پاکدینی ـ احمد کسروی
7.69K subscribers
8.62K photos
485 videos
2.28K files
1.76K links
🔔 برای پاسخ شکیبا باشید.

کتابخانه پاکدینی
@Kasravi_Ahmad

تاریخ مشروطه ایران
@Tarikhe_Mashruteye_Iran

اینستاگرام
instagram.com/pakdini.info

کتاب سودمند
@KetabSudmand

یوتیوب
youtube.com/@pakdini
Download Telegram
✴️ راز واعظی
(بمناسبت داستان غدیر خم)
نوشته‌ی : ن. بغداد
(بخش 2 از 3)

وانگهی در روز غدیر خم هزارها عرب و زبان فهم بوده‌اند كه بیگمان زبان تازی را صد بار بهتر از من و شما می‌دانسته‌اند و مقصود پیغمبر را درمی‌‌یافتند و اگر راستی را مقصود پیغمبر جانشینی و خلافت بوده باوركردنی نیست كه هزاران مسلمان و اعراب كه چه در دین و چه در زبان از ما صد درجه بالاتر بوده‌اند اعتنایی‌ بگفته‌ی دیروز پیغمبرشان نكرده ‌ابوبكر را بخلافت بپذیرند؟

می‌دانم خواهید گفت : «ارتد الناس الا اربعه». ولی این گفته با خرد ناسازگار است. وانگهی تاریخ می‌رساند كه در اوج عظمت و قدرت و فرمانروایی‌ بنی‌امیه و بنی‌عباس ، شیعیان سرجنبان بودند و در گوشه و كنار زمزمه‌هایی‌ می‌كردند و از كشتن و هرگونه آزار هراس نداشتند. آنوقت چطور می‌توان باور كرد در صدر اسلام كه آزادی بیش از اندازه بود و مسلمانان می‌توانستند بخلیفه‌ی خود بیپروا بگویند : «لقومناك بحد السیف» و می‌توانستند بر خلیفه شوریده ‌او را بكشند و در جایی‌ كه خلیفه خودش بالای منبر و در برابر صدها مسلمان بگوید «لقد ولیت علیكم و لست بخیركم» آنهمه مسلمانانِ بادینِ از جان‌گذشته خامش نشینند و شورش برای اجرای اوامر پیغمبر خود نكنند؟. با اینكه برای انتخاب جانشین پیغمبر میان مهاجرین و انصار گفتگوهایی‌ رفت و برودتی روی داد باز هم هیچكدام اشاره بداستان غدیر خم نكردند و آن را دستاویزی برای جدایی‌ نگرفتند. اعرابی كه مرتد شده و از دادن زكات خودداری نموده با عسکریان خلیفه‌ی ‌اول نبرد نمودند بخوبی می‌توانستند از این داستان سودجویی‌ كنند.

اینها همه می‌رساند كه خواست پیغمبر جز این است كه شما مدعی هستید و راستی همانست كه ‌اعراب وقت فهمیده و بكار بسته‌اند.

بالاتر روم. می‌خواهم بگویم رفتار ابوبكر و عمر را با علی ابن ابیطالب كه عنوان كرده‌اید و راهی برای نان درآوردن شما روضه‌خوانها است سرتا پا دروغ است. منزلت و ارج امام علی والاتر از آن بود كه كس بتواند آن جسارتها را بنماید؟ سرشناسی و بلندنامی‌ علی درمیان تمام اعراب و محبوبیت او درمیان مسلمانان عموماً بالاتر از آن بود كه دستخوش هوا و هوس یكی دو نفر قرار گیرد و آنهمه آزار بخود و همسرش رسانند كه ‌او خاموش نشیند و مسلمانان هم تماشاچی باشند. این داستانها كه در بالای منبرها خوانده می‌شود جز توهین و كوچك کردن امام نتیجه ندارد. شرم هم خوب چیز است. در واقعه‌ی ‌امام حسین كه خلافت بنی‌امیه در اوج قدرت و توانایی بود و مسلمانان هم آن فداكاری و خیمهای پسندیده‌ی یاران پیغمبر را نداشتند دیدیم چه هیاهویی برپا كردند و مردانه ‌ایستادگیهایی نمودند كه خود یكی از علل انقراض دولت بنی‌امیه گردید. در اینصورت چگونه ممكن است كه پدر امام حسین آنهمه آزار و بی‌احترامی‌ بیند و یاران پیغمبر خاموشی گزینند؟ چرا خرد خودتان را بداوری نمی‌خوانید؟!.

شیخ ح ـ تاب نیاورده ، برای بكرسی نشاندن ادعای خود این بار دلیل دیگری آورده گفت : امام علی ابن ابیطالب مأمور بسكوت و تحمل بود. فرمان داشت كه شمشیر از غلاف نكشد ، و از طرف دیگر نمی‌خواست اختلافاتی میان مسلمانان رخ دهد.

ن ـ بسیار خوب ، مأمور بخاموشی و بردباری بود ، فرمان داشت شمشیر از نیام نكشد ، دیگران چطور؟ آیا همه‌ی مسلمانان این مأموریت و فرمان را داشتند؟ در كتاب «علایلی» خوانده‌ام كه‌ آن بزرگوار شبانه فاطمه‌ی زهرا را برداشته درب خانه‌ی یكایك مهاجرین و انصار می‌رفت و استمداد می‌طلبید. اگر این داستان راست باشد چه شد كه دیگران شمشیر نكشیدند و یاری نكردند؟! اینكه می‌گویید امام با داشتن حق صریح ، سكوت اختیار كرد معنایش این است كه در اجرای اوامر پیغمبر و احقاق حق خود سستی نموده و بعقیده‌ی شما ركنی از اركان دین را كه (امامت) است مورد عمل قرار نداده. آیا راست است كه علی در اجرای اوامر الهی و پیغمبر كوتاهی كرده‌است؟

آمدیم بر سر قسمت دوم كه می‌گویید : « نمی‌خواست اختلافاتی میان مسلمانان رخ دهد» پذیرفتم و باور كردم. ولی می‌‌پرسم : پس شما چكار دارید پس از 1360 سال جدایی میان مسلمانان می‌‌اندازید؟ صاحب حق خاموش بود شما چرا هیاهو می‌كنید؟ بقول معروف كاسه‌ی ‌از آتش گرمتر؟ وانگهی داستانی راست یا دروغ 1350 سال پیش رخ داده بامروز چه بستگی دارد؟ جز جدایی و دشمنی و خونریزی تا بامروز چه نتیجه داده؟ فردا و آینده هم جز این نتیجه نخواهد داد كه مسلمانان بروی یكدیگر شمشیر كشند و یكدیگر را تكفیر كنند و خون یكدیگر را بریزند. این كار نه سود دنیوی دارد و نه ثواب اخروی ، هیچ سیاستی نمی‌تواند بهتر از این مسلمانان را پراكنده و بجان یكدیگر اندازد و زبون كند.

چون دیگر راهی نماند باز هم گردن بدلیل نگزارده گفت : آخر نمی‌‌شود.

این آخرین تیری بود كه در تركش داشت.
ن ـ چرا نمی‌‌شود؟ شما تجربه كردید و نشد؟ مردم بمب اتمی‌ اختراع می‌كنند. تلویزیون می‌‌سازند. از رفتن بكره‌ی ماه سخن می‌رانند. ولی ما بفكر 1350 سال پیش هستیم و نخواسته‌ایم یك اختلاف بی‌اساسی را از میان برداریم. جز تیره‌دلی و «تعصب اعمی» علتی ندارد. داستان شما همان داستان 1380 سال پیش اعراب است كه برای مسائل پوچ و خیالی بر سرهم می‌كوفتند و یكدیگر را می‌چاپیدند و بخاك و خون می‌كشیدند. دین اساساً برای جلوگیری از اختلافات و ایجاد برادری است. برای این است كه همه‌ی پیروان آن دین در یك راه و یك اندیشه باشند. «و اذكروا نعمـة‌الله علیكم اذكنتم اعداء فألف بین قلوبكم فاصبحتم بنعمته ‌اخوانا» اما وضع امروز شما درست برعكس این آیه ‌است. شما برادر بودید ولی امروزه دشمن یكدیگرید.
✴️ 📖 🖌 احمد کسروی ، یکم آذر 1323

✴️ درباره روزبه‌ (عید)

... روزبه یا عید آنست که در کشوری پیشامد بزرگ تاریخی بسود آن کشور رخ دهد و مردم برای ارج شناختن از آن پیشامد و از پدیدآورندگانش و تازه گردانیدن یاد آنان، روز رخ دادنش را روزبه گردانند که همه ساله در آن روز جشنی گیرند. چنین روزبه سودهایی تواند داشت. گذشته از آنکه خود بیداری و هوشیاری توده را رساند هزارها کسان را وادارد که از جانفشانی در راه کشور و پدید آوردن مانندهای آن پیشامد بازنایستند. ...

