یوئیل بنیامین میرزا نویسنده و فرشفروشی متولدِ روستایِ نازلو در بیست کیلومتریِ شمالِ ارومیه است. او در اواخرِ دورهٔ ناصری در خانوادهای آشوری متولد شدهاست. طرفِ پدریاش نسطوری و طرفِ مادریاش پرسبیترین بودهاند. پیش از جنگِ اول و احیاناً در سالِ ۱۹۰۰ میلادی به آمریکا مهاجرت کردهاست. در دانشگاهِ جانز هاپکینز علومِ سیاسی را در مقطعِ فوقِ لیسانس تمام کرده و البته به تجارتِ فرش مشغول شدهاست. او در جنگِ اول در ارتشِ آمریکا خدمت کردهاست. در آشوبِ آن جنگ، خانوادهاش در جریانِ نسلکشیِ سیفو به دستِ عثمانیان همه کشته شدهاند. او چندین کتاب به انگلیسی نوشته که در یکی از آنها به نامِ «من وقتی بچه بودم: پسری از ایران» دورانِ کودکیاش را در نازلو تا مهاجرتش به آمریکا روایت کردهاست. من آن کتاب را به فارسی برگرداندهام که امیدوارم به زودی با مقدمهای در معرفیِ نویسنده و تعلیقاتی مختصر منتشر شود. امروز و فردا و پسفردا سه فصلِ آن را در اینجا منتشر میکنم. نویسنده در این فصول قصهٔ رفتنش را از ایران به قفقاز و از قفقاز به اروپا و از اروپا به نیویورک و نهایتاً شیکاگو تعریف میکند.
Myself When Young:
A Boy in Persia
من وقتی جوان بودم:
پسری در ایران
Youel B. Mirza
یوئیل بنیامین میرزا
ترجمهٔ نیماجمالی
فصلِ هفدهم
صلایِ ینگیدنیا
بخشِ اول
یک سال از آن روزهایِ بهاری گذشت که به بالو سفر کردم تا شاگردِ اوستابجان بشوم. حالا با سفری دیگر روبهرو بودم که قرار بود مرا به جهانِ نو ببرد. آن دوازدهِ ماه بسیاری چیزها را دگرگون کردهبود و کلِ زندگیام را چرخشی نو دادهبود.
تازه از دکانِ نجاری بازگشتهبودم. به چشمانِ جوان و کمتجربهام مادرم تغییری نکردهبود و زیبایی در چهرهٔ عزیزش نکاهیدهبود. من و پدرم متوجه نشدهبودیم که او دارد از دستمان میرود. اما در آخرِ پاییز، وقتی که پرندگان به جانبِ جنوب پر میکشیدند و سوزِ سرما صنوبرهایِ حیاتمان را از برگهایِ زردشان برهنه میکرد، خانهٔ ما در غم و سوگ رها شد. خانهای که مأوایِ روزهایِ کودکیام بود، خانهای که برایم عزیزترین و شادترین جا در همه عالم بود، همچون خانهٔ بیگانه شد چراکه همه خوشی و شیرینی با درگذشتِ مادرم از آن رفتهبود.
در طولِ آن زمستانِ تاریک، افکارِ و خیالاتم را در کتابهایِ مدرسه مدفون میکردم. من تنها پسری بودم به آن سن و سال که هنوز تحتِ تعلیمِ رابیمیکائیل ماندهبود. جایِ همبازیهایِ قدیمیام را برادرانِ جوانترشان گرفتهبودند. رابیمیکائیل با من مهربان شدهبود. دیگر گندهتر از آن بودم که کتک بخورم. ساکت و جدی درس میخواندم و درسهایم را که خیلی جلوتر از بچههایِ جوانتر بود، به تنهایی تکرار میکردم. در آن یک زمستان، معادلِ مجموعِ دو سه زمستانِ قبل که به مدرسه چندان علاقهمند نبودم پیشرفت کردم. فهمیدم هرچه را که رابیمیکائیل میتوانست یادم دهد، آموختهام. اگر قرار بود که تحصیلاتم را به صورتی که مادرم برایم میخواست ادامه دهم باید از نازی میرفتم.
این بود که افکار و خیالاتم متوجهِ ینگیدنیا، جهان نو شد. پنداری همیشه از عجایبِ آن حکایتها شنیدهبودم. داییام، شموئیل، و خالهام، سارا، برایِ ما از چراغِ برق که خیابانها را درشبهایِ تاریک روشن میکند نوشتهبودند. خیلی خوب متوجهِ موضوع نمیشدیم اما دربارهٔ «خورشیدِ تازهٔ شب» در ینگیدنیا صحبت میکردیم. ما در نامههایشان دربارهٔ قطارهایِ راهآهن میخواندیم و مبهوتِ سرعت خارقالعادهاشان میشدیم. با آن مبالغهٔ مرسوممان، در نازی، قصهها دربارهٔ نامههایِ داییشموئیل در فرایندِ گفتن و بازگفتنِ همسایه به همسایه، به قیاسی عظیم، غلو میشد. راستش خودم یکبار شنیدم که یکی از عموهایم برایِ شنوندگانِ متحیرش تعریف میکرد که اگر تفنگی را از پشت به قطاری در حالِ حرکت شلیک کنیم، به خاطرِ سرعتِ قطار گلوله هرگز به آن نخواهد رسید. اما آنچه قطار را اساساً به حرکت وامیداشت، رازی بزرگ بود. حیرتزده شدیم وقتی به ما گفتند که قطار بیآنکه اسب و شتری آن را بکشد، خودش حرکت میکند. نهایتاً پذیرفتیم که این معجزه است.
داییشموئیل همچنان در ینگیدنیا زندگی میکرد جایی که فرصتهایِ تحصیلی ورایِ رویاهایِ پدربزرگِ روحانیام یا ملاشاکر، دانشمندانِ نازی، بود. شوقی در ذهنم ایجاد شد که به ینگیدنیا بروم. کشورم گذشتهای عظیم و باشکوه داشت اما آیندهاش نویدبخش به نظر نمیآمد. شوقِ دیدنِ ینگیدنیا در دلم شدیدتر و شدیدتر میشد تا اینکه عاقبت به پدرم گفتم. اما آنقدری که انتظار داشتم شگفتزده نشد. از ناخشنودی و تنهاییِ عظیمم بعد از آنکه مادرم دیگر با ما نبود، خبر داشت. همچنین میدانست که امیدی نیست که به چیزی بالاتر در روستا و کشورم دست یابم. گفت: «از رفتنت غصهخواهم خورد اما رضایت و دعایِ خیر من همراهِ توست.»
او را تنها رها نمیکردم وگرنه مردد میشدم که بروم. او آن اواخر همسرِ جدیدی اختیار کردهبود تا بانویِ خانهٔ غمزدهٔ ما باشد. در طولِ زمستانِ ملالتبارِ طولانی کنارِ هم زندگی کردهبودیم. حضورِ زنی خندان و مهربان در خانه دلانگیز بود. در دلم هیچ خردهای به پدرم نمیگرفتم که شخصِ دیگری را آورده تا جایِ مادرم را در خانه بگیرد. رسممان چنین بود و به علاوه، میدانستم که زنِ جدید، به رغمِ خوبی و مهربانیاش، هرگز جایِ مادرم را در دلِ پدرم نمیگیرد چون مادرم عشقِ جوانیاش بود. پدرم هنوز به سال مردی جوان بود. فرزندانی دیگر میداشت که بیشک جایِ مرا که پسرِ دوران جوانیاش بودم میگرفتند.
A Boy in Persia
من وقتی جوان بودم:
پسری در ایران
Youel B. Mirza
یوئیل بنیامین میرزا
ترجمهٔ نیماجمالی
فصلِ هفدهم
صلایِ ینگیدنیا
بخشِ اول
یک سال از آن روزهایِ بهاری گذشت که به بالو سفر کردم تا شاگردِ اوستابجان بشوم. حالا با سفری دیگر روبهرو بودم که قرار بود مرا به جهانِ نو ببرد. آن دوازدهِ ماه بسیاری چیزها را دگرگون کردهبود و کلِ زندگیام را چرخشی نو دادهبود.
تازه از دکانِ نجاری بازگشتهبودم. به چشمانِ جوان و کمتجربهام مادرم تغییری نکردهبود و زیبایی در چهرهٔ عزیزش نکاهیدهبود. من و پدرم متوجه نشدهبودیم که او دارد از دستمان میرود. اما در آخرِ پاییز، وقتی که پرندگان به جانبِ جنوب پر میکشیدند و سوزِ سرما صنوبرهایِ حیاتمان را از برگهایِ زردشان برهنه میکرد، خانهٔ ما در غم و سوگ رها شد. خانهای که مأوایِ روزهایِ کودکیام بود، خانهای که برایم عزیزترین و شادترین جا در همه عالم بود، همچون خانهٔ بیگانه شد چراکه همه خوشی و شیرینی با درگذشتِ مادرم از آن رفتهبود.
در طولِ آن زمستانِ تاریک، افکارِ و خیالاتم را در کتابهایِ مدرسه مدفون میکردم. من تنها پسری بودم به آن سن و سال که هنوز تحتِ تعلیمِ رابیمیکائیل ماندهبود. جایِ همبازیهایِ قدیمیام را برادرانِ جوانترشان گرفتهبودند. رابیمیکائیل با من مهربان شدهبود. دیگر گندهتر از آن بودم که کتک بخورم. ساکت و جدی درس میخواندم و درسهایم را که خیلی جلوتر از بچههایِ جوانتر بود، به تنهایی تکرار میکردم. در آن یک زمستان، معادلِ مجموعِ دو سه زمستانِ قبل که به مدرسه چندان علاقهمند نبودم پیشرفت کردم. فهمیدم هرچه را که رابیمیکائیل میتوانست یادم دهد، آموختهام. اگر قرار بود که تحصیلاتم را به صورتی که مادرم برایم میخواست ادامه دهم باید از نازی میرفتم.
این بود که افکار و خیالاتم متوجهِ ینگیدنیا، جهان نو شد. پنداری همیشه از عجایبِ آن حکایتها شنیدهبودم. داییام، شموئیل، و خالهام، سارا، برایِ ما از چراغِ برق که خیابانها را درشبهایِ تاریک روشن میکند نوشتهبودند. خیلی خوب متوجهِ موضوع نمیشدیم اما دربارهٔ «خورشیدِ تازهٔ شب» در ینگیدنیا صحبت میکردیم. ما در نامههایشان دربارهٔ قطارهایِ راهآهن میخواندیم و مبهوتِ سرعت خارقالعادهاشان میشدیم. با آن مبالغهٔ مرسوممان، در نازی، قصهها دربارهٔ نامههایِ داییشموئیل در فرایندِ گفتن و بازگفتنِ همسایه به همسایه، به قیاسی عظیم، غلو میشد. راستش خودم یکبار شنیدم که یکی از عموهایم برایِ شنوندگانِ متحیرش تعریف میکرد که اگر تفنگی را از پشت به قطاری در حالِ حرکت شلیک کنیم، به خاطرِ سرعتِ قطار گلوله هرگز به آن نخواهد رسید. اما آنچه قطار را اساساً به حرکت وامیداشت، رازی بزرگ بود. حیرتزده شدیم وقتی به ما گفتند که قطار بیآنکه اسب و شتری آن را بکشد، خودش حرکت میکند. نهایتاً پذیرفتیم که این معجزه است.
