This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from VANTA SOUND
در شبی که زمینیان خوابِ خویش را فرو خورده بودند و آسمان، طغیانِ کهکشانها را در لفافِ غبار، خفه کرده بود، او در حاشیهی فراموشی، بر آستانهی هیچ ایستاده بود؛ همچون جنگاوری مغرور، نه به هیئت شکستخوردگان، که با هیبتی رنجمدار، چونان بازماندهای از پیشگوییِ تلخِ تقدیر.
نه زمینی در تپش بود، نه زمان در حرکت،
جهان چونان پردهای مچاله، از مدار افتاده بود،
و حضورشان، دو حفرهی خاموش در بطن هستی،
چنان که خداوند نیز، نگاهش را دزدیده باشد.
دستانِ او، رها در گودیِ دستانِ خصم، چونان عتیقهای از عصرهای سوخته، نه در تمنای لمس، که در تسلیمِ اندوهی بینام، در هم تنیده بود.
و آن لحظه،
نه لحظه بود، نه جریان، بلکه شکافی از مکاشفه،
که حروف از عبورش عاجز بودند.
سکوت، نه خلأ، بلکه تندیسِ ناپیدای حضور بود؛
آویخته بر شب، چون ردای تاریکی بر دوش ابدیت.
او، آن پیکرِ تبعیدشدهی بیدرخواست، در نگاهِ دشمنش، طعم خانهای گمشده را بازیافته بود.
نه از جنس خاک، بلکه پناهگاهی از تبار رنج، که حتی خدا نیز در آن ساکت بود.
آنجا، در حدفاصلِ مرگ و مکاشفه، دو مرد، بیکلمه، به زخمی رسیدند که عشق نبود،
اما از هر عشقی حقیقیتر میتپید.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from 𝒥𝖨𝖬𝖨𝖭 𝒞𝗈𝖽𝖾 جیمینلند
𝐉𝐈𝐌𝐈𝐍 𝐂𝐎𝐃𝐄 𝟎𝟕
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from False Hope?!
دیگر به هیچ عشقی، باور ندارم.
آنقدر در ویرانهیِ وعدههایِ دروغینِ تو قدم زدم که دیگر هیجانِ آمدن یا رفتن، در من رخ نمینماید. حالا دیگر نه در انتظارِ بازگشتِ سایهات هستم و نه در پیِ تماشایِ ردپایِ غیبت. حتی آن سوزشِ آشنایِ دلتنگی هم از رگهایِ من رفته است.
حالا میدانم که تمامِ آن قصهها، همان افسانههایِ پریان بودند که تو با مهارتِ یکِ دروغگو، در گوشم زمزمه میکردی. تمامِ آن سخنها، خیالی بود . شاید دیگر هرگز، قلبی نداشته باشم که برایِ کسی تپیدن را یاد بگیرد؛ چرا که یاد گرفتم عشق، تنها تماشایِ فروپاشیِ یکِ اسطورهیِ دروغین است که خودمان با چشمانی بسته ساختهایم.
آنقدر در ویرانهیِ وعدههایِ دروغینِ تو قدم زدم که دیگر هیجانِ آمدن یا رفتن، در من رخ نمینماید. حالا دیگر نه در انتظارِ بازگشتِ سایهات هستم و نه در پیِ تماشایِ ردپایِ غیبت. حتی آن سوزشِ آشنایِ دلتنگی هم از رگهایِ من رفته است.
حالا میدانم که تمامِ آن قصهها، همان افسانههایِ پریان بودند که تو با مهارتِ یکِ دروغگو، در گوشم زمزمه میکردی. تمامِ آن سخنها، خیالی بود . شاید دیگر هرگز، قلبی نداشته باشم که برایِ کسی تپیدن را یاد بگیرد؛ چرا که یاد گرفتم عشق، تنها تماشایِ فروپاشیِ یکِ اسطورهیِ دروغین است که خودمان با چشمانی بسته ساختهایم.
Rain
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM