کمیته بین‌المللی علیه اعدام
1.2K subscribers
8.86K photos
10.3K videos
75 files
3.94K links
#کمیته_بین_المللی_علیه_اعدام برای لغو مجازات اعدام، و متوقف کردن احکام اعدام تلاش می‌کند.

راه‌های ارتباطی:

تلفن تماس: +46737896505
توییتر: twitter.com/icae14
فیسبوک: facebook.com/icaeiran
اینستاگرام: instagram.com/no_to_the_death_penalty
Download Telegram
من هم شکنجه شدم .من هم اسماعیل بخشی هستم
من سارا نخعی همسر یکی از زندانی سیاسی دهه شصت هستم با اینکه خودم هرگز دستگیر نشده وزندانی نبودم ولی طعم اذیت وآزار وشکنجه های روحی وروانی از طرف جانیان رژیم را در بهترین سالهای جوانیم تجربه کردم من جوانی 23 ساله بودم که همسرم هرمز رها بجرم کمونیست بودن وعضویت در حزب کمونیست ایران هنگامی که در یکی از کارخانه های جاده کرج در تهران مشغول کار بود توسط مامورین رژیم دستگیر وربوده شد.
یاد آوری آن روز همیشه برایم درد ناک است ، درست یادم هست که آنروز پنجشنبه بود که من از سر کار برگشته وفرزندمان را که آنموقع یک ساله بود از مهد آورده ودر خانه منتظر همسرم بودیم که از سر کار بیاید وبا هم باتفاق به منزل خانواده همسرم که برای شام منتظرمان بودند برویم . از همان ساعتهای اول تاخیر آمدنش دلهره ونگرانی من شروع شد وبا نگاه به عقربه های ساعت وجلو رفتن آن ناباورنه اتفاق ناگواری که ممکن بود افتاده باشد را حدس میزدم از آنروز به بعد بود که کانون گرم خانواده کوچک ما به یک باره از هم پاشید واز همان روز به بعد من و زنده یاد مادر همسرم همراه با دیگر اعضای خانواده بامید...
من هم شکنجه شدم .من هم اسماعیل بخشی هستم
من سارا نخعی همسر یکی از زندانی سیاسی دهه شصت هستم با اینکه خودم هرگز دستگیر نشده وزندانی نبودم ولی طعم اذیت وآزار وشکنجه های روحی وروانی از طرف جانیان رژیم را در بهترین سالهای جوانیم تجربه کردم من جوانی 23 ساله بودم که همسرم هرمز رها بجرم کمونیست بودن وعضویت در حزب کمونیست ایران هنگامی که در یکی از کارخانه های جاده کرج در تهران مشغول کار بود توسط مامورین رژیم دستگیر وربوده شد.
یاد آوری آن روز همیشه برایم درد ناک است ، درست یادم هست که آنروز پنجشنبه بود که من از سر کار برگشته وفرزندمان را که آنموقع یک ساله بود از مهد آورده ودر خانه منتظر همسرم بودیم که از سر کار بیاید وبا هم باتفاق به منزل خانواده همسرم که برای شام منتظرمان بودند برویم . از همان ساعتهای اول تاخیر آمدنش دلهره ونگرانی من شروع شد وبا نگاه به عقربه های ساعت وجلو رفتن آن ناباورنه اتفاق ناگواری که ممکن بود افتاده باشد را حدس میزدم از آنروز به بعد بود که کانون گرم خانواده کوچک ما به یک باره از هم پاشید واز همان روز به بعد من و زنده یاد مادر همسرم همراه با دیگر اعضای خانواده بامید کسب کوچکترین خبر از وضعیت او آواره جلو درب زندانها ودیگر مراکز مربوطه بودیم ودر این مدت شاهد بیشترین تحقیر وتوهین ها از طرف مسئولین بودیم، همسرم یکسال ممنوع الاملاقات بود ودر این مدت بخاطر اینکه میدانستم که او در چه شرایطی است وچه سرنوشتی ممکن است که در انتظارش باشد بیشترین فشارهای روحی وروانی را با تمام وجودم احساس میکردم در طی این مدت من همراه با فرزند خردسال ومادر وخواهر همسرم با مشکلات فراوان هفته ای یک بار بامید کسب خبربه زندان اوین مراجعه میکردیم ودر محوطه ای که در مجاورت لوناپارک بود در پشت یک گیشه با دیگر خانواده های زندانی در یک صف طولانی ساعتها می ایستادیم .
