🔶 «بدبختی توده و ریشهی آن»
🔸 دربارهی صوفیان و درویشان (تکهی سه از چهار)
صوفیان سرچشمهی باورها و پندارهاشان همان گفتههای پلوتینوس بوده که در گفتار دیروزی شرح داده بیپایی و نادرستی آن را بازنمودیم. ولی سپس برخی از پیشوایانشان از راه فلسفهی یونان پیش آمده داستان «وحدت وجود» یا «یکی بودن هستی» را پدید آوردهاند. لیکن این هم بسود ایشان پایان نیافته و نتیجهای نداده. بلکه باید گفت : بد را بدتر و غلط را غلطتر گردانیده. اینان میگویند : خدا همان هستی است و چیز دیگر نیست ، و شما چون این سخن بشکافید معنایش نبودن خداست. معنایش اینست که ما خود خداییم و بچیز دیگر نیاز نداریم. زیرا هستی نه چیزیست که خود هست باشد. ما هستیم و از این هست بودن ما یک هستی فهمیده میشود ، و نه آنست که ما هستیم و هستی نیز هست. این سخن چون جایش اینجا نیست دامنه نداده درمیگذرم. همین اندازه باید گفت : خود هم نفهمیدهاند که چه میگویند ، و این است چون کتابهاشان بخوانید هر یکی معنای دیگری باین داستان میدهد و مثل دیگری میآورد.
این باورهای ایشانست. اما کردارهاشان : 1ـ بیکاری و خانقاهنشینی 2ـ زن نگرفتن و تنها زیستن. 3ـ نان از دست دیگران خوردن 4ـ با دف و نای پای کوبیدن و با آن ریش و پشم رقصیدن ـ که شما هر یکی از اینها را بگیرید گناه بزرگیست و زیان بزرگی را دربر دارد.
پیشینیانِ اینها پرداختن بکاری یا پیشهای را مانع میشماردند و آن را بد میدانستند. شیخ ابوسعید میگوید : بازار جایگاه شیاطین است. میگفتند : صوفی باید بخود پردازد و ذکر خواند و تهذیب نفس کند ، و اگر بیک کاری یا پیشهای پرداخت «اهل دنیا» میگردد و از راه خود بازمیماند. زن نگرفتن اجباری نبوده ولی بیشترشان نمیگرفتهاند. زیرا زن را نیز از «دنیا» میشماردهاند. نان از دست دیگران خوردن همگانی بوده. زیرا در جایی که بکاری و پیشهای نمیپرداختهاند ناگزیر بودهاند که چشم براه «احسان» و «صدقه»ی توانگران باشند ، و اگر نرسید ببازار افتاده یا بدرِ خانهها رفته گدایی کنند ، و این را نه تنها ننگ نمیدانستهاند بلکه یک قسمتی از ریاضت و عبادت میشماردهاند. اما رقص ، آن را بزبان خود «سماع» مینامیدهاند. یکی دف میزده و دیگری نای مینواخته و دیگری با آواز خوش شعرهای عاشقانه میخوانده ، و در این میان درویشان برقص میپرداختهاند و خود شیخ همان کار را میکرده است.
از همینجا شما فهم و دانش آنها را بسنجید. گروهی تا چه اندازه نافهم باشند که این ندانند بیکاری سامان زندگی را بهم میزند. ندانند که خدا شمارهی زنان و مردان را یکسان گردانیده و یک مردی چون زن نمیگیرد باعث سیاهروزی یک زنی شده است ، ندانند که نان از دست دیگران خوردن نشان پستی و زبونیست و آبرو را میریزد و شرم و آزرم را از میان میبرد ، ندانند که پای کوفتن و رقصیدن جز با هوسِ خود راه رفتن نیست و آن را «عبادت» یا «ریاضت» نام نتوان نهاد.
شگفتتر اینجاست که اینان که به بهانهی چشمپوشی از جهان و دامن درچیدن از لذت و سختی دادن بخود و کاستن از نیروهای تنی بخانقاه خزیده بودند در کردار همه بضد آن برخاسته و همه به تنآسایی و خوشی پرداختهاند!!. کیست که از بیکاری و مفتخواری خوشش نیاید؟!.. کیست که از ساز و آواز و رقص لذت نبرد؟!.. اما زن نگرفتن ، آن نه برای چشمپوشی از لذت ، بلکه برای گریز از رنج خانهداری بوده. وگرنه بیشترشان درمیان خود امردبازی و پستیهای دیگر داشتهاند ، و چون شیوهی ایشان بوده که برای هر کار زشتی یک عنوان نیکی میدادهاند باین زشتکاری نیز نامهایی دادهاند و رختهایی پوشانیدهاند. «بجمال خدا در روی شاهدان تماشا میکردهاند». جامی میگوید :
حُسن خویش از روی خوبان آشکارا کردهای
پس بچشم عاشقان در وی تماشا کردهای
یکی از بزرگان صوفیان ابوحامد کرمانی بوده که دربارهاش چنین مینویسند : «چون در سماع گرم شدی پیراهن خود و حضار را چاک کردی و سینه بسینهی ایشان نهادی و از آن تشفی حاصل نمودی. چون شیخ به بغداد رسید خلیفه پسر بدیع الجمالی داشت خبر ورود شیخ شنید قصد حضور مجلس شیخ نمود. گفتند که طریقهی شیخ اینست. خلیفهزاده گفت از قرار تقریر شما او کافر خواهد بود بمجلس او میروم اگر اینگونه نسبت بمن حرکتی کرد او را قربة الی الله بقتل رسانم و از وجود آن مبدع ، جهان را پاک گردانم و چون در سماع گرم گشت شیخ بکرامت دریافت و این رباعی بگفت :
سهل است مرا بر سر خنجر بودن
در پای مراد دوست بیسر بودن
تو آمدهای که کافری را بکشی
👇
🔸 دربارهی صوفیان و درویشان (تکهی سه از چهار)
صوفیان سرچشمهی باورها و پندارهاشان همان گفتههای پلوتینوس بوده که در گفتار دیروزی شرح داده بیپایی و نادرستی آن را بازنمودیم. ولی سپس برخی از پیشوایانشان از راه فلسفهی یونان پیش آمده داستان «وحدت وجود» یا «یکی بودن هستی» را پدید آوردهاند. لیکن این هم بسود ایشان پایان نیافته و نتیجهای نداده. بلکه باید گفت : بد را بدتر و غلط را غلطتر گردانیده. اینان میگویند : خدا همان هستی است و چیز دیگر نیست ، و شما چون این سخن بشکافید معنایش نبودن خداست. معنایش اینست که ما خود خداییم و بچیز دیگر نیاز نداریم. زیرا هستی نه چیزیست که خود هست باشد. ما هستیم و از این هست بودن ما یک هستی فهمیده میشود ، و نه آنست که ما هستیم و هستی نیز هست. این سخن چون جایش اینجا نیست دامنه نداده درمیگذرم. همین اندازه باید گفت : خود هم نفهمیدهاند که چه میگویند ، و این است چون کتابهاشان بخوانید هر یکی معنای دیگری باین داستان میدهد و مثل دیگری میآورد.
این باورهای ایشانست. اما کردارهاشان : 1ـ بیکاری و خانقاهنشینی 2ـ زن نگرفتن و تنها زیستن. 3ـ نان از دست دیگران خوردن 4ـ با دف و نای پای کوبیدن و با آن ریش و پشم رقصیدن ـ که شما هر یکی از اینها را بگیرید گناه بزرگیست و زیان بزرگی را دربر دارد.
پیشینیانِ اینها پرداختن بکاری یا پیشهای را مانع میشماردند و آن را بد میدانستند. شیخ ابوسعید میگوید : بازار جایگاه شیاطین است. میگفتند : صوفی باید بخود پردازد و ذکر خواند و تهذیب نفس کند ، و اگر بیک کاری یا پیشهای پرداخت «اهل دنیا» میگردد و از راه خود بازمیماند. زن نگرفتن اجباری نبوده ولی بیشترشان نمیگرفتهاند. زیرا زن را نیز از «دنیا» میشماردهاند. نان از دست دیگران خوردن همگانی بوده. زیرا در جایی که بکاری و پیشهای نمیپرداختهاند ناگزیر بودهاند که چشم براه «احسان» و «صدقه»ی توانگران باشند ، و اگر نرسید ببازار افتاده یا بدرِ خانهها رفته گدایی کنند ، و این را نه تنها ننگ نمیدانستهاند بلکه یک قسمتی از ریاضت و عبادت میشماردهاند. اما رقص ، آن را بزبان خود «سماع» مینامیدهاند. یکی دف میزده و دیگری نای مینواخته و دیگری با آواز خوش شعرهای عاشقانه میخوانده ، و در این میان درویشان برقص میپرداختهاند و خود شیخ همان کار را میکرده است.
از همینجا شما فهم و دانش آنها را بسنجید. گروهی تا چه اندازه نافهم باشند که این ندانند بیکاری سامان زندگی را بهم میزند. ندانند که خدا شمارهی زنان و مردان را یکسان گردانیده و یک مردی چون زن نمیگیرد باعث سیاهروزی یک زنی شده است ، ندانند که نان از دست دیگران خوردن نشان پستی و زبونیست و آبرو را میریزد و شرم و آزرم را از میان میبرد ، ندانند که پای کوفتن و رقصیدن جز با هوسِ خود راه رفتن نیست و آن را «عبادت» یا «ریاضت» نام نتوان نهاد.
شگفتتر اینجاست که اینان که به بهانهی چشمپوشی از جهان و دامن درچیدن از لذت و سختی دادن بخود و کاستن از نیروهای تنی بخانقاه خزیده بودند در کردار همه بضد آن برخاسته و همه به تنآسایی و خوشی پرداختهاند!!. کیست که از بیکاری و مفتخواری خوشش نیاید؟!.. کیست که از ساز و آواز و رقص لذت نبرد؟!.. اما زن نگرفتن ، آن نه برای چشمپوشی از لذت ، بلکه برای گریز از رنج خانهداری بوده. وگرنه بیشترشان درمیان خود امردبازی و پستیهای دیگر داشتهاند ، و چون شیوهی ایشان بوده که برای هر کار زشتی یک عنوان نیکی میدادهاند باین زشتکاری نیز نامهایی دادهاند و رختهایی پوشانیدهاند. «بجمال خدا در روی شاهدان تماشا میکردهاند». جامی میگوید :
حُسن خویش از روی خوبان آشکارا کردهای
پس بچشم عاشقان در وی تماشا کردهای
یکی از بزرگان صوفیان ابوحامد کرمانی بوده که دربارهاش چنین مینویسند : «چون در سماع گرم شدی پیراهن خود و حضار را چاک کردی و سینه بسینهی ایشان نهادی و از آن تشفی حاصل نمودی. چون شیخ به بغداد رسید خلیفه پسر بدیع الجمالی داشت خبر ورود شیخ شنید قصد حضور مجلس شیخ نمود. گفتند که طریقهی شیخ اینست. خلیفهزاده گفت از قرار تقریر شما او کافر خواهد بود بمجلس او میروم اگر اینگونه نسبت بمن حرکتی کرد او را قربة الی الله بقتل رسانم و از وجود آن مبدع ، جهان را پاک گردانم و چون در سماع گرم گشت شیخ بکرامت دریافت و این رباعی بگفت :
سهل است مرا بر سر خنجر بودن
در پای مراد دوست بیسر بودن
تو آمدهای که کافری را بکشی
👇
غازی چو تویی رواست کافر بودن
خلیفهزاده گریبان خود را درید و بقدم معذرت پیش آمده سر در قدم شیخ نهاد ...».
گزاشتن نام «شاهد» بخدا ، و پیاپی گردانیدن کلمهی «عشق» و مانند اینها که سراپا بیفرهنگی و بیشرمیست از اینجا برخاسته است. ملا هادی سبزواری (1) که او را یکی از حکما میشناسند خدا را «شاهد هرجایی» خوانده میگوید :
با که توان گفت این سخن که نگارم
شاهد هرجایی است و گوشهنشین است
حکیم گردنشکسته را ببینید که با خدا چه گستاخی میکند ، چه بیفرهنگی نشان میدهد.
پابرگی :
1ـ این همانست که ادوارد براون در سفرنامهاش به ایران او را «بزرگترین فیلسوف ایران در قرن نوزدهم» میخواند و نزدیک به 20 صفحه دربارهی فلسفهی او در آن کتاب مینویسد.
.
خلیفهزاده گریبان خود را درید و بقدم معذرت پیش آمده سر در قدم شیخ نهاد ...».
گزاشتن نام «شاهد» بخدا ، و پیاپی گردانیدن کلمهی «عشق» و مانند اینها که سراپا بیفرهنگی و بیشرمیست از اینجا برخاسته است. ملا هادی سبزواری (1) که او را یکی از حکما میشناسند خدا را «شاهد هرجایی» خوانده میگوید :
با که توان گفت این سخن که نگارم
شاهد هرجایی است و گوشهنشین است
حکیم گردنشکسته را ببینید که با خدا چه گستاخی میکند ، چه بیفرهنگی نشان میدهد.
پابرگی :
1ـ این همانست که ادوارد براون در سفرنامهاش به ایران او را «بزرگترین فیلسوف ایران در قرن نوزدهم» میخواند و نزدیک به 20 صفحه دربارهی فلسفهی او در آن کتاب مینویسد.
.
✴️ راز واعظی
(بمناسبت داستان غدیر خم)
نوشتهی : ن. بغداد
(بخش 1 از 3)
گفتگویی است كه میان یكی از پاكدینان بنام (ن) و واعظی بنام (ح) رفته و در پایان آقای واعظ براز كار خود اعتراف كرده است.
