بخشِ دوم
بابتِ اینکه من قرار است به ینگیدنیا بروم همهٔ نازی به شور آمدهبود. آنهایی که میگفتند کارم حماقت است کم نبودند. حتی خالهسارا، یگانه خواهرِ مادرم، که با شوهر و بچههایش همان سال از ینگیدنیا بازگشته بود، به پدرم توصیه کرد که سفر را چندسالی عقب بیاندازد. خیلی جوان بودم، جوانتر از آنکه بدونِ مادر و پدری که راهنمایم باشند وسط دنیایی غریب بیافتم. اما همین جوانیام بود که به من جسارت میداد و من بیتابتر از آن بودم که چندسال صبر کنم.
داود که همیشه در همهٔ بازیها و ماجراجوییهایِ کودکی دنبالِ من بود، حالا هم آرزو داشت که دنبالم بیاید. او جز آردکردنِ گندم، روز از پس روز، در آسیا، آیندهٔ دیگری در نازی نداشت. چندسال پیشش، یکی از قوموخویشهایش به ینگیدنیا رفته بود و میگفتند که وضعش خوب است.
خبردار شدیم که گروهی متشکل از پنج جوان در یکی از روستاهایِ نزدیک مشغول برنامهریزیاند تا باهم در آخرِ بهار به قصدِ تحصیل یا در طلبِ ثروت به ینگیدنیا سفر کنند. پدرم مقدماتِ امر را فراهم کرد تا من و داود همراهِ ایشان برویم. پدرم پول کافی برایِ رساندن من به آخرِ آن سفرِ دراز نداشت. درنتیجه، نزدِ نزولخوارانِ شهر رفت و رویِ یکی از تاکستانهایش دوهزار قران به دوازده و نیم درصد بهره قرض گرفت. نرخِ بهره خانمانسوز بود که باید میپرداختیم تا بتوانیم پولی قرض بگیریم.
وقتِ عزیمت نزدیک میشد. پدرم مرا به شهر نزدِ خیاط برد تا برایم جامهٔ فرنگی فراهمکند. همچنین آنجا برایم تقاضایِ تذکرهٔ خروج کرد. تذکرهٔ خروج را میشد فقط از مقامِ شامخِ ولیعهدِ ایران که حاکمِ آذربایجان بود گرفت. مقاماتِ ارومیه باید به مرکز مینوشتند و بهدستآوردنِ آن تذکرهٔ ارزشمند قریبِ دو ماه طول میکشید. مسئولِ ادارهٔ تذکره در ارومیه پسری بود که سنش متجاوز از بیست نبود. در اثرِ کشیدنِ تریاک رنگش مثلِ گچ شدهبود. ساعتِ کارش از یازدهِ صبح تا یکِ بعدازظهر بود. پس و پیش این ساعات هم متقاضیانِ تذکره را نمیپذیرفت. دو یا سه بار به ادارهٔ آن مسئولبچه رفتیم اما هربار دربان به ما اطلاع داد که «سرشانِ شلوغ است.» عاقبت از راهِ بخشش وارد شدیم. در بلافاصله به رویمان بازشد و رئیسِ جوان که تا یک دقیقه قبلش ذهنش غرق در تفکرات بود ما را با احترام پذیرفت. تذکره را که آنجا منتظر ما بود برداشتیم و رفتیم.
دوستداشتم آن جفت شمشیر کُردیای را که وقتی بچه بودم امیر به مناسبتِ سالِ نو هدیه به پدربزرگم، کدخدا، فرستادهبود، بردارم. پدرم آنها را به من دادهبود اما او چیزی را میدانست که من نمیدانستم و آن اینکه هرگز اجازه نخواهمداشت که آن را از مرز روسیه رد کنم. البته هیچوقت از عاقبتِ آن شمشیرها و قالیهایِ کُردیِ زیبایی که هدیه کُردها بود آگاه نخواهم شد.
اگر الان به نازی بروم، روستایِ کودکیام را بازنخواهمشناخت. چندسال پس از آنکه زادگاهم را ترک کردم، جنگِ عالمسوز (جنگِ جهانیِ اول) در اروپا درگرفت. عاقبت دعاهایِ مسلمانان مستجاب شد. جنگِ دینی پیشآمد. مردمِ من از زمینها و تاکستانهایِ زیبایِ آذربایجان به نواحیای در شبهِ جزیرهٔ عربستان (منظور سوریه، اردن و فلسطین) راندهشدند. پدرم آنقدری عمر نکرد تا شاهدِ این ماجرا باشد. او در زمانی که باغها و تاکستانهایش در تملکش بود مرد و آنچنان که آرزو داشت کنارِ مادرم دفن شد. فرزندانش، برادرانِ ناتنیام که هرگز ندیدمشان، از مصائبِ جنگ جان به سلامت درنبردند. در نازی دیگر چیزی برایِ من نماندهاست به جز خاطرات، خاطراتی که البته پررنگ و زیباست.
نازی را در بهار ترک کردم که مزارع و باغها و چمنزارها زیباترینِ جامههاشان را به بردارند. مزارعِ نازی را در زیباییِ پرمایهٔ موسمِ برداشت و در کفنِ سپیدِ زمستانیاشان هم به یاد میآورم، اما اغلبِ اوقات آنها را در درخشندگیِ گلهایِ بهاری زیرِ آبیِ سیرِ آسمانِ ایران تجسم میکنم. آخرین شبی که در نازی خفتم، بلبل بر صنوبرمان ترانهای طلایی میخواند. خورشید بر صبحِ عزیمت زرین دمید.
همهٔ اهالیِ روستا مرا تا کرانهٔ نازلیچای مشایعت کردند. آنجا قوموخویشهایِ گریانمان ما را به وداع بوسیدند. سپس من و داود و پدرم که تا شهر با ما میآمد، کفشهایمان را کندیم و پاچههایمان را تا زانو بالا زدیم و دنبالِ خری که توشهٔ راه و جامهدانهایمان را میبرد به رود زدیم.
اشک در چشمانمان، پابهپا میماندیم تا برایِ دوستان و خویشانمان در آن سویِ رود دست تکاندهیم. آن بالا، نوکِ چنارِ کنارِ آسیا، حاجیلکلک موقر ایستاده بود، انگار که عزیمت ما را تماشا میکرد. نمیتوانستیم بیشتر بمانیم. به جادهٔ خاکیای زدیم که به ارومیه میرفت، جایی که قرار بود به گروهی بپیوندیم که با ایشان سفر میکردیم. پدرم مطمئن شد که تحتِ مراقبتِ بلدمان مهیا باشیم. مرا بوسید و آخرین دعایِ خیرش و بدرودش را نثارم کرد: «خداحافظ» و با آن خر به نازی بازگشت.
بابتِ اینکه من قرار است به ینگیدنیا بروم همهٔ نازی به شور آمدهبود. آنهایی که میگفتند کارم حماقت است کم نبودند. حتی خالهسارا، یگانه خواهرِ مادرم، که با شوهر و بچههایش همان سال از ینگیدنیا بازگشته بود، به پدرم توصیه کرد که سفر را چندسالی عقب بیاندازد. خیلی جوان بودم، جوانتر از آنکه بدونِ مادر و پدری که راهنمایم باشند وسط دنیایی غریب بیافتم. اما همین جوانیام بود که به من جسارت میداد و من بیتابتر از آن بودم که چندسال صبر کنم.
داود که همیشه در همهٔ بازیها و ماجراجوییهایِ کودکی دنبالِ من بود، حالا هم آرزو داشت که دنبالم بیاید. او جز آردکردنِ گندم، روز از پس روز، در آسیا، آیندهٔ دیگری در نازی نداشت. چندسال پیشش، یکی از قوموخویشهایش به ینگیدنیا رفته بود و میگفتند که وضعش خوب است.
خبردار شدیم که گروهی متشکل از پنج جوان در یکی از روستاهایِ نزدیک مشغول برنامهریزیاند تا باهم در آخرِ بهار به قصدِ تحصیل یا در طلبِ ثروت به ینگیدنیا سفر کنند. پدرم مقدماتِ امر را فراهم کرد تا من و داود همراهِ ایشان برویم. پدرم پول کافی برایِ رساندن من به آخرِ آن سفرِ دراز نداشت. درنتیجه، نزدِ نزولخوارانِ شهر رفت و رویِ یکی از تاکستانهایش دوهزار قران به دوازده و نیم درصد بهره قرض گرفت. نرخِ بهره خانمانسوز بود که باید میپرداختیم تا بتوانیم پولی قرض بگیریم.
وقتِ عزیمت نزدیک میشد. پدرم مرا به شهر نزدِ خیاط برد تا برایم جامهٔ فرنگی فراهمکند. همچنین آنجا برایم تقاضایِ تذکرهٔ خروج کرد. تذکرهٔ خروج را میشد فقط از مقامِ شامخِ ولیعهدِ ایران که حاکمِ آذربایجان بود گرفت. مقاماتِ ارومیه باید به مرکز مینوشتند و بهدستآوردنِ آن تذکرهٔ ارزشمند قریبِ دو ماه طول میکشید. مسئولِ ادارهٔ تذکره در ارومیه پسری بود که سنش متجاوز از بیست نبود. در اثرِ کشیدنِ تریاک رنگش مثلِ گچ شدهبود. ساعتِ کارش از یازدهِ صبح تا یکِ بعدازظهر بود. پس و پیش این ساعات هم متقاضیانِ تذکره را نمیپذیرفت. دو یا سه بار به ادارهٔ آن مسئولبچه رفتیم اما هربار دربان به ما اطلاع داد که «سرشانِ شلوغ است.» عاقبت از راهِ بخشش وارد شدیم. در بلافاصله به رویمان بازشد و رئیسِ جوان که تا یک دقیقه قبلش ذهنش غرق در تفکرات بود ما را با احترام پذیرفت. تذکره را که آنجا منتظر ما بود برداشتیم و رفتیم.
دوستداشتم آن جفت شمشیر کُردیای را که وقتی بچه بودم امیر به مناسبتِ سالِ نو هدیه به پدربزرگم، کدخدا، فرستادهبود، بردارم. پدرم آنها را به من دادهبود اما او چیزی را میدانست که من نمیدانستم و آن اینکه هرگز اجازه نخواهمداشت که آن را از مرز روسیه رد کنم. البته هیچوقت از عاقبتِ آن شمشیرها و قالیهایِ کُردیِ زیبایی که هدیه کُردها بود آگاه نخواهم شد.
اگر الان به نازی بروم، روستایِ کودکیام را بازنخواهمشناخت. چندسال پس از آنکه زادگاهم را ترک کردم، جنگِ عالمسوز (جنگِ جهانیِ اول) در اروپا درگرفت. عاقبت دعاهایِ مسلمانان مستجاب شد. جنگِ دینی پیشآمد. مردمِ من از زمینها و تاکستانهایِ زیبایِ آذربایجان به نواحیای در شبهِ جزیرهٔ عربستان (منظور سوریه، اردن و فلسطین) راندهشدند. پدرم آنقدری عمر نکرد تا شاهدِ این ماجرا باشد. او در زمانی که باغها و تاکستانهایش در تملکش بود مرد و آنچنان که آرزو داشت کنارِ مادرم دفن شد. فرزندانش، برادرانِ ناتنیام که هرگز ندیدمشان، از مصائبِ جنگ جان به سلامت درنبردند. در نازی دیگر چیزی برایِ من نماندهاست به جز خاطرات، خاطراتی که البته پررنگ و زیباست.
نازی را در بهار ترک کردم که مزارع و باغها و چمنزارها زیباترینِ جامههاشان را به بردارند. مزارعِ نازی را در زیباییِ پرمایهٔ موسمِ برداشت و در کفنِ سپیدِ زمستانیاشان هم به یاد میآورم، اما اغلبِ اوقات آنها را در درخشندگیِ گلهایِ بهاری زیرِ آبیِ سیرِ آسمانِ ایران تجسم میکنم. آخرین شبی که در نازی خفتم، بلبل بر صنوبرمان ترانهای طلایی میخواند. خورشید بر صبحِ عزیمت زرین دمید.
همهٔ اهالیِ روستا مرا تا کرانهٔ نازلیچای مشایعت کردند. آنجا قوموخویشهایِ گریانمان ما را به وداع بوسیدند. سپس من و داود و پدرم که تا شهر با ما میآمد، کفشهایمان را کندیم و پاچههایمان را تا زانو بالا زدیم و دنبالِ خری که توشهٔ راه و جامهدانهایمان را میبرد به رود زدیم.
اشک در چشمانمان، پابهپا میماندیم تا برایِ دوستان و خویشانمان در آن سویِ رود دست تکاندهیم. آن بالا، نوکِ چنارِ کنارِ آسیا، حاجیلکلک موقر ایستاده بود، انگار که عزیمت ما را تماشا میکرد. نمیتوانستیم بیشتر بمانیم. به جادهٔ خاکیای زدیم که به ارومیه میرفت، جایی که قرار بود به گروهی بپیوندیم که با ایشان سفر میکردیم. پدرم مطمئن شد که تحتِ مراقبتِ بلدمان مهیا باشیم. مرا بوسید و آخرین دعایِ خیرش و بدرودش را نثارم کرد: «خداحافظ» و با آن خر به نازی بازگشت.
بخشِ سوم
به سویِ مرز روسیه حرکت کردیم. کوههایِ کردستان که بر جانبِ چپ سر برافراشتهبود بر مسیرمان سایه میافکند. به مسافرانِ دیگر در راه برخوردیم که گروهی از زنان بودند که به زیارتِ یکی از بقاعِ مسلمانان میرفتند. برایِ آنکه از نگاهِ خیرهٔ پسران در راه محفوظ باشند، در کجاوههایِ کوچکی که به دو جانبِ اسبانشان بستهبودند سفر میکردند.
گهگاه در افق کاروانی دیدهمیشد که نزدیک و نزدیک میآمد تا از کنار هم میگذشتیم. شتران و خران و قاطران در این کاروانها میرفتند که پشتِ پرطاقتشان زیرِ بارِ بستههایِ عظیم و خورجینهایِ سنگین خم بود. این قطارِ استران باری را میبردند که در نهایت در بازارِ شهرهایِ ایران تخلیه میشد. یک کاروان معمولاً متشکل از صد شتر و ده ساربان بود که همه تحتِ امرِ کاروانسالار بودند. شتران را با ریسمانی متصل به زمامشان به هم میبستند. هر ساربان مواظبِ شترانش بود که به جان هم نیافتند و همدیگر را گاز نگیرند. ساربانان چهرهٔ خشنی داشتند. جامههایِ روسی میپوشیدند و مثلِ کردها به تفنگ و خنجر و دشنههایِ خونریزشکل مسلح بودند.
به کاروانسرایی رسیدیم که محلِ بیتوتهٔ شبمان بود. صدها سال بود که دروازههایِ آهنکوبش به رویِ مرد و چارپایِ سفریِ خسته باز میشد. وقتی بلدمان که جامهدانهایمان را از رویِ اسبانش برمیداشت و آنها را برایِ نوشیدن آب به سویِ حوضِ وسطِ صحن میبرد، با اشتیاق به دور و ور نگاه میکردم. دور تا دور، غرفههایِ کوچک و سادهای برایِ اقامتِ مهمانان قرار داشت.
مسافرانِ دیگر هم رسیدند، بعضی پیاده، بعضی با خر و اسب. دو سه شتر بلندقامت هم به جمعِ استران پیوستند که حلقهای دورِ صحنِ سرباز تشکیل دادهبودند. دالاندار و نوکرانش مشغولِ تهیهٔ اطعمه و اشربه برایِ مسافران بودند و در صحن رویِ آتشِ زغال شیشکباب میپختند. تکههایِ گوشت لابهلایِ برشهایِ پیاز و گوجه فرنگی و فلفل دلمهای رویِ سیخ بریان میشد و بویِ خوشی میپراکند. همان نزدیک، در دیگی کپهای چلو بود که سنتاً همیشه با شیشکباب صرف میشود. سماورِ برنجیِ عظیم شادمانه قلقل میکرد. همه سخت گرسنه بودیم.
کاروانسرا از صدایِ خوردن و آشامیدن و خندیدن پر شد. اهلِ سفر خوشمشرب بودند و سرِ صحبتهایِ دلپذیر باز شد و حکایتهایِ سفرهایشان را بازگفتند. شب که تاریکتر میشد، چراغهایی ابتدایی را روشن کردند که زیرِ نورِ لرزانشان یک دسته مشغولِ تخته شدند که چیزی شبیهِ بازیِ هندی پارچسی است. یکی هم کمانچهای داشت و آهنگی یکنواخت و حزین را دلنگدلنگ مینواخت.
جانوارن به جنب و جوش آمدند و به هم تنه زدند، سر و صدا و عر و عور کردند و عاقبت آرام گرفتند. زائرِ پیری که به مشهد میرفت، خوابش بردهبود و بلندبلند خرناس میکشید. هوا از رایحهٔ غذا و تنباکو و بویِ گرمِ جانوران سنگین شدهبود. پلکهایم فرومیافتاد هرچند سرسختانه پلک میزدم تا بیدار بمانم و به قصهٔ یکی از مسافران آن شهرِ زرینِ دوردست، قندهار، گوش بدهم. قصه تمام شد و همه، یکییکی به حجرههایِ کوچکشان رفتند. پتوهایی را که رختخوابمان بود رویِ کفِ خاکی پهن کردیم.
به سویِ مرز روسیه حرکت کردیم. کوههایِ کردستان که بر جانبِ چپ سر برافراشتهبود بر مسیرمان سایه میافکند. به مسافرانِ دیگر در راه برخوردیم که گروهی از زنان بودند که به زیارتِ یکی از بقاعِ مسلمانان میرفتند. برایِ آنکه از نگاهِ خیرهٔ پسران در راه محفوظ باشند، در کجاوههایِ کوچکی که به دو جانبِ اسبانشان بستهبودند سفر میکردند.
گهگاه در افق کاروانی دیدهمیشد که نزدیک و نزدیک میآمد تا از کنار هم میگذشتیم. شتران و خران و قاطران در این کاروانها میرفتند که پشتِ پرطاقتشان زیرِ بارِ بستههایِ عظیم و خورجینهایِ سنگین خم بود. این قطارِ استران باری را میبردند که در نهایت در بازارِ شهرهایِ ایران تخلیه میشد. یک کاروان معمولاً متشکل از صد شتر و ده ساربان بود که همه تحتِ امرِ کاروانسالار بودند. شتران را با ریسمانی متصل به زمامشان به هم میبستند. هر ساربان مواظبِ شترانش بود که به جان هم نیافتند و همدیگر را گاز نگیرند. ساربانان چهرهٔ خشنی داشتند. جامههایِ روسی میپوشیدند و مثلِ کردها به تفنگ و خنجر و دشنههایِ خونریزشکل مسلح بودند.
به کاروانسرایی رسیدیم که محلِ بیتوتهٔ شبمان بود. صدها سال بود که دروازههایِ آهنکوبش به رویِ مرد و چارپایِ سفریِ خسته باز میشد. وقتی بلدمان که جامهدانهایمان را از رویِ اسبانش برمیداشت و آنها را برایِ نوشیدن آب به سویِ حوضِ وسطِ صحن میبرد، با اشتیاق به دور و ور نگاه میکردم. دور تا دور، غرفههایِ کوچک و سادهای برایِ اقامتِ مهمانان قرار داشت.
مسافرانِ دیگر هم رسیدند، بعضی پیاده، بعضی با خر و اسب. دو سه شتر بلندقامت هم به جمعِ استران پیوستند که حلقهای دورِ صحنِ سرباز تشکیل دادهبودند. دالاندار و نوکرانش مشغولِ تهیهٔ اطعمه و اشربه برایِ مسافران بودند و در صحن رویِ آتشِ زغال شیشکباب میپختند. تکههایِ گوشت لابهلایِ برشهایِ پیاز و گوجه فرنگی و فلفل دلمهای رویِ سیخ بریان میشد و بویِ خوشی میپراکند. همان نزدیک، در دیگی کپهای چلو بود که سنتاً همیشه با شیشکباب صرف میشود. سماورِ برنجیِ عظیم شادمانه قلقل میکرد. همه سخت گرسنه بودیم.