افسوس که در ایران این نیز معنی خود را از دست داده. در این کشور یکی از بدیها عیدهاییست که گرفته می‌شود. من می‌پرسم : هجدهم ذیحجه چه عیدیست؟. می‌گویند : در آن روز پیغمبر اسلام علی را بخلافت برگزیده. می‌گویم : نخست این داستان دروغست. چنین چیزی نبوده. دوم بتاریخ ایران چه همبستگی داشته؟!. امروز چه سودی از آن توان برداشت؟!. خلافت که میوه‌اش را عربها و ترکها خورده و سپس هم پوسیده شده و از ریشه برافتاده، ایرانیان بنام آغاز آن جشن می‌گیرند. آیا این نمونه‌ی نادانی یک توده نیست‌؟!.

روز پانزدهم شعبان را جشن می‌گیرند و می‌گویند : «روز ولادت امام زمانست». ما بارها پرسیدیم و بازهم می‌پرسیم : آیا این داستان امام زمان راستست؟. آیا چنان کسی هست و بدانسان که می‌گویند خواهد آمد؟. اگر چنان چیزی هست و خواهد آمد و خرد و دانش آن را براست می‌دارد همه‌مان بپذیریم و چشم براه آمدنش باشیم. اگر چنان چیزی هست و خواهد آمد و جهان را با یک نیرویی «فوق‌العاده» به نیکی خواهد آورد ما دیگر نکوشیم و رنج بیهوده بخود ندهیم. بارها این را پرسیدیم و پاسخی نشنیدیم.

آنچه ما میدانیم این اندیشه از ریشه دروغ است. چنان کسی نه بوده است و نه خواهد آمد. چنان چیزی را نه دانشها می‌پذیرد و نه خرد براست می‌دارد و نه تاریخ از آن آگاهست. چنین افسانه‌ی بیپایی را دستاویز کرده‌اند و جشن می‌گیرند آیا چنین توده‌ای را بهره‌مند از فهم و خرد توان پنداشت؟!. آیا از چنین عیدی مردم چه سودی توانند برد؟!. آیا جز آنست که هر ساله یاد این «خرافه» تازه شود؟!. جز آنست که مردم نادان به بودن چنان امامی باور بیشتر کنند و بآمدنش امید بیشتر بندند و به همان باور و امید بدبختیهای خود را فراموش کنند و درپی چاره نباشند؟!.

یک دلیل روشن بآنکه این عیدها بزیان توده می‌باشد آنست که ما دیدیم در این سه سال [1320 تا 1323] وزیران که بیگمان دشمن این توده‌اند و ببدبختی آن میکوشند همین عیدها را که کمتر شده بود بحال نخست بازگردانیدند.

شنیدنیست که بیشتر این عیدها را ناصرالدین‌شاه گزارده. همان پانزده شعبان تا سال 1274 [هجری قمری] نمی‌بوده. در آن سال ناصرالدین‌شاه عیدش گردانیده دستور جشن و چراغان داده. یک پادشاه نافهم و فریبکار برای فریب مردم و خاموش نگه داشتن آنان باین نمایشها پرداخته و اکنون ما باید پیروی از کارهای سراپا زیان او نماییم.

ما اینها را روزبه (عید) نمی‌شناسیم. باید اینها از میان رود. ما روزبه را بمعنی راستش گرفته‌ایم. اینست تاکنون چهار روزبه می‌داریم :

یکی همین یکم آذر که روز پیدایش مهنامه پیمان و آغاز کوششهای ماست. دیگری یکم دیماه که در آنروز برای سوزانیدن کتابهای زیانمند جشن می‌گیریم. دیگری نوروز که آغاز سال و آغاز بهار است. دیگری سیزدهم مرداد که روز داده شدن مشروطه است. دیگران آن را چهاردهم مرداد می‌گیرند. ما آن را غلط می‌دانیم و سیزدهم را می‌گیریم.



.
✴️ 🖌 احمد کسروی ، یکم آذر 1323

🔸 در این کشور یکی از بدیها عیدهاییست که گرفته می‌شود.

🔸 من می‌پرسم : هجدهم ذیحجه چه عیدیست؟. می‌گویند : در آن روز پیغمبر اسلام علی را بخلافت برگزیده.

🔸 می‌گویم : نخست این داستان دروغست. چنین چیزی نبوده. دوم بتاریخ ایران چه همبستگی داشته؟!. امروز چه سودی از آن توان برداشت؟!. خلافت که میوه‌اش را عربها و ترکها خورده و سپس هم پوسیده شده و از ریشه برافتاده، ایرانیان بنام آغاز آن جشن می‌گیرند.

🔸 آیا این نمونه‌ی نادانی یک توده نیست‌؟!.

.
🔶 «بدبختی توده و ریشه‌ی آن»

🔸 درباره‌ی صوفیان و درویشان (تکه‌ی چهار از چهار)


بدیها و زیانهای صوفیان بیشتر از آنست که در این یک رشته گفتارها بگنجد. اینان آتش بشرق زده‌اند. علت بدبختی و درماندگی شرقیان را اگر چهار چیز بشماریم یکی از آنها صوفیگری است. یک گروه هوسمند آوازه‌دوستی در خانقاهها بیکار نشسته ، و نان از دست دیگران خورده پیاپی بافندگی کرده‌اند و دین و زندگانی و خوی و همه چیز را با اندیشه‌های کج و گمراه خود زهرآلود گردانیده‌اند.

یکی از بدیهای آنان گستاخی و بیباکیشان در دروغسازی بوده. صوفیان بدو جهت بدروغ نیاز داشته‌اند : نخست چون مدعی بوده‌اند ما از این خانقاه‌نشینی و ذکر و ریاضت مقامات می‌سپریم و بخدا می‌پیوندیم و اختیار جهان بدست ما می‌افتد ، در حالی که از ریشه دروغ بوده و در آن خانقاه هرچه تیره‌درونتر می‌شده‌اند ، به این دروغ خود با دروغسازی‌های دیگری پر و بال داده‌اند. در کتابهاشان پیاپی معجزات و کرامات است که از پیران خود می‌نویسند.

دوم آنکه هر شیخی پنجاه یا صد تن یا بیشتر از درویشان را در خانقاهی گرد آورده و خود را ناگزیر می‌دیده که شکم آنها را سیر گرداند ، و برای این کار راهی جز پول طلبیدن از پادشاهان و بزرگان و توانگران نبوده ، برای این کار نیز ناگزیر بوده‌اند دروغها بسازند و چشمهای توانگران را بترسانند.

اگر کتاب اسرار التوحید را بخوانید پیاپی داستانهاست که می‌نویسد : «شیخ از میهنه بسرخس می‌شدی در هوا معلق می‌رفتی میان آسمان و زمین ولیکن جز ارباب بصیرت ندیدندی» ، «درمیان مجلس که شیخ را سخن می‌رفت ... از زحمت زنان کودکی خُرد از بام از کنار مادر بیفتاد. شیخ ما را چشم بر وی افتاده گفت بگیرش. دو دست از هوا پدید آمد و آن کودک را بگرفت و بزمین نهاد» ، شیخ از فلان پادشاه پول خواست و او وعده داد ولی نپرداخت و پس از چندی شبانه سگان او را بدریدند ... سراسر آن کتاب از اینگونه داستانهاست. کتابهای تذکرة‌الاولیاء و نفحات جامی و صفوة‌الصفا نیز همین گونه است.

