zara
ماهی تابان که به سختی خود را از میان پرده های نازک و بی روح پنجره ام در حال عبور بود. چشمانم را به نمایش خود دعوت می کرد. و گوش هایم در حال شنیدن آهنگی که از پنجره دیگر رها شده بود و به سمت ماه پرواز می کرد. به بی توجهی ماه به آن نت های موسیقی لبخندی زدم…
تصمیم میگیرم، شروع به نوشتن کنم یادم می اید همیشه پدرم میگفت اگر قدرت تفکرت بالا باشد می توانی به چیز هایی که فکر می کنی برسی..
دفترچه ای که چندین سال است در کمد دارم را بیرون میاورم خودکار قرمزم را بر میدارم و تاریخ را ثبت می کنم.
از ماه و موسیقی مینویسنم نمیتوانم لبخندی که از نوشتن این حس پیدا می کنم را پنهان کنم گویا تنهایی هایم با کلمات پر میشود. شاید نویسنده ها هم همینگونه هستن انها با نوشتن از چیزهایی که ارزویش دارند از دنیای واقعی دور و در دنیای رویایی خود رها می شوند.
چهره شخص را تصور می کنم اما هیچ چیزی در
ذهنم نقش نمیبندد.
جز بوی گل یاس حس می کنم تن های ان موسیقی با گل هایی که حس خاصی می دارد در ارتباط هستند بیشتر به فکر فرو میروم چگونه تمام انگیزه زندگیم تبدیل به یک موسیقی بی نام شد؟
سکوت ها هرگز رحم ندارند انها مانند قاتل های زنجیره احساسات همه انسان ها را گاهی به مردن دعوت میکنند.
ضربان قلبم بالا میرود. نفس های عمیق میکشم اما فایده ای ندارد. میدانم عمر چندانی برایم نمانده است اما خب باید زندگی را ادامه داد جوری که گویا انسانی جاودانه هستی..
دفترچه ای که چندین سال است در کمد دارم را بیرون میاورم خودکار قرمزم را بر میدارم و تاریخ را ثبت می کنم.
از ماه و موسیقی مینویسنم نمیتوانم لبخندی که از نوشتن این حس پیدا می کنم را پنهان کنم گویا تنهایی هایم با کلمات پر میشود. شاید نویسنده ها هم همینگونه هستن انها با نوشتن از چیزهایی که ارزویش دارند از دنیای واقعی دور و در دنیای رویایی خود رها می شوند.
چهره شخص را تصور می کنم اما هیچ چیزی در
ذهنم نقش نمیبندد.
جز بوی گل یاس حس می کنم تن های ان موسیقی با گل هایی که حس خاصی می دارد در ارتباط هستند بیشتر به فکر فرو میروم چگونه تمام انگیزه زندگیم تبدیل به یک موسیقی بی نام شد؟
سکوت ها هرگز رحم ندارند انها مانند قاتل های زنجیره احساسات همه انسان ها را گاهی به مردن دعوت میکنند.
ضربان قلبم بالا میرود. نفس های عمیق میکشم اما فایده ای ندارد. میدانم عمر چندانی برایم نمانده است اما خب باید زندگی را ادامه داد جوری که گویا انسانی جاودانه هستی..
❤2
خونه مادربزرگ تشکش باعث میشه صبح کمردرد بگیرم
پتوهاش بوی گذشته ها رو میده
در دیوارش پر خاطرست
سکوتش فریاد خنده هامه
من عاشق خونه مادربزرگ هامم حتی با وجود تشک هاش
پتوهاش بوی گذشته ها رو میده
در دیوارش پر خاطرست
سکوتش فریاد خنده هامه
من عاشق خونه مادربزرگ هامم حتی با وجود تشک هاش
نوشتههای قرمز
ولی نیاز دارم به یه نوتیف که نوشته شده باشه دم درتونم بیا بریم بام شیراز
یه سال خوردیه داره از این آرزوم میگذره و هنوز براورده نشده
💔1