کاروانسرا از صدایِ خوردن و آشامیدن و خندیدن پر شد. اهلِ سفر خوشمشرب بودند و سرِ صحبتهایِ دلپذیر باز شد و حکایتهایِ سفرهایشان را بازگفتند. شب که تاریکتر میشد، چراغهایی ابتدایی را روشن کردند که زیرِ نورِ لرزانشان یک دسته مشغولِ تخته شدند که چیزی شبیهِ بازیِ هندی پارچسی است. یکی هم کمانچهای داشت و آهنگی یکنواخت و حزین را دلنگدلنگ مینواخت.
جانوارن به جنب و جوش آمدند و به هم تنه زدند، سر و صدا و عر و عور کردند و عاقبت آرام گرفتند. زائرِ پیری که به مشهد میرفت، خوابش بردهبود و بلندبلند خرناس میکشید. هوا از رایحهٔ غذا و تنباکو و بویِ گرمِ جانوران سنگین شدهبود. پلکهایم فرومیافتاد هرچند سرسختانه پلک میزدم تا بیدار بمانم و به قصهٔ یکی از مسافران آن شهرِ زرینِ دوردست، قندهار، گوش بدهم. قصه تمام شد و همه، یکییکی به حجرههایِ کوچکشان رفتند. پتوهایی را که رختخوابمان بود رویِ کفِ خاکی پهن کردیم.
فصلِ هجدهم
به سویِ ینگیدنیا از این سرِ دنیا به آن سر
بخشِ اول
در مرزِ روسیه، بلدمان را ترک کردیم. درنتیجه، میبایست تنها سفر کنیم. بزرگترینِ عضوِ گروهِ کوچکِ هفتنفرهٔ ما، پولس، جوانکی تقریباً بیستویکساله و رندی کارکشته، بود. زبانِ روسی را روان صحبت میکرد و ما برایِ عبورِ امن و امان از امپراطوریِ تزار به او وابسته بودیم. منتها زود متوجه شدیم که آن ستونِ نئین سستتر از آن است که بر آن تکیه کنیم.
لبِ مرز، ما را به دقتِ تمام بازرسی و تفتیش کردند. یکیدوتا از پسران با خودشان دشنههایِ ایرانیاشان را آوردهبودند که مرزبانان آنها را گرفتند. به چشم دیدم که حق با پدرم بود. چنانچه شمشیرهایِ کُردیام را آوردهبودم، جز تسلیم کردنشان به مأمورانِ گمرک چارهای نمیداشتم چون مطابقِ قانون خارجیان نمیتوانستند هیچ سلاحی با خود به آن کشور وارد کنند.
در اینجا بود که پولس، حالا یا برایِ آنکه روسیدانیاش را به رخ بکشد، یا تکرویاش را، به بخشی از روالِ بازرسیِ گمرک اعتراض کرد. بابتِ ناشکیباییاش حسابی خدمتش رسیدند. پولس نفرِ اولِ گروهِ ما بود که بازرسی میشد و ما از فکرِ اینکه کتک در انتظارمان است کم و بیش عصبی شدهبودیم. اما مأمور که اضطرابِ ما را دید، با لبخندی به ما اطمینان داد و عاقبت به سرزمینِ تزار راه یافتیم.
سوارِ گاری در جادههایِ هموار و فراخِ روسیه که با مسیرهایِ کاروانرویِ صعب و باریکِ ایران تفاوت داشت، به سفرمان تا باکو ادامه دادیم. عصرِ روزِ دومِ حضورمان در روسیه، از جادهای که بر کرانهٔ دریایِ خزر میرفت به باکو نزدیک شدیم. سطحِ صاف و آیینهوارِ دریا در نورِ غروب گر گرفتهبود.
ما بیدرنگ سراغِ ایستگاه راهآهن رفتیم چون قرار بود از آنجا با قطار سرتاسر اروپا را بپیماییم؛ قطار آن وسیلهٔ نقلیهٔ اسرارآمیز که دربارهاش چیزهایی شنیدهبودیم و اسبابِ تحیرمان شدهبود.
نمیدانستیم شب را کجا سر کنیم. در ایستگاهِ راهآهن ماندیم و با کنجکاوی مشغولِ تماشایِ موتورهایی شدیم که دودکنان میرفتند و میآمدند. چنان هیجانزده بودیم که به خواب فکر نمیکردیم. اطرافمان شب تاریک بود اما ایستگاه با لامپهایی که بالایِ سر آویختهبودند مثلِ روز روشن بود. این همان «خورشیدِ تازهٔ شب» بود. زیرِ نورش تیلهبازی کردیم.
روزِ بعد، صبحِ زود، بلیطهایمان را به مقصدِ تفلیس خریدیم. به ما گفتند که قطارمان بیشتر از یک ساعت دیگر حرکت خواهدکرد. بدگمان شدیم. تصور کردیم شاید آدمِ کافی برایِ راهانداختنِ قطار ندارند. داود پرسید: «چطور قطار را راهمیاندازند وقتی که چیزی آن را نمیکشد؟» بالاخره خبر دادند که قطارمان آمادهاست و ما را به صندلیامان بردند. ما نشستیم و مشتاقانه انتظار کشیدیم. زنگها به شدت به صدا درآمد، بخارِ آب بیرون دمید و احساس کردیم که حرکت میکنیم؛ به آرامی از زیرِ طاقِ فرازِ سکوهایِ راهآهن بیرون لغزیدیم. هیجانزده به همدیگر نگاه میکردیم. ما شاهدِ اجرایِ معجزه بودیم. قطار که سرعت گرفت هیجان ما اندکی به بیم آمیخت. نفس در سینه حبس، محکم به صندلیامان چسبیدیم. در مزارع و جنگلها تاختیم. بر رویِ پلها غریدیم. مشکلی دیگر فکرمان را به خود مشغولکرد: اصلاً چطور میتوانیم توقف کنیم؟ اما این مشکل هم به وقتش حل شد زیرا قطار از سرعتش کاست تا اینکه در شهری کاملاً ایستاد. با اطمینانی کامل آرام گرفتیم تا از سفرمان لذت ببریم.
به سویِ ینگیدنیا از این سرِ دنیا به آن سر
بخشِ اول
در مرزِ روسیه، بلدمان را ترک کردیم. درنتیجه، میبایست تنها سفر کنیم. بزرگترینِ عضوِ گروهِ کوچکِ هفتنفرهٔ ما، پولس، جوانکی تقریباً بیستویکساله و رندی کارکشته، بود. زبانِ روسی را روان صحبت میکرد و ما برایِ عبورِ امن و امان از امپراطوریِ تزار به او وابسته بودیم. منتها زود متوجه شدیم که آن ستونِ نئین سستتر از آن است که بر آن تکیه کنیم.
لبِ مرز، ما را به دقتِ تمام بازرسی و تفتیش کردند. یکیدوتا از پسران با خودشان دشنههایِ ایرانیاشان را آوردهبودند که مرزبانان آنها را گرفتند. به چشم دیدم که حق با پدرم بود. چنانچه شمشیرهایِ کُردیام را آوردهبودم، جز تسلیم کردنشان به مأمورانِ گمرک چارهای نمیداشتم چون مطابقِ قانون خارجیان نمیتوانستند هیچ سلاحی با خود به آن کشور وارد کنند.
در اینجا بود که پولس، حالا یا برایِ آنکه روسیدانیاش را به رخ بکشد، یا تکرویاش را، به بخشی از روالِ بازرسیِ گمرک اعتراض کرد. بابتِ ناشکیباییاش حسابی خدمتش رسیدند. پولس نفرِ اولِ گروهِ ما بود که بازرسی میشد و ما از فکرِ اینکه کتک در انتظارمان است کم و بیش عصبی شدهبودیم. اما مأمور که اضطرابِ ما را دید، با لبخندی به ما اطمینان داد و عاقبت به سرزمینِ تزار راه یافتیم.
سوارِ گاری در جادههایِ هموار و فراخِ روسیه که با مسیرهایِ کاروانرویِ صعب و باریکِ ایران تفاوت داشت، به سفرمان تا باکو ادامه دادیم. عصرِ روزِ دومِ حضورمان در روسیه، از جادهای که بر کرانهٔ دریایِ خزر میرفت به باکو نزدیک شدیم. سطحِ صاف و آیینهوارِ دریا در نورِ غروب گر گرفتهبود.
ما بیدرنگ سراغِ ایستگاه راهآهن رفتیم چون قرار بود از آنجا با قطار سرتاسر اروپا را بپیماییم؛ قطار آن وسیلهٔ نقلیهٔ اسرارآمیز که دربارهاش چیزهایی شنیدهبودیم و اسبابِ تحیرمان شدهبود.
نمیدانستیم شب را کجا سر کنیم. در ایستگاهِ راهآهن ماندیم و با کنجکاوی مشغولِ تماشایِ موتورهایی شدیم که دودکنان میرفتند و میآمدند. چنان هیجانزده بودیم که به خواب فکر نمیکردیم. اطرافمان شب تاریک بود اما ایستگاه با لامپهایی که بالایِ سر آویختهبودند مثلِ روز روشن بود. این همان «خورشیدِ تازهٔ شب» بود. زیرِ نورش تیلهبازی کردیم.
روزِ بعد، صبحِ زود، بلیطهایمان را به مقصدِ تفلیس خریدیم. به ما گفتند که قطارمان بیشتر از یک ساعت دیگر حرکت خواهدکرد. بدگمان شدیم. تصور کردیم شاید آدمِ کافی برایِ راهانداختنِ قطار ندارند. داود پرسید: «چطور قطار را راهمیاندازند وقتی که چیزی آن را نمیکشد؟» بالاخره خبر دادند که قطارمان آمادهاست و ما را به صندلیامان بردند. ما نشستیم و مشتاقانه انتظار کشیدیم. زنگها به شدت به صدا درآمد، بخارِ آب بیرون دمید و احساس کردیم که حرکت میکنیم؛ به آرامی از زیرِ طاقِ فرازِ سکوهایِ راهآهن بیرون لغزیدیم. هیجانزده به همدیگر نگاه میکردیم. ما شاهدِ اجرایِ معجزه بودیم. قطار که سرعت گرفت هیجان ما اندکی به بیم آمیخت. نفس در سینه حبس، محکم به صندلیامان چسبیدیم. در مزارع و جنگلها تاختیم. بر رویِ پلها غریدیم. مشکلی دیگر فکرمان را به خود مشغولکرد: اصلاً چطور میتوانیم توقف کنیم؟ اما این مشکل هم به وقتش حل شد زیرا قطار از سرعتش کاست تا اینکه در شهری کاملاً ایستاد. با اطمینانی کامل آرام گرفتیم تا از سفرمان لذت ببریم.
بخشِ دوم
به تفلیس رسیدیم که الان پایتختِ جمهوریِ تازهتأسیسِ شورویِ گرجستان است اما آن وقت شهرِ اصلیِ قفقازِ روسیه بود. آنجا چند روزی در انتظارِ آنکه تذکرههایمان ویزا شود، معطل ماندیم. ما در آن شهرِ تماشایی که بخشی در دامنهٔ تپه و بخشی در دره ساختهشده گشتیم. شب شهر را که تا بالایِ تپه گسترده شدهبود تماشا میکردیم. چراغهایِ زیبایش مثلِ ستارگان میدرخشید. راحت میشد فکرکرد که ستارگانی از آسمان فروافتادهاند و آمدهاند تا رویِ برجهایِ شهر استراحت کنند.
خیابانهایِ تفلیس پر از ارمنیان و ترکان و ایرانیان و یهودیان و آشوریان و اعراب و روسها و اروپاییهایی تقریباً از همهٔ ملیتها بود چون آن شهر هم، مثلِ قسطنطنیه، محلِ تلاقیِ اروپا و آسیا است. یک روز، مردی از اهالیِ ولایتِ خودمان را دیدیم که بسیار به ما محبت کرد. پدربزرگم، میزراپاچو، را میشناخت. مرا روزی به بازار برد و برایم یک کلاهِ بولرِ سپید خرید که رشکِ همهٔ گروه شد.
منزل یا پانسیونی یافتیم که در آن مدتی را که منتظرِ تذکرههایمان بودیم سپریکردیم. هر روز به ادارهٔ تذکره مراجعه میکردیم اما تذکرههایِ ما حاضر نبود. یاد آن مأمورِ ایرانی افتادم که «سرش شلوغ بود» و از راهِ بخشش وارد شدیم و فهمیدیم که درها را در روسیه هم مثلِ ایران فوراً باز میکند.
مهیایِ ترکِ تفلیس شدیم و بلیطِ قطارِ سریعالسیر را خریدیم که ما را از روسیه به آلمان میبرد. پولس بلیطی نخرید. ما نگران شدیم. در پاسخِ پرسشِ ما که از سرِ دلنگرانی بود گفت: «البته که با شما میآیم، منتها چشم و گوشم را بازکردهام و فهمیدهام که راحت میشود این روسهایِ ابله را خرکرد. من احتیاجی به بلیط ندارم، پولم را نگهمیدارم.»
پولس با ما سوارِ قطار شد. بازرسان به واگن آمدند و اطلاع دادند که بلیطهایمان را برایِ ارائه به مأمورانی که میآیند آمادهکنیم. پولس غیبش زد. میدانستیم برایش اتفاقی افتاده. لابد کسی فهمیده که او بلیط ندارد. مأمورِ قطار آمد که شخصی شبیهِ نظامیان بود و چنان انجامِ وظیفه میکرد که گویی از هنگی بازدید میکند. به واگنِ بعدی رفت و ناگهان در کمالِ تحیرِ ما پولس با نیشِ باز دوباره ظاهر شد. به بازرسان رشوه دادهبود و آنها هم او را در مدتِ زمانِ کنترلِ بلیطها پنهان کردهبودند.
سرِ جایمان خوابیدیم و از ترسِ جیببران تمامِ شب پولمان را محکم چسبیدیم. در ایستگاههایی که قطار توقف میکرد غذایمان را میخریدیدم. برایِ خریدِ نان و سوسیس و آبِ جوش برایِ دمکردن چای به نوبت پیاده میشدیم.
به مرزِ آلمان رسیدیم و به جهانی وارد شدیم که تفاوتش با روسیه معادلِ تفاوتِ روسیه با ایران بود. آنجا مأمورانِ گمرک سریع و دقیق بودند، هرچند نامهربان نبودند. ما را به حمامِ آبِ داغ فرستادند و لباسهایمان را با دود گندزدایی کردند و پولمان را به مارکِ آلمانی تبدیل کردند و تذکرههایمان را ویزا کردند و ظرفِ دو ساعت ما را سوارِ قطارِ هامبورگ کردند.
قطار مثلِ خیابانهایِ برقانداختهٔ شهرهایِ آلمان تمیز بود. از میانِ جنگلهایِ به دقت تُنُکشده و آبادیهایِ شاد و مزارعی چنان کوچک که وقتی از کنارشان تند میگذشتیم مثلِ تکهدوزی دیدهمیشد گذر کردیم.
به تفلیس رسیدیم که الان پایتختِ جمهوریِ تازهتأسیسِ شورویِ گرجستان است اما آن وقت شهرِ اصلیِ قفقازِ روسیه بود. آنجا چند روزی در انتظارِ آنکه تذکرههایمان ویزا شود، معطل ماندیم. ما در آن شهرِ تماشایی که بخشی در دامنهٔ تپه و بخشی در دره ساختهشده گشتیم. شب شهر را که تا بالایِ تپه گسترده شدهبود تماشا میکردیم. چراغهایِ زیبایش مثلِ ستارگان میدرخشید. راحت میشد فکرکرد که ستارگانی از آسمان فروافتادهاند و آمدهاند تا رویِ برجهایِ شهر استراحت کنند.
خیابانهایِ تفلیس پر از ارمنیان و ترکان و ایرانیان و یهودیان و آشوریان و اعراب و روسها و اروپاییهایی تقریباً از همهٔ ملیتها بود چون آن شهر هم، مثلِ قسطنطنیه، محلِ تلاقیِ اروپا و آسیا است. یک روز، مردی از اهالیِ ولایتِ خودمان را دیدیم که بسیار به ما محبت کرد. پدربزرگم، میزراپاچو، را میشناخت. مرا روزی به بازار برد و برایم یک کلاهِ بولرِ سپید خرید که رشکِ همهٔ گروه شد.
منزل یا پانسیونی یافتیم که در آن مدتی را که منتظرِ تذکرههایمان بودیم سپریکردیم. هر روز به ادارهٔ تذکره مراجعه میکردیم اما تذکرههایِ ما حاضر نبود. یاد آن مأمورِ ایرانی افتادم که «سرش شلوغ بود» و از راهِ بخشش وارد شدیم و فهمیدیم که درها را در روسیه هم مثلِ ایران فوراً باز میکند.
مهیایِ ترکِ تفلیس شدیم و بلیطِ قطارِ سریعالسیر را خریدیم که ما را از روسیه به آلمان میبرد. پولس بلیطی نخرید. ما نگران شدیم. در پاسخِ پرسشِ ما که از سرِ دلنگرانی بود گفت: «البته که با شما میآیم، منتها چشم و گوشم را بازکردهام و فهمیدهام که راحت میشود این روسهایِ ابله را خرکرد. من احتیاجی به بلیط ندارم، پولم را نگهمیدارم.»
پولس با ما سوارِ قطار شد. بازرسان به واگن آمدند و اطلاع دادند که بلیطهایمان را برایِ ارائه به مأمورانی که میآیند آمادهکنیم. پولس غیبش زد. میدانستیم برایش اتفاقی افتاده. لابد کسی فهمیده که او بلیط ندارد. مأمورِ قطار آمد که شخصی شبیهِ نظامیان بود و چنان انجامِ وظیفه میکرد که گویی از هنگی بازدید میکند. به واگنِ بعدی رفت و ناگهان در کمالِ تحیرِ ما پولس با نیشِ باز دوباره ظاهر شد. به بازرسان رشوه دادهبود و آنها هم او را در مدتِ زمانِ کنترلِ بلیطها پنهان کردهبودند.
سرِ جایمان خوابیدیم و از ترسِ جیببران تمامِ شب پولمان را محکم چسبیدیم. در ایستگاههایی که قطار توقف میکرد غذایمان را میخریدیدم. برایِ خریدِ نان و سوسیس و آبِ جوش برایِ دمکردن چای به نوبت پیاده میشدیم.
به مرزِ آلمان رسیدیم و به جهانی وارد شدیم که تفاوتش با روسیه معادلِ تفاوتِ روسیه با ایران بود. آنجا مأمورانِ گمرک سریع و دقیق بودند، هرچند نامهربان نبودند. ما را به حمامِ آبِ داغ فرستادند و لباسهایمان را با دود گندزدایی کردند و پولمان را به مارکِ آلمانی تبدیل کردند و تذکرههایمان را ویزا کردند و ظرفِ دو ساعت ما را سوارِ قطارِ هامبورگ کردند.
قطار مثلِ خیابانهایِ برقانداختهٔ شهرهایِ آلمان تمیز بود. از میانِ جنگلهایِ به دقت تُنُکشده و آبادیهایِ شاد و مزارعی چنان کوچک که وقتی از کنارشان تند میگذشتیم مثلِ تکهدوزی دیدهمیشد گذر کردیم.
بخشِ سوم
ده روز در هامبورگ منتظر بودیم تا از اقیانوس بگذریم. آنجا پیشآمدِ ناگواری رخ داد. یوسف، تنها کسی از ما که انگلیسی را به قدری که مفهوم باشد صحبت میکرد، ما را رها کرد و به تنهایی سوارِ کشتی شد و رفت. بیش از اندازه مشوش شدیم چون چشممان به او بود که کمکمان کند که دوست و آشنا و قوم و خویشمان را وقتی به ینگیدنیا رسیدیم بیابیم.
هیچکدام آلمانی نمیدانستیم اما گویا مأمورانِ آلمانی از رویِ تذکرههایمان آنچه را که به زبانِ اشاره میخواستیم به ایشان بگوییم فهمیدند. آنها ما را سوارِ کشتیمان کردند و ما بالاخره مستقیم راهافتادیم به سمتِ جهان نو. جسارتِ جوانی ما را از سرزمینهایِ بیگانه و تجربیاتِ حیرتزا در سراسرِ آن قاره به سلامت گذر داد. در بابِل زبانهایِ بیگانه و زندگیِ شتابانِ شهرهایِ اروپا گم شدهبودیم و بابتِ تأخیرهایی که پیشمیآمد و نمیتوانستیم دلیلش را بفهمیم اغلب نگران بودیم. سفرِ دریایی بنا بود که جسارتمان را و آسایشِ دلهایِ حیرانمان را بازگرداند. وسعت و سکوتِ اقیانوس شبیهِ شکوهِ جاودانهٔ کوههایِ بنفشِ کردستان بود که در سایهشان بزرگ شدهبودیم. از رویِ عرشه، شبِ اول، به بالا در پردهٔ سیاهِ مخملینِ شب خیره شدم و دیدم که همان ستارگانی که فرازِ نازی میدرخشند بر آن همچون پولک دوختهشدهاند. خوشحال، صورِ فلکیِ آشنا را، مثلِ شبهایِ بسیار رویِ بامِ برجِ قدیمیِ تاکستانمان، تعقیب میکردم.
