‌ ‌ ‌‌‌‌‌‌ ㅤ‌ ‌ ‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌𝚶𝖻𝗌𝗂𝖽𝗂꯭𝖺𝗇
802 subscribers
28 photos
5 videos
1 file
12 links
ᅟ ‌ᅟ‌ ‌𝖡𝗅𝖺𝖼𝗄 𝖺𝗎𝗋𝖺, 𝗎𝗇𝗌𝗁𝖺𝗄𝖾𝖺𝖻𝗅𝖾 𝗉𝗋𝖾𝗌𝖾𝗇𝖼𝖾.
‌‌ ‌‌ ‌ ‌𝖡ot : @Evanllbot
‌ ‌‌Sub: @obsdinchlng
Download Telegram
Forwarded from ᗰY ᔕOᑌᒪ (ŦคՇเ๓ค)
زندگی ‌مانند یک پتوی کوتاه است ؛
آن را بالا می‌کشید ، انگشت شستتان بیرون می‌زند ، آن را پایین می‌کشید ، شانه‌هایتان از سرما می‌لرزد !
آدم‌های وسواسی ؛ مدام در حال تست اندازه پتو هستند و زندگی را نمی‌فهمند !
ولی‌ آدم‌های شاد ؛ زانوهای خود را کمی‌ خم می‌کنند و شب راحتی‌ را سپری می‌کنند!
Forwarded from ᗰY ᔕOᑌᒪ (ŦคՇเ๓ค)
فلسفه زندگیِ من اینه؛
کسی که دوسم داره، دوسش دارم.
کسی که دنبالم میاد، دنبالش میرم.
کسی که جویایِ حالمه، جویایِ حالشم.
کسی که بهم اهمیت میده، بهش اهمیت میدم.
کسی که فراموشم میکنه، فراموشش میکنم.
شاید فکر کنن حساب و کتابه ولی اینطور نیست!
من فقط یاد گرفتم:
هر کسی رو تا لیاقتش همراهی کنم...
فــࢪســودگــے پــس از فــقدان، چـیــزــے ڪـہ مــࢪا ایــن روزهــا، مـعــنـا مــےبــخـشــد.
عــزیـز تـࢪیــن اشــڪ مــن ، آواز قــــو را بــࢪایـم دࢪ عــمـق وجــود ســـࢪ بـده.

دیــگـــࢪ قــاصـدڪ آࢪزوهــایم را بــراــے تـــو، فــوت نـمی‌ڪـنـم.
Forwarded from VANTA SOUND
در شبی که زمینیان خوابِ خویش را فرو خورده بودند و آسمان، طغیانِ کهکشان‌ها را در لفافِ غبار، خفه کرده بود، او در حاشیه‌ی فراموشی، بر آستانه‌ی هیچ ایستاده بود؛ همچون جنگاوری مغرور، نه به هیئت شکست‌خوردگان، که با هیبتی رنج‌مدار، چونان بازمانده‌ای از پیشگوییِ تلخِ تقدیر.
نه زمینی در تپش بود، نه زمان در حرکت،
جهان چونان پرده‌ای مچاله، از مدار افتاده بود،
و حضورشان، دو حفره‌ی خاموش در بطن هستی،
چنان که خداوند نیز، نگاهش را دزدیده باشد.
دستانِ او، رها در گودیِ دستانِ خصم، چونان عتیقه‌ای از عصرهای سوخته، نه در تمنای لمس، که در تسلیمِ اندوهی بی‌نام، در هم تنیده بود.
و آن لحظه،
نه لحظه بود، نه جریان، بلکه شکافی از مکاشفه،
که حروف از عبورش عاجز بودند.
سکوت، نه خلأ، بلکه تندیسِ ناپیدای حضور بود؛
آویخته بر شب، چون ردای تاریکی بر دوش ابدیت.
او، آن پیکرِ تبعیدشده‌ی بی‌درخواست، در نگاهِ دشمنش، طعم خانه‌ای گمشده را بازیافته بود.
نه از جنس خاک، بلکه پناهگاهی از تبار رنج، که حتی خدا نیز در آن ساکت بود.
آنجا، در حدفاصلِ مرگ و مکاشفه، دو مرد، بی‌کلمه، به زخمی رسیدند که عشق نبود،
اما از هر عشقی حقیقی‌تر می‌تپید.

Forwarded from False Hope?!
دیگر به هیچ عشقی، باور ندارم.

آن‌قدر در ویرانه‌یِ وعده‌هایِ دروغینِ تو قدم زدم که دیگر هیجانِ آمدن یا رفتن، در من رخ نمی‌نماید. حالا دیگر نه در انتظارِ بازگشتِ سایه‌ات هستم و نه در پیِ تماشایِ ردپایِ غیبت. حتی آن سوزشِ آشنایِ دلتنگی هم از رگ‌هایِ من رفته است.

حالا می‌دانم که تمامِ آن قصه‌ها، همان افسانه‌هایِ پریان بودند که تو با مهارتِ یکِ دروغگو، در گوشم زمزمه می‌کردی. تمامِ آن سخن‌ها، خیالی بود . شاید دیگر هرگز، قلبی نداشته باشم که برایِ کسی تپیدن را یاد بگیرد؛ چرا که یاد گرفتم عشق، تنها تماشایِ فروپاشیِ یکِ اسطوره‌یِ دروغین است که خودمان با چشمانی بسته ساخته‌ایم.


Rain