانی که به پاکی ناسزا گوید.
ضیایی

پرچم : این تلگراف را بخواهش برخی از یاران تهران بچاپ می‌رسانیم و مقصود آنست که این بیفرهنگان پستنهاد که خود را بجلو ما انداخته‌اند و بیخردانه می‌خواهند با سخنان زشت خود ما را از پیشرفت بازدارند بفهمند که هستند مردان نیکنهاد بسیاری که از این پستیهای آنان بیزارند و بهنگام خود سزای آن پستیها را در دامنهاشان خواهند گزاشت. وگرنه ما دوست می‌داریم که کمترین یادی از آن بیفرهنگان که بتازگی فزونی یافته‌اند نکنیم و آنان را بحال خودشان گزاریم تا هنگامی که سزاشان یابند. و چون برخی از یاران دلتنگی از این پستیها می‌نمایند و گاهی تاب نیاورده دست بکیفر باز می‌کنند (چنانکه دیروز یکی از آنان به یک جوانک ناپاکی کیفر بسزایی داده) این برای کاستن از دلتنگی ایشانست که می‌خواهم چند جمله‌ای بنویسم :

نخست : آن کسانی که چه در تهران و چه در تبریز و چه در شیراز و چه در دیگر جاها زبان بسخنان ناپاک باز می‌کنند اگر نیک سنجید جز این نتوانستندی کرد. زیرا آنان که می‌شنوند که ما به یک رشته سخنانی برخاسته‌ایم یا بایستی فهم و خرد درستی داشته این گفتگوهای ما را بپذیرند و در کوشش با ما همراهی نمایند که ندارند ، و یا بایستی جُربزه‌ی گویندگی و نویسندگی داشته بپاسخهایی اگرچه از روی مغالطه باشد بپردازند که ندارند ، و یا بایستی بهره‌ای از شرافت داشته بخاموشی گرایند که ندارند و اینست هیچ کاری نتوانسته زبان بزشتگویی باز می‌کنند و الواطی خود را بهمه نشان می‌دهند.

دوم : بگفته‌ی آقای محیط ما از روز نخست که باین راه برخاستیم می‌دانستیم که در این توده چه آلودگیهایی هست. می‌دانستیم که یک دسته از الواط افزارکارشان دشنام خواهد بود. ولی آیا می‌توانستیم بهمین دستاویز از کوشش بازایستیم؟ می‌توانستیم از ترس بدزبانی یک گروهِ بیفرهنگ از یک کار بسیار ورجاوندِ[=مقدس] بزرگی بازمانیم؟!.

سوم : کسانی می‌گویند : در پرچم پاسخ نویسید. می‌گویم مگر ما می‌توانیم باین نادانان پردازیم و از راه خود بازمانیم؟! ما اگر باینها پاسخ نویسیم خود و خوانندگان را سرگرم آن گفتگو گردانیده از مقصود دورشان ساخته‌ایم. ما به هیچ پاسخی نباید پردازیم اگر گاهی کسانی از یاران همچون آقای ضیاء‌مقدم (در تلگراف بالایی) بیزاری آشکار کنند و یا همچون آقای جلال‌الدین جزایری (در پاسخی که بیاوه‌گوییهای بهمنی داده و در روزنامه‌ی استوار بچاپ رسیده) پاسخی نویسند زیانی ندارد و من اینک فرصت را از دست نداده بآقای جزایری و آقای مقدم سپاس می‌گزارم.

چهارم : این خود نشانی از درماندگی این توده است که نُه سالست ما باین کوشش برخاسته‌ایم و در این دیرگاه به هر زمینه‌ای از مسائل زندگانی (از دین و آیین زندگانی و دانشها و روان و خرد و مانند اینها) درآمده ، و با هر یکی از گمراهیها (از فلسفه و شعر و کیشهای گوناگون و صوفیگری و خراباتیگری و مانند اینها) پرداخته ، و در همگی اینها شیوه‌ی خود را این قرار داده‌ایم که موضوع را با روشنترین زبانی شرح کنیم و سپس دانسته‌ی خود را با دلیلهایی ساده و آسان بنویسیم و در این نه سال شاید بیش از چند بار رخ نداده که کسی با سخن و دلیل بجلو ما بیاید و هر زمان که چنان کسی پیدا شده من خشنودی نشان داده‌ام و آن را فرصت شمرده‌ام که بگفتگو پردازم (یکی از این کسان آقای منوچهر عدل است که گذشته از آنکه گفتاری بنزد ما فرستاده شرحی نیز در اختر شمال نوشته که ما بسیار خشنودیم و من پاسخهایی خواهم نوشت) دیگران همگی یا‌ هایهوی می‌کنند و یا زبان ببدگویی باز می‌نمایند ، اینست حال این توده‌ی بدبخت درمانده.

