نظر آنان که نکردند در این مشتی خاک
الحق انصاف توان داد که صاحبنظرند
عارفان هر چه ثباتی و بقایی نکند
گر همه ملک جهان است به هیچش نخرند
تا تطاول نپسندی و تکبر نکنی
که خدا را چو تو در ملک بسی جانورند
دوستی با که شنیدی که به سر برد جهان
حق عیان است ولی طایفهای بیبصرند
ای که بر پشت زمینی همه وقت آن تو نیست
دیگران در شکم مادر و پشت پدرند
آن که پای از سر نخوت ننهادی بر خاک
عاقبت خاک شد و خلق بدو میگذرند
کاشکی قیمت انفاس بدانندی خلق
تا دمی چند که ماندهست غنیمت شمرند
سعدیا مرد نکو نام نمیرد هرگز
مرده آن است که نامش به نکویی نبرند
الحق انصاف توان داد که صاحبنظرند
عارفان هر چه ثباتی و بقایی نکند
گر همه ملک جهان است به هیچش نخرند
تا تطاول نپسندی و تکبر نکنی
که خدا را چو تو در ملک بسی جانورند
دوستی با که شنیدی که به سر برد جهان
حق عیان است ولی طایفهای بیبصرند
ای که بر پشت زمینی همه وقت آن تو نیست
دیگران در شکم مادر و پشت پدرند
آن که پای از سر نخوت ننهادی بر خاک
عاقبت خاک شد و خلق بدو میگذرند
کاشکی قیمت انفاس بدانندی خلق
تا دمی چند که ماندهست غنیمت شمرند
سعدیا مرد نکو نام نمیرد هرگز
مرده آن است که نامش به نکویی نبرند
شرف نفس به جود است و کرامت به سجود
هر که این هر دو ندارد عدمش به که وجود
ای که در نعمت و نازی به جهان غره مباش
که محال است در این مرحله امکان خلود
وی که در شدت فقری و پریشانی حال
صبر کن کاین دو سه روزی به سر آید معدود
خاک مصر طرب انگیز نبینی که همان
خاک مصر است ولی بر سر فرعون و جنود
قیمت خود به مناهی و ملاهی مشکن
گرت ایمان درست است به روز موعود
دست حاجت که بری پیش خداوندی بر
که کریم است و رحیم است و غفور است و ودود
از ثری تا به ثریا به عبودیت او
همه در ذکر و مناجات و قیامند و قعود
کرمش نامتناهی، نعمش بیپایان
هیچ خواهنده از این در نرود بی مقصود
پند سعدی که کلید در گنج سعد است
نتواند که به جای آورد الا مسعود
هر که این هر دو ندارد عدمش به که وجود
ای که در نعمت و نازی به جهان غره مباش
که محال است در این مرحله امکان خلود
وی که در شدت فقری و پریشانی حال
صبر کن کاین دو سه روزی به سر آید معدود
خاک مصر طرب انگیز نبینی که همان
خاک مصر است ولی بر سر فرعون و جنود
قیمت خود به مناهی و ملاهی مشکن
گرت ایمان درست است به روز موعود
دست حاجت که بری پیش خداوندی بر
که کریم است و رحیم است و غفور است و ودود
از ثری تا به ثریا به عبودیت او
همه در ذکر و مناجات و قیامند و قعود
کرمش نامتناهی، نعمش بیپایان
هیچ خواهنده از این در نرود بی مقصود
پند سعدی که کلید در گنج سعد است
نتواند که به جای آورد الا مسعود
Forwarded from حدیث گراف
🔸🔶 الَّذي أَحْسَنَ کُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ
دانشمندان مسیر طولانی را برای تخمین میانگین تعداد سلول ها در بدن انسان طی کرده اند. در نهایت برآوردهای اخیر نشان داده اند که تعداد سلول ها در حدود 30،000،000،000،000 (30 تریلیون است) است! این سلول ها به طور هماهنگ عمل میکنند تا تمام عملکردهای اساسی لازم برای زنده ماندن انسان انجام شود
حدود 200 نوع مختلف از سلول ها در بدن انسان وجود دارند که دارای ساختار، اندازه، شکل و عملکرد متفاوت بوده و حاوی اندام های سلولی مختلف هستند. به عنوان مثال می توان به موارد زیر اشاره کرد: گلبول های قرمز، سلول های پوست، نورون ها(سلول های عصبی) و...
