من عاشق زندگی کردن بودم، هر بار اتفاقی میافتاد بعد از مدتی دوباره بلند میشدم و ادامه میدادم، به اهدافم فکر میکردم به آیندهای که منتظرمه، این اولین باره تو زندگیم که مدت زیادیه از ته دل غمگینم، هیچ چیزی خوشحالم نمیکنه و مطلقا امیدی به آینده و تلاش و اتفاق مثبتی ندارم.
51
راستش نیاز به معاشرت و هم صحبتی و اینا دارم، ولی در عمل وقتی قراره کسی رو ببینم دنبال بهانه میگیردم که کنسل شه و بیام خونه و به ناراحتیم ادامه بدم.