داییشموئیل همچنان در ینگیدنیا زندگی میکرد جایی که فرصتهایِ تحصیلی ورایِ رویاهایِ پدربزرگِ روحانیام یا ملاشاکر، دانشمندانِ نازی، بود. شوقی در ذهنم ایجاد شد که به ینگیدنیا بروم. کشورم گذشتهای عظیم و باشکوه داشت اما آیندهاش نویدبخش به نظر نمیآمد. شوقِ دیدنِ ینگیدنیا در دلم شدیدتر و شدیدتر میشد تا اینکه عاقبت به پدرم گفتم. اما آنقدری که انتظار داشتم شگفتزده نشد. از ناخشنودی و تنهاییِ عظیمم بعد از آنکه مادرم دیگر با ما نبود، خبر داشت. همچنین میدانست که امیدی نیست که به چیزی بالاتر در روستا و کشورم دست یابم. گفت: «از رفتنت غصهخواهم خورد اما رضایت و دعایِ خیر من همراهِ توست.»
او را تنها رها نمیکردم وگرنه مردد میشدم که بروم. او آن اواخر همسرِ جدیدی اختیار کردهبود تا بانویِ خانهٔ غمزدهٔ ما باشد. در طولِ زمستانِ ملالتبارِ طولانی کنارِ هم زندگی کردهبودیم. حضورِ زنی خندان و مهربان در خانه دلانگیز بود. در دلم هیچ خردهای به پدرم نمیگرفتم که شخصِ دیگری را آورده تا جایِ مادرم را در خانه بگیرد. رسممان چنین بود و به علاوه، میدانستم که زنِ جدید، به رغمِ خوبی و مهربانیاش، هرگز جایِ مادرم را در دلِ پدرم نمیگیرد چون مادرم عشقِ جوانیاش بود. پدرم هنوز به سال مردی جوان بود. فرزندانی دیگر میداشت که بیشک جایِ مرا که پسرِ دوران جوانیاش بودم میگرفتند.
بخشِ دوم
بابتِ اینکه من قرار است به ینگیدنیا بروم همهٔ نازی به شور آمدهبود. آنهایی که میگفتند کارم حماقت است کم نبودند. حتی خالهسارا، یگانه خواهرِ مادرم، که با شوهر و بچههایش همان سال از ینگیدنیا بازگشته بود، به پدرم توصیه کرد که سفر را چندسالی عقب بیاندازد. خیلی جوان بودم، جوانتر از آنکه بدونِ مادر و پدری که راهنمایم باشند وسط دنیایی غریب بیافتم. اما همین جوانیام بود که به من جسارت میداد و من بیتابتر از آن بودم که چندسال صبر کنم.
داود که همیشه در همهٔ بازیها و ماجراجوییهایِ کودکی دنبالِ من بود، حالا هم آرزو داشت که دنبالم بیاید. او جز آردکردنِ گندم، روز از پس روز، در آسیا، آیندهٔ دیگری در نازی نداشت. چندسال پیشش، یکی از قوموخویشهایش به ینگیدنیا رفته بود و میگفتند که وضعش خوب است.
خبردار شدیم که گروهی متشکل از پنج جوان در یکی از روستاهایِ نزدیک مشغول برنامهریزیاند تا باهم در آخرِ بهار به قصدِ تحصیل یا در طلبِ ثروت به ینگیدنیا سفر کنند. پدرم مقدماتِ امر را فراهم کرد تا من و داود همراهِ ایشان برویم. پدرم پول کافی برایِ رساندن من به آخرِ آن سفرِ دراز نداشت. درنتیجه، نزدِ نزولخوارانِ شهر رفت و رویِ یکی از تاکستانهایش دوهزار قران به دوازده و نیم درصد بهره قرض گرفت. نرخِ بهره خانمانسوز بود که باید میپرداختیم تا بتوانیم پولی قرض بگیریم.
وقتِ عزیمت نزدیک میشد. پدرم مرا به شهر نزدِ خیاط برد تا برایم جامهٔ فرنگی فراهمکند. همچنین آنجا برایم تقاضایِ تذکرهٔ خروج کرد. تذکرهٔ خروج را میشد فقط از مقامِ شامخِ ولیعهدِ ایران که حاکمِ آذربایجان بود گرفت. مقاماتِ ارومیه باید به مرکز مینوشتند و بهدستآوردنِ آن تذکرهٔ ارزشمند قریبِ دو ماه طول میکشید. مسئولِ ادارهٔ تذکره در ارومیه پسری بود که سنش متجاوز از بیست نبود. در اثرِ کشیدنِ تریاک رنگش مثلِ گچ شدهبود. ساعتِ کارش از یازدهِ صبح تا یکِ بعدازظهر بود. پس و پیش این ساعات هم متقاضیانِ تذکره را نمیپذیرفت. دو یا سه بار به ادارهٔ آن مسئولبچه رفتیم اما هربار دربان به ما اطلاع داد که «سرشانِ شلوغ است.» عاقبت از راهِ بخشش وارد شدیم. در بلافاصله به رویمان بازشد و رئیسِ جوان که تا یک دقیقه قبلش ذهنش غرق در تفکرات بود ما را با احترام پذیرفت. تذکره را که آنجا منتظر ما بود برداشتیم و رفتیم.
دوستداشتم آن جفت شمشیر کُردیای را که وقتی بچه بودم امیر به مناسبتِ سالِ نو هدیه به پدربزرگم، کدخدا، فرستادهبود، بردارم. پدرم آنها را به من دادهبود اما او چیزی را میدانست که من نمیدانستم و آن اینکه هرگز اجازه نخواهمداشت که آن را از مرز روسیه رد کنم. البته هیچوقت از عاقبتِ آن شمشیرها و قالیهایِ کُردیِ زیبایی که هدیه کُردها بود آگاه نخواهم شد.
اگر الان به نازی بروم، روستایِ کودکیام را بازنخواهمشناخت. چندسال پس از آنکه زادگاهم را ترک کردم، جنگِ عالمسوز (جنگِ جهانیِ اول) در اروپا درگرفت. عاقبت دعاهایِ مسلمانان مستجاب شد. جنگِ دینی پیشآمد. مردمِ من از زمینها و تاکستانهایِ زیبایِ آذربایجان به نواحیای در شبهِ جزیرهٔ عربستان (منظور سوریه، اردن و فلسطین) راندهشدند. پدرم آنقدری عمر نکرد تا شاهدِ این ماجرا باشد. او در زمانی که باغها و تاکستانهایش در تملکش بود مرد و آنچنان که آرزو داشت کنارِ مادرم دفن شد. فرزندانش، برادرانِ ناتنیام که هرگز ندیدمشان، از مصائبِ جنگ جان به سلامت درنبردند. در نازی دیگر چیزی برایِ من نماندهاست به جز خاطرات، خاطراتی که البته پررنگ و زیباست.
نازی را در بهار ترک کردم که مزارع و باغها و چمنزارها زیباترینِ جامههاشان را به بردارند. مزارعِ نازی را در زیباییِ پرمایهٔ موسمِ برداشت و در کفنِ سپیدِ زمستانیاشان هم به یاد میآورم، اما اغلبِ اوقات آنها را در درخشندگیِ گلهایِ بهاری زیرِ آبیِ سیرِ آسمانِ ایران تجسم میکنم. آخرین شبی که در نازی خفتم، بلبل بر صنوبرمان ترانهای طلایی میخواند. خورشید بر صبحِ عزیمت زرین دمید.
همهٔ اهالیِ روستا مرا تا کرانهٔ نازلیچای مشایعت کردند. آنجا قوموخویشهایِ گریانمان ما را به وداع بوسیدند. سپس من و داود و پدرم که تا شهر با ما میآمد، کفشهایمان را کندیم و پاچههایمان را تا زانو بالا زدیم و دنبالِ خری که توشهٔ راه و جامهدانهایمان را میبرد به رود زدیم.
اشک در چشمانمان، پابهپا میماندیم تا برایِ دوستان و خویشانمان در آن سویِ رود دست تکاندهیم. آن بالا، نوکِ چنارِ کنارِ آسیا، حاجیلکلک موقر ایستاده بود، انگار که عزیمت ما را تماشا میکرد. نمیتوانستیم بیشتر بمانیم. به جادهٔ خاکیای زدیم که به ارومیه میرفت، جایی که قرار بود به گروهی بپیوندیم که با ایشان سفر میکردیم. پدرم مطمئن شد که تحتِ مراقبتِ بلدمان مهیا باشیم. مرا بوسید و آخرین دعایِ خیرش و بدرودش را نثارم کرد: «خداحافظ» و با آن خر به نازی بازگشت.
بابتِ اینکه من قرار است به ینگیدنیا بروم همهٔ نازی به شور آمدهبود. آنهایی که میگفتند کارم حماقت است کم نبودند. حتی خالهسارا، یگانه خواهرِ مادرم، که با شوهر و بچههایش همان سال از ینگیدنیا بازگشته بود، به پدرم توصیه کرد که سفر را چندسالی عقب بیاندازد. خیلی جوان بودم، جوانتر از آنکه بدونِ مادر و پدری که راهنمایم باشند وسط دنیایی غریب بیافتم. اما همین جوانیام بود که به من جسارت میداد و من بیتابتر از آن بودم که چندسال صبر کنم.
داود که همیشه در همهٔ بازیها و ماجراجوییهایِ کودکی دنبالِ من بود، حالا هم آرزو داشت که دنبالم بیاید. او جز آردکردنِ گندم، روز از پس روز، در آسیا، آیندهٔ دیگری در نازی نداشت. چندسال پیشش، یکی از قوموخویشهایش به ینگیدنیا رفته بود و میگفتند که وضعش خوب است.
خبردار شدیم که گروهی متشکل از پنج جوان در یکی از روستاهایِ نزدیک مشغول برنامهریزیاند تا باهم در آخرِ بهار به قصدِ تحصیل یا در طلبِ ثروت به ینگیدنیا سفر کنند. پدرم مقدماتِ امر را فراهم کرد تا من و داود همراهِ ایشان برویم. پدرم پول کافی برایِ رساندن من به آخرِ آن سفرِ دراز نداشت. درنتیجه، نزدِ نزولخوارانِ شهر رفت و رویِ یکی از تاکستانهایش دوهزار قران به دوازده و نیم درصد بهره قرض گرفت. نرخِ بهره خانمانسوز بود که باید میپرداختیم تا بتوانیم پولی قرض بگیریم.
