کسی که از خودش فرار میکرد، زودتر از همه به خانه رسید. تمام خیابانها را دوید، اسمش را عوض کرد، چهرهاش را پشت صورتهای اجارهای پنهان کرد، حتی چند بار مُرد تا شاید از خودش جا بماند. اما هر دری را که باز کرد، خودش از قبل آنجا ایستاده بود؛ بیآنکه سرش را بلند کند فقط گفت: «دیر کردی.»
از آن روز به بعد، دیگر نمیدوید؛ فقط نفسنفس میزد. هر صدای پایی را که پشت سرش میشنید، میدانست از کفشهای خودش است. هر آینهای را شکست، تکههای بیشتری از صورتش به دنیا آمدند. شبها زیر تخت پنهان میشد، اما تخت خوابش را روی او میکشید. گاهی آنقدر از خودش دور میشد که دیگر یادش نمیآمد چه کسی در حال فرار است و چه کسی تعقیب میکند.
صبح که میشد، همسایهها مردی را میدیدند که آرام از خانه بیرون میآید. هیچکس نمیدانست داخل آن خانه هنوز یک نفر با وحشت از پلهها به سمت بالا میدود.
از آن روز به بعد، دیگر نمیدوید؛ فقط نفسنفس میزد. هر صدای پایی را که پشت سرش میشنید، میدانست از کفشهای خودش است. هر آینهای را شکست، تکههای بیشتری از صورتش به دنیا آمدند. شبها زیر تخت پنهان میشد، اما تخت خوابش را روی او میکشید. گاهی آنقدر از خودش دور میشد که دیگر یادش نمیآمد چه کسی در حال فرار است و چه کسی تعقیب میکند.
صبح که میشد، همسایهها مردی را میدیدند که آرام از خانه بیرون میآید. هیچکس نمیدانست داخل آن خانه هنوز یک نفر با وحشت از پلهها به سمت بالا میدود.
سایهام پس از سالها تحملِ تبعیتِ اجباری از من، دادخواستی علیه من به «دیوانِ عالیِ نور» تقدیم کرد. در متنِ شکواییه نوشته بود:
«فرد مذکور بیهیچ مجوزِ کیهانی مرا وادار کرده است در تمامِ خیابانها، راهروها و بعدازظهرهای بیدلیل، از هندسهی اندامِ او تبعیت کنم؛ حال آنکه اینجانب، از دیرباز، سودایِ ایستادن در جهتی مخالف را در سر میپروراندهام.»
جلسهی محاکمه در تالاری برگزار شد که سقفش از شیشهی غروب ساخته شده بود. قاضی آفتاب بود؛ منشیِ دادگاه، غبار؛ هیئتِ منصفه را نیز چند آینهی ترکخورده تشکیل میدادند که سوگند خورده بودند جز انعکاس، هیچ حقیقتی را به رسمیت نشناسند. نخستین شاهد، چراغِ خیابانی بود که شهادت داد: «بارها دیدهام متهم، عمداً زاویهی ایستادنش را تغییر داده تا شاکی دچارِ اعوجاجِ شخصیتی شود.»
وکیلِ سایه با وقاری هراسانگیز، پروندهای قطور روی میز گذاشت؛ داخلش هزاران غروبِ استفادهنشده و چند ظهرِ ناقص بایگانی شده بود. سپس رو به دادگاه گفت: «موکّلِ من هرگز اجازه نیافته حتی یک بار جلوتر از متهم راه برود. هرگاه خواسته از او سبقت بگیرد، خورشید را جابهجا کردهاند.»
نوبتِ دفاع که رسید، تنها توانستم بگویم: «من فقط زندگی کردهام.»
اما جمله پیش از آنکه به پایان برسد از دهانم جدا شد، روی زمین نشست و علیه خودم شهادت داد.
قاضی پس از مشورتی طولانی با افق رأی را چنین قرائت کرد:
«از امروز، متهم محکوم است تا پایانِ عمر، در تاریکی راه برود؛ زیرا کسی که سایهاش را به بند کشیده، شایستگیِ نور را از دست داده است.»
هنگام خروج از دادگاه، سایهام برای نخستینبار دستش را به نشانهی خداحافظی تکان داد؛ اما هیچکس متوجه نشد که دیگر شبیه من نبود.
از آن روز هر جا میروم، مردم به سایهام سلام میکنند و از من میپرسند: «شما دقیقاً چه نسبتی با ایشان دارید؟»
«فرد مذکور بیهیچ مجوزِ کیهانی مرا وادار کرده است در تمامِ خیابانها، راهروها و بعدازظهرهای بیدلیل، از هندسهی اندامِ او تبعیت کنم؛ حال آنکه اینجانب، از دیرباز، سودایِ ایستادن در جهتی مخالف را در سر میپروراندهام.»
جلسهی محاکمه در تالاری برگزار شد که سقفش از شیشهی غروب ساخته شده بود. قاضی آفتاب بود؛ منشیِ دادگاه، غبار؛ هیئتِ منصفه را نیز چند آینهی ترکخورده تشکیل میدادند که سوگند خورده بودند جز انعکاس، هیچ حقیقتی را به رسمیت نشناسند. نخستین شاهد، چراغِ خیابانی بود که شهادت داد: «بارها دیدهام متهم، عمداً زاویهی ایستادنش را تغییر داده تا شاکی دچارِ اعوجاجِ شخصیتی شود.»