ما باید از اینها بجای رنجش و دلتنگی نتیجه‌ی بهتر دیگری بگیریم و آن اینکه بدانیم این کسان تباه گردیده‌اند و بدانیم که این توده بسیار بیچاره گردیده و بدانیم که باید کوشش بسیار کنیم تا این آلودگیها را از میان برداریم. این داستان را برای گواهی نوشته سخن را بپایان می‌رسانم : در هفت سال پیش که من تازه گفتارهایی درباره‌ی فلسفه‌ی یونان می‌نوشتم و کسانی‌ هایهوی می‌کردند روزی یکی از آشنایان که من او را دانشمند می‌شماردم در خیابان بمن رسیده چنین گفت : «من شما را بسیار دوست می‌دارم ولی آنچه را که درباره‌ی فلسفه نوشته‌اید نمی‌توانم پذیرفت». من گفتم : آنچه ما درباره‌ی فلسفه نوشته‌ایم نه چیزیست که کسی نپذیرد. گفت : من هنوز نخوانده ام و نمی‌دانم چه نوشته‌اید.


👇
من از این گفته‌ی او سخت در شگفت شدم ولی سپس بخود آمده دیدم این سخن دلیل آنست که این مرد که من او را دانشمند می‌دانستم فهم و خردش را باخته است و من بجای شگفتی نمودن باید ماهیت او را بشناسم و دیگر ارزشی باو ندهم و همین رفتار را کردم که دیگر با او آمیزش نمی‌نمودم و چون دو سال پیش بدرود زندگی گفته نامش را نمی‌برم.

مقصودم اینست که ما باید بجای دلتنگی باین حقایق پی بریم و تکلیف خود را هرچه بهتر و روشنتر بدانیم. آن سخنانی که آنها می‌نویسند از حیث دشنامی هیچ معنایی یا اثری ندارد ولی ما باید بفهمیم و بدانیم در توده چه آلودگی‌هایی هست و بدانیم که باید کوششهای بیشتر از این کنیم تا این ناپاکیها را از میان برداریم. دیروز در روزنامه‌ای دیدم که می‌نویسد مرا باین کوششها «جنون شهرت‌طلبی» واداشته. با خود گفتم یک مرد نادان درمانده‌ای که حاضر شود نوشته‌های مرا نخوانده و نفهمیده و نیندیشیده و از خواست من و یارانم آگاهی نیافته داوری کند بهتر از این چه تواند نوشت؟! بجای رنجش از سخنان پوچ او به بیچارگی و درماندگیش بخشایش آوردم.


.
🔶 «اکنون و آینده ما راست» (بخش دوم : آهنگهای بدخواهانه)

🔸 2ـ تیشه‌های سیاست (تکه‌ی دو از دو)

مردم یک کشوری تا یکدل و یکزبان نباشند نمی‌توان آینده‌ی درخشانی برای آنان امیدوار بود.

در یک کشوری همینکه دوتیرگی پیدا گردید اگر هر دو تیره نیرومند است با هم پیکار و زد و خورد می‌نمایند و اگر یک تیره چیره و دیگری زبون است این تیره‌ی زبون آلت دست بیگانگان می‌گردد. (1)

باید ایرانیان یکی از آرزوهای بزرگ خود گردانند که در ایران این بساط پراکنده‌دینی بهم خورده صوفیگری (2) و علی‌اللهیگری و اسماعیلیگری و بهائیگری و هرچه از اینگونه است از میان برداشته شود.

دین ساده‌تر از آنست که باینهمه کشاکش نیازی باشد. اینها همه نتیجه‌ی نادانی گذشتگان است و امروز باید چاره برای آنها اندیشیده شود.

اینها لکه‌های ننگی بر جامه‌ی هوش و خرد ایرانیان است که تا اینها هست دشمنان ایران بآسانی می‌توانند بر هوش و دانش ایرانیان طعنه زده و آن نادانیها و گمراهی را بگواهی بیاورند. پس باید هرچه زودتر ریشه‌ی آن نادانیها را کند.

نمی‌گویم : با درشتی و آزار. می‌گویم : با پند و اندرز و بنام غیرت ایرانیگری.

کسانی که دچار این گمراهیها شده‌اند بیشتر ایشان ساده‌دل و پاکدرونند که اگر با زبان پند با آنان گفتگو شده زیان آن پراکندگیها باز کرده شود بآسانی از آن راه گمراهی بازمی‌گردند.

بیشتر آنان از میوه‌ی کار خود ناآگاهند و نمی‌دانند که چه تیشه‌هایی بر ریشه‌ی آبروی ایران می‌زنند و با چه لکه‌های ننگی دامن شهرت و سرفرازی این سرزمین کهن را آلوده می‌گردانند. از اینجاست که اگر از راستیها آگاهی یابند بزودی از اسب لجاجت پایین آمده جبران گذشته را می‌نمایند. مگر آنان که در لجنزار نادانی پاک فرورفته‌اند و راه نجاتی برای آنان باز نمانده. ...

بیاری خدا امروز ایرانیان نیرو گرفته و ما برای این کشورِ بنامِ باستان آینده‌ی درخشان دیگری را امیدواریم : «ایران چراغ آسیا و آسیا چراغ سراسر گیتی خواهد بود» ولی باید آسوده ننشست [و] باین آلودگیهای درون ایران چاره اندیشید.


