Forwarded from ᥕіᥣs᥆
𐙚 ᥕᥱᥣᥴ᥆mᥱ
, 𝗍᥆
᥎ᥱgᥲs ᑲᥲᑲᥡ🎧🩰
, 𝗍᥆
᥎ᥱgᥲs ᑲᥲᑲᥡ🎧🩰
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from ᗰY ᔕOᑌᒪ (ŦคՇเ๓ค)
زندگی مانند یک پتوی کوتاه است ؛
آن را بالا میکشید ، انگشت شستتان بیرون میزند ، آن را پایین میکشید ، شانههایتان از سرما میلرزد !
آدمهای وسواسی ؛ مدام در حال تست اندازه پتو هستند و زندگی را نمیفهمند !
ولی آدمهای شاد ؛ زانوهای خود را کمی خم میکنند و شب راحتی را سپری میکنند!
آن را بالا میکشید ، انگشت شستتان بیرون میزند ، آن را پایین میکشید ، شانههایتان از سرما میلرزد !
آدمهای وسواسی ؛ مدام در حال تست اندازه پتو هستند و زندگی را نمیفهمند !
ولی آدمهای شاد ؛ زانوهای خود را کمی خم میکنند و شب راحتی را سپری میکنند!
Forwarded from ᗰY ᔕOᑌᒪ (ŦคՇเ๓ค)
فلسفه زندگیِ من اینه؛
کسی که دوسم داره، دوسش دارم.
کسی که دنبالم میاد، دنبالش میرم.
کسی که جویایِ حالمه، جویایِ حالشم.
کسی که بهم اهمیت میده، بهش اهمیت میدم.
کسی که فراموشم میکنه، فراموشش میکنم.
شاید فکر کنن حساب و کتابه ولی اینطور نیست!
من فقط یاد گرفتم:
هر کسی رو تا لیاقتش همراهی کنم...
کسی که دوسم داره، دوسش دارم.
کسی که دنبالم میاد، دنبالش میرم.
کسی که جویایِ حالمه، جویایِ حالشم.
کسی که بهم اهمیت میده، بهش اهمیت میدم.
کسی که فراموشم میکنه، فراموشش میکنم.
شاید فکر کنن حساب و کتابه ولی اینطور نیست!
من فقط یاد گرفتم:
هر کسی رو تا لیاقتش همراهی کنم...
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from ْ·آغــ𓏲ـوش شــب·ْ
فــࢪســودگــے پــس از فــقدان، چـیــزــے ڪـہ مــࢪا ایــن روزهــا، مـعــنـا مــےبــخـشــد.
دیــگـــࢪ قــاصـدڪ آࢪزوهــایم را بــراــے تـــو، فــوت نـمیڪـنـم.
عــزیـز تـࢪیــن اشــڪ مــن ، آواز قــــو را بــࢪایـم دࢪ عــمـق وجــود ســـࢪ بـده.
دیــگـــࢪ قــاصـدڪ آࢪزوهــایم را بــراــے تـــو، فــوت نـمیڪـنـم.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from 🆕 خـاطـراتِ نـعنـاع
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
-هی جونگکوک حواست اینجا هست؟
-اره اره چی میگفتی؟
-داشتی به چی فکر میکردی؟
-هیچی….
-اره اره چی میگفتی؟
-داشتی به چی فکر میکردی؟
-هیچی….
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from VANTA SOUND
در شبی که زمینیان خوابِ خویش را فرو خورده بودند و آسمان، طغیانِ کهکشانها را در لفافِ غبار، خفه کرده بود، او در حاشیهی فراموشی، بر آستانهی هیچ ایستاده بود؛ همچون جنگاوری مغرور، نه به هیئت شکستخوردگان، که با هیبتی رنجمدار، چونان بازماندهای از پیشگوییِ تلخِ تقدیر.
نه زمینی در تپش بود، نه زمان در حرکت،
جهان چونان پردهای مچاله، از مدار افتاده بود،
و حضورشان، دو حفرهی خاموش در بطن هستی،
چنان که خداوند نیز، نگاهش را دزدیده باشد.
دستانِ او، رها در گودیِ دستانِ خصم، چونان عتیقهای از عصرهای سوخته، نه در تمنای لمس، که در تسلیمِ اندوهی بینام، در هم تنیده بود.
و آن لحظه،
نه لحظه بود، نه جریان، بلکه شکافی از مکاشفه،
که حروف از عبورش عاجز بودند.
سکوت، نه خلأ، بلکه تندیسِ ناپیدای حضور بود؛
آویخته بر شب، چون ردای تاریکی بر دوش ابدیت.
او، آن پیکرِ تبعیدشدهی بیدرخواست، در نگاهِ دشمنش، طعم خانهای گمشده را بازیافته بود.
نه از جنس خاک، بلکه پناهگاهی از تبار رنج، که حتی خدا نیز در آن ساکت بود.
آنجا، در حدفاصلِ مرگ و مکاشفه، دو مرد، بیکلمه، به زخمی رسیدند که عشق نبود،
اما از هر عشقی حقیقیتر میتپید.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from 𝒥𝖨𝖬𝖨𝖭 𝒞𝗈𝖽𝖾 جیمینلند
𝐉𝐈𝐌𝐈𝐍 𝐂𝐎𝐃𝐄 𝟎𝟕