آقای شیخ ح واعظ را از كودكی میشناسم. پدرش كفشدوز بنامی بود. خودش هم چندی بكار پدر مشغول شده و چون سوادكی میدارد و گاهی كتابهایی مانند جودی و جواهری و زیارتنامه را میخواند ، پس از چند سالی كه از آن شهر بیرون رفتم ، در بازگشت او را دیدم دستاری بسر بسته و جُبّه و ردایی دربر كرده خرامان راه میرفت. در شگفت شدم : چه شده كه كفشدوزی باین جامه درآمده؟ جویا شدم گفتند پس از مرگ پدر دكان را فروخته و بجامهی آخوندی درآمده و اینك روضهخوان است.
یكی دو سالی گذشت. روزی در خانه بودم كه در زدند گشودم دیدم شیخ ح است. گرچه پیشینهی دوستی نداشتم ولی چون بخانهام آمده بود او را گرامی داشتم و با گرمی پذیرفتم. نشسته دامنهی سخن را كشانیده بپاكدینی رسانید و گفت :
ـ من پارهای از كتابهای آقای كسروی را خواندهام در همه جا خوب مینویسد. ولی دربارهی شیعه و شیعیگری از جادهی عدالت بیرون رفته و انكار بدیهیات را كرده.
ن ـ بهاییان میگویند : « همهی كتابهای كسروی خوبست جز بهاییگری». صوفیان همهی كتابها را میستایند جر صوفیگری ، چامهسرایان نكوهش از شعر و شاعری را نمیپسندند ، دیگران بهمین ترتیب. هر دسته همهی كتابها را بجا میدانند جز آنچه كه با باورها و عقاید خود آنها سازش ندارد. رویهمرفته از این سخنان پراكنده چنین فهمیده میشود كه تمام كتابهای آقای كسروی پسندیده و بجا است.
ح ـ آخر درباب تشیع دلایلی در دست است.
ن ـ دلایل شما را اگر از قرآن و نهجالبلاغه و تاریخ عمومی اسلام باشد میپذیرم.
ح ـ تاریخ را كنار بگذار. در تاریخ دست بردهاند.
ن ـ بسیار خوب. از دو كتاب دیگر دلیل بیاور
ح ـ از همه واضحتر خطبهی شقشقیه است.
ن ـ نخست باید دانست كه در خطبهی نامبرده اختلاف است كه آیا از خود امام است و یا باو نسبت دادهاند. ما چنین انگاریم كه از خود امام است. باز هم در هیچ جای آن از آنچه شیعیان در باب داستان غدیر خم میگویند ذكری نشدهاست بلكه كوتاهشدهی خطبه گلهگزاری است. این را گفتم و كتاب نهجالبلاغه را از كتابخانه بیرون آورده خواندم :
« اما بعد فقد تقمصها فلان و انه یعلم ان محلی منها محل القطب من الرحی ینحدر عنی السیل و لایرقی الی الطیر ...».
دیدید در هیچ جای این خطبه اشاره بحق صریح خود در خلافت و یا تعیین از طرف پیغمبر ننمودهاست. حتا پس از كشته شدن عثمان خلافت را با اكراه پذیرفته میگوید : «حتی وطیی الحسنان و شق عطفا ردای» در چند جای دیگر و در نامههای خود كه بمعاویه فرستاده صحت خلافت خلفای پیشین را میرساند و حتی در جایی از خلیفهی دوم ستایش كرده میگوید : «لله در فلان ...».
ح ـ گرفتم كه در نهجالبلاغه اشارهی صریحی نشده باشد شاید دیگران حذف كردهاند. ولی در قرآن كه صریحاً خطاب به پیغمبر میگوید : « و اذا فرغت فانصب والی ربك فارغب». این را چه میگویید؟
ن ـ افسوس كه با دستار یك منی و ردا از زبان و دستور عرب آگاهی نداری.
شیخ ح از این گفتهها برآشفت و با روی برافروخته و با تندی گفت : عجب؟
ن ـ در عربی (نصب ینصب) با زبر صاد بمعنی خستگی و تعب است و (نصب ینصب) با زیر صاد بمعنی نصب و نشاندن است. در اینجا هم كه خودت با زبر صاد خواندی در قرآن هم بهمین رُویه[ruye=صورت] آمده پس معنی خستگی و تعب است. از اینرو بستگی با تعیین جانشین ندارد.
چون دیدم گفتهي مرا باور ندارد ، قرآن تفسیر بیضاوی را كه در خانه دارم آوردم همان بود كه گفتم. فرهنگ عربی «المنجد» را آوردم همان بود كه گفتم.
در اینجا راه دلیل بر او بسته شده ناچار تاریخ را كه در آغاز نپذیرفته بود پیش كشیده گفت :
داستان غدیر خم از همه روشنتر [است] و حتی سنیان هم بآن اشاره كردهاند.
ن ـ داستان راست است ولی پیغمبر در آنجا چه گفته؟
ح ـ علی را برداشته بهمه نشان داده فرمود : «من كنت مولاء فهذا علی مولاء». ما اگر پیغمبر اسلام را قبول داریم باید علی را هم قبول داشته باشیم.
این سخنان را چنان میگفت كه تو گویی چیره شده و مرا از میدان بدر كرده.
ن ـ حالا فهمیدم كه حتی فروع دینت را هم نمیدانی.
رنگ از رویش پریده ، نفس تازه كرده ، راست نشست و گفت :
چطور ، نفهمیدم ، یعنی شما ریش تراشیدههای مزّلف بهتر از ما میدانید؟. 👇
(بمناسبت داستان غدیر خم)
نوشتهی : ن. بغداد
(بخش 1 از 3)
گفتگویی است كه میان یكی از پاكدینان بنام (ن) و واعظی بنام (ح) رفته و در پایان آقای واعظ براز كار خود اعتراف كرده است.
آقای شیخ ح واعظ را از كودكی میشناسم. پدرش كفشدوز بنامی بود. خودش هم چندی بكار پدر مشغول شده و چون سوادكی میدارد و گاهی كتابهایی مانند جودی و جواهری و زیارتنامه را میخواند ، پس از چند سالی كه از آن شهر بیرون رفتم ، در بازگشت او را دیدم دستاری بسر بسته و جُبّه و ردایی دربر كرده خرامان راه میرفت. در شگفت شدم : چه شده كه كفشدوزی باین جامه درآمده؟ جویا شدم گفتند پس از مرگ پدر دكان را فروخته و بجامهی آخوندی درآمده و اینك روضهخوان است.
یكی دو سالی گذشت. روزی در خانه بودم كه در زدند گشودم دیدم شیخ ح است. گرچه پیشینهی دوستی نداشتم ولی چون بخانهام آمده بود او را گرامی داشتم و با گرمی پذیرفتم. نشسته دامنهی سخن را كشانیده بپاكدینی رسانید و گفت :
ـ من پارهای از كتابهای آقای كسروی را خواندهام در همه جا خوب مینویسد. ولی دربارهی شیعه و شیعیگری از جادهی عدالت بیرون رفته و انكار بدیهیات را كرده.
ن ـ بهاییان میگویند : « همهی كتابهای كسروی خوبست جز بهاییگری». صوفیان همهی كتابها را میستایند جر صوفیگری ، چامهسرایان نكوهش از شعر و شاعری را نمیپسندند ، دیگران بهمین ترتیب. هر دسته همهی كتابها را بجا میدانند جز آنچه كه با باورها و عقاید خود آنها سازش ندارد. رویهمرفته از این سخنان پراكنده چنین فهمیده میشود كه تمام كتابهای آقای كسروی پسندیده و بجا است.
ح ـ آخر درباب تشیع دلایلی در دست است.
ن ـ دلایل شما را اگر از قرآن و نهجالبلاغه و تاریخ عمومی اسلام باشد میپذیرم.
ح ـ تاریخ را كنار بگذار. در تاریخ دست بردهاند.
ن ـ بسیار خوب. از دو كتاب دیگر دلیل بیاور
ح ـ از همه واضحتر خطبهی شقشقیه است.
ن ـ نخست باید دانست كه در خطبهی نامبرده اختلاف است كه آیا از خود امام است و یا باو نسبت دادهاند. ما چنین انگاریم كه از خود امام است. باز هم در هیچ جای آن از آنچه شیعیان در باب داستان غدیر خم میگویند ذكری نشدهاست بلكه كوتاهشدهی خطبه گلهگزاری است. این را گفتم و كتاب نهجالبلاغه را از كتابخانه بیرون آورده خواندم :
« اما بعد فقد تقمصها فلان و انه یعلم ان محلی منها محل القطب من الرحی ینحدر عنی السیل و لایرقی الی الطیر ...».
دیدید در هیچ جای این خطبه اشاره بحق صریح خود در خلافت و یا تعیین از طرف پیغمبر ننمودهاست. حتا پس از كشته شدن عثمان خلافت را با اكراه پذیرفته میگوید : «حتی وطیی الحسنان و شق عطفا ردای» در چند جای دیگر و در نامههای خود كه بمعاویه فرستاده صحت خلافت خلفای پیشین را میرساند و حتی در جایی از خلیفهی دوم ستایش كرده میگوید : «لله در فلان ...».
ح ـ گرفتم كه در نهجالبلاغه اشارهی صریحی نشده باشد شاید دیگران حذف كردهاند. ولی در قرآن كه صریحاً خطاب به پیغمبر میگوید : « و اذا فرغت فانصب والی ربك فارغب». این را چه میگویید؟
ن ـ افسوس كه با دستار یك منی و ردا از زبان و دستور عرب آگاهی نداری.
شیخ ح از این گفتهها برآشفت و با روی برافروخته و با تندی گفت : عجب؟
ن ـ در عربی (نصب ینصب) با زبر صاد بمعنی خستگی و تعب است و (نصب ینصب) با زیر صاد بمعنی نصب و نشاندن است. در اینجا هم كه خودت با زبر صاد خواندی در قرآن هم بهمین رُویه[ruye=صورت] آمده پس معنی خستگی و تعب است. از اینرو بستگی با تعیین جانشین ندارد.
چون دیدم گفتهي مرا باور ندارد ، قرآن تفسیر بیضاوی را كه در خانه دارم آوردم همان بود كه گفتم. فرهنگ عربی «المنجد» را آوردم همان بود كه گفتم.
در اینجا راه دلیل بر او بسته شده ناچار تاریخ را كه در آغاز نپذیرفته بود پیش كشیده گفت :
داستان غدیر خم از همه روشنتر [است] و حتی سنیان هم بآن اشاره كردهاند.
ن ـ داستان راست است ولی پیغمبر در آنجا چه گفته؟
ح ـ علی را برداشته بهمه نشان داده فرمود : «من كنت مولاء فهذا علی مولاء». ما اگر پیغمبر اسلام را قبول داریم باید علی را هم قبول داشته باشیم.
این سخنان را چنان میگفت كه تو گویی چیره شده و مرا از میدان بدر كرده.
ن ـ حالا فهمیدم كه حتی فروع دینت را هم نمیدانی.
رنگ از رویش پریده ، نفس تازه كرده ، راست نشست و گفت :
چطور ، نفهمیدم ، یعنی شما ریش تراشیدههای مزّلف بهتر از ما میدانید؟. 👇
ن ـ اوقاتت تلخ نشود ، و از حدود نزاكت خارج نشوید. اولاً ریش نمودار فهم و شعور نیست و الا بز هم ریش دارد. پس چرا ضربالمثل نافهمی است؟ ثانیاً زلف كه شرعاً اشكالی ندارد. مگر نه خودتان بالای منبر میگویید : روز عاشورا لیلی زلف علیاكبر را شانه كرد و بمیدان فرستاد؟. ثالثاً اگر سر چَخِش[= مجادله] داری ما را با تو كاری نیست ، و اگر مقصودت فهمیدن است دلیل بخواه.
ح ـ بفرمایید.
ن ـ نخست آنكه یكی از ابواب فقه ولاء است. دوم آنكه مادهی نهم فروع دین تولا و دهم تبرا است. در هر دو جا ولاء و تولا را دوست داشتن و محبت معنی كردهاند. پس مولی كهاز ولاء مشتق است بهمان معنی دوستی است. فرهنگ (المنجد) هم حاضر است در واژهی (المولی) میگوید :
« المالك. السید. العبد. المعتق. العتق. المنعم. المنعم علیه. المحب. الصاحب. الحلیف. الجار. النزیل. الشریك. الابن. ابن العم. ابن الاخت. العم. الصهر. القریب مطلقا. الولی. التابع » دیدید در هیچكدام معنی امارت. خلافت. سلطنت نیست.
از طرف دیگر بگفتهی شما پیغمبر پس از آن جمله فرموده : « اللهم وال من والاء و عاد من عاداه» یعنی «خداوندا ، دوست دار كسی كه او را دوست دارد و دشمن دار كسی كه او را دشمن دارد» این همان خواست مرا میرساند و اگر بگفتهی شما « مولی» بمعنی جانشین و خلیفه باشد باید خَستُوان[= معترف] شد كه پیغمبر گفته است « خداوندا خلیفه كن كسی كه او را خلیفه شناسد» پیداست كه خواست پیغمبر این نبوده وگرنه باید تمام شیعیان بخلافت و سلطنت برسند و دستگاه پادشاهی داشته باشند.
(بخش دوم و سوم فردا و پس فردا خواهد آمد)
ح ـ بفرمایید.
ن ـ نخست آنكه یكی از ابواب فقه ولاء است. دوم آنكه مادهی نهم فروع دین تولا و دهم تبرا است. در هر دو جا ولاء و تولا را دوست داشتن و محبت معنی كردهاند. پس مولی كهاز ولاء مشتق است بهمان معنی دوستی است. فرهنگ (المنجد) هم حاضر است در واژهی (المولی) میگوید :
« المالك. السید. العبد. المعتق. العتق. المنعم. المنعم علیه. المحب. الصاحب. الحلیف. الجار. النزیل. الشریك. الابن. ابن العم. ابن الاخت. العم. الصهر. القریب مطلقا. الولی. التابع » دیدید در هیچكدام معنی امارت. خلافت. سلطنت نیست.