اما سفرِ گندی از آب درآمد. ما را سوارِ کشتیِ باریِ کندرویی کردهبودند که مسافر نمیبرد مگر در مسیرِ غرب که آنقدری که میشد مهاجران را در پهلوهایِ پاشنهٔ محدود و ناسالمش جا دادهبودند و به کرانههایِ آمریکا میبردند. دیدیم که ما را مثلِ گوسفند در هم چپاندهاند. غذا بد بود. تقریباً همه دریازده شدیم. در بیستودو روزی که اینگونه سفر کردیم، فکر و ذکرمان جهانِ نو بود که عاقبتالامر باید به آن میرسیدیم.
برجهایِ جهانِ نو را دیدیم که در مهِ صبحِ تابستان قد برافراشتهبود. با شکیباییِ جبلیِ تبارمان، تأخیرِ طولانی تا رفتن به ساحل و کنترلِ تذکرهها را تابآوردیم و مأموران را متقاعد کردیم که باید به ما اجازه دهند که به کشور وارد شویم. موجبِ مسرتمان شد که مترجمانی یافتیم که زبانمان را میفهمیدند و ما هم با قصهای مهیج سرشان را بردیم. پولمان را حسابوکتاب و تقسیم کردیم تا هرکدام مبلغی را که قانونِ مهاجرت اقتضا میکرد داشتهباشیم.
هرکداممان قوم و خویشی یا دوست و آشنایی داشتیم که نزدش برویم. به جز من، همه باید به شیکاگو میرفتند که در آن وقت بیشترِ همولایتیهایم در آمریکا آنجا ساکن بودند. داییشموئلم در شهرِ دیگری در غربِ میانه زندگیمیکرد. بالاخره ترسیدم که نتوانم او را بیابم و با بقیهٔ همراهان سوارِ قطاری شدم که رویِ آن زدهبودند «شیکاگو.»
ده روز در هامبورگ منتظر بودیم تا از اقیانوس بگذریم. آنجا پیشآمدِ ناگواری رخ داد. یوسف، تنها کسی از ما که انگلیسی را به قدری که مفهوم باشد صحبت میکرد، ما را رها کرد و به تنهایی سوارِ کشتی شد و رفت. بیش از اندازه مشوش شدیم چون چشممان به او بود که کمکمان کند که دوست و آشنا و قوم و خویشمان را وقتی به ینگیدنیا رسیدیم بیابیم.
هیچکدام آلمانی نمیدانستیم اما گویا مأمورانِ آلمانی از رویِ تذکرههایمان آنچه را که به زبانِ اشاره میخواستیم به ایشان بگوییم فهمیدند. آنها ما را سوارِ کشتیمان کردند و ما بالاخره مستقیم راهافتادیم به سمتِ جهان نو. جسارتِ جوانی ما را از سرزمینهایِ بیگانه و تجربیاتِ حیرتزا در سراسرِ آن قاره به سلامت گذر داد. در بابِل زبانهایِ بیگانه و زندگیِ شتابانِ شهرهایِ اروپا گم شدهبودیم و بابتِ تأخیرهایی که پیشمیآمد و نمیتوانستیم دلیلش را بفهمیم اغلب نگران بودیم. سفرِ دریایی بنا بود که جسارتمان را و آسایشِ دلهایِ حیرانمان را بازگرداند. وسعت و سکوتِ اقیانوس شبیهِ شکوهِ جاودانهٔ کوههایِ بنفشِ کردستان بود که در سایهشان بزرگ شدهبودیم. از رویِ عرشه، شبِ اول، به بالا در پردهٔ سیاهِ مخملینِ شب خیره شدم و دیدم که همان ستارگانی که فرازِ نازی میدرخشند بر آن همچون پولک دوختهشدهاند. خوشحال، صورِ فلکیِ آشنا را، مثلِ شبهایِ بسیار رویِ بامِ برجِ قدیمیِ تاکستانمان، تعقیب میکردم.
اما سفرِ گندی از آب درآمد. ما را سوارِ کشتیِ باریِ کندرویی کردهبودند که مسافر نمیبرد مگر در مسیرِ غرب که آنقدری که میشد مهاجران را در پهلوهایِ پاشنهٔ محدود و ناسالمش جا دادهبودند و به کرانههایِ آمریکا میبردند. دیدیم که ما را مثلِ گوسفند در هم چپاندهاند. غذا بد بود. تقریباً همه دریازده شدیم. در بیستودو روزی که اینگونه سفر کردیم، فکر و ذکرمان جهانِ نو بود که عاقبتالامر باید به آن میرسیدیم.
برجهایِ جهانِ نو را دیدیم که در مهِ صبحِ تابستان قد برافراشتهبود. با شکیباییِ جبلیِ تبارمان، تأخیرِ طولانی تا رفتن به ساحل و کنترلِ تذکرهها را تابآوردیم و مأموران را متقاعد کردیم که باید به ما اجازه دهند که به کشور وارد شویم. موجبِ مسرتمان شد که مترجمانی یافتیم که زبانمان را میفهمیدند و ما هم با قصهای مهیج سرشان را بردیم. پولمان را حسابوکتاب و تقسیم کردیم تا هرکدام مبلغی را که قانونِ مهاجرت اقتضا میکرد داشتهباشیم.
هرکداممان قوم و خویشی یا دوست و آشنایی داشتیم که نزدش برویم. به جز من، همه باید به شیکاگو میرفتند که در آن وقت بیشترِ همولایتیهایم در آمریکا آنجا ساکن بودند. داییشموئلم در شهرِ دیگری در غربِ میانه زندگیمیکرد. بالاخره ترسیدم که نتوانم او را بیابم و با بقیهٔ همراهان سوارِ قطاری شدم که رویِ آن زدهبودند «شیکاگو.»
فصلِ نوزدهم
سرزمینِ عجایب
بخشِ اول
پولس انگلیسی هیچ نمیدانست که خودش البته شانسِ ما بود و گرنه لابد سعی میکرد که به مأمورانِ راهآهنِ آمریکا هم رشوه بدهد و اسبابِ دردسرِ همهٔ ما میشد. مثلِ ما حواسش جمع بود که موقعی که قطارمان از نیویورک خارج میشود بلیط داشتهباشد. مردی در قطار راهافتاد که در دستانش بستههایی براق داشت. به هر مسافری یکی تعارف میکرد. ما با شگفتی بستهٔ خودمان را گرفتیم و با کنجکاوی آن را بازکردیم. پر از آبنبات بود. دیگر آن حکایاتِ مبالغهآمیزی را که دربارهٔ مهربانی و مهماننوازیِ آمریکاییان شنیدهبودیم باورکردیم. مگر آنها از بیگانگان با هدیهٔ شیرینی استقبالِ نمیکنند همانطور که ما در نازی روزهایِ عید و مناسباتهایِ مهم از مهمانانمان پذیرایی میکنیم؟ اما آن مرد بازگشت. دیدیمش که جعبهای در دست دارد و جلوی این و آن میگیرد. گیج شدیم. وقتی به ما رسید، بستههایمان را که دیگر نیمهپر بود درآوردیم. اخم کرد. کلههایمان را به نشانهٔ اینکه نمیفهمیم چه میگوید تکاندادیم. او به ما مقداری پول نشان داد و ایما و اشارهای کرد. فهمیدیم. باید پولِ چیزی را که با خوشحالی جایِ هدیه پذیرفتهبودیم بپردازیم. فیالواقع شیرینیها مالِ ما شدهبود اما دیگر لذتی برایمان نداشت.
روزِ بعد، سرِ گرمایِ ظهر، به شیکاگو رسیدیم. برادرِ عیشو که بعد از پولس بزرگترینِ عضوِ گروهِ ما بود، آنجا زندگی میکرد. ما رهبری را به او اعطا کردیم و آماده شدیم که دنبالش برویم. دو درشکهچی با اشارهای ما را فراخواندند و عیشو هم مغرور جلو افتاد. ما با بار و بنهٔ محقرمان در دو درشکه چپیدیم. عیشو نشانیِ برادرش را به درشکهچیها نشانداد. آنها رویِ صندلیهایشان نشستند، شلاقی به اسبهایشان زدند و برو که رفتی، موکبِ ما راهافتاد.
مقابلِ ساختمانِ بزرگِ آجری و سنگیای ایستادیم. ما حیرتزده به همدیگر نگاه میکردیم و عیشو داشت از غرور منفجر میشد که متوجه شدهبود وضعِ برادرش چنان خوب است که در چنین قصری سکونت دارد. از درشکهها پیادهشدیم و بارمان را رویِ پیادهرو کپهکردیم. پولمان را درآوردیم که کرایهٔ درشکهچیها را بدهیم. هریک پنج دلار از من و عیشو گرفتند که پولدارانِ جمع بودیم. ما ارزشِ واقعیِ پول را نمیدانستیم.
عیشو به ورودیِ ساختمان نزدیکشد. ما بیرون منتظر ایستادیم بلکه او برادرش را بیابد. زود برگشت اما پکر، شاید حتی ترسیده. گفت: «اینجا نیست. آقاهه کاغدم را دید و سر تکانداد. برادرم را نمیشناخت.» نمیتوانستیم بفهمیم که آن ساختمانِ بزرگ مدرسه است که برایِ تابستان تعطیل شده. آن هم که عیشو دیده دربانِ مدرسه بود و او هم اسمِ شاگردان را نمیدانست. بیاندازه ترسیدهبودیم. رویِ پیادهرو، وسطِ باروبنهمان نشستیم. عقلمان نمیرسید که چه کنیم. آشفتگیِ اطرافمان، هیجانِ موج رفتوآمد و هزارتویِ ساختمانهایِ بلند که آسمان را کور کردهبود، اعصابمان را خرد میکرد.
مردِ بالابلندی به ما نزدیک شد. یونیفورمی آبی تنش بود و چماقی داشت اما چهرهٔ گشاده و سرخوسفیدش مهربان و همدلانه بود. کلامی لازم نبود تا بفهمد که گمشدهایم. ما نشانیِ برادرِ عیشو را به او نشان دادیم. اشارهکرد که دنبالش برویم. باروبنه را جمع کردیم و دستهجمعی دنبالش راهافتادیم. ما را به مغازهای برد که صاحبش، مثلِ ناجیمان، مردِ درشت و سرخوسفید و شنگولی بود. ما را از راهپلهٔ تاریک و تنگی به اتاقی در طبقهٔ بالایِ مغازهاش برد. آنجا فهمیدیم که باید بمانیم تا برادرِ عیشو پیدا شود. پلیس اسمِ برادرِ عیشو را پرسید و رفت.
گرسنه بودیم. جرأت کردیم و از پلهها به مغازهٔ تمیز و دلپذیر رفتیم. یادمان بود که آکنده از عطرِ غذاست. با انگشتانِ کنجکاو به اجناسِ زیرِ شیشهٔ ویترین اشاره کردیم و بقالِ شنگول نان و پنیر به ما داد. من به شیشهٔ کوچکی پر از مادهٔ قهوهایِ غلیظی رویِ رفی پشتِ سرش اشاره کردم. شبیهِ شیرهٔ اعلایی بود که در نازی داشتیم.
از پلهها بالا رفتیم و بساطِ سور را رویِ زمین پهنکردیم. به دشواری شیشهای که خریدهبودم را بازکردیم و آن شیره را رویِ تکههایِ نان مالیدیم. چشیدیم؛ شیره نبود. خردل، که پیشتر هرگز نچشیدهبودیم، زبانمان را سوزاند.
سرزمینِ عجایب
بخشِ اول
پولس انگلیسی هیچ نمیدانست که خودش البته شانسِ ما بود و گرنه لابد سعی میکرد که به مأمورانِ راهآهنِ آمریکا هم رشوه بدهد و اسبابِ دردسرِ همهٔ ما میشد. مثلِ ما حواسش جمع بود که موقعی که قطارمان از نیویورک خارج میشود بلیط داشتهباشد. مردی در قطار راهافتاد که در دستانش بستههایی براق داشت. به هر مسافری یکی تعارف میکرد. ما با شگفتی بستهٔ خودمان را گرفتیم و با کنجکاوی آن را بازکردیم. پر از آبنبات بود. دیگر آن حکایاتِ مبالغهآمیزی را که دربارهٔ مهربانی و مهماننوازیِ آمریکاییان شنیدهبودیم باورکردیم. مگر آنها از بیگانگان با هدیهٔ شیرینی استقبالِ نمیکنند همانطور که ما در نازی روزهایِ عید و مناسباتهایِ مهم از مهمانانمان پذیرایی میکنیم؟ اما آن مرد بازگشت. دیدیمش که جعبهای در دست دارد و جلوی این و آن میگیرد. گیج شدیم. وقتی به ما رسید، بستههایمان را که دیگر نیمهپر بود درآوردیم. اخم کرد. کلههایمان را به نشانهٔ اینکه نمیفهمیم چه میگوید تکاندادیم. او به ما مقداری پول نشان داد و ایما و اشارهای کرد. فهمیدیم. باید پولِ چیزی را که با خوشحالی جایِ هدیه پذیرفتهبودیم بپردازیم. فیالواقع شیرینیها مالِ ما شدهبود اما دیگر لذتی برایمان نداشت.
روزِ بعد، سرِ گرمایِ ظهر، به شیکاگو رسیدیم. برادرِ عیشو که بعد از پولس بزرگترینِ عضوِ گروهِ ما بود، آنجا زندگی میکرد. ما رهبری را به او اعطا کردیم و آماده شدیم که دنبالش برویم. دو درشکهچی با اشارهای ما را فراخواندند و عیشو هم مغرور جلو افتاد. ما با بار و بنهٔ محقرمان در دو درشکه چپیدیم. عیشو نشانیِ برادرش را به درشکهچیها نشانداد. آنها رویِ صندلیهایشان نشستند، شلاقی به اسبهایشان زدند و برو که رفتی، موکبِ ما راهافتاد.
مقابلِ ساختمانِ بزرگِ آجری و سنگیای ایستادیم. ما حیرتزده به همدیگر نگاه میکردیم و عیشو داشت از غرور منفجر میشد که متوجه شدهبود وضعِ برادرش چنان خوب است که در چنین قصری سکونت دارد. از درشکهها پیادهشدیم و بارمان را رویِ پیادهرو کپهکردیم. پولمان را درآوردیم که کرایهٔ درشکهچیها را بدهیم. هریک پنج دلار از من و عیشو گرفتند که پولدارانِ جمع بودیم. ما ارزشِ واقعیِ پول را نمیدانستیم.
عیشو به ورودیِ ساختمان نزدیکشد. ما بیرون منتظر ایستادیم بلکه او برادرش را بیابد. زود برگشت اما پکر، شاید حتی ترسیده. گفت: «اینجا نیست. آقاهه کاغدم را دید و سر تکانداد. برادرم را نمیشناخت.» نمیتوانستیم بفهمیم که آن ساختمانِ بزرگ مدرسه است که برایِ تابستان تعطیل شده. آن هم که عیشو دیده دربانِ مدرسه بود و او هم اسمِ شاگردان را نمیدانست. بیاندازه ترسیدهبودیم. رویِ پیادهرو، وسطِ باروبنهمان نشستیم. عقلمان نمیرسید که چه کنیم. آشفتگیِ اطرافمان، هیجانِ موج رفتوآمد و هزارتویِ ساختمانهایِ بلند که آسمان را کور کردهبود، اعصابمان را خرد میکرد.
مردِ بالابلندی به ما نزدیک شد. یونیفورمی آبی تنش بود و چماقی داشت اما چهرهٔ گشاده و سرخوسفیدش مهربان و همدلانه بود. کلامی لازم نبود تا بفهمد که گمشدهایم. ما نشانیِ برادرِ عیشو را به او نشان دادیم. اشارهکرد که دنبالش برویم. باروبنه را جمع کردیم و دستهجمعی دنبالش راهافتادیم. ما را به مغازهای برد که صاحبش، مثلِ ناجیمان، مردِ درشت و سرخوسفید و شنگولی بود. ما را از راهپلهٔ تاریک و تنگی به اتاقی در طبقهٔ بالایِ مغازهاش برد. آنجا فهمیدیم که باید بمانیم تا برادرِ عیشو پیدا شود. پلیس اسمِ برادرِ عیشو را پرسید و رفت.
گرسنه بودیم. جرأت کردیم و از پلهها به مغازهٔ تمیز و دلپذیر رفتیم. یادمان بود که آکنده از عطرِ غذاست. با انگشتانِ کنجکاو به اجناسِ زیرِ شیشهٔ ویترین اشاره کردیم و بقالِ شنگول نان و پنیر به ما داد. من به شیشهٔ کوچکی پر از مادهٔ قهوهایِ غلیظی رویِ رفی پشتِ سرش اشاره کردم. شبیهِ شیرهٔ اعلایی بود که در نازی داشتیم.
از پلهها بالا رفتیم و بساطِ سور را رویِ زمین پهنکردیم. به دشواری شیشهای که خریدهبودم را بازکردیم و آن شیره را رویِ تکههایِ نان مالیدیم. چشیدیم؛ شیره نبود. خردل، که پیشتر هرگز نچشیدهبودیم، زبانمان را سوزاند.
بخشِ دوم
آرام و قرار نداشتم و سخت غمگین بودم. شاید داییام را پیدا نکنم. ناگهان دلتنگِ نازی و مزارع و باغهایِ آشنا و خانهٔ پدرم شدم. بچهها را گذاشتم و به خیابانِ جلویِ مغازه رفتم. دلم نمیخواست با آنها صحبت کنم. اما داود متوجه شد که رفتهام و دنبالم آمد. از دیدنش خوشحال شدم. از اینکه بداند دلم برایِ خانه تنگ شده، خجل نبودم. با هم در خیابان قدم زدیم و دور و ور را با کنجکاوی ورانداز کردیم. عجایبِ جهانِ جدید شگفتزدهامان کرد. همهٔ آن عجایبی که در نامههایِ داییشموئیل مثلِ قصههایِ جادو میخواندیم حتی پیشدرآمدِ قضیه هم نبود. به پلی رویِ رودی رسیدیم. از پل گذشتیم و اندکی پیشتر رفتیم. خواستیم برگردیم و از تعجب خشکمان زد. پل غیب شدهبود. پیشِ رویمان فقط آب بود. داود که نفسشش پس رفتهبود و چشمانش از تعجب گرد شدهبود گفت: «باید شنا کنیم.» همان لحظه، کشتیِ بخاری از رودخانه گذشت. پل بیدرنگ از غیب پدیدار شد و درست جلویِ ما قرارگرفت. ما از پل گذشتیم و به شتاب نزدِ دیگر بچهها رفتیم که فوراً با ما برایِ دیدنِ پلِ اسرارآمیز راه افتادند.
روزِ سوم، برادرِ عیشو همراهِ قوموخویش و دوستوآشنایِ بچههایِ دیگر آمد. آنها روزنامهای را به ما نشان دادند که در آن، مأمورِ پلیس آگهیای دربارهٔ ایرانیان گمشده منتشر کردهبود. از آنکه امن و امان نزدِ همولایتیهایمانیم دلشاد شدیم. هرکدام از بچهها با قوموخویش و دوستوآشنایِ خود رفت و من با عیشو و برادرش رفتم.
غمگینانه وداع کردیم چون نصفِ دنیا را با هم پیمودهبودیم. داود در لحظهٔ وداع با من گریست چون قرار بود من به شهرِ دیگری بروم. از آن گروه که با ایشان به جهانِ جدید سفر کردم، دیگر فقط عیشو را دیدم. داود چندسالی بعد به نازی بازگشت منتها دوباره به جهانِ جدید آمدهاست. عیشو همچنان در شیکاگو است و اگر در حدِ زندگی در قصر هم نباشد، وضعش حسابی خوب است.
