🔴 یکی از معترضان به عفو بینالملل گفته است که مأموران دو بار او را با اعدام نمایشی شکنجه دادهاند. یک بار، حدود ساعت چهار صبح، او را به حیاط برده و کیسهای روی سرش کشیده بودند و وادارش کرده بودند روی یک چهارپایه بایستد.
⭕ مأموران گفته بودند که او «مرتد» و «لیدر اغتشاشات» بوده و حکماش اعدام است و وانمود کرده بودند که در دادگاهی به اعدام محکوم شده است. سپس طنابی دور گردناش انداخته، و به تقلید از شیوه دار زدن در ایران، چهارپایه را از زیر پای او کشیده بودند، اما نحوه چیدمان به شکلی بود که او به جای آویزان شدن روی روی زمین بیافتد.
⭕ چند روز بعد، وقت سحر، مأموران او را به حیاط برده و وادارش کرده بودند زانو بزند، چشمبندش را برداشته بودند، و اسلحه خالی را روی پیشانیاش گذاشته و ماشه را کشیده بودند.
سرنگون باد جمهوری اسلامی
⭕ مأموران گفته بودند که او «مرتد» و «لیدر اغتشاشات» بوده و حکماش اعدام است و وانمود کرده بودند که در دادگاهی به اعدام محکوم شده است. سپس طنابی دور گردناش انداخته، و به تقلید از شیوه دار زدن در ایران، چهارپایه را از زیر پای او کشیده بودند، اما نحوه چیدمان به شکلی بود که او به جای آویزان شدن روی روی زمین بیافتد.
⭕ چند روز بعد، وقت سحر، مأموران او را به حیاط برده و وادارش کرده بودند زانو بزند، چشمبندش را برداشته بودند، و اسلحه خالی را روی پیشانیاش گذاشته و ماشه را کشیده بودند.
سرنگون باد جمهوری اسلامی
کانال سازمان مبارزه برای آزادی زندانیان سیاسی در ایران
از #هفت_تپه تا #اراک، از #تبریز تا #بوشهر و حتی تا زندان قرچک ورامین #کارگران محرومند از حقوق اولیه زندگی و محکومند به روزمرگی نامه گرخ ابراهیم ایرایی
از #هفت_تپه تا #اراک، از #تبریز تا #بوشهر و حتی تا زندان قرچک ورامین #کارگران محرومند از حقوق اولیه زندگی و محکومند به روزمرگی
اینجا در زندان قرچک ورامین بزرگترین زندان زنان خاورمیانه، زندگی جریان ندارد و این تمام حرفی است که میتوان زد. اینجا عمق فاجعهای است که تکیه زنندگان بر مسند قدرت توصیفش را سیاهنمایی میخوانند. آینه تمام نمایی از جامعه استبدادزدهمان؛ اینجا بخشی از زندانیان تمام وقت خود را به بطالت میگذرانند و دقیقا هیچ کاری برای انجام دادن ندارند و به همین منوال مدت حبسشان که گاه چند سال است سپری میشود و کسی به این بازتولید بزه اهمیتی نمیدهد.
برخی به مرور به جهت نوکری و خوش خدمتی از زندانبان ترفیع و سمت میگیرند و به همکار زندانبان تبدیل میشوند و عرصه تحمل حبس را بر دیگر زندانیان تنگتر میکنند. برخی دیگر هم کل مسئولیتهای خدماتی زندان را بر عهده دارند و در واقع چرخهای زندان به دست این افراد میچرخد. البته بی مزد و مواجب. زندانیانی با چشمانی بی فروغ، بدون آرزو با پوستهایی کدر، گرسنگی کشیده و به معنای واقعی کلمه محروم. محروم از یک شکم سیر غذا خوردن، محروم از با احترام مورد خطاب قرار گرفتن و حتی گاه محروم از دیده شدن.
محرومترین این افراد کارگران بخش حمل غذای زندانیان هستند. کارگرانی بدون لباس مخصوص کار، با لباسهایی رنگ و رو رفته، کج و کوله و گاه پاره روزی دو مرتبه غذای بیش از هزار زندانی را از آشپزخانه به بندها منتقل میکنند. این انسانهای بیآرزو که طوری به اطراف نگاه میکنند، انگار هیچوقت کسی دوستشان نداشته، در ازای دریافت هیچ دستمزدی، تاکید میکنم هیچ دستمزدی! با دو گاری فرسوده، روزانه مسئولیت اجباریشان را انجام میدادند. دو گاری که از اردیبهشت امسال چرخهایشان شکست و تاسیساتیهای زندان، کلیه زندانبانان، معاونان و ریاست زندان قرچک ورامین و حتی بازرسان اداره کل نظارت بر زندانهای جمهوری اسلامی نیز تا این لحظه موفق نشدهاند آنها را تعمیر کنند؛ یا دو گاری جدید جایگزینشان کنند. در طول ۴ ماه اخیر قابلمههای غذا و آب جوش، با دست و بدون گاری به یازده بند زندان قرچک حمل میشود و تقاضاها برای تعمیر آنها نیز تا این لحظه به نتیجهای نرسیده است. تنها و تنها وعدهی پیگیری داده شده است.
به دلیل گستردگی سرکوب، نبود آگاهی و شناخت کافی نسبت به حق و حقوقمان، به کمبودها و محرومیتها اعتراضی صورت نمیگیرد؛ در صورت بروز اعتراضات حداقلی افراد در معرض واکنش قهرآمیز زندانبان قرار میگیرند.
از هفت تپه تا اراک، از تبریز تا بوشهر و حتی تا زندان قرچک ورامین کارگران محرومند از حقوق اولیه زندگی و محکومند به روزمرگی. اینجا نه تنها کسی بر دستان کارگر بوسه نمیزند و حق و حقوقش را پرداخت نمیکند؛ بلکه ابزار کار که تضمین کننده سلامت کارگر است نیز در اختیارش قرار نمیگیرد.
سرزمینی که آزادیخواهانش توسط حکومت به قتل میرسند، کارگرانش نیز دچار محرومیت خواهند بود. برای معترض و آزادیخواه به نام اغتشاشگر و تروریست حکم مرگ صادر میکنند و با تغییر نام فقرا به قشر کم برخوردار سعی در تلطیف چهره کریه فقر و تغییر ماهیت تلخ آن دارند؛ و با بردن منبر و دوربین خود به حلبی آبادها که حاشیه شهر میخوانندش، به کودکان گرسنه و بیپایپوش دهن کجی میکنند.
دو سال تلخ از رفتن مبارزان راه آزادی، #زانیار، #لقمان و #رامین عزیزمان میگذرد و خون به نا حق ریخته شدهشان عزممان را بیش از پیش جزم میکند، برای برچیدن بساط ظلم ظالمان؛ در هر جایگاه و در هر لباسی که باشند. در جایگاه زندانبان یا در راس حکومت؛ نشسته بر تخت شاهی یا ملبس به لباس سیاه ارتجاع.