آیا اینها راست است؟.. صوفیان چنین معجزاتی داشته‌اند؟!.. اگر اینها راست است اکنون در زمان ما چند تنی از سران صوفی و از پیران ایشان در مراغه و شیراز و گناباد و تهران هستند ، یکی از اینان هم یک معجزه‌ای یا کرامتی بنماید تا ما بدانیم آنچه از گذشتگانشان نوشته‌اند راست بوده.

این شیوه‌ی صوفیان بوده است که هر داستانی که رخ می‌داده با دروغ از آن استفاده می‌نموده‌اند. مثلاً طغرل سلجوقی و برادرانش که پس از جنگهای بسیار با سلطان مسعود غزنوی و با دیگران بپادشاهی رسیده‌اند ما می‌بینیم در کتاب اسرارالتوحید داستانی هست که شیخ ابوسعید آن پادشاهی را به ایشان داده.

در آخرهای زمان صفوی در پادشاهی شاه‌سلطان‌حسین با تحریک ملایان بصوفیها آزار می‌کرده‌اند ، و چون پس از سالیانی در نتیجه‌ی سستی صدساله‌ی خاندان صفوی ، افغانان باسپهان دست یافته و آن خاندان را برانداخته‌اند صوفیان این را معجزه‌ای برای خود گردانیده‌اند. نادرشاه که یک مرد کوشنده و کاردانی بوده و به مفتخوارانی همچون صوفیان رو نمی‌داده کشته شدن او را نیز نتیجه‌ی نفرین خودشان شمارده‌اند. کریمخان چون معصوم‌علی‌شاه و نورعلی‌شاه را از شیراز بیرون کرده مردن او را نیز از تأثیر این پنداشته‌اند.

بدینسان از هر حادثه‌ای بسود خود استفاده کرده‌اند. ولی زشتتر از همه رفتاری است که در حادثه‌ی دلگداز مغول کرده‌اند. چنانکه یک بار هم گفته‌ایم یکی از علل زبونی ایرانیان در برابر مغول صوفیگری بوده (چنانکه ما این را در گفتارهای جداگانه‌ای با دلیلهای مشروحتر خواهیم نوشت) (1) . لیکن صوفیان بجای اینکه از آن پیشامد عبرت گیرند و بگناه خود پی برند از آن داستان نیز بسود خود استفاده نمودند. زیرا چون سلطان‌محمد خوارزمشاه چند سال پیش از داستان مغول شیخ مجدالدین بغدادی را که یکی از سران صوفی بود ، بگناه آنکه در نهان مادرش را بزنی خود آورده و با او درآمیخته بود کشت ، و سپس چون آن داستان دلگداز رخ داد و مغولان در ماوراءالنهر و ایران ملیونها خون بیگناهان ریختند ، صوفیان نامردانه فرصت یافته زبان شماتت باز کردند و چنین گفتند که خدا مغولان را بخونخواهی شیخ‌مجدالدین فرستاده ، و این را دستاویز دیگری برای ترسانیدن مردم و لخت کردن آنها گردانیدند.

نادانی را بنگرید : خدا خون مجدالدین بغدادی را گرفته از که؟.. از زنان بیگناه و کودکان شیرخوار بخارا و سمرقند و خوارزم و مرو و نیشابور و بلخ و همدان. تو گویی خون مجدالدین را اینها ریخته بوده‌اند.


👇
شگفتتر آنست که در آن داستان مغول چند تن از سران صوفی از شیخ نجم‌الدین کبرا و شیخ عطار و دیگران کشته شده‌اند ، و این درخور پرسشست که چه شده خدا بخاطر یک مجدالدین کشته شده سراسر ایران را بخون کشیده و بخاطر این مشایخ زنده باری یک شهر را از کشتار آسوده نگه نداشته است؟!..


پابرگی :
1ـ درین باره بنگرید بکتاب «صوفیگری» گفتار ششم : «چگونه ایرانیان زبون مغولان شدند؟..»


.
🔸 ... امروز بر هر ایرانی غیرتمند است که در برابر این سیاهکاریها خاموشی نگزیند و نکوهش و سخت‌گیری دریغ نسازد. امروز چاره گفتن است و داد زدن ولی بزودی خواهد رسید روزی که توده‌ی غیرتمند ایران جنبشی کرده همه‌ی این کتابها و نوشته‌های سیاه را به آتش بسوزانند و یک لکه‌ی ننگی را از دامن شرافت ایران سترده دارند. ایرج پست نابکار بجای خود هزارها شاعر و مؤلف فدای یک نام نیک ایرانی باد!

🔸 مگر قافیه بافتن و سخن بقالب زدن چه ارجی دارد که از رهگذر آن اینهمه بدنامیها و نارواییها را برتابیم؟! اگر این شعرها و کتابها نباشد چه از ایران خواهد کاست؟!

🔸 آن بی‌آزرمی که دم از ساده‌بازی [بچه‌بازی] زده از سگ کمتر است بلکه همچون سگ هار خونش را باید ریخت نه اینکه بی‌آزرمیهای او را کتابی ساخت و بدست بچگان ساده‌دل بیگناه داد! ما امیدواریم در سایه‌ی این جنبش غیرتمندانه که آغاز شده و اثر آن پیداست بزودی چاره‌ی این سیاهکاریها خواهد شد.

.
✴️ 📖 🖌 احمد کسروی ، دین و جهان


🔸 شورش [انقلاب] چیست؟

🔸 شورش یا جنبش بی‌زمینه نتواند بود.

🔸 ما همین اکنون در درون شورش و انقلابیم. آن شورشی که در ایران بایستی بود ، ما پدید آورده‌ایم.


می‌گویند : «باید انقلاب کرد ...» باید گفت : اینان معنی «انقلاب» یا شورش را هم نمی‌دانند. از آن نیز تنها نامش را یاد گرفته‌اند. چنانکه بارها گفته‌ایم ، شورش یا جنبش بی‌زمینه نتواند بود. شورش یا جنبش نیز بر سر سخنانی باید بود. بر روی آمیغهایی[حقایق] باید بود. ...

اگر کسانی معنی انقلاب یا شورش را می‌دانند ، این خواهند دانست که ما همین اکنون در درون شورش و انقلابیم. آن شورشی که در ایران بایستی بود ، ما پدید آورده‌ایم.

شورش چیست؟. شورش آنست که یک دسته با قانونهای زیانمند و باورهای پوچ و شیوه‌ها و خویهای پست که در کشور و توده است ، بدشمنی برخیزند و به برانداختن آنها کوشند و با دولت یا نیروهای دیگری که هوادار آن بدیهاست از در پیکار درآیند. شورش باین معنیست و ما بآن برخاسته‌ایم.

ما با همه‌ی بدیها و گمراهیها که در این کشور است و با قانونهای بیخردانه که بکار بسته می‌شود و با شیوه‌های ناستوده که مردم می‌دارند و با پندارهای پست و بیپا که رواج می‌دارد ، بدشمنی برخاسته‌ایم. با چهارده کیش و چند رشته بدآموزیهای دیگر و با هایهوی ادبیات و با فرهنگ مغزآشوب وزارت فرهنگ و با مفتخوریها و آزمندیها نبرد آغاز کرده‌ایم. از این سر کشور گرفته تا آن سرش ، در همه جا یاران ما هستند و با گمراهیها و نادانیها می‌نبردند. با دسته‌بندیهای ملایان و صوفیان و بهائیان و شاعران پیکار می‌کنند. یک شورش و تکان سختی در هر رشته آغاز گردیده.

در جنبش مشروطه ، کشاکش تنها در زمینه‌ی سررشته‌داری یا حکومت می‌بود و در این جنبش درباره‌ی همه چیز زندگانی کشاکش درمیانست. ما از هیچ بدی و نادانی چشم نپوشیده‌ایم و نخواهیم پوشید.

یک فزونی دیگر در این جنبشِ ما آنست که بنیاد کار بروی فهم و دانش گزارده شده. ما می‌گوییم : هر کسی باید فهم و خرد را راهنمای خود گرداند و آمیغها را دریابد وآنگاه با بینش و دانش پا بمیان گزارد و با ما همدستی نماید.


.
✴️ 📖 🖌 احمد کسروی ، مهنامه‌ پیمان


🔸 مردم ایران باید همه‌ی این شعرای بی‌آبرو را دور بریزند و از آنان بیزاری جویند.

