وقتی دستا چیزی رو نوشتن و راهی شدن
کاری از هیچکی دیگه برنمیآد.
نه زرنگی نه دعا
نه همون دستا و نه اشکای ما
حتی سطری رو نمیشه پاک کنن.
کاری از هیچکی دیگه برنمیآد.
نه زرنگی نه دعا
نه همون دستا و نه اشکای ما
حتی سطری رو نمیشه پاک کنن.
💯2
مردن این شکلی است؛ اینکه خیلی چیزها را نیمهتمام رها کنی. چیزهایی که همچون نخی ناگسستنی به تو متصلاند، همیشه افکارت را به ای کاش برمیگرداند. اما ای کاش یک سوال بیهوده است. چراغی است که روی صحنهی خالی میتابد، چیزی که هیچوقت نبوده و نخواهد بود را روشن میکند.
آخرین پرواز
🍓6
اما ستارهها مثل درختان جنگلند، زنده و صاحب نفس. و دارند تماشایم میکنند. از همه چی خبر دارند _ هر چه تاکنون کردهام و هر چه میخواهم بکنم. هیچ چیز از زیر نگاه مراقبشان دور نمیماند.
کافکا در کرانه
💊4
سرحال و خوشحال به نظر میرسید، انگار سایههایی که دنبالش میکردند، هنوز به سراغش نیامده بودند.
آخرین پرواز
💔4
حتی وقتی که هنوز زنده ایم، میخواهیم وجودمان را، مانند سگهایی که به شیر آتشنشانی میشاشند اثبات کنیم. عکسهای قاب کردهمان را، دیپلمهایمان را، کاپهای روکش نقرهشدهمان را به نمایش میگذاریم؛ حروف اول ناممان را روی ملافههایمان میدوزیم، ناممان را روی تنه درختان حک میکنیم، یا با خط بد روی دیوارهای دستشویی مینویسیم. همه اینها زاییده یک احساس است: امید! یا به کلام سادهتر جلب توجه! حداقل در پی شاهدی هستیم. نمیتوانیم تحمل کنیم صدایمان، مانند رادیویی که از کار میافتد، سرانجام ساکت شود.
آدمکش کور
💯4💔1
نامه را آتش میزند، دود عطرآگین آن به سمت آسمان میرود و این راز خاکستر میشود. چشمانِ شبِ او، دود سیاه را در آسمانِ تیره دنبال میکند. دودی که سرانجام، به کمرنگترین حالت خود میرسد، به یک ستارهی در حال سقوط از عمق سیاهی آسمان اشاره میکند.-آنا
ستاره پایین میآید. از میان سیارههای مُرده میگذرد و تاریکی را با نور خود روشن میکند. گولهای از آتش؛ شعله کوچکی از شمع. رد باقی ماندهای از نور سرخ، که مانند باد در هوا میلغزد. ستاره آتش گرفته در جایی دور به زمین میخورد و ذهن او به سمت نیلوفر آبی میرود. شاید الان ستاره به نیلوفر آبی تبدیل شده باشد! مانند اولین افسانه تولید نیلوفر آبی، که برخورد ستاره سقوط کرده به آب باعث آن شد...
از جوی آب که مقابل پایش، روی زمین خشک جمع شده، آسمان را میبیند. ابرهایی که میان ستارگان باقی مانده، در حال حرکتاند. با شکلهای گوناگون خود سفری را طی میکنند و تغییر حالت میدهند. حامل باراناند و جسم سنگین آنها را آسمان خاکستری حمل میکند.
کوههایی را میبیند که گویی درههای آسماناند و باران میبارد. قطرههای باران نرم و زیبا سقوط میکنند و با شتاب به سمت نابودی میآیند و ردی نمناک از خود به جا میگذارند.
برخورد آنها سکون آب را بر هم میزند. آسمانِ درونِ آب میلرزد و کوهها سقوط میکنند. خدایان از بالا نظارهگر هرج و مرج هستند. قطرههای باران خاکستر نامهی سوخته را، که لکههایی روی ابرها ایجاد کرده بود، پاک میکنند و او هنوز همانجا ایستاده است.
💯6🍓1💊1👾1
🍓5💔1