به یاد زندهیادان این روز
#گلرخ_ابراهیمی_ایرایی
۱۷ شهریورماه ۱۳۹۹
#زندان_قرچک_ورامین
اینجا در زندان قرچک ورامین بزرگترین زندان زنان خاورمیانه، زندگی جریان ندارد و این تمام حرفی است که میتوان زد. اینجا عمق فاجعهای است که تکیه زنندگان بر مسند قدرت توصیفش را سیاهنمایی میخوانند. آینه تمام نمایی از جامعه استبدادزدهمان؛ اینجا بخشی از زندانیان تمام وقت خود را به بطالت میگذرانند و دقیقا هیچ کاری برای انجام دادن ندارند و به همین منوال مدت حبسشان که گاه چند سال است سپری میشود و کسی به این بازتولید بزه اهمیتی نمیدهد.
برخی به مرور به جهت نوکری و خوش خدمتی از زندانبان ترفیع و سمت میگیرند و به همکار زندانبان تبدیل میشوند و عرصه تحمل حبس را بر دیگر زندانیان تنگتر میکنند. برخی دیگر هم کل مسئولیتهای خدماتی زندان را بر عهده دارند و در واقع چرخهای زندان به دست این افراد میچرخد. البته بی مزد و مواجب. زندانیانی با چشمانی بی فروغ، بدون آرزو با پوستهایی کدر، گرسنگی کشیده و به معنای واقعی کلمه محروم. محروم از یک شکم سیر غذا خوردن، محروم از با احترام مورد خطاب قرار گرفتن و حتی گاه محروم از دیده شدن.
محرومترین این افراد کارگران بخش حمل غذای زندانیان هستند. کارگرانی بدون لباس مخصوص کار، با لباسهایی رنگ و رو رفته، کج و کوله و گاه پاره روزی دو مرتبه غذای بیش از هزار زندانی را از آشپزخانه به بندها منتقل میکنند. این انسانهای بیآرزو که طوری به اطراف نگاه میکنند، انگار هیچوقت کسی دوستشان نداشته، در ازای دریافت هیچ دستمزدی، تاکید میکنم هیچ دستمزدی! با دو گاری فرسوده، روزانه مسئولیت اجباریشان را انجام میدادند. دو گاری که از اردیبهشت امسال چرخهایشان شکست و تاسیساتیهای زندان، کلیه زندانبانان، معاونان و ریاست زندان قرچک ورامین و حتی بازرسان اداره کل نظارت بر زندانهای جمهوری اسلامی نیز تا این لحظه موفق نشدهاند آنها را تعمیر کنند؛ یا دو گاری جدید جایگزینشان کنند. در طول ۴ ماه اخیر قابلمههای غذا و آب جوش، با دست و بدون گاری به یازده بند زندان قرچک حمل میشود و تقاضاها برای تعمیر آنها نیز تا این لحظه به نتیجهای نرسیده است. تنها و تنها وعدهی پیگیری داده شده است.
به دلیل گستردگی سرکوب، نبود آگاهی و شناخت کافی نسبت به حق و حقوقمان، به کمبودها و محرومیتها اعتراضی صورت نمیگیرد؛ در صورت بروز اعتراضات حداقلی افراد در معرض واکنش قهرآمیز زندانبان قرار میگیرند.
از هفت تپه تا اراک، از تبریز تا بوشهر و حتی تا زندان قرچک ورامین کارگران محرومند از حقوق اولیه زندگی و محکومند به روزمرگی. اینجا نه تنها کسی بر دستان کارگر بوسه نمیزند و حق و حقوقش را پرداخت نمیکند؛ بلکه ابزار کار که تضمین کننده سلامت کارگر است نیز در اختیارش قرار نمیگیرد.
سرزمینی که آزادیخواهانش توسط حکومت به قتل میرسند، کارگرانش نیز دچار محرومیت خواهند بود. برای معترض و آزادیخواه به نام اغتشاشگر و تروریست حکم مرگ صادر میکنند و با تغییر نام فقرا به قشر کم برخوردار سعی در تلطیف چهره کریه فقر و تغییر ماهیت تلخ آن دارند؛ و با بردن منبر و دوربین خود به حلبی آبادها که حاشیه شهر میخوانندش، به کودکان گرسنه و بیپایپوش دهن کجی میکنند.
دو سال تلخ از رفتن مبارزان راه آزادی، #زانیار، #لقمان و #رامین عزیزمان میگذرد و خون به نا حق ریخته شدهشان عزممان را بیش از پیش جزم میکند، برای برچیدن بساط ظلم ظالمان؛ در هر جایگاه و در هر لباسی که باشند. در جایگاه زندانبان یا در راس حکومت؛ نشسته بر تخت شاهی یا ملبس به لباس سیاه ارتجاع.
به یاد زندهیادان این روز
#گلرخ_ابراهیمی_ایرایی
۱۷ شهریورماه ۱۳۹۹
#زندان_قرچک_ورامین
بە کسانی کە دوستشان دارم
رامین حسین پناهی
نمیدانم از کجا شروع کنم، از کشتەشدن اشرف یا از حکم اعدام برادر بزرگمان انور حسینپناهی، شکستەشدن هر روزەی قامت پدر و اشکهای بی پایان مادرم. از خواهران داغدیدە و سایەی ترس و نگرانی کە هر روز و هر ساعت در تک تک لحظاتی کە تنها یا دور هم بودیم، بگویم. دست سرنوشت و تقدیر، من را در مکان و شرایط قرار دادە کە روزی برادر بزرگم انور حسین پناهی، آن را تجربە کرد. شاید ادامەی حرفهایم از اینجا کمی راحتتر است برای اینکە با افشین، برادری کە از من بزرگتر است و با هم در یک زندان هستیم، این نامە را مینویسم. افشین بە هشت سال و نیم زندان محکوم شدە است و در انتظار پایان حکم و بازگشت بە خانە است و من هم بە اعدام محکوم و ممنوع الملاقات شدەام و نمیدانم کە بعدها چە میشود. بیش از هر چیز و هر کس بە قلب داغدیدە و حسرتهای مادرم فکر میکنم از اینکە چگونە این روزها را تحمل کردە است یا تحمل میکند.