از طرف دیگر بگفتهی شما پیغمبر پس از آن جمله فرموده : « اللهم وال من والاء و عاد من عاداه» یعنی «خداوندا ، دوست دار كسی كه او را دوست دارد و دشمن دار كسی كه او را دشمن دارد» این همان خواست مرا میرساند و اگر بگفتهی شما « مولی» بمعنی جانشین و خلیفه باشد باید خَستُوان[= معترف] شد كه پیغمبر گفته است « خداوندا خلیفه كن كسی كه او را خلیفه شناسد» پیداست كه خواست پیغمبر این نبوده وگرنه باید تمام شیعیان بخلافت و سلطنت برسند و دستگاه پادشاهی داشته باشند.
(بخش دوم و سوم فردا و پس فردا خواهد آمد)
Forwarded from کتابخانه پاکدینی (کتابهای احمد کسروی و یاران او)
یکم دیماه و داستانش.pdf
409 KB
🔸 یکم دیماه و داستانش
🖌 احمد کسروی
☀️ اجتماعی
🖌 احمد کسروی
☀️ اجتماعی
🔶 «اکنون و آینده ما راست» (بخش یکم : زبونیهای گذشتگان)
🔸 5ـ گذشته و اکنون (تکهی چهار)
خواهید گفت دورهی گرفتاری بوده. ما هم از آن زمان میگذریم و از تیمور خونخوار و زمان او نیز سخن نمیرانیم و از آن زبونیها و بیهودهکاریها که روی داده چشم میپوشیم. آیا در زمان صفویان که دورهی درخشان ایرانست خردها پست نبوده؟... اگر نبوده پس آنهمه بدعتهای دینی چه بوده؟ آنهمه دروغبافیها چه علتی داشته؟.
از همهی اینها میگذریم. دیروز زمان قاجاریان چه بوده و آیا یادگارهایی که از آن زمان بازمانده چیست؟.. آیا مردم آن زمان بهتر از زمان ما بودند؟! آری زمانه کی مانند مردان آن دوره را خواهد دید!
ما نمیخواهیم سخن را ببدگویی از این و آن بکشانیم وگرنه نام چند تن از حکیمان (!) گذشته را بویژه از زمان مغول و دورهی قاجار در اینجا میآوردیم.
درخت را از میوهاش میشناسند. آیا آن بزرگان گذشته چه کاری را انجام دادهاند؟! آیا از صدها و هزارها کتاب که در شعر و فلسفه و اصول و منطق و اینگونه موضوعها یادگار گزاردهاند جز زیان چه سودی بدست میآید؟! اگر این کتابها سودی داشت بایستی شرقیان بهترین حال را داشتند و ما میدانیم که تا بیست و سی سال پیش (1) اندازهی بدبختی و تیرهروزی شرق چه بوده؟! اگر راستی را بخواهیم مایهی بدبختی شرق بیش از همه همان بزرگان بودهاند که خودشان شایستهی هیچ کاری نبوده و مردم را نیز از شایستگی انداختهاند و امروز هم چاره جز آن نداریم که بکوشیم و ساختهها و پرداختههای آنان را از میان برداریم و این همان کار است که پیمان بر آن میکوشد. (2)
پابرگیها :
1ـ چون این نوشتار در فروردین سال 1315 نوشته شده خواست نویسنده روزگار «تیرهروزی شرق» پیش از جنبشهای مشروطه در ایران و عثمانی (ترکیه) میباشد. سالهایی که رفتهرفته کشورهایی همچون مصر و چین و هندوستان و افغانستان یکایک از خواب گرانِ دوسدساله و سهسدساله بیدار میگردیدند.
2ـ ایرانیان یادگارهای پیشینیان را که بیش از همه در کتابهای ایشان رویهم انباشته شده دیده و خوانده ولی در آن باره نیندیشیدهاند. این یادگارها یک بخشش در دست ما مدارک تاریخی و بخشی بکار زبانشناسی و جغرافی میآید. ولی بازماندهی آنها نتیجهای جز فرسودن اندیشهها و پست گردیدن خردها و سرانجام پسماندگی توده نمیدهد.
این یادگارها اگر در جای خود میمانْد باز ما را با آنها کاری نمیبود. تیرهبختی اینجاست که آنها هر زمان یک دستهای از پیشافتادگانِ مردم را بخود دچار میسازند و همچون ویروسِ بیماریها خود را در هر دوره چند برابر باززایی میکنند. زیرا آن دسته نیز بحال خود نمانده با سود جستن از همان یادگارها هر یکی با نوشتن کتابی یا پرورش شاگردانی به نیروی این بیماری میافزایند. اکنون ایرانیان میباید سود و زیان آنها را نیک بدیده گیرند. بدیده گیرند تا بایای خود را دربارهی این بازماندههای دورهی زبونی دریابند.
.
🔸 5ـ گذشته و اکنون (تکهی چهار)
خواهید گفت دورهی گرفتاری بوده. ما هم از آن زمان میگذریم و از تیمور خونخوار و زمان او نیز سخن نمیرانیم و از آن زبونیها و بیهودهکاریها که روی داده چشم میپوشیم. آیا در زمان صفویان که دورهی درخشان ایرانست خردها پست نبوده؟... اگر نبوده پس آنهمه بدعتهای دینی چه بوده؟ آنهمه دروغبافیها چه علتی داشته؟.
از همهی اینها میگذریم. دیروز زمان قاجاریان چه بوده و آیا یادگارهایی که از آن زمان بازمانده چیست؟.. آیا مردم آن زمان بهتر از زمان ما بودند؟! آری زمانه کی مانند مردان آن دوره را خواهد دید!
ما نمیخواهیم سخن را ببدگویی از این و آن بکشانیم وگرنه نام چند تن از حکیمان (!) گذشته را بویژه از زمان مغول و دورهی قاجار در اینجا میآوردیم.
درخت را از میوهاش میشناسند. آیا آن بزرگان گذشته چه کاری را انجام دادهاند؟! آیا از صدها و هزارها کتاب که در شعر و فلسفه و اصول و منطق و اینگونه موضوعها یادگار گزاردهاند جز زیان چه سودی بدست میآید؟! اگر این کتابها سودی داشت بایستی شرقیان بهترین حال را داشتند و ما میدانیم که تا بیست و سی سال پیش (1) اندازهی بدبختی و تیرهروزی شرق چه بوده؟! اگر راستی را بخواهیم مایهی بدبختی شرق بیش از همه همان بزرگان بودهاند که خودشان شایستهی هیچ کاری نبوده و مردم را نیز از شایستگی انداختهاند و امروز هم چاره جز آن نداریم که بکوشیم و ساختهها و پرداختههای آنان را از میان برداریم و این همان کار است که پیمان بر آن میکوشد. (2)
پابرگیها :
1ـ چون این نوشتار در فروردین سال 1315 نوشته شده خواست نویسنده روزگار «تیرهروزی شرق» پیش از جنبشهای مشروطه در ایران و عثمانی (ترکیه) میباشد. سالهایی که رفتهرفته کشورهایی همچون مصر و چین و هندوستان و افغانستان یکایک از خواب گرانِ دوسدساله و سهسدساله بیدار میگردیدند.
2ـ ایرانیان یادگارهای پیشینیان را که بیش از همه در کتابهای ایشان رویهم انباشته شده دیده و خوانده ولی در آن باره نیندیشیدهاند. این یادگارها یک بخشش در دست ما مدارک تاریخی و بخشی بکار زبانشناسی و جغرافی میآید. ولی بازماندهی آنها نتیجهای جز فرسودن اندیشهها و پست گردیدن خردها و سرانجام پسماندگی توده نمیدهد.
این یادگارها اگر در جای خود میمانْد باز ما را با آنها کاری نمیبود. تیرهبختی اینجاست که آنها هر زمان یک دستهای از پیشافتادگانِ مردم را بخود دچار میسازند و همچون ویروسِ بیماریها خود را در هر دوره چند برابر باززایی میکنند. زیرا آن دسته نیز بحال خود نمانده با سود جستن از همان یادگارها هر یکی با نوشتن کتابی یا پرورش شاگردانی به نیروی این بیماری میافزایند. اکنون ایرانیان میباید سود و زیان آنها را نیک بدیده گیرند. بدیده گیرند تا بایای خود را دربارهی این بازماندههای دورهی زبونی دریابند.
.
🔶 دفتر «در پیرامون شعر و صوفیگری»
🔸 در پیرامون شعر و صوفیگری ـ 5 (تکهی دو از دو)
مطرب بساز عود که کس بیاجل نمرد هر کو نه این ترانه سراید خطا کند
این مطلب بسیار بجاست که هرکسی تا اجلش نرسد نخواهد مرد ولی این موضوع چه تناسب با مطرب و ساز دارد؟! مگر کسانی که غصهی مرگ را نمیخورند باید همیشه وقت را با عود و ساز بگذرانند؟! بعلاوه تناسب این شعر با بیت سابق چیست؟!.
گر رنج پیشت آید و گر راحت ای حکیم نسبت مکن بغیر که اینها خدا کند
در این شعر خواجه دم از عقیدهی جبری زده و این عقیده چه درست و چه خطا چه ربط به یک شاعر دارد؟! آنهم شاعری که همیشه سرش بمی و معشوقه بند است؟! گذشته از اینها شاعر در شعر پیش روی سخن را با مطرب داشت چگونه روی آن را بسوی حکیم برگردانید؟!
ما را که درد عشق و بلای خمار هست یا وصل دوست یا می صافی دوا کند
بمردم چه شما درد عشق دارید و خمار هستید؟! این مطلب چه فایده را متضمن است که مرد عاقلی زحمت کشیده آن را بنظم آورد؟! و آنگاه ارتباطش با بیت سابق چیست؟!
حقا که در زمان برسد مژدهی امان گر سالکی بعهد امانت وفا کند
کدام سالک؟ کدام امانت؟ تو که صحبت از خمار و درد عشق داشتی چه شد که یکبار بسر وقت سالک رفتی و دخالت در کار او نمودی؟! وانگاه مقصود از امانت چیست؟! از این یک شعر مبهم و مجمل چه فایده منظور است؟
ساقی بجام عدل بده باده تا گدا غیرت نیاورد که جهان پر بلا کند
در معنی این شعر نیز درماندهام. زیرا بادهخواری و مستبازی این بساطها را ندارد که گدا و توانگر بر سر آن از هم برنجند. هرکس پول داد از می فروش می میگیرد و اگر نداد نمیگیرد. در آنجا صحبت عدالت چیست؟! اگر نظر شاعر به یک مجلس است که در آنجا توانگر و گدا با هم نشسته بادهخواری مینمودهاند در آن صورت پس شعر اول غزل چیست؟!
جان رفت در سر می و حافظ ز عشق سوخت عیسادمی کجاست که احیای ما کند
من در این باره متحیرم که اینهمه گفتگوی می و باده از خواجه و دیگران چه بوده؟! آن تأویلاتی که سابق میشنیدم که میگفتند مقصود از می و شاهد و عشق خداپرستی است یقین کردهام که بیاساس است. زیرا علنی میبینم که شاعر از شراب تلخ و مسکر گفتگو میکند و دستور میدهد که شراب را باید شب خورد و روز بکسب هنر کوشید از اینجهت سخت درماندهام. همچنین نمیدانم مقصود از عشق که اینهمه نام آن میبرند چیست؟! از اشعار خود خواجه میبینم که مقصود عشق خدایی نیست ولی چه عشقی است نمیدانم.
همچنین شعرهای دیگر حافظ که هر یکی چندین ایراد دارد؟! حقیقت من نمیدانم چه فایده بر این اشعار مترتب است؟! یا این چه حالی است که کسانی لذت از خواندن اینها میبرند. چنانکه خود من آنهمه لذت میبردم ولی بگفتهی آقای فخرالتجار حالا دلم را بهم میزند؟! امیدوارم در این باره در پیمان بحثهایی بشود و پرده از روی کار برداشته شود.
ذبیح زاده
.
🔸 در پیرامون شعر و صوفیگری ـ 5 (تکهی دو از دو)
مطرب بساز عود که کس بیاجل نمرد هر کو نه این ترانه سراید خطا کند
این مطلب بسیار بجاست که هرکسی تا اجلش نرسد نخواهد مرد ولی این موضوع چه تناسب با مطرب و ساز دارد؟! مگر کسانی که غصهی مرگ را نمیخورند باید همیشه وقت را با عود و ساز بگذرانند؟! بعلاوه تناسب این شعر با بیت سابق چیست؟!.
گر رنج پیشت آید و گر راحت ای حکیم نسبت مکن بغیر که اینها خدا کند
در این شعر خواجه دم از عقیدهی جبری زده و این عقیده چه درست و چه خطا چه ربط به یک شاعر دارد؟! آنهم شاعری که همیشه سرش بمی و معشوقه بند است؟! گذشته از اینها شاعر در شعر پیش روی سخن را با مطرب داشت چگونه روی آن را بسوی حکیم برگردانید؟!
ما را که درد عشق و بلای خمار هست یا وصل دوست یا می صافی دوا کند
بمردم چه شما درد عشق دارید و خمار هستید؟! این مطلب چه فایده را متضمن است که مرد عاقلی زحمت کشیده آن را بنظم آورد؟! و آنگاه ارتباطش با بیت سابق چیست؟!