وقتِ عزیمت نزدیک میشد. پدرم مرا به شهر نزدِ خیاط برد تا برایم جامهٔ فرنگی فراهمکند. همچنین آنجا برایم تقاضایِ تذکرهٔ خروج کرد. تذکرهٔ خروج را میشد فقط از مقامِ شامخِ ولیعهدِ ایران که حاکمِ آذربایجان بود گرفت. مقاماتِ ارومیه باید به مرکز مینوشتند و بهدستآوردنِ آن تذکرهٔ ارزشمند قریبِ دو ماه طول میکشید. مسئولِ ادارهٔ تذکره در ارومیه پسری بود که سنش متجاوز از بیست نبود. در اثرِ کشیدنِ تریاک رنگش مثلِ گچ شدهبود. ساعتِ کارش از یازدهِ صبح تا یکِ بعدازظهر بود. پس و پیش این ساعات هم متقاضیانِ تذکره را نمیپذیرفت. دو یا سه بار به ادارهٔ آن مسئولبچه رفتیم اما هربار دربان به ما اطلاع داد که «سرشانِ شلوغ است.» عاقبت از راهِ بخشش وارد شدیم. در بلافاصله به رویمان بازشد و رئیسِ جوان که تا یک دقیقه قبلش ذهنش غرق در تفکرات بود ما را با احترام پذیرفت. تذکره را که آنجا منتظر ما بود برداشتیم و رفتیم.
دوستداشتم آن جفت شمشیر کُردیای را که وقتی بچه بودم امیر به مناسبتِ سالِ نو هدیه به پدربزرگم، کدخدا، فرستادهبود، بردارم. پدرم آنها را به من دادهبود اما او چیزی را میدانست که من نمیدانستم و آن اینکه هرگز اجازه نخواهمداشت که آن را از مرز روسیه رد کنم. البته هیچوقت از عاقبتِ آن شمشیرها و قالیهایِ کُردیِ زیبایی که هدیه کُردها بود آگاه نخواهم شد.
اگر الان به نازی بروم، روستایِ کودکیام را بازنخواهمشناخت. چندسال پس از آنکه زادگاهم را ترک کردم، جنگِ عالمسوز (جنگِ جهانیِ اول) در اروپا درگرفت. عاقبت دعاهایِ مسلمانان مستجاب شد. جنگِ دینی پیشآمد. مردمِ من از زمینها و تاکستانهایِ زیبایِ آذربایجان به نواحیای در شبهِ جزیرهٔ عربستان (منظور سوریه، اردن و فلسطین) راندهشدند. پدرم آنقدری عمر نکرد تا شاهدِ این ماجرا باشد. او در زمانی که باغها و تاکستانهایش در تملکش بود مرد و آنچنان که آرزو داشت کنارِ مادرم دفن شد. فرزندانش، برادرانِ ناتنیام که هرگز ندیدمشان، از مصائبِ جنگ جان به سلامت درنبردند. در نازی دیگر چیزی برایِ من نماندهاست به جز خاطرات، خاطراتی که البته پررنگ و زیباست.
نازی را در بهار ترک کردم که مزارع و باغها و چمنزارها زیباترینِ جامههاشان را به بردارند. مزارعِ نازی را در زیباییِ پرمایهٔ موسمِ برداشت و در کفنِ سپیدِ زمستانیاشان هم به یاد میآورم، اما اغلبِ اوقات آنها را در درخشندگیِ گلهایِ بهاری زیرِ آبیِ سیرِ آسمانِ ایران تجسم میکنم. آخرین شبی که در نازی خفتم، بلبل بر صنوبرمان ترانهای طلایی میخواند. خورشید بر صبحِ عزیمت زرین دمید.
همهٔ اهالیِ روستا مرا تا کرانهٔ نازلیچای مشایعت کردند. آنجا قوموخویشهایِ گریانمان ما را به وداع بوسیدند. سپس من و داود و پدرم که تا شهر با ما میآمد، کفشهایمان را کندیم و پاچههایمان را تا زانو بالا زدیم و دنبالِ خری که توشهٔ راه و جامهدانهایمان را میبرد به رود زدیم.
اشک در چشمانمان، پابهپا میماندیم تا برایِ دوستان و خویشانمان در آن سویِ رود دست تکاندهیم. آن بالا، نوکِ چنارِ کنارِ آسیا، حاجیلکلک موقر ایستاده بود، انگار که عزیمت ما را تماشا میکرد. نمیتوانستیم بیشتر بمانیم. به جادهٔ خاکیای زدیم که به ارومیه میرفت، جایی که قرار بود به گروهی بپیوندیم که با ایشان سفر میکردیم. پدرم مطمئن شد که تحتِ مراقبتِ بلدمان مهیا باشیم. مرا بوسید و آخرین دعایِ خیرش و بدرودش را نثارم کرد: «خداحافظ» و با آن خر به نازی بازگشت.
بخشِ سوم
به سویِ مرز روسیه حرکت کردیم. کوههایِ کردستان که بر جانبِ چپ سر برافراشتهبود بر مسیرمان سایه میافکند. به مسافرانِ دیگر در راه برخوردیم که گروهی از زنان بودند که به زیارتِ یکی از بقاعِ مسلمانان میرفتند. برایِ آنکه از نگاهِ خیرهٔ پسران در راه محفوظ باشند، در کجاوههایِ کوچکی که به دو جانبِ اسبانشان بستهبودند سفر میکردند.
گهگاه در افق کاروانی دیدهمیشد که نزدیک و نزدیک میآمد تا از کنار هم میگذشتیم. شتران و خران و قاطران در این کاروانها میرفتند که پشتِ پرطاقتشان زیرِ بارِ بستههایِ عظیم و خورجینهایِ سنگین خم بود. این قطارِ استران باری را میبردند که در نهایت در بازارِ شهرهایِ ایران تخلیه میشد. یک کاروان معمولاً متشکل از صد شتر و ده ساربان بود که همه تحتِ امرِ کاروانسالار بودند. شتران را با ریسمانی متصل به زمامشان به هم میبستند. هر ساربان مواظبِ شترانش بود که به جان هم نیافتند و همدیگر را گاز نگیرند. ساربانان چهرهٔ خشنی داشتند. جامههایِ روسی میپوشیدند و مثلِ کردها به تفنگ و خنجر و دشنههایِ خونریزشکل مسلح بودند.
به کاروانسرایی رسیدیم که محلِ بیتوتهٔ شبمان بود. صدها سال بود که دروازههایِ آهنکوبش به رویِ مرد و چارپایِ سفریِ خسته باز میشد. وقتی بلدمان که جامهدانهایمان را از رویِ اسبانش برمیداشت و آنها را برایِ نوشیدن آب به سویِ حوضِ وسطِ صحن میبرد، با اشتیاق به دور و ور نگاه میکردم. دور تا دور، غرفههایِ کوچک و سادهای برایِ اقامتِ مهمانان قرار داشت.
مسافرانِ دیگر هم رسیدند، بعضی پیاده، بعضی با خر و اسب. دو سه شتر بلندقامت هم به جمعِ استران پیوستند که حلقهای دورِ صحنِ سرباز تشکیل دادهبودند. دالاندار و نوکرانش مشغولِ تهیهٔ اطعمه و اشربه برایِ مسافران بودند و در صحن رویِ آتشِ زغال شیشکباب میپختند. تکههایِ گوشت لابهلایِ برشهایِ پیاز و گوجه فرنگی و فلفل دلمهای رویِ سیخ بریان میشد و بویِ خوشی میپراکند. همان نزدیک، در دیگی کپهای چلو بود که سنتاً همیشه با شیشکباب صرف میشود. سماورِ برنجیِ عظیم شادمانه قلقل میکرد. همه سخت گرسنه بودیم.
کاروانسرا از صدایِ خوردن و آشامیدن و خندیدن پر شد. اهلِ سفر خوشمشرب بودند و سرِ صحبتهایِ دلپذیر باز شد و حکایتهایِ سفرهایشان را بازگفتند. شب که تاریکتر میشد، چراغهایی ابتدایی را روشن کردند که زیرِ نورِ لرزانشان یک دسته مشغولِ تخته شدند که چیزی شبیهِ بازیِ هندی پارچسی است. یکی هم کمانچهای داشت و آهنگی یکنواخت و حزین را دلنگدلنگ مینواخت.
جانوارن به جنب و جوش آمدند و به هم تنه زدند، سر و صدا و عر و عور کردند و عاقبت آرام گرفتند. زائرِ پیری که به مشهد میرفت، خوابش بردهبود و بلندبلند خرناس میکشید. هوا از رایحهٔ غذا و تنباکو و بویِ گرمِ جانوران سنگین شدهبود. پلکهایم فرومیافتاد هرچند سرسختانه پلک میزدم تا بیدار بمانم و به قصهٔ یکی از مسافران آن شهرِ زرینِ دوردست، قندهار، گوش بدهم. قصه تمام شد و همه، یکییکی به حجرههایِ کوچکشان رفتند. پتوهایی را که رختخوابمان بود رویِ کفِ خاکی پهن کردیم.
به سویِ مرز روسیه حرکت کردیم. کوههایِ کردستان که بر جانبِ چپ سر برافراشتهبود بر مسیرمان سایه میافکند. به مسافرانِ دیگر در راه برخوردیم که گروهی از زنان بودند که به زیارتِ یکی از بقاعِ مسلمانان میرفتند. برایِ آنکه از نگاهِ خیرهٔ پسران در راه محفوظ باشند، در کجاوههایِ کوچکی که به دو جانبِ اسبانشان بستهبودند سفر میکردند.
گهگاه در افق کاروانی دیدهمیشد که نزدیک و نزدیک میآمد تا از کنار هم میگذشتیم. شتران و خران و قاطران در این کاروانها میرفتند که پشتِ پرطاقتشان زیرِ بارِ بستههایِ عظیم و خورجینهایِ سنگین خم بود. این قطارِ استران باری را میبردند که در نهایت در بازارِ شهرهایِ ایران تخلیه میشد. یک کاروان معمولاً متشکل از صد شتر و ده ساربان بود که همه تحتِ امرِ کاروانسالار بودند. شتران را با ریسمانی متصل به زمامشان به هم میبستند. هر ساربان مواظبِ شترانش بود که به جان هم نیافتند و همدیگر را گاز نگیرند. ساربانان چهرهٔ خشنی داشتند. جامههایِ روسی میپوشیدند و مثلِ کردها به تفنگ و خنجر و دشنههایِ خونریزشکل مسلح بودند.
به کاروانسرایی رسیدیم که محلِ بیتوتهٔ شبمان بود. صدها سال بود که دروازههایِ آهنکوبش به رویِ مرد و چارپایِ سفریِ خسته باز میشد. وقتی بلدمان که جامهدانهایمان را از رویِ اسبانش برمیداشت و آنها را برایِ نوشیدن آب به سویِ حوضِ وسطِ صحن میبرد، با اشتیاق به دور و ور نگاه میکردم. دور تا دور، غرفههایِ کوچک و سادهای برایِ اقامتِ مهمانان قرار داشت.