🆔 @hadisgraph
دانشمندان مسیر طولانی را برای تخمین میانگین تعداد سلول ها در بدن انسان طی کرده اند. در نهایت برآوردهای اخیر نشان داده اند که تعداد سلول ها در حدود 30،000،000،000،000 (30 تریلیون است) است! این سلول ها به طور هماهنگ عمل میکنند تا تمام عملکردهای اساسی لازم برای زنده ماندن انسان انجام شود
حدود 200 نوع مختلف از سلول ها در بدن انسان وجود دارند که دارای ساختار، اندازه، شکل و عملکرد متفاوت بوده و حاوی اندام های سلولی مختلف هستند. به عنوان مثال می توان به موارد زیر اشاره کرد: گلبول های قرمز، سلول های پوست، نورون ها(سلول های عصبی) و...
🆔 @hadisgraph
حتما نیاز نیست که دوستان زیادی داشته باشی تا شخصیت معروفی داشته باشی …
شیر تنها می رود
گوسفند گله ای حرکت می کند
انگشت کنار هم هستند جز انگشت شصت که دور از آنهاست و زمانی که فهمیدم که انگشتان بدون انگشت شصت که دور است نمی تواند کاری را انجام دهد، تعجب کردم
امتحان کن تا بدون انگشت شصت چیزی بنویسی یا دکمه های پیراهنت را ببندی
مطمئن باش
مهم تعداد زیاد دوستان اطرافت نیست
بلکه مهم این است که کدام یک تو را بیشتر دوست دارد و برای تو منفعت دارد هر چند از تو دور باشد.
شیر تنها می رود
گوسفند گله ای حرکت می کند
انگشت کنار هم هستند جز انگشت شصت که دور از آنهاست و زمانی که فهمیدم که انگشتان بدون انگشت شصت که دور است نمی تواند کاری را انجام دهد، تعجب کردم
امتحان کن تا بدون انگشت شصت چیزی بنویسی یا دکمه های پیراهنت را ببندی
مطمئن باش
مهم تعداد زیاد دوستان اطرافت نیست
بلکه مهم این است که کدام یک تو را بیشتر دوست دارد و برای تو منفعت دارد هر چند از تو دور باشد.
یک شاخه گل به شخصی زنده بهتر از یک دسته گل بر قبر اوست
لبخند بزن چون جهان با اندوه تو عوض نمی شود
همه ما یک جور چشم داریم ولی یک جور نگاه نداریم
لبخند بزن چون جهان با اندوه تو عوض نمی شود
همه ما یک جور چشم داریم ولی یک جور نگاه نداریم
حافظه ی خوب حافظه ای است که بداند چگونه امور بی ارزش را فراموش کند
منتظر فرصت های طلایی نباشید .هر فرصتی را غنیمت شمارید وبه فرصت طلایی تبدیل کنید
تازمانی که انسان راهش به موفقیت را ادامه دهد بازنده محسوب نمی شود
منتظر فرصت های طلایی نباشید .هر فرصتی را غنیمت شمارید وبه فرصت طلایی تبدیل کنید
تازمانی که انسان راهش به موفقیت را ادامه دهد بازنده محسوب نمی شود
One of the hardest jobs any executive has is effectively managing project teams. I've managed a variety of project teams at State Street Corporation for 30 years. I know that when everyone first sits down around a conference table, they rarely have the same agendas, goals, or motivations. But when failure's not an option, there are some steps you can take to get everyone on the same page and help your team meet its objectives. Several years ago, I led a team that had to convert the internal systems of an acquired company to those at State Street. I was paired with a manager from the other company who wasn't happy about the acquisition, or me.
