چهل روز گذشت. از روزی که هربار با یاد نبودنت اشک ریختم. از روزی که از تو، فقط خاطراتمونو داشتم.
چهل روز گذشت از روزی که به هرچیزی نگاه میکنم یاد تو میافتم.
روزای امتحان سختترین روزای زندگیم بودن. وقتی هرروز چشمم دنبالت میگشت و پیدات نمیکرد. اون روزی که دنبال برگهت میگشتن.. دیگه برام مهم نبود که سر امتحانم. مهم نبود مراقب داره خیره خیره نگام میکنه. با شنیدن اسمت سرمو تکیه دادم به دستم، گریه کردم.
تو خیابون، وقتی یه چیزی میدیدم و گوشیمو از جیبم در میاوردم تا برات تعریف کنم، برای کی تعریف کنم؟ تو دیگه از این قید و بند رها شدی..
من هرگز فراموشت نمیکنم. تو تکهای از وجودمو با خودت بردی. بهترین روزای زندگیمو کنار تو بودم. پشت همون میز و صندلی. با هم کلاسو پیچوندیم، با هم آهنگ گوش دادیم، فیلم دیدیم، با هم خندیدیم، با هم گریه کردیم، پس چطور بدون من رفتی؟
چهل روز گذشت از روزی که به هرچیزی نگاه میکنم یاد تو میافتم.
روزای امتحان سختترین روزای زندگیم بودن. وقتی هرروز چشمم دنبالت میگشت و پیدات نمیکرد. اون روزی که دنبال برگهت میگشتن.. دیگه برام مهم نبود که سر امتحانم. مهم نبود مراقب داره خیره خیره نگام میکنه. با شنیدن اسمت سرمو تکیه دادم به دستم، گریه کردم.
تو خیابون، وقتی یه چیزی میدیدم و گوشیمو از جیبم در میاوردم تا برات تعریف کنم، برای کی تعریف کنم؟ تو دیگه از این قید و بند رها شدی..
من هرگز فراموشت نمیکنم. تو تکهای از وجودمو با خودت بردی. بهترین روزای زندگیمو کنار تو بودم. پشت همون میز و صندلی. با هم کلاسو پیچوندیم، با هم آهنگ گوش دادیم، فیلم دیدیم، با هم خندیدیم، با هم گریه کردیم، پس چطور بدون من رفتی؟
💔16
Forwarded from あかい (Fati.)
تازه فهمیدم چقدر تنها شدم.
وقتی با ذوق رفتم روزمو براش تعریف کنم یهو یادم اومد..
وقتی با ذوق رفتم روزمو براش تعریف کنم یهو یادم اومد..
💔9
شماها آدمید؟ حتی حیوونم نیستید. چی هستید شما؟ گونهی جدیدی که هیچ مرزی برای فساد و کثافت نمیشناسید؟ متاسفم. شما حتی این اتمسفر رو با تنفستون نجس کردید.
مگه اصلا این حجم از خباثت و پلیدی یه جا جمع میشه؟
مگه اصلا این حجم از خباثت و پلیدی یه جا جمع میشه؟
💔9
به پایان آمد این دفتر. و امیدوارم دیگه حکایتی هم باقی نباشه.
❤🔥1🗿1
نمیدونم والا. کنکور اونقدرام که فکر میکردم وحشتناک نبود. بیشتر یه غول بزرگ توی ذهنمونه تا یه حقیقت مهم توی زندگی.
🤝3🕊1🌚1💅1
من همه دار و ندارم، همان زلف، همان چارقدِ روی سرم را
و همان قلبِ پر از تاب و تبم را
سرِ آن راه رها کردم و اینجام کنون
من دگر هیچ ندارم؛
نه پناهی که تو را ترک بدان سوی کنم،
نه امیدی که ز تو بند و بدان روی کنم
من تو را دارم و ایمان به خدا
آن خدایی که تو را خلق و مرا بند به مِهرَت کرده
و مرا غرق در این ناز و محبت کرده
آن خدایی که تو را آنِ من و آنِ تو، من آورده..
پس کنون ما هستیم؛
من و تو فارغ از این آه و فغان، ناله و غم، سور و سرور
هر دو یکجا هستیم؛
ما بر آن عهد که بستیم، گَر گَه آگاه و اگر گَه مستیم، به همه حال خرامان هستیم.
و همان قلبِ پر از تاب و تبم را
سرِ آن راه رها کردم و اینجام کنون
من دگر هیچ ندارم؛
نه پناهی که تو را ترک بدان سوی کنم،
نه امیدی که ز تو بند و بدان روی کنم
من تو را دارم و ایمان به خدا
آن خدایی که تو را خلق و مرا بند به مِهرَت کرده
و مرا غرق در این ناز و محبت کرده
آن خدایی که تو را آنِ من و آنِ تو، من آورده..
پس کنون ما هستیم؛
من و تو فارغ از این آه و فغان، ناله و غم، سور و سرور
هر دو یکجا هستیم؛
ما بر آن عهد که بستیم، گَر گَه آگاه و اگر گَه مستیم، به همه حال خرامان هستیم.
مُتَوَهِّم
❤🔥4