‌ ‌ ‌‌‌‌‌‌ ㅤ‌ ‌ ‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌𝚶𝖻𝗌𝗂𝖽𝗂꯭𝖺𝗇
613 subscribers
21 photos
8 videos
14 links
ᅟ ‌ᅟ‌ ‌𝖡𝗅𝖺𝖼𝗄 𝖺𝗎𝗋𝖺, 𝗎𝗇𝗌𝗁𝖺𝗄𝖾𝖺𝖻𝗅𝖾 𝗉𝗋𝖾𝗌𝖾𝗇𝖼𝖾.
‌‌ ‌‌ ‌ ‌𝖡ot : @hexlibot
‌ ‌‌Sub: @obsdinchlng
Download Telegram
دلیل اینکه بعضی از حقیقت‌ها به خاک سپرده میشن این نیست که فراموش بشن‌؛
خاک‌شون می‌کنن چون از این موضوع آگاهن که حقیقت، زمانی‌که نفس بکشه، فقط یک راز رو برملا نمی‌کنه؛ بلکه تمام آدم‌هایی رو که با اون راز زندگی کردن، زیر سؤال می‌بره.

گاهی چیزی که سال‌ها اسمش رو "وظیفه" گذاشتی، فقط ترسی‌‍ه که اون‌قدر بهش وفادار موندی تا دیگه نتونی فرق بین انتخاب و اجبار رو بفهمی.
گاهی هم گذشته چیزی نیست که پشت سرت جا گذاشته باشی؛ چیزی‌‌‍ه که هر روز باهاش تصمیم می‌گیری، بدون اینکه بدونی هنوز داره به جای تو حرف می‌زنه.

و شاید ترسناک‌ترین بخش حقیقت این نباشه که بفهمی چه اتفاقی افتاده؛
این باشه که بفهمی اگر اون حقیقت رو از اول می‌دونستی، شاید هیچ‌وقت تبدیل به آدمی نمی‌شدی که امروز براش این‌همه جنگیدی.

گاهی اوقات نیازه که یه‌سری از پرونده‌ها بسته بمونن، نه به دلیل اینکه جواب ندارن؛ بلکه چون جوابشون آدمی رو که سوال رو پرسیده، دیگه به همون آدم قبلی برنمی‌گردونه.
حقیقت مدفون.
مرثیه فرمانده
𝖲︎𝖺𝗒 𝗐𝖺𝗒 𝖽𝗈𝗐𝗇︎ 𝗐𝖾 𝗀︎𝗈, 𝗈𝗈𝗁︎.
𝖶︎𝖺𝗒 𝖽𝗈𝗐𝗇︎ 𝗐𝖾 𝗀︎𝗈.
مرثیه فرمانده ‌ ‌
حقیقت مدفون. ‌ ‌
همه‌ی آدم‌ها یک جایی مجبور می‌شن بین چیزی که می‌خوان و چیزی که می‌تونن تحمل کنن یکی رو انتخاب کنن. شخصیت واقعی‌شون همون لحظه‌ای شکل می‌گیره که می‌فهمن از دست دادن کدومشون براشون قابل تحمل‌تره.

این بخش زیبا بود پسندیدم خسته نباشی.
Forwarded from مـدفـنِ سـرخ
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
˒ گـلِ شـب بــو دیگـه شـب ، بــو نمیـده
‌ ‌ ‌ ‌کـی گـلِ شـب بــو رو از شـاخـه چیـده ؟ ˓
Forwarded from LOTUS
نامه‌ای در اکتبر می‌نویسم ، در روزی که باران با صبر و حوصله بر شیشه‌ها می‌رقصد و بوی خاکِ خیس، فضای اتاق را چون عطری پنهان در آغوش می‌گیرد. کنار دستم فنجان سفید قهوه‌، آرام بخار می‌کند؛ انگار که بخواهد دل این سکوت را گرم‌تر سازد.
رنگ تیره‌ی قهوه با سفیدی فنجان تضادی دارد که مثل پاییز و بهار در کنار هم نشسته‌اند، درست مانند مگنولیای سپیدی که بر روی میز آرامیده است
گلی که هرچند از بهاری دور آمده، اما هنوز طراوتش را در دل پاییز نگاه داشته.

پاییز، فصلی‌ست که هر نامه در آن بوی دلتنگی می‌دهد. باران روی برگ‌ها می‌چکد و هر قطره‌اش به مثابه نقطه‌ای بر کاغذ، جمله‌ای نانوشته را کامل می‌کند.
نسیمی که از پنجره می‌وزد، برگ‌های زرد و سرخ را به رقص می‌آورد، و من میان این همه صدا و تصویر، نامه‌ام را می‌نویسم؛ نامه‌ای بی‌گیرنده، اما پر از احساس. گویی می‌خواهد بگوید هیچ واژه‌ای جز در دل باران و بوی خاکِ تازه جان‌گرفته، معنای حقیقی خود را پیدا نمی‌کند.
و من در میان این همه نشانه، درمی‌یابم

که پاییز نه پایان که آغازی‌ست؛ آغازی آرام برای گفت‌وگوی دوباره با دل، جایی که هر فنجان قهوه و هر عطر خاک، ما را به یاد چیزی می‌اندازد که هنوز زنده است
امیدی سپید، شبیه مگنولیا.