First, I had to gain his trust. If you have a team member who objects to the project goal, acknowledge the difficulty of his position. Empathize with him. And let them him know that you don't have all the answers. Ask for his help. This approach will make you more vulnerable as a team leader. But you'll build the trust you need to create a more cohesive working group.
You also need to make enough time in project meetings to listen to the opinions of everyone on your team. Let them offer input, then repeat it back so they know they've been heard. When you make a decision, explain why specific inputs were or weren't used. It's time-consuming. But when everyone feels they've made a contribution to the project, you'll have a more engaged group.
The hardest part of working on a team is removing ego from the process. Everyone has turf to defend, and that can often conflict with project goals. As team manager, you need to lead by example. By showing that you're putting the project ahead of your personal or professional turf, you're modeling the behavior you want from your team. More than likely, they'll follow your lead.
It's not easy to manage a project team. But if you create trust, actively listen, explain your decisions, and model the right behavior, you'll be well on your way.
First, I had to gain his trust. If you have a team member who objects to the project goal, acknowledge the difficulty of his position. Empathize with him. And let them him know that you don't have all the answers. Ask for his help. This approach will make you more vulnerable as a team leader. But you'll build the trust you need to create a more cohesive working group.
You also need to make enough time in project meetings to listen to the opinions of everyone on your team. Let them offer input, then repeat it back so they know they've been heard. When you make a decision, explain why specific inputs were or weren't used. It's time-consuming. But when everyone feels they've made a contribution to the project, you'll have a more engaged group.
The hardest part of working on a team is removing ego from the process. Everyone has turf to defend, and that can often conflict with project goals. As team manager, you need to lead by example. By showing that you're putting the project ahead of your personal or professional turf, you're modeling the behavior you want from your team. More than likely, they'll follow your lead.
It's not easy to manage a project team. But if you create trust, actively listen, explain your decisions, and model the right behavior, you'll be well on your way.
🔴سختترین آزمون قضاوت
یکی از دوستان قدیمی که در ارتش با درجه تیمساری خدمت میکرد روزی مطلبی را برای من تعریف کرد که فوقالعاده زیبا بود:
در سال ۱۳۵۰ هنگامی که با درجه سرهنگی در ارتش خدمت میکردم، آزمونی در ارتش برگزار شد تا افراد برگزیده در رشته حقوق عهدهدار پستهای مهم قضائی در دادگاههای نظامی ارتش شوند.
در این آزمون، من و 25 نفر دیگر رتبههای بالای آزمون را کسب کرده و به دانشگاه حقوق قضائی راه یافتیم.
دوره تحصیلی، یک ساله بود و همه با جدیت دروس را میخواندیم.
یک هفته مانده به پایان دوره، روزی از درب دژبانی در حال رفتن به سر کلاس بودم که ناگهان دیدم دو نفر دژبان با یک نفر لباس شخصی منتظر من هستند و به محض ورود من فرد لباس شخصی که با ارائه مدرک شناسایی خود را از پرسنل سازمان امنیت معرفی میکرد مرا البته با احترام، دستگیر و با خود به نقطه نامعلومی برده
و به داخل سلول انفرادی انداختند.
هرچه از آن لباس شخصی علت بازداشتم را میپرسیدم، چیزی نمیگفت و فقط میگفت:
من مأمورم و معذور و چیز بیشتری نمیدانم!
اول خیلی ترسیده بودم. وقتی داخل سلول انفرادی رفتم و تنها شدم، افکار مختلفی ذهنم را آزار میداد.
از زندانبان خواستم تلفنی به خانهام بزند و حداقل خانوادهام را از نگرانی خلاص کند که ترتیب اثری نداد و مرا با نهایت غم و اندوه
در گوشه بازداشتگاه به حال خود رها کرد.
آن روز، شب شد و روزهای دیگر هم به همان ترتیب گذشت و گذشت، تا اینکه روز نهم، در حالی که انگار صد سال گذشته بود، رسید.
صبح روز نهم مجددا دیدم همان دو نفر دژبان
به همراه همان لباس شخصی به دنبال من آمده
و مرا با خود برده و یکراست به اتاق رئیس دانشگاه که درجه سرلشکری داشت، بردند.