زمانی بە این فکر میکردم کە این همە رنج و این همە ترس از کجا میآید و دلیل واقعی ظلمی کە بە خانوادەی من روا میرود چیست. امروز و همەی روزها و لحظاتی تلخی کە از همان نوجوانی تجربە کردەام بیش از پیش جواب روشن این سوالات را میدهند؛ همیشە دوست داشتەایم با کسانی کە میشناسیم، با همسایەها، با افراد جامعە و مردمی کە با آنها در مکانی کە زندگی کردەایم صمیمی باشیم و احساس نزدیکی کنیم و در خوشی و ناخوشی در کنار هم باشیم. امروز فکر میکنم این درسها را پیش از هر کسی از مادر و پدرم یاد گرفتەام. چرا باید کارگران اینگونە زندگی کنند؟ چرا باید کودکان کار کنند و رنج بکشند؟ چرا باید زنان و مادرانمان این همە رنج و مرارت تبعیض را تحمل کنند؟ چرا مکانی کە در آن زندگی میکنیم و در آنجا بزرگ شدەایم آتش بگیرد و آلودە شود؟ و چرا نباید همەی ما آزاد باشیم و در کنار هم آزادی را تجربە کنیم؟
کم نیستند کسانی کە این سوالها را با صدای بلند کردە و بە جرمهای گوناگون محکوم شدەاند: محاربە، ضد انقلاب، وابستە بە گروەهای تروریستی، شبکەهای جاسوسی استکبار و عضویت در گروەهای معاند. من هم یکی از همان کسانی هستم کە در جستجوی جواب این سوالها بودەام و تلاش کردەام کە برای تک تک سوالاتی کە داشتەام پاسخی درخور بیابم از طریق دفاع از فعالیت مدنی و سیاسی، زیست محیطی، حقوق بشری، دفاع از حقوق کودکان، زنان و کارگران و تمامی کسانی کە همدل و همدرد بودەایم.
امروز بیش از هر روز دیگر از این صمیمیت و دوستداشتن و عشق بە مردم لذت میبرم و از اینکە در کنارشان هستم احساس غرور میکنم. اینکە لحظات سخت هشت سال و نیم حبس افشین را میبینم بغض گلویم را میگیرد اما با وجود اینکە انتظار حکم اعدام، لحظات دردآوریست اما ارزش و غرور ایستادن در کنار مردمی کە آنها را دوست دارم، طبیعتی کە در آن زندگی کردەام و کارگرانی کە با آنها کار کردەام، از رنج این لحظات میکاهد و بە من، افشین و خانوادەام غرور میبخشد. برایتان مینویسم.
رامین حسین پناهی
زندان مرکزی سنندج
سه شنبه، ۱۴ فروردین ماه ۱۳۹۷
رامین حسین پناهی
نمیدانم از کجا شروع کنم، از کشتەشدن اشرف یا از حکم اعدام برادر بزرگمان انور حسینپناهی، شکستەشدن هر روزەی قامت پدر و اشکهای بی پایان مادرم. از خواهران داغدیدە و سایەی ترس و نگرانی کە هر روز و هر ساعت در تک تک لحظاتی کە تنها یا دور هم بودیم، بگویم. دست سرنوشت و تقدیر، من را در مکان و شرایط قرار دادە کە روزی برادر بزرگم انور حسین پناهی، آن را تجربە کرد. شاید ادامەی حرفهایم از اینجا کمی راحتتر است برای اینکە با افشین، برادری کە از من بزرگتر است و با هم در یک زندان هستیم، این نامە را مینویسم. افشین بە هشت سال و نیم زندان محکوم شدە است و در انتظار پایان حکم و بازگشت بە خانە است و من هم بە اعدام محکوم و ممنوع الملاقات شدەام و نمیدانم کە بعدها چە میشود. بیش از هر چیز و هر کس بە قلب داغدیدە و حسرتهای مادرم فکر میکنم از اینکە چگونە این روزها را تحمل کردە است یا تحمل میکند.
زمانی بە این فکر میکردم کە این همە رنج و این همە ترس از کجا میآید و دلیل واقعی ظلمی کە بە خانوادەی من روا میرود چیست. امروز و همەی روزها و لحظاتی تلخی کە از همان نوجوانی تجربە کردەام بیش از پیش جواب روشن این سوالات را میدهند؛ همیشە دوست داشتەایم با کسانی کە میشناسیم، با همسایەها، با افراد جامعە و مردمی کە با آنها در مکانی کە زندگی کردەایم صمیمی باشیم و احساس نزدیکی کنیم و در خوشی و ناخوشی در کنار هم باشیم. امروز فکر میکنم این درسها را پیش از هر کسی از مادر و پدرم یاد گرفتەام. چرا باید کارگران اینگونە زندگی کنند؟ چرا باید کودکان کار کنند و رنج بکشند؟ چرا باید زنان و مادرانمان این همە رنج و مرارت تبعیض را تحمل کنند؟ چرا مکانی کە در آن زندگی میکنیم و در آنجا بزرگ شدەایم آتش بگیرد و آلودە شود؟ و چرا نباید همەی ما آزاد باشیم و در کنار هم آزادی را تجربە کنیم؟
کم نیستند کسانی کە این سوالها را با صدای بلند کردە و بە جرمهای گوناگون محکوم شدەاند: محاربە، ضد انقلاب، وابستە بە گروەهای تروریستی، شبکەهای جاسوسی استکبار و عضویت در گروەهای معاند. من هم یکی از همان کسانی هستم کە در جستجوی جواب این سوالها بودەام و تلاش کردەام کە برای تک تک سوالاتی کە داشتەام پاسخی درخور بیابم از طریق دفاع از فعالیت مدنی و سیاسی، زیست محیطی، حقوق بشری، دفاع از حقوق کودکان، زنان و کارگران و تمامی کسانی کە همدل و همدرد بودەایم.
امروز بیش از هر روز دیگر از این صمیمیت و دوستداشتن و عشق بە مردم لذت میبرم و از اینکە در کنارشان هستم احساس غرور میکنم. اینکە لحظات سخت هشت سال و نیم حبس افشین را میبینم بغض گلویم را میگیرد اما با وجود اینکە انتظار حکم اعدام، لحظات دردآوریست اما ارزش و غرور ایستادن در کنار مردمی کە آنها را دوست دارم، طبیعتی کە در آن زندگی کردەام و کارگرانی کە با آنها کار کردەام، از رنج این لحظات میکاهد و بە من، افشین و خانوادەام غرور میبخشد. برایتان مینویسم.
رامین حسین پناهی
زندان مرکزی سنندج
سه شنبه، ۱۴ فروردین ماه ۱۳۹۷
🍃🍃
زینب همرنگ سید بگلو، معلم بازنشسته روز شنبه ۱۵ شهریور برای تحمل دوران محکومیت ۶ سالهی خود به زندان اوین منتقل شد.
زینب همرنگ هفته گذشته در زمان سفر به استان آذربایجان غربی بازداشت و پس از ۵ روز به زندان اوین منتقل شد.
وی چندی پیش در بازداشت بود اما خانواده تا مدتها از ایشان بیخبر بودند تا زمانی که آزاد شد اما مجددا به بند زنان زندان اوین برای تحمل ۶ سال حبس تعزیری بازداشت شد.
#جای_معلم_زندان_نیست
زینب همرنگ سید بگلو، معلم بازنشسته روز شنبه ۱۵ شهریور برای تحمل دوران محکومیت ۶ سالهی خود به زندان اوین منتقل شد.
زینب همرنگ هفته گذشته در زمان سفر به استان آذربایجان غربی بازداشت و پس از ۵ روز به زندان اوین منتقل شد.
وی چندی پیش در بازداشت بود اما خانواده تا مدتها از ایشان بیخبر بودند تا زمانی که آزاد شد اما مجددا به بند زنان زندان اوین برای تحمل ۶ سال حبس تعزیری بازداشت شد.
