سعید شیرزاد زندانی سیاسی سابق کە بهار امسال پس از اتمام دوران محکومیت خود از زندان آزاد شد بە مناسبت دومین سالگر اعدام سە زندانی سیاسی کُرد یادداشتی منتشر نمودە است.
دو سال شد
دو سال از تلخترین روز زندهگیام که تلخیاش تا به همیشه همچو آتشی در وجودم خواهد ماند از چهارشنبه ۱۴ تا شنبه ۱۷ شهریور و اینکه در آن سه روز لعنتی بر ما چه گذشت را هرگز نتوان بر کاغذ نوشت چرا که از طرفی ترس و نگرانی و از طرفی دیگر دلخوش به اینکه اتفاقی نخواهد افتاد ولی چیدن پازلها کنار یکیدیگر چیز دیگری را نشان میداد که نمیخواستیم بپذیریم و تنها کسی که در همان ساعات اولیه پذیرفت اتفاق شومی در پیش است حمزه بود که بواسطه تجربه اعدام برادرانش(محمد علی و جعفر) و شرایط مشابهی که در آن قرار گرفته بود میدانست و ما نمیخواستیم بپذیریم که قرار است رخت عزای دیگری بر تن کُردستان بپوشانند و نامتان تا ابد با اشک و خون پیوند خورد و همچو فرزاد عزیز و همیشه رفیق شوید.
ساعت یک ربع به دو بود که تو را به جوخهی مرگ فراخواندند و ناخواسته و برای اولین و آخرین بار با نگرانی به تو گفتم به کجا میروی و سر برگرداندی و با لبخند گفتی چیزی نیست میروم به مادر تلفن بزنم چرا که روز قبلش رئیس زندان تو را خواسته بود و گفته بود فردایش به تو تلفن میدهد که به مادر زنگ بزنی و آنروز صبح که برای پیگیری به دفتر مدیریت رفتی گفتند ظهر صدایت میکنند و ظهر که شد و با آن لبخند زیبا و درد آورت که تا ابد وجودم را به آتشی کشید که حتی گریستن در آغوش دایکه و دیده هم آرامم نمیکند رفتی و دیگر برنگشتی و شاید به فاصله ده دقیقه لقمان را خواستند و کاش چشمایم کور میشد و پاهایم پودر میشد و سراغش نمیرفتم که رفتم و این درد تا به آخرین نفسم همراهم خواهد بود که چرا باید برای به قتلگاه رفتن بیدارش میکردم ولی صدایش کردم و چند لحظهای نگذشته بود که با هشدار بچهها مبنی بر اینکه زانیار و لقمان هیچوقت در این ده سال با هم به نگهبانی نمیرفتند استرس وجودم را فرا گرفت و بدنبال لقمان رفتم ولی او که همیشه با وسواس خاصی پس از خواب نیم ساعتی شست و شوی دست و صورت و برخواستنش از خواب طول میکشید اینبار در کمتر از چند دقیقه رفته بود و وقتی به نگهبانی رفتم گفتند که او رفته است و پس از آنکه فهمیدیم تلفنهای بند را نیز قطع کردهاند باز ما را از دلخوشی برگشتنان جدا نکرد و فقط حمزه بود که میدانست حادثه تلخی در انتظار است و هرجور بود در بیخوابی و بیتابی پنجشنبه و جمعهاش به شنبهای رسید که بخاطر تعطیلی زندان نمیشد کاری کرد و شنبه صبح به نگهبانی رفتم که به مدیریت زندان احضار شدم و اینکه منکر میشد و میگفت نهادهای امنیتی بچهها را از بند بردهاند و وقتی با این گفتهاش خوشحال شدم که در اوین اعدام نمیکنند آب پاکی را علیرغم انکارش بر دستانم ریخت که گفت اینها هزار سوراخ برای اعدام دارند ولی دروغ میگفت چون بر جنازهایتان نوشته بودند اعدامیهای رجایی شهر و روز قبل از آن در آخرین ملاقات زانیار با دیار که تنها خواستهاش این بود که دایکه و دیده تنها نمانند و با حضور معاونت زندان و انکار وی انجام شده بود به او گفته بودی با آنکه آنقدر بی شرف است که منکر اعدام میشود ولی طناب دار را میبوسد و بر گردن میاندازد آن روز صبح که آرش هم علیرغم میلش و با اصرار به بیمارستان رفت کارتکس(برگه هویت زندانی) بچها را جلوی درب زندان دیده بود و اینکه از چند هفته قبل سالن یازده را که زندانیان قتلی و کلاهبردار بودند را به جای دیگری منتقل کرده بودند که در آن چن دروز راه ارتباطیای نماند و آوردن رامین به آنجا و نگهداشتنش در بند دیگر و انفرادی و اینکه روز قبلش زانیار را فراخواندند که بگویند فرادیش تلفن دارد و صبح زود که رفته بود گفته بودند رییس زندان نیست و ظهرش او را صدا کردند همه نشانهایی از این واقعیت تلخ بود که قربانگاه بار دیگر آماده شده بود که اینبار با خون زانیار و لقمان و رامین ارتزاق کند…
و نگاههایی که به زیرنویس تلویزیون دوخته شد و از ترس خودم را در سلول حبس کردم و آمدن پیام و زار زار گریه کردنش که کسی نبود آرامش کند خبر از داغی ابدی بود که آن ۱۷ شهریور لعنتی با خونی نوشته شد که از آن ما بود و پس از رفتنتان چراغ سالن خاموش شد و بارها گفتم و نوشتم که پس از شما بریدم و تار و پودم در آتش نبودنتان سوخت و خاکستر بادگرفتهای شدم که از آن سالن و سلول خون گرفتهای که جای جایش یاد و خاطره یتان بود بریدم و کم آوردم و در خود فرو ریختم آنچنان که هزار برابر تلخ تر و کشنده تر از مرگ مادری بود که پس از سه روز فهمیدم و شهریور تا همیشه برایم ماه خونی شد که عزیزترین عزیزانم و رفیق رفیقانم همچو شاهرخ در آن به خون غلطیدند و از هرچه بود و هست بریدم.
و در آخرین نگاه و کلام زانیار رها شدم که گفتم:
دو سال شد
دو سال از تلخترین روز زندهگیام که تلخیاش تا به همیشه همچو آتشی در وجودم خواهد ماند از چهارشنبه ۱۴ تا شنبه ۱۷ شهریور و اینکه در آن سه روز لعنتی بر ما چه گذشت را هرگز نتوان بر کاغذ نوشت چرا که از طرفی ترس و نگرانی و از طرفی دیگر دلخوش به اینکه اتفاقی نخواهد افتاد ولی چیدن پازلها کنار یکیدیگر چیز دیگری را نشان میداد که نمیخواستیم بپذیریم و تنها کسی که در همان ساعات اولیه پذیرفت اتفاق شومی در پیش است حمزه بود که بواسطه تجربه اعدام برادرانش(محمد علی و جعفر) و شرایط مشابهی که در آن قرار گرفته بود میدانست و ما نمیخواستیم بپذیریم که قرار است رخت عزای دیگری بر تن کُردستان بپوشانند و نامتان تا ابد با اشک و خون پیوند خورد و همچو فرزاد عزیز و همیشه رفیق شوید.
ساعت یک ربع به دو بود که تو را به جوخهی مرگ فراخواندند و ناخواسته و برای اولین و آخرین بار با نگرانی به تو گفتم به کجا میروی و سر برگرداندی و با لبخند گفتی چیزی نیست میروم به مادر تلفن بزنم چرا که روز قبلش رئیس زندان تو را خواسته بود و گفته بود فردایش به تو تلفن میدهد که به مادر زنگ بزنی و آنروز صبح که برای پیگیری به دفتر مدیریت رفتی گفتند ظهر صدایت میکنند و ظهر که شد و با آن لبخند زیبا و درد آورت که تا ابد وجودم را به آتشی کشید که حتی گریستن در آغوش دایکه و دیده هم آرامم نمیکند رفتی و دیگر برنگشتی و شاید به فاصله ده دقیقه لقمان را خواستند و کاش چشمایم کور میشد و پاهایم پودر میشد و سراغش نمیرفتم که رفتم و این درد تا به آخرین نفسم همراهم خواهد بود که چرا باید برای به قتلگاه رفتن بیدارش میکردم ولی صدایش کردم و چند لحظهای نگذشته بود که با هشدار بچهها مبنی بر اینکه زانیار و لقمان هیچوقت در این ده سال با هم به نگهبانی نمیرفتند استرس وجودم را فرا گرفت و بدنبال لقمان رفتم ولی او که همیشه با وسواس خاصی پس از خواب نیم ساعتی شست و شوی دست و صورت و برخواستنش از خواب طول میکشید اینبار