پابرگیها :
1ـ برای خوانندگانِ آگاه دشوار نیست یکی دو گواه برای این سخن بیابند.
2ـ مقصود ما از صوفیگری که نکوهش می‌کنیم پندارهای صوفیان است از وحدت وجود و رسیدن بخدا و مانند آنها. اخلاق صوفیان از درویشی و فروتنی و از خودگذشتگی و مانند اینها از این نکوهشهای ما بیرون است. (پ)


.
🔸 سخنان بیاد سپردنی

🖌 احمد کسروی
🔶 دفتر «در پیرامون شعر و صوفیگری»

🔸 بدآموزیهای خیام (تکه‌ی سه از چهار)


کوتاه سخن ـ خیام هیچ‌گونه دلبستگی به آیین و دانش و خرد نداشته و هنری جز تردامنی و باده‌گساری از خود پدیدار نساخته است و اینک در این ترانه‌‌ خویشتن را چنانکه هست می‌ستاید و باید گفت داد حقگویی را درباره‌ی خود داده است :

نه لایق مسجدم نه درخورد کنشت ایزد داند گل مرا از چه سرشت
چون کافر درویشم و چون قحبه‌ زشت نه دین و نه دنیا و نه امید بهشت

نشاید فریفته‌ی آن شد که کسانی در غرب بهواداری خیام برخاسته و او را از دل و جان می‌ستایند. این خود نشان کج‌اندیشی و آوند (1) پستنهادی غربیان است که هر کجا کج‌اندیش یا بدآموزی را سراغ می‌گیرند بر وی گراییده و بلندآوازه‌اش می‌کنند و از هر راهی که باشد بروایی اندیشه‌های او می‌کوشند!

آیا براستی ترانه‌های خیام و شعرهای « ابوالعلاء معری» آنهمه ارج و بها دارد که شرقشناسان می‌گویند؟! و یا شایسته‌ی اینهمه ستایش است که غربیان می‌نمایند؟! غربیان هرچه می‌گویند بگویند بفرموده‌ی عیسا (ع) درخت را از میوه‌اش باید شناخت و بفرموده‌ی آقای کسروی نیک و بد هر چیز را در ترازوی سود و زیان جهان باید سنجید. روایی ترانه‌های خیام و شعرهای ابوالعلای معری در شرق بجز ناروایی آیین مردمی و نکوکرداری چه باری داده است؟ میخوارگی و تردامنی که در آیین شرقیان از نکوهیده‌ترین زشتکاریها بشمار بوده در نتیجه‌ی بدآموزیهای این رند لاابالی رواج آنها در شرق هرچه افزونتر گردیده است و کسی چه داند که غربیان آزمند و مال اندوز از روایی دادن ترانه‌های این شاعر باده‌پرست آن نتیجه را نخواسته‌اند که کارخانه‌های شراب‌کش خود را بکار اندازند و از این راه کیسه‌ی شرقیان را از زر و سیم تهی کرده و کاسه‌شان را از باده پر سازند؟

چنانکه گفتیم و دلیلهایی بر گفته‌های خود آوردیم : خیام هیچگونه دلبستگی به آیین و دستورهای آسمانی نداشته است. با اینحال برای اینکه پرده بروی نابکاریهای خود بکشد گاهی دست بر دامن دینداری زده آمرزش و لطف خداوندی را دستاویز همه گونه بدکرداری می‌سازد و در این باره چندان راه افراط را می‌پیماید که قهر و غضب و بازخواست خداوندگاری را بیکبارگی فراموش کرده و اعتدال بیم و امید را ـ که بزرگان دین صلاح توده‌ی انبوه را در آن دیده‌اند ـ بهم می‌زند :

پیری دیدم بخواب مستی خفته وز گرد شعور خانه‌ی شک رفته
می خورده و مست خفته و آشفته «الله لطیف بعباده» گفته

پابرگی :
1ـ نویسنده این واژه را به معنی «دلیل» گرفته.


.
بدبختی توده و ریشه‌ی آن 11.pdf
308 KB
🔸 بدبختی توده و ریشه‌ی آن

🖌 احمد کسروی

🔹 یکی از گمراهیها صوفیگریست
🔹 خود نمی‌کوشند و بکوشش دیگران نیز رشک می‌برند
🔹 سازمان پرورش افکار لازم است
🔹 ایرانیان بکوشش بیشتر نیاز دارند تا بخودستایی

🔅 همه‌ی تکه‌ها یکجا در یک فایل پی‌دی‌اف
🔶 «بدبختی توده و ریشه‌ی آن»

🔸 داوری توده (44) ـ می‌گویند و عمل نمی‌کنند (تکه‌ی یک از یک)