#جای_معلم_زندان_نیست
پرونده جدیدی با اتهام «تبلیغ علیه نظام» برای پریسا رفیعی تشکیل شده است/ وکیل رفیعی: اجازه حضور در پرونده را نداشتم
پریسا رفیعی دانشجوی ۲۱ ساله دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران در اسفند ۹۶ به دلیل حضور در یک تجمع دانشجویی بازداشت شد و در حال گذران یک سال حبس تعزیری خود در زندان اوین بود. اطلاعات جدید رسیده به رویداد۲۴ نشان میدهد در تاریخ ۱۷ تیر ماه سال جاری پریسا رفیعی بار دیگر به دادسرای اوین احضار شده و پرونده جدیدی برای او باز شده است.
سلطانعلی رفیعی پدر پریسا درباره تشکیل پرونده جدید او در توییتر توضیحاتی ارائه کرده و گفته این پرونده به اتهام تبلیغ علیه نظام به خاطر نامه سرگشاده او از زندان بوده و بدون حضور وکیل و اخذ دفاعیات در دادسرای اوین مطرح شده است. درباره جزییات پرونده جدید از مصطفی نیلی وکیل پریسا رفیعی سوال کردیم. او به عنوان وکیل معتقد است تصمیم عادلانه در مورد موکلش، صدور قرار منع تعقیب و مختومه کردن پرونده جدید است.
سرنگون باد جمهوری اسلامی
پریسا رفیعی دانشجوی ۲۱ ساله دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران در اسفند ۹۶ به دلیل حضور در یک تجمع دانشجویی بازداشت شد و در حال گذران یک سال حبس تعزیری خود در زندان اوین بود. اطلاعات جدید رسیده به رویداد۲۴ نشان میدهد در تاریخ ۱۷ تیر ماه سال جاری پریسا رفیعی بار دیگر به دادسرای اوین احضار شده و پرونده جدیدی برای او باز شده است.
سلطانعلی رفیعی پدر پریسا درباره تشکیل پرونده جدید او در توییتر توضیحاتی ارائه کرده و گفته این پرونده به اتهام تبلیغ علیه نظام به خاطر نامه سرگشاده او از زندان بوده و بدون حضور وکیل و اخذ دفاعیات در دادسرای اوین مطرح شده است. درباره جزییات پرونده جدید از مصطفی نیلی وکیل پریسا رفیعی سوال کردیم. او به عنوان وکیل معتقد است تصمیم عادلانه در مورد موکلش، صدور قرار منع تعقیب و مختومه کردن پرونده جدید است.
سرنگون باد جمهوری اسلامی
نوید افکاری در زندان عادل آباد شیراز اعدام شد
نوید افکاری، از بازداشت شدگان اعتراضات مرداد ۹۷ امروز شنبه ۲۲ شهریورماه ۹۹، در زندان عادل آباد شیراز اعدام شد. اعدام نوید افکاری علیرغم موج جهانی حمایت از او نهایتا صورت گرفته است. نوید افکاری و دو برادر دیگرش در تابستان ۹۷ در رابطه با اعتراضات سراسری مرداد همان سال بازداشت و توسط دادگاه انقلاب و دادگاه کیفری شیراز مورد محاکماتی جداگانه قرار گرفته و به احکام اعدام، شلاق و زندان محکوم شدند. حکم اعدام نوید افکاری پیشتر به تائید دیوان عالی کشور نیز رسیده بود.
سرنگون باد جمهوری اسلامی
حکومت اعدام وشکنجه
نوید افکاری، از بازداشت شدگان اعتراضات مرداد ۹۷ امروز شنبه ۲۲ شهریورماه ۹۹، در زندان عادل آباد شیراز اعدام شد. اعدام نوید افکاری علیرغم موج جهانی حمایت از او نهایتا صورت گرفته است. نوید افکاری و دو برادر دیگرش در تابستان ۹۷ در رابطه با اعتراضات سراسری مرداد همان سال بازداشت و توسط دادگاه انقلاب و دادگاه کیفری شیراز مورد محاکماتی جداگانه قرار گرفته و به احکام اعدام، شلاق و زندان محکوم شدند. حکم اعدام نوید افکاری پیشتر به تائید دیوان عالی کشور نیز رسیده بود.
سرنگون باد جمهوری اسلامی
حکومت اعدام وشکنجه
برای چيدنِ آخرين جملهی جهان
کلمه کم آوردهام،
لطفا حروفِ روشنِ رازداران را آزاد کنيد!
آزادشان کنيد!
آنها فرزندانِ فرصتگريزِ هزارهی ناناند،
که در پايداریِ خويش
جهان را از پيرشدن باز میدارند.
آزادشان کنيد!
پرستويی که امروز قفسنشين شماست
فردا عقاب قفلشکنی خواهد شد
که به قلهی مِهگرفتهی قاف هم قناعت نخواهد کرد.
آزادشان کنيد!
آنها کاملترين کمربستگانِ باراناند،
که ما روياهایِ بیگرگ خويش را
در آهوترين پيراهنِ بیفَريبشان شستهايم.
آزادشان کنيد!
پروانهای که از آخرين آوازِ آتش گذشته است
ديگر از گُر گرفتنِ برباد رفتهی خود
نخواهد ترسيد.
تنها در تلاوت مخفیِ ما تکثير خواهد شد،
مثل ستاره در آسمان
ترانه در کوه وُ
کلمه در کتاب.
هی رفته بر آب، درياب!
آخرين جملهی جهانِ ما
علاقه به آزادی آدمیست،
که در چيدنِ چلچراغِ آن
کلمه کم نمیآوريم.
سیدعلی صالحی
سمفونی سپیده دم
انتشارات نگاه
کلمه کم آوردهام،
لطفا حروفِ روشنِ رازداران را آزاد کنيد!
آزادشان کنيد!
آنها فرزندانِ فرصتگريزِ هزارهی ناناند،
که در پايداریِ خويش
جهان را از پيرشدن باز میدارند.
آزادشان کنيد!
پرستويی که امروز قفسنشين شماست
فردا عقاب قفلشکنی خواهد شد
که به قلهی مِهگرفتهی قاف هم قناعت نخواهد کرد.
آزادشان کنيد!
آنها کاملترين کمربستگانِ باراناند،
که ما روياهایِ بیگرگ خويش را
در آهوترين پيراهنِ بیفَريبشان شستهايم.
آزادشان کنيد!
پروانهای که از آخرين آوازِ آتش گذشته است
ديگر از گُر گرفتنِ برباد رفتهی خود
نخواهد ترسيد.
تنها در تلاوت مخفیِ ما تکثير خواهد شد،
مثل ستاره در آسمان
ترانه در کوه وُ
کلمه در کتاب.
هی رفته بر آب، درياب!
آخرين جملهی جهانِ ما
علاقه به آزادی آدمیست،
که در چيدنِ چلچراغِ آن
کلمه کم نمیآوريم.
