مامانم گفت اون غذا که روی گازه مال تو نیست
میتونی غذایی که از ناهار مونده گرم کنی و بخوری. حالا اون غذای روی گاز مال کیه؟ پسرش🦦
میتونی غذایی که از ناهار مونده گرم کنی و بخوری. حالا اون غذای روی گاز مال کیه؟ پسرش🦦
😢8
باز من بابام مریض شد یه خانواده باید بسیج بشن بالا سرش بشینن بدون هیچ دلیلی🦦
دکتر رفتن هم آخرین گزینهشه☺️
دکتر رفتن هم آخرین گزینهشه☺️
😱7❤1
ִֶָ جامانده از ᵇᵘⁿⁿʸ ˡᵃⁿᵈ
باز من امروز بی حوصله ام و فقط دلم میخواد بخوابم و هیچ کاری نکنم 🫠
دلم اتاقمو میخواد، یه حموم مفصل، یه قهوه، و کتاب جدیدم💔
🍓4
𝓝𝓸 𝓟𝓪𝓻𝓽𝓲𝓬𝓾𝓵𝓪𝓻 𝓟𝓵𝓸𝓽
بچهها نیایش خانم ما فردا یه امتحان خیلی مهم داره لطفا براش دعا کنین❤️
سوییچ کنین روی هانی، امتحان داره🦦😂❤️
🤣3
پیش از آنکه چشمهایش را باز کند، میدانست امروز هم قرار نیست روز خوبی باشد.
نه اتفاق خاصی افتاده بود. نه خبری رسیده بود. نه چیزی برای ترسیدن وجود داشت. فقط همان سنگینی همیشگی بود؛ جایی میان سینه و گلو، جایی که نمیشد با دست نشانش داد.
چند ثانیه به سقف خیره ماند و بعد از تخت بیرون آمد.
ملحفه را صاف کرد. بالش را جابهجا کرد. گوشهی پتو را که کمی بیرون زده بود، داخل کشید.
حالا مرتب بود. مثل همیشه.
مسواکش را برداشت و به تصویر خودش در آینه نگاه نکرد. هنوز برای نگاه کردن زود بود! آب را باز کرد. سرد بود.
دستهایش را زیر آب گرفت و تا وقتی پوستش سرخ شد، همانجا نگه داشت. صورتش را شست.
وقتی بیرون آمد، گوشیاش هفده اعلان داشت.
هیچکدام را باز نکرد. اول قهوه. همیشه اول قهوه.
فنجان را روی میز گذاشت و نشست. گوشی را برداشت و صفحه را روشن کرد.
یک پیام را خواند. دوباره خواند. بار سوم توانست بالاخره محتوای آنرو درک کند.
سه نقطهی کیبورد را باز کرد و نوشت:
«باشه، مشکلی نیست.»
پاک کرد.
«حتماً.»
پاک کرد.
«اوکی.»
و در نهایت فرستاد. گوشی را برگرداند روی میز. قهوهاش مهمتر بود.
بعد یادش آمد امروز سه کار مهم داشت. بعد یادش آمد دیشب یکی از کارهایش را فراموش کرده بود. بعد یادش آمد هفتهی قبل هم چیزی را فراموش کرده بود. البته شاید آن چیزی که هفتهی قبل فراموش کرده بود اصلاً مهم نبوده، ولی حالا خیلی مهم به نظر میرسید.
همهچیز در ذهنش همینطور بود. چیزهای کوچک، جایی در گوشهای از ذهنش میماندند و منتظر میشدند تا یک روز دیگر، بیدلیل، خودشان را وسط بیاورند.
لباس پوشید. موهایش را مرتب کرد. پیش از بیرون رفتن، یک بار دیگر خانه را نگاه کرد. همهچیز سر جای خودش بود. همهچیز مرتب بود. در را بست.
در مسیر، به آدمها سلام کرد. برای پیرمرد همسایه در را نگه داشت. به پیامهای کاری جواب داد. حتی وقتی یکی از همکارهایش از چیزی شکایت کرد، لبخند زد و گفت:
_درست میشه.
+تو هیچوقت استرس نمیگیری؟
_گاهی چرا...
+اصلاً بهت نمیاد.
لبخند زد و دوباره به صفحهی مانیتور برگشت.
اما جملهی «اصلاً بهت نمیاد» تا ظهر در سرش ماند.
ظهر، وقتی سر میز ناهار نشست، متوجه شد پنج دقیقه است به غذایش دست نزده.
گوشیاش لرزید. دستش برای برداشتن آن جلو رفت. نگاه کرد. پیام مهمی نبود. باز هم گوشی را کنار گذاشت.