🔸 اینان زمانی برخاسته‌اند كه دوره‌ی زبونی و اسیری ایران و در سایه‌ی چیرگی تركان و مغولان رشته‌ی اخلاق پاك گسیخته بوده.

🔸 هرگز نباید فریب آن را خورد كه كسانی از شرقشناسان اروپا هوادار این شعرا می‌باشند و درباره‌ی آنان كتابها می‌نویسند. زیرا بیشتر این شرقشناسان كاركنان سیاسی دولتهای اروپا بوده‌اند
.


دریغا! من هرچه می‌خواهم درباره‌ی شعرا كوتاه بیاورم باز می‌بینم سخنهای گفتنی بسیار است و هرگز نباید خاموش نشست.

چه دشوار است كه آدمی عیبهایی را در مردم خویش سراغ گیرد : كه اگر بگوید شرمساری آن بهره‌ی خودش خواهد بود و اگر نگوید خیانت بزرگی را بآن مردم كرده.

من دوست می‌داشتم این شعرا ایرانی نبودند تا من آزادنه می‌توانستم عیبهای آنان را مو بمو گفته و همچون آفتاب روشن گردانم كه یكی از بدبختیهای ایرانیان پیدایش این شعرا در میان آنان است.

اگر كسانی از بیگانگان زبان پارسی یاد گرفته و در شعرهای شعرا بغور پرداخته بخواهند ایرانیان را تنها از روی آن اشعار بشناسند مردمی خواهند شناخت : چاپلوس و ستمكش و یاوه گو و دشنام ده و نمك ناشناس ـ مردمی كه زنان زیبای خود را گزارده با جوانان ساده‌رو عشقبازی كنند. مردمی كه از هر كه ستم بیشتر بینند ستایش او بیشتر كنند. مردمی كه یك روز پیغمبران و امامان را بدرجه‌ی خدایی برسانند و روز دیگر بگفته‌های آنان ریشخند نموده بی‌باكی و شرب الیهود از اندازه بیرون كنند.

آیا ایرانیان چنین‌اند؟.

آخر ای نادانان! آن جوانی كه در سادگی بجای زنانش گرفته با او عشقبازی نمایند دیگر درو غیرتی بازنمی‌ماند. دیگر ازو مرد شمشیرزن برنمی‌آید. دیگر او پرده‌اش دریده شده كه اگر زنده بماند و خدای نكرده روزی نیرویی در دست كند صدها پستی ازو نمایان خواهد بود!

مردم ایران باید همه‌ی این شعرای بی‌آبرو را دور بریزند و از آنان بیزاری جویند.
و اگر از من بشنوند از گذشته تنها بفردوسی كه شاعر آبرومند و سرفرازی بوده بسنده كرده از دیگران و شعرهای آنان چشم پوشی نمایند.

اینان زمانی برخاسته‌اند كه دوره‌ی زبونی و اسیری ایران و در سایه‌ی چیرگی تركان و مغولان رشته‌ی اخلاق پاك گسیخته بوده. اینست كه از سراپای گفته‌های آنان جز زبونی و خواری و سرشكستگی هویدا نیست. اینست كه صد گونه بیشرمی و بی‌آبرویی از سخنان آنان نمودار است.

ولی امروز كه دوره‌ی آزادی و سرفرازی ایران است امروز كه ایرانیان باید بكوشند و در سایه‌ی خردمندی و گردنفرازی بر سراسر جهانیان برتری یابند ـ در چنین روزی چه سزاست كه آن شعرهای آن چنانی در میان مردم پراكنده باشد؟!

امروز كه ایران بیش از همه بجوانان گردنفراز و جنگجو و جانباز نیازمند است چه جای آنست كه شعرهایی در عشقبازی با جوانان بر سر زبانها باشد؟!

امروز نه دوره‌ی سنجر است و نه باید اشعار پوچ و بی‌معنای شاعر او انوری را كسی بخواند! امروز نه دوره‌ی مغول است و نه باید گفته‌های بی‌غیرتانه‌ی شعرای آن زمان را كسی بشناسد!

هرگز نباید فریب آن را خورد كه كسانی از شرقشناسان اروپا هوادار این شعرا می‌باشند و درباره‌ی آنان كتابها می‌نویسند. زیرا بیشتر این شرقشناسان كاركنان سیاسی دولتهای اروپا بوده‌اند و ما از كجا بدانیم كه این كار ایشان خود سیاستی نبوده و از ترویج این شعرها آن نتیجه را نخواسته‌اند كه ایرانیان و مسلمانان را به بیدینی و بی‌باكی دلیر گردانند؟!



.
🔶 «اکنون و آینده ما راست» (بخش دوم : آهنگهای بدخواهانه)

🔸 1ـ اروپاییگری (1) (تکه‌ی یک از یک)

از زمانی که در غرب ماشینها و کارخانه‌ها فراوان و انبارها از مال تجارت انباشته گردیده از همان هنگام اروپا ، شرق را برای خود بازار می‌خواسته. در قرن گذشته دولتهای اروپا دست‌اندازیهای بسیار باین گوشه و آن گوشه‌ی شرق کرده و هنگامه‌هایی برانگیخته‌اند که به اقرار خودشان جز برای پیشرفت سیاست سوداگری نبوده.
نیز سیاحانی را تک بتک یا دسته بدسته بهمین مقصود بشهرهای شرق فرستاده‌اند. لیکن هنگامی بخت بایشان روی آورده که در خود شرق جنبشهایی بنام آزادیخواهی یا اروپاییگری پدید آمده است.
از جمله در بیست‌وهفت سال پیش در ایران شورش مشروطه‌خواهی برخاسته. پیشروان این شورش از ستمکاری دولتیان و زورمندان و از بی‌نظمی مملکت بجان آمده بودند و جز از عدالت و نظم نمی‌خواستند و از اروپا جز از چند چیز گرفتن لازم نداشتند. بهر حال اروپاییگری هرگز مقصود نبوده است.
ولی از همان روزِ نخست دست اروپا در کار بوده و چند تن از سردستگان شورش را با غرض خویش همراه ساخته. گروهی نیز از نادانی بآنان پیوسته‌اند.
اینست که عدالت‌خواهی که بنیاد شورش آن بوده و همه‌ی تلاشها و جانبازیها بنام آن می‌شده ناگهان اروپاخواهی گردیده است.
پس از خوابیدن شورش که آبهای رفته بجوی بازآمده ، بیکبار در هر گوشه‌ی ایران نویسندگان و گویندگانی برخاسته که از مردم جز اروپاییگری نمی‌خواسته‌اند و در ستایش اروپا از دروغ و گزافه چیزی فرونگزارده‌اند.
بگفته‌ی اینان اروپا معدن هر نیکی و بهی است و اروپاییان از مرد و زن فرشتگان روی زمین‌اند. سراسر جهان از تمدن بی‌بهره و این نعمتِ زندگانی خاص اروپاست که باید از آنجا همراه اتومبیل و سینما و تئاتر بدیگر سرزمینها پا بگزارد. هرچه در اروپا هست از قوانین و اخلاق و عادات ، ایرانیان باید بگیرند و بشیوه‌ی اروپاییان حزبهایی نیز ساخته دشمن جان یکدیگر باشند. دیگر چه گویم که این فرومایگان چه‌ها گفته‌اند.
سرانجام سخن بدانجا رسیده که هرچه در اروپاست ستوده و نیکو و هرچه در شرق است نکوهیده و بد. یکی هم پرده از روی مقصود برداشته و بی‌باکانه گفته : ایرانیان باید از تن و جان و از درون و بیرون اروپایی شوند!.. ...


پابرگیها :
1ـ اروپاییگری خودباختگی در برابر غربیان و پیروی بیچون و چرا از ایشان است.
2ـ اشاره‌ایست بگفته‌ی بسیار شناخته شده‌ی حسن تقیزاده : ایرانیان باید ظاهراً و باطناً ، مادتاً و معناً اروپایی گردند.


