This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from 𝚻𝗐ı𝗅ı𝗀𝗁𝗍
دیالوگ ها به خوبی چیده شده و توی تصویر سازی یک خواننده کمک میکنه، زیبا بود منتظر پارت های بعد هستم.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from مرثیه فرمانده
دلیل اینکه بعضی از حقیقتها به خاک سپرده میشن این نیست که فراموش بشن؛
خاکشون میکنن چون از این موضوع آگاهن که حقیقت، زمانیکه نفس بکشه، فقط یک راز رو برملا نمیکنه؛ بلکه تمام آدمهایی رو که با اون راز زندگی کردن، زیر سؤال میبره.
گاهی چیزی که سالها اسمش رو "وظیفه" گذاشتی، فقط ترسیه که اونقدر بهش وفادار موندی تا دیگه نتونی فرق بین انتخاب و اجبار رو بفهمی.
گاهی هم گذشته چیزی نیست که پشت سرت جا گذاشته باشی؛ چیزیه که هر روز باهاش تصمیم میگیری، بدون اینکه بدونی هنوز داره به جای تو حرف میزنه.
و شاید ترسناکترین بخش حقیقت این نباشه که بفهمی چه اتفاقی افتاده؛
این باشه که بفهمی اگر اون حقیقت رو از اول میدونستی، شاید هیچوقت تبدیل به آدمی نمیشدی که امروز براش اینهمه جنگیدی.
گاهی اوقات نیازه که یهسری از پروندهها بسته بمونن، نه به دلیل اینکه جواب ندارن؛ بلکه چون جوابشون آدمی رو که سوال رو پرسیده، دیگه به همون آدم قبلی برنمیگردونه.
Forwarded from مرثیه فرمانده
حقیقت مدفون.
مرثیه فرمانده
𝖲︎𝖺𝗒 𝗐𝖺𝗒 𝖽𝗈𝗐𝗇︎ 𝗐𝖾 𝗀︎𝗈, 𝗈𝗈𝗁︎.
𝖶︎𝖺𝗒 𝖽𝗈𝗐𝗇︎ 𝗐𝖾 𝗀︎𝗈.
𝖶︎𝖺𝗒 𝖽𝗈𝗐𝗇︎ 𝗐𝖾 𝗀︎𝗈.
مرثیه فرمانده
حقیقت مدفون.
همهی آدمها یک جایی مجبور میشن بین چیزی که میخوان و چیزی که میتونن تحمل کنن یکی رو انتخاب کنن. شخصیت واقعیشون همون لحظهای شکل میگیره که میفهمن از دست دادن کدومشون براشون قابل تحملتره.
این بخش زیبا بود پسندیدم خسته نباشی.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from LOTUS
نامهای در اکتبر مینویسم ، در روزی که باران با صبر و حوصله بر شیشهها میرقصد و بوی خاکِ خیس، فضای اتاق را چون عطری پنهان در آغوش میگیرد. کنار دستم فنجان سفید قهوه، آرام بخار میکند؛ انگار که بخواهد دل این سکوت را گرمتر سازد.
رنگ تیرهی قهوه با سفیدی فنجان تضادی دارد که مثل پاییز و بهار در کنار هم نشستهاند، درست مانند مگنولیای سپیدی که بر روی میز آرامیده است
گلی که هرچند از بهاری دور آمده، اما هنوز طراوتش را در دل پاییز نگاه داشته.
و من در میان این همه نشانه، درمییابم
رنگ تیرهی قهوه با سفیدی فنجان تضادی دارد که مثل پاییز و بهار در کنار هم نشستهاند، درست مانند مگنولیای سپیدی که بر روی میز آرامیده است
گلی که هرچند از بهاری دور آمده، اما هنوز طراوتش را در دل پاییز نگاه داشته.