آرام و قرار نداشتم و سخت غمگین بودم. شاید داییام را پیدا نکنم. ناگهان دلتنگِ نازی و مزارع و باغهایِ آشنا و خانهٔ پدرم شدم. بچهها را گذاشتم و به خیابانِ جلویِ مغازه رفتم. دلم نمیخواست با آنها صحبت کنم. اما داود متوجه شد که رفتهام و دنبالم آمد. از دیدنش خوشحال شدم. از اینکه بداند دلم برایِ خانه تنگ شده، خجل نبودم. با هم در خیابان قدم زدیم و دور و ور را با کنجکاوی ورانداز کردیم. عجایبِ جهانِ جدید شگفتزدهامان کرد. همهٔ آن عجایبی که در نامههایِ داییشموئیل مثلِ قصههایِ جادو میخواندیم حتی پیشدرآمدِ قضیه هم نبود. به پلی رویِ رودی رسیدیم. از پل گذشتیم و اندکی پیشتر رفتیم. خواستیم برگردیم و از تعجب خشکمان زد. پل غیب شدهبود. پیشِ رویمان فقط آب بود. داود که نفسشش پس رفتهبود و چشمانش از تعجب گرد شدهبود گفت: «باید شنا کنیم.» همان لحظه، کشتیِ بخاری از رودخانه گذشت. پل بیدرنگ از غیب پدیدار شد و درست جلویِ ما قرارگرفت. ما از پل گذشتیم و به شتاب نزدِ دیگر بچهها رفتیم که فوراً با ما برایِ دیدنِ پلِ اسرارآمیز راه افتادند.
روزِ سوم، برادرِ عیشو همراهِ قوموخویش و دوستوآشنایِ بچههایِ دیگر آمد. آنها روزنامهای را به ما نشان دادند که در آن، مأمورِ پلیس آگهیای دربارهٔ ایرانیان گمشده منتشر کردهبود. از آنکه امن و امان نزدِ همولایتیهایمانیم دلشاد شدیم. هرکدام از بچهها با قوموخویش و دوستوآشنایِ خود رفت و من با عیشو و برادرش رفتم.
غمگینانه وداع کردیم چون نصفِ دنیا را با هم پیمودهبودیم. داود در لحظهٔ وداع با من گریست چون قرار بود من به شهرِ دیگری بروم. از آن گروه که با ایشان به جهانِ جدید سفر کردم، دیگر فقط عیشو را دیدم. داود چندسالی بعد به نازی بازگشت منتها دوباره به جهانِ جدید آمدهاست. عیشو همچنان در شیکاگو است و اگر در حدِ زندگی در قصر هم نباشد، وضعش حسابی خوب است.
بخشِ سوم
برادرِ عیشو بود که داییام را یافت. به نشانیاش تلگرامی فرستاد که خود معجزهٔ دیگری بود. فردایش پاسخ رسید اما از جایی دیگر. چلهٔ تابستان بود و داییام کنارِ دریاچهای مشغولِ گذراندنِ تعطیلاتش بود. شنبه بعدازظهر بود. من بیقرار بودم و دلم میخواست سوارِ اولین قطار بشوم. عیشو و برادرش مرا به سلامت سوارِ قطار کردند و به مأمورِ قطار توضیح دادند که کجا مرا پیادهکند و من خانِ آخرِ سفرِ درازم را آغاز کردم، این بار تنهایِ تنها.
یکشنبه صبحِ زود بود که از قطار پیادهشدم. خورشید هنوز ندمیدهبود. مسئولِ ایستگاه مرا با کنجکاوی ورانداز کرد. نشانی را که در دستم بود نشانش دادم و او مرا راهنمایی کرد که راهی را بگیرم و بروم. من رفتم و رفتم تا عاقبت دیدم در اعماقِ جنگل و لبِ دریاچهام. چنان خسته بودم که دیگر نمیتوانستم پیشتر بروم. رویِ سنگِ بزرگی نشستم و زار زدم، پسرکی دلتنگِ خانه در سرزمینی بیگانه، جایی که کسی مرا نمیشناخت یا حتی نمیتوانست با من حرف بزند.
خورشید از پشتِ کاجهایِ آن سویِ دریاچه بالا آمد و انگشتانِ زرینش آب را لمس کرد. نوکِ درختان پرندگان به شادی آواز خواندند. من جامهدانهایِ سنگینم را برداشتم و دوباره به راهافتادم. مقابلِ ساختمانِ بزرگی به رفتگری برخوردم. برگهٔ کاغدی را که دستم بود به او نشان دادم و او مرا به بالایِ پلهها راهنمایی کرد. آن تو، مردی را پشتِ میزی دیدم و کاغدِ ارزشمند را به او هم نشان دادم. سرش را تکان داد که بگوید خیلی زود است و داییام هنوز خواب است. منتها من اینطور فهمیدم که او آنجا نیست. آن آقا تشویش را در چهرهام خواند. از پشتِ میزش آمد و مرا به اتاقِ داییام برد، جایی که او را در خوابِ ناز یافتم.
برادرِ عیشو بود که داییام را یافت. به نشانیاش تلگرامی فرستاد که خود معجزهٔ دیگری بود. فردایش پاسخ رسید اما از جایی دیگر. چلهٔ تابستان بود و داییام کنارِ دریاچهای مشغولِ گذراندنِ تعطیلاتش بود. شنبه بعدازظهر بود. من بیقرار بودم و دلم میخواست سوارِ اولین قطار بشوم. عیشو و برادرش مرا به سلامت سوارِ قطار کردند و به مأمورِ قطار توضیح دادند که کجا مرا پیادهکند و من خانِ آخرِ سفرِ درازم را آغاز کردم، این بار تنهایِ تنها.
یکشنبه صبحِ زود بود که از قطار پیادهشدم. خورشید هنوز ندمیدهبود. مسئولِ ایستگاه مرا با کنجکاوی ورانداز کرد. نشانی را که در دستم بود نشانش دادم و او مرا راهنمایی کرد که راهی را بگیرم و بروم. من رفتم و رفتم تا عاقبت دیدم در اعماقِ جنگل و لبِ دریاچهام. چنان خسته بودم که دیگر نمیتوانستم پیشتر بروم. رویِ سنگِ بزرگی نشستم و زار زدم، پسرکی دلتنگِ خانه در سرزمینی بیگانه، جایی که کسی مرا نمیشناخت یا حتی نمیتوانست با من حرف بزند.
خورشید از پشتِ کاجهایِ آن سویِ دریاچه بالا آمد و انگشتانِ زرینش آب را لمس کرد. نوکِ درختان پرندگان به شادی آواز خواندند. من جامهدانهایِ سنگینم را برداشتم و دوباره به راهافتادم. مقابلِ ساختمانِ بزرگی به رفتگری برخوردم. برگهٔ کاغدی را که دستم بود به او نشان دادم و او مرا به بالایِ پلهها راهنمایی کرد. آن تو، مردی را پشتِ میزی دیدم و کاغدِ ارزشمند را به او هم نشان دادم. سرش را تکان داد که بگوید خیلی زود است و داییام هنوز خواب است. منتها من اینطور فهمیدم که او آنجا نیست. آن آقا تشویش را در چهرهام خواند. از پشتِ میزش آمد و مرا به اتاقِ داییام برد، جایی که او را در خوابِ ناز یافتم.
بخشِ چهارم
داییام گفت: «تو هم باید مثلِ بچهآمریکاییها شهرتی داشتهباشی، یوئل.» در نازی نیازی به نامِ خانوادگی نداشتم. همه مرا به یوئل، پسرِ موسی و نوهٔ میرزاپاچویِ کدخدا میشناختند. داییام رسمِ آمریکایی را برایم توضیح داد. گفت: «پدربزرگت، کدخدا، به میرزا معروف بود. همین باید شهرتت شود.» میرزا اسمِ پدربزرگم نبود بلکه در ایران عنوانی محترمانه است و به پدربزرگم میرزا میگفتند چون در روستایِ ما مردِ مهمی بود. خوشحال شدم که عنوانِ او را برایِ شهرتِ خودم برگزینم. داییام گفت: «حالا اگر دلت بخواهد میتوانی اسمِ وسط هم داشتهباشی.» من هم بنجامین یا بنیامین را به خاطرِ بزرگترین برادرِ پدرم انتخاب کردم.
داییام ادامهداد: «یک روزِ تولد هم باید داشتهباشی چون رسم است،» اما من نمیدانستم کی به دنیا آمدهام. سالش را میدانستم چون همان سالی بود که خالهام ازدواج کرد، اما از روز و ماهش اطلاعی نداشتم. در نازی کسی به سن و روزِ تولد فکر هم نمیکرد. نمیدانستم چه کنم. داییام گفت: «یک روز و ماهی خودت انتخاب کن.» گفتم: «اگر یادم رفت چی؟» گفت: «روزی را انتخاب کن که نزدیکِ یکی از اعیاد باشد که همیشه یادت بماند.» درنتیجه، بیست و سومِ دسامبر شد روزِ تولدم.
به جهانِ جدید آمدهبودم که درس بخوانم. داییام گفت که مرا نزدِ یک دوستِ آمریکاییاش میفرستد که در ایالتِ مجاور مدیرِ مدرسه است. داییام و دوستش نامههایی رد و بدل کردند. همه چیز درست شد. قرار گذاشتند داییام مرا روزِ مشخصی روانه کند و سرپرستِ جدیدم هم پایِ قطار دنبالم بیاید.
از رزوی که داییام مرا به اولین مدرسهٔ آمریکاییام فرستاد، بالکل در میانِ آمریکاییها زندگیکردهام، فقط به زبانِ ایشان تکلم کردهام، آداب و رسومشان را و نهایتاً طرزِ فکرشان را اختیار کردهام.
داییام گفت: «تو هم باید مثلِ بچهآمریکاییها شهرتی داشتهباشی، یوئل.» در نازی نیازی به نامِ خانوادگی نداشتم. همه مرا به یوئل، پسرِ موسی و نوهٔ میرزاپاچویِ کدخدا میشناختند. داییام رسمِ آمریکایی را برایم توضیح داد. گفت: «پدربزرگت، کدخدا، به میرزا معروف بود. همین باید شهرتت شود.» میرزا اسمِ پدربزرگم نبود بلکه در ایران عنوانی محترمانه است و به پدربزرگم میرزا میگفتند چون در روستایِ ما مردِ مهمی بود. خوشحال شدم که عنوانِ او را برایِ شهرتِ خودم برگزینم. داییام گفت: «حالا اگر دلت بخواهد میتوانی اسمِ وسط هم داشتهباشی.» من هم بنجامین یا بنیامین را به خاطرِ بزرگترین برادرِ پدرم انتخاب کردم.
داییام ادامهداد: «یک روزِ تولد هم باید داشتهباشی چون رسم است،» اما من نمیدانستم کی به دنیا آمدهام. سالش را میدانستم چون همان سالی بود که خالهام ازدواج کرد، اما از روز و ماهش اطلاعی نداشتم. در نازی کسی به سن و روزِ تولد فکر هم نمیکرد. نمیدانستم چه کنم. داییام گفت: «یک روز و ماهی خودت انتخاب کن.» گفتم: «اگر یادم رفت چی؟» گفت: «روزی را انتخاب کن که نزدیکِ یکی از اعیاد باشد که همیشه یادت بماند.» درنتیجه، بیست و سومِ دسامبر شد روزِ تولدم.
به جهانِ جدید آمدهبودم که درس بخوانم. داییام گفت که مرا نزدِ یک دوستِ آمریکاییاش میفرستد که در ایالتِ مجاور مدیرِ مدرسه است. داییام و دوستش نامههایی رد و بدل کردند. همه چیز درست شد. قرار گذاشتند داییام مرا روزِ مشخصی روانه کند و سرپرستِ جدیدم هم پایِ قطار دنبالم بیاید.
از رزوی که داییام مرا به اولین مدرسهٔ آمریکاییام فرستاد، بالکل در میانِ آمریکاییها زندگیکردهام، فقط به زبانِ ایشان تکلم کردهام، آداب و رسومشان را و نهایتاً طرزِ فکرشان را اختیار کردهام.
یوناتان دروغین، پیدایش، شانزده
به ترجمههایِ آرامیِ تنخ (عهدِ عتیق) ترگوم میگویند. یکی از این ترگومها ترگومِ اورشلیم یا یوناتانِ دروغین است. سرِ تاریخگذاریِ این ترگوم گرفتاری داریم. از قرنِ چهار تا چهاردهِ میلادی را پیشنهاد دادهاند. ترگومها هم حاویِ آگاهیهایِ زبانشناختیاند، هم الهیاتی و فقهی. ترگومها معمولاً ترجمه را به تفسیر میآمیزند چنانکه در همین بابِ کوتاه میبینید.
خودِ داستان و دگرگونشدنِ احوالِ شخصیتها، سارای و هاجر و ابرام، در چند سطرِ کوتاه و قصهٔ پشتِ ماجرایِ فرعون و سارای که در سفرِ پیدایش، بابِ دوازده، آمده کلِ ماجرا را دلانگیز کردهاست. دقتِ نظرِ راویِ باستانی و تواناییاش در شخصیتپردازی برایِ من خوشایند است. تواناییِ نویسنده در آکروباتِ میانِ وضوح و ابهام در گفتار هم به لذتِ خواندنِ متن میافزاید. مضافاً، اساسِ اساطیری یکی از بزرگترین مجادلاتِ سیاسیِ امروز همین بابِ سفرِ پیدایش است.
در انتهای این مطلب ترجمهٔ فارسیِ متنِ اصلیِ تنخ هم برای مقایسه و مطالعهٔ افزودهها و دگرگونیهایِ ترگوم آمدهاست. این ترجمه هم رغمِ انفِ عدو از نسخهٔ معروف به ترجمهٔ قدیم است. اصلِ عبریِ تنخ و متنِ آرامیِ یوناتان در سریانیات در دسترس است.
ترجمهٔ متنِ یوناتانِ دروغین:
۱. و سارای، زوجهٔ ابرام، برایِ وی ولدی نزاد و او را کنیزی مصری، هاجر نام، دخترِ فرعون، بود که او را به کنیزیاش داده بود آن زمان که او را به زنی بردهبود و در پیشِ خداوند از این امر خشمگین شدهبود. ۲. و سارای ابرام را گفت:«اینک خداوند مرا از توالد منع کردهاست؛ پس اینک به کنیزِ من درآی و آزادش کردم شاید از او بنا شوم.» و ابرام امرِ سارای را قبول کرد. ۳. و سارای، زوجهٔ ابرام، هاجر، کنیزِ مصری، را تدبیر نموده او را آزاد کرده و به ابرام، شوهرش، به زنی داد پس از ده سال اقامتِ ابرام در زمینِ کنعان. ۴. و بر هاجر درآمد و او آبستن شد و چون دید که آبستن شده وقارِ خاتونش در چشمش ذلیل شد. ۵. و سارای ابرام را گفت: «همه وبالِ من از توست که بر تو اعتماد کردم که با من به عدل کنی و من از زمینم و از خانهٔ پدرم خارج شدم و با تو به زمینِ بیگانه اندرآمدم و اینک چون برایِ تو ولدی نمیزایم، کنیزم را آزاد کردم و به آغوشِ تو دادم از برایِ مجامعت و چون دید که آبستن شده وقارِ من در منظرش خوار گشت و چون پیشِ خداوند وبالِ من متجلی شود، سلم بینِ من و تو بگسترد و زمین از ما مملو شده بیحاجت به ابنایِ هاجر، دخترِ فرعون، پسرِ نمرود که تو را به تونِ آتش درافکند.» ۶. و ابرام سارای را گفت: «اینک کنیزت از آنِ تو و با او چنان کن که در چشمت متقن است.» و سارای او را زجر داده و او از پیشش گریخت. ۷. و مَلَکِ خداوند او را کنارِ چشمهٔ آبی در برهوتی، کنارِ چشمهٔ آبی که به راهِ شور است یافت. ۸. و گفت: «هاجر، کنیزِ سارای، از کجا آمدهای و به کجا میروی؟» و گفت: «از پیشِ سارای، خاتونم، من گریختهام.» ۹. و او را مَلَکِ خداوند گفت: «به پیشِ خاتونت بازگرد و زیرِ دستِ او تسلیم شو.» ۱۰. و مَلَکِ خداوند او را گفت: «ابنایِ تو را افزون میگردانم افزودنی و از افزونی به شماره نیایند.» ۱۱. و مَلَکِ خداوند او را گفت: «اینک آبستنی و پسری از تو متولد شود و اسمِ او را اسماعیل بخوانی چون که زجرِ تو در پیشِ خداوند متجلی شد.» ۱۲. «و او خرِ رموک را ماند در میانِ ابنایِ انسان؛ دستِ او دشمن را باززند و دستِ دشمن بر او به بدکاری دراز شود و در پیشِ روی همهی برادرانش بتازد و بنشیند.» ۱۳. و پیشِ خداوند که امرش پیش او بازگفته شد پرستش کرد و او گفت: «تو آن حی و قیومی که میبیند و دیده نمیشود.» پس گفت: «اینک اما اینجا وقارِ سکونتِ خداوند بر من متجلی شد خیال از پس خیال.» ۱۴. پس آن چشمه را «چشمهٔ تجلیِ حی و قیوم بر او» خوانند و اینک بینِ قادش و بارد است. ۱۵. و هاجر بر ابرام ولدی زاد پسر و ابرام نامِ آن ولدِ پسر را که هاجر زاد، اسماعیل خواند. ۱۶. و ابرام هشتادوشش ساله بود که هاجر اسماعیل را برایِ ابرام زاد.
به ترجمههایِ آرامیِ تنخ (عهدِ عتیق) ترگوم میگویند. یکی از این ترگومها ترگومِ اورشلیم یا یوناتانِ دروغین است. سرِ تاریخگذاریِ این ترگوم گرفتاری داریم. از قرنِ چهار تا چهاردهِ میلادی را پیشنهاد دادهاند. ترگومها هم حاویِ آگاهیهایِ زبانشناختیاند، هم الهیاتی و فقهی. ترگومها معمولاً ترجمه را به تفسیر میآمیزند چنانکه در همین بابِ کوتاه میبینید.
خودِ داستان و دگرگونشدنِ احوالِ شخصیتها، سارای و هاجر و ابرام، در چند سطرِ کوتاه و قصهٔ پشتِ ماجرایِ فرعون و سارای که در سفرِ پیدایش، بابِ دوازده، آمده کلِ ماجرا را دلانگیز کردهاست. دقتِ نظرِ راویِ باستانی و تواناییاش در شخصیتپردازی برایِ من خوشایند است. تواناییِ نویسنده در آکروباتِ میانِ وضوح و ابهام در گفتار هم به لذتِ خواندنِ متن میافزاید. مضافاً، اساسِ اساطیری یکی از بزرگترین مجادلاتِ سیاسیِ امروز همین بابِ سفرِ پیدایش است.
در انتهای این مطلب ترجمهٔ فارسیِ متنِ اصلیِ تنخ هم برای مقایسه و مطالعهٔ افزودهها و دگرگونیهایِ ترگوم آمدهاست. این ترجمه هم رغمِ انفِ عدو از نسخهٔ معروف به ترجمهٔ قدیم است. اصلِ عبریِ تنخ و متنِ آرامیِ یوناتان در سریانیات در دسترس است.