افکار مختلف و آزاردهنده لحظهای مرا رها نمیکرد و شدیدا در فشار روحی بودم.
وقتی به اتاق رئیس دانشگاه رسیدم، در کمال تعجب دیدم تمام همکلاسیهای من هم با حال و روزی مشابه من در اتاق هستند و البته همگی هراسان و بسیار نگران بودند.
ناگهان همهمهای بپا شد که ناگهان در اتاق باز شد
و سرلشکر رئیس دانشگاه وارد اتاق شده و ما همگی بلند شده و ادای احترام کردیم.
رئیس دانشگاه با خوشرویی تمام با یکایک ما دست داده و در حالی که معلوم بود از حال و روز همه ما کاملا آگاه بود، اینچنین به ما پاسخ داد:
هرکدام از شما که افسران لایقی هم هستید، پس از فارغالتحصیلی، ریاست دادگاهی را در سطح کشور به عهده خواهید گرفت و حالا این بازداشتی شما، آخرین واحد درسی شما بود که بایستی پاس میکردید.
و در مقابل اعتراض ما گفت:
این کار را کردیم تا هنگامی که شما در مسند قضاوت نشستید، قدرتمند شدید و قلم در دستتان بود از آن سوءاستفاده نکنید و از عمق وجودتان حال و روز کسی را که محکوم میکنید، درک کرده و بیجهت و از سر عصبانیت یا مسائل دیگر کسی را بیش از حد جرمش، به زندان محکوم نکنید!
در خاتمه نیز از همه ما عذرخواهی شد و همه نفس راحتی کشیدیم.
به قول سعدی شیرازی:
زیر پایت چون ندانی، حال مور
همچو حال توست، زیر پای فیل
یکی از دوستان قدیمی که در ارتش با درجه تیمساری خدمت میکرد روزی مطلبی را برای من تعریف کرد که فوقالعاده زیبا بود:
در سال ۱۳۵۰ هنگامی که با درجه سرهنگی در ارتش خدمت میکردم، آزمونی در ارتش برگزار شد تا افراد برگزیده در رشته حقوق عهدهدار پستهای مهم قضائی در دادگاههای نظامی ارتش شوند.
در این آزمون، من و 25 نفر دیگر رتبههای بالای آزمون را کسب کرده و به دانشگاه حقوق قضائی راه یافتیم.
دوره تحصیلی، یک ساله بود و همه با جدیت دروس را میخواندیم.
یک هفته مانده به پایان دوره، روزی از درب دژبانی در حال رفتن به سر کلاس بودم که ناگهان دیدم دو نفر دژبان با یک نفر لباس شخصی منتظر من هستند و به محض ورود من فرد لباس شخصی که با ارائه مدرک شناسایی خود را از پرسنل سازمان امنیت معرفی میکرد مرا البته با احترام، دستگیر و با خود به نقطه نامعلومی برده
و به داخل سلول انفرادی انداختند.
هرچه از آن لباس شخصی علت بازداشتم را میپرسیدم، چیزی نمیگفت و فقط میگفت:
من مأمورم و معذور و چیز بیشتری نمیدانم!
اول خیلی ترسیده بودم. وقتی داخل سلول انفرادی رفتم و تنها شدم، افکار مختلفی ذهنم را آزار میداد.
از زندانبان خواستم تلفنی به خانهام بزند و حداقل خانوادهام را از نگرانی خلاص کند که ترتیب اثری نداد و مرا با نهایت غم و اندوه
در گوشه بازداشتگاه به حال خود رها کرد.
آن روز، شب شد و روزهای دیگر هم به همان ترتیب گذشت و گذشت، تا اینکه روز نهم، در حالی که انگار صد سال گذشته بود، رسید.
صبح روز نهم مجددا دیدم همان دو نفر دژبان
به همراه همان لباس شخصی به دنبال من آمده
و مرا با خود برده و یکراست به اتاق رئیس دانشگاه که درجه سرلشکری داشت، بردند.
افکار مختلف و آزاردهنده لحظهای مرا رها نمیکرد و شدیدا در فشار روحی بودم.
وقتی به اتاق رئیس دانشگاه رسیدم، در کمال تعجب دیدم تمام همکلاسیهای من هم با حال و روزی مشابه من در اتاق هستند و البته همگی هراسان و بسیار نگران بودند.
ناگهان همهمهای بپا شد که ناگهان در اتاق باز شد
و سرلشکر رئیس دانشگاه وارد اتاق شده و ما همگی بلند شده و ادای احترام کردیم.
رئیس دانشگاه با خوشرویی تمام با یکایک ما دست داده و در حالی که معلوم بود از حال و روز همه ما کاملا آگاه بود، اینچنین به ما پاسخ داد:
هرکدام از شما که افسران لایقی هم هستید، پس از فارغالتحصیلی، ریاست دادگاهی را در سطح کشور به عهده خواهید گرفت و حالا این بازداشتی شما، آخرین واحد درسی شما بود که بایستی پاس میکردید.
و در مقابل اعتراض ما گفت:
این کار را کردیم تا هنگامی که شما در مسند قضاوت نشستید، قدرتمند شدید و قلم در دستتان بود از آن سوءاستفاده نکنید و از عمق وجودتان حال و روز کسی را که محکوم میکنید، درک کرده و بیجهت و از سر عصبانیت یا مسائل دیگر کسی را بیش از حد جرمش، به زندان محکوم نکنید!
در خاتمه نیز از همه ما عذرخواهی شد و همه نفس راحتی کشیدیم.
به قول سعدی شیرازی:
زیر پایت چون ندانی، حال مور
همچو حال توست، زیر پای فیل
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🌺🌿🌺🌿🌺
ایشان جناب آقای دکتر مجتبی محزون استاد رشته مهندسی مکانیک دانشگاه شیراز و تحصیل کرده برکلی، کالیفرنیا، هستند. ظاهرا هیچگاه قانع و مُجاب نشدهاند که برای پرونده ارتقای شغلی خود اقدامی کنند و ارتقا بگیرند. از همین رو، دوستان و دانشجویان همت کردند و پرونده را به هیأت ممیزه دادند تا او شامل ارتقا شود.
واکنش و پاسخ جالب استاد را بعد از آگاهی از این اقدام دانشجویان ببینید.
ایشان جناب آقای دکتر مجتبی محزون استاد رشته مهندسی مکانیک دانشگاه شیراز و تحصیل کرده برکلی، کالیفرنیا، هستند. ظاهرا هیچگاه قانع و مُجاب نشدهاند که برای پرونده ارتقای شغلی خود اقدامی کنند و ارتقا بگیرند. از همین رو، دوستان و دانشجویان همت کردند و پرونده را به هیأت ممیزه دادند تا او شامل ارتقا شود.
واکنش و پاسخ جالب استاد را بعد از آگاهی از این اقدام دانشجویان ببینید.
قانونی وجود دارد به اسم "0.1"
در این قانون به ادم های سمی و منفی باف میگن 0.1
وقتی با آنها رابطه دارین با اونها ضرب میشید که کوچک می شوید : 0.5=0.1×5
وقتی مشکلاتتون را با آنها تقسیم میکنید مشکل شما بزرگتر می شود : 50=0.1÷5
وقتی کنارش باشید یا با شما جمع شود چیز زیادی به شما اضافه نمی شود : 5.1=0.1+5
وقتی هم ترکتان کند چیز زیادی از شما کم نمی شود : 4.9=0.1-5
در این قانون به ادم های سمی و منفی باف میگن 0.1
وقتی با آنها رابطه دارین با اونها ضرب میشید که کوچک می شوید : 0.5=0.1×5
وقتی مشکلاتتون را با آنها تقسیم میکنید مشکل شما بزرگتر می شود : 50=0.1÷5
وقتی کنارش باشید یا با شما جمع شود چیز زیادی به شما اضافه نمی شود : 5.1=0.1+5
وقتی هم ترکتان کند چیز زیادی از شما کم نمی شود : 4.9=0.1-5