.
🔶 دفتر «در پیرامون شعر و صوفیگری»

🔸 بدآموزیهای خیام (تکه‌ی یک از چهار)


خیام چو آوازه در ایام افکند سر در خم می توده‌ی انعام افکند
دانا بنگر که دانش و دین و خرد در راه شراب و کوزه و جام افکند

نامه‌ی بت‌شکن « پیمان» از آغاز پیدایش خود بت‌هایی را شکسته و رخنه در بنیاد بت‌پرستی افکنده است. آری دارنده‌ی این نامه‌ی گرانمایه فرزند بت‌شکن است و چنین کار از دست چنان والاتباری برآید. « چنان کنند بزرگان چو کرد باید کار». اینک بتازگی هم برای شکستن بتی بنام «خیام» که در این زمان پرستندگانی دارد میان بسته و بنکوهش آن بت بی‌جان بی‌باکانه زبان گشاده است.

خیام آن شاعر بدآموز و آن رند خراباتی است که با گفته‌های بدآموزانه‌ی خود مردم را سوی لجنزار بیدینی و لاابالیگری کشانیده و با اندیشه‌های ناپاکش روی مردمی را سیاه کرده است. دستگاه آفرینش با آن همه شگفتکاریها که خردمندان را بحیرت انداخته و بناچار از ته دل گفته‌اند : « رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذَا بَاطِلًا » در نظر این مرد سیاهدل بازیچه‌ای بیش نیست. و از اینروست که می‌گوید :

ما لعبتگانیم و فلک لعبت‌باز از روی حقیقتی نه از روی مجاز
بازیچه‌کنان بدیم بر نطع وجود رفتیم بصندوق عدم یک یک باز
چیزی که در چشم وی ارج و بهایی دارد همانا تردامنی و باده‌گساری است :
یک جام شراب صد دل و دین ارزد یک جرعه‌ی می مملکت چین ارزد
جز باده‌ی لعل چیست در روی زمین تلخی که هزار جان شیرین ارزد

یک جرعه‌ی می ملک جهان می‌ارزد خشت سر خم هزار جان می‌ارزد
آن کهنه که لب بدو ز می پاک کنند حقا که هزار طیلسان می‌ارزد

این ترانه را که نمونه‌ای از کج اندیشیهای اوست درست بخوانید :

تا بتوانی خدمت رندان می‌کن بنیاد نماز و روزه ویران می‌کن
بشنو سخن راست ز خیام عمر می می‌خور و ره می‌زن و احسان می‌کن

کسی نمی‌گوید : ای مرد کج‌اندیش! راهزنی و هوسرانی و بنیاد آیین را ویران کردن با نیکوکاری و احسان چه سازشی دارد؟! توگویی این مرد لاابالی خود را ناگزیر دیده که برخلاف دستورهای بزرگان دین سخنرانی کند و از اینرو این ترانه را هم در برابر حدیث معروف « لتزن و لاتتصدق» سروده است!

این فیلسوف کج‌اندیش دین را که پایه‌ی آرامش جهان و مایه‌ی آسایش جهانیان است در راه هوسرانی خود پشت پا زده بیشرمانه می‌گوید :

می خوردن و مست بودن آیین منست فارغ بودن ز کفر و دین دین منست

فیلسوفی چرا این نداند که آسایش جهانیان گرانمایه‌ترین چیزهاست و نبایستی برای کامگزاری خود تیشه بریشه‌ی آن بزند.

خیام نه تنها دین و یا مایه‌ی آسایش جهانیان را در راه هوسرانی خود زیر پا گذاشته و عمری در ستایش می و معشوق بسر برده : بلکه دانش و خرد را نیز در این راه نهاده و تردامنی و باده گساری را بدانش‌اندوزی و خردپژوهی برتری داده است :

از درس علوم جمله بگریزی به و اندر سر زلف دلبر آویزی به
زان پیش که روزگار خونت ریزد تو خون قنینه در قدح ریزی به

تا چند اسیر عقل هر روزه شویم در دهر چه صد ساله چه ده روزه شویم
خوش دار تو کاس می از آن پیش که ما در کارگه کوزه‌گران کوزه شویم


.
در پیرامون شعر و صوفیگری ـ 3.pdf
201.8 KB
🔸 در پیرامون شعر و صوفیگری

🖌 احمد کسروی

🔹 در پیرامون شعر و صوفیگری ـ 3
🔹 در پیرامون شعر و زبان پارسی
🔹 آخرین یادآوری من
🔹 خیام و مولوی و عطار
🔹 (چند سخنی از دفتر) {نبرد با گزند شعرا}

💡 همه‌ی تکه‌ها یکجا در یک فایل پی‌دی‌اف
✴️ راز واعظی
(بمناسبت داستان غدیر خم)
نوشته‌ی : ن. بغداد
(بخش3 از 3)

اینجا دیگر شیخ درمانده و دست‌آویزی نیافته ، پس از كمی‌ فكر ، دستی بریش جوگندمی‌ خود مالیده گفت :
فلانی! راستش را بگویم من هم در این اندیشه‌ها رفته‌ام و تا درجه‌ای با شما همراه و همرأیم ولی برادر ، باید نان بخوریم اگر بخواهم این حرفها را روی منبر بزنم نانم سنگ و آبم خشك می‌شود. چند روز زندگی را باید گذراند.

ن ـ آفرین بر دلیل استوارت. خوب آقای شیخ شما كفشدور بودی چه شد دكان را بهم زدی؟ حالا هم كه فهمیدی كار بیهوده‌ای پیش گرفته‌ای چرا دوباره نمی‌روی كار كنی و دكان را باز كنی؟ مگر دكان و كاسبی نان ندارد؟

لبخند زنان گفت : شما از خودمانی. گرچه تغییر لباس داده‌ای ولی باز هم می‌توانم بگویم هنوز بچه آخوندی و از ما غریبه نیستی. محرمانه بگویم ، دو راه نانخوری را وقتی انسان پیش گرفت نمی‌تواند ترك كند. یك نان ملایی و آخوندی و یكی نان دریوزگی. زیرا نان خوردن از این دو راه هیچ زحمتی ندارد و سرمایه هم نمی‌خواهد. سرمایه‌ی آخوندی چند ذرع چلوار است و بس. سرمایه‌ی گدایی‌ هم یك توبره‌ی كهنه و كثیف. كاری هم كه نباید كرد و مسئولیتی هم در بین نیست. شما كه مأمور حكومتید از صبح تا بعد از ظهر می‌كوشید و هزار جور فرمان می‌‌شنوید ، ولی من از صبح تا شام كاری ندارم جز باین خانه و آن خانه رفتن و در محضر فلان مجتهد و بهمان ملا عرض‌اندام كردن و قهوه و چای خوردن و سیگار كشیدن. برای اینكه پولی هم از آقایان حجج اسلام بگیرم كافی است كه در بالای منبر و در مجالس او را دعا كنم و حافظ بیضه‌ی ‌اسلام و مروج شرع مبین بخوانم ، در میهمانیهای عروسی و عزا هم صدر نشینم. دیگر از این كار بهتر چه؟ و آسانتر كدام؟

ن ـ می‌دانید این مفتخوری است. مفتخوری هم در هر جامعه نكوهیده‌است. اسلام گفت : «ان الذین یاكلون اموال الناس بالباطل ...».

سخنم را بریده گفت : بله راست است كه مفت می‌خوریم ولی وقتی كه می‌توان مفت خورد و آسوده چرید چرا نكنیم؟. می‌گویند در زمان هارون الرشید خلیفه‌ی بنام عباسی شخصی ادعای پیغمبری كرد او را بحضور خلیفه بردند. پرسید چه دلیلی بادعای خود داری؟ پیغمبر دروغین گفت : معجزه دارم. قرار بر این شد كه فردا با حضور جمعی در دربار حاضر شده و معجزه خود را نشان دهد. پیغمبر دروغین یاران خود را خوانده گفت فردا باید در حضور خلیفه و درباریان معجزه نشان دهم ، شما هم باید با من همراه باشید ، وقتی كه بخدمت خلیفه رسیدیم جمعی در طرف راست و جمعی در طرف چپ من قرار گیرید ، وقتی بطرف راست نگاه كردم همه صدای گاو بدهید ، وقتی كه بطرف چپ نگریستم همه آواز الاغ بدهید ، زمینه چیده شد و فردا بحضور خلیفه رفتند و به همانطور كه قرار بود در دست راست و چپ پیغمبر خودشان قرار گرفتند رل خود را بخوبی انجام دادند. هارون الرشید از این معجزه خندیده مدعی پیغمبری گفت :
ای خلیفه تا این گاوان و خران هستند چرا پیغمبری نكنم و سوار نشوم.
هارون الرشید انعامی‌ باو داده و از این كار منعش نمود.