در کمتر از چند دقیقه رفته بود و وقتی به نگهبانی رفتم گفتند که او رفته است و پس از آنکه فهمیدیم تلفنهای بند را نیز قطع کردهاند باز ما را از دلخوشی برگشتنان جدا نکرد و فقط حمزه بود که میدانست حادثه تلخی در انتظار است و هرجور بود در بیخوابی و بیتابی پنجشنبه و جمعهاش به شنبهای رسید که بخاطر تعطیلی زندان نمیشد کاری کرد و شنبه صبح به نگهبانی رفتم که به مدیریت زندان احضار شدم و اینکه منکر میشد و میگفت نهادهای امنیتی بچهها را از بند بردهاند و وقتی با این گفتهاش خوشحال شدم که در اوین اعدام نمیکنند آب پاکی را علیرغم انکارش بر دستانم ریخت که گفت اینها هزار سوراخ برای اعدام دارند ولی دروغ میگفت چون بر جنازهایتان نوشته بودند اعدامیهای رجایی شهر و روز قبل از آن در آخرین ملاقات زانیار با دیار که تنها خواستهاش این بود که دایکه و دیده تنها نمانند و با حضور معاونت زندان و انکار وی انجام شده بود به او گفته بودی با آنکه آنقدر بی شرف است که منکر اعدام میشود ولی طناب دار را میبوسد و بر گردن میاندازد آن روز صبح که آرش هم علیرغم میلش و با اصرار به بیمارستان رفت کارتکس(برگه هویت زندانی) بچها را جلوی درب زندان دیده بود و اینکه از چند هفته قبل سالن یازده را که زندانیان قتلی و کلاهبردار بودند را به جای دیگری منتقل کرده بودند که در آن چن دروز راه ارتباطیای نماند و آوردن رامین به آنجا و نگهداشتنش در بند دیگر و انفرادی و اینکه روز قبلش زانیار را فراخواندند که بگویند فرادیش تلفن دارد و صبح زود که رفته بود گفته بودند رییس زندان نیست و ظهرش او را صدا کردند همه نشانهایی از این واقعیت تلخ بود که قربانگاه بار دیگر آماده شده بود که اینبار با خون زانیار و لقمان و رامین ارتزاق کند…
و نگاههایی که به زیرنویس تلویزیون دوخته شد و از ترس خودم را در سلول حبس کردم و آمدن پیام و زار زار گریه کردنش که کسی نبود آرامش کند خبر از داغی ابدی بود که آن ۱۷ شهریور لعنتی با خونی نوشته شد که از آن ما بود و پس از رفتنتان چراغ سالن خاموش شد و بارها گفتم و نوشتم که پس از شما بریدم و تار و پودم در آتش نبودنتان سوخت و خاکستر بادگرفتهای شدم که از آن سالن و سلول خون گرفتهای که جای جایش یاد و خاطره یتان بود بریدم و کم آوردم و در خود فرو ریختم آنچنان که هزار برابر تلخ تر و کشنده تر از مرگ مادری بود که پس از سه روز فهمیدم و شهریور تا همیشه برایم ماه خونی شد که عزیزترین عزیزانم و رفیق رفیقانم همچو شاهرخ در آن به خون غلطیدند و از هرچه بود و هست بریدم.
و در آخرین نگاه و کلام زانیار رها شدم که گفتم:
بو کو اچین کاکه گیان(کجا میروی برادرجان)
خندیدی و گفتی:
شتی نیه اچم تلفون بیکم بو دایکه(چیزی نیست و میروم به مادر تلفن بزنم)
مگر میشود در خود نبرید وقتیکه پس از ترور پدر هم نتوانستند امید را از تو بگیرند وقتیکه شانه هایم در آن چند روز برای اولین و آخرین بار با دایه گیان نجمالدین همراه گریه هایت بود برای پدری که سالها مرگ از او گریزان بود و به کمینش نشسته بود و نوشتی که حتی از سنگ قبرش هم در هراسند و پس از آن میگفتید حال که کاک اقبال را کشتهاند شما را هم میکشند و اینگونه نیز شد ولی آنقدر قوی بودی که به مادر نوشتی خواهرت را آنگونه بزرگ کند که حتی از قاتلین پدر کینه ای به دل نگیرد و ببخشد ولی من هرگز نمیتوانم کاکه گیان که نه میبخشم و نه فراموش میکنم.