پاییز، فصلیست که هر نامه در آن بوی دلتنگی میدهد. باران روی برگها میچکد و هر قطرهاش به مثابه نقطهای بر کاغذ، جملهای نانوشته را کامل میکند.نسیمی که از پنجره میوزد، برگهای زرد و سرخ را به رقص میآورد، و من میان این همه صدا و تصویر، نامهام را مینویسم؛ نامهای بیگیرنده، اما پر از احساس. گویی میخواهد بگوید هیچ واژهای جز در دل باران و بوی خاکِ تازه جانگرفته، معنای حقیقی خود را پیدا نمیکند.
و من در میان این همه نشانه، درمییابم
که پاییز نه پایان که آغازیست؛ آغازی آرام برای گفتوگوی دوباره با دل، جایی که هر فنجان قهوه و هر عطر خاک، ما را به یاد چیزی میاندازد که هنوز زنده است
امیدی سپید، شبیه مگنولیا.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from False Hope?!
این شهر، برایِ من دیگر یک مکانِ جغرافیایی نیست؛ تالارِ آینههایی است که هر کدام، تصویریِ ناقص و کجومعوج از تو را در خود قاب کردهاند. هر بار که غریبهای از کنارم میگذرد، چشمانم ناخودآگاه مثلِ یک کارآگاهِ خسته ، شروع میکند به کاویدن؛ به دنبالِ یک امضایِ بصری.
Rain
آیا آنکه از روبرو میآید، همان گرهِ ابرویِ تو را دارد؟ صدایِ خندهیِ آن دیگری، طنینی از همان بمِ آشنایِ کلامِ تو را در خود پنهان نکرده است؟ به محضِ اینکه شباهتی، هرچقدر ناچیز و گذرا، میانِ رهگذری و تو پیدا میکنم، قلبی که مدتهاست به خاموشی خو کرده، لرزهای کوچک به خود میگیرد؛ نه از سرِ عشق، که از سرِ یک توهمِ آنی.
و چه مضحکهیِ حقیری است این وضع! من در میانِ مردم، دارم برایِ خودم تکه-معشوق میسازم. از یکی، نگاهِ تو را وام میگیرم؛ از دیگری، طرزِ ایستادنِ تو را؛ و از سومی، نحوهیِ نگاه کردنش به دوردستها را. من دارم یک غولِ فرانکشتاین از خاطراتِ تو در ذهنِ غریبهها میسازم تا فقط بتوانم لحظهای بیشتر به تو فکر کنم.
آدمهایِ جدید، همگی برایِ من حکمِ «ماسک» را دارند؛ ماسکهایی که من به زور رویِ صورتشان میکشم تا لحظاتی، آن نبودنِ تو را به تأخیر بیندازم. اما حقیقت، مثلِ سیلی به صورتم میخورد؛ همان لحظهای که آن غریبه دهان باز میکند تا سخنی بگوید، یا نگاهش را به سمتی میچرخاند که هیچ شباهتی به تو ندارد، آنجاست که بساطِ این نمایشِ مضحک فرو میریزد.
من به جرمِ این شباهتهایِ خیالی، به غریبهها نزدیک میشوم و به خاطرِ نبودنِ مطلقِ تو در وجودشان، آنها را پس میزنم. میبینم که چقدر مضحکم؛ دارم در خیابانها، پیِ سایهای میگردم که خودش هم نمیداند کجا گم شده است. هنوز هم دنبالِ نشانههایِ تو در دیگرانم، در حالی که خوب میدانم تو دیگر نه در هیچ لبخندی هستی، نه در هیچ صدایی.
من ماندهام و این کلکسیونِ چهرههایِ ناقص که هیچکدامشان تو نمیشوند؛ و با این حال، دست برنمیدارم. این، یعنی غرق شدن در مردابی که خودم برایِ خودم کنده بودم، و حالا در تکتکِ رهگذران، به دنبالِ طنابی میگردم که بندِ آن، سالهاست بریده شده است.
Rain