در راه مشهد شاه عباس تصمیم گرفت دو بزرگ را امتحان کند !
به شیخ بهایی که اسبش جلو میرفت گفت: این میرداماد چقدر بی عرضه است اسبش دائم عقب می ماند
شیخ بهائی گفت: کوهی از علم و دانش برآن
اسب سوار است، حیوان کشش اینهمه عظمت را ندارد
ساعتی بعد عقب ماند به میر داماد گفت: این شیخ بهائی رعایت نمیکند،دائم جلو می تازد.
میرداماد گفت: اسب او از اینکه آدم بزرگی چون شیخ بهائی بر پشتش سوار است سر از پا نمی شناسد و می خواهد از شوق بال در آورد!
این است رسم رفاقت در "غیاب" یکدیگر" حافظ آبروی" هم باشیم.
به شیخ بهایی که اسبش جلو میرفت گفت: این میرداماد چقدر بی عرضه است اسبش دائم عقب می ماند
شیخ بهائی گفت: کوهی از علم و دانش برآن
اسب سوار است، حیوان کشش اینهمه عظمت را ندارد
ساعتی بعد عقب ماند به میر داماد گفت: این شیخ بهائی رعایت نمیکند،دائم جلو می تازد.
میرداماد گفت: اسب او از اینکه آدم بزرگی چون شیخ بهائی بر پشتش سوار است سر از پا نمی شناسد و می خواهد از شوق بال در آورد!
این است رسم رفاقت در "غیاب" یکدیگر" حافظ آبروی" هم باشیم.
🌺🌿🌺🌿🌺
روزی «چشم» گفت:
من، آن سوی این دره ها کوهی می بینم، پوشیده در غباری لاجوردی، آیا زیبا نیست؟
«گوش» شنید و در حالی که با دقت گوش سپرده بود گفت:
اما کوه کجاست؟ آن را نمی شنوم.
سپس «دست» به سخن آمده و گفت:
بیهوده در تلاشم آن را حس یا لمس کنم. نمی توانم کوهی بیابم.
و «بینی» گفت:
کوهی وجود ندارد، چون نمی توانم ببویمش.
آنگاه «چشم» به سوی دیگر برگشت، و دیگران درباره ی خیال باطل و عجیب چشم با هم حرف زدند.
آنها می گفتند:
باید برای چشم اتفاقی افتاده باشد.
روزی «چشم» گفت:
من، آن سوی این دره ها کوهی می بینم، پوشیده در غباری لاجوردی، آیا زیبا نیست؟
«گوش» شنید و در حالی که با دقت گوش سپرده بود گفت:
اما کوه کجاست؟ آن را نمی شنوم.
سپس «دست» به سخن آمده و گفت:
بیهوده در تلاشم آن را حس یا لمس کنم. نمی توانم کوهی بیابم.
و «بینی» گفت:
کوهی وجود ندارد، چون نمی توانم ببویمش.
آنگاه «چشم» به سوی دیگر برگشت، و دیگران درباره ی خیال باطل و عجیب چشم با هم حرف زدند.
آنها می گفتند:
باید برای چشم اتفاقی افتاده باشد.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🌹🍃🌹🍃🌹
-زندگی همیشه آن چیزی که رسانهها ، مدلها ، کتابها نشان میدهد نیست.
زندگی در اکثر زمانها همین نشدنها و گیر کردنها و شکستها و افسوسهاست و اگر در بین این روزمرگیها ، جرات ادامه دادن داشته باشیم ، زندهایم!
-زندگی همیشه آن چیزی که رسانهها ، مدلها ، کتابها نشان میدهد نیست.
زندگی در اکثر زمانها همین نشدنها و گیر کردنها و شکستها و افسوسهاست و اگر در بین این روزمرگیها ، جرات ادامه دادن داشته باشیم ، زندهایم!
رابطه خداوند با عالم چگونه است؟
کي رفته اي زدل که تمنا کنم تو را
کي بوده اي نهفته که پيدا کنم تو را
غيبت نکرده اي که شوم طالب حضور
پنهان نگشته اي که هويدا کنم تو را
با صد هزار جلوه برون آمدي که من
با صد هزار ديده تماشا کنم تو را
کي رفته اي زدل که تمنا کنم تو را
کي بوده اي نهفته که پيدا کنم تو را
غيبت نکرده اي که شوم طالب حضور
پنهان نگشته اي که هويدا کنم تو را
با صد هزار جلوه برون آمدي که من
با صد هزار ديده تماشا کنم تو را