مسافرانِ دیگر هم رسیدند، بعضی پیاده، بعضی با خر و اسب. دو سه شتر بلندقامت هم به جمعِ استران پیوستند که حلقهای دورِ صحنِ سرباز تشکیل دادهبودند. دالاندار و نوکرانش مشغولِ تهیهٔ اطعمه و اشربه برایِ مسافران بودند و در صحن رویِ آتشِ زغال شیشکباب میپختند. تکههایِ گوشت لابهلایِ برشهایِ پیاز و گوجه فرنگی و فلفل دلمهای رویِ سیخ بریان میشد و بویِ خوشی میپراکند. همان نزدیک، در دیگی کپهای چلو بود که سنتاً همیشه با شیشکباب صرف میشود. سماورِ برنجیِ عظیم شادمانه قلقل میکرد. همه سخت گرسنه بودیم.
کاروانسرا از صدایِ خوردن و آشامیدن و خندیدن پر شد. اهلِ سفر خوشمشرب بودند و سرِ صحبتهایِ دلپذیر باز شد و حکایتهایِ سفرهایشان را بازگفتند. شب که تاریکتر میشد، چراغهایی ابتدایی را روشن کردند که زیرِ نورِ لرزانشان یک دسته مشغولِ تخته شدند که چیزی شبیهِ بازیِ هندی پارچسی است. یکی هم کمانچهای داشت و آهنگی یکنواخت و حزین را دلنگدلنگ مینواخت.
جانوارن به جنب و جوش آمدند و به هم تنه زدند، سر و صدا و عر و عور کردند و عاقبت آرام گرفتند. زائرِ پیری که به مشهد میرفت، خوابش بردهبود و بلندبلند خرناس میکشید. هوا از رایحهٔ غذا و تنباکو و بویِ گرمِ جانوران سنگین شدهبود. پلکهایم فرومیافتاد هرچند سرسختانه پلک میزدم تا بیدار بمانم و به قصهٔ یکی از مسافران آن شهرِ زرینِ دوردست، قندهار، گوش بدهم. قصه تمام شد و همه، یکییکی به حجرههایِ کوچکشان رفتند. پتوهایی را که رختخوابمان بود رویِ کفِ خاکی پهن کردیم.
فصلِ هجدهم
به سویِ ینگیدنیا از این سرِ دنیا به آن سر
بخشِ اول
در مرزِ روسیه، بلدمان را ترک کردیم. درنتیجه، میبایست تنها سفر کنیم. بزرگترینِ عضوِ گروهِ کوچکِ هفتنفرهٔ ما، پولس، جوانکی تقریباً بیستویکساله و رندی کارکشته، بود. زبانِ روسی را روان صحبت میکرد و ما برایِ عبورِ امن و امان از امپراطوریِ تزار به او وابسته بودیم. منتها زود متوجه شدیم که آن ستونِ نئین سستتر از آن است که بر آن تکیه کنیم.
لبِ مرز، ما را به دقتِ تمام بازرسی و تفتیش کردند. یکیدوتا از پسران با خودشان دشنههایِ ایرانیاشان را آوردهبودند که مرزبانان آنها را گرفتند. به چشم دیدم که حق با پدرم بود. چنانچه شمشیرهایِ کُردیام را آوردهبودم، جز تسلیم کردنشان به مأمورانِ گمرک چارهای نمیداشتم چون مطابقِ قانون خارجیان نمیتوانستند هیچ سلاحی با خود به آن کشور وارد کنند.
در اینجا بود که پولس، حالا یا برایِ آنکه روسیدانیاش را به رخ بکشد، یا تکرویاش را، به بخشی از روالِ بازرسیِ گمرک اعتراض کرد. بابتِ ناشکیباییاش حسابی خدمتش رسیدند. پولس نفرِ اولِ گروهِ ما بود که بازرسی میشد و ما از فکرِ اینکه کتک در انتظارمان است کم و بیش عصبی شدهبودیم. اما مأمور که اضطرابِ ما را دید، با لبخندی به ما اطمینان داد و عاقبت به سرزمینِ تزار راه یافتیم.
سوارِ گاری در جادههایِ هموار و فراخِ روسیه که با مسیرهایِ کاروانرویِ صعب و باریکِ ایران تفاوت داشت، به سفرمان تا باکو ادامه دادیم. عصرِ روزِ دومِ حضورمان در روسیه، از جادهای که بر کرانهٔ دریایِ خزر میرفت به باکو نزدیک شدیم. سطحِ صاف و آیینهوارِ دریا در نورِ غروب گر گرفتهبود.
ما بیدرنگ سراغِ ایستگاه راهآهن رفتیم چون قرار بود از آنجا با قطار سرتاسر اروپا را بپیماییم؛ قطار آن وسیلهٔ نقلیهٔ اسرارآمیز که دربارهاش چیزهایی شنیدهبودیم و اسبابِ تحیرمان شدهبود.
نمیدانستیم شب را کجا سر کنیم. در ایستگاهِ راهآهن ماندیم و با کنجکاوی مشغولِ تماشایِ موتورهایی شدیم که دودکنان میرفتند و میآمدند. چنان هیجانزده بودیم که به خواب فکر نمیکردیم. اطرافمان شب تاریک بود اما ایستگاه با لامپهایی که بالایِ سر آویختهبودند مثلِ روز روشن بود. این همان «خورشیدِ تازهٔ شب» بود. زیرِ نورش تیلهبازی کردیم.
روزِ بعد، صبحِ زود، بلیطهایمان را به مقصدِ تفلیس خریدیم. به ما گفتند که قطارمان بیشتر از یک ساعت دیگر حرکت خواهدکرد. بدگمان شدیم. تصور کردیم شاید آدمِ کافی برایِ راهانداختنِ قطار ندارند. داود پرسید: «چطور قطار را راهمیاندازند وقتی که چیزی آن را نمیکشد؟» بالاخره خبر دادند که قطارمان آمادهاست و ما را به صندلیامان بردند. ما نشستیم و مشتاقانه انتظار کشیدیم. زنگها به شدت به صدا درآمد، بخارِ آب بیرون دمید و احساس کردیم که حرکت میکنیم؛ به آرامی از زیرِ طاقِ فرازِ سکوهایِ راهآهن بیرون لغزیدیم. هیجانزده به همدیگر نگاه میکردیم. ما شاهدِ اجرایِ معجزه بودیم. قطار که سرعت گرفت هیجان ما اندکی به بیم آمیخت. نفس در سینه حبس، محکم به صندلیامان چسبیدیم. در مزارع و جنگلها تاختیم. بر رویِ پلها غریدیم. مشکلی دیگر فکرمان را به خود مشغولکرد: اصلاً چطور میتوانیم توقف کنیم؟ اما این مشکل هم به وقتش حل شد زیرا قطار از سرعتش کاست تا اینکه در شهری کاملاً ایستاد. با اطمینانی کامل آرام گرفتیم تا از سفرمان لذت ببریم.
به سویِ ینگیدنیا از این سرِ دنیا به آن سر
بخشِ اول
در مرزِ روسیه، بلدمان را ترک کردیم. درنتیجه، میبایست تنها سفر کنیم. بزرگترینِ عضوِ گروهِ کوچکِ هفتنفرهٔ ما، پولس، جوانکی تقریباً بیستویکساله و رندی کارکشته، بود. زبانِ روسی را روان صحبت میکرد و ما برایِ عبورِ امن و امان از امپراطوریِ تزار به او وابسته بودیم. منتها زود متوجه شدیم که آن ستونِ نئین سستتر از آن است که بر آن تکیه کنیم.
لبِ مرز، ما را به دقتِ تمام بازرسی و تفتیش کردند. یکیدوتا از پسران با خودشان دشنههایِ ایرانیاشان را آوردهبودند که مرزبانان آنها را گرفتند. به چشم دیدم که حق با پدرم بود. چنانچه شمشیرهایِ کُردیام را آوردهبودم، جز تسلیم کردنشان به مأمورانِ گمرک چارهای نمیداشتم چون مطابقِ قانون خارجیان نمیتوانستند هیچ سلاحی با خود به آن کشور وارد کنند.
در اینجا بود که پولس، حالا یا برایِ آنکه روسیدانیاش را به رخ بکشد، یا تکرویاش را، به بخشی از روالِ بازرسیِ گمرک اعتراض کرد. بابتِ ناشکیباییاش حسابی خدمتش رسیدند. پولس نفرِ اولِ گروهِ ما بود که بازرسی میشد و ما از فکرِ اینکه کتک در انتظارمان است کم و بیش عصبی شدهبودیم. اما مأمور که اضطرابِ ما را دید، با لبخندی به ما اطمینان داد و عاقبت به سرزمینِ تزار راه یافتیم.
سوارِ گاری در جادههایِ هموار و فراخِ روسیه که با مسیرهایِ کاروانرویِ صعب و باریکِ ایران تفاوت داشت، به سفرمان تا باکو ادامه دادیم. عصرِ روزِ دومِ حضورمان در روسیه، از جادهای که بر کرانهٔ دریایِ خزر میرفت به باکو نزدیک شدیم. سطحِ صاف و آیینهوارِ دریا در نورِ غروب گر گرفتهبود.
ما بیدرنگ سراغِ ایستگاه راهآهن رفتیم چون قرار بود از آنجا با قطار سرتاسر اروپا را بپیماییم؛ قطار آن وسیلهٔ نقلیهٔ اسرارآمیز که دربارهاش چیزهایی شنیدهبودیم و اسبابِ تحیرمان شدهبود.
نمیدانستیم شب را کجا سر کنیم. در ایستگاهِ راهآهن ماندیم و با کنجکاوی مشغولِ تماشایِ موتورهایی شدیم که دودکنان میرفتند و میآمدند. چنان هیجانزده بودیم که به خواب فکر نمیکردیم. اطرافمان شب تاریک بود اما ایستگاه با لامپهایی که بالایِ سر آویختهبودند مثلِ روز روشن بود. این همان «خورشیدِ تازهٔ شب» بود. زیرِ نورش تیلهبازی کردیم.
