امروز خیلی اتفاقات خوب زیادی افتاد
خوشحالم🎀😌
الهی شکر☺️
ما که خوابیم...
خوشحالم🎀😌
الهی شکر☺️
ما که خوابیم...
❤7🥰2🍓2🌚1
𝓝𝓸 𝓟𝓪𝓻𝓽𝓲𝓬𝓾𝓵𝓪𝓻 𝓟𝓵𝓸𝓽
به قدری عصبانیام که کارد بزنی خونم درنمیاد... یه سری حرفها میخوام بزنم که به مذاق خیلیها خوش نمیاد مطمئناً اگر با عقاید بنده مخالفتی دارین لفت بدین. ماچ💋
دوباره همین.
چون دیشب مجبور شدم خودم ریمو کنم☺️🎀
چون دیشب مجبور شدم خودم ریمو کنم☺️🎀
😱3
Forwarded from 𝑮𝒓𝒂𝒚 𝑮𝒉𝒐𝒔𝒕
𝓝𝓸 𝓟𝓪𝓻𝓽𝓲𝓬𝓾𝓵𝓪𝓻 𝓟𝓵𝓸𝓽
انتظار...
سیاوشی که همیشه خدا بلد بود چطور مثل یک هیولای غیرانسانی تمام احساساتش رو نادیده بگیره و باور کرده بود حق برون ریزی هیچ حسی حتی غم شدیدش رو هم نداشت، چون میدونست احساسات بیهوده ترین نقطه تکامل بشریت هستن؛ حالا یا اونقدر با خودش غریبه شده بود یا حضور تو داشت ریشههای قدرتمند شخصیتش رو متزلزل میکرد یا دیگه نمیتونست بیشتر از این وزنههای دردی که به تنهایی برای سالها روی دوش میکشید رو نگه داره، که همچون ابری بهاری گریان و ضعیف در اسمون وسیع آغوشت مچاله شده بود. انگار تحمل تموم روزهایی که نبودی با اتفاقات دردناک امروز طلسم مسمومی ساخته بود که دلم میخواست با گریستن در پناه ارامشبخش حضورت جبرانش کنم.. دستانم پتوسی شده بود که برای زنده موندن دور شاخه تنت چنگ میزد.. تموم روزهای انتظار نبودنت رو که به سختترین شکل ممکن پشتسر گذاشته بودم با شکسته شدن توقعی که حداقل همین امروز برای بیدردسر بودن کنارت گذروندن ترکیب شده بود و این چنین بیقرارانه ظرف محدود صبرم رو لبریز کرده بود.. تمام یاوهگویی هایی که امروز، گوشهای خستهام رو خراش میداد و روی قلب بیمارم جراحت جدیدی به یادگار میگذاشت، تنها بخش کوچکی از تحمل طولانی مدت و تلطیف زخمهای عمیق روحم بودند.
میرویسهراب سپهری
چمن تاریک میشود،
جوشش چشمه میشکند.
سیمای تو میوزد،
و آب بیدار میشود.
میگذری،
و آیینه نفس میکشد.
جاده تهی است.
تو باز نخواهی گشت،
و چشمم به راه تو نیست
🌚5