حقا که در زمان برسد مژدهی امان گر سالکی بعهد امانت وفا کند
کدام سالک؟ کدام امانت؟ تو که صحبت از خمار و درد عشق داشتی چه شد که یکبار بسر وقت سالک رفتی و دخالت در کار او نمودی؟! وانگاه مقصود از امانت چیست؟! از این یک شعر مبهم و مجمل چه فایده منظور است؟
ساقی بجام عدل بده باده تا گدا غیرت نیاورد که جهان پر بلا کند
در معنی این شعر نیز درماندهام. زیرا بادهخواری و مستبازی این بساطها را ندارد که گدا و توانگر بر سر آن از هم برنجند. هرکس پول داد از می فروش می میگیرد و اگر نداد نمیگیرد. در آنجا صحبت عدالت چیست؟! اگر نظر شاعر به یک مجلس است که در آنجا توانگر و گدا با هم نشسته بادهخواری مینمودهاند در آن صورت پس شعر اول غزل چیست؟!
جان رفت در سر می و حافظ ز عشق سوخت عیسادمی کجاست که احیای ما کند
من در این باره متحیرم که اینهمه گفتگوی می و باده از خواجه و دیگران چه بوده؟! آن تأویلاتی که سابق میشنیدم که میگفتند مقصود از می و شاهد و عشق خداپرستی است یقین کردهام که بیاساس است. زیرا علنی میبینم که شاعر از شراب تلخ و مسکر گفتگو میکند و دستور میدهد که شراب را باید شب خورد و روز بکسب هنر کوشید از اینجهت سخت درماندهام. همچنین نمیدانم مقصود از عشق که اینهمه نام آن میبرند چیست؟! از اشعار خود خواجه میبینم که مقصود عشق خدایی نیست ولی چه عشقی است نمیدانم.
همچنین شعرهای دیگر حافظ که هر یکی چندین ایراد دارد؟! حقیقت من نمیدانم چه فایده بر این اشعار مترتب است؟! یا این چه حالی است که کسانی لذت از خواندن اینها میبرند. چنانکه خود من آنهمه لذت میبردم ولی بگفتهی آقای فخرالتجار حالا دلم را بهم میزند؟! امیدوارم در این باره در پیمان بحثهایی بشود و پرده از روی کار برداشته شود.
ذبیح زاده
.
اکنون و آینده ما راست بخش یکم.pdf
385.7 KB
🔸 اکنون و آینده ما راست
بخش یکم : زبونیهای گذشتگان
همهی تکهها یکجا در یک فایل پیدیاف
بخش یکم : زبونیهای گذشتگان
همهی تکهها یکجا در یک فایل پیدیاف
✴️ راز واعظی
(بمناسبت داستان غدیر خم)
نوشتهی : ن. بغداد
(بخش 2 از 3)
وانگهی در روز غدیر خم هزارها عرب و زبان فهم بودهاند كه بیگمان زبان تازی را صد بار بهتر از من و شما میدانستهاند و مقصود پیغمبر را درمییافتند و اگر راستی را مقصود پیغمبر جانشینی و خلافت بوده باوركردنی نیست كه هزاران مسلمان و اعراب كه چه در دین و چه در زبان از ما صد درجه بالاتر بودهاند اعتنایی بگفتهی دیروز پیغمبرشان نكرده ابوبكر را بخلافت بپذیرند؟
میدانم خواهید گفت : «ارتد الناس الا اربعه». ولی این گفته با خرد ناسازگار است. وانگهی تاریخ میرساند كه در اوج عظمت و قدرت و فرمانروایی بنیامیه و بنیعباس ، شیعیان سرجنبان بودند و در گوشه و كنار زمزمههایی میكردند و از كشتن و هرگونه آزار هراس نداشتند. آنوقت چطور میتوان باور كرد در صدر اسلام كه آزادی بیش از اندازه بود و مسلمانان میتوانستند بخلیفهی خود بیپروا بگویند : «لقومناك بحد السیف» و میتوانستند بر خلیفه شوریده او را بكشند و در جایی كه خلیفه خودش بالای منبر و در برابر صدها مسلمان بگوید «لقد ولیت علیكم و لست بخیركم» آنهمه مسلمانانِ بادینِ از جانگذشته خامش نشینند و شورش برای اجرای اوامر پیغمبر خود نكنند؟. با اینكه برای انتخاب جانشین پیغمبر میان مهاجرین و انصار گفتگوهایی رفت و برودتی روی داد باز هم هیچكدام اشاره بداستان غدیر خم نكردند و آن را دستاویزی برای جدایی نگرفتند. اعرابی كه مرتد شده و از دادن زكات خودداری نموده با عسکریان خلیفهی اول نبرد نمودند بخوبی میتوانستند از این داستان سودجویی كنند.
اینها همه میرساند كه خواست پیغمبر جز این است كه شما مدعی هستید و راستی همانست كه اعراب وقت فهمیده و بكار بستهاند.
بالاتر روم. میخواهم بگویم رفتار ابوبكر و عمر را با علی ابن ابیطالب كه عنوان كردهاید و راهی برای نان درآوردن شما روضهخوانها است سرتا پا دروغ است. منزلت و ارج امام علی والاتر از آن بود كه كس بتواند آن جسارتها را بنماید؟ سرشناسی و بلندنامی علی درمیان تمام اعراب و محبوبیت او درمیان مسلمانان عموماً بالاتر از آن بود كه دستخوش هوا و هوس یكی دو نفر قرار گیرد و آنهمه آزار بخود و همسرش رسانند كه او خاموش نشیند و مسلمانان هم تماشاچی باشند. این داستانها كه در بالای منبرها خوانده میشود جز توهین و كوچك کردن امام نتیجه ندارد. شرم هم خوب چیز است. در واقعهی امام حسین كه خلافت بنیامیه در اوج قدرت و توانایی بود و مسلمانان هم آن فداكاری و خیمهای پسندیدهی یاران پیغمبر را نداشتند دیدیم چه هیاهویی برپا كردند و مردانه ایستادگیهایی نمودند كه خود یكی از علل انقراض دولت بنیامیه گردید. در اینصورت چگونه ممكن است كه پدر امام حسین آنهمه آزار و بیاحترامی بیند و یاران پیغمبر خاموشی گزینند؟ چرا خرد خودتان را بداوری نمیخوانید؟!.
شیخ ح ـ تاب نیاورده ، برای بكرسی نشاندن ادعای خود این بار دلیل دیگری آورده گفت : امام علی ابن ابیطالب مأمور بسكوت و تحمل بود. فرمان داشت كه شمشیر از غلاف نكشد ، و از طرف دیگر نمیخواست اختلافاتی میان مسلمانان رخ دهد.
ن ـ بسیار خوب ، مأمور بخاموشی و بردباری بود ، فرمان داشت شمشیر از نیام نكشد ، دیگران چطور؟ آیا همهی مسلمانان این مأموریت و فرمان را داشتند؟ در كتاب «علایلی» خواندهام كه آن بزرگوار شبانه فاطمهی زهرا را برداشته درب خانهی یكایك مهاجرین و انصار میرفت و استمداد میطلبید. اگر این داستان راست باشد چه شد كه دیگران شمشیر نكشیدند و یاری نكردند؟! اینكه میگویید امام با داشتن حق صریح ، سكوت اختیار كرد معنایش این است كه در اجرای اوامر پیغمبر و احقاق حق خود سستی نموده و بعقیدهی شما ركنی از اركان دین را كه (امامت) است مورد عمل قرار نداده. آیا راست است كه علی در اجرای اوامر الهی و پیغمبر كوتاهی كردهاست؟
آمدیم بر سر قسمت دوم كه میگویید : « نمیخواست اختلافاتی میان مسلمانان رخ دهد» پذیرفتم و باور كردم. ولی میپرسم : پس شما چكار دارید پس از 1360 سال جدایی میان مسلمانان میاندازید؟ صاحب حق خاموش بود شما چرا هیاهو میكنید؟ بقول معروف كاسهی از آتش گرمتر؟ وانگهی داستانی راست یا دروغ 1350 سال پیش رخ داده بامروز چه بستگی دارد؟ جز جدایی و دشمنی و خونریزی تا بامروز چه نتیجه داده؟ فردا و آینده هم جز این نتیجه نخواهد داد كه مسلمانان بروی یكدیگر شمشیر كشند و یكدیگر را تكفیر كنند و خون یكدیگر را بریزند. این كار نه سود دنیوی دارد و نه ثواب اخروی ، هیچ سیاستی نمیتواند بهتر از این مسلمانان را پراكنده و بجان یكدیگر اندازد و زبون كند.
چون دیگر راهی نماند باز هم گردن بدلیل نگزارده گفت : آخر نمیشود.
این آخرین تیری بود كه در تركش داشت.
(بمناسبت داستان غدیر خم)
نوشتهی : ن. بغداد
(بخش 2 از 3)
وانگهی در روز غدیر خم هزارها عرب و زبان فهم بودهاند كه بیگمان زبان تازی را صد بار بهتر از من و شما میدانستهاند و مقصود پیغمبر را درمییافتند و اگر راستی را مقصود پیغمبر جانشینی و خلافت بوده باوركردنی نیست كه هزاران مسلمان و اعراب كه چه در دین و چه در زبان از ما صد درجه بالاتر بودهاند اعتنایی بگفتهی دیروز پیغمبرشان نكرده ابوبكر را بخلافت بپذیرند؟
میدانم خواهید گفت : «ارتد الناس الا اربعه». ولی این گفته با خرد ناسازگار است. وانگهی تاریخ میرساند كه در اوج عظمت و قدرت و فرمانروایی بنیامیه و بنیعباس ، شیعیان سرجنبان بودند و در گوشه و كنار زمزمههایی میكردند و از كشتن و هرگونه آزار هراس نداشتند. آنوقت چطور میتوان باور كرد در صدر اسلام كه آزادی بیش از اندازه بود و مسلمانان میتوانستند بخلیفهی خود بیپروا بگویند : «لقومناك بحد السیف» و میتوانستند بر خلیفه شوریده او را بكشند و در جایی كه خلیفه خودش بالای منبر و در برابر صدها مسلمان بگوید «لقد ولیت علیكم و لست بخیركم» آنهمه مسلمانانِ بادینِ از جانگذشته خامش نشینند و شورش برای اجرای اوامر پیغمبر خود نكنند؟. با اینكه برای انتخاب جانشین پیغمبر میان مهاجرین و انصار گفتگوهایی رفت و برودتی روی داد باز هم هیچكدام اشاره بداستان غدیر خم نكردند و آن را دستاویزی برای جدایی نگرفتند. اعرابی كه مرتد شده و از دادن زكات خودداری نموده با عسکریان خلیفهی اول نبرد نمودند بخوبی میتوانستند از این داستان سودجویی كنند.
اینها همه میرساند كه خواست پیغمبر جز این است كه شما مدعی هستید و راستی همانست كه اعراب وقت فهمیده و بكار بستهاند.
بالاتر روم. میخواهم بگویم رفتار ابوبكر و عمر را با علی ابن ابیطالب كه عنوان كردهاید و راهی برای نان درآوردن شما روضهخوانها است سرتا پا دروغ است. منزلت و ارج امام علی والاتر از آن بود كه كس بتواند آن جسارتها را بنماید؟ سرشناسی و بلندنامی علی درمیان تمام اعراب و محبوبیت او درمیان مسلمانان عموماً بالاتر از آن بود كه دستخوش هوا و هوس یكی دو نفر قرار گیرد و آنهمه آزار بخود و همسرش رسانند كه او خاموش نشیند و مسلمانان هم تماشاچی باشند. این داستانها كه در بالای منبرها خوانده میشود جز توهین و كوچك کردن امام نتیجه ندارد. شرم هم خوب چیز است. در واقعهی امام حسین كه خلافت بنیامیه در اوج قدرت و توانایی بود و مسلمانان هم آن فداكاری و خیمهای پسندیدهی یاران پیغمبر را نداشتند دیدیم چه هیاهویی برپا كردند و مردانه ایستادگیهایی نمودند كه خود یكی از علل انقراض دولت بنیامیه گردید. در اینصورت چگونه ممكن است كه پدر امام حسین آنهمه آزار و بیاحترامی بیند و یاران پیغمبر خاموشی گزینند؟ چرا خرد خودتان را بداوری نمیخوانید؟!.
شیخ ح ـ تاب نیاورده ، برای بكرسی نشاندن ادعای خود این بار دلیل دیگری آورده گفت : امام علی ابن ابیطالب مأمور بسكوت و تحمل بود. فرمان داشت كه شمشیر از غلاف نكشد ، و از طرف دیگر نمیخواست اختلافاتی میان مسلمانان رخ دهد.
ن ـ بسیار خوب ، مأمور بخاموشی و بردباری بود ، فرمان داشت شمشیر از نیام نكشد ، دیگران چطور؟ آیا همهی مسلمانان این مأموریت و فرمان را داشتند؟ در كتاب «علایلی» خواندهام كه آن بزرگوار شبانه فاطمهی زهرا را برداشته درب خانهی یكایك مهاجرین و انصار میرفت و استمداد میطلبید. اگر این داستان راست باشد چه شد كه دیگران شمشیر نكشیدند و یاری نكردند؟! اینكه میگویید امام با داشتن حق صریح ، سكوت اختیار كرد معنایش این است كه در اجرای اوامر پیغمبر و احقاق حق خود سستی نموده و بعقیدهی شما ركنی از اركان دین را كه (امامت) است مورد عمل قرار نداده. آیا راست است كه علی در اجرای اوامر الهی و پیغمبر كوتاهی كردهاست؟
آمدیم بر سر قسمت دوم كه میگویید : « نمیخواست اختلافاتی میان مسلمانان رخ دهد» پذیرفتم و باور كردم. ولی میپرسم : پس شما چكار دارید پس از 1360 سال جدایی میان مسلمانان میاندازید؟ صاحب حق خاموش بود شما چرا هیاهو میكنید؟ بقول معروف كاسهی از آتش گرمتر؟ وانگهی داستانی راست یا دروغ 1350 سال پیش رخ داده بامروز چه بستگی دارد؟ جز جدایی و دشمنی و خونریزی تا بامروز چه نتیجه داده؟ فردا و آینده هم جز این نتیجه نخواهد داد كه مسلمانان بروی یكدیگر شمشیر كشند و یكدیگر را تكفیر كنند و خون یكدیگر را بریزند. این كار نه سود دنیوی دارد و نه ثواب اخروی ، هیچ سیاستی نمیتواند بهتر از این مسلمانان را پراكنده و بجان یكدیگر اندازد و زبون كند.