شیخ ح. دنباله‌ی سخن را گرفته گفت : حال ما هم همین است ، تا مردم خریدار ما هستند و پولهای گزاف می‌دهند و دست ما را می‌بوسند چرا نخوریم و آقایی‌ نفروشیم ، دندشان نرم ندهند.

ن ـ شما نمی‌گذارید مردم از دایره‌ی خرافات و اوهام‌پرستی پای بیرون نهند. هر دم آتش خرافات را دامن می‌زنید و اگر كسی هم برای رهایی‌ مردم گردن فرازد از هر گونه كارشكنی و آزار دریغ نمی‌گویید. همین كسروی را مثل بیاوریم ، چه آسیبها باو روا داشته‌اید و حتی از كشتن نپرهیزیدید. رخداد هشتم اردیبهشت ماه فراموش نشدنی است. گناه گمراهی و بت‌پرستی مردمان بگردن شما ملایان است.

ح ـ ای بابا ، چه می‌گویی‌؟ یعنی با دست خودمان نانمان را سنگ كنیم و دكانمان را تخته؟ البته نباید گذارد دیگران نان چرب ما را قطع كنند. «ولاتلقوا بایدیكم الی التهلكه».

ن ـ این اندیشه‌ی شما مایه‌ی ناخشنودی و خشم پروردگار و كیفر الهی است.

ح ـ این صحبتها را ما هم بالای منبر برای عوام می‌گوییم!

ن ـ جمله‌ی ‌اخیر را طوری با معنی و اشاره گفت كه دریافتم شیخك برای نگاهداری نان حاضر است خدا را هم دست اندازد و اگر كار بجای نازك كشد منكر هم بشود.
از اینرو زمینه سخن را دگر كرده پرسیدم راستی آقای شیخ چرا زن نمی‌گیرید و خانه و فرزندانی راه نمی‌اندازید؟. 👇
شیخ ح. لبخند زنان گفت : به؟ عجب فرمایشی؟ چه لازم است خودم را پابند یك زن كنم و عمری را با یك زن بسر برم ، از آن گذشته خرجم هم زیاد می‌شود. حالا در مدرسه حجره دارم. باور كن بهتر از زن‌داران خوش می‌گذرانم. بیشتر شبهای هفته و غالباً شبهای جمعه را دلبری صیغه و شب تا بصبح در بغل او خفته صبح هم مبلغ خیلی جزیی‌ می‌دهم و تمام می‌شود. دیگر نه نانی می‌خواهد و نه آبی نه رختی نه منزلی. بچه‌دار هم نمی‌شود كه درد داشته باشد ، اگر هم از او خوشم نیامد بار دیگر صیغه‌اش نمی‌كنم. اصلاً از میان كارهای ملایی‌ روضه‌خوانی و واعظی را هم برای نزدیكی بزنان دوست می‌دارم.

این سخنان را چنان با گشاده‌رویی و سربلندی می‌گفت كه گویی كار سودمندی را برای توده ‌انجام داده و یا اختراعی كرده‌است.
دیدم بدتر شد بقول معروف آمدیم زیرابرویش را برداریم كورش كردیم. شیخك نچنان آلوده و دربند خوشگذرانی و شكم‌پرستی است كه براه آید. كنون كه رازهایش را بیرون ریخته و آشكارا باورها و خواست خود را از آخوندی بازنموده ، و راز ملایی را آفتابی كرده ، دیگر گفتگو با او سودی ندارد و نتیجه نمی‌دهد. رهایش كردم.

این شیخ تا بامروز هم مانند دیگر همكاران خود بخوشگذرانی و مفتخوری مشغول است و بر توده‌است كه ‌اینها را نیك بشناسد و بگفته‌ی شیخ (گاو و خر نباشد).

آری ، پول می‌دهند ، احترام می‌گذارند ، فرمان می‌برند ، دست و پا می‌بوسند ، كفش جفت می‌كنند ، باز هم (گاو و خر) خوانده می‌شوند. از این بدبختی و سیه‌روزی بالاتر چه؟؟؟.
🔶 «بدبختی توده و ریشه‌ی آن»

🔸 یک پیام و پاسخ آن (تکه‌ی یک از یک)


شرحی را که در شماره‌ی 209 پرچم زیر عنوان «گفتگو با بهائیان» بچاپ رسانیدم (1) مایه‌ی دل‌آزردگی برخی از بهائیان تهران گردیده و با زبان یکی از یاران «باوفا» چنین پیامی فرستاده‌اند : «شما که دعوای صلح کل می‌کنید بهر چه بما می‌تازید؟!. اگر منیر دیوان نتوانسته پاسخی به پرسش شما دهد ما حاضریم پاسخ دهیم. شما بخانه‌ی ما بیایید و ما نیز دانشمندان خود را می‌خوانیم تا با شما گفتگو کنند» این پیامیست که فرستاده‌اند.

می‌گویم : آن شرحهایی که زیر عنوان «چرا از عدلیه بیرون آمدم؟..» در شماره‌های پرچم بچاپ می‌رسد تاریخچه‌ی زندگانی منست که چند سال پیش یادداشت کرده و نمی‌خواستم در زندگیم بچاپ رسد. ولی یک علتی مرا بچاپ آن واداشت ، آن یک تکه نیز در آن میان بچاپ رسیده.

هرچه هست ما را با بهائیان یا با دسته‌ی دیگری دشمنی نیست و هرگز نمی‌خواهیم بناسزا دلی را بشکنیم و بیازاریم. ما هرچه می‌کنیم بنام دلسوزی بجهانیان است. ما می‌گوییم : همه‌ی جهانیان باید بیک دین آیند. دین در نزد ما شناختن معنی درست جهان و زندگانی و زیستن از روی آیین بخردانه است ، و این نه چیزیست که گوناگون باشد. راستیها در همه جا یکیست.

این یکی از خواستهای بزرگ ماست و برای رسیدن باین خواست ناگزیریم با همه‌ی کیشهای گوناگون و دیگر گمراهیها نبرد کنیم و به هر کدام ایرادهایی که می‌داریم بنویسیم تا به خردها تکانی دهیم و به نتیجه‌ای که خواستاریم برسیم. آن ایرادها که بصوفیگری یا به بهائیگری یا به خراباتیگری یا بمادّیگری یا بفلسفه‌ی یونان یا بکیشهای پراکنده می‌گیریم از این راهست نه از روی دشمنی یا بدخواهی. ما این ایرادها را می‌گیریم و پیروان آنها یا باید پاسخی بادلیل بایراد بدهند و یا بنام راستی‌پژوهی بما پیوندند. از آقایان بهائی نیز همین را چشم می‌داریم.

اینکه مرا به نشست خوانده‌اید من بخانه‌ی کسی نمی‌روم ولی درِ خانه‌ام بروی هر کسی باز است. از آنسوی به نشست چه نیاز است؟.. یک پرسش من کرده‌ام و شما نیز پاسخش را (اگر دارید) بفرستید و ما با خشنودی در پرچم بچاپ می‌رسانیم.

این را در اینجا می‌نویسم : دو سال پیش یک مردی از شما بنزد من آمد و چنین گفت : «من از خوانندگان پیمانم ولی می‌خواهم امشب یک پرسش کنم ، و آن اینکه شما می‌نویسید کسی که پیش افتاده و در زمینه‌ای کوشش کرده دیگران نباید در همان زمینه بکوششهای دیگری پردازند ، بلکه بآن کوشنده یاوری نمایند و بکار او پیشرفت دهند. این را بارها می‌نویسید ، و من می‌پرسم پس چرا خودتان آن را بکار نمی‌بندید؟!. این سخنانی که شما می‌نویسید بهاءالله پیش از شما گفته است ، پس چرا خود شما آن نمی‌کنید که دین بهائی را رواج دهید و کوششهای بهاءالله را به نتیجه رسانید؟!». من چون دیدم مرد بادانش و فهمی است چنین گفتم : اگر این راستست که هرچه من می‌گویم بهاءالله پیش از من گفته است حق با شماست و من بایستی بجای این کوششها بیاری از بهائیگری پردازم ، ولی باید دید چنان چیزی راستست؟!.