گاهی فکر میکرد اگر یک روز تمام اعلانهای زندگی خاموش شوند، شاید ذهنش بالاخره ساکت شود، اما خودش میدانست که نمیشود.
حتی اگر هیچکس چیزی نگوید، ذهن او برای خودش حرف پیدا میکرد.
عصر که برگشت، خسته بود. آنقدر که نمیتوانست حتی دلیلش را برای کسی توضیح دهد.
کفشهایش را درآورد و دقیقاً کنار یکدیگر جفت کرد. کیفش را روی صندلی گذاشت. کلیدها را در ظرف کوچک کنار در انداخت.
لباسش را عوض کرد. گوشی را به شارژ زد.
بالاخره، دیگر لازم نبود کسی را قانع کند که حالش خوب است. لازم نبود لبخند بزند. لازم نبود به حرف کسی گوش بدهد و همزمان به پنج چیز دیگر فکر کند. لازم نبود بگوید «مشکلی نیست.»
اما ذهنش متوقف نشد.
یک جمله از سه سال پیش.
یک اشتباه از هفتهی قبل.
یک تصمیم که هنوز نگرفته بود.
یک اتفاق که شاید هرگز نمیافتاد.
یک آدم که شاید دیگر به یادش نبود.
یک آیندهی نامعلوم.
و بعد، ناگهان هیچچیز.
نه فکر.
نه نگرانی.
نه حتی غم.
سرش را به پشتی مبل تکیه داد و چشمهایش را بست.
چند دقیقه بعد بلند شد. ظرفها را شست. آشپزخانه را مرتب کرد.
لباسهای فردا را آماده کرد. آلارم را روی شش و چهلوهفت دقیقه گذاشت. بعد مقابل آینه ایستاد. این بار بر خلاف صبح، به چهرهاش نگاه کرد. چشمهایش خسته بودند. چند لحظه به خودش خیره ماند.
چشمهایش انگار میخواست چیزی را بگوید، اما حتی برای توضیح دادن به خودش هم کلمهای پیدا نمیکرد.
آخر سر فقط گفت: «خستهام.»
آرام. آنقدر آرام که اگر کسی حتی پشت سرش هم بود، نمیشنید.
چراغ را خاموش کرد. به تخت رفت. ملحفه را تا روی شانههایش کشید. گوشیاش را برداشت.یک پیام جدید آمده بود.
«امروز خیلی آروم به نظر میرسیدی. خوشحالم که حالت خوبه.»
مدتی به صفحه نگاه کرد. بعد نوشت:
«ممنونم.»
گوشی را خاموش کرد و روی میز کنار تخت گذاشت. چشمهایش را بست.
فردا صبح، ساعت شش و چهلوهفت دقیقه، دوباره بیدار میشد.
و احتمالاً پیش از آنکه چشمهایش را باز کند، همهچیز دوباره شروع میشد.
هیـــــوا
نه اتفاق خاصی افتاده بود. نه خبری رسیده بود. نه چیزی برای ترسیدن وجود داشت. فقط همان سنگینی همیشگی بود؛ جایی میان سینه و گلو، جایی که نمیشد با دست نشانش داد.
چند ثانیه به سقف خیره ماند و بعد از تخت بیرون آمد.
ملحفه را صاف کرد. بالش را جابهجا کرد. گوشهی پتو را که کمی بیرون زده بود، داخل کشید.
حالا مرتب بود. مثل همیشه.
مسواکش را برداشت و به تصویر خودش در آینه نگاه نکرد. هنوز برای نگاه کردن زود بود! آب را باز کرد. سرد بود.
دستهایش را زیر آب گرفت و تا وقتی پوستش سرخ شد، همانجا نگه داشت. صورتش را شست.
وقتی بیرون آمد، گوشیاش هفده اعلان داشت.
هیچکدام را باز نکرد. اول قهوه. همیشه اول قهوه.
فنجان را روی میز گذاشت و نشست. گوشی را برداشت و صفحه را روشن کرد.
یک پیام را خواند. دوباره خواند. بار سوم توانست بالاخره محتوای آنرو درک کند.
سه نقطهی کیبورد را باز کرد و نوشت:
«باشه، مشکلی نیست.»
پاک کرد.
«حتماً.»
پاک کرد.
«اوکی.»
و در نهایت فرستاد. گوشی را برگرداند روی میز. قهوهاش مهمتر بود.
بعد یادش آمد امروز سه کار مهم داشت. بعد یادش آمد دیشب یکی از کارهایش را فراموش کرده بود. بعد یادش آمد هفتهی قبل هم چیزی را فراموش کرده بود. البته شاید آن چیزی که هفتهی قبل فراموش کرده بود اصلاً مهم نبوده، ولی حالا خیلی مهم به نظر میرسید.
