نوشته‌های قرمز
72 subscribers
75 photos
12 videos
3 files
40 links
من مانده ام میان هزاران نوشته
Download Telegram
داشتم فکر میکردم باید یه چیزی بشکنه و خراب بشه تا بعضی چیزا دیده بشن

مثلا یه بادی اسپلش داشتم سرش شکسته بود همه جای کمدم بوش میومد چندتا از وسایلم خراب کرد مثل همین گواهی کارگاهم و و و
الان بوش همه جا میاد
و هی بهم یاداوری میکنه سرش شکسته بود..
❤1
Chaki Channel | چکی چنل
Chvrsi feat. Mahsa Dehdari – Qol
چه قولایی که تبدیل به نبودن ها شدن..
❤1
بعضی وقتا دوست دارم سرمو سوراخ کنم یه جاروبرقی بگیرم هر چی فکر خاطره تو سرمه رو بکشه تو خودشو بره اتیش بگیره
تا بتونم یکم اروم بشم
❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
❤1
Forwarded from سودآد
؛
❤1
شما رو نمیدونم ولی ادم هر چقدر بزرگ میشه و ادمای توی این دنیا رو میبینه
کمبود چیزایی مثل این عکسو احساس میکنه
💔1
ماهی تابان که به سختی خود را از میان پرده های نازک و بی روح پنجره ام در حال عبور بود‌. چشمانم را به نمایش خود دعوت می کرد. و گوش هایم در حال شنیدن آهنگی که از پنجره دیگر رها شده بود و به سمت ماه پرواز می کرد. به بی توجه‌ی ماه به آن نت های موسیقی لبخندی زدم که درخش زیبا و ماندگارش بیشتر شد.

مانند شب های دیگر با این صحنه زیبا به خواب فرو رفتم. گویا هر چقدر هم روی پرده سینمای زندگی ام صحنه این شب و موزیک را حس کنم باز هم وافی نیست.

کابوس هایم از زمانی به خود جرعت جنگ با من را دادند که دیگر آن موسیقی و ماه در خانه من مهمان نمی شدند. چشمان منتظرم شب ها بارانی می شد و تپش قلب مریضم رعد برق های این باران دردناک را نقش بازی می کردند.

روزها می گذشت و من با خاطره هایی که امید به تکرار شدن انها داشتم شب ها می خوابیدم و فردای آن روز دلتنگی را د رخت خوابم تنها می گذاشتم تا باز شب با هم همدرد شویم. محل کارم مانند هر روز شلوغ و پرماجرا می شد اما هیچکدام از این سرنوشت ها مرا از سرنوشت دردناکم دور نمی کرد بلکه مانند سرابی مرا بیشتر به سمت خود میشکاند.

تنها امیدم نوشتن بود. نوشتن از نبودن ها از حس آن آواز و ماهی که جز آن موسیقی هیچ نوری ندارد. هر کجا می توانستم به دنبال آن موسیقی گشتم اما کسی نمیشناخت سازنده او کیست. با این وجود که صدای ضبط شده موسیقی را با خود داشتم اما حالم را به اندازه ای کسی که آن را در حال زنده اجرا می کرد حالم را خوب نمی کند‌. حتی شب هایی برای ماه آن صدا را پخش کردم گویا او هم دوست دار نوازنده او را پیدا کند. گاهی شب ها به ماه با چشمانی پر از حسادت نگاه می کرد و در دل می گفتم ماه چه سعادتی داشت که او را از پشت پنجره می دید اما من که ندیده ام بیشتر در خماری نبودش غرق می شوم و نفس های دردناکی را آه مانند از سینه بیرون میدم.


گاهی در تاریکی قدم میزنم تا در کوچه های دیگر آن صدا را پیدا کنم اما خبری نیست گویا پاییزی در میان برق های زمستانی گمشده و هرگز بهاری در راه نیست..
خیره به آسمانی که قلب آن ماه کم نور است می‌شوم و ساعت دوازده تمام آرزو می‌کنم‌. جوان هلی امروزی می‌گویند این ساعت آرزوها را برآورده می‌کند. میخندم اما تلخ است مانند صبح هایی که قهوه‌ام سرد شده است. راستی چرا تلخی قهوه داغ لذت بخش است، اما تلخی قهوه سرد مانند زهره بی نشان تلخ و بی روح است؟
نفس های عمیق می‌کشم و بیشتر در نبود صدایی که خواب و زندکی را از من گرفته غرق می‌شوم. دیگر توانی در بدن ندارم‌. کتاب هایم در قفسه چشمک می‌زند باز یکی از آن ها را باز می‌کنم و قسمت هایی که هایلایت کرده ام را می‌خوانم.
گرده غیاری که در میان برگه ها نشسته یادم می‌آورد خیلی سال است آن صدا و ماه نورانی دور شده‌ام.
وقتی تنهایی فشار زیادی بر قلبم می‌آورد خواب میبینم که کنار نوازنده آن موسیقی نشسته‌ام و با تمام وجودم، گوش میدهم. ای کاش میشد خوابم را ضبط کرد و در بیداری هم آن را دید اما نمی‌شود پس هرگاه میخوابم آرزو می کنم امشب هم باز در آن سینمای موسیقی گم‌شوم.
❤1
خودم گوش میدم عنم میگیره
🌚3❤1
اگه از اهنگای داریوش و گوگوش و ابی و شجریان و هایده خوشت نمیاد و هربار با گوش دادنش قلبت نمیلرزه دوست خوب من نیستی
❤5
دلتنگی؟
بیا یه کیک هویج درست کنم بخور دلت حالش جا بیاد
❤2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
zara
ماهی تابان که به سختی خود را از میان پرده های نازک و بی روح پنجره ام در حال عبور بود‌. چشمانم را به نمایش خود دعوت می کرد. و گوش هایم در حال شنیدن آهنگی که از پنجره دیگر رها شده بود و به سمت ماه پرواز می کرد. به بی توجه‌ی ماه به آن نت های موسیقی لبخندی زدم…
تصمیم میگیرم، شروع به نوشتن کنم یادم می اید همیشه پدرم میگفت اگر قدرت تفکرت بالا باشد می توانی به چیز هایی که فکر می کنی برسی..
دفترچه ای که چندین سال است در کمد دارم را بیرون می‌اورم خودکار قرمزم را بر میدارم و تاریخ را ثبت‌ می کنم.
از ماه و موسیقی می‌نویسنم نمیتوانم لبخندی که از نوشتن این حس پیدا می کنم را پنهان کنم گویا تنهایی هایم با کلمات پر می‌شود. شاید نویسنده ها هم همین‌گونه هستن انها با نوشتن از چیزهایی که ارزویش دارند از دنیای واقعی دور و در دنیای رویایی خود رها می شوند.
چهره شخص را تصور می کنم اما هیچ چیزی در
ذهنم نقش نمی‌بندد.
جز بوی گل یاس حس می کنم تن های ان موسیقی با گل هایی که حس خاصی می دارد در ارتباط هستند بیشتر به فکر فرو می‌روم چگونه تمام انگیزه زندگیم تبدیل به یک موسیقی بی نام شد؟
سکوت ها هرگز رحم ندارند انها مانند قاتل های زنجیره احساسات همه انسان ها را گاهی به مردن دعوت می‌کنند.
ضربان قلبم بالا می‌رود. نفس های عمیق می‌کشم اما فایده ای ندارد. می‌دانم عمر چندانی برایم نمانده است اما خب باید زندگی را ادامه داد جوری که گویا انسانی جاودانه هستی..
❤2