وکیلِ سایه با وقاری هراسانگیز، پروندهای قطور روی میز گذاشت؛ داخلش هزاران غروبِ استفادهنشده و چند ظهرِ ناقص بایگانی شده بود. سپس رو به دادگاه گفت: «موکّلِ من هرگز اجازه نیافته حتی یک بار جلوتر از متهم راه برود. هرگاه خواسته از او سبقت بگیرد، خورشید را جابهجا کردهاند.»
نوبتِ دفاع که رسید، تنها توانستم بگویم: «من فقط زندگی کردهام.»
اما جمله پیش از آنکه به پایان برسد از دهانم جدا شد، روی زمین نشست و علیه خودم شهادت داد.
قاضی پس از مشورتی طولانی با افق رأی را چنین قرائت کرد:
«از امروز، متهم محکوم است تا پایانِ عمر، در تاریکی راه برود؛ زیرا کسی که سایهاش را به بند کشیده، شایستگیِ نور را از دست داده است.»
هنگام خروج از دادگاه، سایهام برای نخستینبار دستش را به نشانهی خداحافظی تکان داد؛ اما هیچکس متوجه نشد که دیگر شبیه من نبود.
از آن روز هر جا میروم، مردم به سایهام سلام میکنند و از من میپرسند: «شما دقیقاً چه نسبتی با ایشان دارید؟»
دویدن، بازگشت به بدن است؛ شاید ابتداییترین واکنش انسان به محیط.
پیش از آنکه برای ترسهایمان نامی پیدا کنیم، برای اندوههایمان فلسفه ببافیم و برای هر زخم کوچک، معنایی بتراشیم، میدویدیم.
بدن، بسیار پیشتر از ذهن، راه نجات را میشناخت.
کفشهایم را میپوشم و از خانه بیرون میزنم. شهر هنوز میان خواب و بیداریست؛ خیابانها خنکاند و بوی خاک و دود و نان تازه در هوای صبح با هم آمیختهاند. شروع میکنم به دویدن و در چند دقیقهی اول، ذهنم هم مثل سایهای سمج دنبالم میآید؛ خاطرهها، نگرانیها، آدمها، حرفهای ناتمام و آیندهای که هنوز نرسیده اما از همین حالا خستهام کرده است.
اما هرچه جلوتر میروم، بدن آرامآرام زمام را از ذهن میگیرد.
نفسها سنگین میشوند.
قلب محکمتر میزند.
عرق روی پیشانی مینشیند.
هوا در سینه میسوزد.
و بعد، ناگهان سکوت.....
نه سکوت خیابان؛ سکوت درون.
فکرها یکییکی عقب میروند، انگار کسی چراغ اتاقهای ذهن را خاموش میکند. دیگر به گذشته فکر نمیکنم و آینده هم برای چند دقیقه از دسترسم خارج میشود. جهان کوچک میشود به صدای قدمها، ضربان قلب، هوای سردی که وارد ریه میشود و گرمایی که از پوست بیرون میزند.
در آن لحظه دیگر کسی نیستم.
نه آدم موفق، نه آدم شکستخورده، نه عاشق، نه تنها، نه کسی که باید چیزی را ثابت کند. فقط یک بدنم؛ موجودی ساده که در امتداد خیابان حرکت میکند.
شاید راز آرامش دویدن همین باشد؛ برای چند دقیقه از خودت بیرون میآیی.
به چیزی برمیگردی که پیش از تمام اسمها و نقشها وجود داشته؛ به همان موجودی که اگر میترسید، فرار میکرد و اگر خسته میشد، میایستاد. موجودی که لازم نبود بداند چرا زنده است تا برای زنده ماندن تلاش کند.
ما بعدها پیچیده شدیم.
برای عشق شعر نوشتیم، برای مرگ فلسفه ساختیم، برای تنهایی نام گذاشتیم و برای اضطراب هزار تعریف پیدا کردیم. اما بدن هنوز همان بدن قدیمی است؛ گرسنه میشود، تشنه میشود، خسته میشود، میترسد و گاهی فقط میخواهد بدود. همین
در میانهی مسیر، برای لحظهای به آدمهایی که از کنارم میگذرند نگاه میکنم. هرکدام به سمتی میروند، با غمی که من از آن خبر ندارم و امیدی که شاید خودشان هم از آن بیخبرند. همه در حال رفتناند؛ انگار شهر، رودخانهی بزرگیست که هرکس را با خود به جایی نامعلوم میبرد.
من هم میدوم.
نه برای رسیدن.
فقط برای رفتن.
وقتی بالاخره میایستم، قلبم هنوز در سینه میکوبد و نفسهایم بریدهبریدهاند. عرق روی پوستم سرد میشود و نسیمِ صبح از روی صورتم عبور میکند. چند ثانیه چشمهایم را میبندم.
دنیا همان دنیاست.
ماشینها همچنان عبور میکنند.
آدمها همچنان عجله دارند.
تلفنها همچنان زنگ میخورند.
و زندگی، بیآنکه منتظر من مانده باشد، ادامه پیدا کرده است.
اما چیزی در من آرام گرفته است...
پیش از آنکه برای ترسهایمان نامی پیدا کنیم، برای اندوههایمان فلسفه ببافیم و برای هر زخم کوچک، معنایی بتراشیم، میدویدیم.