کسانی طرفداری از شعرا می‌نمایند و الفاظ و عبارات پوچ بهم می‌بافند و برای اینکه مدعای خود را ثابت نمایند دلایل مضحکی می‌تراشند. این دلایل باندازه‌ای نحیف است که هر شنونده‌ی عاقلی نمی‌تواند از خنده جلوگیری نماید. دیروز در جمعی بودم با وجود اینکه تمام حاضرین از جوانان تحصیل کرده و بقول خودشان آشنا به تمدن جدید بودند یکی شروع به تعریف و تمجید از خیام نموده و اشعار سراپا پوچ آن را به رخ حاضرین می‌کشید و از قیافه‌ی بشاشش معلوم بود که از خواندن چند مصرع پوچ که ابداً بدرد هیچ کس نمی‌خورد لذت می‌برد و میان گفتار خود هی احسنت و زنده‌باد بود که خرج می‌نمود و ایران را بوجود یک چنین فیلسوف عظیم‌الشأن مفتخر می‌دانست. تعجب در اینجاست که تمام سامعین با کمال میل و رغبت گوش داده و کسی نگفت که چرا وقت عزیز ما را باین مهملات می‌گذرانی. من که یکی از مخالفین جدی شعرا و سخنان زهرآگین آنها هستم طاقت نیاورده مهر خموشی از لب برداشته گفتم برادر تو اینقدر مداحی از خیام پنداری خود نموده و مقام معنوی او را بالاتر از تمام دانشمندان قرار دادی چه دلیلی به این گفته‌های خود داری؟ گفت : «چیزی که عیان است چه محتاج بیان است» گفتم چیزی که عیان است و از اشعارش معلوم می‌گردد شخص جالب توجه شما مرد[ی] لاابالی و بی‌قید بوده و عمر خود را به عیاشی و باده‌گساری گذرانده و جز یکمشت کلمات پوچ بیادگار نگذاشته است.

بدون اینکه جواب بگفته‌های من بدهد شروع بخواندن این بیت نمود :

ما راست همی‌رویم و تو کج بینی
رو چاره‌ی دیده کن رها کن ما را

گفتم چطور مگر چشمهایم از تشخیص کلماتی که در دیوان خیام چاپ گردیده عاجز است یا آنها را عوضی می‌بیند یا گوشهایم این گفتارهای بی‌معنی شما را نمی‌شنود؟.

بعد از خنده‌ای طولانی جواب داد چشم بصیرت تو کور است ، گوش هوشت از شنیدن معنی و مفهوم سخنان من عاجز است.

گفتم اگر لطفاً آن چیزهایی را که چشم بصیرت شما دیده و گوش هوش شما شنیده است برایم شرح دهید خیلی ممنون می‌گردم.

جواب داد عمرهای کوتاه ما از شصت و هفتاد تجاوز نمی‌نماید آن هم اگر در یک محیط آرام زندگی کنیم تا چه رسد حالا که بزندگی فردا اعتماد نداریم باید از زندگی حداکثر استفاده را بنماییم خوش باشیم گوشه‌ی آرامی پیدا نموده لب جویی بدست آوریم بزنیم و بنوشیم عمری بی‌غم بسر آریم.

گفتم بسم‌الله بفرمایید کراوات قشنگ و مال خارجه را باز نموده و کت شیکت را بیکی از مستمندان بدهید یک جبّه از پارچه‌های مندرس تهیه نموده به طرف خارج شهر بروید و مشغول خوشگذرانی خود شوید.

گفت با وضعیت فعلی نمی‌شود. گفتم مگر کسی مانع می‌شود؟ جواب داد کسی مانع نمی‌شود ولی من نمی‌کنم.

گفتم پس کاری که نمی‌کنی و بی‌معنی است چرا اینقدر پافشاری می‌نمایی که خوب جلوه‌گر سازی.
بقیه‌ی مذاکرات را نمی‌نویسم. با این مختصر معلوم می‌گردد که طرفداری از شعرا یک مرض روحی است و الا هیچ کس حاضر نمی‌شود که زندگی خود را کاملاً موافق دستورهای شعرا نماید و امید است که طبیب اجتماعی آقای کسروی این مرض مزمن را ریشه‌کن سازند و کاخ موهومی شعر را ویران نمایند.
تبریز ـ عباس کاظمی


پرچم : این یک نمونه‌ایست که جوانان از آشنایی خود بشعرهای خراباتیان و بنوشته‌های پراکنده‌ی روزنامه‌ها چه ‌اندیشه‌هایی در مغز خود می‌آکنند و چه فلسفه‌های خنکی برای زندگی خود برمی‌گزینند. یکی از بدآموزیهایی که درمیان جوانان رواج دارد همینهاست که آن جوان در گفتگوهای خود شرح داده که باید آن را فلسفه‌ی بی‌غیرتی نامید.

یک نکته‌ای که باید فراموش نگردد آنست که علت رواج تند شعرهای خیام و حافظ درمیان جوانان همینست که بسیاری از آنان بدآموزیهای این دو شاعر را با دلخواه و هوس خود سازگار
می‌یابند. این بسیار لذت دارد که بیک جوان عیاشی بگویند اندیشه‌ی گذشته و آینده همه را رها کن و زحمتی بخود راه نده و پروای کشور و توده نکن و دم را غنیمت دانسته خوش باش. بگفته‌ی عامیان هم تجارت است و هم زیارت ، هم زمینه‌ی خوشگذرانی و بی‌غیرتی را تهیه می‌کند و هم نامش فلسفه است و می‌توان در مجالس نشست و با پیشانی باز گفتگو از آن کرد.

