مکنه ها+یوشی با یه توپ شروع کردن به بازی،توپ بسکتبال بود ولی باهاش فوتبالم بازی میکردن!
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اونری دوباره شروع کردن به تجدید خاطرات؛میگفتن خیلی وقته که کنار رودخونه هان نیومدن آخرین باری هم که اینجا بودن یه شب تو تابستون بوده البته با وجود شب بودن بازم هوا اونموقع خیلی گرم بود ولی الان بهاره و هوا خیلی خوبه^^ و این اولین گردششون بعد از مدتها تو فضای بازه اونم اینطوری که تشک پهن کنن استراحت کنن و اینا و اینکار رو فقط زمانی که بچه بودن تو دوران دبستانشون انجام دادن.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ریکو دوربین رو گرفت سمت یوشی جه هی و ساکویا و با خنده گفت واقعا کوچولو ان
ادیتو: وایب مهدکودکی😭
ادیتو: وایب مهدکودکی😭
اونری دوباره تو نقش والدین ذوق زده برای بچه هاشون فرو رفتن و این دفعه نوبت ریو شد تا یه داستان ازش تعریف کنن.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شیون میگفت نیک نیم ریو مالتیزه که اینجا کنار رودخونه هان بهش این نیک نیم رو داده؛بعد گفت "میخواین بدونین چطوری این اتفاق افتاد"که با کلی خنده تعریفش کردن
ریکو: ما چند بار یه توپ رو پرت کردیم
شیون: و ریو با یه لبخند بزرگ روی صورتش میرفت سمت توپ میگرفتش،یه سیصد باری پرتش کردیمㅋㅋㅋ
ریکو:درسته یادمه
شیون:هی میرفت توپو میگرفت،واقعا شبیه یه مالتیز بود
ریکو:راستش اون موقع یه مالتیز واقعی هم درست کنارمون بود
شیون:واقعا دوتاشون شبیه هم بودن^^
ریکو: ما چند بار یه توپ رو پرت کردیم
شیون: و ریو با یه لبخند بزرگ روی صورتش میرفت سمت توپ میگرفتش،یه سیصد باری پرتش کردیمㅋㅋㅋ
ریکو:درسته یادمه
شیون:هی میرفت توپو میگرفت،واقعا شبیه یه مالتیز بود
ریکو:راستش اون موقع یه مالتیز واقعی هم درست کنارمون بود
شیون:واقعا دوتاشون شبیه هم بودن^^
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مالتیزِ شیون تنها روتاب نشسته بود و غر میزد که چرا هیچکس کنارم نیست و الان چی کار کنم:(
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بعدش پاشد رفت دوباره حباب سازش رو برداشت و شروع کرد به حباب ساختن اون بین شیون با کلی خنده بهش میگفت شبیه استادِ ساختنِ حباب های صابونی شده
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
یوشی بعد از کلی بازی با مکنه ها دراز کشید خستگی در کنه که شیون رو باسنش لم داد و شروع کرد به حرف زدن!
میگفت گرسنشه و یه عالم غذا سفارش داده و الان خیلی بابتش هیجان زدست.دوباره تجدید خاطرات کرد که تو موکپو همش کونگوکسو سفارش میداده و اونجا ملت کونگوکسو رو شیرین میخورن اما تو سئول برعکسه و ملت همیشه شور میخورن^^
میگفت گرسنشه و یه عالم غذا سفارش داده و الان خیلی بابتش هیجان زدست.دوباره تجدید خاطرات کرد که تو موکپو همش کونگوکسو سفارش میداده و اونجا ملت کونگوکسو رو شیرین میخورن اما تو سئول برعکسه و ملت همیشه شور میخورن^^
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بعدش دیوونه شد با مشت کوبید رو باسن یوشی که شما باید کونگوکسو شیرین بخورید فهمیدید؟؟؟ که یهو یادش افتاد الان تو سئوله و نکنه اون کونگوکسویی که سفارش داده شور باشه*😭هیچی دیگه نا امیدانه گفت من شور دوست ندارم.یوشی هم بهش میخندید
توپ مکنه ها افتاد پایین کنار رودخونه ساکویا خیلی تایتی دوید سمت توپ
🐿:من واقعا میخواستم بسکتبال بازی کنم
⭐️:من که اصلا برام اهمیتی نداره🤷♀
🐿:بیا فقط رامیون بخوریم
🐿:من واقعا میخواستم بسکتبال بازی کنم
⭐️:من که اصلا برام اهمیتی نداره🤷♀
🐿:بیا فقط رامیون بخوریم
تصمیم گرفتن تیم بشن و برن خرید رامیون فوری رودخونه هان، ساکویا ریو جه هی و ریکو رفتن خرید یوشیون موندن مثلا میزو آماده کنن.