سپس شرح دادم که گمراهی بزرگ امروزی مادّیگریست. دانشهای طبیعی با فلسفه‌ی مادّی دست بهم داده ثابت می‌کنند که جهان آفرینش جز این دستگاه سَتَرسای[محسوس] مادّی نیست و در پشت سر این هیچ چیزی نمی‌باشد و اینست دانشمندان اروپا و آمریکا به خدا و روان و خرد و زندگانی جهان دیگر باور ندارند ، و گذشته از این زندگی را جز نبردی درمیان زندگان نمی‌شمارند و در نتیجه‌ی ‌اینست که هر کشوری می‌کوشد بدیگران برتری جوید و آنها را زیردست خود گرداند. این بزرگترین گمراهیست که جهان بخود دیده و شما چون پیمان را خوانده‌اید نیک می‌دانید که ما چه نبردهایی با این گمراهی نموده‌ایم و می‌نماییم و من چه پاسخهایی بفلسفه‌ی مادّی داده‌ام ، و شما بگویید که بهاءالله در این باره چه نوشته است؟! چیزهای دیگر بکنار ، تنها درباره‌ی خرد چه نوشته‌ای از بهاءالله یا از جانشینان او در دست است؟!. دانشهای کنونی خرد را بمعنایی که ما می‌گوییم منکرند ، در حالی که اگر خرد نباشد همه‌ی دینها از بنیاد برافتاده ، زیرا عنوان همه‌ی آنها استناد به خرد است ، از اینرو من می‌پرسم آیا درباره‌ی خرد و رد دلایل فلسفه‌ی مادّی چه نوشته‌ای از پیشوایان دین بهائی درمیانست؟!..

برخی پرسشهای دیگری نیز کردم که نیازی به نوشتن آنها در اینجا نیست و پاسخ را به نشست دیگر واگزاردم. در نشست دیگر آن مرد باخرد آمد و چنین گفت : «من خَستُوانم[=معترفم] که دین بهاء برای امروز سودی ندارد و نمی‌تواند جلو گمراهیها را بگیرد» و اکنون همان مرد از هواداران پیمان و پرچم می‌باشد. همچنین کسانی از جوانانِ دانشمند در مراغه و تهران و آمل و اهواز از بهائیگری روگردانیده و بما پیوسته‌اند.


👇
اینها را می‌نویسم تا شما بدانید که پیشرفت ما جز از راه دلیل و منطق نیست و خواستی جز نشر حقایق نداریم و اینست همیشه نتیجه برمی‌داریم و بیاری خدا همه‌ی پاکدلان و بخردان بما خواهند گرایید.


پابرگی :
1ـ این بخشی از کتاب «زندگانی من» می‌باشد که آن روزها تازه در پرچم زیر عنوان «داستان بیرون آمدن من از عدلیه» گفتار بگفتار بیرون می‌آمد. در کتاب «زندگانی من» این در گفتار «22ـ گفتگوهایی که با بهائیان می‌داشتیم» آمده است.


.
🔶 «اکنون و آینده ما راست» (بخش دوم : آهنگهای بدخواهانه)

🔸 2ـ تیشه‌های سیاست (تکه‌ی یک از دو)

یکی از تیشه‌های سیاست «پراکنده‌دینی» است. با این تیشه بنیادهای بس استواری برافکنده شده و در شومی آن این بس که سیاستگران غرب همیشه آن را بیشتر از دیگر ابزارها بکار می‌برند.

امروز یکی از گرفتاریهای ایران راههای جدا جدایی است که بروی ایرانیان باز کرده و پراکندگی [=تفرقه] درمیان آنان پدید آورده‌اند. نمی‌گوییم : این گرفتاری را اروپاییان تهیه دیده‌اند. می‌گوییم : آنان از این پراکندگیها فایده برده همیشه بترویج آن کوشیده‌اند.

تاریخ ایران از آغاز پادشاهی قاجاریان در دست ماست و نیک می‌دانیم که در آن زمانهای ناتوانی دولت ، کارکنان سیاسی انگلیس و روس که در ایران دخالت در کارهای این مملکت می‌نمودند بیشتر رابطه‌ی ایشان با دسته‌های کوچکی بود که از کیش رسمی ایران برکنار و از توده‌ی ایرانیان دل‌آزرده و بیزار بودند. چه این کسان در سایه‌ی کینه‌ای که از ایرانیان در دل خود داشتند بآسانی آلت دست بیگانگان گردیده و بآسانی زیر بار هرگونه خیانتکاری می‌رفتند.

همچنین می‌دانیم که بدعتهای دینی که در قرنهای آخر در ایران پدید آمده سیاستگران روس و انگلیس پشتیبانی از آنها دریغ نداشته‌اند بلکه تا توانسته‌اند ترویج و تشویق کرده‌اند.

در این باره سخن فراوان است و می‌توان گفت که بیشتر شرقشناسان که ما آنها را از شمار دانشمندان بیغرض می‌گیریم خود کارکنان سیاسی اروپا بوده‌اند و همیشه برای فتنه‌انگیزی میانه‌ی شرقیان و ترویج زشتکاریها در سراسر شرق می‌کوشیده‌اند و اینست که همیشه بموضوعهایی دست زده‌اند که نتیجه‌ی آنها رواج بدعتهای دینی و افزایش پراکندگی در میان شرقیان بوده.

اگر چنان غرضی در کار نیست بیک دانشمند پاریسی چه که سالها رنج برده جستجو از تاریخچه‌ی زندگانی حسینِ منصور حلاج کند؟! اینهمه گفتگو از زردشت ، پیغمبر چند هزار ساله‌ی ایران و از گاتها و یشتهای او برای چیست؟! تا این اندازه بداستان باطنیان (1) پرداختن و کتابهای آنان را زنده گردانیدن برای اروپاییان چه سودی دارد؟!

آیا براستی رباعیهای خیام آن ارج و بها را دارد که شرقشناسان می‌گویند؟! آیا در این رباعیها یک فلسفه‌ی خردپسندی یاد داده شده؟!

ما اصرار نداریم که همه‌ی این شرقشناسان کارکنان سیاسی اروپا بوده‌اند ولی یقین داریم که در دنبال کردن این موضوعها جز بدخواهی بر شرقیان بویژه بر مسلمانان منظور دیگری نداشته‌اند! (2)


به هر حال ما از گذشته چشم پوشیده از امروز سخن می‌رانیم : چنانکه در جای دیگری گفته‌ایم هر کشوری حکم خاندانی را دارد و مردمی که در یک کشور زندگی می‌نمایند اعضای آن خاندان شمرده می‌شوند و خود پیداست که برای یک خاندانی بدترین آسیب است که هر یک از اعضای آن هوای دیگری در سر داشته و با دیگران راه رنجش و دشمنی پیماید.


پابرگیها :
1ـ باطنیان بنامهای گوناگون شناخته می‌شوند از جمله : اسماعیلیان ، قَرمَطیان ، فاطمیان ، دُروزیان
2ـ بزبان دیگر می‌توان گفت : آنها که بزمینه‌های زیانمند برای شرقیان پرداخته‌اند یا دشمن حرفه‌ای شرقیان بودند یا آماتور!


.
🔶 دفتر «در پیرامون شعر و صوفیگری»

🔸 بدآموزیهای خیام (تکه‌ی دو از چهار)


کسی که دانش و خرد در نزد وی بدینسان بی‌ارج و بها باشد چه سزاست که بنام دانشمند و خردمند شناخته گردد؟. پیداست ارج هر دانشمندی باندازه‌ی هنرپروری و دانش‌پژوهی اوست و از اینجاست که در کام دانشوران ارجمند لذتی بالاتر از این لذت دانش‌آموزی نباشد چنانکه دانشمند پاکدلی گوید :

لذات دنیوی همه هیچست نزد من در خاطر از تغیر آن هیچ ترس نیست
روز تنعم و شب عیش و طرب مرا غیر از شب مطالعه و روز درس نیست

مرا شگفتی فزاید که این مرد پستنهاد با آنهمه کوتاه‌خردی خود ، خویشتن را در جهان دیگری پنداشته و بدستگاه آفرینش که همچون چشم و خط و خال و ابرو هر چیزش بجای خویش نیکوست ـ با دیده‌ی ریشخند می‌نگرد و آرزو دارد که بر فلک دست یافته و آن را زیر و رو کند و از نو فلک دیگری بدلخواه خود بسازد و در این زمینه‌ها چرندهایی می‌بافد که بسرسام بیشتر می‌ماند تا بسخن خردمندانه.