بدن، بسیار پیشتر از ذهن، راه نجات را میشناخت.
کفشهایم را میپوشم و از خانه بیرون میزنم. شهر هنوز میان خواب و بیداریست؛ خیابانها خنکاند و بوی خاک و دود و نان تازه در هوای صبح با هم آمیختهاند. شروع میکنم به دویدن و در چند دقیقهی اول، ذهنم هم مثل سایهای سمج دنبالم میآید؛ خاطرهها، نگرانیها، آدمها، حرفهای ناتمام و آیندهای که هنوز نرسیده اما از همین حالا خستهام کرده است.
اما هرچه جلوتر میروم، بدن آرامآرام زمام را از ذهن میگیرد.
نفسها سنگین میشوند.
قلب محکمتر میزند.
عرق روی پیشانی مینشیند.
هوا در سینه میسوزد.
و بعد، ناگهان سکوت.....
نه سکوت خیابان؛ سکوت درون.
فکرها یکییکی عقب میروند، انگار کسی چراغ اتاقهای ذهن را خاموش میکند. دیگر به گذشته فکر نمیکنم و آینده هم برای چند دقیقه از دسترسم خارج میشود. جهان کوچک میشود به صدای قدمها، ضربان قلب، هوای سردی که وارد ریه میشود و گرمایی که از پوست بیرون میزند.
در آن لحظه دیگر کسی نیستم.
نه آدم موفق، نه آدم شکستخورده، نه عاشق، نه تنها، نه کسی که باید چیزی را ثابت کند. فقط یک بدنم؛ موجودی ساده که در امتداد خیابان حرکت میکند.
شاید راز آرامش دویدن همین باشد؛ برای چند دقیقه از خودت بیرون میآیی.
به چیزی برمیگردی که پیش از تمام اسمها و نقشها وجود داشته؛ به همان موجودی که اگر میترسید، فرار میکرد و اگر خسته میشد، میایستاد. موجودی که لازم نبود بداند چرا زنده است تا برای زنده ماندن تلاش کند.
ما بعدها پیچیده شدیم.
برای عشق شعر نوشتیم، برای مرگ فلسفه ساختیم، برای تنهایی نام گذاشتیم و برای اضطراب هزار تعریف پیدا کردیم. اما بدن هنوز همان بدن قدیمی است؛ گرسنه میشود، تشنه میشود، خسته میشود، میترسد و گاهی فقط میخواهد بدود. همین
در میانهی مسیر، برای لحظهای به آدمهایی که از کنارم میگذرند نگاه میکنم. هرکدام به سمتی میروند، با غمی که من از آن خبر ندارم و امیدی که شاید خودشان هم از آن بیخبرند. همه در حال رفتناند؛ انگار شهر، رودخانهی بزرگیست که هرکس را با خود به جایی نامعلوم میبرد.
من هم میدوم.
نه برای رسیدن.
فقط برای رفتن.
وقتی بالاخره میایستم، قلبم هنوز در سینه میکوبد و نفسهایم بریدهبریدهاند. عرق روی پوستم سرد میشود و نسیمِ صبح از روی صورتم عبور میکند. چند ثانیه چشمهایم را میبندم.
دنیا همان دنیاست.
ماشینها همچنان عبور میکنند.
آدمها همچنان عجله دارند.
تلفنها همچنان زنگ میخورند.
و زندگی، بیآنکه منتظر من مانده باشد، ادامه پیدا کرده است.
اما چیزی در من آرام گرفته است...
Forwarded from کارگاه آموزش طنزپردازی و داستان نویسی شانتاژگر
▪️ دورهی مجازی تقویت خیالپردازی و مهارت نویسندگی [شانتاژگر] / یک سفر دستهجمعی ۱۶ هفتهای
اگر همیشه دوست داشتید ذهن پر از ایدهتان را روی کاغذ بیاورید اما نمیدانستید از کجا شروع کنید، این دوره برای شماست.
🔸 در یک دورهی ۱۶ هفتهای در بستر تلگرام، الگوریتمی عملی و ساده یاد خواهید گرفت که به شما کمک میکند جهان ذهنیتان را شفاف، دقیق و خلاقانه روی کاغذ پیاده کنید.
🔸 طی این مسیر، با هم فیلم میبینیم و آن را نقد میکنیم، کتاب میخوانیم، تمرینهای خلاقانه انجام میدهیم و در یک گروه تعاملی، ایدهها و نوشتههای خودمان را به اشتراک میگذاریم.
📚 تخیلتان را جدی بگیرید.
این بار داستان را شما تعریف میکنید.
🎯 هدف دوره:
• آموزش اصول داستاننویسی به شکل کاربردی
• تقویت خلاقیت و خیالپردازی
• کسب مهارت نقد و تحلیل
🧩 ساختار دوره:
• مدت زمان: ۱۶ هفته
• بستر: گروه تلگرامی
💵 شهریهی دوره:
• مبلغ 1.9 تومان
🔑 برای اطلاعات بیشتر پیام بدید 👇
@iiishant34
@iiishant34
اگر همیشه دوست داشتید ذهن پر از ایدهتان را روی کاغذ بیاورید اما نمیدانستید از کجا شروع کنید، این دوره برای شماست.
🔸 در یک دورهی ۱۶ هفتهای در بستر تلگرام، الگوریتمی عملی و ساده یاد خواهید گرفت که به شما کمک میکند جهان ذهنیتان را شفاف، دقیق و خلاقانه روی کاغذ پیاده کنید.