ولی چنانکه گفتیم بیاری آفریدگار پاک و بخواست او ریشه‌ی همه‌ی این نادانیها را خواهیم برانداخت. گذشت آنکه هر کسی از ایراد گرفتن بخیام یا حافظ بترسد و در برابر سخنان بیخردانه‌ی آنان ناگزیر از به‌به و آفرین باشد.

گذشت آنکه کسانی بخواهند با هیاهو و کولیگری جلو منطق را گیرند. بخواست آفریدگار پرده را دریدیم و اینک هنگام آن رسیده است که یک گام دیگری برداریم و همه‌ی این کتابها را بآتش کشیم و خاکسترش را بباد دهیم.


.
✴️ 📖 🖌 احمد کسروی ، پرچم نیمه‌ماهه

🔸 مشروطه [سررشته‌داری توده یا دمکراسی] چیست؟

🔸 چرا مشروطه در ایران به‌نتیجه نیکی نرسید؟

🔸 آلودگیهای ایران چیست؟

🔸 اينكه مشروطه در ايران بنتيجه‌ نيكی نرسيد علتهای گوناگون ميداشت ولی بزرگترين آنها ايستادگی اين ملايان نافهم و نادان ميبود.

🔸 ايرانيان تا گرفتار شيعيگری و مانند آن هستند نه تنها شايسته‌ مشروطه نيستند ، شايسته‌ زندگی نيز نميباشند. پس بايد در انديشه‌ چاره باينها باشيد.

✴️✴️✴️

پرسش ـ شما در نوشته‌های خود بمشروطه اهمیت بسیار میدهید. درحالی كه ما دیدیم در ایران از مشروطه نتیجه‌ای بدست نیامد.

پاسخ ـ پیش از آنكه درباره‌ی مشروطه بسخن پردازم باید یك نكته‌ی دیگری را روشن گردانم. شما میگویید چون مشروطه در ایران نتیجه‌ی مهمی نداده نباید بآن اهمیت داد. شما میخواهید از نتیجه‌ی یك چیزی بنیكی یا بدی آن پی برید. اینكار را در جایی كنند كه گوهر یا ماهیت یك چیزی دانسته نباشد. یك چیزی كه گوهرش دانسته است و ما آن را می‌شناسیم كه نیكست اگر یك نتیجه‌ی بدی ازو دیدیم باید جستجو كنیم كه آن نتیجه‌ی بد از یك چیز نیك ، چه علت داشته است.

مشروطه یا سررشته‌داری توده چیزی نیست كه كسی درباره‌ی آن گمان بدی برد. مشروطه چیست؟.. مشروطه آنست كه یك توده‌ای كه در یك كشور زندگی میكنند آن كشور را خانه‌ی خود بدانند ، و بآبادی آنجا دلبسته باشند ، و در راه نگهداری آن بكوشش و جانفشانی آماده باشند. از آنسوی بجای اینكه یك پادشاه خودسر و خودكامه ای بآنها فرمانروایی كند و بسرشان بزند ، خودشان رشته‌ی حكومت را بدست گیرند ، بدینسان كه نمایندگانی برگزیده بآنها اختیار دهند كه قانون گزارند و بكارهای كشور دیده‌بانی نمایند.

مشروطه اینست. آیا این كجایش بد است؟!. شما چه ایرادی بآن میدارید؟!. آنگاه مشروطه چیزیست آزموده. باین معنی مشروطه پیش از آنكه بایران برسد در كشورهای دیگر روان بوده و نتیجه‌اش دانسته شده كه نیكست. زیرا كشورهای اروپا و آمریكا در سایه‌ی همین مشروطه پیشرفتها كرده‌اند. در اینجا نتوان از نتیجه‌ی یك چیزی ببدی آن پی برد. در اینجا باید گفت : اینكه مشروطه در ایران بنتیجه‌ی نیكی نرسید همین دلیلست كه در این كشور آلودگیهایی هست ، و باید جست آن آلودگیها را پیدا كرد و بچاره پرداخت.

آلودگیهای ایران چیست؟.. آلودگیهای ایران همان بدآموزیها و كیشهای پراكنده‌ی گوناگونست كه شرح داده‌ایم. مشروطه را نیز همینها بی‌نتیجه گزاردند.

ببینید در یك كشوری آلودگی بالاتر از این چه باشد كه یك ملایی بالای منبر رود و بگوید : «مردم میهن‌پرستی بت‌پرستیست» و یكی نباشد كه از دهان آن ملای پلید بزند؟.. من از شما می‌پرسم : میهن‌پرستی چیست؟.. میهن‌پرستی همانست كه مردمِ یك كشوری آن كشور را خانه‌ی خود بدانند و بآبادی آن دلبستگی نشان دهند و در راه نگهداری آن بكوشش و جانفشانی آماده باشند. میهن‌پرستی آنست كه بیست ملیون مردم یا بیشتر یا كمتر با یكدیگر همدست گردند و در سود و زیان همباز باشند و در پیشامدها پشتیبانی از یكدیگر كنند.