روزِ بعد، صبحِ زود، بلیطهایمان را به مقصدِ تفلیس خریدیم. به ما گفتند که قطارمان بیشتر از یک ساعت دیگر حرکت خواهدکرد. بدگمان شدیم. تصور کردیم شاید آدمِ کافی برایِ راهانداختنِ قطار ندارند. داود پرسید: «چطور قطار را راهمیاندازند وقتی که چیزی آن را نمیکشد؟» بالاخره خبر دادند که قطارمان آمادهاست و ما را به صندلیامان بردند. ما نشستیم و مشتاقانه انتظار کشیدیم. زنگها به شدت به صدا درآمد، بخارِ آب بیرون دمید و احساس کردیم که حرکت میکنیم؛ به آرامی از زیرِ طاقِ فرازِ سکوهایِ راهآهن بیرون لغزیدیم. هیجانزده به همدیگر نگاه میکردیم. ما شاهدِ اجرایِ معجزه بودیم. قطار که سرعت گرفت هیجان ما اندکی به بیم آمیخت. نفس در سینه حبس، محکم به صندلیامان چسبیدیم. در مزارع و جنگلها تاختیم. بر رویِ پلها غریدیم. مشکلی دیگر فکرمان را به خود مشغولکرد: اصلاً چطور میتوانیم توقف کنیم؟ اما این مشکل هم به وقتش حل شد زیرا قطار از سرعتش کاست تا اینکه در شهری کاملاً ایستاد. با اطمینانی کامل آرام گرفتیم تا از سفرمان لذت ببریم.
بخشِ دوم
به تفلیس رسیدیم که الان پایتختِ جمهوریِ تازهتأسیسِ شورویِ گرجستان است اما آن وقت شهرِ اصلیِ قفقازِ روسیه بود. آنجا چند روزی در انتظارِ آنکه تذکرههایمان ویزا شود، معطل ماندیم. ما در آن شهرِ تماشایی که بخشی در دامنهٔ تپه و بخشی در دره ساختهشده گشتیم. شب شهر را که تا بالایِ تپه گسترده شدهبود تماشا میکردیم. چراغهایِ زیبایش مثلِ ستارگان میدرخشید. راحت میشد فکرکرد که ستارگانی از آسمان فروافتادهاند و آمدهاند تا رویِ برجهایِ شهر استراحت کنند.
خیابانهایِ تفلیس پر از ارمنیان و ترکان و ایرانیان و یهودیان و آشوریان و اعراب و روسها و اروپاییهایی تقریباً از همهٔ ملیتها بود چون آن شهر هم، مثلِ قسطنطنیه، محلِ تلاقیِ اروپا و آسیا است. یک روز، مردی از اهالیِ ولایتِ خودمان را دیدیم که بسیار به ما محبت کرد. پدربزرگم، میزراپاچو، را میشناخت. مرا روزی به بازار برد و برایم یک کلاهِ بولرِ سپید خرید که رشکِ همهٔ گروه شد.
منزل یا پانسیونی یافتیم که در آن مدتی را که منتظرِ تذکرههایمان بودیم سپریکردیم. هر روز به ادارهٔ تذکره مراجعه میکردیم اما تذکرههایِ ما حاضر نبود. یاد آن مأمورِ ایرانی افتادم که «سرش شلوغ بود» و از راهِ بخشش وارد شدیم و فهمیدیم که درها را در روسیه هم مثلِ ایران فوراً باز میکند.
مهیایِ ترکِ تفلیس شدیم و بلیطِ قطارِ سریعالسیر را خریدیم که ما را از روسیه به آلمان میبرد. پولس بلیطی نخرید. ما نگران شدیم. در پاسخِ پرسشِ ما که از سرِ دلنگرانی بود گفت: «البته که با شما میآیم، منتها چشم و گوشم را بازکردهام و فهمیدهام که راحت میشود این روسهایِ ابله را خرکرد. من احتیاجی به بلیط ندارم، پولم را نگهمیدارم.»
پولس با ما سوارِ قطار شد. بازرسان به واگن آمدند و اطلاع دادند که بلیطهایمان را برایِ ارائه به مأمورانی که میآیند آمادهکنیم. پولس غیبش زد. میدانستیم برایش اتفاقی افتاده. لابد کسی فهمیده که او بلیط ندارد. مأمورِ قطار آمد که شخصی شبیهِ نظامیان بود و چنان انجامِ وظیفه میکرد که گویی از هنگی بازدید میکند. به واگنِ بعدی رفت و ناگهان در کمالِ تحیرِ ما پولس با نیشِ باز دوباره ظاهر شد. به بازرسان رشوه دادهبود و آنها هم او را در مدتِ زمانِ کنترلِ بلیطها پنهان کردهبودند.
سرِ جایمان خوابیدیم و از ترسِ جیببران تمامِ شب پولمان را محکم چسبیدیم. در ایستگاههایی که قطار توقف میکرد غذایمان را میخریدیدم. برایِ خریدِ نان و سوسیس و آبِ جوش برایِ دمکردن چای به نوبت پیاده میشدیم.
به مرزِ آلمان رسیدیم و به جهانی وارد شدیم که تفاوتش با روسیه معادلِ تفاوتِ روسیه با ایران بود. آنجا مأمورانِ گمرک سریع و دقیق بودند، هرچند نامهربان نبودند. ما را به حمامِ آبِ داغ فرستادند و لباسهایمان را با دود گندزدایی کردند و پولمان را به مارکِ آلمانی تبدیل کردند و تذکرههایمان را ویزا کردند و ظرفِ دو ساعت ما را سوارِ قطارِ هامبورگ کردند.
قطار مثلِ خیابانهایِ برقانداختهٔ شهرهایِ آلمان تمیز بود. از میانِ جنگلهایِ به دقت تُنُکشده و آبادیهایِ شاد و مزارعی چنان کوچک که وقتی از کنارشان تند میگذشتیم مثلِ تکهدوزی دیدهمیشد گذر کردیم.
به تفلیس رسیدیم که الان پایتختِ جمهوریِ تازهتأسیسِ شورویِ گرجستان است اما آن وقت شهرِ اصلیِ قفقازِ روسیه بود. آنجا چند روزی در انتظارِ آنکه تذکرههایمان ویزا شود، معطل ماندیم. ما در آن شهرِ تماشایی که بخشی در دامنهٔ تپه و بخشی در دره ساختهشده گشتیم. شب شهر را که تا بالایِ تپه گسترده شدهبود تماشا میکردیم. چراغهایِ زیبایش مثلِ ستارگان میدرخشید. راحت میشد فکرکرد که ستارگانی از آسمان فروافتادهاند و آمدهاند تا رویِ برجهایِ شهر استراحت کنند.
خیابانهایِ تفلیس پر از ارمنیان و ترکان و ایرانیان و یهودیان و آشوریان و اعراب و روسها و اروپاییهایی تقریباً از همهٔ ملیتها بود چون آن شهر هم، مثلِ قسطنطنیه، محلِ تلاقیِ اروپا و آسیا است. یک روز، مردی از اهالیِ ولایتِ خودمان را دیدیم که بسیار به ما محبت کرد. پدربزرگم، میزراپاچو، را میشناخت. مرا روزی به بازار برد و برایم یک کلاهِ بولرِ سپید خرید که رشکِ همهٔ گروه شد.
منزل یا پانسیونی یافتیم که در آن مدتی را که منتظرِ تذکرههایمان بودیم سپریکردیم. هر روز به ادارهٔ تذکره مراجعه میکردیم اما تذکرههایِ ما حاضر نبود. یاد آن مأمورِ ایرانی افتادم که «سرش شلوغ بود» و از راهِ بخشش وارد شدیم و فهمیدیم که درها را در روسیه هم مثلِ ایران فوراً باز میکند.
مهیایِ ترکِ تفلیس شدیم و بلیطِ قطارِ سریعالسیر را خریدیم که ما را از روسیه به آلمان میبرد. پولس بلیطی نخرید. ما نگران شدیم. در پاسخِ پرسشِ ما که از سرِ دلنگرانی بود گفت: «البته که با شما میآیم، منتها چشم و گوشم را بازکردهام و فهمیدهام که راحت میشود این روسهایِ ابله را خرکرد. من احتیاجی به بلیط ندارم، پولم را نگهمیدارم.»
پولس با ما سوارِ قطار شد. بازرسان به واگن آمدند و اطلاع دادند که بلیطهایمان را برایِ ارائه به مأمورانی که میآیند آمادهکنیم. پولس غیبش زد. میدانستیم برایش اتفاقی افتاده. لابد کسی فهمیده که او بلیط ندارد. مأمورِ قطار آمد که شخصی شبیهِ نظامیان بود و چنان انجامِ وظیفه میکرد که گویی از هنگی بازدید میکند. به واگنِ بعدی رفت و ناگهان در کمالِ تحیرِ ما پولس با نیشِ باز دوباره ظاهر شد. به بازرسان رشوه دادهبود و آنها هم او را در مدتِ زمانِ کنترلِ بلیطها پنهان کردهبودند.
سرِ جایمان خوابیدیم و از ترسِ جیببران تمامِ شب پولمان را محکم چسبیدیم. در ایستگاههایی که قطار توقف میکرد غذایمان را میخریدیدم. برایِ خریدِ نان و سوسیس و آبِ جوش برایِ دمکردن چای به نوبت پیاده میشدیم.
به مرزِ آلمان رسیدیم و به جهانی وارد شدیم که تفاوتش با روسیه معادلِ تفاوتِ روسیه با ایران بود. آنجا مأمورانِ گمرک سریع و دقیق بودند، هرچند نامهربان نبودند. ما را به حمامِ آبِ داغ فرستادند و لباسهایمان را با دود گندزدایی کردند و پولمان را به مارکِ آلمانی تبدیل کردند و تذکرههایمان را ویزا کردند و ظرفِ دو ساعت ما را سوارِ قطارِ هامبورگ کردند.
قطار مثلِ خیابانهایِ برقانداختهٔ شهرهایِ آلمان تمیز بود. از میانِ جنگلهایِ به دقت تُنُکشده و آبادیهایِ شاد و مزارعی چنان کوچک که وقتی از کنارشان تند میگذشتیم مثلِ تکهدوزی دیدهمیشد گذر کردیم.
بخشِ سوم
ده روز در هامبورگ منتظر بودیم تا از اقیانوس بگذریم. آنجا پیشآمدِ ناگواری رخ داد. یوسف، تنها کسی از ما که انگلیسی را به قدری که مفهوم باشد صحبت میکرد، ما را رها کرد و به تنهایی سوارِ کشتی شد و رفت. بیش از اندازه مشوش شدیم چون چشممان به او بود که کمکمان کند که دوست و آشنا و قوم و خویشمان را وقتی به ینگیدنیا رسیدیم بیابیم.
هیچکدام آلمانی نمیدانستیم اما گویا مأمورانِ آلمانی از رویِ تذکرههایمان آنچه را که به زبانِ اشاره میخواستیم به ایشان بگوییم فهمیدند. آنها ما را سوارِ کشتیمان کردند و ما بالاخره مستقیم راهافتادیم به سمتِ جهان نو. جسارتِ جوانی ما را از سرزمینهایِ بیگانه و تجربیاتِ حیرتزا در سراسرِ آن قاره به سلامت گذر داد. در بابِل زبانهایِ بیگانه و زندگیِ شتابانِ شهرهایِ اروپا گم شدهبودیم و بابتِ تأخیرهایی که پیشمیآمد و نمیتوانستیم دلیلش را بفهمیم اغلب نگران بودیم. سفرِ دریایی بنا بود که جسارتمان را و آسایشِ دلهایِ حیرانمان را بازگرداند. وسعت و سکوتِ اقیانوس شبیهِ شکوهِ جاودانهٔ کوههایِ بنفشِ کردستان بود که در سایهشان بزرگ شدهبودیم. از رویِ عرشه، شبِ اول، به بالا در پردهٔ سیاهِ مخملینِ شب خیره شدم و دیدم که همان ستارگانی که فرازِ نازی میدرخشند بر آن همچون پولک دوختهشدهاند. خوشحال، صورِ فلکیِ آشنا را، مثلِ شبهایِ بسیار رویِ بامِ برجِ قدیمیِ تاکستانمان، تعقیب میکردم.