🔸 طی این مسیر، با هم فیلم میبینیم و آن را نقد میکنیم، کتاب میخوانیم، تمرینهای خلاقانه انجام میدهیم و در یک گروه تعاملی، ایدهها و نوشتههای خودمان را به اشتراک میگذاریم.
📚 تخیلتان را جدی بگیرید.
این بار داستان را شما تعریف میکنید.
🎯 هدف دوره:
• آموزش اصول داستاننویسی به شکل کاربردی
• تقویت خلاقیت و خیالپردازی
• کسب مهارت نقد و تحلیل
🧩 ساختار دوره:
• مدت زمان: ۱۶ هفته
• بستر: گروه تلگرامی
💵 شهریهی دوره:
• مبلغ 1.9 تومان
🔑 برای اطلاعات بیشتر پیام بدید 👇
@iiishant34
@iiishant34
مرد مرده بود، اما قبض برق هنوز به نامش میآمد؛ ظاهراً زندگی از مرگ هم اداریتر است.
پدرش را بخشید، اما دیر؛ مرگ، آدمهای بخشیدهشده را به صاحبانشان پس نمیدهد.
سالها بعد، وقتی به خانهی قدیمی برگشت، هنوز صدای سرفههای پدر از اتاق میآمد؛ زمان فقط آدمها را میبرد، نه عادتهایشان را.
کنار پنجره نشست و برای نخستینبار فهمید بعضی حسرتها نه زخماند، نه خاطره:
خانههاییاند که آدم تا آخر عمر، کلیدشان را در جیب دارد اما دیگر دری برای باز کردنشان نیست.
سالها بعد، وقتی به خانهی قدیمی برگشت، هنوز صدای سرفههای پدر از اتاق میآمد؛ زمان فقط آدمها را میبرد، نه عادتهایشان را.
کنار پنجره نشست و برای نخستینبار فهمید بعضی حسرتها نه زخماند، نه خاطره:
خانههاییاند که آدم تا آخر عمر، کلیدشان را در جیب دارد اما دیگر دری برای باز کردنشان نیست.
[از مرغ دریایی تریپلف تا کباب غازِ جمالزاده!]
سالها با کتاب زیستهام؛ با آن زندگیِ کاغذیِ باشکوه و بیرحمی که آدم را از هزاران شهر عبور میدهد و به روسیهی برفیِ چخوف میبرد، در ایوانهای سردِ کنار دریاچه مینشاند، بوی چوب نمخورده و دود چراغ را به مشامش میرساند، صدای سم اسب را از پشت پنجرههای یخزده به گوشش میآورد و آخر سر، درست وقتی خیال میکنی چیزی از این همه جهان نصیبت شده، تو را با همان جیبهای خالی و شکم گرسنه به اتاق خودت پس میفرستد.
حالا بعد از گذر سالها، اگر بخواهم صادق باشم، چیزی نمانده از من جز یک کتابخوانِ مستأصل؛ آدمی با حافظهای مملو از سرگذشت دیگران و معدهای تهی.
گاهی از فرط گرسنگی به سراغ «مرغ دریایی» چخوف میروم؛ اما نه آن مرغ دریایی سفید و بیقرارِ روسی که بر فراز آبهای سردِ دریاچه پر میکشد، نه آن پرندهای که در مهِ خاکستریِ عصرهای شمالی، بال بر باد سرد میسپارد؛ مرغ دریاییِ تریپلف را میخواهم، همان پرندهی بداقبالی را که از دست هنرمندی جوان بیرون میآید و پیش پای نینا میافتد؛ پرندهای که در یک لحظه از طبیعت روسیه کنده میشود و وارد دستگاه عجیب و هولناکِ هنر میگردد: نخست شکار، بعد نماد، بعد داستان، و سرانجام چیزی شبیه به گوشتِ یک زندگی که دیگری آن را برای مصرف ادبی به سیخ کشیده است.
من اما این مرغ دریایی را نمیکشم؛ میپزمش.
در خیال خودم، روسیه را از پشت پنجره کنار میزنم و مرغ دریاییِ تریپلف را، با تمام آن سفیدیِ سرد و غمگینش، میآورم روی سفرهای ایرانی. پرهایش دیگر پر نیستند؛ پوستی برشته و طلاییاند که زیر نور چراغ برق میزنند. بوی نمک و کره و زعفران در اتاق میپیچد؛ بخارِ گرم از گوشتش بلند میشود و با بوی پیازِ سرخشده و ادویه درهم میآمیزد. از آن مرغ دریاییِ روسی، چیزی باقی نمانده جز یک غذای باشکوه و خیالی؛ گویی تمام برفهای چخوف آب شدهاند و در تنِ این پرنده، به چربیِ داغ و عصارهای شور و شیرین بدل شدهاند.
|۱|
سالها با کتاب زیستهام؛ با آن زندگیِ کاغذیِ باشکوه و بیرحمی که آدم را از هزاران شهر عبور میدهد و به روسیهی برفیِ چخوف میبرد، در ایوانهای سردِ کنار دریاچه مینشاند، بوی چوب نمخورده و دود چراغ را به مشامش میرساند، صدای سم اسب را از پشت پنجرههای یخزده به گوشش میآورد و آخر سر، درست وقتی خیال میکنی چیزی از این همه جهان نصیبت شده، تو را با همان جیبهای خالی و شکم گرسنه به اتاق خودت پس میفرستد.