چون دیگر راهی نماند باز هم گردن بدلیل نگزارده گفت : آخر نمیشود.
این آخرین تیری بود كه در تركش داشت.
ن ـ چرا نمیشود؟ شما تجربه كردید و نشد؟ مردم بمب اتمی اختراع میكنند. تلویزیون میسازند. از رفتن بكرهی ماه سخن میرانند. ولی ما بفكر 1350 سال پیش هستیم و نخواستهایم یك اختلاف بیاساسی را از میان برداریم. جز تیرهدلی و «تعصب اعمی» علتی ندارد. داستان شما همان داستان 1380 سال پیش اعراب است كه برای مسائل پوچ و خیالی بر سرهم میكوفتند و یكدیگر را میچاپیدند و بخاك و خون میكشیدند. دین اساساً برای جلوگیری از اختلافات و ایجاد برادری است. برای این است كه همهی پیروان آن دین در یك راه و یك اندیشه باشند. «و اذكروا نعمـةالله علیكم اذكنتم اعداء فألف بین قلوبكم فاصبحتم بنعمته اخوانا» اما وضع امروز شما درست برعكس این آیه است. شما برادر بودید ولی امروزه دشمن یكدیگرید.
✴️ 📖 🖌 احمد کسروی ، یکم آذر 1323
✴️ درباره روزبه (عید)
... روزبه یا عید آنست که در کشوری پیشامد بزرگ تاریخی بسود آن کشور رخ دهد و مردم برای ارج شناختن از آن پیشامد و از پدیدآورندگانش و تازه گردانیدن یاد آنان، روز رخ دادنش را روزبه گردانند که همه ساله در آن روز جشنی گیرند. چنین روزبه سودهایی تواند داشت. گذشته از آنکه خود بیداری و هوشیاری توده را رساند هزارها کسان را وادارد که از جانفشانی در راه کشور و پدید آوردن مانندهای آن پیشامد بازنایستند. ...
افسوس که در ایران این نیز معنی خود را از دست داده. در این کشور یکی از بدیها عیدهاییست که گرفته میشود. من میپرسم : هجدهم ذیحجه چه عیدیست؟. میگویند : در آن روز پیغمبر اسلام علی را بخلافت برگزیده. میگویم : نخست این داستان دروغست. چنین چیزی نبوده. دوم بتاریخ ایران چه همبستگی داشته؟!. امروز چه سودی از آن توان برداشت؟!. خلافت که میوهاش را عربها و ترکها خورده و سپس هم پوسیده شده و از ریشه برافتاده، ایرانیان بنام آغاز آن جشن میگیرند. آیا این نمونهی نادانی یک توده نیست؟!.
روز پانزدهم شعبان را جشن میگیرند و میگویند : «روز ولادت امام زمانست». ما بارها پرسیدیم و بازهم میپرسیم : آیا این داستان امام زمان راستست؟. آیا چنان کسی هست و بدانسان که میگویند خواهد آمد؟. اگر چنان چیزی هست و خواهد آمد و خرد و دانش آن را براست میدارد همهمان بپذیریم و چشم براه آمدنش باشیم. اگر چنان چیزی هست و خواهد آمد و جهان را با یک نیرویی «فوقالعاده» به نیکی خواهد آورد ما دیگر نکوشیم و رنج بیهوده بخود ندهیم. بارها این را پرسیدیم و پاسخی نشنیدیم.
آنچه ما میدانیم این اندیشه از ریشه دروغ است. چنان کسی نه بوده است و نه خواهد آمد. چنان چیزی را نه دانشها میپذیرد و نه خرد براست میدارد و نه تاریخ از آن آگاهست. چنین افسانهی بیپایی را دستاویز کردهاند و جشن میگیرند آیا چنین تودهای را بهرهمند از فهم و خرد توان پنداشت؟!. آیا از چنین عیدی مردم چه سودی توانند برد؟!. آیا جز آنست که هر ساله یاد این «خرافه» تازه شود؟!. جز آنست که مردم نادان به بودن چنان امامی باور بیشتر کنند و بآمدنش امید بیشتر بندند و به همان باور و امید بدبختیهای خود را فراموش کنند و درپی چاره نباشند؟!.
یک دلیل روشن بآنکه این عیدها بزیان توده میباشد آنست که ما دیدیم در این سه سال [1320 تا 1323] وزیران که بیگمان دشمن این تودهاند و ببدبختی آن میکوشند همین عیدها را که کمتر شده بود بحال نخست بازگردانیدند.
شنیدنیست که بیشتر این عیدها را ناصرالدینشاه گزارده. همان پانزده شعبان تا سال 1274 [هجری قمری] نمیبوده. در آن سال ناصرالدینشاه عیدش گردانیده دستور جشن و چراغان داده. یک پادشاه نافهم و فریبکار برای فریب مردم و خاموش نگه داشتن آنان باین نمایشها پرداخته و اکنون ما باید پیروی از کارهای سراپا زیان او نماییم.
ما اینها را روزبه (عید) نمیشناسیم. باید اینها از میان رود. ما روزبه را بمعنی راستش گرفتهایم. اینست تاکنون چهار روزبه میداریم :
یکی همین یکم آذر که روز پیدایش مهنامه پیمان و آغاز کوششهای ماست. دیگری یکم دیماه که در آنروز برای سوزانیدن کتابهای زیانمند جشن میگیریم. دیگری نوروز که آغاز سال و آغاز بهار است. دیگری سیزدهم مرداد که روز داده شدن مشروطه است. دیگران آن را چهاردهم مرداد میگیرند. ما آن را غلط میدانیم و سیزدهم را میگیریم.
.
✴️ درباره روزبه (عید)
... روزبه یا عید آنست که در کشوری پیشامد بزرگ تاریخی بسود آن کشور رخ دهد و مردم برای ارج شناختن از آن پیشامد و از پدیدآورندگانش و تازه گردانیدن یاد آنان، روز رخ دادنش را روزبه گردانند که همه ساله در آن روز جشنی گیرند. چنین روزبه سودهایی تواند داشت. گذشته از آنکه خود بیداری و هوشیاری توده را رساند هزارها کسان را وادارد که از جانفشانی در راه کشور و پدید آوردن مانندهای آن پیشامد بازنایستند. ...
افسوس که در ایران این نیز معنی خود را از دست داده. در این کشور یکی از بدیها عیدهاییست که گرفته میشود. من میپرسم : هجدهم ذیحجه چه عیدیست؟. میگویند : در آن روز پیغمبر اسلام علی را بخلافت برگزیده. میگویم : نخست این داستان دروغست. چنین چیزی نبوده. دوم بتاریخ ایران چه همبستگی داشته؟!. امروز چه سودی از آن توان برداشت؟!. خلافت که میوهاش را عربها و ترکها خورده و سپس هم پوسیده شده و از ریشه برافتاده، ایرانیان بنام آغاز آن جشن میگیرند. آیا این نمونهی نادانی یک توده نیست؟!.
روز پانزدهم شعبان را جشن میگیرند و میگویند : «روز ولادت امام زمانست». ما بارها پرسیدیم و بازهم میپرسیم : آیا این داستان امام زمان راستست؟. آیا چنان کسی هست و بدانسان که میگویند خواهد آمد؟. اگر چنان چیزی هست و خواهد آمد و خرد و دانش آن را براست میدارد همهمان بپذیریم و چشم براه آمدنش باشیم. اگر چنان چیزی هست و خواهد آمد و جهان را با یک نیرویی «فوقالعاده» به نیکی خواهد آورد ما دیگر نکوشیم و رنج بیهوده بخود ندهیم. بارها این را پرسیدیم و پاسخی نشنیدیم.
آنچه ما میدانیم این اندیشه از ریشه دروغ است. چنان کسی نه بوده است و نه خواهد آمد. چنان چیزی را نه دانشها میپذیرد و نه خرد براست میدارد و نه تاریخ از آن آگاهست. چنین افسانهی بیپایی را دستاویز کردهاند و جشن میگیرند آیا چنین تودهای را بهرهمند از فهم و خرد توان پنداشت؟!. آیا از چنین عیدی مردم چه سودی توانند برد؟!. آیا جز آنست که هر ساله یاد این «خرافه» تازه شود؟!. جز آنست که مردم نادان به بودن چنان امامی باور بیشتر کنند و بآمدنش امید بیشتر بندند و به همان باور و امید بدبختیهای خود را فراموش کنند و درپی چاره نباشند؟!.
یک دلیل روشن بآنکه این عیدها بزیان توده میباشد آنست که ما دیدیم در این سه سال [1320 تا 1323] وزیران که بیگمان دشمن این تودهاند و ببدبختی آن میکوشند همین عیدها را که کمتر شده بود بحال نخست بازگردانیدند.
شنیدنیست که بیشتر این عیدها را ناصرالدینشاه گزارده. همان پانزده شعبان تا سال 1274 [هجری قمری] نمیبوده. در آن سال ناصرالدینشاه عیدش گردانیده دستور جشن و چراغان داده. یک پادشاه نافهم و فریبکار برای فریب مردم و خاموش نگه داشتن آنان باین نمایشها پرداخته و اکنون ما باید پیروی از کارهای سراپا زیان او نماییم.
ما اینها را روزبه (عید) نمیشناسیم. باید اینها از میان رود. ما روزبه را بمعنی راستش گرفتهایم. اینست تاکنون چهار روزبه میداریم :
یکی همین یکم آذر که روز پیدایش مهنامه پیمان و آغاز کوششهای ماست. دیگری یکم دیماه که در آنروز برای سوزانیدن کتابهای زیانمند جشن میگیریم. دیگری نوروز که آغاز سال و آغاز بهار است. دیگری سیزدهم مرداد که روز داده شدن مشروطه است. دیگران آن را چهاردهم مرداد میگیرند. ما آن را غلط میدانیم و سیزدهم را میگیریم.
.
✴️ 🖌 احمد کسروی ، یکم آذر 1323
🔸 در این کشور یکی از بدیها عیدهاییست که گرفته میشود.
🔸 من میپرسم : هجدهم ذیحجه چه عیدیست؟. میگویند : در آن روز پیغمبر اسلام علی را بخلافت برگزیده.
🔸 میگویم : نخست این داستان دروغست. چنین چیزی نبوده. دوم بتاریخ ایران چه همبستگی داشته؟!. امروز چه سودی از آن توان برداشت؟!. خلافت که میوهاش را عربها و ترکها خورده و سپس هم پوسیده شده و از ریشه برافتاده، ایرانیان بنام آغاز آن جشن میگیرند.
🔸 آیا این نمونهی نادانی یک توده نیست؟!.
.
🔸 در این کشور یکی از بدیها عیدهاییست که گرفته میشود.
🔸 من میپرسم : هجدهم ذیحجه چه عیدیست؟. میگویند : در آن روز پیغمبر اسلام علی را بخلافت برگزیده.
🔸 میگویم : نخست این داستان دروغست. چنین چیزی نبوده. دوم بتاریخ ایران چه همبستگی داشته؟!. امروز چه سودی از آن توان برداشت؟!. خلافت که میوهاش را عربها و ترکها خورده و سپس هم پوسیده شده و از ریشه برافتاده، ایرانیان بنام آغاز آن جشن میگیرند.
🔸 آیا این نمونهی نادانی یک توده نیست؟!.
.
🔶 «بدبختی توده و ریشهی آن»
🔸 دربارهی صوفیان و درویشان (تکهی چهار از چهار)
بدیها و زیانهای صوفیان بیشتر از آنست که در این یک رشته گفتارها بگنجد. اینان آتش بشرق زدهاند. علت بدبختی و درماندگی شرقیان را اگر چهار چیز بشماریم یکی از آنها صوفیگری است. یک گروه هوسمند آوازهدوستی در خانقاهها بیکار نشسته ، و نان از دست دیگران خورده پیاپی بافندگی کردهاند و دین و زندگانی و خوی و همه چیز را با اندیشههای کج و گمراه خود زهرآلود گردانیدهاند.
یکی از بدیهای آنان گستاخی و بیباکیشان در دروغسازی بوده. صوفیان بدو جهت بدروغ نیاز داشتهاند : نخست چون مدعی بودهاند ما از این خانقاهنشینی و ذکر و ریاضت مقامات میسپریم و بخدا میپیوندیم و اختیار جهان بدست ما میافتد ، در حالی که از ریشه دروغ بوده و در آن خانقاه هرچه تیرهدرونتر میشدهاند ، به این دروغ خود با دروغسازیهای دیگری پر و بال دادهاند. در کتابهاشان پیاپی معجزات و کرامات است که از پیران خود مینویسند.
دوم آنکه هر شیخی پنجاه یا صد تن یا بیشتر از درویشان را در خانقاهی گرد آورده و خود را ناگزیر میدیده که شکم آنها را سیر گرداند ، و برای این کار راهی جز پول طلبیدن از پادشاهان و بزرگان و توانگران نبوده ، برای این کار نیز ناگزیر بودهاند دروغها بسازند و چشمهای توانگران را بترسانند.