👇
👆


این معنی میهن‌پرستی است. میهن‌پرستی بهمه كس واجبست. زیرا كشوری یا سرزمینی كه یك مردمی در دست میدارند خانه‌ی ایشانست ، كشتزار ایشانست ، آسایشگاه ایشانست. مثلاً ایران كه یك كشوریست گذشته از آنكه ایرانیان در آنجا میزیند ، خواروبار و دیگر نیازمندیهای زندگانی نیز از آنجا بدست می‌آورند. پس پیداست كه باید اختیار این سرزمین را خودشان در دست دارند تا بتوانند آن را نیك آباد كنند و روزی خود و خاندانشان را بسیج كنند ، اگر این سرزمین اختیارش در دست بیگانگان باشد پیداست كه آنها جز درپی بهره‌مندی خود نخواهند بود ، و پروای ایرانیان نخواهند كرد ، و هر زمان كه خواستند گندم و جو و دیگر چیزهای این سرزمین را كشیده برده ایرانیان را دچار گرسنگی خواهند گردانید (چنانكه پارسال [1321 پس از لشگرکشی روس و انگلیس بایران] همین كار را كردند).

اینست بهر كسی واجبست كه بآبادی كشور و بآزادی آن علاقه‌مند باشد. میهن‌پرستی نیز همینست. پس آن ملای پلید كه میرود بالای منبر و میگوید «میهن‌پرستی بت‌پرستیست» نادانست ، نافهم است ، دلش بمردم نمیسوزد ، تنها در اندیشه‌ی پر كردن شكم خود میباشد. در مشروطه نیز همین ملاهای نادان و شكم‌پرست بودند كه سنگ راه شدند و از پیشرفت آن جلو گرفتند.

اینكه مشروطه در ایران بنتیجه‌ی نیكی نرسید علتهای گوناگون میداشت ولی بزرگترین آنها ایستادگی این ملایان نافهم و نادان میبود.

اكنون می‌آییم ببینیم كه این ملایان از كجا پیدا شده‌اند؟.. چرا تا باین اندازه نافهم و نادانند؟.. چرا دشمنی با كشور و توده‌ی خود میكنند؟. همان ملا اگر یك دفعه ناهاری پیدا نكند و گرسنه بماند فریادش بلند شود. پس چگونه لگد بسرچشمه‌ی روزی خود و ملیونها كسان میزند؟.. یك كسی تا باین اندازه نافهم و بدخواه چگونه تواند بود؟.. هنگامی كه میخواهیم اینها را جستجو كنیم بكیش شیعی برخورده می‌بینیم این ملاها پدید آورده‌ی آن كیشند. در واقع آن كیشست كه میهن‌پرستی یا نگهداری كشور را دشمن میدارد و آن را نمیخواهد ، آن كیشست كه به پیروان خود دستور میدهد كه شما باید تنها درپی زیارت رفتن و روضه‌خوانی كردن و دعای ندبه خواندن و مانند اینها باشید و كینه‌ی علی و عمر را فراموش نكنید ، داستان فدك را از یاد نبرید ، دست از دامن عایشه برندارید ، آن كیشست كه میگوید این دولت كه شما بنام «حكومت قانونی» برپا گردانیده‌اید جائر است ، باو مالیات نباید داد ، بسربازی نباید رفت ، اگر كسی دست یافت از داراییش تواند دزدید و گناه ندارد ...

ملا پدید آمده‌ی این كیشست ، و اكنون اگر شما بزبان آمده بگویید : خوب آقایان علما ما اگر بدولت مالیات ندهیم و بسربازی نرویم و با دولت دشمنی كنیم ، دولت ناتوان خواهد بود و كشور بدبخت خواهد گردید و بیگانگان دست خواهند یافت ، در پاسخ شما خواهند گفت : باشد ، اینها بشما چه؟!. خود امام‌ زمان آمده درست خواهد كرد.

پس ببینید كه چنانكه گفتم سرچشمه‌ی بدبختی ایران این كیش و دیگر بدآموزیهاست. اینهاست كه مردم را دودل و سست اندیشه میگرداند و از كوشیدن در راه كشور و توده بازمیدارد. از اینسوی جلوگیر مشروطه در ایران همین كیش و همین گرفتاریها بوده است ، وگرنه مشروطه یا سررشته‌داری توده بسیار ارجدار است.

من بارها می‌شنوم كسانی میگویند : در این سی و چند سال آزموده شد ایرانیان شایسته‌ی مشروطه نیستند. میگویم این سخن راستست. ولی باید كوشید و آنان را شایسته گردانید ، نه اینكه از مشروطه چشم پوشید. مشروطه نه چیزیست كه بتوان از آن چشم پوشید.