حالا بعد از گذر سالها، اگر بخواهم صادق باشم، چیزی نمانده از من جز یک کتابخوانِ مستأصل؛ آدمی با حافظهای مملو از سرگذشت دیگران و معدهای تهی.
گاهی از فرط گرسنگی به سراغ «مرغ دریایی» چخوف میروم؛ اما نه آن مرغ دریایی سفید و بیقرارِ روسی که بر فراز آبهای سردِ دریاچه پر میکشد، نه آن پرندهای که در مهِ خاکستریِ عصرهای شمالی، بال بر باد سرد میسپارد؛ مرغ دریاییِ تریپلف را میخواهم، همان پرندهی بداقبالی را که از دست هنرمندی جوان بیرون میآید و پیش پای نینا میافتد؛ پرندهای که در یک لحظه از طبیعت روسیه کنده میشود و وارد دستگاه عجیب و هولناکِ هنر میگردد: نخست شکار، بعد نماد، بعد داستان، و سرانجام چیزی شبیه به گوشتِ یک زندگی که دیگری آن را برای مصرف ادبی به سیخ کشیده است.
من اما این مرغ دریایی را نمیکشم؛ میپزمش.
در خیال خودم، روسیه را از پشت پنجره کنار میزنم و مرغ دریاییِ تریپلف را، با تمام آن سفیدیِ سرد و غمگینش، میآورم روی سفرهای ایرانی. پرهایش دیگر پر نیستند؛ پوستی برشته و طلاییاند که زیر نور چراغ برق میزنند. بوی نمک و کره و زعفران در اتاق میپیچد؛ بخارِ گرم از گوشتش بلند میشود و با بوی پیازِ سرخشده و ادویه درهم میآمیزد. از آن مرغ دریاییِ روسی، چیزی باقی نمانده جز یک غذای باشکوه و خیالی؛ گویی تمام برفهای چخوف آب شدهاند و در تنِ این پرنده، به چربیِ داغ و عصارهای شور و شیرین بدل شدهاند.
|۱|
حتی ممکن است یک شب مرغ دریاییِ تریپلف را از میان نمایشنامه بیرون بکشم و به آشپزخانهی مادربزرگم ببرم. او نه چخوف را میشناسد، نه تریپلف را، نه میداند این پرنده در روسیه چه معنای غمناکی دارد؛ پرنده را میگیرد، پرهای سفیدش را کنار میزند و با همان آرامش قدیمیِ زنان گیلانی، میگوید: «فسنجونش میکنیم.»
مرغ دریاییِ سردِ چخوف که تا همین چند دقیقه پیش بوی دریاچه و مه و تنهایی میداد، حالا در قابلمهی مادربزرگ من افتاده؛ گردوی آسیابشده، رب انارِ ترش و تیره، و روغنی که آرام روی سطح خورشت جمع میشود.
ظرفی مملو از زیتون پروردهی اصل رودبار کنار دستش میگذارد؛ دانههای زیتون، گردوی ساییده و سبزیهای معطر، مثل لشکری کوچک از گیلان، آمدهاند تا این نماد روسی را محاصره کنند.
مادربزرگ نمیداند تریپلف آن مرغ را برای نینا کشته بود؛ نمیداند آن پرنده در نمایش، تصویرِ هنرمندیست که عشق و هنر هر دو او را زخمی کردهاند. برای او مرغ دریایی نه نماد است، نه تراژدی؛ فقط غذاییست که باید جا بیفتد. در قابلمه را میگذارد و میگوید: «آتیشو کم کن، بذار گردو روغن بندازه.»
و من همانجا میفهمم که فاصلهی فرهنگی بین روسیه و ایران، گاهی فقط به اندازهی یک قابلمه است.
در روسیهی چخوف، مرغ دریایی بر فراز دریاچه پر میکشد؛ در گیلانِ مادربزرگ من، همان مرغ در رب انار آرامآرام تیره میشود. آنجا پرنده استعارهی مرگ است، اینجا مادهی خورشت. آنجا تریپلف با کشتنش میخواهد رنج خود را بیان کند؛ اینجا مادربزرگ با پختنش میخواهد شام را آماده کند. و شاید عجیبترین شکلِ ترجمهی این روایت، همین باشد:
تبدیل یک تراژدی روسی به فسنجونی گیلانی.
من اما هنوز گرسنهام.
کنار قابلمه میایستم و بخارِ ترش و شیرینِ رب انار را نفس میکشم. گردو، بوی جنگلهای خیس شمال را در آشپزخانه پخش کرده؛ زیتون پرورده گوشهی سفره برق میزند و مرغ دریاییِ تریپلف، که روزی پیش پای نینا افتاده بود، حالا در سسِ تیرهی فسنجان آرام گرفته. چنگال را برمیدارم، تکهای جدا میکنم، بوی انار و گردو را تا ته ریه میکشم و لقمه را تا نزدیکی دهان میبرم.
اما نمیخورم.
ناگهان محمدعلی جمالزاده هم از راه میرسد؛ با تهران قدیم، مهمانی، تعارف و آن غاز معروفی که در «کباب غاز» از یک غذا به مسئلهای حیثیتی بدل میشود.
