ㅤ
ㅤ ㅤ ㅤ نــوازنـده سکـوت
ㅤ
ㅤ ㅤ ㅤ نــوازنـده سکـوت
ㅤ
در سکوت شب، نوایی در تاریکی پیچید؛ نوایی که هیچکس نمیدانست نواختهٔ دست چه کسیست.
در میان چوبههای خاکخورده، یا به گفتهی دیگران خانهی چوبیای، گویی کسی نشسته و به آرامی تارهای گیتارش را نوازش میکند؛ نوازشهایی که بر روی فرتهایش تند میرقصند، گویی دو پای گرفته و با نوای سالسا همراه شدهاند.
ولی نوایی که به گوش میرسید، آشنایتی با موسیقی آزادی نداشت.
آن نوا، مهمانی از غم بود، و شاید مهمانی از دلتنگی که دیگر در کنج سینهاش جای نمیگرفت و بر روی گیتار نواخته شده بود.
سؤال هر رهگذری این است: او کیست؟
چه کسی موسیقیای مینوازد که مملو از احساسی، هرچند نه چندان خوش، است؟
جواب هر سؤال بیپاسخ ماند؛ نه کسی نامی از او داشت و نه یادی.
گویی در آن خانهی چوبی، روحی نوازندهی گیتار شده و آدمی را محبوس خود کرده است؛ خانهای چوبی با پنجرههایی عظیم از آسمانِ سقف تا سنگهای زمین، ولی چیزی در آن دیده نمیشود.
دقایق میگذشت و میگذشت، و آن موسیقی به اوجهای خود نزدیکتر میشد.
با نواخته شدن هر آکورد، درد سرکوبشدهای جدید فریاد زده میشد.
و شاید آن موسیقی، تنها موسیقی نبود؛ همانطور که در دل خود غم و اندوهی داشت، نوازندهاش نیز مینواخت تا باری از دل کوچک خود بردارد.
موسیقی در اوجی باشکوه آرام گرفت، و دانهبهدانه حرکت بر روی فرتها کوتاه و کوتاهتر شد.
با آرام گرفتن آن، من نیز از دنیایی که بر روی زمین نبود، رهایی پیدا کرده بودم.
دیگر کسی نبود، نه رهگذری و نه آشنایی.
گویی شهر از آدمهایش خالی شده بود؛ من مانده بودم و خانهای چوبی.
کنجکاویام اجازهی گذر همچون رهگذری نمیداد.
قدمهای کوتاهی برداشتم تا به درِ چوبیای رسیدم.
بهآرامی تقهای زدم و با صدایی گوشخراش، مهمان آن خانه شدم.
بهدور از انتظار، دخترکی بر روی صندلی نشسته بود و گیتارش را در آغوش داشت؛ دخترکی که لباسی قرمز به تن داشت و توری قرمز رویش را پوشانیده بود.
چند قدمی نزدیکتر شدم، و به نیت ادب، زانویم را بر روی خاک نهادم و مقابل دخترکی نحیف زانو زدم.
بهآرامی، توریای که صورتش را نهان کرده بود، کنار زدم؛ و چشمانم گیرای دو مروارید سیاهش شد. عمیق و غمدار.
آری، درست فکر میکردم؛ این دختر باری سنگین بر روی قلبش به دوش میکشد؛ باری که دلداری برای همراهیاش ندارد.
دستهایم بهآرامی دستان زیبایش را گرفت و بوسهای مهمان آن دو کرد.
لبخندی بر روی لبهایم جای گرفت و با لحنی آرام، که فقط دو گوش شنوا داشتند، نجوایی سر دادم.
+ دخترک نوازنده، لقبی برازنده؛ ولی دخترک، مرا با غمهایت شریک میکنی؟
گویی لبخندی که بر لبهایم مهمان شده بود، مرا ترک کرد و همراه آن دختر شد.
نمیدانستم دلیل آن غم چیست، ولی نوایی در دلم زمزمه میکرد که آن دختر به کسی نیاز دارد؛ کسی که در این غم، همراهیاش کند.
– میخوای یه قطعهی دیگه برات بنوازم؟
Telegram
attach 📎
7 23 10 10 5 5 5
میدونید من با این دوتا جمله کوتاه شدم کسی که با استعداد کم دلش خواست شروع کنه به نوشتن و حتی طولانی ترین کتاب تا کوتاه ترین نوشته چه از نویسنده معروف و چه حتی یک دوست رو بخونه
یه روز گوستاو فلوبر گفت « زندگی باید دائما نوشته شود.»
و همچنین سوزان سانتاگ گفت « خواندن نوعی آزادی است.»
و همچنین سوزان سانتاگ گفت « خواندن نوعی آزادی است.»
اون زمان با خودم گفتم چرا شاگردی نشم که بنویسم و با خواندن چیز های جدیدی یاد بگیرم؟
به نظرم نوشتن به تنهایی استعداد نیست تلاش و پشت کار میخواد ولی نه یک استاد ماهر و آموزشگاه های بزرگ اولین استادتون خودتون باشید و نوشته های دیگران
و با هر پایه ای شروع کنید به نوشتن و خواندن هیچ کسی از اولین نوشته اش بینقص نبوده
به نظرم نوشتن به تنهایی استعداد نیست تلاش و پشت کار میخواد ولی نه یک استاد ماهر و آموزشگاه های بزرگ اولین استادتون خودتون باشید و نوشته های دیگران
و با هر پایه ای شروع کنید به نوشتن و خواندن هیچ کسی از اولین نوشته اش بینقص نبوده
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
3 26 8 6 4 4 3