آری ایرانیان تا گرفتار شیعیگری و مانند آن هستند نه تنها شایسته‌ی مشروطه نیستند ، شایسته‌ی زندگی نیز نمیباشند. پس باید در اندیشه‌ی چاره باینها باشید. نه آنكه مشروطه را بد بدانید یا شایسته‌ی خود نشمارده از آن رو گردانید.


.
✴️ یادی از شادروان حیدر عمواغلی - یک شورشخواه راست و شایا

حیدر عمواغلی از مردم سلماس بوده ولی در قفقاز بزرگ شده و در تفلیس درس مهندسی برق می‌خوانده. یک دو سال پیش از مشروطه برای کار در کارخانه برق بمشهد می‌رود و سپس از آنجا بتهران آمده و در کارخانه برق اینجا بکار میپردازد و چون شورش مشروطه پدید میآید یکی از هواداران آن میگردد.

در آخرهای کار قاجاریان بسیاری از ایرانیان از ستم و بیداد حکومت و از فشار بیکاری و ناداری از کشور آواره گردیده و در جستجوی کار و زندگی رو بشهرهای قفقاز می‌آوردند چنانکه در شهرهای تفلیس و باکو و صابونچی و جاهای دیگر هزاران کارگران ایرانی می‌زیستند. بسیاری از اینها در آنجا با اندیشه‌های نو و دسته‌های آزادیخواه و شورشی در قفقاز آشنایی می‌یافتند. اینست که چون جنبش مشروطه پدید آمد بهواداری آن برخاستند و سپس بسیاری از آنها بایران آمده و در شورش تبریز و شهرهای دیگر در راه آزادی ایران جنگیدند. مجاهدان قفقازی بیشتر بهمین ایرانیانی گفته می‌شده که پیشتر بقفقاز کوچیده و از آنجا بیاری شورش مشروطه بایران بازگشته بودند.

نخستین شاهکار حیدر عمواغلی و یارانش کشتن میرزا‌علی‌اصغرخان امین‌السلطان (اتابک) در روز یکشنبه هشتم شهریور 1286 بود که بدست شادروان عباس‌آقا تبریزی انجام گرفت. اتابک که افزار دست سیاست روس شناخته می‌شد از اروپا بیاری محمدعلی‌میرزا بایران خواسته شده بود تا با نیرنگ و سیاست‌بازی مشروطه را از ایران براندازد.

شاهکار دوم حیدر عمواغلی چندماه دیگر رخ داد ، زمانی که حیدرخان و دسته‌اش با نارنجک آهنگ کشتن محمدعلی‌میرزا را کردند. روز آدینه هشتم اسفند 1286 محمدعلی‌میرزا برای گردش آهنگ دوشان‌تپه را داشت، در میانه راه نزدیک کالسکه او و اتومبیلی که جلوی او میرفت، چند نارنجک پرتاب شد ولی بمحمدعلی‌میرزا گزندی نرسید و او زنده ماند.

داوری شادروان کسروی درباره این کار حیدر عمواغلی چنین است : «این نمونه دیگری از این کارهای حیدر عمواغلی است ، و میرساند که او یک شورشخواه راست و شایایی می‌بوده و بکارهای بزرگ می‌کوشیده. پس از کشتن اتابک این دومین شاهکار او می‌بود که اگر پیش رفتی هرآینه نتیجه‌های بزرگی را درپی داشتی. این بمب اگر محمدعلی‌میرزا را از میان برده بودی جنبش مشروطه‌خواهی ایران رنگ دیگری بخود گرفتی.»

حیدرخان پس از بمباران مجلس بقفقاز گریخت و از آنجا بتبریز بازگشته و بشورش آن شهر پیوست و از آنجا بخوی رفته و جانبازیها و کاردانی‌های بسیاری از او نمودار گردید که داستان درازی دارد. شاهکار سوم وی در این زمان رخ داد و آن هم کشتن شجاع نظام مرندی از دشمنان مشروطه بود که با فرستادن بمبی برای او انجام گرفت، بمبی که در جعبه‌ای کار گزارده و از راه پست برای شجاع نظام فرستاده بود.

چون آزادیخواهان فیروز درآمده و تهران گشاده گردید، حیدرخان نیز بتهران آمده و از سردستگان آزادیخواهان می‌بود. در این زمان حیدرخان و دسته‌اش در اینجا بانگیزش تقی‌زاده دست بکشتن سیدعبدالله بهبهانی زدند. یکی از کاستی‌های حیدرخان همین بوده که خوش‌گمانی بیجایی به‌تقی‌زاده داشته و بگفته شادروان کسروی «فریفته» او می‌بوده و همین تقی‌زاده بوده که حیدرخان را باین کار واداشته بود. کارهای حیدرخان در این دوره تا بیرون رفتن از ایران و سپس کوششهای وی در جنگ جهانگیر یکم نیز داستان درازی دارد.