اگر کتاب اسرار التوحید را بخوانید پیاپی داستانهاست که مینویسد : «شیخ از میهنه بسرخس میشدی در هوا معلق میرفتی میان آسمان و زمین ولیکن جز ارباب بصیرت ندیدندی» ، «درمیان مجلس که شیخ را سخن میرفت ... از زحمت زنان کودکی خُرد از بام از کنار مادر بیفتاد. شیخ ما را چشم بر وی افتاده گفت بگیرش. دو دست از هوا پدید آمد و آن کودک را بگرفت و بزمین نهاد» ، شیخ از فلان پادشاه پول خواست و او وعده داد ولی نپرداخت و پس از چندی شبانه سگان او را بدریدند ... سراسر آن کتاب از اینگونه داستانهاست. کتابهای تذکرةالاولیاء و نفحات جامی و صفوةالصفا نیز همین گونه است.
آیا اینها راست است؟.. صوفیان چنین معجزاتی داشتهاند؟!.. اگر اینها راست است اکنون در زمان ما چند تنی از سران صوفی و از پیران ایشان در مراغه و شیراز و گناباد و تهران هستند ، یکی از اینان هم یک معجزهای یا کرامتی بنماید تا ما بدانیم آنچه از گذشتگانشان نوشتهاند راست بوده.
این شیوهی صوفیان بوده است که هر داستانی که رخ میداده با دروغ از آن استفاده مینمودهاند. مثلاً طغرل سلجوقی و برادرانش که پس از جنگهای بسیار با سلطان مسعود غزنوی و با دیگران بپادشاهی رسیدهاند ما میبینیم در کتاب اسرارالتوحید داستانی هست که شیخ ابوسعید آن پادشاهی را به ایشان داده.
در آخرهای زمان صفوی در پادشاهی شاهسلطانحسین با تحریک ملایان بصوفیها آزار میکردهاند ، و چون پس از سالیانی در نتیجهی سستی صدسالهی خاندان صفوی ، افغانان باسپهان دست یافته و آن خاندان را برانداختهاند صوفیان این را معجزهای برای خود گردانیدهاند. نادرشاه که یک مرد کوشنده و کاردانی بوده و به مفتخوارانی همچون صوفیان رو نمیداده کشته شدن او را نیز نتیجهی نفرین خودشان شماردهاند. کریمخان چون معصومعلیشاه و نورعلیشاه را از شیراز بیرون کرده مردن او را نیز از تأثیر این پنداشتهاند.
بدینسان از هر حادثهای بسود خود استفاده کردهاند. ولی زشتتر از همه رفتاری است که در حادثهی دلگداز مغول کردهاند. چنانکه یک بار هم گفتهایم یکی از علل زبونی ایرانیان در برابر مغول صوفیگری بوده (چنانکه ما این را در گفتارهای جداگانهای با دلیلهای مشروحتر خواهیم نوشت) (1) . لیکن صوفیان بجای اینکه از آن پیشامد عبرت گیرند و بگناه خود پی برند از آن داستان نیز بسود خود استفاده نمودند. زیرا چون سلطانمحمد خوارزمشاه چند سال پیش از داستان مغول شیخ مجدالدین بغدادی را که یکی از سران صوفی بود ، بگناه آنکه در نهان مادرش را بزنی خود آورده و با او درآمیخته بود کشت ، و سپس چون آن داستان دلگداز رخ داد و مغولان در ماوراءالنهر و ایران ملیونها خون بیگناهان ریختند ، صوفیان نامردانه فرصت یافته زبان شماتت باز کردند و چنین گفتند که خدا مغولان را بخونخواهی شیخمجدالدین فرستاده ، و این را دستاویز دیگری برای ترسانیدن مردم و لخت کردن آنها گردانیدند.
نادانی را بنگرید : خدا خون مجدالدین بغدادی را گرفته از که؟.. از زنان بیگناه و کودکان شیرخوار بخارا و سمرقند و خوارزم و مرو و نیشابور و بلخ و همدان. تو گویی خون مجدالدین را اینها ریخته بودهاند.
👇
🔸 دربارهی صوفیان و درویشان (تکهی چهار از چهار)
بدیها و زیانهای صوفیان بیشتر از آنست که در این یک رشته گفتارها بگنجد. اینان آتش بشرق زدهاند. علت بدبختی و درماندگی شرقیان را اگر چهار چیز بشماریم یکی از آنها صوفیگری است. یک گروه هوسمند آوازهدوستی در خانقاهها بیکار نشسته ، و نان از دست دیگران خورده پیاپی بافندگی کردهاند و دین و زندگانی و خوی و همه چیز را با اندیشههای کج و گمراه خود زهرآلود گردانیدهاند.
یکی از بدیهای آنان گستاخی و بیباکیشان در دروغسازی بوده. صوفیان بدو جهت بدروغ نیاز داشتهاند : نخست چون مدعی بودهاند ما از این خانقاهنشینی و ذکر و ریاضت مقامات میسپریم و بخدا میپیوندیم و اختیار جهان بدست ما میافتد ، در حالی که از ریشه دروغ بوده و در آن خانقاه هرچه تیرهدرونتر میشدهاند ، به این دروغ خود با دروغسازیهای دیگری پر و بال دادهاند. در کتابهاشان پیاپی معجزات و کرامات است که از پیران خود مینویسند.
دوم آنکه هر شیخی پنجاه یا صد تن یا بیشتر از درویشان را در خانقاهی گرد آورده و خود را ناگزیر میدیده که شکم آنها را سیر گرداند ، و برای این کار راهی جز پول طلبیدن از پادشاهان و بزرگان و توانگران نبوده ، برای این کار نیز ناگزیر بودهاند دروغها بسازند و چشمهای توانگران را بترسانند.
اگر کتاب اسرار التوحید را بخوانید پیاپی داستانهاست که مینویسد : «شیخ از میهنه بسرخس میشدی در هوا معلق میرفتی میان آسمان و زمین ولیکن جز ارباب بصیرت ندیدندی» ، «درمیان مجلس که شیخ را سخن میرفت ... از زحمت زنان کودکی خُرد از بام از کنار مادر بیفتاد. شیخ ما را چشم بر وی افتاده گفت بگیرش. دو دست از هوا پدید آمد و آن کودک را بگرفت و بزمین نهاد» ، شیخ از فلان پادشاه پول خواست و او وعده داد ولی نپرداخت و پس از چندی شبانه سگان او را بدریدند ... سراسر آن کتاب از اینگونه داستانهاست. کتابهای تذکرةالاولیاء و نفحات جامی و صفوةالصفا نیز همین گونه است.
آیا اینها راست است؟.. صوفیان چنین معجزاتی داشتهاند؟!.. اگر اینها راست است اکنون در زمان ما چند تنی از سران صوفی و از پیران ایشان در مراغه و شیراز و گناباد و تهران هستند ، یکی از اینان هم یک معجزهای یا کرامتی بنماید تا ما بدانیم آنچه از گذشتگانشان نوشتهاند راست بوده.
این شیوهی صوفیان بوده است که هر داستانی که رخ میداده با دروغ از آن استفاده مینمودهاند. مثلاً طغرل سلجوقی و برادرانش که پس از جنگهای بسیار با سلطان مسعود غزنوی و با دیگران بپادشاهی رسیدهاند ما میبینیم در کتاب اسرارالتوحید داستانی هست که شیخ ابوسعید آن پادشاهی را به ایشان داده.
در آخرهای زمان صفوی در پادشاهی شاهسلطانحسین با تحریک ملایان بصوفیها آزار میکردهاند ، و چون پس از سالیانی در نتیجهی سستی صدسالهی خاندان صفوی ، افغانان باسپهان دست یافته و آن خاندان را برانداختهاند صوفیان این را معجزهای برای خود گردانیدهاند. نادرشاه که یک مرد کوشنده و کاردانی بوده و به مفتخوارانی همچون صوفیان رو نمیداده کشته شدن او را نیز نتیجهی نفرین خودشان شماردهاند. کریمخان چون معصومعلیشاه و نورعلیشاه را از شیراز بیرون کرده مردن او را نیز از تأثیر این پنداشتهاند.
بدینسان از هر حادثهای بسود خود استفاده کردهاند. ولی زشتتر از همه رفتاری است که در حادثهی دلگداز مغول کردهاند. چنانکه یک بار هم گفتهایم یکی از علل زبونی ایرانیان در برابر مغول صوفیگری بوده (چنانکه ما این را در گفتارهای جداگانهای با دلیلهای مشروحتر خواهیم نوشت) (1) . لیکن صوفیان بجای اینکه از آن پیشامد عبرت گیرند و بگناه خود پی برند از آن داستان نیز بسود خود استفاده نمودند. زیرا چون سلطانمحمد خوارزمشاه چند سال پیش از داستان مغول شیخ مجدالدین بغدادی را که یکی از سران صوفی بود ، بگناه آنکه در نهان مادرش را بزنی خود آورده و با او درآمیخته بود کشت ، و سپس چون آن داستان دلگداز رخ داد و مغولان در ماوراءالنهر و ایران ملیونها خون بیگناهان ریختند ، صوفیان نامردانه فرصت یافته زبان شماتت باز کردند و چنین گفتند که خدا مغولان را بخونخواهی شیخمجدالدین فرستاده ، و این را دستاویز دیگری برای ترسانیدن مردم و لخت کردن آنها گردانیدند.
نادانی را بنگرید : خدا خون مجدالدین بغدادی را گرفته از که؟.. از زنان بیگناه و کودکان شیرخوار بخارا و سمرقند و خوارزم و مرو و نیشابور و بلخ و همدان. تو گویی خون مجدالدین را اینها ریخته بودهاند.
👇
شگفتتر آنست که در آن داستان مغول چند تن از سران صوفی از شیخ نجمالدین کبرا و شیخ عطار و دیگران کشته شدهاند ، و این درخور پرسشست که چه شده خدا بخاطر یک مجدالدین کشته شده سراسر ایران را بخون کشیده و بخاطر این مشایخ زنده باری یک شهر را از کشتار آسوده نگه نداشته است؟!..
پابرگی :
1ـ درین باره بنگرید بکتاب «صوفیگری» گفتار ششم : «چگونه ایرانیان زبون مغولان شدند؟..»
.
پابرگی :
1ـ درین باره بنگرید بکتاب «صوفیگری» گفتار ششم : «چگونه ایرانیان زبون مغولان شدند؟..»
.
🔸 ... امروز بر هر ایرانی غیرتمند است که در برابر این سیاهکاریها خاموشی نگزیند و نکوهش و سختگیری دریغ نسازد. امروز چاره گفتن است و داد زدن ولی بزودی خواهد رسید روزی که تودهی غیرتمند ایران جنبشی کرده همهی این کتابها و نوشتههای سیاه را به آتش بسوزانند و یک لکهی ننگی را از دامن شرافت ایران سترده دارند. ایرج پست نابکار بجای خود هزارها شاعر و مؤلف فدای یک نام نیک ایرانی باد!
🔸 مگر قافیه بافتن و سخن بقالب زدن چه ارجی دارد که از رهگذر آن اینهمه بدنامیها و نارواییها را برتابیم؟! اگر این شعرها و کتابها نباشد چه از ایران خواهد کاست؟!
🔸 آن بیآزرمی که دم از سادهبازی [بچهبازی] زده از سگ کمتر است بلکه همچون سگ هار خونش را باید ریخت نه اینکه بیآزرمیهای او را کتابی ساخت و بدست بچگان سادهدل بیگناه داد! ما امیدواریم در سایهی این جنبش غیرتمندانه که آغاز شده و اثر آن پیداست بزودی چارهی این سیاهکاریها خواهد شد.
.
🔸 مگر قافیه بافتن و سخن بقالب زدن چه ارجی دارد که از رهگذر آن اینهمه بدنامیها و نارواییها را برتابیم؟! اگر این شعرها و کتابها نباشد چه از ایران خواهد کاست؟!
🔸 آن بیآزرمی که دم از سادهبازی [بچهبازی] زده از سگ کمتر است بلکه همچون سگ هار خونش را باید ریخت نه اینکه بیآزرمیهای او را کتابی ساخت و بدست بچگان سادهدل بیگناه داد! ما امیدواریم در سایهی این جنبش غیرتمندانه که آغاز شده و اثر آن پیداست بزودی چارهی این سیاهکاریها خواهد شد.
.
✴️ 📖 🖌 احمد کسروی ، دین و جهان
🔸 شورش [انقلاب] چیست؟
🔸 شورش یا جنبش بیزمینه نتواند بود.
🔸 ما همین اکنون در درون شورش و انقلابیم. آن شورشی که در ایران بایستی بود ، ما پدید آوردهایم.
میگویند : «باید انقلاب کرد ...» باید گفت : اینان معنی «انقلاب» یا شورش را هم نمیدانند. از آن نیز تنها نامش را یاد گرفتهاند. چنانکه بارها گفتهایم ، شورش یا جنبش بیزمینه نتواند بود. شورش یا جنبش نیز بر سر سخنانی باید بود. بر روی آمیغهایی[حقایق] باید بود. ...
اگر کسانی معنی انقلاب یا شورش را میدانند ، این خواهند دانست که ما همین اکنون در درون شورش و انقلابیم. آن شورشی که در ایران بایستی بود ، ما پدید آوردهایم.
شورش چیست؟. شورش آنست که یک دسته با قانونهای زیانمند و باورهای پوچ و شیوهها و خویهای پست که در کشور و توده است ، بدشمنی برخیزند و به برانداختن آنها کوشند و با دولت یا نیروهای دیگری که هوادار آن بدیهاست از در پیکار درآیند. شورش باین معنیست و ما بآن برخاستهایم.
