انارة العقل مكسوف بطوع هوى
و عقل عاصى الهوى يزداد تنويرا
Illuminating the intelligence is eclipsed by obeying desires. On the other hand, the intelligence of the person who disobeys his desire increases in its illumination.
و عقل عاصى الهوى يزداد تنويرا
Illuminating the intelligence is eclipsed by obeying desires. On the other hand, the intelligence of the person who disobeys his desire increases in its illumination.
صنما سنگ تو بر سینه و بر سر زدهام
حاصل عمر به پیمانه و ساغر زدهام
به امیدی که تو از کوچهی ما می گذری
انا مجنون تو بنوشته و بر در زدهام
منم آن رند خرابات که اندر ره دوست
پای بر شوکت دارا و سکندر زدهام
فارغ از هردو جهانم که در این دیر خراب
باده ناب ز دست تو مکرر زدهام
چشم عاشق همه جا محو رخیار بود
عکسی از صورت دلدار به دفتر زدهام
دوش رفتم به در میکده تا وقت سحر
سجده بر کوی تو ای ماهمنور زدهام
دل بیچاره ز هجران رخت ویرانگشت
بس که بر سینه ز هجر رخدلبر زدهام
خبر وصل تو نازل شده هنگام سحر
فالی بر مصحف زیبای پیمبر زدهام
شاد و خندان بروم تا به سر کوینگار
من که با حب علی در صف محشر زدهام
شادی و مستیی فاضل ز می ناب بود
باده از دست تو ای ساقیکوثر زدهام
سید شاه آغا فاضل
نیوجرسی - ایالات متحده
01/22/2022
حاصل عمر به پیمانه و ساغر زدهام
به امیدی که تو از کوچهی ما می گذری
انا مجنون تو بنوشته و بر در زدهام
منم آن رند خرابات که اندر ره دوست
پای بر شوکت دارا و سکندر زدهام
فارغ از هردو جهانم که در این دیر خراب
باده ناب ز دست تو مکرر زدهام
چشم عاشق همه جا محو رخیار بود
عکسی از صورت دلدار به دفتر زدهام
دوش رفتم به در میکده تا وقت سحر
سجده بر کوی تو ای ماهمنور زدهام
دل بیچاره ز هجران رخت ویرانگشت
بس که بر سینه ز هجر رخدلبر زدهام
خبر وصل تو نازل شده هنگام سحر
فالی بر مصحف زیبای پیمبر زدهام
شاد و خندان بروم تا به سر کوینگار
من که با حب علی در صف محشر زدهام
شادی و مستیی فاضل ز می ناب بود
باده از دست تو ای ساقیکوثر زدهام
سید شاه آغا فاضل
نیوجرسی - ایالات متحده
01/22/2022
عهدی که انسان با خدا در عالم میثاق بسته چیست؟
بگذارید از کلمات خود معصومین استفاده کنیم که آن عهد چیست. شما بعد از زیارت آل یاسین در مفاتیح ببینید، آنجا گفته است این عهدی که ما با اهل بیت داشتیم چه بوده است. «وَ هُوَ عَهْدِی إِلَیْکَ وَ مِیثَاقِی لَدَیْک»[۱] آن عهدی که ما داشتیم این است «فَأَبْذُلُ نَفْسِی وَ مَالِی وَ وُلْدِی وَ أَهْلِی وَ جَمِیعَ مَا خَوَّلَنِی رَبِّی بَیْنَ یَدَیْکَ»[۲]
عهد این بوده است «فَأَبْذُلُ نَفْسِی» جان خود را، مال خود را، «وَ وُلْدِی» فرزند خود را، «وَ أَهْلِی» خانوادهی خود را، «وَ جَمِیعَ مَا خَوَّلَنِی رَبِّی» هر امکانات و سرمایهای که خدا به من داده است. خدا به شما چه سرمایههایی داده است؟ آبرو داده است؟ علم داده است؟ یک مهارتهایی هر کدام دارند. تمام سرمایههای خود را در اختیار تو قرار بدهم، در اختیار امام قرار بدهم.
عهدی که ما با ائمّه داشتیم صرفاً محبّت نبود، بالاتر از محبّت بود. علاوه بر محبّت این است که تمام امکانات من در اختیار تو باشد، تسلیم! آن عهد این بوده است که من تسلیم تو باشم و اگر کسی بر این عهد باقی بماند، پایبند باشد؛ تمام عبادت ما، تمام رشد ما در گرو یک کلمه است، تسلیم.
بگذارید از کلمات خود معصومین استفاده کنیم که آن عهد چیست. شما بعد از زیارت آل یاسین در مفاتیح ببینید، آنجا گفته است این عهدی که ما با اهل بیت داشتیم چه بوده است. «وَ هُوَ عَهْدِی إِلَیْکَ وَ مِیثَاقِی لَدَیْک»[۱] آن عهدی که ما داشتیم این است «فَأَبْذُلُ نَفْسِی وَ مَالِی وَ وُلْدِی وَ أَهْلِی وَ جَمِیعَ مَا خَوَّلَنِی رَبِّی بَیْنَ یَدَیْکَ»[۲]
عهد این بوده است «فَأَبْذُلُ نَفْسِی» جان خود را، مال خود را، «وَ وُلْدِی» فرزند خود را، «وَ أَهْلِی» خانوادهی خود را، «وَ جَمِیعَ مَا خَوَّلَنِی رَبِّی» هر امکانات و سرمایهای که خدا به من داده است. خدا به شما چه سرمایههایی داده است؟ آبرو داده است؟ علم داده است؟ یک مهارتهایی هر کدام دارند. تمام سرمایههای خود را در اختیار تو قرار بدهم، در اختیار امام قرار بدهم.