👇
👆



در هنگامه جنگ جهانگیر یکم در پیمان پنهانی 1915 که میان روس و انگلیس و فرانسه بسته شد، این کشورها خاک ایران و عثمانی را میان خود بسان «غنائم جنگ» بخش کرده بودند که رخ دادن شورش بلشویکی در روسستان جلوی پیش‌رفتن این نقشه را گرفت. پس از آن هم داستانهای بسیاری رخ داد : از لشکرکشی انگلیسها از خاک ایران بقفقاز ، پیمان 1919 میان دولت وثو‌ق‌الدوله و انگلیس ، پیروزی بلشویک‌ها در «جنگ داخلی» و بیرون راندن ژنرال دنیکین و روسهای سفید از قفقاز ، درآمدن بلشویکها به گیلان و سپس بهم خوردن میان میرزاکوچک‌ با هواخواهان بلشویک‌ها که شرح آنها را باید در تاریخ خواند.

بلشویکها در تابستان 1299 «کنگره توده‌های شرق» را در باکو برگزار کردند که حیدرخان نیز در آنجا بسخنرانی پرداخت. حیدرخان در سخنرانی خود از شورش مشروطه در ایران و خفه کردن آن بدست تزاریسم روسی و امپریالیسم انگلیس سخن گفت و همچنین سخنان نماینده ترکیه در زمینه سیاست مستقل ترک‌ها در جنگ جهانگیر را رد کرده و از اینکه ترکان عثمانی افزار دست امپریالیسم آلمانی شده بودند، خرده‌گیری می‌نماید.

در باکو درباره رویدادهای ایران میان حیدرخان و سران بلشویکها در قفقاز نیز گفتگو‌هایی می‌رود و در آنجا حیدرخان از میرزاکوچک‌خان هواداری و از تندروی‌های کمونیست‌ها در ایران نکوهش می‌نماید و می‌گوید بسیاری از آن تندروان «دزد» و «جاسوس انگلیس» می‌باشند. حیدرخان بر آن بوده که بلشویسم در ایران زمینه ندارد و باید کوشید که حکومت ملی در ایران برپا داشت و در نتیجه روی چنین اندیشه‌هایی برای یاری میرزاکوچک‌ و سامان دادن بجنبش آزادیخواهی بایران می‌آید ولی در اینجا کوششهای وی ناکام مانده و این مرد دلیر و غیرتمند بدست جنگلیان کشته می‌گردد.

نام این «قهرمان جنبش مشروطه» و «شورش‌خواه راست و شایا» [انقلابی حقیقی و لایق] و یاد کوششهای غیرتمندانه او در راه آزادی و استقلال و پیشرفت ایران در تاریخ ماندگار خواهد بود. روانش شاد باد.



.
حیدرعمواغلی

یکی از قهرمانان جنبش مشروطه این مرد را باید شمرد.

چنانکه گفته می‌شود حیدر عمواُغلی از مردم سلماس بوده ولی در قفقاز بزرگ شده و آنجا درس خوانده و یک یا دو سال پیش از جنبش مشروطه برای کشیدن سیمهای چراغ برق در مشهد از سوی رضایوفها بایران آورده شده که چند زمانی در مشهد بوده و سپس بتهران آمده و در اینجا بکارخانه‌ی چراغ برق وارد شده.

در آغاز جنبش مشروطه این یکی از هواخواهان بسیار خونگرم آن گردید و به یک رشته کارهای بزرگی برخاست. زیرا چنانکه سپس دانسته شد کشتن اتابک با دست عباس‌آقا با تحریک و نقشه‌ی این بوده. همچنین بمبی را که به محمدعلی‌میرزا انداختند این ساخته و بمب‌اندازان هم او و همراهانش بوده‌اند.

پس از بمباران مجلس عمواُغلی بقفقاز گریخت و از آنجا به تبریز آمد و با دیگران همدستی نمود و پس از چندی به خوی که تازه گشاده شده بود رفت و در آنجا با همدستی امیر حشمت و دیگران یک کانونی برای آزادیخواهی و جنگ با هوادارای استبداد پدید آوردند که خود داستان درازی دارد.

سپس چون تهران گشاده گردید عمواُغلی نیز باینجا آمد و یکی از سردستگان بود و همیشه در کارها پا درمیان داشت. همچنین در کوششهایی که ایرانیان در هنگام جنگ جهانگیر گذشته کردند او یکی از سردستگان شمرده می‌شد.

رویهم‌رفته عمواُغلی یکی از مردان بسیار جُربُزه‌دار و کمیابی بود که در شورش آزادیخواهی ایران شناخته گردیدند. این مرد نیکیهای بسیاری کرده ولی یک گناه بسیار بزرگی نیز دارد و آن کشتن شادروان سید عبدالله بهبهانیست که با دست این و کسانش رو داده.

عمواُغلی فریفته‌ی یکی از پیشروان آزادی بود و آن پیشرو پاکدلی نداشت و اینبود که عمواُغلی را باین گناه و مانندهای آن واداشته است.

عمواُغلی در زمانهای آخر بجنگل بنزد میرزا کوچکخان رفت و در آنجا با دست جنگلیان کشته گردید.