حالا من ماندهام میان دو سفره: یکسو روسیهی چخوف، با مرغ دریایی و مرگ؛ سوی دیگر ایرانِ جمالزاده، با غاز و تعارف.
کارد را دوباره روی گوشت میکشم. چنگال را فرو میکنم. لقمه را بالا میآورم. ترشیِ رب انار را در خیالم روی زبانم مینشانم، چربیِ گردو را حس میکنم، زیتون پرورده را کنار لقمه تصور میکنم؛ حتی صدای جویدن را در ذهنم میسازم.
اما باز هم نمیخورم.
سالها ادبیات خواندهام؛ روسیه را بلعیدهام، ایران را ورق زدهام، چخوف و جمالزاده را به خانه آوردهام؛ ولی آخرِ کار، چیزی جز یک شکم خالی و یک سفرهی خیالی نصیبم نشده است.
|۲|
مرغ دریاییِ سردِ چخوف که تا همین چند دقیقه پیش بوی دریاچه و مه و تنهایی میداد، حالا در قابلمهی مادربزرگ من افتاده؛ گردوی آسیابشده، رب انارِ ترش و تیره، و روغنی که آرام روی سطح خورشت جمع میشود.
ظرفی مملو از زیتون پروردهی اصل رودبار کنار دستش میگذارد؛ دانههای زیتون، گردوی ساییده و سبزیهای معطر، مثل لشکری کوچک از گیلان، آمدهاند تا این نماد روسی را محاصره کنند.
مادربزرگ نمیداند تریپلف آن مرغ را برای نینا کشته بود؛ نمیداند آن پرنده در نمایش، تصویرِ هنرمندیست که عشق و هنر هر دو او را زخمی کردهاند. برای او مرغ دریایی نه نماد است، نه تراژدی؛ فقط غذاییست که باید جا بیفتد. در قابلمه را میگذارد و میگوید: «آتیشو کم کن، بذار گردو روغن بندازه.»
و من همانجا میفهمم که فاصلهی فرهنگی بین روسیه و ایران، گاهی فقط به اندازهی یک قابلمه است.
در روسیهی چخوف، مرغ دریایی بر فراز دریاچه پر میکشد؛ در گیلانِ مادربزرگ من، همان مرغ در رب انار آرامآرام تیره میشود. آنجا پرنده استعارهی مرگ است، اینجا مادهی خورشت. آنجا تریپلف با کشتنش میخواهد رنج خود را بیان کند؛ اینجا مادربزرگ با پختنش میخواهد شام را آماده کند. و شاید عجیبترین شکلِ ترجمهی این روایت، همین باشد:
تبدیل یک تراژدی روسی به فسنجونی گیلانی.
من اما هنوز گرسنهام.
کنار قابلمه میایستم و بخارِ ترش و شیرینِ رب انار را نفس میکشم. گردو، بوی جنگلهای خیس شمال را در آشپزخانه پخش کرده؛ زیتون پرورده گوشهی سفره برق میزند و مرغ دریاییِ تریپلف، که روزی پیش پای نینا افتاده بود، حالا در سسِ تیرهی فسنجان آرام گرفته. چنگال را برمیدارم، تکهای جدا میکنم، بوی انار و گردو را تا ته ریه میکشم و لقمه را تا نزدیکی دهان میبرم.
اما نمیخورم.
ناگهان محمدعلی جمالزاده هم از راه میرسد؛ با تهران قدیم، مهمانی، تعارف و آن غاز معروفی که در «کباب غاز» از یک غذا به مسئلهای حیثیتی بدل میشود.
حالا من ماندهام میان دو سفره: یکسو روسیهی چخوف، با مرغ دریایی و مرگ؛ سوی دیگر ایرانِ جمالزاده، با غاز و تعارف.
کارد را دوباره روی گوشت میکشم. چنگال را فرو میکنم. لقمه را بالا میآورم. ترشیِ رب انار را در خیالم روی زبانم مینشانم، چربیِ گردو را حس میکنم، زیتون پرورده را کنار لقمه تصور میکنم؛ حتی صدای جویدن را در ذهنم میسازم.
اما باز هم نمیخورم.
سالها ادبیات خواندهام؛ روسیه را بلعیدهام، ایران را ورق زدهام، چخوف و جمالزاده را به خانه آوردهام؛ ولی آخرِ کار، چیزی جز یک شکم خالی و یک سفرهی خیالی نصیبم نشده است.
|۲|
و دوباره بشقاب را جلو میکشم. چنگال در دست راست، کارد در دست چپ. نخست با همان نزاکتِ مضحکِ مهمانان جمالزاده، به غذا نگاه میکنم؛ انگار که قرار است بگویم: «آخر آقایان، عنایت فرمایید که حیف نیست از چنین مرغ دریاییِ نازنین که شخصِ شخیص جنابِ تریپلف شخصا آن را شکار کرده و درونش را مزین به آلوی سرخشده در کرهی فرنگی فرموده است، بگذریم؟»
بعد کارد را آهسته روی پوست طلاییاش میکشم. صدای نازکِ خشخشِ پوست زیر تیغه بلند میشود؛ صدایی شبیه شکستن برف زیر کفش در حیاطی روسی. نوک چنگال در گوشت فرو میرود. بخار به صورتم میخورد. بوی زعفران، فلفل، کره و گوشتِ برشته از بشقاب بلند میشود و برای چند ثانیه چنان واقعی مینماید که زبانم، پیش از آنکه چیزی به دهانش رسیده باشد، مزهی لقمه را به یاد میآورد.