ما با همهی بدیها و گمراهیها که در این کشور است و با قانونهای بیخردانه که بکار بسته میشود و با شیوههای ناستوده که مردم میدارند و با پندارهای پست و بیپا که رواج میدارد ، بدشمنی برخاستهایم. با چهارده کیش و چند رشته بدآموزیهای دیگر و با هایهوی ادبیات و با فرهنگ مغزآشوب وزارت فرهنگ و با مفتخوریها و آزمندیها نبرد آغاز کردهایم. از این سر کشور گرفته تا آن سرش ، در همه جا یاران ما هستند و با گمراهیها و نادانیها مینبردند. با دستهبندیهای ملایان و صوفیان و بهائیان و شاعران پیکار میکنند. یک شورش و تکان سختی در هر رشته آغاز گردیده.
در جنبش مشروطه ، کشاکش تنها در زمینهی سررشتهداری یا حکومت میبود و در این جنبش دربارهی همه چیز زندگانی کشاکش درمیانست. ما از هیچ بدی و نادانی چشم نپوشیدهایم و نخواهیم پوشید.
یک فزونی دیگر در این جنبشِ ما آنست که بنیاد کار بروی فهم و دانش گزارده شده. ما میگوییم : هر کسی باید فهم و خرد را راهنمای خود گرداند و آمیغها را دریابد وآنگاه با بینش و دانش پا بمیان گزارد و با ما همدستی نماید.
.
🔸 شورش [انقلاب] چیست؟
🔸 شورش یا جنبش بیزمینه نتواند بود.
🔸 ما همین اکنون در درون شورش و انقلابیم. آن شورشی که در ایران بایستی بود ، ما پدید آوردهایم.
میگویند : «باید انقلاب کرد ...» باید گفت : اینان معنی «انقلاب» یا شورش را هم نمیدانند. از آن نیز تنها نامش را یاد گرفتهاند. چنانکه بارها گفتهایم ، شورش یا جنبش بیزمینه نتواند بود. شورش یا جنبش نیز بر سر سخنانی باید بود. بر روی آمیغهایی[حقایق] باید بود. ...
اگر کسانی معنی انقلاب یا شورش را میدانند ، این خواهند دانست که ما همین اکنون در درون شورش و انقلابیم. آن شورشی که در ایران بایستی بود ، ما پدید آوردهایم.
شورش چیست؟. شورش آنست که یک دسته با قانونهای زیانمند و باورهای پوچ و شیوهها و خویهای پست که در کشور و توده است ، بدشمنی برخیزند و به برانداختن آنها کوشند و با دولت یا نیروهای دیگری که هوادار آن بدیهاست از در پیکار درآیند. شورش باین معنیست و ما بآن برخاستهایم.
ما با همهی بدیها و گمراهیها که در این کشور است و با قانونهای بیخردانه که بکار بسته میشود و با شیوههای ناستوده که مردم میدارند و با پندارهای پست و بیپا که رواج میدارد ، بدشمنی برخاستهایم. با چهارده کیش و چند رشته بدآموزیهای دیگر و با هایهوی ادبیات و با فرهنگ مغزآشوب وزارت فرهنگ و با مفتخوریها و آزمندیها نبرد آغاز کردهایم. از این سر کشور گرفته تا آن سرش ، در همه جا یاران ما هستند و با گمراهیها و نادانیها مینبردند. با دستهبندیهای ملایان و صوفیان و بهائیان و شاعران پیکار میکنند. یک شورش و تکان سختی در هر رشته آغاز گردیده.
در جنبش مشروطه ، کشاکش تنها در زمینهی سررشتهداری یا حکومت میبود و در این جنبش دربارهی همه چیز زندگانی کشاکش درمیانست. ما از هیچ بدی و نادانی چشم نپوشیدهایم و نخواهیم پوشید.
یک فزونی دیگر در این جنبشِ ما آنست که بنیاد کار بروی فهم و دانش گزارده شده. ما میگوییم : هر کسی باید فهم و خرد را راهنمای خود گرداند و آمیغها را دریابد وآنگاه با بینش و دانش پا بمیان گزارد و با ما همدستی نماید.
.
✴️ 📖 🖌 احمد کسروی ، مهنامه پیمان
🔸 مردم ایران باید همهی این شعرای بیآبرو را دور بریزند و از آنان بیزاری جویند.
🔸 اینان زمانی برخاستهاند كه دورهی زبونی و اسیری ایران و در سایهی چیرگی تركان و مغولان رشتهی اخلاق پاك گسیخته بوده.
🔸 هرگز نباید فریب آن را خورد كه كسانی از شرقشناسان اروپا هوادار این شعرا میباشند و دربارهی آنان كتابها مینویسند. زیرا بیشتر این شرقشناسان كاركنان سیاسی دولتهای اروپا بودهاند.
دریغا! من هرچه میخواهم دربارهی شعرا كوتاه بیاورم باز میبینم سخنهای گفتنی بسیار است و هرگز نباید خاموش نشست.
چه دشوار است كه آدمی عیبهایی را در مردم خویش سراغ گیرد : كه اگر بگوید شرمساری آن بهرهی خودش خواهد بود و اگر نگوید خیانت بزرگی را بآن مردم كرده.
من دوست میداشتم این شعرا ایرانی نبودند تا من آزادنه میتوانستم عیبهای آنان را مو بمو گفته و همچون آفتاب روشن گردانم كه یكی از بدبختیهای ایرانیان پیدایش این شعرا در میان آنان است.
اگر كسانی از بیگانگان زبان پارسی یاد گرفته و در شعرهای شعرا بغور پرداخته بخواهند ایرانیان را تنها از روی آن اشعار بشناسند مردمی خواهند شناخت : چاپلوس و ستمكش و یاوه گو و دشنام ده و نمك ناشناس ـ مردمی كه زنان زیبای خود را گزارده با جوانان سادهرو عشقبازی كنند. مردمی كه از هر كه ستم بیشتر بینند ستایش او بیشتر كنند. مردمی كه یك روز پیغمبران و امامان را بدرجهی خدایی برسانند و روز دیگر بگفتههای آنان ریشخند نموده بیباكی و شرب الیهود از اندازه بیرون كنند.
آیا ایرانیان چنیناند؟.
آخر ای نادانان! آن جوانی كه در سادگی بجای زنانش گرفته با او عشقبازی نمایند دیگر درو غیرتی بازنمیماند. دیگر ازو مرد شمشیرزن برنمیآید. دیگر او پردهاش دریده شده كه اگر زنده بماند و خدای نكرده روزی نیرویی در دست كند صدها پستی ازو نمایان خواهد بود!
مردم ایران باید همهی این شعرای بیآبرو را دور بریزند و از آنان بیزاری جویند. و اگر از من بشنوند از گذشته تنها بفردوسی كه شاعر آبرومند و سرفرازی بوده بسنده كرده از دیگران و شعرهای آنان چشم پوشی نمایند.
اینان زمانی برخاستهاند كه دورهی زبونی و اسیری ایران و در سایهی چیرگی تركان و مغولان رشتهی اخلاق پاك گسیخته بوده. اینست كه از سراپای گفتههای آنان جز زبونی و خواری و سرشكستگی هویدا نیست. اینست كه صد گونه بیشرمی و بیآبرویی از سخنان آنان نمودار است.
ولی امروز كه دورهی آزادی و سرفرازی ایران است امروز كه ایرانیان باید بكوشند و در سایهی خردمندی و گردنفرازی بر سراسر جهانیان برتری یابند ـ در چنین روزی چه سزاست كه آن شعرهای آن چنانی در میان مردم پراكنده باشد؟!
امروز كه ایران بیش از همه بجوانان گردنفراز و جنگجو و جانباز نیازمند است چه جای آنست كه شعرهایی در عشقبازی با جوانان بر سر زبانها باشد؟!
امروز نه دورهی سنجر است و نه باید اشعار پوچ و بیمعنای شاعر او انوری را كسی بخواند! امروز نه دورهی مغول است و نه باید گفتههای بیغیرتانهی شعرای آن زمان را كسی بشناسد!
هرگز نباید فریب آن را خورد كه كسانی از شرقشناسان اروپا هوادار این شعرا میباشند و دربارهی آنان كتابها مینویسند. زیرا بیشتر این شرقشناسان كاركنان سیاسی دولتهای اروپا بودهاند و ما از كجا بدانیم كه این كار ایشان خود سیاستی نبوده و از ترویج این شعرها آن نتیجه را نخواستهاند كه ایرانیان و مسلمانان را به بیدینی و بیباكی دلیر گردانند؟!
.
🔸 مردم ایران باید همهی این شعرای بیآبرو را دور بریزند و از آنان بیزاری جویند.
🔸 اینان زمانی برخاستهاند كه دورهی زبونی و اسیری ایران و در سایهی چیرگی تركان و مغولان رشتهی اخلاق پاك گسیخته بوده.
🔸 هرگز نباید فریب آن را خورد كه كسانی از شرقشناسان اروپا هوادار این شعرا میباشند و دربارهی آنان كتابها مینویسند. زیرا بیشتر این شرقشناسان كاركنان سیاسی دولتهای اروپا بودهاند.
دریغا! من هرچه میخواهم دربارهی شعرا كوتاه بیاورم باز میبینم سخنهای گفتنی بسیار است و هرگز نباید خاموش نشست.
چه دشوار است كه آدمی عیبهایی را در مردم خویش سراغ گیرد : كه اگر بگوید شرمساری آن بهرهی خودش خواهد بود و اگر نگوید خیانت بزرگی را بآن مردم كرده.
من دوست میداشتم این شعرا ایرانی نبودند تا من آزادنه میتوانستم عیبهای آنان را مو بمو گفته و همچون آفتاب روشن گردانم كه یكی از بدبختیهای ایرانیان پیدایش این شعرا در میان آنان است.
اگر كسانی از بیگانگان زبان پارسی یاد گرفته و در شعرهای شعرا بغور پرداخته بخواهند ایرانیان را تنها از روی آن اشعار بشناسند مردمی خواهند شناخت : چاپلوس و ستمكش و یاوه گو و دشنام ده و نمك ناشناس ـ مردمی كه زنان زیبای خود را گزارده با جوانان سادهرو عشقبازی كنند. مردمی كه از هر كه ستم بیشتر بینند ستایش او بیشتر كنند. مردمی كه یك روز پیغمبران و امامان را بدرجهی خدایی برسانند و روز دیگر بگفتههای آنان ریشخند نموده بیباكی و شرب الیهود از اندازه بیرون كنند.
آیا ایرانیان چنیناند؟.
آخر ای نادانان! آن جوانی كه در سادگی بجای زنانش گرفته با او عشقبازی نمایند دیگر درو غیرتی بازنمیماند. دیگر ازو مرد شمشیرزن برنمیآید. دیگر او پردهاش دریده شده كه اگر زنده بماند و خدای نكرده روزی نیرویی در دست كند صدها پستی ازو نمایان خواهد بود!
مردم ایران باید همهی این شعرای بیآبرو را دور بریزند و از آنان بیزاری جویند. و اگر از من بشنوند از گذشته تنها بفردوسی كه شاعر آبرومند و سرفرازی بوده بسنده كرده از دیگران و شعرهای آنان چشم پوشی نمایند.
اینان زمانی برخاستهاند كه دورهی زبونی و اسیری ایران و در سایهی چیرگی تركان و مغولان رشتهی اخلاق پاك گسیخته بوده. اینست كه از سراپای گفتههای آنان جز زبونی و خواری و سرشكستگی هویدا نیست. اینست كه صد گونه بیشرمی و بیآبرویی از سخنان آنان نمودار است.
ولی امروز كه دورهی آزادی و سرفرازی ایران است امروز كه ایرانیان باید بكوشند و در سایهی خردمندی و گردنفرازی بر سراسر جهانیان برتری یابند ـ در چنین روزی چه سزاست كه آن شعرهای آن چنانی در میان مردم پراكنده باشد؟!
امروز كه ایران بیش از همه بجوانان گردنفراز و جنگجو و جانباز نیازمند است چه جای آنست كه شعرهایی در عشقبازی با جوانان بر سر زبانها باشد؟!
امروز نه دورهی سنجر است و نه باید اشعار پوچ و بیمعنای شاعر او انوری را كسی بخواند! امروز نه دورهی مغول است و نه باید گفتههای بیغیرتانهی شعرای آن زمان را كسی بشناسد!
هرگز نباید فریب آن را خورد كه كسانی از شرقشناسان اروپا هوادار این شعرا میباشند و دربارهی آنان كتابها مینویسند. زیرا بیشتر این شرقشناسان كاركنان سیاسی دولتهای اروپا بودهاند و ما از كجا بدانیم كه این كار ایشان خود سیاستی نبوده و از ترویج این شعرها آن نتیجه را نخواستهاند كه ایرانیان و مسلمانان را به بیدینی و بیباكی دلیر گردانند؟!
.
🔶 «اکنون و آینده ما راست» (بخش دوم : آهنگهای بدخواهانه)
🔸 1ـ اروپاییگری (1) (تکهی یک از یک)
از زمانی که در غرب ماشینها و کارخانهها فراوان و انبارها از مال تجارت انباشته گردیده از همان هنگام اروپا ، شرق را برای خود بازار میخواسته. در قرن گذشته دولتهای اروپا دستاندازیهای بسیار باین گوشه و آن گوشهی شرق کرده و هنگامههایی برانگیختهاند که به اقرار خودشان جز برای پیشرفت سیاست سوداگری نبوده.
نیز سیاحانی را تک بتک یا دسته بدسته بهمین مقصود بشهرهای شرق فرستادهاند. لیکن هنگامی بخت بایشان روی آورده که در خود شرق جنبشهایی بنام آزادیخواهی یا اروپاییگری پدید آمده است.