عهدی که ما با ائمّه داشتیم صرفاً محبّت نبود، بالاتر از محبّت بود. علاوه بر محبّت این است که تمام امکانات من در اختیار تو باشد، تسلیم! آن عهد این بوده است که من تسلیم تو باشم و اگر کسی بر این عهد باقی بماند، پایبند باشد؛ تمام عبادت ما، تمام رشد ما در گرو یک کلمه است، تسلیم.
#م_ل_ت_افغان
بگذار مرا با لب خندان بنویسم
در وصف گللاله و ریحان بنویسم
سرشار ز امیدم و سرمست نگارم
در فصل زمستان ز بهاران بنویسم
از روی مه دلبر دُردانه چه گویم
دل خواسته کز زلف پریشان بنویسم
خون میچکد از دیدهام هنگام سرودن
وقتی که من از ملت افغان بنویسم
با نام خدا عدهی بیداد نمایند
حاشا که من این قوم مسلمان بنویسم
آنها چو بهایم بود و پستتر از آن
این جمله من از منظر قرآن بنویسم
جایکه که برادر نکند رحم به خواهر
آن ملک وطن نیست! بیابان بنویسم
شهری که در آن وحشت جنگل شده حاکم
سخت است من از حرمت انسان بنویسم
عالم شده کشتارگه خیل ضعیفان
با خوندل از دارو و درمان بنویسم
بازآ که جهان منتظر فصل بهار است
باید که من از یوسف کنعان بنویسم
محو قد سرو تو شده چشم خمارم
در وصف رخت شعر فراوان بنویسم
تبعیض حرام است در اندیشه فاضل
افغان بنویسم چه خراسان بنویسم
سید شاه آغا فاضل
نیوجرسی _ ایالات متحده
02/22/2022
بگذار مرا با لب خندان بنویسم
در وصف گللاله و ریحان بنویسم
سرشار ز امیدم و سرمست نگارم
در فصل زمستان ز بهاران بنویسم
از روی مه دلبر دُردانه چه گویم
دل خواسته کز زلف پریشان بنویسم
خون میچکد از دیدهام هنگام سرودن
وقتی که من از ملت افغان بنویسم
با نام خدا عدهی بیداد نمایند
حاشا که من این قوم مسلمان بنویسم
آنها چو بهایم بود و پستتر از آن
این جمله من از منظر قرآن بنویسم
جایکه که برادر نکند رحم به خواهر
آن ملک وطن نیست! بیابان بنویسم
شهری که در آن وحشت جنگل شده حاکم
سخت است من از حرمت انسان بنویسم
عالم شده کشتارگه خیل ضعیفان
با خوندل از دارو و درمان بنویسم
بازآ که جهان منتظر فصل بهار است
باید که من از یوسف کنعان بنویسم
محو قد سرو تو شده چشم خمارم
در وصف رخت شعر فراوان بنویسم
تبعیض حرام است در اندیشه فاضل
افغان بنویسم چه خراسان بنویسم
سید شاه آغا فاضل
نیوجرسی _ ایالات متحده
02/22/2022
نخواهم زندگی را یک نفس بی دیدن رویت
دهم جان در فراقت گر نیایم جانب کویت
مرا روز ازل در جنت فردوس مسکن بود
بهشت جاویدان را ترک کردم آمدم سویت
شب تاریک هجران برده تاب و طاقت دل را
بروی ماه فتاده ابر یا بر چهره ات مویت؟
جهانم سرد و تاریک است از هجر رخت جانا
بیافکن پرده از رخسار بی همتای نیکویت
گلاب و عنبر و مشک ختن ما را ضرورت نیست
نسیم صبح چون آرد شمیم زلف خوش بویت
سمرقند و بخارا هدیهی حافظ به دلدارش؟!
تمام هستیام بادا فدای خال هندویت
مبادا دل شود غافل ز یاد صورت ماهت
بزن بر سینهام صد تیر زان چشمان جادویت
ببر با خود مرا ای دلبر دردانه یا یکدم
بکش این عاشق دلداده را با تیغ ابرویت
رود تا پایدار و جان دهد در عشق تو فاضل
به شرطی حلقآویزم کنی با تار گیسویت
سید شاه آغا فاضل
نیوجرسی - ایالات متحده
02/27/2022
دهم جان در فراقت گر نیایم جانب کویت
مرا روز ازل در جنت فردوس مسکن بود
بهشت جاویدان را ترک کردم آمدم سویت
شب تاریک هجران برده تاب و طاقت دل را
بروی ماه فتاده ابر یا بر چهره ات مویت؟
جهانم سرد و تاریک است از هجر رخت جانا
بیافکن پرده از رخسار بی همتای نیکویت
گلاب و عنبر و مشک ختن ما را ضرورت نیست
نسیم صبح چون آرد شمیم زلف خوش بویت
سمرقند و بخارا هدیهی حافظ به دلدارش؟!
تمام هستیام بادا فدای خال هندویت
مبادا دل شود غافل ز یاد صورت ماهت
بزن بر سینهام صد تیر زان چشمان جادویت
ببر با خود مرا ای دلبر دردانه یا یکدم
بکش این عاشق دلداده را با تیغ ابرویت
رود تا پایدار و جان دهد در عشق تو فاضل
به شرطی حلقآویزم کنی با تار گیسویت
سید شاه آغا فاضل
نیوجرسی - ایالات متحده
02/27/2022