سیدعلی صالحی
سمفونی سپیده دم
انتشارات نگاه
سعید شیرزاد زندانی سیاسی سابق کە بهار امسال پس از اتمام دوران محکومیت خود از زندان آزاد شد بە مناسبت دومین سالگر اعدام سە زندانی سیاسی کُرد یادداشتی منتشر نمودە است.
دو سال شد
دو سال از تلخترین روز زندهگیام که تلخیاش تا به همیشه همچو آتشی در وجودم خواهد ماند از چهارشنبه ۱۴ تا شنبه ۱۷ شهریور و اینکه در آن سه روز لعنتی بر ما چه گذشت را هرگز نتوان بر کاغذ نوشت چرا که از طرفی ترس و نگرانی و از طرفی دیگر دلخوش به اینکه اتفاقی نخواهد افتاد ولی چیدن پازلها کنار یکیدیگر چیز دیگری را نشان میداد که نمیخواستیم بپذیریم و تنها کسی که در همان ساعات اولیه پذیرفت اتفاق شومی در پیش است حمزه بود که بواسطه تجربه اعدام برادرانش(محمد علی و جعفر) و شرایط مشابهی که در آن قرار گرفته بود میدانست و ما نمیخواستیم بپذیریم که قرار است رخت عزای دیگری بر تن کُردستان بپوشانند و نامتان تا ابد با اشک و خون پیوند خورد و همچو فرزاد عزیز و همیشه رفیق شوید.
ساعت یک ربع به دو بود که تو را به جوخهی مرگ فراخواندند و ناخواسته و برای اولین و آخرین بار با نگرانی به تو گفتم به کجا میروی و سر برگرداندی و با لبخند گفتی چیزی نیست میروم به مادر تلفن بزنم چرا که روز قبلش رئیس زندان تو را خواسته بود و گفته بود فردایش به تو تلفن میدهد که به مادر زنگ بزنی و آنروز صبح که برای پیگیری به دفتر مدیریت رفتی گفتند ظهر صدایت میکنند و ظهر که شد و با آن لبخند زیبا و درد آورت که تا ابد وجودم را به آتشی کشید که حتی گریستن در آغوش دایکه و دیده هم آرامم نمیکند رفتی و دیگر برنگشتی و شاید به فاصله ده دقیقه لقمان را خواستند و کاش چشمایم کور میشد و پاهایم پودر میشد و سراغش نمیرفتم که رفتم و این درد تا به آخرین نفسم همراهم خواهد بود که چرا باید برای به قتلگاه رفتن بیدارش میکردم ولی صدایش کردم و چند لحظهای نگذشته بود که با هشدار بچهها مبنی بر اینکه زانیار و لقمان هیچوقت در این ده سال با هم به نگهبانی نمیرفتند استرس وجودم را فرا گرفت و بدنبال لقمان رفتم ولی او که همیشه با وسواس خاصی پس از خواب نیم ساعتی شست و شوی دست و صورت و برخواستنش از خواب طول میکشید اینبار در کمتر از چند دقیقه رفته بود و وقتی به نگهبانی رفتم گفتند که او رفته است و پس از آنکه فهمیدیم تلفنهای بند را نیز قطع کردهاند باز ما را از دلخوشی برگشتنان جدا نکرد و فقط حمزه بود که میدانست حادثه تلخی در انتظار است و هرجور بود در بیخوابی و بیتابی پنجشنبه و جمعهاش به شنبهای رسید که بخاطر تعطیلی زندان نمیشد کاری کرد و شنبه صبح به نگهبانی رفتم که به مدیریت زندان احضار شدم و اینکه منکر میشد و میگفت نهادهای امنیتی بچهها را از بند بردهاند و وقتی با این گفتهاش خوشحال شدم که در اوین اعدام نمیکنند آب پاکی را علیرغم انکارش بر دستانم ریخت که گفت اینها هزار سوراخ برای اعدام دارند ولی دروغ میگفت چون بر جنازهایتان نوشته بودند اعدامیهای رجایی شهر و روز قبل از آن در آخرین ملاقات زانیار با دیار که تنها خواستهاش این بود که دایکه و دیده تنها نمانند و با حضور معاونت زندان و انکار وی انجام شده بود به او گفته بودی با آنکه آنقدر بی شرف است که منکر اعدام میشود ولی طناب دار را میبوسد و بر گردن میاندازد آن روز صبح که آرش هم علیرغم میلش و با اصرار به بیمارستان رفت کارتکس(برگه هویت زندانی) بچها را جلوی درب زندان دیده بود و اینکه از چند هفته قبل سالن یازده را که زندانیان قتلی و کلاهبردار بودند را به جای دیگری منتقل کرده بودند که در آن چن دروز راه ارتباطیای نماند و آوردن رامین به آنجا و نگهداشتنش در بند دیگر و انفرادی و اینکه روز قبلش زانیار را فراخواندند که بگویند فرادیش تلفن دارد و صبح زود که رفته بود گفته بودند رییس زندان نیست و ظهرش او را صدا کردند همه نشانهایی از این واقعیت تلخ بود که قربانگاه بار دیگر آماده شده بود که اینبار با خون زانیار و لقمان و رامین ارتزاق کند…
و نگاههایی که به زیرنویس تلویزیون دوخته شد و از ترس خودم را در سلول حبس کردم و آمدن پیام و زار زار گریه کردنش که کسی نبود آرامش کند خبر از داغی ابدی بود که آن ۱۷ شهریور لعنتی با خونی نوشته شد که از آن ما بود و پس از رفتنتان چراغ سالن خاموش شد و بارها گفتم و نوشتم که پس از شما بریدم و تار و پودم در آتش نبودنتان سوخت و خاکستر بادگرفتهای شدم که از آن سالن و سلول خون گرفتهای که جای جایش یاد و خاطره یتان بود بریدم و کم آوردم و در خود فرو ریختم آنچنان که هزار برابر تلخ تر و کشنده تر از مرگ مادری بود که پس از سه روز فهمیدم و شهریور تا همیشه برایم ماه خونی شد که عزیزترین عزیزانم و رفیق رفیقانم همچو شاهرخ در آن به خون غلطیدند و از هرچه بود و هست بریدم.
و در آخرین نگاه و کلام زانیار رها شدم که گفتم:
دو سال شد
دو سال از تلخترین روز زندهگیام که تلخیاش تا به همیشه همچو آتشی در وجودم خواهد ماند از چهارشنبه ۱۴ تا شنبه ۱۷ شهریور و اینکه در آن سه روز لعنتی بر ما چه گذشت را هرگز نتوان بر کاغذ نوشت چرا که از طرفی ترس و نگرانی و از طرفی دیگر دلخوش به اینکه اتفاقی نخواهد افتاد ولی چیدن پازلها کنار یکیدیگر چیز دیگری را نشان میداد که نمیخواستیم بپذیریم و تنها کسی که در همان ساعات اولیه پذیرفت اتفاق شومی در پیش است حمزه بود که بواسطه تجربه اعدام برادرانش(محمد علی و جعفر) و شرایط مشابهی که در آن قرار گرفته بود میدانست و ما نمیخواستیم بپذیریم که قرار است رخت عزای دیگری بر تن کُردستان بپوشانند و نامتان تا ابد با اشک و خون پیوند خورد و همچو فرزاد عزیز و همیشه رفیق شوید.