یاد آوری آن روزها وایستادن در آن صف وانتظار وخبر های تکاندهنده ای که می شنیدیم هنوز برایم درد آور است. نوبت هریک از خانوادهها که میشد وقتی اسم ومشخصات عزیزانمان را به مامورینی که در گیشه نشسته بودند میدادیم سه پاسخ در انتظارمان بود یک : اجازه دادن اولین ملاقات دو: تحویل ساک لباس ودادن یک تکه کاغذ که شماره قبر بر روی آن نوشته شده بود سه : گرفتن سیصد تومان پول سیگار برای زندانی بدون دادن ملاقات وادامه بلاتکلیفی وانتظار .
ایستادن در آن صف یکی از بدترین شکنجه ها برای خانواده ها بود وهمه ما که آنجا در صف می ایستادیم مثل یک خانواده واحد بودیم وتنها به زندانی در بند خودمان فکر نمی کردیم وتا وقتی که هر کدام جواب میگرفتیم میمردیم وزنده میشدیم . صدای ضجه مادران وخواهران ودیگر اعضای خانواده زندانیان وقتی که نوبتشان میشد وشماره قبر عزیزانشان را بهشان میدادند هنوز در گوشم هست آنها وقتی آن کاغذ را میگرفتند وشروع به گریه وشیون میکردند به شدت از طرف ماموران زندان مورد توهین وپرخاش قرار میگرفتند واجازه ماندن در محوطه را نداشتند ومیبایست هر چه زودتر آنجا را ترک میکردند .
البته که مشگلات خانوادها فقط تحمل این فشارهای طاقت فرسا نبود مشگلات ومسائل اجتماعی واقتصادی هم مزید بر علت بود .
تا کنون در رابطه با جنایات رژیم توسط جان بدر بردگان وخانوادهای جان باختگان افشاگریهای زیادی شده کتابها نوشته شده وفیلمها تهیه وکنفرانسها متعدی برگزار گردیده وجنبش دادخواهی که پرچم آن از همان سال شصت توسط مادران خاوران برافراشته شد همواره در داخل وخارج در اهتزاز بوده وامروز هم با گسترش مبارزات مردم ایران این پرچم در دست نماینده کارگران میباشد که به نمایندگی از طرف احاد جامعه سیستم زندان وشکنجه رژیم را به چالش کشیده است
دیر نیست که با اعتراضات وهمبستکی مردم ایران کل بساط شکنجه واعدام وسرکوب برچیده شود وعاملین وآمرین چهل سال جنایت به پای میزمحاکمه مردمی آورده شوند.
سارانخعی
14 ژانویه 2019
23 دی 1397
من هم شکنجه شدم .شمی صلواتی
فکر کنم سال ۲۰۱۱ میلادی بود
مراسمی به یاد زندانیان سیاسی دهه شصت ! / کلن
توسط افراد چپ ساکن شهر کلن تدارک شده بود
من نیز به عنوان زندانی سیاسی دهه ۶۰ به این مراسم دعوت شد بودم و قرار بود به یاد عزیزان از دست رفته ای که توسط جمهوری اسلامی بصورت فلایی اعدام یا زیر شکنجه جان باخته بودند چند قطعه از سرودهای خودم را بخوانم ، اما در مراسم یادبود نظرم عوض شد و با یادی از دختر بی نام و نشان و بدون تصویری که در مغزم حک شده بود یادکردم! که توجه شما را به آن جلب می کنم.

شب از نیمه گذشته بود
سخنرانی در مراسم یادبود اعدامها ی دهه شصت/شهر کلن!

با شنیدن صدای باز شدن در از جایم بلند شدم، در حالی که فکر آشفته و پریشانی داشتم: «این موقع شب! نیمه های شب بود، نه! شب از نیمه گذشته بود». حامد و ابرم هر دو یکصدا گفتند: بلندشو! حامد قفل و کلید در دست داشت و ابرم چشم بند سیاه، با چشمهای خواب آلود بلند شدم. ابرم باند سیاهی را که در دست داشت و با عجله چشمهای مرا با آن بست و به راه افتادیم.
بعد از یازده ماه در زندان انفرادی که هیچ وقت مرا در این وقت شب صدا نکرده بودند، برایم جای سوال بود. ...👇👇
من هم شکنجه شدم .شمی صلواتی
فکر کنم سال ۲۰۱۱ میلادی بود
مراسمی به یاد زندانیان سیاسی دهه شصت ! / کلن
توسط افراد چپ ساکن شهر کلن تدارک شده بود
من نیز به عنوان زندانی سیاسی دهه ۶۰ به این مراسم دعوت شد بودم و قرار بود به یاد عزیزان از دست رفته ای که توسط جمهوری اسلامی بصورت فلایی اعدام یا زیر شکنجه جان باخته بودند چند قطعه از سرودهای خودم را بخوانم ، اما در مراسم یادبود نظرم عوض شد و با یادی از دختر بی نام و نشان و بدون تصویری که در مغزم حک شده بود یادکردم! که توجه شما را به آن جلب می کنم.