گر بر فلکم دست بُدی چون یزدان برداشتمی من این فلک را ز میان
از نو فلک دگر چنان ساختمی کازاده بکام دل رسیدی آسان

دارنده چو ترکیب طبایع آراست باز از چه سبب فکندش اندر کم و کاست
گر نیک آمد شکستن از بهر چه بود ور نیک نیامد این صور عیب که راست؟

ای بیخبران جسم مجسم هیچست وین طارم نُه سپهر ارقم هیچست
خوش باش که در نشیمن کون و فساد وابسته‌ی یک دمیم و آنهم هیچست

چون نیست ز هرچه هست جز باد بدست چون نیست ز هرچه نیست نقصان و شکست
انگار که هرچه هست در عالم نیست پندار که هرچه نیست در عالم هست
نیست را هست پنداشتن و هست را نیست انگاشتن چه معنی دارد؟!
آیا این سخن خردپسند است؟ چه خوش سروده آنکه سروده :
چیزی که هست هست ، نه کم می‌شود نه بیش
و آن خود که نیست نیست چو سیمرغ و کیمیاست


.
امروز چه باید کرد؟.pdf
1.8 MB
🔶 امروز چه باید کرد؟

🖌 احمد کسروی

🔍 چهار نیاز بنیادی توده‌ی ایرانی یا «بایدهایی» که همچنان اهمیت خود را دارد. دیگر سرفصلهای اصلی یک برنامه‌ی کاری برای کشور.

📊 شمار ساتها : 51

بازپسین پراکنش : بهمن‌ماه 1398

🔷 کتابخانه‌ی پاکدینی

🔸 این کتاب از سوی «باهَماد پاکدینان» و بدست «کوشاد تلگرام» پراکنده میگردد.
🔶 «بدبختی توده و ریشه‌ی آن»

🔸 تلگراف از مراغه یا پاسخ یک کس بیفرهنگ (تکه‌ی یک از یک)


نامه‌ی دانشوران کپیه پرچم از قبولی نامه‌هایی که مایه و پایه‌اش فحش ، یاوه ، زورگویی است بیزارم شکسته باد دهانی که به پاکی ناسزا گوید.
ضیایی

پرچم : این تلگراف را بخواهش برخی از یاران تهران بچاپ می‌رسانیم و مقصود آنست که این بیفرهنگان پستنهاد که خود را بجلو ما انداخته‌اند و بیخردانه می‌خواهند با سخنان زشت خود ما را از پیشرفت بازدارند بفهمند که هستند مردان نیکنهاد بسیاری که از این پستیهای آنان بیزارند و بهنگام خود سزای آن پستیها را در دامنهاشان خواهند گزاشت. وگرنه ما دوست می‌داریم که کمترین یادی از آن بیفرهنگان که بتازگی فزونی یافته‌اند نکنیم و آنان را بحال خودشان گزاریم تا هنگامی که سزاشان یابند. و چون برخی از یاران دلتنگی از این پستیها می‌نمایند و گاهی تاب نیاورده دست بکیفر باز می‌کنند (چنانکه دیروز یکی از آنان به یک جوانک ناپاکی کیفر بسزایی داده) این برای کاستن از دلتنگی ایشانست که می‌خواهم چند جمله‌ای بنویسم :

نخست : آن کسانی که چه در تهران و چه در تبریز و چه در شیراز و چه در دیگر جاها زبان بسخنان ناپاک باز می‌کنند اگر نیک سنجید جز این نتوانستندی کرد. زیرا آنان که می‌شنوند که ما به یک رشته سخنانی برخاسته‌ایم یا بایستی فهم و خرد درستی داشته این گفتگوهای ما را بپذیرند و در کوشش با ما همراهی نمایند که ندارند ، و یا بایستی جُربزه‌ی گویندگی و نویسندگی داشته بپاسخهایی اگرچه از روی مغالطه باشد بپردازند که ندارند ، و یا بایستی بهره‌ای از شرافت داشته بخاموشی گرایند که ندارند و اینست هیچ کاری نتوانسته زبان بزشتگویی باز می‌کنند و الواطی خود را بهمه نشان می‌دهند.

دوم : بگفته‌ی آقای محیط ما از روز نخست که باین راه برخاستیم می‌دانستیم که در این توده چه آلودگیهایی هست. می‌دانستیم که یک دسته از الواط افزارکارشان دشنام خواهد بود. ولی آیا می‌توانستیم بهمین دستاویز از کوشش بازایستیم؟ می‌توانستیم از ترس بدزبانی یک گروهِ بیفرهنگ از یک کار بسیار ورجاوندِ[=مقدس] بزرگی بازمانیم؟!.

سوم : کسانی می‌گویند : در پرچم پاسخ نویسید. می‌گویم مگر ما می‌توانیم باین نادانان پردازیم و از راه خود بازمانیم؟! ما اگر باینها پاسخ نویسیم خود و خوانندگان را سرگرم آن گفتگو گردانیده از مقصود دورشان ساخته‌ایم. ما به هیچ پاسخی نباید پردازیم اگر گاهی کسانی از یاران همچون آقای ضیاء‌مقدم (در تلگراف بالایی) بیزاری آشکار کنند و یا همچون آقای جلال‌الدین جزایری (در پاسخی که بیاوه‌گوییهای بهمنی داده و در روزنامه‌ی استوار بچاپ رسیده) پاسخی نویسند زیانی ندارد و من اینک فرصت را از دست نداده بآقای جزایری و آقای مقدم سپاس می‌گزارم.

چهارم : این خود نشانی از درماندگی این توده است که نُه سالست ما باین کوشش برخاسته‌ایم و در این دیرگاه به هر زمینه‌ای از مسائل زندگانی (از دین و آیین زندگانی و دانشها و روان و خرد و مانند اینها) درآمده ، و با هر یکی از گمراهیها (از فلسفه و شعر و کیشهای گوناگون و صوفیگری و خراباتیگری و مانند اینها) پرداخته ، و در همگی اینها شیوه‌ی خود را این قرار داده‌ایم که موضوع را با روشنترین زبانی شرح کنیم و سپس دانسته‌ی خود را با دلیلهایی ساده و آسان بنویسیم و در این نه سال شاید بیش از چند بار رخ نداده که کسی با سخن و دلیل بجلو ما بیاید و هر زمان که چنان کسی پیدا شده من خشنودی نشان داده‌ام و آن را فرصت شمرده‌ام که بگفتگو پردازم (یکی از این کسان آقای منوچهر عدل است که گذشته از آنکه گفتاری بنزد ما فرستاده شرحی نیز در اختر شمال نوشته که ما بسیار خشنودیم و من پاسخهایی خواهم نوشت) دیگران همگی یا‌ هایهوی می‌کنند و یا زبان ببدگویی باز می‌نمایند ، اینست حال این توده‌ی بدبخت درمانده.

ما باید از اینها بجای رنجش و دلتنگی نتیجه‌ی بهتر دیگری بگیریم و آن اینکه بدانیم این کسان تباه گردیده‌اند و بدانیم که این توده بسیار بیچاره گردیده و بدانیم که باید کوشش بسیار کنیم تا این آلودگیها را از میان برداریم. این داستان را برای گواهی نوشته سخن را بپایان می‌رسانم : در هفت سال پیش که من تازه گفتارهایی درباره‌ی فلسفه‌ی یونان می‌نوشتم و کسانی‌ هایهوی می‌کردند روزی یکی از آشنایان که من او را دانشمند می‌شماردم در خیابان بمن رسیده چنین گفت : «من شما را بسیار دوست می‌دارم ولی آنچه را که درباره‌ی فلسفه نوشته‌اید نمی‌توانم پذیرفت». من گفتم : آنچه ما درباره‌ی فلسفه نوشته‌ایم نه چیزیست که کسی نپذیرد. گفت : من هنوز نخوانده ام و نمی‌دانم چه نوشته‌اید.


👇