سعید شیرزاد
خندیدی و گفتی:
شتی نیه اچم تلفون بیکم بو دایکه(چیزی نیست و میروم به مادر تلفن بزنم)
مگر میشود در خود نبرید وقتیکه پس از ترور پدر هم نتوانستند امید را از تو بگیرند وقتیکه شانه هایم در آن چند روز برای اولین و آخرین بار با دایه گیان نجمالدین همراه گریه هایت بود برای پدری که سالها مرگ از او گریزان بود و به کمینش نشسته بود و نوشتی که حتی از سنگ قبرش هم در هراسند و پس از آن میگفتید حال که کاک اقبال را کشتهاند شما را هم میکشند و اینگونه نیز شد ولی آنقدر قوی بودی که به مادر نوشتی خواهرت را آنگونه بزرگ کند که حتی از قاتلین پدر کینه ای به دل نگیرد و ببخشد ولی من هرگز نمیتوانم کاکه گیان که نه میبخشم و نه فراموش میکنم.
سعید شیرزاد
کانال سازمان مبارزه برای آزادی زندانیان سیاسی در ایران
Photo
بیانیه تشکلها و گروه های فعالین کارگری و بازنشستگان در ارتباط با اعدام نوید افکاری
http://www.ofppi.org/?p=9207
http://www.ofppi.org/?p=9207
سازمان مبارزه برای آزادی زندانیان سیاسی در ایران
بیانیه تشکلها و گروه های فعالین کارگری و بازنشستگان در ارتباط با اعدام نوید افکاری - سازمان مبارزه برای آزادی زندانیان سیاسی در…
بیانیه تشکلها و گروه های فعالین کارگری و بازنشستگان در ارتباط با اعدام نوید افکاری تمام ارکان، ارگان
حمله با آب جوش به زنان زندانی سیاسی در زندان قرچک ورامین
سه زن اجیر شده توسط رئیس زندان با آب جوش به زنان زندانی سیاسی در زندان قرچک ورامین حمله کرده و قصد آسیب رساندن به آنها را داشتند.
به گزارش کانون حقوق بشری نه به زندان – نه به اعدام، دوشنبه شب ۲۴ شهریور ماه، زنان زندانی سیاسی فروغ تقی پور و پرستو معینی در زندان قرچک ورامین مورد تهاجم سه مزدور اجیر شده از طرف رئیس زندان قرار گرفتند.
یک منبع مطلع گفت: «سه زن اجیر شده توسط رئیس زندان به نامهای زینت سرطانی، زینب قنبرنژاد و نرگس امیرعلی، در بند ۶ زندان قرچک با فلاسکهای آبجوش به زندانیان سیاسی فروغ تقی پور و پرستو معینی حمله ور شدند».
: «سایر زنان زندانی به دفاع از این دو زندانی سیاسی برخاستند و مانع ریختن آبجوش روی سر و صورت این دو شدند که متاسفانه آب جوش روی پای سایر زندانیان ریخت و آنان را سوزاند».
این سه زن اجیر شده طرح رئیس زندان علیه زندانیان زن سیاسی را پیش می برند.
سرنگون باد جمهوری اسلامی
سه زن اجیر شده توسط رئیس زندان با آب جوش به زنان زندانی سیاسی در زندان قرچک ورامین حمله کرده و قصد آسیب رساندن به آنها را داشتند.
به گزارش کانون حقوق بشری نه به زندان – نه به اعدام، دوشنبه شب ۲۴ شهریور ماه، زنان زندانی سیاسی فروغ تقی پور و پرستو معینی در زندان قرچک ورامین مورد تهاجم سه مزدور اجیر شده از طرف رئیس زندان قرار گرفتند.
یک منبع مطلع گفت: «سه زن اجیر شده توسط رئیس زندان به نامهای زینت سرطانی، زینب قنبرنژاد و نرگس امیرعلی، در بند ۶ زندان قرچک با فلاسکهای آبجوش به زندانیان سیاسی فروغ تقی پور و پرستو معینی حمله ور شدند».
: «سایر زنان زندانی به دفاع از این دو زندانی سیاسی برخاستند و مانع ریختن آبجوش روی سر و صورت این دو شدند که متاسفانه آب جوش روی پای سایر زندانیان ریخت و آنان را سوزاند».