اما سفرِ گندی از آب درآمد. ما را سوارِ کشتیِ باریِ کندرویی کردهبودند که مسافر نمیبرد مگر در مسیرِ غرب که آنقدری که میشد مهاجران را در پهلوهایِ پاشنهٔ محدود و ناسالمش جا دادهبودند و به کرانههایِ آمریکا میبردند. دیدیم که ما را مثلِ گوسفند در هم چپاندهاند. غذا بد بود. تقریباً همه دریازده شدیم. در بیستودو روزی که اینگونه سفر کردیم، فکر و ذکرمان جهانِ نو بود که عاقبتالامر باید به آن میرسیدیم.
برجهایِ جهانِ نو را دیدیم که در مهِ صبحِ تابستان قد برافراشتهبود. با شکیباییِ جبلیِ تبارمان، تأخیرِ طولانی تا رفتن به ساحل و کنترلِ تذکرهها را تابآوردیم و مأموران را متقاعد کردیم که باید به ما اجازه دهند که به کشور وارد شویم. موجبِ مسرتمان شد که مترجمانی یافتیم که زبانمان را میفهمیدند و ما هم با قصهای مهیج سرشان را بردیم. پولمان را حسابوکتاب و تقسیم کردیم تا هرکدام مبلغی را که قانونِ مهاجرت اقتضا میکرد داشتهباشیم.
هرکداممان قوم و خویشی یا دوست و آشنایی داشتیم که نزدش برویم. به جز من، همه باید به شیکاگو میرفتند که در آن وقت بیشترِ همولایتیهایم در آمریکا آنجا ساکن بودند. داییشموئلم در شهرِ دیگری در غربِ میانه زندگیمیکرد. بالاخره ترسیدم که نتوانم او را بیابم و با بقیهٔ همراهان سوارِ قطاری شدم که رویِ آن زدهبودند «شیکاگو.»
ده روز در هامبورگ منتظر بودیم تا از اقیانوس بگذریم. آنجا پیشآمدِ ناگواری رخ داد. یوسف، تنها کسی از ما که انگلیسی را به قدری که مفهوم باشد صحبت میکرد، ما را رها کرد و به تنهایی سوارِ کشتی شد و رفت. بیش از اندازه مشوش شدیم چون چشممان به او بود که کمکمان کند که دوست و آشنا و قوم و خویشمان را وقتی به ینگیدنیا رسیدیم بیابیم.
هیچکدام آلمانی نمیدانستیم اما گویا مأمورانِ آلمانی از رویِ تذکرههایمان آنچه را که به زبانِ اشاره میخواستیم به ایشان بگوییم فهمیدند. آنها ما را سوارِ کشتیمان کردند و ما بالاخره مستقیم راهافتادیم به سمتِ جهان نو. جسارتِ جوانی ما را از سرزمینهایِ بیگانه و تجربیاتِ حیرتزا در سراسرِ آن قاره به سلامت گذر داد. در بابِل زبانهایِ بیگانه و زندگیِ شتابانِ شهرهایِ اروپا گم شدهبودیم و بابتِ تأخیرهایی که پیشمیآمد و نمیتوانستیم دلیلش را بفهمیم اغلب نگران بودیم. سفرِ دریایی بنا بود که جسارتمان را و آسایشِ دلهایِ حیرانمان را بازگرداند. وسعت و سکوتِ اقیانوس شبیهِ شکوهِ جاودانهٔ کوههایِ بنفشِ کردستان بود که در سایهشان بزرگ شدهبودیم. از رویِ عرشه، شبِ اول، به بالا در پردهٔ سیاهِ مخملینِ شب خیره شدم و دیدم که همان ستارگانی که فرازِ نازی میدرخشند بر آن همچون پولک دوختهشدهاند. خوشحال، صورِ فلکیِ آشنا را، مثلِ شبهایِ بسیار رویِ بامِ برجِ قدیمیِ تاکستانمان، تعقیب میکردم.
اما سفرِ گندی از آب درآمد. ما را سوارِ کشتیِ باریِ کندرویی کردهبودند که مسافر نمیبرد مگر در مسیرِ غرب که آنقدری که میشد مهاجران را در پهلوهایِ پاشنهٔ محدود و ناسالمش جا دادهبودند و به کرانههایِ آمریکا میبردند. دیدیم که ما را مثلِ گوسفند در هم چپاندهاند. غذا بد بود. تقریباً همه دریازده شدیم. در بیستودو روزی که اینگونه سفر کردیم، فکر و ذکرمان جهانِ نو بود که عاقبتالامر باید به آن میرسیدیم.
برجهایِ جهانِ نو را دیدیم که در مهِ صبحِ تابستان قد برافراشتهبود. با شکیباییِ جبلیِ تبارمان، تأخیرِ طولانی تا رفتن به ساحل و کنترلِ تذکرهها را تابآوردیم و مأموران را متقاعد کردیم که باید به ما اجازه دهند که به کشور وارد شویم. موجبِ مسرتمان شد که مترجمانی یافتیم که زبانمان را میفهمیدند و ما هم با قصهای مهیج سرشان را بردیم. پولمان را حسابوکتاب و تقسیم کردیم تا هرکدام مبلغی را که قانونِ مهاجرت اقتضا میکرد داشتهباشیم.
هرکداممان قوم و خویشی یا دوست و آشنایی داشتیم که نزدش برویم. به جز من، همه باید به شیکاگو میرفتند که در آن وقت بیشترِ همولایتیهایم در آمریکا آنجا ساکن بودند. داییشموئلم در شهرِ دیگری در غربِ میانه زندگیمیکرد. بالاخره ترسیدم که نتوانم او را بیابم و با بقیهٔ همراهان سوارِ قطاری شدم که رویِ آن زدهبودند «شیکاگو.»
فصلِ نوزدهم
سرزمینِ عجایب
بخشِ اول
پولس انگلیسی هیچ نمیدانست که خودش البته شانسِ ما بود و گرنه لابد سعی میکرد که به مأمورانِ راهآهنِ آمریکا هم رشوه بدهد و اسبابِ دردسرِ همهٔ ما میشد. مثلِ ما حواسش جمع بود که موقعی که قطارمان از نیویورک خارج میشود بلیط داشتهباشد. مردی در قطار راهافتاد که در دستانش بستههایی براق داشت. به هر مسافری یکی تعارف میکرد. ما با شگفتی بستهٔ خودمان را گرفتیم و با کنجکاوی آن را بازکردیم. پر از آبنبات بود. دیگر آن حکایاتِ مبالغهآمیزی را که دربارهٔ مهربانی و مهماننوازیِ آمریکاییان شنیدهبودیم باورکردیم. مگر آنها از بیگانگان با هدیهٔ شیرینی استقبالِ نمیکنند همانطور که ما در نازی روزهایِ عید و مناسباتهایِ مهم از مهمانانمان پذیرایی میکنیم؟ اما آن مرد بازگشت. دیدیمش که جعبهای در دست دارد و جلوی این و آن میگیرد. گیج شدیم. وقتی به ما رسید، بستههایمان را که دیگر نیمهپر بود درآوردیم. اخم کرد. کلههایمان را به نشانهٔ اینکه نمیفهمیم چه میگوید تکاندادیم. او به ما مقداری پول نشان داد و ایما و اشارهای کرد. فهمیدیم. باید پولِ چیزی را که با خوشحالی جایِ هدیه پذیرفتهبودیم بپردازیم. فیالواقع شیرینیها مالِ ما شدهبود اما دیگر لذتی برایمان نداشت.
روزِ بعد، سرِ گرمایِ ظهر، به شیکاگو رسیدیم. برادرِ عیشو که بعد از پولس بزرگترینِ عضوِ گروهِ ما بود، آنجا زندگی میکرد. ما رهبری را به او اعطا کردیم و آماده شدیم که دنبالش برویم. دو درشکهچی با اشارهای ما را فراخواندند و عیشو هم مغرور جلو افتاد. ما با بار و بنهٔ محقرمان در دو درشکه چپیدیم. عیشو نشانیِ برادرش را به درشکهچیها نشانداد. آنها رویِ صندلیهایشان نشستند، شلاقی به اسبهایشان زدند و برو که رفتی، موکبِ ما راهافتاد.
مقابلِ ساختمانِ بزرگِ آجری و سنگیای ایستادیم. ما حیرتزده به همدیگر نگاه میکردیم و عیشو داشت از غرور منفجر میشد که متوجه شدهبود وضعِ برادرش چنان خوب است که در چنین قصری سکونت دارد. از درشکهها پیادهشدیم و بارمان را رویِ پیادهرو کپهکردیم. پولمان را درآوردیم که کرایهٔ درشکهچیها را بدهیم. هریک پنج دلار از من و عیشو گرفتند که پولدارانِ جمع بودیم. ما ارزشِ واقعیِ پول را نمیدانستیم.
عیشو به ورودیِ ساختمان نزدیکشد. ما بیرون منتظر ایستادیم بلکه او برادرش را بیابد. زود برگشت اما پکر، شاید حتی ترسیده. گفت: «اینجا نیست. آقاهه کاغدم را دید و سر تکانداد. برادرم را نمیشناخت.» نمیتوانستیم بفهمیم که آن ساختمانِ بزرگ مدرسه است که برایِ تابستان تعطیل شده. آن هم که عیشو دیده دربانِ مدرسه بود و او هم اسمِ شاگردان را نمیدانست. بیاندازه ترسیدهبودیم. رویِ پیادهرو، وسطِ باروبنهمان نشستیم. عقلمان نمیرسید که چه کنیم. آشفتگیِ اطرافمان، هیجانِ موج رفتوآمد و هزارتویِ ساختمانهایِ بلند که آسمان را کور کردهبود، اعصابمان را خرد میکرد.
مردِ بالابلندی به ما نزدیک شد. یونیفورمی آبی تنش بود و چماقی داشت اما چهرهٔ گشاده و سرخوسفیدش مهربان و همدلانه بود. کلامی لازم نبود تا بفهمد که گمشدهایم. ما نشانیِ برادرِ عیشو را به او نشان دادیم. اشارهکرد که دنبالش برویم. باروبنه را جمع کردیم و دستهجمعی دنبالش راهافتادیم. ما را به مغازهای برد که صاحبش، مثلِ ناجیمان، مردِ درشت و سرخوسفید و شنگولی بود. ما را از راهپلهٔ تاریک و تنگی به اتاقی در طبقهٔ بالایِ مغازهاش برد. آنجا فهمیدیم که باید بمانیم تا برادرِ عیشو پیدا شود. پلیس اسمِ برادرِ عیشو را پرسید و رفت.