تکهای جدا میکنم.
آهسته بالا میآورمش.
نزدیک دهان.
آنقدر نزدیک که خیال میکنم گرمای گوشت را روی لبم حس میکنم. دندانهایم بیاختیار به هم نزدیک میشوند. زبانم آمادهی دریافت نمک و چربی و آن شیرینیِ محوِ زعفران است. اما درست همانجا، در فاصلهی چند سانتیمتریِ دهان، مکث میکنم.
نمیخورم.
لقمه را دوباره پایین میآورم.
دوباره با کارد میبرم.
دوباره با چنگال برمیدارم.
و دوباره وانمود میکنم.
فشار گوشت میان دندانها، نرمشدن بافت، پخششدن چربی گرم روی زبان، چسبیدنِ مزه به سقف دهان، فرو رفتنِ لقمه در گلو. بعد نوشیدنِ یک جرعه آب خیالی؛ گویی تمام آیینِ خوردن را بلد شدهام، جز خودِ خوردن را.
مهمانی که سفره را میبیند، بوی غذا را میشنود، چربی را روی سطح گوشت تصور میکند، کارد را به استخوان میزند و حتی صدای برخورد چنگال با بشقاب را برای خودش جعل میکند؛ اما لقمه، درست مثل همان غازِ جمالزاده، از دسترسش بیرون میماند.
|۳|
بعد کارد را آهسته روی پوست طلاییاش میکشم. صدای نازکِ خشخشِ پوست زیر تیغه بلند میشود؛ صدایی شبیه شکستن برف زیر کفش در حیاطی روسی. نوک چنگال در گوشت فرو میرود. بخار به صورتم میخورد. بوی زعفران، فلفل، کره و گوشتِ برشته از بشقاب بلند میشود و برای چند ثانیه چنان واقعی مینماید که زبانم، پیش از آنکه چیزی به دهانش رسیده باشد، مزهی لقمه را به یاد میآورد.
تکهای جدا میکنم.
آهسته بالا میآورمش.
نزدیک دهان.
آنقدر نزدیک که خیال میکنم گرمای گوشت را روی لبم حس میکنم. دندانهایم بیاختیار به هم نزدیک میشوند. زبانم آمادهی دریافت نمک و چربی و آن شیرینیِ محوِ زعفران است. اما درست همانجا، در فاصلهی چند سانتیمتریِ دهان، مکث میکنم.
نمیخورم.
لقمه را دوباره پایین میآورم.
دوباره با کارد میبرم.
دوباره با چنگال برمیدارم.
و دوباره وانمود میکنم.
فشار گوشت میان دندانها، نرمشدن بافت، پخششدن چربی گرم روی زبان، چسبیدنِ مزه به سقف دهان، فرو رفتنِ لقمه در گلو. بعد نوشیدنِ یک جرعه آب خیالی؛ گویی تمام آیینِ خوردن را بلد شدهام، جز خودِ خوردن را.
مهمانی که سفره را میبیند، بوی غذا را میشنود، چربی را روی سطح گوشت تصور میکند، کارد را به استخوان میزند و حتی صدای برخورد چنگال با بشقاب را برای خودش جعل میکند؛ اما لقمه، درست مثل همان غازِ جمالزاده، از دسترسش بیرون میماند.
|۳|
من اما سالهاست همین نمایش را با ادبیات اجرا میکنم.
جلوی کتاب مینشینم و وانمود میکنم سیرم.
صفحه را ورق میزنم و وانمود میکنم خوردهام.
شخصیتها را میبلعم، جهانها را میبلعم، قرنها را میبلعم؛ اما وقتی کتاب بسته میشود، میماند یک میز، یک بشقاب خالی، یک چنگال سرد، و شکمی که هیچکدام از این همه شاهکار ادبی نتوانستهاند سیرش کنند.
و آن مرغ دریایی هنوز روی سفره است.
پرندهی چخوفیِ روسی، تبعیدشده از دریاچه و مه و برف، اکنون با شکوهی ایرانی در میان بشقاب من خوابیده؛ تریپلف در آن سوی اروپا مرده، نینا هنوز بازیگر است، تریگورین هنوز از زندگی دیگران داستان میسازد، جمالزاده در گوشهای از تهران قدیم به ریش این همه تعارف و گرسنگی میخندد، و من (این نویسندهی بداقبال) با کارد و چنگال بالای جسدِ یک استعاره نشستهام.
کارد را دوباره میکشم.
چنگال را فرو میکنم.
لقمه را بالا میآورم.
لبهایم را باز میکنم.
و درست پیش از خوردن، آن را پس میزنم.
|۴|
جلوی کتاب مینشینم و وانمود میکنم سیرم.
صفحه را ورق میزنم و وانمود میکنم خوردهام.
شخصیتها را میبلعم، جهانها را میبلعم، قرنها را میبلعم؛ اما وقتی کتاب بسته میشود، میماند یک میز، یک بشقاب خالی، یک چنگال سرد، و شکمی که هیچکدام از این همه شاهکار ادبی نتوانستهاند سیرش کنند.
و آن مرغ دریایی هنوز روی سفره است.