ترجمهٔ متنِ یوناتانِ دروغین:
۱. و سارای، زوجهٔ ابرام، برایِ وی ولدی نزاد و او را کنیزی مصری، هاجر نام، دخترِ فرعون، بود که او را به کنیزیاش داده بود آن زمان که او را به زنی بردهبود و در پیشِ خداوند از این امر خشمگین شدهبود. ۲. و سارای ابرام را گفت:«اینک خداوند مرا از توالد منع کردهاست؛ پس اینک به کنیزِ من درآی و آزادش کردم شاید از او بنا شوم.» و ابرام امرِ سارای را قبول کرد. ۳. و سارای، زوجهٔ ابرام، هاجر، کنیزِ مصری، را تدبیر نموده او را آزاد کرده و به ابرام، شوهرش، به زنی داد پس از ده سال اقامتِ ابرام در زمینِ کنعان. ۴. و بر هاجر درآمد و او آبستن شد و چون دید که آبستن شده وقارِ خاتونش در چشمش ذلیل شد. ۵. و سارای ابرام را گفت: «همه وبالِ من از توست که بر تو اعتماد کردم که با من به عدل کنی و من از زمینم و از خانهٔ پدرم خارج شدم و با تو به زمینِ بیگانه اندرآمدم و اینک چون برایِ تو ولدی نمیزایم، کنیزم را آزاد کردم و به آغوشِ تو دادم از برایِ مجامعت و چون دید که آبستن شده وقارِ من در منظرش خوار گشت و چون پیشِ خداوند وبالِ من متجلی شود، سلم بینِ من و تو بگسترد و زمین از ما مملو شده بیحاجت به ابنایِ هاجر، دخترِ فرعون، پسرِ نمرود که تو را به تونِ آتش درافکند.» ۶. و ابرام سارای را گفت: «اینک کنیزت از آنِ تو و با او چنان کن که در چشمت متقن است.» و سارای او را زجر داده و او از پیشش گریخت. ۷. و مَلَکِ خداوند او را کنارِ چشمهٔ آبی در برهوتی، کنارِ چشمهٔ آبی که به راهِ شور است یافت. ۸. و گفت: «هاجر، کنیزِ سارای، از کجا آمدهای و به کجا میروی؟» و گفت: «از پیشِ سارای، خاتونم، من گریختهام.» ۹. و او را مَلَکِ خداوند گفت: «به پیشِ خاتونت بازگرد و زیرِ دستِ او تسلیم شو.» ۱۰. و مَلَکِ خداوند او را گفت: «ابنایِ تو را افزون میگردانم افزودنی و از افزونی به شماره نیایند.» ۱۱. و مَلَکِ خداوند او را گفت: «اینک آبستنی و پسری از تو متولد شود و اسمِ او را اسماعیل بخوانی چون که زجرِ تو در پیشِ خداوند متجلی شد.» ۱۲. «و او خرِ رموک را ماند در میانِ ابنایِ انسان؛ دستِ او دشمن را باززند و دستِ دشمن بر او به بدکاری دراز شود و در پیشِ روی همهی برادرانش بتازد و بنشیند.» ۱۳. و پیشِ خداوند که امرش پیش او بازگفته شد پرستش کرد و او گفت: «تو آن حی و قیومی که میبیند و دیده نمیشود.» پس گفت: «اینک اما اینجا وقارِ سکونتِ خداوند بر من متجلی شد خیال از پس خیال.» ۱۴. پس آن چشمه را «چشمهٔ تجلیِ حی و قیوم بر او» خوانند و اینک بینِ قادش و بارد است. ۱۵. و هاجر بر ابرام ولدی زاد پسر و ابرام نامِ آن ولدِ پسر را که هاجر زاد، اسماعیل خواند. ۱۶. و ابرام هشتادوشش ساله بود که هاجر اسماعیل را برایِ ابرام زاد.
Telegram
سریانیات
یوناتان دروغین، پیدایش، شانزده
به ترجمههایِ آرامیِ تنخ (عهدِ عتیق) ترگوم میگویند. یکی از این ترگومها ترگومِ اورشلیم یا یوناتانِ دروغین است. سرِ تاریخگذاریِ این ترگوم گرفتاری داریم. از قرنِ چهار تا چهاردهِ میلادی را پیشنهاد دادهاند. ترگومها هم حاویِ…
به ترجمههایِ آرامیِ تنخ (عهدِ عتیق) ترگوم میگویند. یکی از این ترگومها ترگومِ اورشلیم یا یوناتانِ دروغین است. سرِ تاریخگذاریِ این ترگوم گرفتاری داریم. از قرنِ چهار تا چهاردهِ میلادی را پیشنهاد دادهاند. ترگومها هم حاویِ…
ترجمهٔ قدیمِ
۱. سارای، زوجۀ ابرام، برایِ وی فرزندی نیاورد. و او را كنیزی مصری، هاجر نام بود. ۲. پس سارای به ابرام گفت: «اینك خداوند مرا از زاییدن باز داشت. پس به كنیزِ من درآی، شاید از او بنا شوم.» و ابرام سخنِ سارای را قبول نمود. ۳. و چون ده سال از اقامتِ ابرام در زمینِ كنعان سپری شد، سارای زوجۀ ابرام، كنیزِ خود هاجرِ مصری را برداشته، او را به شوهرِ خود، ابرام، به زنی داد. ۴. پس به هاجر درآمد و او حامله شد. و چون دید كه حامله است، خاتونش به نظرِ وی حقیر شد. ۵. و سارای به ابرام گفت: «ظلمِ من بر تو باد! من كنیزِ خود را به آغوشِ تو دادم و چون آثارِ حمل در خود دید، در نظرِ او حقیر شدم. خداوند در میانِ من و تو داوری كند.» ۶. ابرام به سارای گفت: «اینك كنیزِ تو به دستِ توست، آنچه پسندِ نظرِ تو باشد، با وی بكن.» پس چون سارای با وی بنایِ سختی نهاد، او از نزدِ وی بگریخت. ۷. و فرشتۀ خداوند او را نزدِ چشمۀ آب در بیابان، یعنی چشمهای كه به راهِ شور است، یافت. ۸. و گفت: «ای هاجر، كنیزِ سارای، از كجا آمدی و كجا میروی؟» گفت: «من از حضورِ خاتون خود سارای گریختهام.» ۹. فرشتۀ خداوند به وی گفت: «نزدِ خاتون خود برگرد و زیر دست او مطیع شو.» ۱۰. و فرشتۀ خداوند به وی گفت: «ذریتِ تو را بسیار افزون گردانم، به حدی كه از كثرت به شماره نیایند.» ۱۱. و فرشتۀ خداوند وی را گفت: «اینك حامله هستی و پسری خواهی زایید، و او را اسماعیل نام خواهی نهاد، زیرا خداوند تظلمِ تو را شنیده است.» ۱۲. و او مردی وحشی خواهد بود، دستِ وی به ضدِ هر كس و دستِ هر كس به ضدِ او، و پیشِ رویِ همۀ برادرانِ خود ساكن خواهد بود.» ۱۳. و او، نام خداوند را كه با وی تكلم كرد، «اَنْتَایلرُئی» خواند، زیرا گفت: «آیا اینجا نیز به عقب او كه مرا میبیند، نگریستم.» ۱۴. از این سبب آن چاه را «بِئَرلَحَیرُئی» نامیدند، اینك در میان قادِش و بارَد است. ۱۵. و هاجر از ابرام پسری زایید، و ابرام پسر خود را كه هاجر زایید، اسماعیل نام نهاد. ۱۶. و ابرام هشتاد و شش ساله بود چون هاجر اسماعیل را برای ابرام بزاد.
۱. سارای، زوجۀ ابرام، برایِ وی فرزندی نیاورد. و او را كنیزی مصری، هاجر نام بود. ۲. پس سارای به ابرام گفت: «اینك خداوند مرا از زاییدن باز داشت. پس به كنیزِ من درآی، شاید از او بنا شوم.» و ابرام سخنِ سارای را قبول نمود. ۳. و چون ده سال از اقامتِ ابرام در زمینِ كنعان سپری شد، سارای زوجۀ ابرام، كنیزِ خود هاجرِ مصری را برداشته، او را به شوهرِ خود، ابرام، به زنی داد. ۴. پس به هاجر درآمد و او حامله شد. و چون دید كه حامله است، خاتونش به نظرِ وی حقیر شد. ۵. و سارای به ابرام گفت: «ظلمِ من بر تو باد! من كنیزِ خود را به آغوشِ تو دادم و چون آثارِ حمل در خود دید، در نظرِ او حقیر شدم. خداوند در میانِ من و تو داوری كند.» ۶. ابرام به سارای گفت: «اینك كنیزِ تو به دستِ توست، آنچه پسندِ نظرِ تو باشد، با وی بكن.» پس چون سارای با وی بنایِ سختی نهاد، او از نزدِ وی بگریخت. ۷. و فرشتۀ خداوند او را نزدِ چشمۀ آب در بیابان، یعنی چشمهای كه به راهِ شور است، یافت. ۸. و گفت: «ای هاجر، كنیزِ سارای، از كجا آمدی و كجا میروی؟» گفت: «من از حضورِ خاتون خود سارای گریختهام.» ۹. فرشتۀ خداوند به وی گفت: «نزدِ خاتون خود برگرد و زیر دست او مطیع شو.» ۱۰. و فرشتۀ خداوند به وی گفت: «ذریتِ تو را بسیار افزون گردانم، به حدی كه از كثرت به شماره نیایند.» ۱۱. و فرشتۀ خداوند وی را گفت: «اینك حامله هستی و پسری خواهی زایید، و او را اسماعیل نام خواهی نهاد، زیرا خداوند تظلمِ تو را شنیده است.» ۱۲. و او مردی وحشی خواهد بود، دستِ وی به ضدِ هر كس و دستِ هر كس به ضدِ او، و پیشِ رویِ همۀ برادرانِ خود ساكن خواهد بود.» ۱۳. و او، نام خداوند را كه با وی تكلم كرد، «اَنْتَایلرُئی» خواند، زیرا گفت: «آیا اینجا نیز به عقب او كه مرا میبیند، نگریستم.» ۱۴. از این سبب آن چاه را «بِئَرلَحَیرُئی» نامیدند، اینك در میان قادِش و بارَد است. ۱۵. و هاجر از ابرام پسری زایید، و ابرام پسر خود را كه هاجر زایید، اسماعیل نام نهاد. ۱۶. و ابرام هشتاد و شش ساله بود چون هاجر اسماعیل را برای ابرام بزاد.
شعری که زنِ جوان (با بازیِ جسی باکلی) در فیلمِ I'm Thinking of Ending Things، ساختهٔ چارلی کافمن، میخواند، اصلاً اثرِ اوا اچ دی است که در سالِ ۲۰۱۵ در کتابش موسوم به Rotten Perfect Mouth منتشر شدهاست. اوا اچ دی اهلِ تورنتو است و مدتی در مونتریال زندگی کرده و الان هم ساکنِ نیویورک است.
منوچهرِ آتشی که امروز سالگردِ درگذشتش است، در کتابش، وصفِ گلِ سوری، که در سالِ ۱۳۷۰ (۱۹۹۱ میلادی) منتشر کرده، شعری دارد که در خطوطِ کلی و بعضی جزئیات به شعرِ اوا اچ دی شبیه است. آن دو شعر را در ادامه میبینید.
منوچهرِ آتشی که امروز سالگردِ درگذشتش است، در کتابش، وصفِ گلِ سوری، که در سالِ ۱۳۷۰ (۱۹۹۱ میلادی) منتشر کرده، شعری دارد که در خطوطِ کلی و بعضی جزئیات به شعرِ اوا اچ دی شبیه است. آن دو شعر را در ادامه میبینید.
Bonedog by Eva H.D.
Coming home is terrible
whether the dogs lick your face or not;
whether you have a wife
or just a wife-shaped loneliness waiting for you.
Coming home is terribly lonely,
so that you think
of the oppressive barometric pressure
back where you have just come from
with fondness,
because everything's worse
once you're home.
You think of the vermin
clinging to the grass stalks,
long hours on the road,
roadside assistance and ice creams,
and the peculiar shapes of
certain clouds and silences
with longing because you did not want to return.
Coming home is
just awful.
And the home-style silences and clouds
contribute to nothing
but the general malaise.
Clouds, such as they are,
are in fact suspect,
and made from a different material
than those you left behind.
You yourself were cut
from a different cloudy cloth,
returned,
remaindered,
ill-met by moonlight,
unhappy to be back,
slack in all the wrong spots,
seamy suit of clothes
dishrag-ratty, worn.
You return home
moon-landed, foreign;
the Earth's gravitational pull
an effort now redoubled,
dragging your shoelaces loose
and your shoulders
etching deeper the stanza
of worry on your forehead.
You return home deepened,
a parched well linked to tomorrow
by a frail strand of…
Anyway . . .
You sigh into the onslaught of identical days.
One might as well, at a time . . .
Well . . .
Anyway . . .
You're back.
The sun goes up and down
like a tired whore,
the weather immobile
like a broken limb
while you just keep getting older.
Nothing moves but
the shifting tides of salt in your body.
Your vision blears.
You carry your weather with you,
the big blue whale,
a skeletal darkness.
You come back
with X-ray vision.
Your eyes have become a hunger.
You come home with your mutant gifts
to a house of bone.
Everything you see now,
all of it: bone.
Coming home is terrible
whether the dogs lick your face or not;
whether you have a wife
or just a wife-shaped loneliness waiting for you.
Coming home is terribly lonely,
so that you think
of the oppressive barometric pressure
back where you have just come from
with fondness,
because everything's worse
once you're home.
You think of the vermin
clinging to the grass stalks,
long hours on the road,
roadside assistance and ice creams,
and the peculiar shapes of
certain clouds and silences
with longing because you did not want to return.
Coming home is
just awful.
And the home-style silences and clouds
contribute to nothing
but the general malaise.
Clouds, such as they are,
are in fact suspect,
and made from a different material
than those you left behind.
You yourself were cut
from a different cloudy cloth,
returned,
remaindered,
ill-met by moonlight,
unhappy to be back,
slack in all the wrong spots,
seamy suit of clothes
dishrag-ratty, worn.
You return home
moon-landed, foreign;
the Earth's gravitational pull
an effort now redoubled,
dragging your shoelaces loose
and your shoulders
etching deeper the stanza
of worry on your forehead.
You return home deepened,
a parched well linked to tomorrow
by a frail strand of…
Anyway . . .
You sigh into the onslaught of identical days.
One might as well, at a time . . .
Well . . .
Anyway . . .
You're back.
The sun goes up and down
like a tired whore,
the weather immobile
like a broken limb
while you just keep getting older.
Nothing moves but
the shifting tides of salt in your body.
Your vision blears.
You carry your weather with you,
the big blue whale,
a skeletal darkness.
You come back
with X-ray vision.
Your eyes have become a hunger.
You come home with your mutant gifts
to a house of bone.
Everything you see now,
all of it: bone.
آوازِ تلخِ و طولانیِ نومیدی
منوچهرِ آتشی
برایِ ابوالقاسمِ فرقانی یگانهٔ نازنینم
راهرفتن دیگر زیبا نیست
و پسینگاهان وقتی با سایهٔ سرگشتهٔ خود
گامی آرام و... قدمهایی نارام
میبری زمزمه بر ساحلِ رودی گمنام
و گل از تاغ به نی میدهی و نی... به هوا
بیهوا نیست که در مییابی
که نسیمی که میآشوبد گیسویِ ترا، بویی ناخوش دارد
و نسیمی که میآشوبد گیسویِ ترا
گرچه از وادیِ آویشن و ریحان میآید
گرچه از مزرعهٔ مرزه و نعنا... بویی ناخوش دارد
و تو بیاندوهی از راهِ رفته برمیگردی
-بی سایهٔ خود...-
بازگشتن زیبا نیست
بازمیگردی و کلیدی در قفل میچرخانی
وز پسِ در، دلی از مهر نمیچرخد در واژهٔ لرزانی
وآنکه در کاشانه... سایهٔ بیاندوهی است
که پس از پرسهٔ عصرانه اکنون در خانه است.
خانه،
وقتی زن بیحیرت با نیمنگاهی
-گویی از اعماقِ خالیِ رویایی
به تو راهی میجوید
و نمیلرزد رشتهٔ پیوندی با تو به نازکیِ رشحهٔ آهی حتی
و نه حتی به پریزادی
که پریروز -شب، از حافظهٔ خانهٔ تو خط خوردهاست
خانه... زیبا نیست.
خانه زیبا نیست
و تو با خواب میآمیزی از اینهمه تا بگریزی.
خواب؟
وقتی که تو در پلهٔ آخر خود را
پایِ دیواری سنگین مییابی
که گیاهانی بیریشه و سرد و لزج از هر طرفش جوشیدهاست
وز سرِ هر سنگش چشمانی مرده و باز
به حضورِ مأنوسِ هر شبهات زل زدهاند
وز خفایایِ پیِ دیوار
مردمی کوچک، مخلوع از جنسیت
به تقلایِ غریبی
چهاردستوپا درمیآیند
تا ترا شادیِ مجروحی با دندانهایِ بیلب
پیشکش دارند
و تو، بیحیرتی، از این همه حیرتزا می گذری
و در آنسوترِ دیوارِ درازِ بیپایان
پلههایی بالاتر
در رباطی کوچک، با مردمِ غمناکی میآمیزی
که به چشمانِ پرسانِ تو با لبخندی شرمآگین میگویند
کز تبارِ مطربهایِ دورانِ کهن هستند
که هنوز اعصابِ خشکیدهٔ پاهاشان
گوش با ضربِ «اصولِ» بدوی است
تا بیاشوبند این گوشهٔ ماندابِ بیآذر را
که رباط آنها
گرهٔ دایرهٔ واهیِ نامیمونی است
که تو در حاشیهٔ سردِ محیطِ آن سرگردانی
خواب؟
زیبا نیست.
خواب زیبا نیست
خانه زیبا نیست
بازگشتن زیبا نیست
راهرفتن زیبا نیست
مرگ؟
مرگ!
مرگ؟ وقتی تو شبانگاهی بعد از مردن، مرده، به خانه برمیگردی بیسایه و سرد
و کلیدی در قفل میچرخانی
از کنارِ نارنجها میگذری
پلهها را میپیمایی
و کسی از دیدارت، هیچ به حیرت نمیآید...
و تو مثلِ هر شب
دستورو میشویی، پیجاما میپوشی
مینشینی سرِ سفره
و در آخر با بستر میآمیزی
و سحرگاه، به گورستان برمیگردی
و ترا، هیچ به حیرت نمیآید از این همه حیرتزا، هیچ
مرگ زیبا نیست...
شب فرود آمدهاست
خسته از ساحلِ رودِ گمنام، از حاشیهٔ بیشهٔ شب برمیگردم
و در اعماقِ کبودِ آب
ماه را میبینم
که برایِ ماهیها
استخوانپاره میاندازد.
شهریور 67 بوشهر
منوچهرِ آتشی
برایِ ابوالقاسمِ فرقانی یگانهٔ نازنینم
راهرفتن دیگر زیبا نیست
و پسینگاهان وقتی با سایهٔ سرگشتهٔ خود
گامی آرام و... قدمهایی نارام
میبری زمزمه بر ساحلِ رودی گمنام
و گل از تاغ به نی میدهی و نی... به هوا
بیهوا نیست که در مییابی
که نسیمی که میآشوبد گیسویِ ترا، بویی ناخوش دارد
و نسیمی که میآشوبد گیسویِ ترا
گرچه از وادیِ آویشن و ریحان میآید
گرچه از مزرعهٔ مرزه و نعنا... بویی ناخوش دارد
و تو بیاندوهی از راهِ رفته برمیگردی
-بی سایهٔ خود...-
بازگشتن زیبا نیست
بازمیگردی و کلیدی در قفل میچرخانی
وز پسِ در، دلی از مهر نمیچرخد در واژهٔ لرزانی
وآنکه در کاشانه... سایهٔ بیاندوهی است
که پس از پرسهٔ عصرانه اکنون در خانه است.
خانه،
وقتی زن بیحیرت با نیمنگاهی
-گویی از اعماقِ خالیِ رویایی
به تو راهی میجوید
و نمیلرزد رشتهٔ پیوندی با تو به نازکیِ رشحهٔ آهی حتی
و نه حتی به پریزادی
که پریروز -شب، از حافظهٔ خانهٔ تو خط خوردهاست
خانه... زیبا نیست.
خانه زیبا نیست
و تو با خواب میآمیزی از اینهمه تا بگریزی.
خواب؟
وقتی که تو در پلهٔ آخر خود را
پایِ دیواری سنگین مییابی
که گیاهانی بیریشه و سرد و لزج از هر طرفش جوشیدهاست
وز سرِ هر سنگش چشمانی مرده و باز
به حضورِ مأنوسِ هر شبهات زل زدهاند
وز خفایایِ پیِ دیوار
مردمی کوچک، مخلوع از جنسیت
به تقلایِ غریبی
چهاردستوپا درمیآیند
تا ترا شادیِ مجروحی با دندانهایِ بیلب
پیشکش دارند
و تو، بیحیرتی، از این همه حیرتزا می گذری
و در آنسوترِ دیوارِ درازِ بیپایان
پلههایی بالاتر
در رباطی کوچک، با مردمِ غمناکی میآمیزی
که به چشمانِ پرسانِ تو با لبخندی شرمآگین میگویند
کز تبارِ مطربهایِ دورانِ کهن هستند
که هنوز اعصابِ خشکیدهٔ پاهاشان
گوش با ضربِ «اصولِ» بدوی است
تا بیاشوبند این گوشهٔ ماندابِ بیآذر را
که رباط آنها
گرهٔ دایرهٔ واهیِ نامیمونی است
که تو در حاشیهٔ سردِ محیطِ آن سرگردانی
خواب؟
زیبا نیست.
