.  ؈                
56 subscribers
312 photos
90 videos
54 links
Download Telegram
صبح‌ها که هوا روشن می‌شد، با اندوه آسمان آبی را نگاه می‌کردم که چه‌قدر در چشم من خاکستری می‌نمود. رمق به تن نداشتم. نمی‌توانستم از رختخواب برخیزم. انگار شب تا صبح کوه کنده بودم. غمگین بودم؛ از این‌که باز روزی دیگر آغاز شده و من باید سر از بستر بردارم.
بامدادِخمار
211
افسون ِ خاموش ِ ستاره‌ها ، قصه‌ی ناگفته‌ی من 🪽 .
فدات