این سه زن اجیر شده طرح رئیس زندان علیه زندانیان زن سیاسی را پیش می برند.
سرنگون باد جمهوری اسلامی
Forwarded from اتچ بات
نامـه وکیل دادگستـری (محمـد نجفـی) به رهبــر !
آقای خامنه ای!
انتخاب ما، نه امام ِدر ماه بود، نه ملت ِدر چاه!
وقتی کسی را تا ماه بالا ببری، دیگر دست و صدایت به او نمی رسد...
خدایی می کند ناخودآگاه!
نسل. ِما را زبان ِگفتن «آری» یا «نه» نبود!
نسل ما از ثانیهٔ اول که زاده شدیم بدون اینکه همچون شما، معجزه وار، بلند *یاعلی!* گفته باشیم، وارث ایران و نام و دین و مذهب و حکومت ِدینی شدیم، ارث ِاجباری.
خروج از دین، اعدام !
خروج علیه حکومت، اعدام !
آیه *"لا اِکراه_فی_الدّین ِ"* قرآن و اصول *«آزادی عقیده»* و *«حق تعیین سرنوشت»* مندرج در *«قانون اساسی»* هم، محلی از اِعراب و مصداقی در عمل نداشت!
شما هم می دانید که همه اتفاق های زندگی، با میل انسان نیست!
شما در فیلم سال ۶۸ مجلس خبرگان رهبری، *خود به صراحت گفتید :*
*["مخـالف هستـم رهبـر بشـوم، از نظر شـرع و قانـون رهبـر شـدنم مشکل دارد، باید خون گریست به حال ملتی که احتمال رهبر شدن ِ مثل منی مطرح باشد"]*
ولی برخلاف میل تان و *برخلاف قانون و شرع*، شما را *«رهبر موقت»* کردند، و سی و یک سال است که رهبر مانده اید!
رهبر هستید، صاحب معجزه و مقدس و مبارک شدید !
از غیب برایتان غذا می آید !
ماشین و چهره تان نورانی است!
بر سنگ بنشینید، نشیمنگاه تان محل تبرک می شود !
محل فرود بالگردتان در سال های بعد، گلباران می شود!
به دستبوسی تان می آیند حتی زنانِ درجه دار !
خلاصه ....
نه به آن نخواستن ؛ و نه کار را به اینجا رساندن!
یادم نرفته در فیلم پنهان شده از چشم ِمردم (که ناخواسته لو رفت در سال گذشته) به قول فردوسی پور: *چه کرد آقای «هاشمی رفسنجانی» در مجلس خبرگان رهبری!*
با یک خاطره، سرانجام و حقوق و آزادی های یک ملت را انداخت به مخاطره !
خاطره ای از امام گفت ؛
راوی، خودش !
سَنَد، خودش !
حامی، خودش !
و همه را ترغیب به پذیرش کرد.... والسلام!
دست آخر هم، با یک شنای ِ قورباغه ای،
با یک زیرآبی ِاجباری،
سرش را کردند زیر آب استخر!
*رفت آنجا که بسیاری را فرستاده بود....* و تمام!
اما نسل ما، همیشه هم تن به اجبار نداد.
در سال های ۷۸ و ۸۸ و خصوصاً ۹۶
دست به انتخاب ِآزادی های سیاسی و عقیدتی زد که حکومت با مشتی آهنین، به دهان ِنسل ِما کوبید!
پاسخِ ِخواستهٔ مسالمت آمیز را اینگونه داد :
باتون زد، اشک آور زد، تهمت زد، دستبند زد، پابند زد، قمّه زد، گلوله زد، دار زد...!
آقای خامنه ای!
گناه ِانتخاب و اجبار ِهم نسلان تان را به گردن ِنسل بی گناه ما، نیاندازید.
شما یک انسان معمولی و زمینی هستید و نه فرازمینی و خاص!
باید درخور ِاختیارات ِ فراوانتان، فراوان هم پاسخگو باشید، که نیستید !
آقای خامنه ای!
نسلِ ما پاسوز ِشماست ! روزگارمان، به سیاهی ِعمامه تان است!
عبایتان را از سرزمین های ِهمسایه جمع کنید.
سرمایهٔ ما را خرج ِ«ایدوئولوژی شیعی» تان نکنید.
در داخل، به اندازه کافی *«اختلاس و رانت و فساد»* هست، پا در نعلِین بزرگان جهان نکنید.