خواب زیبا نیست
خانه زیبا نیست
بازگشتن زیبا نیست
راهرفتن زیبا نیست
مرگ؟
مرگ!
مرگ؟ وقتی تو شبانگاهی بعد از مردن، مرده، به خانه برمیگردی بیسایه و سرد
و کلیدی در قفل میچرخانی
از کنارِ نارنجها میگذری
پلهها را میپیمایی
و کسی از دیدارت، هیچ به حیرت نمیآید...
و تو مثلِ هر شب
دستورو میشویی، پیجاما میپوشی
مینشینی سرِ سفره
و در آخر با بستر میآمیزی
و سحرگاه، به گورستان برمیگردی
و ترا، هیچ به حیرت نمیآید از این همه حیرتزا، هیچ
مرگ زیبا نیست...
شب فرود آمدهاست
خسته از ساحلِ رودِ گمنام، از حاشیهٔ بیشهٔ شب برمیگردم
و در اعماقِ کبودِ آب
ماه را میبینم
که برایِ ماهیها
استخوانپاره میاندازد.
شهریور 67 بوشهر
مشمول مرور زمان
یوئیل بنیامین میرزا نویسنده و فرشفروشی متولدِ روستایِ نازلو در بیست کیلومتریِ شمالِ ارومیه است. او در اواخرِ دورهٔ ناصری در خانوادهای آشوری متولد شدهاست. طرفِ پدریاش نسطوری و طرفِ مادریاش پرسبیترین بودهاند. پیش از جنگِ اول و احیاناً در سالِ ۱۹۰۰ میلادی…
من وقتی جوان بودم
پسری در ایران
یوئیل بنیامین میرزا
ترجمهٔ نیماجمالی
فصلِ دهم
عیدِ نوئل
بخشِ اول
نسطوریان به نوئل «عیدِ کوچک» میگویند و به عیدِ پاک «عیدِ بزرگ» چون دورهٔ روزهٔ منتهی به عیدِ پاک دو برابر طولانیتر از روزهٔ نوئل است. بیست و پنج روز پیش از نوئل روزهٔ سفت و سختی میگرفتیم. فقط بچههایِ خیلی کوچک و افرادِ خیلی پیر و بیماران معاف بودند. در بیست و پنج روز دورهٔ روزه خوردنِ گوشت و تخمِ مرغ و شیر و پنیر ممنوع بود. نان و حبوبات به یکسان قوتِ سادهٔ فقیر و همسایهٔ غنیاش بود. امورِ دنیوی فراموش میشد و بیشترِ وقت صرفِ دعا میشد و هر صبح، در سرمایِ سپیدِ سحر، ناقوسِ بزرگِ مات مریم ما را فرامیخواند.
آنهایی که به تازگی مذهبِ نسطوری را رها کرده و پرسبیترین شدهبودند همچنان روزه میگرفتند زیرا عاداتِ قدیمی همچنان پابرجا بود. اما پدربزرگم، روحانیِ پرسبیترین، و متعصبترین پیروانش که به کلی از مذهبِ کهنتر بریدهبودند، روزه نمیگرفتند. نسطوریانِ متدین با حیرت به این رفتار نگاه میکردند. به نظرشان روزهنگرفتن در روزهایِ مقدس گناهی وحشتناک و بیحرمتی به خداوند بود.
مادرم که با رسومِ جدید بزرگ شدهبود، هرگز روزه نمیگرفت و فکر نمیکرد که ضرورتی داشتهباشد که من هم روزه بگیرم. بیآنکه هیچ درگیرِ معانی مذهبی باشم، ذهنِ جوانم در این وقت و آن دورهٔ پنجاه روز روزهٔ عیدِ پاک مایل بود که بالکل طرفِ پرسبیترین قضیه را بگیرد. پدربزرگم، کدخدا، که ضعیف و ضعیفتر میشد، نمیتوانست روزه بگیرد. در خانهٔ ما فقط پدرم روزه میگرفت. غذایِ سادهاش را در سکوت پیش از بقیه ما صرف میکرد. به خاطرِ او ما هفتهای یک روز روزه میگرفتیم.
جادهها زیرِ انبوهی برف ماندهبود. نازی در سکوتِ سپیدِ وسیعی بود، جداافتاده از بقیهٔ دنیا. آرامشی عام بر ما نازل شدهبود. کسی به نامهربانی با همسایهاش صحبت نمیکرد؛ هیچ دعوایی نبود؛ همه فروتنانه دنبالِ امورِ روزانه و دعاهایمان بودیم و فکرمان همه مشغولِ مسیحِ کودکِ کوچک بود که تولدش را قرار بود جشن بگیریم. شب ستارههایِ درخشان از آسمانِ پاک به پایین مینگریستند همانطور که در گذشتههایِ دور بالایِ سر شبانانی که در شب پاسبانیِ گلههایِ خویش میکردند تابیدهبودند. در شبی چنین پاک و ساکن و در آغلی گرم و نرم درستِ مثلِ آغلهایِ نازی، کودکی زادهشد که فرشتگان تسبیحش گفتند و ستارهای تابان مجوسانِ فرزانه را به قنداقهٔ او در آخورش ره نمودهبود. این همه برایِ ما عینِ واقعیت بود. همانطور که در بسترم نزدیکِ اجاقِ گرم دراز میکشیدم، به ستارههایِ تابناکی نگاه میکردم که در آن تکهٔ آسمانِ در قابِ نورگیرِ سقفی میدرخشیدند و از خودم میپرسیدم کدامشان ستارهٔ بیتاللحم است. (لوقا ۲ و متی ۲)
حتی ملاشاکر هم مسیحِ کودک را میشناخت. او را عیسیالمسیح میخواند، یعنی عیسایِ تدهینشده. ملاشاکر بود که به من گفت که آن فرزانگان از ایران بودند. مجوس بودند، روحانیانِ آتشپرستان که در برجهایِ بلندشان حرکتِ کواکب را مطالعه میکردند و در نتیجه، آنها بودند که ستارهٔ تازه و تابان را دیدند و آن را تا بیتاللحم دنبال کردند.
در روزِ آخرِ دورهٔ روزه کشیش و پسرعمو یعقوب نیمهشب به کلیسا میرفتند. نان را تقدیس و شراب را تبرک میکردند و تا طلوعِ صبحِ تولدِ مسیح مزامیر و ادعیه را به آواز میخواندند. ناقوسِ مات مریم در تاریکیِ ساکنِ ساعتِ پیش از طلوع مینواخت. از خوابِ عمیق بیدار شدم و فکر میکردم که آن نغمههایِ شفافِ ناقوس لابد پژواکِ هالهلویایِ فرشتگان است. برخاستم و لباس پوشیدم و صورتم را شستم. در سکوت، بیآنکه کلامی بگویم، پشتِ سرِ پدرم در برف به سویِ مات مریم راه افتادم تا در عشایِ ربانی صبحِ تولدِ مسیح حضور داشتهباشم. مادرم اجازه دادهبود که در شعائرِ کلیسایِ نسطوری شرکت کنم چون اگر قدغن میکرد، به پدربزرگم، کدخدا، که همیشه اصرار داشت که من نسطوریام توهین میشد.
نوبتم که رسید، دستهایم را زیرِ شانهام در هم قلاب کردم و به سویِ محراب رفتم. پیش کشیش زانو زدم و او به من نانِ مقدس داد و جامِ نقرهٔ شراب را بر لبانم گذاشت. بعد سرِ جایام برگشتم و زانو زدم تا وقتی که همه جلو رفتند و در مراسمِ عشا شرکت کردند. کشیش مقابلِ ما در نورِ شمع همچون فرشتهای ایستادهبود. دستانش را برایِ تبرک بلند کرد در همان حال که پسرعمو یعقوب با صدایِ پسرانهاش شادمانه میخواند: «امروز نجاتدهنده متولد شد. خدا را در اعلیعلیین جلال و بر زمین سلامتی و در میانِ مردم رضامندی باد» (لوقا ۲:۱۰ و ۲:۱۴)
پسری در ایران
یوئیل بنیامین میرزا
ترجمهٔ نیماجمالی
فصلِ دهم
عیدِ نوئل
بخشِ اول
نسطوریان به نوئل «عیدِ کوچک» میگویند و به عیدِ پاک «عیدِ بزرگ» چون دورهٔ روزهٔ منتهی به عیدِ پاک دو برابر طولانیتر از روزهٔ نوئل است. بیست و پنج روز پیش از نوئل روزهٔ سفت و سختی میگرفتیم. فقط بچههایِ خیلی کوچک و افرادِ خیلی پیر و بیماران معاف بودند. در بیست و پنج روز دورهٔ روزه خوردنِ گوشت و تخمِ مرغ و شیر و پنیر ممنوع بود. نان و حبوبات به یکسان قوتِ سادهٔ فقیر و همسایهٔ غنیاش بود. امورِ دنیوی فراموش میشد و بیشترِ وقت صرفِ دعا میشد و هر صبح، در سرمایِ سپیدِ سحر، ناقوسِ بزرگِ مات مریم ما را فرامیخواند.
آنهایی که به تازگی مذهبِ نسطوری را رها کرده و پرسبیترین شدهبودند همچنان روزه میگرفتند زیرا عاداتِ قدیمی همچنان پابرجا بود. اما پدربزرگم، روحانیِ پرسبیترین، و متعصبترین پیروانش که به کلی از مذهبِ کهنتر بریدهبودند، روزه نمیگرفتند. نسطوریانِ متدین با حیرت به این رفتار نگاه میکردند. به نظرشان روزهنگرفتن در روزهایِ مقدس گناهی وحشتناک و بیحرمتی به خداوند بود.
مادرم که با رسومِ جدید بزرگ شدهبود، هرگز روزه نمیگرفت و فکر نمیکرد که ضرورتی داشتهباشد که من هم روزه بگیرم. بیآنکه هیچ درگیرِ معانی مذهبی باشم، ذهنِ جوانم در این وقت و آن دورهٔ پنجاه روز روزهٔ عیدِ پاک مایل بود که بالکل طرفِ پرسبیترین قضیه را بگیرد. پدربزرگم، کدخدا، که ضعیف و ضعیفتر میشد، نمیتوانست روزه بگیرد. در خانهٔ ما فقط پدرم روزه میگرفت. غذایِ سادهاش را در سکوت پیش از بقیه ما صرف میکرد. به خاطرِ او ما هفتهای یک روز روزه میگرفتیم.
جادهها زیرِ انبوهی برف ماندهبود. نازی در سکوتِ سپیدِ وسیعی بود، جداافتاده از بقیهٔ دنیا. آرامشی عام بر ما نازل شدهبود. کسی به نامهربانی با همسایهاش صحبت نمیکرد؛ هیچ دعوایی نبود؛ همه فروتنانه دنبالِ امورِ روزانه و دعاهایمان بودیم و فکرمان همه مشغولِ مسیحِ کودکِ کوچک بود که تولدش را قرار بود جشن بگیریم. شب ستارههایِ درخشان از آسمانِ پاک به پایین مینگریستند همانطور که در گذشتههایِ دور بالایِ سر شبانانی که در شب پاسبانیِ گلههایِ خویش میکردند تابیدهبودند. در شبی چنین پاک و ساکن و در آغلی گرم و نرم درستِ مثلِ آغلهایِ نازی، کودکی زادهشد که فرشتگان تسبیحش گفتند و ستارهای تابان مجوسانِ فرزانه را به قنداقهٔ او در آخورش ره نمودهبود. این همه برایِ ما عینِ واقعیت بود. همانطور که در بسترم نزدیکِ اجاقِ گرم دراز میکشیدم، به ستارههایِ تابناکی نگاه میکردم که در آن تکهٔ آسمانِ در قابِ نورگیرِ سقفی میدرخشیدند و از خودم میپرسیدم کدامشان ستارهٔ بیتاللحم است. (لوقا ۲ و متی ۲)
حتی ملاشاکر هم مسیحِ کودک را میشناخت. او را عیسیالمسیح میخواند، یعنی عیسایِ تدهینشده. ملاشاکر بود که به من گفت که آن فرزانگان از ایران بودند. مجوس بودند، روحانیانِ آتشپرستان که در برجهایِ بلندشان حرکتِ کواکب را مطالعه میکردند و در نتیجه، آنها بودند که ستارهٔ تازه و تابان را دیدند و آن را تا بیتاللحم دنبال کردند.
در روزِ آخرِ دورهٔ روزه کشیش و پسرعمو یعقوب نیمهشب به کلیسا میرفتند. نان را تقدیس و شراب را تبرک میکردند و تا طلوعِ صبحِ تولدِ مسیح مزامیر و ادعیه را به آواز میخواندند. ناقوسِ مات مریم در تاریکیِ ساکنِ ساعتِ پیش از طلوع مینواخت. از خوابِ عمیق بیدار شدم و فکر میکردم که آن نغمههایِ شفافِ ناقوس لابد پژواکِ هالهلویایِ فرشتگان است. برخاستم و لباس پوشیدم و صورتم را شستم. در سکوت، بیآنکه کلامی بگویم، پشتِ سرِ پدرم در برف به سویِ مات مریم راه افتادم تا در عشایِ ربانی صبحِ تولدِ مسیح حضور داشتهباشم. مادرم اجازه دادهبود که در شعائرِ کلیسایِ نسطوری شرکت کنم چون اگر قدغن میکرد، به پدربزرگم، کدخدا، که همیشه اصرار داشت که من نسطوریام توهین میشد.
نوبتم که رسید، دستهایم را زیرِ شانهام در هم قلاب کردم و به سویِ محراب رفتم. پیش کشیش زانو زدم و او به من نانِ مقدس داد و جامِ نقرهٔ شراب را بر لبانم گذاشت. بعد سرِ جایام برگشتم و زانو زدم تا وقتی که همه جلو رفتند و در مراسمِ عشا شرکت کردند. کشیش مقابلِ ما در نورِ شمع همچون فرشتهای ایستادهبود. دستانش را برایِ تبرک بلند کرد در همان حال که پسرعمو یعقوب با صدایِ پسرانهاش شادمانه میخواند: «امروز نجاتدهنده متولد شد. خدا را در اعلیعلیین جلال و بر زمین سلامتی و در میانِ مردم رضامندی باد» (لوقا ۲:۱۰ و ۲:۱۴)
مشمول مرور زمان
من وقتی جوان بودم پسری در ایران یوئیل بنیامین میرزا ترجمهٔ نیماجمالی فصلِ دهم عیدِ نوئل بخشِ اول نسطوریان به نوئل «عیدِ کوچک» میگویند و به عیدِ پاک «عیدِ بزرگ» چون دورهٔ روزهٔ منتهی به عیدِ پاک دو برابر طولانیتر از روزهٔ نوئل است. بیست و پنج روز پیش از…
من وقتی جوان بودم
پسری در ایران
یوئیل بنیامین میرزا
ترجمهٔ نیماجمالی
فصلِ دهم
عیدِ نوئل
بخشِ دوم
ما هم همان را پس از او به آواز خواندیم. به خرمی و شادی از کلیسا بیرون رفتیم تا روز را به خوشی و سور بگذرانیم همانطور که به هنگامِ تولد هر پسری در هر خانوادهٔ روستایِ ما میکردیم. مادرم هریسه پختهبود که غذایِ سنتیِ اعیادِ ما بود. در یک دیگِ بزرگ تکههایِ چندین جوجهٔ خردشده را با مقداری گندم میریخت و آن را پر از آب میکرد. تمامِ شب این دیگ در تنورِ ما ریز میجوشید. وقتی من و پدرم از عشایِ ربانی در کلیسایِ مات مریم برگشتیم، عطرِ بخارِ هریسه به ما خوشامد گفت. صادق دیگِ سنگین را از رویِ زغالِ برداشتهبود و داشت محتویاتش را با چوبِ پهنی هم میزد. اما هنوز وقتش نرسیدهبود که پایِ سورمان بنشینیم. اول باید کشیش میآمد، که البته بعد از آنکه لباسهایِ عشایِ ربانیاش را عوض کرده و همان جامههایِ سیاهِ معمولش را پوشیدهبود، آمد. مقصودِ آمدنش هم این بود که عشایِ ربانیِ میلادِ مسیح را برایِ پدربزرگم که نمیتوانست به کلیسا برود بهجا آورد.
کشیش در این سورِ میلادِ مسیح به ما پیوست. صادق آفتابه-لگن آورد و رویِ دستِ مهمان آب ریخت. صادق از ما پذیرایی میکرد و مادرم با ما غذا نمیخورد. باید یاشماقش را به صورت میزد چون زنان نمیتوانستند بیروبنده به حضورِ کشیش بروند. همانطور که جوانانِ آمریکایی در شبِ نوئل شکمشان را از بوقلمون پرمیکنند، من هم شکمم را از هریسه انباشتم اما باز هم میتوانستم دسر بخورم که خوراکیِ محبوبمان بود به نامِ متزم و باقلوا. این شیرینی خامهٔ غلیظی بود که از کوزهای سفالی با قاشقِ چوبی همراهِ خمیرِ پرملاطی که با مغزِ خردشدهٔ خشکبار و عسل پخته شدهبود میخوردیم. بعد، صادق کاسههایِ هریسه و سبدهایِ آجیل و کشمش را برایِ خانوادههایِ فقیر میبرد. با این حال، برایِ تمامِ هفتهٔ ما همچنان هریسه ماندهبود چون آن دیگِ عظیم گنجایشِ غذایِ بیست خانواده را داشت.
وقتِ جشن و سرور بود. ما موعدِ میلادِ مسیح را همانندِ روزهایِ مقدسِ عیدِ پاک جشن میگرفتیم. هدایایی را به کلیسا میبردیم، گاو و گوسفندی سر میبریدیم و به فقرا غذا میدادیم. دشمنیهایِ کهنه اصلاح و زندگی از نو شروع میشد. به دیدنِ دوستان و همسایگان میرفتیم و به یکدیگر اینگونه سلام میدادیم که «میلادِ مسیح بر شما مبارک باد.»
هرگز چیزی دربارهٔ بابانوئل نشنیدهبودیم و به مناسبتِ میلادِ مسیح غیر از کشیش به کسِ دیگری هدیهای نمیدادیم. منتها من همیشه یک دست لباس میگرفتم چنانکه به مناسبتِ عیدِ پاک هم. تمامِ هفته عید را به بازی و سورچرانی و جنگِ خروس و کُشتی و نقالی میگذراندیم هرچند پدربزرگِ روحانیام آن بازیها را خوش نداشت. او هرگز در میانِ این جماعاتِ خوشباشان دیدهنمیشد. در عزلتِ خود انجیلش را میخواند و وقتش را صرفِ مراقبه و عبادت میکرد. وقتی که در خیابان راه میرفت، نه به چپ، نه به راست نگاه میکرد و روستاییان جرأت نمیکردند که او را، بر خلافِ کشیش، برایِ چاقسلامتی صدا کنند. منتها پدربزرگم از کشیش آدمِ بهتری و در دل مهربان بود گرچه آن مهربانی را در چهرهٔ عبوسش نشان نمیداد. هرجا میرفت، همیشه انجیلش را همراهش داشت. در دستِ دیگرش عصایی بود. با آن ریشِ سپید و عصا میتوانست پیامبری در اعصارِ کهن باشد.
