OPAL 🪷
49 subscribers
135 photos
27 videos
21 links
آسمان تاریک و تاریک‌تر می‌شود‌
سیاهی و کبودی در رقابتند
اما ستاره‌ها هنوز
برای تو می‌درخشند
Download Telegram
W D T H S M ?
a m t b, p.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
The Line; twenty one pilots
💊6
حتی وقتی که هنوز زنده ایم، می‌خواهیم وجودمان را، مانند سگ‌هایی که به شیر آتش‌نشانی می‌شاشند اثبات کنیم. عکس‌های قاب کرده‌مان را، دیپلم‌هایمان را، کاپ‌های روکش نقره‌شده‌مان را به نمایش می‌گذاریم؛ حروف اول ناممان را روی ملافه‌هایمان می‌دوزیم، ناممان را روی تنه درختان حک می‌کنیم، یا با خط بد روی دیوارهای دستشویی می‌نویسیم. همه اینها زاییده یک احساس است: امید! یا به کلام ساده‌تر جلب توجه! حداقل در پی شاهدی هستیم. نمی‌توانیم تحمل کنیم صدایمان، مانند رادیویی که از کار می‌افتد، سرانجام ساکت شود.
آدمکش کور
💯4💔1
نامه را آتش می‌زند، دود عطرآگین آن به سمت آسمان می‌رود و این راز خاکستر می‌شود. چشمانِ شبِ او، دود سیاه را در آسمانِ تیره دنبال می‌کند. دودی که سرانجام، به کمرنگ‌ترین حالت خود می‌رسد، به یک ستاره‌ی در حال سقوط از عمق سیاهی آسمان اشاره می‌کند.
ستاره پایین می‌آید. از میان سیاره‌های مُرده می‌گذرد و تاریکی را با نور خود روشن می‌کند. گوله‌ای از آتش؛ شعله کوچکی از شمع. رد باقی مانده‌ای از نور سرخ، که مانند باد در هوا می‌لغزد. ستاره آتش گرفته در جایی دور به زمین می‌خورد و ذهن او به سمت نیلوفر آبی می‌رود. شاید الان ستاره به نیلوفر آبی تبدیل شده باشد! مانند اولین افسانه تولید نیلوفر آبی، که برخورد ستاره سقوط کرده به آب باعث آن شد...
از جوی آب که مقابل پایش، روی زمین خشک جمع شده، آسمان را می‌بیند. ابرهایی که میان ستارگان باقی مانده، در حال حرکت‌اند. با شکل‌های گوناگون خود سفری را طی می‌کنند و تغییر حالت می‌دهند. حامل باران‌اند و جسم سنگین آنها را آسمان خاکستری حمل می‌کند.
کوه‌هایی را می‌بیند که گویی دره‌های آسمان‌اند و باران می‌بارد. قطره‌های باران نرم و زیبا سقوط می‌کنند و با شتاب به سمت نابودی می‌آیند و ردی نمناک از خود به جا می‌گذارند.
برخورد آنها سکون آب را بر هم می‌زند. آسمانِ درونِ آب ‌می‌لرزد و کوه‌ها سقوط می‌کنند. خدایان از بالا نظاره‌گر هرج و مرج هستند. قطره‌های باران خاکستر نامه‌ی سوخته را، که لکه‌هایی روی ابرها ایجاد کرده بود، پاک می‌کنند و او هنوز همانجا ایستاده است.
-آنا
💯6🍓1💊1👾1
Tamas
Farshad
💯5
🕊6
💔7
🕊5
«من بهش چای دادم، ازش پذیرایی کردم، بهش گفتم: "خونه من خونه خودته." و بعد ازش خواستم جایی نره؛ "خواهش می‌کنم" رو، هم اول جمله گفتم، هم آخر جمله. همه می.ذارن می‌رن، چون واقعاً اینجا نیستن. رازی هست که هیچ‌کس دیگه‌ای نمی‌فهمه. دنیا می‌گذره و می‌گذره و هیچی جلودارش نیست، فقط دنیای خالی و بعد دریای خالی. تو می‌تونی بادی رو حس کنی که از ازل به طرفت می‌آد، بعد ماه تماشات می‌کنه و دیدنش صدها سال طول می‌کشه.»
سه‌شنبه گذشت
💔6🍓1
اما در وجودم هیولایی‌ست که در قید اخلاقیات نیست.
💊6
Ofoghe Rouydad
Farshad
🍓7
Zvezda
💯3
🍓3
🍓3💯1
💊5