‌ ‌ ‌‌‌‌‌‌ ㅤ‌ ‌ ‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌𝚶𝖻𝗌𝗂𝖽𝗂꯭𝖺𝗇
614 subscribers
19 photos
8 videos
13 links
ᅟ ‌ᅟ‌ ‌𝖡𝗅𝖺𝖼𝗄 𝖺𝗎𝗋𝖺, 𝗎𝗇𝗌𝗁𝖺𝗄𝖾𝖺𝖻𝗅𝖾 𝗉𝗋𝖾𝗌𝖾𝗇𝖼𝖾.
‌‌ ‌‌ ‌ ‌𝖡ot : @hexlibot
‌ ‌‌Sub: @obsdinchlng
Download Telegram
Forwarded from LOTUS
نامه‌ای در اکتبر می‌نویسم ، در روزی که باران با صبر و حوصله بر شیشه‌ها می‌رقصد و بوی خاکِ خیس، فضای اتاق را چون عطری پنهان در آغوش می‌گیرد. کنار دستم فنجان سفید قهوه‌، آرام بخار می‌کند؛ انگار که بخواهد دل این سکوت را گرم‌تر سازد.
رنگ تیره‌ی قهوه با سفیدی فنجان تضادی دارد که مثل پاییز و بهار در کنار هم نشسته‌اند، درست مانند مگنولیای سپیدی که بر روی میز آرامیده است
گلی که هرچند از بهاری دور آمده، اما هنوز طراوتش را در دل پاییز نگاه داشته.

پاییز، فصلی‌ست که هر نامه در آن بوی دلتنگی می‌دهد. باران روی برگ‌ها می‌چکد و هر قطره‌اش به مثابه نقطه‌ای بر کاغذ، جمله‌ای نانوشته را کامل می‌کند.
نسیمی که از پنجره می‌وزد، برگ‌های زرد و سرخ را به رقص می‌آورد، و من میان این همه صدا و تصویر، نامه‌ام را می‌نویسم؛ نامه‌ای بی‌گیرنده، اما پر از احساس. گویی می‌خواهد بگوید هیچ واژه‌ای جز در دل باران و بوی خاکِ تازه جان‌گرفته، معنای حقیقی خود را پیدا نمی‌کند.
و من در میان این همه نشانه، درمی‌یابم

که پاییز نه پایان که آغازی‌ست؛ آغازی آرام برای گفت‌وگوی دوباره با دل، جایی که هر فنجان قهوه و هر عطر خاک، ما را به یاد چیزی می‌اندازد که هنوز زنده است
امیدی سپید، شبیه مگنولیا.
Forwarded from False Hope?!
این شهر، برایِ من دیگر یک مکانِ جغرافیایی نیست؛ تالارِ آینه‌هایی است که هر کدام، تصویریِ ناقص و کج‌ومعوج از تو را در خود قاب کرده‌اند. هر بار که غریبه‌ای از کنارم می‌گذرد، چشمانم ناخودآگاه مثلِ یک کارآگاهِ خسته ، شروع می‌کند به کاویدن؛ به دنبالِ یک امضایِ بصری.

آیا آن‌که از روبرو می‌آید، همان گرهِ ابرویِ تو را دارد؟ صدایِ خنده‌یِ آن دیگری، طنینی از همان بمِ آشنایِ کلامِ تو را در خود پنهان نکرده است؟ به محضِ اینکه شباهتی، هرچقدر ناچیز و گذرا، میانِ رهگذری و تو پیدا می‌کنم، قلبی که مدت‌هاست به خاموشی خو کرده، لرزه‌ای کوچک به خود می‌گیرد؛ نه از سرِ عشق، که از سرِ یک توهمِ آنی.

و چه مضحکه‌یِ حقیری است این وضع! من در میانِ مردم، دارم برایِ خودم تکه-معشوق می‌سازم. از یکی، نگاهِ تو را وام می‌گیرم؛ از دیگری، طرزِ ایستادنِ تو را؛ و از سومی، نحوه‌یِ نگاه کردنش به دوردست‌ها را. من دارم یک غولِ فرانکشتاین از خاطراتِ تو در ذهنِ غریبه‌ها می‌سازم تا فقط بتوانم لحظه‌ای بیشتر به تو فکر کنم.

آدم‌هایِ جدید، همگی برایِ من حکمِ «ماسک» را دارند؛ ماسک‌هایی که من به زور رویِ صورتشان می‌کشم تا لحظاتی، آن نبودنِ تو را به تأخیر بیندازم. اما حقیقت، مثلِ سیلی به صورتم می‌خورد؛ همان لحظه‌ای که آن غریبه دهان باز می‌کند تا سخنی بگوید، یا نگاهش را به سمتی می‌چرخاند که هیچ شباهتی به تو ندارد، آن‌جاست که بساطِ این نمایشِ مضحک فرو می‌ریزد.

من به جرمِ این شباهت‌هایِ خیالی، به غریبه‌ها نزدیک می‌شوم و به خاطرِ نبودنِ مطلقِ تو در وجودشان، آن‌ها را پس می‌زنم. می‌بینم که چقدر مضحکم؛ دارم در خیابان‌ها، پیِ سایه‌ای می‌گردم که خودش هم نمی‌داند کجا گم شده است. هنوز هم دنبالِ نشانه‌هایِ تو در دیگرانم، در حالی که خوب می‌دانم تو دیگر نه در هیچ لبخندی هستی، نه در هیچ صدایی.

من مانده‌ام و این کلکسیونِ چهره‌هایِ ناقص که هیچ‌کدامشان تو نمی‌شوند؛ و با این حال، دست برنمی‌دارم. این، یعنی غرق شدن در مردابی که خودم برایِ خودم کنده بودم، و حالا در تک‌تکِ رهگذران، به دنبالِ طنابی می‌گردم که بندِ آن، سال‌هاست بریده شده است.

Rain
به یاد اوردن خاطرات، و تنهایی مطلق دو چیزی که در قالب نوشته در اومده عشقی که زخم زد و رویایی که دلتنگی اورد زیبا بود خسته نباشی.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آنچه مرا زنده نگه میدارد نفس های توست.
عدد ها بی پایان‌اند، ستاره ها بی‌نهایت‌اند.
من تو را فراتر از هر بی پایان و بی نهایتی بیشتر دوست دارم.
با اینکه ژانر نوشته هات از درد و تنهایت و اسیب دیدگی به عشق تغییر کرده بازهم ذراتی اسیب دیدگی ها و تنهایی های در سکوت تاریکت پشت نقاب کلماتی که بوی عشق میدن قایم شده زیبا بود.