پسری در ایران
یوئیل بنیامین میرزا
ترجمهٔ نیماجمالی
فصلِ دهم
عیدِ نوئل
بخشِ دوم
ما هم همان را پس از او به آواز خواندیم. به خرمی و شادی از کلیسا بیرون رفتیم تا روز را به خوشی و سور بگذرانیم همانطور که به هنگامِ تولد هر پسری در هر خانوادهٔ روستایِ ما میکردیم. مادرم هریسه پختهبود که غذایِ سنتیِ اعیادِ ما بود. در یک دیگِ بزرگ تکههایِ چندین جوجهٔ خردشده را با مقداری گندم میریخت و آن را پر از آب میکرد. تمامِ شب این دیگ در تنورِ ما ریز میجوشید. وقتی من و پدرم از عشایِ ربانی در کلیسایِ مات مریم برگشتیم، عطرِ بخارِ هریسه به ما خوشامد گفت. صادق دیگِ سنگین را از رویِ زغالِ برداشتهبود و داشت محتویاتش را با چوبِ پهنی هم میزد. اما هنوز وقتش نرسیدهبود که پایِ سورمان بنشینیم. اول باید کشیش میآمد، که البته بعد از آنکه لباسهایِ عشایِ ربانیاش را عوض کرده و همان جامههایِ سیاهِ معمولش را پوشیدهبود، آمد. مقصودِ آمدنش هم این بود که عشایِ ربانیِ میلادِ مسیح را برایِ پدربزرگم که نمیتوانست به کلیسا برود بهجا آورد.
کشیش در این سورِ میلادِ مسیح به ما پیوست. صادق آفتابه-لگن آورد و رویِ دستِ مهمان آب ریخت. صادق از ما پذیرایی میکرد و مادرم با ما غذا نمیخورد. باید یاشماقش را به صورت میزد چون زنان نمیتوانستند بیروبنده به حضورِ کشیش بروند. همانطور که جوانانِ آمریکایی در شبِ نوئل شکمشان را از بوقلمون پرمیکنند، من هم شکمم را از هریسه انباشتم اما باز هم میتوانستم دسر بخورم که خوراکیِ محبوبمان بود به نامِ متزم و باقلوا. این شیرینی خامهٔ غلیظی بود که از کوزهای سفالی با قاشقِ چوبی همراهِ خمیرِ پرملاطی که با مغزِ خردشدهٔ خشکبار و عسل پخته شدهبود میخوردیم. بعد، صادق کاسههایِ هریسه و سبدهایِ آجیل و کشمش را برایِ خانوادههایِ فقیر میبرد. با این حال، برایِ تمامِ هفتهٔ ما همچنان هریسه ماندهبود چون آن دیگِ عظیم گنجایشِ غذایِ بیست خانواده را داشت.
وقتِ جشن و سرور بود. ما موعدِ میلادِ مسیح را همانندِ روزهایِ مقدسِ عیدِ پاک جشن میگرفتیم. هدایایی را به کلیسا میبردیم، گاو و گوسفندی سر میبریدیم و به فقرا غذا میدادیم. دشمنیهایِ کهنه اصلاح و زندگی از نو شروع میشد. به دیدنِ دوستان و همسایگان میرفتیم و به یکدیگر اینگونه سلام میدادیم که «میلادِ مسیح بر شما مبارک باد.»
هرگز چیزی دربارهٔ بابانوئل نشنیدهبودیم و به مناسبتِ میلادِ مسیح غیر از کشیش به کسِ دیگری هدیهای نمیدادیم. منتها من همیشه یک دست لباس میگرفتم چنانکه به مناسبتِ عیدِ پاک هم. تمامِ هفته عید را به بازی و سورچرانی و جنگِ خروس و کُشتی و نقالی میگذراندیم هرچند پدربزرگِ روحانیام آن بازیها را خوش نداشت. او هرگز در میانِ این جماعاتِ خوشباشان دیدهنمیشد. در عزلتِ خود انجیلش را میخواند و وقتش را صرفِ مراقبه و عبادت میکرد. وقتی که در خیابان راه میرفت، نه به چپ، نه به راست نگاه میکرد و روستاییان جرأت نمیکردند که او را، بر خلافِ کشیش، برایِ چاقسلامتی صدا کنند. منتها پدربزرگم از کشیش آدمِ بهتری و در دل مهربان بود گرچه آن مهربانی را در چهرهٔ عبوسش نشان نمیداد. هرجا میرفت، همیشه انجیلش را همراهش داشت. در دستِ دیگرش عصایی بود. با آن ریشِ سپید و عصا میتوانست پیامبری در اعصارِ کهن باشد.
مشمول مرور زمان
من وقتی جوان بودم پسری در ایران یوئیل بنیامین میرزا ترجمهٔ نیماجمالی فصلِ دهم عیدِ نوئل بخشِ دوم ما هم همان را پس از او به آواز خواندیم. به خرمی و شادی از کلیسا بیرون رفتیم تا روز را به خوشی و سور بگذرانیم همانطور که به هنگامِ تولد هر پسری در هر خانوادهٔ…
من وقتی جوان بودم
پسری در ایران
یوئیل بنیامین میرزا
ترجمهٔ نیماجمالی
فصلِ دهم
عیدِ نوئل
بخشِ سوم
ما سالِ نویِ نسطوری را در مراسمی باطنی بزرگ میداشتیم. در آخرین شبِ سالِ مسیحی بر ما مشخص میشد که زمستان سرد و بلند خواهد بود یا ملایم. کشیش دعاهایش را در عبادتگاهِ تاریک و رازآلود به آواز میخواند و صلیبِ مقدس را از لایِ دستمالِ ابریشمین درمیآورد و آن را در کاسهای آب میگذاشت. اگر صبحِ روزِ اولِ سالِ نو صلیب در آبِ یخزده منجمد شدهبود ما باید انتظارِ زمستانی دشوار میداشتیم اما اگر آب در کاسه یخ نزدهبود یحتمل زمستانی ملایم و بهاری زودرس در پیش بود.
آن شب بیقرار خوابیدم. قرار بود بهم اجازه بدهند که صبحِ روزِ بعد، با پسرعمویم، یعقوب، برایِ نواختنِ ناقوس بروم که همه را برایِ دیدنِ معجزهٔ صلیب به مات مریم فرابخواند. یعقوب آمد که بیدارم کنم. خوابآلود لباسهایم را برداشتم و پوشیدم و دنبالش در شب به سویِ حیاط کشیش راهافتادم. نوعی سکوتِ ماورایی ما را احاطه کردهبود. همهٔ روستا در خواب بود. تنها صدا چرقچرقِ پاشنههایمان رویِ برفِ یخزده بود تا اینکه تپتپِ نرمهقدمهایی پشتِ سرمان مرا میخکوب کرد. گرگی دزدکی در تاریکی دنبالمان بود. من پریدم یعقوب را گرفتم؛ از ترس صدایم درنمیآمد اما در آن لحظه کلهای گرم و پشمآلو خودش را با عشق به دستم مالید. پاشا صدایم را شنیدهبود که از خانه خارج میشوم و دنبالم از طویله بیرون آمدهبود.
یعقوب پژواکِ صدایِ ناقوس را به دلِ شب فرستاد. کشیش از خانهاش درآمد و ما سه نفر داخلِ کلیسا شدیم. لرزان رویِ کفِ یخکرده منتظر بودم و کشیش و یعقوب در آن جایگاهِ تاریک پشتِ پردهها غیب شدهبودند تا ردایِ کاتوزی بپوشند و شمعها را روشن کنند. مردم در سکوت داخل میشدند و زانو میزدند و دعاهایشان را تکرار میکردند. من هم زیرِ لب دعایِ درود بر مریم را مکرر در مکرر خواندم اما فکرم همه پیشِ مکاشفهٔ صلیب بود.
کشیش و یعقوب با شمعهایِ روشن آمدند و مَسِ سال نو را خواندند. بالاخره به سویِ کاسهٔ سبزی رفتند که صلیبِ نقره در آن بود. کشیش آن را برداشت و به میانِ ما آورد. همه جمع شدیم که ببینیم؛ در حضورِ صلیبِ مقدس صلیب میکشیدیم. یخی در کاسه نبود. دیگر منتظر نماندم که یعقوب لباسش را عوض کند. تنها به سمتِ خانه دویدم تا آن خبرِ خوش را به پدربزرگم، کدخدا، بگویم. خیلی خوشحال شد. دستش را رویِ سرم گذاشت و مرا تبرک کرد. گفت: «خداوند مهربان است. بهارِ امسال باید زودرس باشد و من هم شاید صدای بلبلانِ را باز بشنوم.»
پسری در ایران
یوئیل بنیامین میرزا
ترجمهٔ نیماجمالی
فصلِ دهم
عیدِ نوئل
بخشِ سوم
ما سالِ نویِ نسطوری را در مراسمی باطنی بزرگ میداشتیم. در آخرین شبِ سالِ مسیحی بر ما مشخص میشد که زمستان سرد و بلند خواهد بود یا ملایم. کشیش دعاهایش را در عبادتگاهِ تاریک و رازآلود به آواز میخواند و صلیبِ مقدس را از لایِ دستمالِ ابریشمین درمیآورد و آن را در کاسهای آب میگذاشت. اگر صبحِ روزِ اولِ سالِ نو صلیب در آبِ یخزده منجمد شدهبود ما باید انتظارِ زمستانی دشوار میداشتیم اما اگر آب در کاسه یخ نزدهبود یحتمل زمستانی ملایم و بهاری زودرس در پیش بود.
آن شب بیقرار خوابیدم. قرار بود بهم اجازه بدهند که صبحِ روزِ بعد، با پسرعمویم، یعقوب، برایِ نواختنِ ناقوس بروم که همه را برایِ دیدنِ معجزهٔ صلیب به مات مریم فرابخواند. یعقوب آمد که بیدارم کنم. خوابآلود لباسهایم را برداشتم و پوشیدم و دنبالش در شب به سویِ حیاط کشیش راهافتادم. نوعی سکوتِ ماورایی ما را احاطه کردهبود. همهٔ روستا در خواب بود. تنها صدا چرقچرقِ پاشنههایمان رویِ برفِ یخزده بود تا اینکه تپتپِ نرمهقدمهایی پشتِ سرمان مرا میخکوب کرد. گرگی دزدکی در تاریکی دنبالمان بود. من پریدم یعقوب را گرفتم؛ از ترس صدایم درنمیآمد اما در آن لحظه کلهای گرم و پشمآلو خودش را با عشق به دستم مالید. پاشا صدایم را شنیدهبود که از خانه خارج میشوم و دنبالم از طویله بیرون آمدهبود.
یعقوب پژواکِ صدایِ ناقوس را به دلِ شب فرستاد. کشیش از خانهاش درآمد و ما سه نفر داخلِ کلیسا شدیم. لرزان رویِ کفِ یخکرده منتظر بودم و کشیش و یعقوب در آن جایگاهِ تاریک پشتِ پردهها غیب شدهبودند تا ردایِ کاتوزی بپوشند و شمعها را روشن کنند. مردم در سکوت داخل میشدند و زانو میزدند و دعاهایشان را تکرار میکردند. من هم زیرِ لب دعایِ درود بر مریم را مکرر در مکرر خواندم اما فکرم همه پیشِ مکاشفهٔ صلیب بود.
کشیش و یعقوب با شمعهایِ روشن آمدند و مَسِ سال نو را خواندند. بالاخره به سویِ کاسهٔ سبزی رفتند که صلیبِ نقره در آن بود. کشیش آن را برداشت و به میانِ ما آورد. همه جمع شدیم که ببینیم؛ در حضورِ صلیبِ مقدس صلیب میکشیدیم. یخی در کاسه نبود. دیگر منتظر نماندم که یعقوب لباسش را عوض کند. تنها به سمتِ خانه دویدم تا آن خبرِ خوش را به پدربزرگم، کدخدا، بگویم. خیلی خوشحال شد. دستش را رویِ سرم گذاشت و مرا تبرک کرد. گفت: «خداوند مهربان است. بهارِ امسال باید زودرس باشد و من هم شاید صدای بلبلانِ را باز بشنوم.»
۱.
بعضی زبانها آنقدرها هم خوب نیستند
ری هارلو
ترجمهٔ نیماجمالی
در توییترِ سابق گفتگویی در جریان است دربارهٔ اینکه آیا زبانها بر هم برتری دارند یا نه. مقالهای که من سالها پیش در همین موضوع ترجمه و منتشر کردهام هم به لطفِ آقایِ دکترِ عرفانِ خسروی نیز مطرح شدهاست. آن ترجمه اصلاً در شمارهٔ دوازدهمِ مجلهٔ شهرِ کتاب، در پاییزِ ۱۳۹۵، به همتِ دوستم، حسینِ فراستخواه، منتشر شدهاست. آن ترجمه را با همان رسمالخطِ مختارِ آن مجله و با اصلاح چند اشتباه اینجا میبیند.
مقدمهی مترجم
حسینعلی قراگوزلو، پسرِ ابوالقاسم خان ناصرالملک، سیاستمدار و ادیبِ دورهی قاجار، در مقدمهاش بر ترجمهی اتلوی پدرش نوشته است که شبی در حضورِ ناصرالملک «صحبت از شاعرِ انگلیسی، ویلیام شاکسپیر، به میان آمد و یکی از حضار اظهار نمود که ترجمهی منظومات و نقلِ معانی و عباراتِ آن شاعرِ شهیر به زبانِ فارسی امکانپذیر نمیباشد.» ناصرالملک برای ردِ آن مدعا به بازیبازی داستانِ غمانگیزِ اتلوی مغربی در وندیک و داستانِ شورانگیزِ بازرگانِ وندیکی را به فارسی برگرداند. ترجمههای او از دو نمایشنامهی ویلیام شاکسپیر همچنان از بهترین نمونههای نثر فارسی است. منتها، مدعای مدعیان هنوز از پسِ صد سال همان است که بود.
این متن ترجمهی مقالهی دوم این کتاب است:
Bauer, Laurie and Trudgill, Peter. Language Myths. London: Penguin Books, 1998.
کتاب مجموعهای است از مقالاتی که زبانشناسان نوشتهاند برای مخاطبِ عام و در آن به زبانِ ساده به آن دست افسانهها و چرندیاتی دربارهی زبان پرداختهاند که قبولِ عام یافته. ترجمهی اين مقاله نیز پاسخى است به كسانى كه گمان میكنند فارسى زبانى الكن است چون فىالمثل فعل در اين زبان معمولاً در جايگاهِ آخر میآيد. مثلاً وقتى پاى اخبار نشستهاند بايد تا انتهاى جمله صبر كنند تا بفهمند فردا مدرسهها تعطيل است: به علتِ آلودگىِ هوا، فردا، مدارسِ پايتخت در دو نوبتِ صبح و عصر تعطيل است. ترجيحشان اين است كه در فارسى هم مثلِ انگليسى كه فعل معمولاً در جملاتِ اخبارى در جايگاِه دوم مى آيد زود روشن شود: مدارسِ تهران تعطيل است فردا به علتِ آلودگى هوا. اين مقاله به آن كسان ميفهماند كه اگر هم زبانِ فارسى الكن است، اين لكنت ناشى از ذاتِ زبان نيست؛ حاصلِ فارسىنويسى كسانى است كه حتی از آوردنِ نامِ خود پاى نقدى كه نوشتهاند بيمناكند.
ری هارلو (Ray Harlow) ابتدا در زلاندنو و سوییس به تحصیلِ زبانهای یونانی و لاتین پرداخت و اصطلاحاً کلاسیست شد. سپس به زبانهای پولینزی پرداخت و متخصصِ آن زبانها شد. او اکنون استادِ زبانشناسیِ دانشگاهِ وایکاتو (Waikato ) در همیلتونِ زلاندنو است.
بعضی زبانها آنقدرها هم خوب نیستند
ری هارلو
ترجمهٔ نیماجمالی
در توییترِ سابق گفتگویی در جریان است دربارهٔ اینکه آیا زبانها بر هم برتری دارند یا نه. مقالهای که من سالها پیش در همین موضوع ترجمه و منتشر کردهام هم به لطفِ آقایِ دکترِ عرفانِ خسروی نیز مطرح شدهاست. آن ترجمه اصلاً در شمارهٔ دوازدهمِ مجلهٔ شهرِ کتاب، در پاییزِ ۱۳۹۵، به همتِ دوستم، حسینِ فراستخواه، منتشر شدهاست. آن ترجمه را با همان رسمالخطِ مختارِ آن مجله و با اصلاح چند اشتباه اینجا میبیند.
مقدمهی مترجم
حسینعلی قراگوزلو، پسرِ ابوالقاسم خان ناصرالملک، سیاستمدار و ادیبِ دورهی قاجار، در مقدمهاش بر ترجمهی اتلوی پدرش نوشته است که شبی در حضورِ ناصرالملک «صحبت از شاعرِ انگلیسی، ویلیام شاکسپیر، به میان آمد و یکی از حضار اظهار نمود که ترجمهی منظومات و نقلِ معانی و عباراتِ آن شاعرِ شهیر به زبانِ فارسی امکانپذیر نمیباشد.» ناصرالملک برای ردِ آن مدعا به بازیبازی داستانِ غمانگیزِ اتلوی مغربی در وندیک و داستانِ شورانگیزِ بازرگانِ وندیکی را به فارسی برگرداند. ترجمههای او از دو نمایشنامهی ویلیام شاکسپیر همچنان از بهترین نمونههای نثر فارسی است. منتها، مدعای مدعیان هنوز از پسِ صد سال همان است که بود.
این متن ترجمهی مقالهی دوم این کتاب است:
Bauer, Laurie and Trudgill, Peter. Language Myths. London: Penguin Books, 1998.
کتاب مجموعهای است از مقالاتی که زبانشناسان نوشتهاند برای مخاطبِ عام و در آن به زبانِ ساده به آن دست افسانهها و چرندیاتی دربارهی زبان پرداختهاند که قبولِ عام یافته. ترجمهی اين مقاله نیز پاسخى است به كسانى كه گمان میكنند فارسى زبانى الكن است چون فىالمثل فعل در اين زبان معمولاً در جايگاهِ آخر میآيد. مثلاً وقتى پاى اخبار نشستهاند بايد تا انتهاى جمله صبر كنند تا بفهمند فردا مدرسهها تعطيل است: به علتِ آلودگىِ هوا، فردا، مدارسِ پايتخت در دو نوبتِ صبح و عصر تعطيل است. ترجيحشان اين است كه در فارسى هم مثلِ انگليسى كه فعل معمولاً در جملاتِ اخبارى در جايگاِه دوم مى آيد زود روشن شود: مدارسِ تهران تعطيل است فردا به علتِ آلودگى هوا. اين مقاله به آن كسان ميفهماند كه اگر هم زبانِ فارسى الكن است، اين لكنت ناشى از ذاتِ زبان نيست؛ حاصلِ فارسىنويسى كسانى است كه حتی از آوردنِ نامِ خود پاى نقدى كه نوشتهاند بيمناكند.
ری هارلو (Ray Harlow) ابتدا در زلاندنو و سوییس به تحصیلِ زبانهای یونانی و لاتین پرداخت و اصطلاحاً کلاسیست شد. سپس به زبانهای پولینزی پرداخت و متخصصِ آن زبانها شد. او اکنون استادِ زبانشناسیِ دانشگاهِ وایکاتو (Waikato ) در همیلتونِ زلاندنو است.
۲.
بعضی زبانها آنقدرها هم خوب نیستند
ری هارلو
ترجمهی نیماجمالی
اگر به زبانهایی که امروزه در جهان استفاده میشوند، نگاهی بیاندازیم، متوجه تفاوتهای زیادی در کاربردِ آنها میشویم. بیشترشان زبانِ اول جوامعیاند و اموراتِ روزمرهی آن جوامع را خیلی خوب رتق و فتق میکنند. چند زبان کاربردِ محدودتری دارند، مثلاً کاربردِ زبانِ لاتین، تا همین اواخر، محدود بود به اموری در کلیسای کاتولیک رمی، مشخصاً اجرایِ مناسکِ دینی و مراوداتِ رسمیِ بینالمللیِ کلیسا. الان، کاربردش حتی محدودتر هم شده و فقط به کار آن اندک کسانی میآید که اصلِ آثارِ ادبیِ آن زبان را میخوانند.
از سوی دیگر، زبانهای دیگری کاربردِ گستردهتری از ارتباطاتِ روزمره دارند و زبانِ رسمی دولتها و ملتهااند، زبانِ آموزشاند تا عالیترین سطوح و زبانِ ادبیاتاند. همچنین بعضی زبانها نقشی بینالمللی دارند؛ شاید بهترین مثالش الان انگلیسی باشد که زبانِ ترافیکِ هواییِ بینالمللی، روابطِ تجاری، منشوراتِ علمی و زبانِ میانجیِ گردشگری است. متاسفانه، تفاوتِ نقشهایی که زبانها بازی میکنند، مکرراً موجب شده که کسانی تصور کنند زبانهایی که چنین کاربردهای گوناگونی ندارند، لابد مناسبِ این مقاصد نبودهاند. از نظر شماری کسان، بعضی زبانها آن قدرها هم خوب نیستند. نه تنها زبانِ علم، ارتباطاتِ بینالمللی و ادبیاتِ عالی نیستند، بلکه ذاتاً نازلاند و نمیتوان از آنها در این امور بهره برد.