ساعت یک ربع به دو بود که تو را به جوخهی مرگ فراخواندند و ناخواسته و برای اولین و آخرین بار با نگرانی به تو گفتم به کجا میروی و سر برگرداندی و با لبخند گفتی چیزی نیست میروم به مادر تلفن بزنم چرا که روز قبلش رئیس زندان تو را خواسته بود و گفته بود فردایش به تو تلفن میدهد که به مادر زنگ بزنی و آنروز صبح که برای پیگیری به دفتر مدیریت رفتی گفتند ظهر صدایت میکنند و ظهر که شد و با آن لبخند زیبا و درد آورت که تا ابد وجودم را به آتشی کشید که حتی گریستن در آغوش دایکه و دیده هم آرامم نمیکند رفتی و دیگر برنگشتی و شاید به فاصله ده دقیقه لقمان را خواستند و کاش چشمایم کور میشد و پاهایم پودر میشد و سراغش نمیرفتم که رفتم و این درد تا به آخرین نفسم همراهم خواهد بود که چرا باید برای به قتلگاه رفتن بیدارش میکردم ولی صدایش کردم و چند لحظهای نگذشته بود که با هشدار بچهها مبنی بر اینکه زانیار و لقمان هیچوقت در این ده سال با هم به نگهبانی نمیرفتند استرس وجودم را فرا گرفت و بدنبال لقمان رفتم ولی او که همیشه با وسواس خاصی پس از خواب نیم ساعتی شست و شوی دست و صورت و برخواستنش از خواب طول میکشید اینبار در کمتر از چند دقیقه رفته بود و وقتی به نگهبانی رفتم گفتند که او رفته است و پس از آنکه فهمیدیم تلفنهای بند را نیز قطع کردهاند باز ما را از دلخوشی برگشتنان جدا نکرد و فقط حمزه بود که میدانست حادثه تلخی در انتظار است و هرجور بود در بیخوابی و بیتابی پنجشنبه و جمعهاش به شنبهای رسید که بخاطر تعطیلی زندان نمیشد کاری کرد و شنبه صبح به نگهبانی رفتم که به مدیریت زندان احضار شدم و اینکه منکر میشد و میگفت نهادهای امنیتی بچهها را از بند بردهاند و وقتی با این گفتهاش خوشحال شدم که در اوین اعدام نمیکنند آب پاکی را علیرغم انکارش بر دستانم ریخت که گفت اینها هزار سوراخ برای اعدام دارند ولی دروغ میگفت چون بر جنازهایتان نوشته بودند اعدامیهای رجایی شهر و روز قبل از آن در آخرین ملاقات زانیار با دیار که تنها خواستهاش این بود که دایکه و دیده تنها نمانند و با حضور معاونت زندان و انکار وی انجام شده بود به او گفته بودی با آنکه آنقدر بی شرف است که منکر اعدام میشود ولی طناب دار را میبوسد و بر گردن میاندازد آن روز صبح که آرش هم علیرغم میلش و با اصرار به بیمارستان رفت کارتکس(برگه هویت زندانی) بچها را جلوی درب زندان دیده بود و اینکه از چند هفته قبل سالن یازده را که زندانیان قتلی و کلاهبردار بودند را به جای دیگری منتقل کرده بودند که در آن چن دروز راه ارتباطیای نماند و آوردن رامین به آنجا و نگهداشتنش در بند دیگر و انفرادی و اینکه روز قبلش زانیار را فراخواندند که بگویند فرادیش تلفن دارد و صبح زود که رفته بود گفته بودند رییس زندان نیست و ظهرش او را صدا کردند همه نشانهایی از این واقعیت تلخ بود که قربانگاه بار دیگر آماده شده بود که اینبار با خون زانیار و لقمان و رامین ارتزاق کند…
و نگاههایی که به زیرنویس تلویزیون دوخته شد و از ترس خودم را در سلول حبس کردم و آمدن پیام و زار زار گریه کردنش که کسی نبود آرامش کند خبر از داغی ابدی بود که آن ۱۷ شهریور لعنتی با خونی نوشته شد که از آن ما بود و پس از رفتنتان چراغ سالن خاموش شد و بارها گفتم و نوشتم که پس از شما بریدم و تار و پودم در آتش نبودنتان سوخت و خاکستر بادگرفتهای شدم که از آن سالن و سلول خون گرفتهای که جای جایش یاد و خاطره یتان بود بریدم و کم آوردم و در خود فرو ریختم آنچنان که هزار برابر تلخ تر و کشنده تر از مرگ مادری بود که پس از سه روز فهمیدم و شهریور تا همیشه برایم ماه خونی شد که عزیزترین عزیزانم و رفیق رفیقانم همچو شاهرخ در آن به خون غلطیدند و از هرچه بود و هست بریدم.
و در آخرین نگاه و کلام زانیار رها شدم که گفتم:
بو کو اچین کاکه گیان(کجا میروی برادرجان)
خندیدی و گفتی:
شتی نیه اچم تلفون بیکم بو دایکه(چیزی نیست و میروم به مادر تلفن بزنم)
مگر میشود در خود نبرید وقتیکه پس از ترور پدر هم نتوانستند امید را از تو بگیرند وقتیکه شانه هایم در آن چند روز برای اولین و آخرین بار با دایه گیان نجمالدین همراه گریه هایت بود برای پدری که سالها مرگ از او گریزان بود و به کمینش نشسته بود و نوشتی که حتی از سنگ قبرش هم در هراسند و پس از آن میگفتید حال که کاک اقبال را کشتهاند شما را هم میکشند و اینگونه نیز شد ولی آنقدر قوی بودی که به مادر نوشتی خواهرت را آنگونه بزرگ کند که حتی از قاتلین پدر کینه ای به دل نگیرد و ببخشد ولی من هرگز نمیتوانم کاکه گیان که نه میبخشم و نه فراموش میکنم.
سعید شیرزاد
خندیدی و گفتی:
شتی نیه اچم تلفون بیکم بو دایکه(چیزی نیست و میروم به مادر تلفن بزنم)
مگر میشود در خود نبرید وقتیکه پس از ترور پدر هم نتوانستند امید را از تو بگیرند وقتیکه شانه هایم در آن چند روز برای اولین و آخرین بار با دایه گیان نجمالدین همراه گریه هایت بود برای پدری که سالها مرگ از او گریزان بود و به کمینش نشسته بود و نوشتی که حتی از سنگ قبرش هم در هراسند و پس از آن میگفتید حال که کاک اقبال را کشتهاند شما را هم میکشند و اینگونه نیز شد ولی آنقدر قوی بودی که به مادر نوشتی خواهرت را آنگونه بزرگ کند که حتی از قاتلین پدر کینه ای به دل نگیرد و ببخشد ولی من هرگز نمیتوانم کاکه گیان که نه میبخشم و نه فراموش میکنم.