چهل سال است که در *«بُرهه حساس کنونی»* درجا زده ایم و تمام نشد!
سر ِجنگ با جهان داریم ولی ناتوان از تولید پوشک هستیم و بسیار فقیر ِبی نان داریم!
آقای خامنه ای!
انتخاب ِنسل ما، *«دوستی با جهان»* است، بدون توجه به ملیت و نژاد و دین و مذهب و رنگ و لهجه و لباس....
با اختیار، به آزادی ِانتخاب ِنسل امروز ِایران، تن بدهید.
تن ندهید، مجبورتان می کنیم! 👊🏼
« قلم*، گر ز بیداد ننویسد، قلم باد!»
محمد نجفی
وکــیل دادگستــری.
آقای خامنه ای!
انتخاب ما، نه امام ِدر ماه بود، نه ملت ِدر چاه!
وقتی کسی را تا ماه بالا ببری، دیگر دست و صدایت به او نمی رسد...
خدایی می کند ناخودآگاه!
نسل. ِما را زبان ِگفتن «آری» یا «نه» نبود!
نسل ما از ثانیهٔ اول که زاده شدیم بدون اینکه همچون شما، معجزه وار، بلند *یاعلی!* گفته باشیم، وارث ایران و نام و دین و مذهب و حکومت ِدینی شدیم، ارث ِاجباری.
خروج از دین، اعدام !
خروج علیه حکومت، اعدام !
آیه *"لا اِکراه_فی_الدّین ِ"* قرآن و اصول *«آزادی عقیده»* و *«حق تعیین سرنوشت»* مندرج در *«قانون اساسی»* هم، محلی از اِعراب و مصداقی در عمل نداشت!
شما هم می دانید که همه اتفاق های زندگی، با میل انسان نیست!
شما در فیلم سال ۶۸ مجلس خبرگان رهبری، *خود به صراحت گفتید :*
*["مخـالف هستـم رهبـر بشـوم، از نظر شـرع و قانـون رهبـر شـدنم مشکل دارد، باید خون گریست به حال ملتی که احتمال رهبر شدن ِ مثل منی مطرح باشد"]*
ولی برخلاف میل تان و *برخلاف قانون و شرع*، شما را *«رهبر موقت»* کردند، و سی و یک سال است که رهبر مانده اید!
رهبر هستید، صاحب معجزه و مقدس و مبارک شدید !
از غیب برایتان غذا می آید !
ماشین و چهره تان نورانی است!
بر سنگ بنشینید، نشیمنگاه تان محل تبرک می شود !
محل فرود بالگردتان در سال های بعد، گلباران می شود!
به دستبوسی تان می آیند حتی زنانِ درجه دار !
خلاصه ....
نه به آن نخواستن ؛ و نه کار را به اینجا رساندن!
یادم نرفته در فیلم پنهان شده از چشم ِمردم (که ناخواسته لو رفت در سال گذشته) به قول فردوسی پور: *چه کرد آقای «هاشمی رفسنجانی» در مجلس خبرگان رهبری!*
با یک خاطره، سرانجام و حقوق و آزادی های یک ملت را انداخت به مخاطره !
خاطره ای از امام گفت ؛
راوی، خودش !
سَنَد، خودش !
حامی، خودش !
و همه را ترغیب به پذیرش کرد.... والسلام!
دست آخر هم، با یک شنای ِ قورباغه ای،
با یک زیرآبی ِاجباری،
سرش را کردند زیر آب استخر!
*رفت آنجا که بسیاری را فرستاده بود....* و تمام!
اما نسل ما، همیشه هم تن به اجبار نداد.
در سال های ۷۸ و ۸۸ و خصوصاً ۹۶
دست به انتخاب ِآزادی های سیاسی و عقیدتی زد که حکومت با مشتی آهنین، به دهان ِنسل ِما کوبید!
پاسخِ ِخواستهٔ مسالمت آمیز را اینگونه داد :
باتون زد، اشک آور زد، تهمت زد، دستبند زد، پابند زد، قمّه زد، گلوله زد، دار زد...!
آقای خامنه ای!
گناه ِانتخاب و اجبار ِهم نسلان تان را به گردن ِنسل بی گناه ما، نیاندازید.
شما یک انسان معمولی و زمینی هستید و نه فرازمینی و خاص!
باید درخور ِاختیارات ِ فراوانتان، فراوان هم پاسخگو باشید، که نیستید !