شب از نیمه گذشته بود
سخنرانی در مراسم یادبود اعدامها ی دهه شصت/شهر کلن!

با شنیدن صدای باز شدن در از جایم بلند شدم، در حالی که فکر آشفته و پریشانی داشتم: «این موقع شب! نیمه های شب بود، نه! شب از نیمه گذشته بود». حامد و ابرم هر دو یکصدا گفتند: بلندشو! حامد قفل و کلید در دست داشت و ابرم چشم بند سیاه، با چشمهای خواب آلود بلند شدم. ابرم باند سیاهی را که در دست داشت و با عجله چشمهای مرا با آن بست و به راه افتادیم.
بعد از یازده ماه در زندان انفرادی که هیچ وقت مرا در این وقت شب صدا نکرده بودند، برایم جای سوال بود. حالت عجیبی داشتم، نوعی ترس وجودم را فرا گرفته بود، «این وقت شب مرا به کجا می برند؟ چرا اینوقت شب؟ آن هم با چشم بسته».
باچشمهای بسته به آرامی اما با شک و تردید قدم بر میداشتم، در تمام وجودم آشکارا ترس را می شد دید، فکرم پریشان و سوالات متفاوتی هر لحظه در ذهنم جای می گرفت. من هم خاموش و آرام، مثل یک مُرده متحرک بودم، یک جنازه که آرام آرام در حال جان کندن است. به چی باید می اندیشیدم! جوانی تنومند روستایی که قبل از زندان با نگاهی پر شرم به دخترهمسایه، رویاهای خود را می ساخت، اینک ناتوان با جسم و روحی خسته در اسارت، تصویر مرگ را در ذهنش هک می کند.
کجا این وقت شب! پاسخی گنگ و نا روشن در ذهنم رخنه کرد! ترس عجیبی وجودم را فرا گرفته بود که از پنهان کردن آن مایوس شده بودم. چون چند شب پیش مهندس کمال رحیمی و چند تن دیگر که یکی از شاگردان هرمز گرجی بیانی در میان آنان بود اعدام شده بودند. در میان اعدام شده گان کسانی دیده می شدند که فقط یک اعلامیه را خوانده و یا پخش کرده بودند.
بدون اینکه اطلاع داشته باشم باید از چند پله می گذشتم، برای لحظه ای ناگهان پا در هوا ماندم و افتادم، باران توهین توسط سلمان شروع به بارش کرد، سلمان که آنجا نبود این وقت شب از کجا پیدایش شد؟ چند لگد حواله ام کرد، به سختی توانستم سر پا بایستام، تمام بدنم درد گرفت در همه جای بدنم احساس درد می کردم، ولی ترس دیگر در وجودم نبود، نمی دانم چند پله بود اما حدس میزنم بیش از سه یا چهار پله نبود و من همانطور ندانسته قدم برمی داشتم که ناگهان زیر پام خالی بود و افتادم.
به راه رفتن ادامه دادیم چپ و راست من دو ماموربود و عاقبت به در حمام رسیدیم. ابرم چشمبندم را باز کرد، یک صابون و یک حوله به من داد و گفت: »سعی کن خودت را تمیز بشوری« با گفتن این جمله و نگاهی توأم با تاسف مرا با این فکر روبرو ساخت که: «قربانی امشب منم»، و تشویش باعث شد که زیر دوش برای یکی دو دقیقه زبانم متورم شود بطوریکه برای نفس کشیدن باید از دو دستم برای باز نگهداشتن دهانم استفاده می کردم لحظه سختی بود و بسیار درد آور .
بعد از نیم ساعت، شستن بدنی که در طول یازده ماه آب به خودش ندیده کار ساده ای نبود، اما سوالی که به ذهنم رسید این بود اگر مرا بکشند وجسدم تمیز نباشد چی؟! و اگر مردم مرا ببیند که تمیز نیستم چه خواهند گفت .