سعید شیرزاد
کانال سازمان مبارزه برای آزادی زندانیان سیاسی در ایران
Photo
بیانیه تشکلها و گروه های فعالین کارگری و بازنشستگان در ارتباط با اعدام نوید افکاری
http://www.ofppi.org/?p=9207
http://www.ofppi.org/?p=9207
سازمان مبارزه برای آزادی زندانیان سیاسی در ایران
بیانیه تشکلها و گروه های فعالین کارگری و بازنشستگان در ارتباط با اعدام نوید افکاری - سازمان مبارزه برای آزادی زندانیان سیاسی در…
بیانیه تشکلها و گروه های فعالین کارگری و بازنشستگان در ارتباط با اعدام نوید افکاری تمام ارکان، ارگان
حمله با آب جوش به زنان زندانی سیاسی در زندان قرچک ورامین
سه زن اجیر شده توسط رئیس زندان با آب جوش به زنان زندانی سیاسی در زندان قرچک ورامین حمله کرده و قصد آسیب رساندن به آنها را داشتند.
به گزارش کانون حقوق بشری نه به زندان – نه به اعدام، دوشنبه شب ۲۴ شهریور ماه، زنان زندانی سیاسی فروغ تقی پور و پرستو معینی در زندان قرچک ورامین مورد تهاجم سه مزدور اجیر شده از طرف رئیس زندان قرار گرفتند.
یک منبع مطلع گفت: «سه زن اجیر شده توسط رئیس زندان به نامهای زینت سرطانی، زینب قنبرنژاد و نرگس امیرعلی، در بند ۶ زندان قرچک با فلاسکهای آبجوش به زندانیان سیاسی فروغ تقی پور و پرستو معینی حمله ور شدند».
: «سایر زنان زندانی به دفاع از این دو زندانی سیاسی برخاستند و مانع ریختن آبجوش روی سر و صورت این دو شدند که متاسفانه آب جوش روی پای سایر زندانیان ریخت و آنان را سوزاند».
این سه زن اجیر شده طرح رئیس زندان علیه زندانیان زن سیاسی را پیش می برند.
سرنگون باد جمهوری اسلامی
سه زن اجیر شده توسط رئیس زندان با آب جوش به زنان زندانی سیاسی در زندان قرچک ورامین حمله کرده و قصد آسیب رساندن به آنها را داشتند.
به گزارش کانون حقوق بشری نه به زندان – نه به اعدام، دوشنبه شب ۲۴ شهریور ماه، زنان زندانی سیاسی فروغ تقی پور و پرستو معینی در زندان قرچک ورامین مورد تهاجم سه مزدور اجیر شده از طرف رئیس زندان قرار گرفتند.
یک منبع مطلع گفت: «سه زن اجیر شده توسط رئیس زندان به نامهای زینت سرطانی، زینب قنبرنژاد و نرگس امیرعلی، در بند ۶ زندان قرچک با فلاسکهای آبجوش به زندانیان سیاسی فروغ تقی پور و پرستو معینی حمله ور شدند».
: «سایر زنان زندانی به دفاع از این دو زندانی سیاسی برخاستند و مانع ریختن آبجوش روی سر و صورت این دو شدند که متاسفانه آب جوش روی پای سایر زندانیان ریخت و آنان را سوزاند».
این سه زن اجیر شده طرح رئیس زندان علیه زندانیان زن سیاسی را پیش می برند.
سرنگون باد جمهوری اسلامی
Forwarded from اتچ بات
نامـه وکیل دادگستـری (محمـد نجفـی) به رهبــر !
آقای خامنه ای!
انتخاب ما، نه امام ِدر ماه بود، نه ملت ِدر چاه!
وقتی کسی را تا ماه بالا ببری، دیگر دست و صدایت به او نمی رسد...
خدایی می کند ناخودآگاه!
نسل. ِما را زبان ِگفتن «آری» یا «نه» نبود!
نسل ما از ثانیهٔ اول که زاده شدیم بدون اینکه همچون شما، معجزه وار، بلند *یاعلی!* گفته باشیم، وارث ایران و نام و دین و مذهب و حکومت ِدینی شدیم، ارث ِاجباری.
خروج از دین، اعدام !
خروج علیه حکومت، اعدام !
آیه *"لا اِکراه_فی_الدّین ِ"* قرآن و اصول *«آزادی عقیده»* و *«حق تعیین سرنوشت»* مندرج در *«قانون اساسی»* هم، محلی از اِعراب و مصداقی در عمل نداشت!
شما هم می دانید که همه اتفاق های زندگی، با میل انسان نیست!
شما در فیلم سال ۶۸ مجلس خبرگان رهبری، *خود به صراحت گفتید :*
*["مخـالف هستـم رهبـر بشـوم، از نظر شـرع و قانـون رهبـر شـدنم مشکل دارد، باید خون گریست به حال ملتی که احتمال رهبر شدن ِ مثل منی مطرح باشد"]*
ولی برخلاف میل تان و *برخلاف قانون و شرع*، شما را *«رهبر موقت»* کردند، و سی و یک سال است که رهبر مانده اید!
رهبر هستید، صاحب معجزه و مقدس و مبارک شدید !
از غیب برایتان غذا می آید !
ماشین و چهره تان نورانی است!
بر سنگ بنشینید، نشیمنگاه تان محل تبرک می شود !
محل فرود بالگردتان در سال های بعد، گلباران می شود!
به دستبوسی تان می آیند حتی زنانِ درجه دار !
خلاصه ....
نه به آن نخواستن ؛ و نه کار را به اینجا رساندن!
یادم نرفته در فیلم پنهان شده از چشم ِمردم (که ناخواسته لو رفت در سال گذشته) به قول فردوسی پور: *چه کرد آقای «هاشمی رفسنجانی» در مجلس خبرگان رهبری!*
با یک خاطره، سرانجام و حقوق و آزادی های یک ملت را انداخت به مخاطره !
خاطره ای از امام گفت ؛
راوی، خودش !
سَنَد، خودش !
حامی، خودش !
و همه را ترغیب به پذیرش کرد.... والسلام!
دست آخر هم، با یک شنای ِ قورباغه ای،
با یک زیرآبی ِاجباری،
سرش را کردند زیر آب استخر!
*رفت آنجا که بسیاری را فرستاده بود....* و تمام!
اما نسل ما، همیشه هم تن به اجبار نداد.
در سال های ۷۸ و ۸۸ و خصوصاً ۹۶
دست به انتخاب ِآزادی های سیاسی و عقیدتی زد که حکومت با مشتی آهنین، به دهان ِنسل ِما کوبید!
پاسخِ ِخواستهٔ مسالمت آمیز را اینگونه داد :
باتون زد، اشک آور زد، تهمت زد، دستبند زد، پابند زد، قمّه زد، گلوله زد، دار زد...!
آقای خامنه ای!