آقای خامنه ای!
نسلِ ما پاسوز ِشماست ! روزگارمان، به سیاهی ِعمامه تان است!
عبایتان را از سرزمین های ِهمسایه جمع کنید.
سرمایهٔ ما را خرج ِ«ایدوئولوژی شیعی» تان نکنید.
در داخل، به اندازه کافی *«اختلاس و رانت و فساد»* هست، پا در نعلِین بزرگان جهان نکنید.
چهل سال است که در *«بُرهه حساس کنونی»* درجا زده ایم و تمام نشد!
سر ِجنگ با جهان داریم ولی ناتوان از تولید پوشک هستیم و بسیار فقیر ِبی نان داریم!
آقای خامنه ای!
انتخاب ِنسل ما، *«دوستی با جهان»* است، بدون توجه به ملیت و نژاد و دین و مذهب و رنگ و لهجه و لباس....
با اختیار، به آزادی ِانتخاب ِنسل امروز ِایران، تن بدهید.
تن ندهید، مجبورتان می کنیم! 👊🏼
« قلم*، گر ز بیداد ننویسد، قلم باد!»
محمد نجفی
وکــیل دادگستــری.
Telegram
attach 📎
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
فریاد کن مرا
بشنو مرا
صدای من باش
شرارە صادقی، همسر زندانی سیاسی محکوم بە اعدام حیدر قربانی، از تمامی آزادیخواهان و سازمان های حقوق بشر
کمک میخواهد
زندانیان سیاسی باید بدون قید وشرط آزاد گردند
جمهوری اسلامی سرنگون باید گردد
بشنو مرا
صدای من باش
شرارە صادقی، همسر زندانی سیاسی محکوم بە اعدام حیدر قربانی، از تمامی آزادیخواهان و سازمان های حقوق بشر
کمک میخواهد
زندانیان سیاسی باید بدون قید وشرط آزاد گردند
جمهوری اسلامی سرنگون باید گردد
گفتگوی سیروان قادری با هادی راه و م.فاتح پیرامون اعتراضات گسترده کارگری
http://www.ofppi.org/?p=9220
http://www.ofppi.org/?p=9220
سازمان مبارزه برای آزادی زندانیان سیاسی در ایران
گفتگوی سیروان قادری با هادی راه و م.فاتح پیرامون اعتراضات گسترده کارگری - سازمان مبارزه برای آزادی زندانیان سیاسی در ایران
کانال سازمان مبارزه برای آزادی زندانیان سیاسی در ایران
Photo
گفتگوی شایان شیخ با فرامرز قربانی و سرور کاردار پیرامون زندانیان سیاسی و کرونا در روزهای اخیر
http://www.ofppi.org/?p=9223
http://www.ofppi.org/?p=9223
سازمان مبارزه برای آزادی زندانیان سیاسی در ایران
گفتگوی شایان شیخ با فرامرز قربانی و سرور کاردار پیرامون زندانیان سیاسی و کرونا در روزهای اخیر - سازمان مبارزه برای آزادی زندانیان…
گفتگوی سیروان قادری با سرور کاردار و م.فاتح پیرامون اعتراضات جاری کارگران
http://www.ofppi.org/?p=9226
http://www.ofppi.org/?p=9226
سازمان مبارزه برای آزادی زندانیان سیاسی در ایران
گفتگوی سیروان قادری با سرور کاردار و م.فاتح پیرامون اعتراضات جاری کارگران - سازمان مبارزه برای آزادی زندانیان سیاسی در ایران
گفتگوی سیروان قادری با هادی رحیمی پیرامون بازگشائی مدارس در شرایط کرونائی
http://www.ofppi.org/?p=9229
http://www.ofppi.org/?p=9229
سازمان مبارزه برای آزادی زندانیان سیاسی در ایران
گفتگوی سیروان قادری با هادی رحیمی پیرامون بازگشائی مدارس در شرایط کرونائی - سازمان مبارزه برای آزادی زندانیان سیاسی در ایران
گفتگوی سیروان قادری با م.فاتح پیرامون بازگشائی مدارس در شرایط کرونائی
http://www.ofppi.org/?p=9232
http://www.ofppi.org/?p=9232
سازمان مبارزه برای آزادی زندانیان سیاسی در ایران
گفتگوی سیروان قادری با م.فاتح پیرامون بازگشائی مدارس در شرایط کرونائی - سازمان مبارزه برای آزادی زندانیان سیاسی در ایران
گفتگوی سیروان قادری با سرور کاردار و فرامرز قربانی پیرامون بازگشائی مدارس و نقش تشکلهای معلمان
http://www.ofppi.org/?p=9235
http://www.ofppi.org/?p=9235
سازمان مبارزه برای آزادی زندانیان سیاسی در ایران
گفتگوی سیروان قادری با سرور کاردار و فرامرز قربانی پیرامون بازگشائی مدارس و نقش تشکلهای معلمان - سازمان مبارزه برای آزادی زندانیان…
پدر امیر حسین مرادی صبح امروز خودکشی کرد
به دنبال فشارهای روحی وارده بر خانواده ی
امیرحسین مرادی یکی از متهمان حوادث آبان ماه بر اثر محکومیت فرزندشان که به اعدام محکوم شده بود، و نگرانی های مداوم از وضعیت او پدر امیرحسین مرادی صبح امروز خودکشی کرد.