پرندهی چخوفیِ روسی، تبعیدشده از دریاچه و مه و برف، اکنون با شکوهی ایرانی در میان بشقاب من خوابیده؛ تریپلف در آن سوی اروپا مرده، نینا هنوز بازیگر است، تریگورین هنوز از زندگی دیگران داستان میسازد، جمالزاده در گوشهای از تهران قدیم به ریش این همه تعارف و گرسنگی میخندد، و من (این نویسندهی بداقبال) با کارد و چنگال بالای جسدِ یک استعاره نشستهام.
کارد را دوباره میکشم.
چنگال را فرو میکنم.
لقمه را بالا میآورم.
لبهایم را باز میکنم.
و درست پیش از خوردن، آن را پس میزنم.
|۴|
کارگاه آموزش طنزپردازی و داستان نویسی شانتاژگر
▪️ دورهی مجازی تقویت خیالپردازی و مهارت نویسندگی [شانتاژگر] / یک سفر دستهجمعی ۱۶ هفتهای اگر همیشه دوست داشتید ذهن پر از ایدهتان را روی کاغذ بیاورید اما نمیدانستید از کجا شروع کنید، این دوره برای شماست. 🔸 در یک دورهی ۱۶ هفتهای در بستر تلگرام، الگوریتمی…
توضیحات تکمیلی در مورد دورهی ما:
این یه سفر ۱۶ هفتهای در بستر گروه تلگرامیه که ساعت و روز خاصی براش تعیین نشده (بصورت تعاملی و شبانه روزی)
این گروه یه سوشال نتوورکِ مجزاست. هرکدوم از اعضاش امضا و هویت خاص خودشون رو دارند و تعامل اعضا با همدیگه (حتی شوخیهایی که با هم خواهیم کرد) مبتنی بر رفتارِ کاراکترهاست. طوری که اگه یه نفر خارج از اون فضا پیامهارو ببینه، شاید هیچ درکی ازشون نداشته باشه
الگوی تعامل در گروه به اینصورته که هر ۲ هفته، تارگت و موضوع خاصی براتون تعریف میشه که باید مبتنی بر اون فعالیت کنید. (شامل تمرینهای متنی و عملی، دیدن فیلم و خوندن کتاب)
هدف اینه که در انتهای ۱۶ هفته همه با هم بتونیم بهتر از قبل خیالپردازی کنیم، ایدههارو روی کاغذ بیاریم و راوی بهتری باشیم.
برای ثبت نام: @iiishant34
این یه سفر ۱۶ هفتهای در بستر گروه تلگرامیه که ساعت و روز خاصی براش تعیین نشده (بصورت تعاملی و شبانه روزی)
این گروه یه سوشال نتوورکِ مجزاست. هرکدوم از اعضاش امضا و هویت خاص خودشون رو دارند و تعامل اعضا با همدیگه (حتی شوخیهایی که با هم خواهیم کرد) مبتنی بر رفتارِ کاراکترهاست. طوری که اگه یه نفر خارج از اون فضا پیامهارو ببینه، شاید هیچ درکی ازشون نداشته باشه
الگوی تعامل در گروه به اینصورته که هر ۲ هفته، تارگت و موضوع خاصی براتون تعریف میشه که باید مبتنی بر اون فعالیت کنید. (شامل تمرینهای متنی و عملی، دیدن فیلم و خوندن کتاب)
هدف اینه که در انتهای ۱۶ هفته همه با هم بتونیم بهتر از قبل خیالپردازی کنیم، ایدههارو روی کاغذ بیاریم و راوی بهتری باشیم.
برای ثبت نام: @iiishant34
صبح که بیدار شد، نامهای روی میز بود با مهر ادارهای که هرگز نامش را نشنیده بود. در نامه نوشته بودند برای توضیح غیبتِ فردا احضار شده است؛ مشکلی جز این وجود نداشت که فردا هنوز نیامده بود.
به اداره رفت، وارد اتاقی شد که در آن یازده نفر پشت میز نشسته بودند و هر یازده نفر مشغول پر کردن فرمهایی دربارهی علت حضور او بودند. مسئول اتاق بدون آنکه سر بلند کند گفت:
متأسفانه پروندهتان ناقص است؛ شما هنوز ثابت نکردهاید که وجود دارید.
به اداره رفت، وارد اتاقی شد که در آن یازده نفر پشت میز نشسته بودند و هر یازده نفر مشغول پر کردن فرمهایی دربارهی علت حضور او بودند. مسئول اتاق بدون آنکه سر بلند کند گفت:
متأسفانه پروندهتان ناقص است؛ شما هنوز ثابت نکردهاید که وجود دارید.
اُرد ناشتا
توضیحات تکمیلی در مورد دورهی ما: این یه سفر ۱۶ هفتهای در بستر گروه تلگرامیه که ساعت و روز خاصی براش تعیین نشده (بصورت تعاملی و شبانه روزی) این گروه یه سوشال نتوورکِ مجزاست. هرکدوم از اعضاش امضا و هویت خاص خودشون رو دارند و تعامل اعضا با همدیگه (حتی شوخیهایی…
۷۲ ساعت پایانی برای ثبت نام در دوره
۲۴ نفر توی این سفر مجازی دور هم هستیم؛ تا ۳۰ نفر ظرفیت داره
۲۴ نفر توی این سفر مجازی دور هم هستیم؛ تا ۳۰ نفر ظرفیت داره