گناه ِانتخاب و اجبار ِهم نسلان تان را به گردن ِنسل بی گناه ما، نیاندازید.
شما یک انسان معمولی و زمینی هستید و نه فرازمینی و خاص!
باید درخور ِاختیارات ِ فراوانتان، فراوان هم پاسخگو باشید، که نیستید !
آقای خامنه ای!
نسلِ ما پاسوز ِشماست ! روزگارمان، به سیاهی ِعمامه تان است!
عبایتان را از سرزمین های ِهمسایه جمع کنید.
سرمایهٔ ما را خرج ِ«ایدوئولوژی شیعی» تان نکنید.
در داخل، به اندازه کافی *«اختلاس و رانت و فساد»* هست، پا در نعلِین بزرگان جهان نکنید.
چهل سال است که در *«بُرهه حساس کنونی»* درجا زده ایم و تمام نشد!
سر ِجنگ با جهان داریم ولی ناتوان از تولید پوشک هستیم و بسیار فقیر ِبی نان داریم!
آقای خامنه ای!
انتخاب ِنسل ما، *«دوستی با جهان»* است، بدون توجه به ملیت و نژاد و دین و مذهب و رنگ و لهجه و لباس....
با اختیار، به آزادی ِانتخاب ِنسل امروز ِایران، تن بدهید.
تن ندهید، مجبورتان می کنیم! 👊🏼
« قلم*، گر ز بیداد ننویسد، قلم باد!»
محمد نجفی
وکــیل دادگستــری.
آقای خامنه ای!
انتخاب ما، نه امام ِدر ماه بود، نه ملت ِدر چاه!
وقتی کسی را تا ماه بالا ببری، دیگر دست و صدایت به او نمی رسد...
خدایی می کند ناخودآگاه!
نسل. ِما را زبان ِگفتن «آری» یا «نه» نبود!
نسل ما از ثانیهٔ اول که زاده شدیم بدون اینکه همچون شما، معجزه وار، بلند *یاعلی!* گفته باشیم، وارث ایران و نام و دین و مذهب و حکومت ِدینی شدیم، ارث ِاجباری.
خروج از دین، اعدام !
خروج علیه حکومت، اعدام !
آیه *"لا اِکراه_فی_الدّین ِ"* قرآن و اصول *«آزادی عقیده»* و *«حق تعیین سرنوشت»* مندرج در *«قانون اساسی»* هم، محلی از اِعراب و مصداقی در عمل نداشت!
شما هم می دانید که همه اتفاق های زندگی، با میل انسان نیست!
شما در فیلم سال ۶۸ مجلس خبرگان رهبری، *خود به صراحت گفتید :*
*["مخـالف هستـم رهبـر بشـوم، از نظر شـرع و قانـون رهبـر شـدنم مشکل دارد، باید خون گریست به حال ملتی که احتمال رهبر شدن ِ مثل منی مطرح باشد"]*
ولی برخلاف میل تان و *برخلاف قانون و شرع*، شما را *«رهبر موقت»* کردند، و سی و یک سال است که رهبر مانده اید!
رهبر هستید، صاحب معجزه و مقدس و مبارک شدید !
از غیب برایتان غذا می آید !
ماشین و چهره تان نورانی است!
بر سنگ بنشینید، نشیمنگاه تان محل تبرک می شود !
محل فرود بالگردتان در سال های بعد، گلباران می شود!
به دستبوسی تان می آیند حتی زنانِ درجه دار !
خلاصه ....
نه به آن نخواستن ؛ و نه کار را به اینجا رساندن!
یادم نرفته در فیلم پنهان شده از چشم ِمردم (که ناخواسته لو رفت در سال گذشته) به قول فردوسی پور: *چه کرد آقای «هاشمی رفسنجانی» در مجلس خبرگان رهبری!*
با یک خاطره، سرانجام و حقوق و آزادی های یک ملت را انداخت به مخاطره !
خاطره ای از امام گفت ؛
راوی، خودش !
سَنَد، خودش !
حامی، خودش !
و همه را ترغیب به پذیرش کرد.... والسلام!
دست آخر هم، با یک شنای ِ قورباغه ای،
با یک زیرآبی ِاجباری،
سرش را کردند زیر آب استخر!
*رفت آنجا که بسیاری را فرستاده بود....* و تمام!
اما نسل ما، همیشه هم تن به اجبار نداد.
در سال های ۷۸ و ۸۸ و خصوصاً ۹۶
دست به انتخاب ِآزادی های سیاسی و عقیدتی زد که حکومت با مشتی آهنین، به دهان ِنسل ِما کوبید!
پاسخِ ِخواستهٔ مسالمت آمیز را اینگونه داد :
باتون زد، اشک آور زد، تهمت زد، دستبند زد، پابند زد، قمّه زد، گلوله زد، دار زد...!
آقای خامنه ای!
گناه ِانتخاب و اجبار ِهم نسلان تان را به گردن ِنسل بی گناه ما، نیاندازید.
شما یک انسان معمولی و زمینی هستید و نه فرازمینی و خاص!
باید درخور ِاختیارات ِ فراوانتان، فراوان هم پاسخگو باشید، که نیستید !
آقای خامنه ای!
نسلِ ما پاسوز ِشماست ! روزگارمان، به سیاهی ِعمامه تان است!
عبایتان را از سرزمین های ِهمسایه جمع کنید.
سرمایهٔ ما را خرج ِ«ایدوئولوژی شیعی» تان نکنید.
در داخل، به اندازه کافی *«اختلاس و رانت و فساد»* هست، پا در نعلِین بزرگان جهان نکنید.
چهل سال است که در *«بُرهه حساس کنونی»* درجا زده ایم و تمام نشد!
سر ِجنگ با جهان داریم ولی ناتوان از تولید پوشک هستیم و بسیار فقیر ِبی نان داریم!
آقای خامنه ای!
انتخاب ِنسل ما، *«دوستی با جهان»* است، بدون توجه به ملیت و نژاد و دین و مذهب و رنگ و لهجه و لباس....
با اختیار، به آزادی ِانتخاب ِنسل امروز ِایران، تن بدهید.
تن ندهید، مجبورتان می کنیم! 👊🏼
« قلم*، گر ز بیداد ننویسد، قلم باد!»
محمد نجفی
وکــیل دادگستــری.
Telegram
attach 📎
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
فریاد کن مرا
بشنو مرا
صدای من باش
شرارە صادقی، همسر زندانی سیاسی محکوم بە اعدام حیدر قربانی، از تمامی آزادیخواهان و سازمان های حقوق بشر
کمک میخواهد
زندانیان سیاسی باید بدون قید وشرط آزاد گردند
جمهوری اسلامی سرنگون باید گردد
بشنو مرا
صدای من باش
شرارە صادقی، همسر زندانی سیاسی محکوم بە اعدام حیدر قربانی، از تمامی آزادیخواهان و سازمان های حقوق بشر
کمک میخواهد
زندانیان سیاسی باید بدون قید وشرط آزاد گردند
جمهوری اسلامی سرنگون باید گردد