جالب است که این دست آرا را علیالخصوص میتوان در جوامعی یافت که به زبانِ اقلیت در کنارِ زبانِ اکثریت صحبت میشود. نمونهای از این نوع وضعِ زبانِ مائوری، زبانِ بومیانِ پولیینزیاییِ زلاندنو، است. زبانشناسان تخمین زدهاند که انگلیسی زبانِ اولِ نود و پنج در صدِ جمعیتِ زلاندنو و یگانه زبانِ نود درصدِ ایشان است. کسانی که هویتشان را مائوری میدانند، دوازده درصدِ جمعیتِ سه میلیونیِ زلاندنو را تشکیل میدهند.* منتها، هرچند که زبانِ مائوری بخشِ مهمی از هویتِ مائوریها است، فقط چیزی حدودِ سیهزار نفر به آن روان صحبت میکنند.
در نتیجهی دگرگونیهای اجتماعی پنج دههی قبل در زلاندنو، کاربرد زبان مائوری محدود و محدودتر شده است تا آن حد که در بسیاری جاها الان فقط در مراسمِ ثابتِ رسمی به کار میرود. منتها در بیست سالِ گذشته، کوشیدهاند تا با ابتکاراتی در سیاست، آموزش و خبرپراکنی این جریان را معکوس کنند. در نتیجه، مائوری الان یکی از زبانهای رسمیِ زلاندنو است و برای خبرپراکنی در تلویزیون و رادیو از آن استفاده میشود و نه تنها خود موضوعِ مطالعه است، بلکه به آن در شماری از مدارس و حتی یک دانشگاه تدریس میشود.
همانطور که این ابتکارات تأثیر بیشتری میگذارند، میشود در واکنشِ بعضیها، دقیقاً همان نگرشی را که به آن اشاره کردم دید که مائوری اصلاْ قابل نیست زبانِ رسمی باشد یا برای آموزش در سطوحِ بالاتر از مقدماتی به کار رود. گاهی، اظهارِ چنین نظری نشان میدهد که پایهی مدعا واقعاً عقلِ سلیم نیست. خاطرم هست که چندسال پیش، کسی در اظهارِ نظرش در یکی از روزنامههای زلاندنو کوشیده بود توضیح دهد که مائوری زبانِ خوبی نیست چون باید برای بیانِ معانیِ تازه از انگلیسی کلمه وام بگیرد. در مقابل، انگلیسی زبانی بسیار منعطف و زنده است چون در طولِ تاریخش توانسته از همهی منابع در همه جا برای بیان معانی تازه استفاده کند.
منتها، فقط در چنین شرایطی نیست که با این رأی مواجه میشویم که بعضی زبانها به درد نمیخورند. سیسرو، خطیب، سیاستمدار و فیلسوفِ رمیِ قرنِ اولِ پیش از میلاد، آثارِ فلسفیاش را به لاتین مینوشت تا هم فلسفهی یونانی را در اختیار مخاطب لاتینزبانش قرار دهد، هم نشان دهد که میشود فلسفهی یونانی را به لاتین نوشت چون بعضی معاصرانش گمان نمیکردند که لاتین از امکاناتِ لازم برای بیانِ آرا و آموزههای تفکرِ یونانیان برخوردار باشد. از نظر آنها لاتین آن قدرها هم خوب نبود. با این وجود، این همان زبانی بود که برای بیشتر از یک هزاره، زبانِ بحث و فحص، علم، دیپلماسیِ بینالمللی و ادبیات شد. سر ایزاک نیوتن، دانشمندِ بنام قرنِ هفده میلادی، آرایَش را به لاتین منتشر میکرد.
یک بار دیگر، در اروپای غربی، اواخرِ قرونِ وسطا، وقتی زبانهای موسوم به محلی در جاهایی به کار رفتند که پیش از آن ملکِ طلقِ لاتین بود، چیزهایی از همین دست روی داد. در آن وقت هم، بودند کسانی که گمان میکردند زبانهای نوظهوری مثل فرانسه، انگلیسی، ایتالیایی و مانندشان، خیلی خام و بیمایهاند و منابعی ندارند تا مناسبِ انتقالِ تفکراتِ انتزاعی و وسعتِ دانشی باشند که معمولاً به زبانهای باستانی لاتین و یونانی بیان شدهاند.
بعضی زبانها آنقدرها هم خوب نیستند
ری هارلو
ترجمهی نیماجمالی
اگر به زبانهایی که امروزه در جهان استفاده میشوند، نگاهی بیاندازیم، متوجه تفاوتهای زیادی در کاربردِ آنها میشویم. بیشترشان زبانِ اول جوامعیاند و اموراتِ روزمرهی آن جوامع را خیلی خوب رتق و فتق میکنند. چند زبان کاربردِ محدودتری دارند، مثلاً کاربردِ زبانِ لاتین، تا همین اواخر، محدود بود به اموری در کلیسای کاتولیک رمی، مشخصاً اجرایِ مناسکِ دینی و مراوداتِ رسمیِ بینالمللیِ کلیسا. الان، کاربردش حتی محدودتر هم شده و فقط به کار آن اندک کسانی میآید که اصلِ آثارِ ادبیِ آن زبان را میخوانند.
از سوی دیگر، زبانهای دیگری کاربردِ گستردهتری از ارتباطاتِ روزمره دارند و زبانِ رسمی دولتها و ملتهااند، زبانِ آموزشاند تا عالیترین سطوح و زبانِ ادبیاتاند. همچنین بعضی زبانها نقشی بینالمللی دارند؛ شاید بهترین مثالش الان انگلیسی باشد که زبانِ ترافیکِ هواییِ بینالمللی، روابطِ تجاری، منشوراتِ علمی و زبانِ میانجیِ گردشگری است. متاسفانه، تفاوتِ نقشهایی که زبانها بازی میکنند، مکرراً موجب شده که کسانی تصور کنند زبانهایی که چنین کاربردهای گوناگونی ندارند، لابد مناسبِ این مقاصد نبودهاند. از نظر شماری کسان، بعضی زبانها آن قدرها هم خوب نیستند. نه تنها زبانِ علم، ارتباطاتِ بینالمللی و ادبیاتِ عالی نیستند، بلکه ذاتاً نازلاند و نمیتوان از آنها در این امور بهره برد.
جالب است که این دست آرا را علیالخصوص میتوان در جوامعی یافت که به زبانِ اقلیت در کنارِ زبانِ اکثریت صحبت میشود. نمونهای از این نوع وضعِ زبانِ مائوری، زبانِ بومیانِ پولیینزیاییِ زلاندنو، است. زبانشناسان تخمین زدهاند که انگلیسی زبانِ اولِ نود و پنج در صدِ جمعیتِ زلاندنو و یگانه زبانِ نود درصدِ ایشان است. کسانی که هویتشان را مائوری میدانند، دوازده درصدِ جمعیتِ سه میلیونیِ زلاندنو را تشکیل میدهند.* منتها، هرچند که زبانِ مائوری بخشِ مهمی از هویتِ مائوریها است، فقط چیزی حدودِ سیهزار نفر به آن روان صحبت میکنند.
در نتیجهی دگرگونیهای اجتماعی پنج دههی قبل در زلاندنو، کاربرد زبان مائوری محدود و محدودتر شده است تا آن حد که در بسیاری جاها الان فقط در مراسمِ ثابتِ رسمی به کار میرود. منتها در بیست سالِ گذشته، کوشیدهاند تا با ابتکاراتی در سیاست، آموزش و خبرپراکنی این جریان را معکوس کنند. در نتیجه، مائوری الان یکی از زبانهای رسمیِ زلاندنو است و برای خبرپراکنی در تلویزیون و رادیو از آن استفاده میشود و نه تنها خود موضوعِ مطالعه است، بلکه به آن در شماری از مدارس و حتی یک دانشگاه تدریس میشود.
همانطور که این ابتکارات تأثیر بیشتری میگذارند، میشود در واکنشِ بعضیها، دقیقاً همان نگرشی را که به آن اشاره کردم دید که مائوری اصلاْ قابل نیست زبانِ رسمی باشد یا برای آموزش در سطوحِ بالاتر از مقدماتی به کار رود. گاهی، اظهارِ چنین نظری نشان میدهد که پایهی مدعا واقعاً عقلِ سلیم نیست. خاطرم هست که چندسال پیش، کسی در اظهارِ نظرش در یکی از روزنامههای زلاندنو کوشیده بود توضیح دهد که مائوری زبانِ خوبی نیست چون باید برای بیانِ معانیِ تازه از انگلیسی کلمه وام بگیرد. در مقابل، انگلیسی زبانی بسیار منعطف و زنده است چون در طولِ تاریخش توانسته از همهی منابع در همه جا برای بیان معانی تازه استفاده کند.
منتها، فقط در چنین شرایطی نیست که با این رأی مواجه میشویم که بعضی زبانها به درد نمیخورند. سیسرو، خطیب، سیاستمدار و فیلسوفِ رمیِ قرنِ اولِ پیش از میلاد، آثارِ فلسفیاش را به لاتین مینوشت تا هم فلسفهی یونانی را در اختیار مخاطب لاتینزبانش قرار دهد، هم نشان دهد که میشود فلسفهی یونانی را به لاتین نوشت چون بعضی معاصرانش گمان نمیکردند که لاتین از امکاناتِ لازم برای بیانِ آرا و آموزههای تفکرِ یونانیان برخوردار باشد. از نظر آنها لاتین آن قدرها هم خوب نبود. با این وجود، این همان زبانی بود که برای بیشتر از یک هزاره، زبانِ بحث و فحص، علم، دیپلماسیِ بینالمللی و ادبیات شد. سر ایزاک نیوتن، دانشمندِ بنام قرنِ هفده میلادی، آرایَش را به لاتین منتشر میکرد.
یک بار دیگر، در اروپای غربی، اواخرِ قرونِ وسطا، وقتی زبانهای موسوم به محلی در جاهایی به کار رفتند که پیش از آن ملکِ طلقِ لاتین بود، چیزهایی از همین دست روی داد. در آن وقت هم، بودند کسانی که گمان میکردند زبانهای نوظهوری مثل فرانسه، انگلیسی، ایتالیایی و مانندشان، خیلی خام و بیمایهاند و منابعی ندارند تا مناسبِ انتقالِ تفکراتِ انتزاعی و وسعتِ دانشی باشند که معمولاً به زبانهای باستانی لاتین و یونانی بیان شدهاند.
۳.
چرا بعضی زبانها آن قدرها هم خوب نیستند؟
بیایید مختصراً به زمینههایی که قرار است زبانها در آنها ناکارآمد باشند، به اینکه در کدام جنبهها آن قدرها هم خوب نیستند و به این پرسش که: «برای چه کاری آن قدرها هم خوب نیستند؟» نگاهی بیاندازیم.
گاهی، ویژگیهای ساختارِ یک زبان است که مستمسکی میشود تا نتیجه بگیرند که زبانِ دیگری برای کاربردِ مشخصی مرجح است. در جنوبِ شرقیِ سوییس، هنوز شمار زیادی از مردم به زبانی صحبت میکنند که از زبانِ لاتینِ مهاجرانِ رمی منشعب شده است. به این زبان «رمانش» میگویند که هنوز زبانِ روزمرهی تعدادی روستا و ناحیه است، هرچند زبانِ آلمانی چند قرن است که در این منطقه پیشمیتازد. مثلِ زبانِ مائوری که پیشتر به آن اشاره کردم، در چند دههی اخیر، تلاش شده که مناطقِ زندگی و فعالیتِ رمانشزبانها را وسعت ببخشند. حالا، آلمانی زبانی است که میتواند راحت کلمات را با هم تلفیق کند و چیزی بسازد که به آن «ترکیب» میگویند. رمانش زبانی است که در آن نمیتوان به سهولت چنین کرد و در عوض، برای تلفیقِ معانی در آن از عبارات استفاده میکنند. واکنشِ شماری از رمانشزبانها به این تفاوتِ ساختاری آن است که بپپذیرند رمانش برای استفاده در ساحاتِ واقعاً تخصصیِ زندگی مناسب نیست چون «در آلمانی میتوان برای معانیِ تخصصی یک کلمه با تعریفِ مشخص ساخت ولی با رمانش نه.» غافل از این واقعیت که زبانهای دیگری مانندِ فرانسه و ایتالیایی دقیقاً از قماشِ رمانشاند و واضح است که دقتِ این زبانها در ساحاتِ تخصصی نقصی ندارد. به علاوه، فراموش میکنند که جامعهی کشاورزیِ آلپ، چندین قرن، با این زبان به همهی وجوهِ زندگیاش که بعضی از آنها خیلی هم تخصصی بوده، پرداخته است.
چنین نگاهی با این افسانه که «بعضی زبانها دستورِ زبان ندارند» توفیر ندارد، افسانهای ناشی از این مدعا که چون زبانها کارکردِ ساختاری متفاوتی دارند، توانایی آنها در بیان روابطِ منطقیِ کلمات و مفاهیم متفاوت است. در مواردی دیگر، دلیلِ اینکه «بعضی زبانها آن قدرها هم خوب نیستند» این است که «زشت و ناهنجار و زمختاند.» این از جمله دلایلی بود که باعث میشد کسانی فکر کنند که زبانهای محلی قابل نیستند که نقشِ لاتین را ایفا کنند.
به تعبیرِ یکی از دانشمندان، «زبانهای عامیانه بوی پهن و عرقِ جنگجویان میدهند». حتی دانته که قهرمانِ آرمانِ استفاده از زبانهای محلی است و پاگرفتنِ زبانِ ایتالیاییِ نوین را با نامِ او میشناسند، هنگامی که در جستجوی زبانی درخورِ هدف ادبیاش گویشهای ایتالیایی را مطالعه میکرد، گویشِ رمی را کنار گذاشت چون «در میانِ جملگی السنهی محلیِ ایتالیا، سر و صدای حقارتبار و وحشیانهی رمیها از همه بیشتر موجبِ اشمئزاز است که البته اسبابِ شگفتی نیست از آن رو که متناسب است با شرارت و زمختیِ رفتاِر ایشان.»
این دو مثال واقعاً نشان میدهند که قضیه چیست. معلوم میشود که مردم معمولاً نظراتشان را دربارهی دیگر مردمان به زبان یا گویشِ آن مردمان منتسب میکنند. لذا دانته گویشِ رمی را وحشیانه و حقارتبار میدید چون دربارهی رمیانِ زمانهاش چنین میاندیشید.
پایهی سوم این نظر که «یک زبان آن قدرها هم خوب نیست» به نسبت مهمتر است؛ و آن این مدعا است که «زبانِ الف آن قدرها هم خوب نیست چون نمیتوان با آن به فیزیکِ هستهای پرداخت.» معنای ضمنیاش آن است که انگلیسی (یا زبانهای دیگری، مثلاً آلمانی یا روسی) از زبانِ الف بهترند چون به بعضی مقولات با یکی از آن زبانها میشود پرداخت و با دیگری نه. در نگاهِ اول، مدعایی قابلِ اعتنا به نظر میآید. کارهایی هست که میتوان در زبانی کرد و در زبان دیگری نه، پس بعضی زبانها از بقیه بهترند، پس بعضی زبانها، دستِ کم برای بعضی مقاصد، آن قدرها هم خوب نیستند.
چرا بعضی زبانها آن قدرها هم خوب نیستند؟
بیایید مختصراً به زمینههایی که قرار است زبانها در آنها ناکارآمد باشند، به اینکه در کدام جنبهها آن قدرها هم خوب نیستند و به این پرسش که: «برای چه کاری آن قدرها هم خوب نیستند؟» نگاهی بیاندازیم.
گاهی، ویژگیهای ساختارِ یک زبان است که مستمسکی میشود تا نتیجه بگیرند که زبانِ دیگری برای کاربردِ مشخصی مرجح است. در جنوبِ شرقیِ سوییس، هنوز شمار زیادی از مردم به زبانی صحبت میکنند که از زبانِ لاتینِ مهاجرانِ رمی منشعب شده است. به این زبان «رمانش» میگویند که هنوز زبانِ روزمرهی تعدادی روستا و ناحیه است، هرچند زبانِ آلمانی چند قرن است که در این منطقه پیشمیتازد. مثلِ زبانِ مائوری که پیشتر به آن اشاره کردم، در چند دههی اخیر، تلاش شده که مناطقِ زندگی و فعالیتِ رمانشزبانها را وسعت ببخشند. حالا، آلمانی زبانی است که میتواند راحت کلمات را با هم تلفیق کند و چیزی بسازد که به آن «ترکیب» میگویند. رمانش زبانی است که در آن نمیتوان به سهولت چنین کرد و در عوض، برای تلفیقِ معانی در آن از عبارات استفاده میکنند. واکنشِ شماری از رمانشزبانها به این تفاوتِ ساختاری آن است که بپپذیرند رمانش برای استفاده در ساحاتِ واقعاً تخصصیِ زندگی مناسب نیست چون «در آلمانی میتوان برای معانیِ تخصصی یک کلمه با تعریفِ مشخص ساخت ولی با رمانش نه.» غافل از این واقعیت که زبانهای دیگری مانندِ فرانسه و ایتالیایی دقیقاً از قماشِ رمانشاند و واضح است که دقتِ این زبانها در ساحاتِ تخصصی نقصی ندارد. به علاوه، فراموش میکنند که جامعهی کشاورزیِ آلپ، چندین قرن، با این زبان به همهی وجوهِ زندگیاش که بعضی از آنها خیلی هم تخصصی بوده، پرداخته است.
چنین نگاهی با این افسانه که «بعضی زبانها دستورِ زبان ندارند» توفیر ندارد، افسانهای ناشی از این مدعا که چون زبانها کارکردِ ساختاری متفاوتی دارند، توانایی آنها در بیان روابطِ منطقیِ کلمات و مفاهیم متفاوت است. در مواردی دیگر، دلیلِ اینکه «بعضی زبانها آن قدرها هم خوب نیستند» این است که «زشت و ناهنجار و زمختاند.» این از جمله دلایلی بود که باعث میشد کسانی فکر کنند که زبانهای محلی قابل نیستند که نقشِ لاتین را ایفا کنند.
به تعبیرِ یکی از دانشمندان، «زبانهای عامیانه بوی پهن و عرقِ جنگجویان میدهند». حتی دانته که قهرمانِ آرمانِ استفاده از زبانهای محلی است و پاگرفتنِ زبانِ ایتالیاییِ نوین را با نامِ او میشناسند، هنگامی که در جستجوی زبانی درخورِ هدف ادبیاش گویشهای ایتالیایی را مطالعه میکرد، گویشِ رمی را کنار گذاشت چون «در میانِ جملگی السنهی محلیِ ایتالیا، سر و صدای حقارتبار و وحشیانهی رمیها از همه بیشتر موجبِ اشمئزاز است که البته اسبابِ شگفتی نیست از آن رو که متناسب است با شرارت و زمختیِ رفتاِر ایشان.»
این دو مثال واقعاً نشان میدهند که قضیه چیست. معلوم میشود که مردم معمولاً نظراتشان را دربارهی دیگر مردمان به زبان یا گویشِ آن مردمان منتسب میکنند. لذا دانته گویشِ رمی را وحشیانه و حقارتبار میدید چون دربارهی رمیانِ زمانهاش چنین میاندیشید.
پایهی سوم این نظر که «یک زبان آن قدرها هم خوب نیست» به نسبت مهمتر است؛ و آن این مدعا است که «زبانِ الف آن قدرها هم خوب نیست چون نمیتوان با آن به فیزیکِ هستهای پرداخت.» معنای ضمنیاش آن است که انگلیسی (یا زبانهای دیگری، مثلاً آلمانی یا روسی) از زبانِ الف بهترند چون به بعضی مقولات با یکی از آن زبانها میشود پرداخت و با دیگری نه. در نگاهِ اول، مدعایی قابلِ اعتنا به نظر میآید. کارهایی هست که میتوان در زبانی کرد و در زبان دیگری نه، پس بعضی زبانها از بقیه بهترند، پس بعضی زبانها، دستِ کم برای بعضی مقاصد، آن قدرها هم خوب نیستند.