گرسنه بودیم. جرأت کردیم و از پلهها به مغازهٔ تمیز و دلپذیر رفتیم. یادمان بود که آکنده از عطرِ غذاست. با انگشتانِ کنجکاو به اجناسِ زیرِ شیشهٔ ویترین اشاره کردیم و بقالِ شنگول نان و پنیر به ما داد. من به شیشهٔ کوچکی پر از مادهٔ قهوهایِ غلیظی رویِ رفی پشتِ سرش اشاره کردم. شبیهِ شیرهٔ اعلایی بود که در نازی داشتیم.
از پلهها بالا رفتیم و بساطِ سور را رویِ زمین پهنکردیم. به دشواری شیشهای که خریدهبودم را بازکردیم و آن شیره را رویِ تکههایِ نان مالیدیم. چشیدیم؛ شیره نبود. خردل، که پیشتر هرگز نچشیدهبودیم، زبانمان را سوزاند.
سرزمینِ عجایب
بخشِ اول
پولس انگلیسی هیچ نمیدانست که خودش البته شانسِ ما بود و گرنه لابد سعی میکرد که به مأمورانِ راهآهنِ آمریکا هم رشوه بدهد و اسبابِ دردسرِ همهٔ ما میشد. مثلِ ما حواسش جمع بود که موقعی که قطارمان از نیویورک خارج میشود بلیط داشتهباشد. مردی در قطار راهافتاد که در دستانش بستههایی براق داشت. به هر مسافری یکی تعارف میکرد. ما با شگفتی بستهٔ خودمان را گرفتیم و با کنجکاوی آن را بازکردیم. پر از آبنبات بود. دیگر آن حکایاتِ مبالغهآمیزی را که دربارهٔ مهربانی و مهماننوازیِ آمریکاییان شنیدهبودیم باورکردیم. مگر آنها از بیگانگان با هدیهٔ شیرینی استقبالِ نمیکنند همانطور که ما در نازی روزهایِ عید و مناسباتهایِ مهم از مهمانانمان پذیرایی میکنیم؟ اما آن مرد بازگشت. دیدیمش که جعبهای در دست دارد و جلوی این و آن میگیرد. گیج شدیم. وقتی به ما رسید، بستههایمان را که دیگر نیمهپر بود درآوردیم. اخم کرد. کلههایمان را به نشانهٔ اینکه نمیفهمیم چه میگوید تکاندادیم. او به ما مقداری پول نشان داد و ایما و اشارهای کرد. فهمیدیم. باید پولِ چیزی را که با خوشحالی جایِ هدیه پذیرفتهبودیم بپردازیم. فیالواقع شیرینیها مالِ ما شدهبود اما دیگر لذتی برایمان نداشت.
روزِ بعد، سرِ گرمایِ ظهر، به شیکاگو رسیدیم. برادرِ عیشو که بعد از پولس بزرگترینِ عضوِ گروهِ ما بود، آنجا زندگی میکرد. ما رهبری را به او اعطا کردیم و آماده شدیم که دنبالش برویم. دو درشکهچی با اشارهای ما را فراخواندند و عیشو هم مغرور جلو افتاد. ما با بار و بنهٔ محقرمان در دو درشکه چپیدیم. عیشو نشانیِ برادرش را به درشکهچیها نشانداد. آنها رویِ صندلیهایشان نشستند، شلاقی به اسبهایشان زدند و برو که رفتی، موکبِ ما راهافتاد.
مقابلِ ساختمانِ بزرگِ آجری و سنگیای ایستادیم. ما حیرتزده به همدیگر نگاه میکردیم و عیشو داشت از غرور منفجر میشد که متوجه شدهبود وضعِ برادرش چنان خوب است که در چنین قصری سکونت دارد. از درشکهها پیادهشدیم و بارمان را رویِ پیادهرو کپهکردیم. پولمان را درآوردیم که کرایهٔ درشکهچیها را بدهیم. هریک پنج دلار از من و عیشو گرفتند که پولدارانِ جمع بودیم. ما ارزشِ واقعیِ پول را نمیدانستیم.
عیشو به ورودیِ ساختمان نزدیکشد. ما بیرون منتظر ایستادیم بلکه او برادرش را بیابد. زود برگشت اما پکر، شاید حتی ترسیده. گفت: «اینجا نیست. آقاهه کاغدم را دید و سر تکانداد. برادرم را نمیشناخت.» نمیتوانستیم بفهمیم که آن ساختمانِ بزرگ مدرسه است که برایِ تابستان تعطیل شده. آن هم که عیشو دیده دربانِ مدرسه بود و او هم اسمِ شاگردان را نمیدانست. بیاندازه ترسیدهبودیم. رویِ پیادهرو، وسطِ باروبنهمان نشستیم. عقلمان نمیرسید که چه کنیم. آشفتگیِ اطرافمان، هیجانِ موج رفتوآمد و هزارتویِ ساختمانهایِ بلند که آسمان را کور کردهبود، اعصابمان را خرد میکرد.
مردِ بالابلندی به ما نزدیک شد. یونیفورمی آبی تنش بود و چماقی داشت اما چهرهٔ گشاده و سرخوسفیدش مهربان و همدلانه بود. کلامی لازم نبود تا بفهمد که گمشدهایم. ما نشانیِ برادرِ عیشو را به او نشان دادیم. اشارهکرد که دنبالش برویم. باروبنه را جمع کردیم و دستهجمعی دنبالش راهافتادیم. ما را به مغازهای برد که صاحبش، مثلِ ناجیمان، مردِ درشت و سرخوسفید و شنگولی بود. ما را از راهپلهٔ تاریک و تنگی به اتاقی در طبقهٔ بالایِ مغازهاش برد. آنجا فهمیدیم که باید بمانیم تا برادرِ عیشو پیدا شود. پلیس اسمِ برادرِ عیشو را پرسید و رفت.
گرسنه بودیم. جرأت کردیم و از پلهها به مغازهٔ تمیز و دلپذیر رفتیم. یادمان بود که آکنده از عطرِ غذاست. با انگشتانِ کنجکاو به اجناسِ زیرِ شیشهٔ ویترین اشاره کردیم و بقالِ شنگول نان و پنیر به ما داد. من به شیشهٔ کوچکی پر از مادهٔ قهوهایِ غلیظی رویِ رفی پشتِ سرش اشاره کردم. شبیهِ شیرهٔ اعلایی بود که در نازی داشتیم.
از پلهها بالا رفتیم و بساطِ سور را رویِ زمین پهنکردیم. به دشواری شیشهای که خریدهبودم را بازکردیم و آن شیره را رویِ تکههایِ نان مالیدیم. چشیدیم؛ شیره نبود. خردل، که پیشتر هرگز نچشیدهبودیم، زبانمان را سوزاند.
بخشِ دوم
آرام و قرار نداشتم و سخت غمگین بودم. شاید داییام را پیدا نکنم. ناگهان دلتنگِ نازی و مزارع و باغهایِ آشنا و خانهٔ پدرم شدم. بچهها را گذاشتم و به خیابانِ جلویِ مغازه رفتم. دلم نمیخواست با آنها صحبت کنم. اما داود متوجه شد که رفتهام و دنبالم آمد. از دیدنش خوشحال شدم. از اینکه بداند دلم برایِ خانه تنگ شده، خجل نبودم. با هم در خیابان قدم زدیم و دور و ور را با کنجکاوی ورانداز کردیم. عجایبِ جهانِ جدید شگفتزدهامان کرد. همهٔ آن عجایبی که در نامههایِ داییشموئیل مثلِ قصههایِ جادو میخواندیم حتی پیشدرآمدِ قضیه هم نبود. به پلی رویِ رودی رسیدیم. از پل گذشتیم و اندکی پیشتر رفتیم. خواستیم برگردیم و از تعجب خشکمان زد. پل غیب شدهبود. پیشِ رویمان فقط آب بود. داود که نفسشش پس رفتهبود و چشمانش از تعجب گرد شدهبود گفت: «باید شنا کنیم.» همان لحظه، کشتیِ بخاری از رودخانه گذشت. پل بیدرنگ از غیب پدیدار شد و درست جلویِ ما قرارگرفت. ما از پل گذشتیم و به شتاب نزدِ دیگر بچهها رفتیم که فوراً با ما برایِ دیدنِ پلِ اسرارآمیز راه افتادند.
روزِ سوم، برادرِ عیشو همراهِ قوموخویش و دوستوآشنایِ بچههایِ دیگر آمد. آنها روزنامهای را به ما نشان دادند که در آن، مأمورِ پلیس آگهیای دربارهٔ ایرانیان گمشده منتشر کردهبود. از آنکه امن و امان نزدِ همولایتیهایمانیم دلشاد شدیم. هرکدام از بچهها با قوموخویش و دوستوآشنایِ خود رفت و من با عیشو و برادرش رفتم.
غمگینانه وداع کردیم چون نصفِ دنیا را با هم پیمودهبودیم. داود در لحظهٔ وداع با من گریست چون قرار بود من به شهرِ دیگری بروم. از آن گروه که با ایشان به جهانِ جدید سفر کردم، دیگر فقط عیشو را دیدم. داود چندسالی بعد به نازی بازگشت منتها دوباره به جهانِ جدید آمدهاست. عیشو همچنان در شیکاگو است و اگر در حدِ زندگی در قصر هم نباشد، وضعش حسابی خوب است.
آرام و قرار نداشتم و سخت غمگین بودم. شاید داییام را پیدا نکنم. ناگهان دلتنگِ نازی و مزارع و باغهایِ آشنا و خانهٔ پدرم شدم. بچهها را گذاشتم و به خیابانِ جلویِ مغازه رفتم. دلم نمیخواست با آنها صحبت کنم. اما داود متوجه شد که رفتهام و دنبالم آمد. از دیدنش خوشحال شدم. از اینکه بداند دلم برایِ خانه تنگ شده، خجل نبودم. با هم در خیابان قدم زدیم و دور و ور را با کنجکاوی ورانداز کردیم. عجایبِ جهانِ جدید شگفتزدهامان کرد. همهٔ آن عجایبی که در نامههایِ داییشموئیل مثلِ قصههایِ جادو میخواندیم حتی پیشدرآمدِ قضیه هم نبود. به پلی رویِ رودی رسیدیم. از پل گذشتیم و اندکی پیشتر رفتیم. خواستیم برگردیم و از تعجب خشکمان زد. پل غیب شدهبود. پیشِ رویمان فقط آب بود. داود که نفسشش پس رفتهبود و چشمانش از تعجب گرد شدهبود گفت: «باید شنا کنیم.» همان لحظه، کشتیِ بخاری از رودخانه گذشت. پل بیدرنگ از غیب پدیدار شد و درست جلویِ ما قرارگرفت. ما از پل گذشتیم و به شتاب نزدِ دیگر بچهها رفتیم که فوراً با ما برایِ دیدنِ پلِ اسرارآمیز راه افتادند.
