wish‌berry
222 subscribers
5.79K photos
2.89K videos
229 links
in a magical realm where starlight sang softly and the moon whispered secrets, fairies danced in endless enchantment, scattering pixie dust and from that shimmering dust, six endearing cupids emerged 

t.me/HarfChatBot?start=59ac71a925d6
Download Telegram
شیون: اون کاپل چشونه؟ㅋㅋ
ریکو و جه هی درمورد این حرف میزدن که وقتی دفعه قبل اینجا اومدن نودل فوری خوردن و سوار قایق اردکی شدن و الان اون قایقا کجان...
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
وقت سفارش غذا رسید مکنه ها خیلی پر سروصدا منتظر شیون بودن تا غذا براشون سفارش بده؛ریو با لهجه ساتوری که از جه هی تقلید میکنه: "شیونی گفت میخواد غذا سفارش بده"

ادیتور:خیلی سخته پدر یه گروه باشی
یه صد مدل غذا سفارش دادن درکنارش تصمیم گرفتن رامیون فوری کنار رودخونه هان رو هم امتحان کنن
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شیون دراز کشید تا استراحت کنه ریکو دوربین به دست منتظر یه فرصت
ریکو:عکس دوست پسری؟عکس دوست پسری؟ اینطور نیست؟الان من دوست پسرتم؟
😭😭😭😭😭😭
ریکو بس
مکنه ها+یوشی با یه توپ شروع کردن به بازی،توپ بسکتبال بود ولی باهاش فوتبالم بازی میکردن!
ریو روبه ساکویا:شبیه این بچه آهوهای تازه به دنیا اومده ای
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اونری دوباره شروع کردن به تجدید خاطرات؛میگفتن خیلی وقته که کنار رودخونه هان نیومدن آخرین باری هم که اینجا بودن یه شب تو تابستون بوده البته با وجود شب بودن بازم هوا اونموقع خیلی گرم بود ولی الان بهاره و هوا خیلی خوبه^^ و این اولین گردششون بعد از مدتها تو فضای بازه اونم اینطوری که تشک پهن کنن استراحت کنن و اینا و اینکار رو فقط زمانی که بچه بودن تو دوران دبستانشون انجام دادن.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ریکو دوربین رو گرفت سمت یوشی جه هی و ساکویا و با خنده گفت واقعا کوچولو ان
ادیتو: وایب مهدکودکی😭
یوشی همیشه لا به لای مکنه ها
اونری دوباره تو نقش والدین ذوق زده برای بچه هاشون فرو رفتن و این دفعه نوبت ریو شد تا یه داستان ازش تعریف کنن.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شیون میگفت نیک نیم ریو مالتیزه که اینجا کنار رودخونه هان بهش این نیک نیم رو داده؛بعد گفت "میخواین بدونین چطوری این اتفاق افتاد"که با کلی خنده تعریفش کردن

ریکو: ما چند بار یه توپ رو پرت کردیم
شیون: و ریو با یه لبخند بزرگ روی صورتش میرفت سمت توپ میگرفتش،یه سیصد باری پرتش کردیمㅋㅋㅋ
ریکو:درسته یادمه
شیون:هی میرفت توپو میگرفت،واقعا شبیه یه مالتیز بود
ریکو:راستش اون موقع یه مالتیز واقعی هم درست کنارمون بود
شیون:واقعا دوتاشون شبیه هم بودن^^
شیون:عه چرا مالتیز تنهایی اونجاست؟
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مالتیزِ شیون تنها روتاب نشسته بود و غر میزد که چرا هیچکس کنارم نیست و الان چی کار کنم:(
خیلی ملوسه
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بعدش پاشد رفت دوباره حباب سازش رو برداشت و شروع کرد به حباب ساختن اون بین شیون با کلی خنده بهش میگفت شبیه استادِ ساختنِ حباب های صابونی شده
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
یوشی بعد از کلی بازی با مکنه ها دراز کشید خستگی در کنه که شیون رو باسنش لم داد و شروع کرد به حرف زدن!
میگفت گرسنشه و یه عالم غذا سفارش داده و الان خیلی بابتش هیجان زدست.دوباره تجدید خاطرات کرد که تو موکپو همش کونگوکسو سفارش میداده و اونجا ملت کونگوکسو رو شیرین میخورن اما تو سئول برعکسه و ملت همیشه شور میخورن^^