چرا اختلاس نمیکنیم؟
📗
مردمی را میشناسیم که به اندازهی یک راهنمازدن، به اندازهی یک رعایت چراغ قرمز، به اندازهی یک نینداختن زباله در خیابان و محیط زیست، به اندازهی انتظار در صف بانک و نانوایی، به اندازهی درنگی برای عبور شخصی کهنسال از درب مترو ... در همین حد و حدود کوچک که چند ثانیه و چند دقیقه زحمت دارد، برای وقت و نوبت و حقوق دیگران ارزش قائل هستند.
افرادی هم اینگونه نیستند و اتفاقا همین دستهی دوم معمولا با چه هیجانی در یک جمع یا میهمانی صحبت از آن میکنند که همه دزد شدهاند و اختلاس بیداد میکند و ... از این عزیزان باید پرسید که دوست عزیز، شما که بر یک وسوسهی سادهی احترام به حق دیگران در صف نانوایی نمیتوانی غلبه کنی، چطور توقع داری دیگری از میلیاردها پول بگذرد؟ انگشت اتهام به سمت دیگران گرفتن بسیار ساده است، رفتار روزانهی خودت را هم بررسی کردهای؟
جمعهایی را دیدهایم که در آن خوراکی خوشمزه (و محدودی) برای بزرگسالان و کودکان آورده میشود. چقدر دیدن این صحنه دلچسب است که بزرگتری بگوید «اول بچهها!» و بعد که مطمئن شد کودکان آن خوراکی را برداشتهاند بگوید حالا من. کسی که در حد یک خوراکی ساده خویشتندار باشد، میتواند از خوراکیهای بزرگتر و اموال بزرگتر نیز بگذرد.
این پرهیزکاریهای جزئی هستند که بهتدریج ما را برای خویشتنداریهای بزرگتر آماده میکنند. همانطور که نمیتوان توقع داشت که شخصی که روزی یک دقیقه هم نمیدود، در مسابقهی دو استقامت شرکت کند، کسی که در امور کوچک فاقد تقواست، آمادگی تقوا در سطوح بزرگتر را نیز نخواهد داشت.
نگرش سیستمی به ما نشان میدهد که همهی ما میتوانیم کمابیش رفتاری اختلاسگرانه داشته باشیم. فقط اختیارات محدود فعلی ما این امکان را به ما نمیدهد! در حقیقت یک اختلاسگر در درون همهی ما وجود دارد که اگر شرایط مساعدی بیابد، چهبسا فرصت را از دست ندهد.
📗
مردمی را میشناسیم که به اندازهی یک راهنمازدن، به اندازهی یک رعایت چراغ قرمز، به اندازهی یک نینداختن زباله در خیابان و محیط زیست، به اندازهی انتظار در صف بانک و نانوایی، به اندازهی درنگی برای عبور شخصی کهنسال از درب مترو ... در همین حد و حدود کوچک که چند ثانیه و چند دقیقه زحمت دارد، برای وقت و نوبت و حقوق دیگران ارزش قائل هستند.
افرادی هم اینگونه نیستند و اتفاقا همین دستهی دوم معمولا با چه هیجانی در یک جمع یا میهمانی صحبت از آن میکنند که همه دزد شدهاند و اختلاس بیداد میکند و ... از این عزیزان باید پرسید که دوست عزیز، شما که بر یک وسوسهی سادهی احترام به حق دیگران در صف نانوایی نمیتوانی غلبه کنی، چطور توقع داری دیگری از میلیاردها پول بگذرد؟ انگشت اتهام به سمت دیگران گرفتن بسیار ساده است، رفتار روزانهی خودت را هم بررسی کردهای؟
جمعهایی را دیدهایم که در آن خوراکی خوشمزه (و محدودی) برای بزرگسالان و کودکان آورده میشود. چقدر دیدن این صحنه دلچسب است که بزرگتری بگوید «اول بچهها!» و بعد که مطمئن شد کودکان آن خوراکی را برداشتهاند بگوید حالا من. کسی که در حد یک خوراکی ساده خویشتندار باشد، میتواند از خوراکیهای بزرگتر و اموال بزرگتر نیز بگذرد.
این پرهیزکاریهای جزئی هستند که بهتدریج ما را برای خویشتنداریهای بزرگتر آماده میکنند. همانطور که نمیتوان توقع داشت که شخصی که روزی یک دقیقه هم نمیدود، در مسابقهی دو استقامت شرکت کند، کسی که در امور کوچک فاقد تقواست، آمادگی تقوا در سطوح بزرگتر را نیز نخواهد داشت.
نگرش سیستمی به ما نشان میدهد که همهی ما میتوانیم کمابیش رفتاری اختلاسگرانه داشته باشیم. فقط اختیارات محدود فعلی ما این امکان را به ما نمیدهد! در حقیقت یک اختلاسگر در درون همهی ما وجود دارد که اگر شرایط مساعدی بیابد، چهبسا فرصت را از دست ندهد.
Farhang4.pdf
778.7 KB
کتاب ارزشمند فرهنگ و بحران امنیت در افغانستان
نویسنده: دکتر سید احمد شکیب منتظری
نویسنده: دکتر سید احمد شکیب منتظری
آنچه را نباید فراموش کرد!