همهچیز در ذهنش همینطور بود. چیزهای کوچک، جایی در گوشهای از ذهنش میماندند و منتظر میشدند تا یک روز دیگر، بیدلیل، خودشان را وسط بیاورند.
لباس پوشید. موهایش را مرتب کرد. پیش از بیرون رفتن، یک بار دیگر خانه را نگاه کرد. همهچیز سر جای خودش بود. همهچیز مرتب بود. در را بست.
در مسیر، به آدمها سلام کرد. برای پیرمرد همسایه در را نگه داشت. به پیامهای کاری جواب داد. حتی وقتی یکی از همکارهایش از چیزی شکایت کرد، لبخند زد و گفت:
_درست میشه.
+تو هیچوقت استرس نمیگیری؟
_گاهی چرا...
+اصلاً بهت نمیاد.
لبخند زد و دوباره به صفحهی مانیتور برگشت.
اما جملهی «اصلاً بهت نمیاد» تا ظهر در سرش ماند.
ظهر، وقتی سر میز ناهار نشست، متوجه شد پنج دقیقه است به غذایش دست نزده.
گوشیاش لرزید. دستش برای برداشتن آن جلو رفت. نگاه کرد. پیام مهمی نبود. باز هم گوشی را کنار گذاشت.
گاهی فکر میکرد اگر یک روز تمام اعلانهای زندگی خاموش شوند، شاید ذهنش بالاخره ساکت شود، اما خودش میدانست که نمیشود.
حتی اگر هیچکس چیزی نگوید، ذهن او برای خودش حرف پیدا میکرد.
عصر که برگشت، خسته بود. آنقدر که نمیتوانست حتی دلیلش را برای کسی توضیح دهد.
کفشهایش را درآورد و دقیقاً کنار یکدیگر جفت کرد. کیفش را روی صندلی گذاشت. کلیدها را در ظرف کوچک کنار در انداخت.
لباسش را عوض کرد. گوشی را به شارژ زد.
بالاخره، دیگر لازم نبود کسی را قانع کند که حالش خوب است. لازم نبود لبخند بزند. لازم نبود به حرف کسی گوش بدهد و همزمان به پنج چیز دیگر فکر کند. لازم نبود بگوید «مشکلی نیست.»
اما ذهنش متوقف نشد.
یک جمله از سه سال پیش.
یک اشتباه از هفتهی قبل.
یک تصمیم که هنوز نگرفته بود.
یک اتفاق که شاید هرگز نمیافتاد.
یک آدم که شاید دیگر به یادش نبود.
یک آیندهی نامعلوم.
و بعد، ناگهان هیچچیز.
نه فکر.
نه نگرانی.
نه حتی غم.
سرش را به پشتی مبل تکیه داد و چشمهایش را بست.
چند دقیقه بعد بلند شد. ظرفها را شست. آشپزخانه را مرتب کرد.
لباسهای فردا را آماده کرد. آلارم را روی شش و چهلوهفت دقیقه گذاشت. بعد مقابل آینه ایستاد. این بار بر خلاف صبح، به چهرهاش نگاه کرد. چشمهایش خسته بودند. چند لحظه به خودش خیره ماند.
چشمهایش انگار میخواست چیزی را بگوید، اما حتی برای توضیح دادن به خودش هم کلمهای پیدا نمیکرد.
آخر سر فقط گفت: «خستهام.»
آرام. آنقدر آرام که اگر کسی حتی پشت سرش هم بود، نمیشنید.
چراغ را خاموش کرد. به تخت رفت. ملحفه را تا روی شانههایش کشید. گوشیاش را برداشت.یک پیام جدید آمده بود.
«امروز خیلی آروم به نظر میرسیدی. خوشحالم که حالت خوبه.»
مدتی به صفحه نگاه کرد. بعد نوشت:
«ممنونم.»
گوشی را خاموش کرد و روی میز کنار تخت گذاشت. چشمهایش را بست.
فردا صبح، ساعت شش و چهلوهفت دقیقه، دوباره بیدار میشد.
و احتمالاً پیش از آنکه چشمهایش را باز کند، همهچیز دوباره شروع میشد.
هیـــــوا
❤🔥5❤1
برای بار چندم، Supernatural بهم این رو ثابت کرد که من آدم سریالهای طولانی نیستم🦦
بزرگوار رو بعد از این همه سال هنوز تموم نکردم☺️
بزرگوار رو بعد از این همه سال هنوز تموم نکردم☺️
🌚4
سرگئـی پوپوف
گرما، خورشید تابان، روزهای طولانی و صدای کولر برام غیرقابلتحمل شدن.
حقیقتاً از حالا میتونم برای تابستون سال بعد هم گریه کنم....
😭7