از جمله در بیستوهفت سال پیش در ایران شورش مشروطهخواهی برخاسته. پیشروان این شورش از ستمکاری دولتیان و زورمندان و از بینظمی مملکت بجان آمده بودند و جز از عدالت و نظم نمیخواستند و از اروپا جز از چند چیز گرفتن لازم نداشتند. بهر حال اروپاییگری هرگز مقصود نبوده است.
ولی از همان روزِ نخست دست اروپا در کار بوده و چند تن از سردستگان شورش را با غرض خویش همراه ساخته. گروهی نیز از نادانی بآنان پیوستهاند.
اینست که عدالتخواهی که بنیاد شورش آن بوده و همهی تلاشها و جانبازیها بنام آن میشده ناگهان اروپاخواهی گردیده است.
پس از خوابیدن شورش که آبهای رفته بجوی بازآمده ، بیکبار در هر گوشهی ایران نویسندگان و گویندگانی برخاسته که از مردم جز اروپاییگری نمیخواستهاند و در ستایش اروپا از دروغ و گزافه چیزی فرونگزاردهاند.
بگفتهی اینان اروپا معدن هر نیکی و بهی است و اروپاییان از مرد و زن فرشتگان روی زمیناند. سراسر جهان از تمدن بیبهره و این نعمتِ زندگانی خاص اروپاست که باید از آنجا همراه اتومبیل و سینما و تئاتر بدیگر سرزمینها پا بگزارد. هرچه در اروپا هست از قوانین و اخلاق و عادات ، ایرانیان باید بگیرند و بشیوهی اروپاییان حزبهایی نیز ساخته دشمن جان یکدیگر باشند. دیگر چه گویم که این فرومایگان چهها گفتهاند.
سرانجام سخن بدانجا رسیده که هرچه در اروپاست ستوده و نیکو و هرچه در شرق است نکوهیده و بد. یکی هم پرده از روی مقصود برداشته و بیباکانه گفته : ایرانیان باید از تن و جان و از درون و بیرون اروپایی شوند!.. ...
پابرگیها :
1ـ اروپاییگری خودباختگی در برابر غربیان و پیروی بیچون و چرا از ایشان است.
2ـ اشارهایست بگفتهی بسیار شناخته شدهی حسن تقیزاده : ایرانیان باید ظاهراً و باطناً ، مادتاً و معناً اروپایی گردند.
.
🔸 1ـ اروپاییگری (1) (تکهی یک از یک)
از زمانی که در غرب ماشینها و کارخانهها فراوان و انبارها از مال تجارت انباشته گردیده از همان هنگام اروپا ، شرق را برای خود بازار میخواسته. در قرن گذشته دولتهای اروپا دستاندازیهای بسیار باین گوشه و آن گوشهی شرق کرده و هنگامههایی برانگیختهاند که به اقرار خودشان جز برای پیشرفت سیاست سوداگری نبوده.
نیز سیاحانی را تک بتک یا دسته بدسته بهمین مقصود بشهرهای شرق فرستادهاند. لیکن هنگامی بخت بایشان روی آورده که در خود شرق جنبشهایی بنام آزادیخواهی یا اروپاییگری پدید آمده است.
از جمله در بیستوهفت سال پیش در ایران شورش مشروطهخواهی برخاسته. پیشروان این شورش از ستمکاری دولتیان و زورمندان و از بینظمی مملکت بجان آمده بودند و جز از عدالت و نظم نمیخواستند و از اروپا جز از چند چیز گرفتن لازم نداشتند. بهر حال اروپاییگری هرگز مقصود نبوده است.
ولی از همان روزِ نخست دست اروپا در کار بوده و چند تن از سردستگان شورش را با غرض خویش همراه ساخته. گروهی نیز از نادانی بآنان پیوستهاند.
اینست که عدالتخواهی که بنیاد شورش آن بوده و همهی تلاشها و جانبازیها بنام آن میشده ناگهان اروپاخواهی گردیده است.
پس از خوابیدن شورش که آبهای رفته بجوی بازآمده ، بیکبار در هر گوشهی ایران نویسندگان و گویندگانی برخاسته که از مردم جز اروپاییگری نمیخواستهاند و در ستایش اروپا از دروغ و گزافه چیزی فرونگزاردهاند.
بگفتهی اینان اروپا معدن هر نیکی و بهی است و اروپاییان از مرد و زن فرشتگان روی زمیناند. سراسر جهان از تمدن بیبهره و این نعمتِ زندگانی خاص اروپاست که باید از آنجا همراه اتومبیل و سینما و تئاتر بدیگر سرزمینها پا بگزارد. هرچه در اروپا هست از قوانین و اخلاق و عادات ، ایرانیان باید بگیرند و بشیوهی اروپاییان حزبهایی نیز ساخته دشمن جان یکدیگر باشند. دیگر چه گویم که این فرومایگان چهها گفتهاند.
سرانجام سخن بدانجا رسیده که هرچه در اروپاست ستوده و نیکو و هرچه در شرق است نکوهیده و بد. یکی هم پرده از روی مقصود برداشته و بیباکانه گفته : ایرانیان باید از تن و جان و از درون و بیرون اروپایی شوند!.. ...
پابرگیها :
1ـ اروپاییگری خودباختگی در برابر غربیان و پیروی بیچون و چرا از ایشان است.
2ـ اشارهایست بگفتهی بسیار شناخته شدهی حسن تقیزاده : ایرانیان باید ظاهراً و باطناً ، مادتاً و معناً اروپایی گردند.
.
🔶 دفتر «در پیرامون شعر و صوفیگری»
🔸 بدآموزیهای خیام (تکهی یک از چهار)
خیام چو آوازه در ایام افکند سر در خم می تودهی انعام افکند
دانا بنگر که دانش و دین و خرد در راه شراب و کوزه و جام افکند
نامهی بتشکن « پیمان» از آغاز پیدایش خود بتهایی را شکسته و رخنه در بنیاد بتپرستی افکنده است. آری دارندهی این نامهی گرانمایه فرزند بتشکن است و چنین کار از دست چنان والاتباری برآید. « چنان کنند بزرگان چو کرد باید کار». اینک بتازگی هم برای شکستن بتی بنام «خیام» که در این زمان پرستندگانی دارد میان بسته و بنکوهش آن بت بیجان بیباکانه زبان گشاده است.
خیام آن شاعر بدآموز و آن رند خراباتی است که با گفتههای بدآموزانهی خود مردم را سوی لجنزار بیدینی و لاابالیگری کشانیده و با اندیشههای ناپاکش روی مردمی را سیاه کرده است. دستگاه آفرینش با آن همه شگفتکاریها که خردمندان را بحیرت انداخته و بناچار از ته دل گفتهاند : « رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذَا بَاطِلًا » در نظر این مرد سیاهدل بازیچهای بیش نیست. و از اینروست که میگوید :
ما لعبتگانیم و فلک لعبتباز از روی حقیقتی نه از روی مجاز
بازیچهکنان بدیم بر نطع وجود رفتیم بصندوق عدم یک یک باز
چیزی که در چشم وی ارج و بهایی دارد همانا تردامنی و بادهگساری است :
یک جام شراب صد دل و دین ارزد یک جرعهی می مملکت چین ارزد
جز بادهی لعل چیست در روی زمین تلخی که هزار جان شیرین ارزد
یک جرعهی می ملک جهان میارزد خشت سر خم هزار جان میارزد
آن کهنه که لب بدو ز می پاک کنند حقا که هزار طیلسان میارزد
این ترانه را که نمونهای از کج اندیشیهای اوست درست بخوانید :
تا بتوانی خدمت رندان میکن بنیاد نماز و روزه ویران میکن
بشنو سخن راست ز خیام عمر می میخور و ره میزن و احسان میکن
کسی نمیگوید : ای مرد کجاندیش! راهزنی و هوسرانی و بنیاد آیین را ویران کردن با نیکوکاری و احسان چه سازشی دارد؟! توگویی این مرد لاابالی خود را ناگزیر دیده که برخلاف دستورهای بزرگان دین سخنرانی کند و از اینرو این ترانه را هم در برابر حدیث معروف « لتزن و لاتتصدق» سروده است!
این فیلسوف کجاندیش دین را که پایهی آرامش جهان و مایهی آسایش جهانیان است در راه هوسرانی خود پشت پا زده بیشرمانه میگوید :
می خوردن و مست بودن آیین منست فارغ بودن ز کفر و دین دین منست
فیلسوفی چرا این نداند که آسایش جهانیان گرانمایهترین چیزهاست و نبایستی برای کامگزاری خود تیشه بریشهی آن بزند.
خیام نه تنها دین و یا مایهی آسایش جهانیان را در راه هوسرانی خود زیر پا گذاشته و عمری در ستایش می و معشوق بسر برده : بلکه دانش و خرد را نیز در این راه نهاده و تردامنی و باده گساری را بدانشاندوزی و خردپژوهی برتری داده است :
از درس علوم جمله بگریزی به و اندر سر زلف دلبر آویزی به
زان پیش که روزگار خونت ریزد تو خون قنینه در قدح ریزی به
تا چند اسیر عقل هر روزه شویم در دهر چه صد ساله چه ده روزه شویم
خوش دار تو کاس می از آن پیش که ما در کارگه کوزهگران کوزه شویم
.
🔸 بدآموزیهای خیام (تکهی یک از چهار)
خیام چو آوازه در ایام افکند سر در خم می تودهی انعام افکند
دانا بنگر که دانش و دین و خرد در راه شراب و کوزه و جام افکند
نامهی بتشکن « پیمان» از آغاز پیدایش خود بتهایی را شکسته و رخنه در بنیاد بتپرستی افکنده است. آری دارندهی این نامهی گرانمایه فرزند بتشکن است و چنین کار از دست چنان والاتباری برآید. « چنان کنند بزرگان چو کرد باید کار». اینک بتازگی هم برای شکستن بتی بنام «خیام» که در این زمان پرستندگانی دارد میان بسته و بنکوهش آن بت بیجان بیباکانه زبان گشاده است.
خیام آن شاعر بدآموز و آن رند خراباتی است که با گفتههای بدآموزانهی خود مردم را سوی لجنزار بیدینی و لاابالیگری کشانیده و با اندیشههای ناپاکش روی مردمی را سیاه کرده است. دستگاه آفرینش با آن همه شگفتکاریها که خردمندان را بحیرت انداخته و بناچار از ته دل گفتهاند : « رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذَا بَاطِلًا » در نظر این مرد سیاهدل بازیچهای بیش نیست. و از اینروست که میگوید :
ما لعبتگانیم و فلک لعبتباز از روی حقیقتی نه از روی مجاز
بازیچهکنان بدیم بر نطع وجود رفتیم بصندوق عدم یک یک باز
چیزی که در چشم وی ارج و بهایی دارد همانا تردامنی و بادهگساری است :
یک جام شراب صد دل و دین ارزد یک جرعهی می مملکت چین ارزد
جز بادهی لعل چیست در روی زمین تلخی که هزار جان شیرین ارزد
یک جرعهی می ملک جهان میارزد خشت سر خم هزار جان میارزد
آن کهنه که لب بدو ز می پاک کنند حقا که هزار طیلسان میارزد
این ترانه را که نمونهای از کج اندیشیهای اوست درست بخوانید :
تا بتوانی خدمت رندان میکن بنیاد نماز و روزه ویران میکن
بشنو سخن راست ز خیام عمر می میخور و ره میزن و احسان میکن
کسی نمیگوید : ای مرد کجاندیش! راهزنی و هوسرانی و بنیاد آیین را ویران کردن با نیکوکاری و احسان چه سازشی دارد؟! توگویی این مرد لاابالی خود را ناگزیر دیده که برخلاف دستورهای بزرگان دین سخنرانی کند و از اینرو این ترانه را هم در برابر حدیث معروف « لتزن و لاتتصدق» سروده است!
این فیلسوف کجاندیش دین را که پایهی آرامش جهان و مایهی آسایش جهانیان است در راه هوسرانی خود پشت پا زده بیشرمانه میگوید :
می خوردن و مست بودن آیین منست فارغ بودن ز کفر و دین دین منست
فیلسوفی چرا این نداند که آسایش جهانیان گرانمایهترین چیزهاست و نبایستی برای کامگزاری خود تیشه بریشهی آن بزند.
خیام نه تنها دین و یا مایهی آسایش جهانیان را در راه هوسرانی خود زیر پا گذاشته و عمری در ستایش می و معشوق بسر برده : بلکه دانش و خرد را نیز در این راه نهاده و تردامنی و باده گساری را بدانشاندوزی و خردپژوهی برتری داده است :
از درس علوم جمله بگریزی به و اندر سر زلف دلبر آویزی به
زان پیش که روزگار خونت ریزد تو خون قنینه در قدح ریزی به
تا چند اسیر عقل هر روزه شویم در دهر چه صد ساله چه ده روزه شویم
خوش دار تو کاس می از آن پیش که ما در کارگه کوزهگران کوزه شویم
.
در پیرامون شعر و صوفیگری ـ 3.pdf
201.8 KB
🔸 در پیرامون شعر و صوفیگری
🖌 احمد کسروی
🔹 در پیرامون شعر و صوفیگری ـ 3
🔹 در پیرامون شعر و زبان پارسی
🔹 آخرین یادآوری من
🔹 خیام و مولوی و عطار
🔹 (چند سخنی از دفتر) {نبرد با گزند شعرا}
💡 همهی تکهها یکجا در یک فایل پیدیاف
🖌 احمد کسروی
🔹 در پیرامون شعر و صوفیگری ـ 3
🔹 در پیرامون شعر و زبان پارسی
🔹 آخرین یادآوری من
🔹 خیام و مولوی و عطار
🔹 (چند سخنی از دفتر) {نبرد با گزند شعرا}
💡 همهی تکهها یکجا در یک فایل پیدیاف