در این دنیا اگر همه چیز را فراموش کنی باکی نیست. تنها یک چیز را نباید از یاد برد. تو برای کاری به دنیا آمدی که اگر آن را انجام نرسانی، هیچ کاری نکردهای. از آدمی کاری برمیآید که آن کار نه از آسمان برمیآید و نه از زمین و نه از کوهها، اما تو میگویی کارهای زیادی از من برمیآید، این حرف تو به این میماند که شمشیر گرانبهای شاهانهای را ساطور گوشت کنی و بگویی آن شمشیر را بیکار نگذاشتهام، یا اینکه در دیگی زرین شلغم بار کنی یا کارد جواهرنشانی را به دیوار فرو ببری و کدوی شکستهای را به آن آویزان کنی. این کار از میخی چوبین نیز برمیآید. خود را اینقدر ارزان مفروش که بسیار گرانبهایی! بهانه میآوری که من با انجام دادن کارهای سودمند روزگار میگذرانم. دانش میآموزم، فلسفه و فقه و منطق و ستارهشناسی و پزشکی میخوانم، اما اینها همه برای تو است و تو برای آنها نیستی. اگر خوب فکر کنی درمییابی که اصل تویی و همه اینها فرع است. تو نمیدانی که چه شگفتیها و چه جهانهای بیکرانی در تو موج میزند. آخر این تن اسبِ توست و این عالم آخور اوست؛ غذای اسب، غذای سوار نباشد.
فیه_ما_فیه
در این دنیا اگر همه چیز را فراموش کنی باکی نیست. تنها یک چیز را نباید از یاد برد. تو برای کاری به دنیا آمدی که اگر آن را انجام نرسانی، هیچ کاری نکردهای. از آدمی کاری برمیآید که آن کار نه از آسمان برمیآید و نه از زمین و نه از کوهها، اما تو میگویی کارهای زیادی از من برمیآید، این حرف تو به این میماند که شمشیر گرانبهای شاهانهای را ساطور گوشت کنی و بگویی آن شمشیر را بیکار نگذاشتهام، یا اینکه در دیگی زرین شلغم بار کنی یا کارد جواهرنشانی را به دیوار فرو ببری و کدوی شکستهای را به آن آویزان کنی. این کار از میخی چوبین نیز برمیآید. خود را اینقدر ارزان مفروش که بسیار گرانبهایی! بهانه میآوری که من با انجام دادن کارهای سودمند روزگار میگذرانم. دانش میآموزم، فلسفه و فقه و منطق و ستارهشناسی و پزشکی میخوانم، اما اینها همه برای تو است و تو برای آنها نیستی. اگر خوب فکر کنی درمییابی که اصل تویی و همه اینها فرع است. تو نمیدانی که چه شگفتیها و چه جهانهای بیکرانی در تو موج میزند. آخر این تن اسبِ توست و این عالم آخور اوست؛ غذای اسب، غذای سوار نباشد.
فیه_ما_فیه
قلاب بینداز تا زندگیت تغییر کند...
روزی مرد جوان فقیر و گرسنهای، دلتنگ و افسرده روی پلی نشسته بود و گروهی از ماهیگیران را تماشا میکند و در حالی که به سبد پر از ماهی کنار آنها چشم دوخته بود، با خود گفت: "کاش من هم یک عالمه از این ماهیها داشتم؛ آن وقت آنها را میفروختم و لباس و غذا میخریدم."
یکی از ماهیگیران که صدای او را شنید، پاسخ داد: "اگر لطفی به من کنی هر قدر ماهی بخواهی به تو میدهم؛ این قلاب را نگهدار تا من به شهر بروم و به کارم برسم."
مرد جوان با خوشحالی این پیشنهاد را پذیرفت.
در حالیکه مرد، قلاب را نگه داشته بود، ماهیها مرتب طعمه را گاز میزدند و یکی پس از دیگری به دام میاُفتادند. طولی نکشید که مرد از این کار خوشش آمد و خندان شد.
مرد مُسنتر وقتی برگشت، گفت: "همهی ماهیها را بردار و برو، اما میخواهم نصیحتی به تو بکنم؛ دفعهی بعد که محتاج بودی وقت خود را با خیال بافی تلف نکن. قلاب خودت را بنداز تا زندگیات تغییر کند، زیرا هرگز آرزوی ماهی داشتن تور ما را پر از ماهی نمیکند."
روزی مرد جوان فقیر و گرسنهای، دلتنگ و افسرده روی پلی نشسته بود و گروهی از ماهیگیران را تماشا میکند و در حالی که به سبد پر از ماهی کنار آنها چشم دوخته بود، با خود گفت: "کاش من هم یک عالمه از این ماهیها داشتم؛ آن وقت آنها را میفروختم و لباس و غذا میخریدم."
یکی از ماهیگیران که صدای او را شنید، پاسخ داد: "اگر لطفی به من کنی هر قدر ماهی بخواهی به تو میدهم؛ این قلاب را نگهدار تا من به شهر بروم و به کارم برسم."
مرد جوان با خوشحالی این پیشنهاد را پذیرفت.
در حالیکه مرد، قلاب را نگه داشته بود، ماهیها مرتب طعمه را گاز میزدند و یکی پس از دیگری به دام میاُفتادند. طولی نکشید که مرد از این کار خوشش آمد و خندان شد.
مرد مُسنتر وقتی برگشت، گفت: "همهی ماهیها را بردار و برو، اما میخواهم نصیحتی به تو بکنم؛ دفعهی بعد که محتاج بودی وقت خود را با خیال بافی تلف نکن. قلاب خودت را بنداز تا زندگیات تغییر کند، زیرا هرگز آرزوی ماهی داشتن تور ما را پر از ماهی نمیکند."