طبق گفته مادر امیرحسین مرادی طی این مدت فشار زیادی بر خانواده بوده و حتی تماس هایی از خارج از کشور داشتند که اگر در خصوص پرونده پسرتان بیش از این سکوت کنید، او نیز اعدام خواهد شد.
بنا بر گفته ی مادر امیرحسین مرادی، صبح امروز جنازه پدر در زیر زمین خانه پیدا شده و از صبح نیز نیروهای امنیتی در خانه حضور دارند و چند ساعتی نیز هست که تعدادی خبرنگار منتسب به صدا و سیما در حیاط خانه هستند که خواهان گفت و گو بوده و اکنون از خانه خارج شده اند.
سرنگون باد جمهوری اسلامی
به دنبال فشارهای روحی وارده بر خانواده ی
امیرحسین مرادی یکی از متهمان حوادث آبان ماه بر اثر محکومیت فرزندشان که به اعدام محکوم شده بود، و نگرانی های مداوم از وضعیت او پدر امیرحسین مرادی صبح امروز خودکشی کرد.
طبق گفته مادر امیرحسین مرادی طی این مدت فشار زیادی بر خانواده بوده و حتی تماس هایی از خارج از کشور داشتند که اگر در خصوص پرونده پسرتان بیش از این سکوت کنید، او نیز اعدام خواهد شد.
بنا بر گفته ی مادر امیرحسین مرادی، صبح امروز جنازه پدر در زیر زمین خانه پیدا شده و از صبح نیز نیروهای امنیتی در خانه حضور دارند و چند ساعتی نیز هست که تعدادی خبرنگار منتسب به صدا و سیما در حیاط خانه هستند که خواهان گفت و گو بوده و اکنون از خانه خارج شده اند.
سرنگون باد جمهوری اسلامی
تداوم فشار، انفرادی و بی خبری خانواده از
#سهیل_عربی
سهیل عربی که ۲۸ شهریور بصورت تنبیهی توسط عوامل جمهوری اسلامی از زندان تهران بزرگ به زندان رجایی شهر تبعید شده است
همچنان در #انفرادی بسر میبرد
این انفرادی طولانی باعث بی خبری و شکنجه سفید خانواده وی شده و نزدیکان وی به شدت از این بی خبری زیر فشار هستند
گفتنی است که این انفرادی به دستور شخص #امین_وزیری بوده و قبلا هم سهیل را به انجام بدترین شکنجه ها تهدید کرده است
مسئولیت جان وسلامت سهیل عربی و دیگر زندانیان سیاسی مستقیما بر عهده عوامل قضایی ،دولتی و سران جمهوری اسلامی میباشد
#سهیل_عربی
سهیل عربی که ۲۸ شهریور بصورت تنبیهی توسط عوامل جمهوری اسلامی از زندان تهران بزرگ به زندان رجایی شهر تبعید شده است
همچنان در #انفرادی بسر میبرد
این انفرادی طولانی باعث بی خبری و شکنجه سفید خانواده وی شده و نزدیکان وی به شدت از این بی خبری زیر فشار هستند
گفتنی است که این انفرادی به دستور شخص #امین_وزیری بوده و قبلا هم سهیل را به انجام بدترین شکنجه ها تهدید کرده است
مسئولیت جان وسلامت سهیل عربی و دیگر زندانیان سیاسی مستقیما بر عهده عوامل قضایی ،دولتی و سران جمهوری اسلامی میباشد