روزِ سوم، برادرِ عیشو همراهِ قوموخویش و دوستوآشنایِ بچههایِ دیگر آمد. آنها روزنامهای را به ما نشان دادند که در آن، مأمورِ پلیس آگهیای دربارهٔ ایرانیان گمشده منتشر کردهبود. از آنکه امن و امان نزدِ همولایتیهایمانیم دلشاد شدیم. هرکدام از بچهها با قوموخویش و دوستوآشنایِ خود رفت و من با عیشو و برادرش رفتم.
غمگینانه وداع کردیم چون نصفِ دنیا را با هم پیمودهبودیم. داود در لحظهٔ وداع با من گریست چون قرار بود من به شهرِ دیگری بروم. از آن گروه که با ایشان به جهانِ جدید سفر کردم، دیگر فقط عیشو را دیدم. داود چندسالی بعد به نازی بازگشت منتها دوباره به جهانِ جدید آمدهاست. عیشو همچنان در شیکاگو است و اگر در حدِ زندگی در قصر هم نباشد، وضعش حسابی خوب است.
بخشِ سوم
برادرِ عیشو بود که داییام را یافت. به نشانیاش تلگرامی فرستاد که خود معجزهٔ دیگری بود. فردایش پاسخ رسید اما از جایی دیگر. چلهٔ تابستان بود و داییام کنارِ دریاچهای مشغولِ گذراندنِ تعطیلاتش بود. شنبه بعدازظهر بود. من بیقرار بودم و دلم میخواست سوارِ اولین قطار بشوم. عیشو و برادرش مرا به سلامت سوارِ قطار کردند و به مأمورِ قطار توضیح دادند که کجا مرا پیادهکند و من خانِ آخرِ سفرِ درازم را آغاز کردم، این بار تنهایِ تنها.
یکشنبه صبحِ زود بود که از قطار پیادهشدم. خورشید هنوز ندمیدهبود. مسئولِ ایستگاه مرا با کنجکاوی ورانداز کرد. نشانی را که در دستم بود نشانش دادم و او مرا راهنمایی کرد که راهی را بگیرم و بروم. من رفتم و رفتم تا عاقبت دیدم در اعماقِ جنگل و لبِ دریاچهام. چنان خسته بودم که دیگر نمیتوانستم پیشتر بروم. رویِ سنگِ بزرگی نشستم و زار زدم، پسرکی دلتنگِ خانه در سرزمینی بیگانه، جایی که کسی مرا نمیشناخت یا حتی نمیتوانست با من حرف بزند.
خورشید از پشتِ کاجهایِ آن سویِ دریاچه بالا آمد و انگشتانِ زرینش آب را لمس کرد. نوکِ درختان پرندگان به شادی آواز خواندند. من جامهدانهایِ سنگینم را برداشتم و دوباره به راهافتادم. مقابلِ ساختمانِ بزرگی به رفتگری برخوردم. برگهٔ کاغدی را که دستم بود به او نشان دادم و او مرا به بالایِ پلهها راهنمایی کرد. آن تو، مردی را پشتِ میزی دیدم و کاغدِ ارزشمند را به او هم نشان دادم. سرش را تکان داد که بگوید خیلی زود است و داییام هنوز خواب است. منتها من اینطور فهمیدم که او آنجا نیست. آن آقا تشویش را در چهرهام خواند. از پشتِ میزش آمد و مرا به اتاقِ داییام برد، جایی که او را در خوابِ ناز یافتم.
برادرِ عیشو بود که داییام را یافت. به نشانیاش تلگرامی فرستاد که خود معجزهٔ دیگری بود. فردایش پاسخ رسید اما از جایی دیگر. چلهٔ تابستان بود و داییام کنارِ دریاچهای مشغولِ گذراندنِ تعطیلاتش بود. شنبه بعدازظهر بود. من بیقرار بودم و دلم میخواست سوارِ اولین قطار بشوم. عیشو و برادرش مرا به سلامت سوارِ قطار کردند و به مأمورِ قطار توضیح دادند که کجا مرا پیادهکند و من خانِ آخرِ سفرِ درازم را آغاز کردم، این بار تنهایِ تنها.
یکشنبه صبحِ زود بود که از قطار پیادهشدم. خورشید هنوز ندمیدهبود. مسئولِ ایستگاه مرا با کنجکاوی ورانداز کرد. نشانی را که در دستم بود نشانش دادم و او مرا راهنمایی کرد که راهی را بگیرم و بروم. من رفتم و رفتم تا عاقبت دیدم در اعماقِ جنگل و لبِ دریاچهام. چنان خسته بودم که دیگر نمیتوانستم پیشتر بروم. رویِ سنگِ بزرگی نشستم و زار زدم، پسرکی دلتنگِ خانه در سرزمینی بیگانه، جایی که کسی مرا نمیشناخت یا حتی نمیتوانست با من حرف بزند.
خورشید از پشتِ کاجهایِ آن سویِ دریاچه بالا آمد و انگشتانِ زرینش آب را لمس کرد. نوکِ درختان پرندگان به شادی آواز خواندند. من جامهدانهایِ سنگینم را برداشتم و دوباره به راهافتادم. مقابلِ ساختمانِ بزرگی به رفتگری برخوردم. برگهٔ کاغدی را که دستم بود به او نشان دادم و او مرا به بالایِ پلهها راهنمایی کرد. آن تو، مردی را پشتِ میزی دیدم و کاغدِ ارزشمند را به او هم نشان دادم. سرش را تکان داد که بگوید خیلی زود است و داییام هنوز خواب است. منتها من اینطور فهمیدم که او آنجا نیست. آن آقا تشویش را در چهرهام خواند. از پشتِ میزش آمد و مرا به اتاقِ داییام برد، جایی که او را در خوابِ ناز یافتم.
بخشِ چهارم
داییام گفت: «تو هم باید مثلِ بچهآمریکاییها شهرتی داشتهباشی، یوئل.» در نازی نیازی به نامِ خانوادگی نداشتم. همه مرا به یوئل، پسرِ موسی و نوهٔ میرزاپاچویِ کدخدا میشناختند. داییام رسمِ آمریکایی را برایم توضیح داد. گفت: «پدربزرگت، کدخدا، به میرزا معروف بود. همین باید شهرتت شود.» میرزا اسمِ پدربزرگم نبود بلکه در ایران عنوانی محترمانه است و به پدربزرگم میرزا میگفتند چون در روستایِ ما مردِ مهمی بود. خوشحال شدم که عنوانِ او را برایِ شهرتِ خودم برگزینم. داییام گفت: «حالا اگر دلت بخواهد میتوانی اسمِ وسط هم داشتهباشی.» من هم بنجامین یا بنیامین را به خاطرِ بزرگترین برادرِ پدرم انتخاب کردم.
داییام ادامهداد: «یک روزِ تولد هم باید داشتهباشی چون رسم است،» اما من نمیدانستم کی به دنیا آمدهام. سالش را میدانستم چون همان سالی بود که خالهام ازدواج کرد، اما از روز و ماهش اطلاعی نداشتم. در نازی کسی به سن و روزِ تولد فکر هم نمیکرد. نمیدانستم چه کنم. داییام گفت: «یک روز و ماهی خودت انتخاب کن.» گفتم: «اگر یادم رفت چی؟» گفت: «روزی را انتخاب کن که نزدیکِ یکی از اعیاد باشد که همیشه یادت بماند.» درنتیجه، بیست و سومِ دسامبر شد روزِ تولدم.
به جهانِ جدید آمدهبودم که درس بخوانم. داییام گفت که مرا نزدِ یک دوستِ آمریکاییاش میفرستد که در ایالتِ مجاور مدیرِ مدرسه است. داییام و دوستش نامههایی رد و بدل کردند. همه چیز درست شد. قرار گذاشتند داییام مرا روزِ مشخصی روانه کند و سرپرستِ جدیدم هم پایِ قطار دنبالم بیاید.
از رزوی که داییام مرا به اولین مدرسهٔ آمریکاییام فرستاد، بالکل در میانِ آمریکاییها زندگیکردهام، فقط به زبانِ ایشان تکلم کردهام، آداب و رسومشان را و نهایتاً طرزِ فکرشان را اختیار کردهام.
داییام گفت: «تو هم باید مثلِ بچهآمریکاییها شهرتی داشتهباشی، یوئل.» در نازی نیازی به نامِ خانوادگی نداشتم. همه مرا به یوئل، پسرِ موسی و نوهٔ میرزاپاچویِ کدخدا میشناختند. داییام رسمِ آمریکایی را برایم توضیح داد. گفت: «پدربزرگت، کدخدا، به میرزا معروف بود. همین باید شهرتت شود.» میرزا اسمِ پدربزرگم نبود بلکه در ایران عنوانی محترمانه است و به پدربزرگم میرزا میگفتند چون در روستایِ ما مردِ مهمی بود. خوشحال شدم که عنوانِ او را برایِ شهرتِ خودم برگزینم. داییام گفت: «حالا اگر دلت بخواهد میتوانی اسمِ وسط هم داشتهباشی.» من هم بنجامین یا بنیامین را به خاطرِ بزرگترین برادرِ پدرم انتخاب کردم.
داییام ادامهداد: «یک روزِ تولد هم باید داشتهباشی چون رسم است،» اما من نمیدانستم کی به دنیا آمدهام. سالش را میدانستم چون همان سالی بود که خالهام ازدواج کرد، اما از روز و ماهش اطلاعی نداشتم. در نازی کسی به سن و روزِ تولد فکر هم نمیکرد. نمیدانستم چه کنم. داییام گفت: «یک روز و ماهی خودت انتخاب کن.» گفتم: «اگر یادم رفت چی؟» گفت: «روزی را انتخاب کن که نزدیکِ یکی از اعیاد باشد که همیشه یادت بماند.» درنتیجه، بیست و سومِ دسامبر شد روزِ تولدم.
به جهانِ جدید آمدهبودم که درس بخوانم. داییام گفت که مرا نزدِ یک دوستِ آمریکاییاش میفرستد که در ایالتِ مجاور مدیرِ مدرسه است. داییام و دوستش نامههایی رد و بدل کردند. همه چیز درست شد. قرار گذاشتند داییام مرا روزِ مشخصی روانه کند و سرپرستِ جدیدم هم پایِ قطار دنبالم بیاید.
از رزوی که داییام مرا به اولین مدرسهٔ آمریکاییام فرستاد، بالکل در میانِ آمریکاییها زندگیکردهام، فقط به زبانِ ایشان تکلم کردهام، آداب و رسومشان را و نهایتاً طرزِ فکرشان را اختیار کردهام.