حمام تمام شده بود، دوباره با چشم بند سیاه چشمم را بستند، اما احساس کردم که میسر طولانی تر شده و در آن موقع با خودم فکر می کردم شاید زندگی من همینه! و سهم من از این دنیا هم همین بود. سوالات دیگری در ذهنم نقش می بست چطور مرا خواهند کشت؟ باگلوله یا طناب؟ کدام راحت تر است نمی دانم اگر طناب بود نباید آبروی خودم را ببرم. چون طناب به گردن سخت تر است. قبلا از یک مرد شنیده بودم وقتی که کسی را با طناب اعدام می کنند چشمها بیرون میزند و بعد از آن آدم حالت عجیبی دارد. امیدوارم اعدام من، با گلوله باشد سوالات و ترس و فکر های احمقانه مرابه دنیای خیالی و غیر واقعی و دور از خودم برده بود، اما چند دقیقه طول نکشید که مرا به انفرادی (سلول) بردند و خیالم راحت شد.
سلول (انفرادی) جدید چندانی فرقی با سلول قبلی نداشت، من همچنان در این سلول هم نگاهم را به شپشهای بزرگ که جست وچالاک از دیوار صاف بالا می رفتند، دوخته بودم و بعد نگاهم به کف سلول افتاد، که استفراغ زندانی قبلی، تصویری از حقایق درد و رنج او بود که نمایان بود. همچنان نگاهم می چرخید چرا؟ و به کجا نمی دانم! دیگه به این زندگی عادت کرده بودم و همه چیز به نظرم عادی می آمد، واقعا تلاشی برای بقا در خود احساس نمی کردم، اما نگاهم مادام در حال چرخیدن بود و شپش ها به طور دسته جمعی در حال لشکر کشی بودند انگارآنها هم می خواستند قدرت خود را به رخم بکشند.
مشغول تماشای شپشی گنده تر که جلو بود و بقیه به دنبال آن، بودم. در ته سلول شپش های زیادی همچون لشکریان فاتح جمع شده بودند و من با تعجب دستم را به میان شپش ها بردم چون برجسته بود، و دیدم کتابهای مطهری است، از سر بی حوصلگی کتابی را برداشتم و شروع کردم به ورق زدن، هر صفحه ای را که ورق می زدم مویی در لای آن بود و در وسط کتاب با خطی شکسته و کج ومعاوج نوشته بودند» من خونریزی شدید دارم و موی سرم می ریزد اسم من نسرین است، این چند کلمه را به سختی توانستم بنویسم تا خبری باشد به بیرون، چون ممکن است دیگرهیچ وقت بیرون از زندان را نبینم.
سالها از آن دوران می گذرد من به دنبال نسرین سرگردانم. نسرین کجاست؟ ممکن است که در میان شما نشسته باشد یا در گورستان خاوران، یا شاید پیش قراول اعتراضات مردم درایران است ویا در خارج از کشور در گوشه ای پناه گرفته و نظاره گر است. ای کاش می دانستم نسرین چی شده و به همین دلیل به دنبال هر اسمی که نسرین بود گشتم، چه اسم قشنگی! نسرین زیباترین اسم آن سالها حالا کجاست.
عاشقانه به دنبال نسرینی که هرگز ندیدم گشتم تا اینکه به هزاران نسرین رسیدم. باغ بزرگ خاوران پر از گلهایی چون نسرین بود. خیابان هرجا که اعتراضی بود پیش قراولانش نسرین ها بود و امروز هم در همینجا در همین جلسه نسرینهایی هستند از همان جنس و از همان گل که زیبا ترین زیبایها با نشان از باغهای رویایی آنجا که یک برابر است با یک .
حقیقتاً تنها زنده گانند که صدایشان آشنا است و تنها زنده گانند که همچون حلاج سر بر دارند. چرا که هویدای اسرارند و نامش رمز زندگی است!
هر روزم یک واژه بود آنهم واژه های زندگی
روز گاران به غم گذشت، و من ماندم با ناکامیها!
اینگونه پیمان بستم با واژه ها در فراز و نشیب زندگی
رویای خوشبختی را از قلم نیاندازم تا رسیدن به رهایی
شمی صلواتی
من هم شکنجه شدم.لیلا میرغفاری
اقای منتظری دادستان تهران میخواهم رنج نامه مرا بخوانید در جواب مصاحبه شما در اخبار تلوزیون داخلی و میلی که در برابر خبر نگار و دوربین گفتید اقای اسماعیل بخشی،اهداف سیاسی داشته و با جاهایی در ارتباط بوده و برای سرپوش گذاشتن بر جرایمش موضوع شکنجه را مطرح کرده. حال من به شما به عنوان یک فعال حوزه زنان و یکی از دختران جنبش خیابان انقلاب پاسخ میدهم که انکار شما کاملا با اهداف سیاسی میباشد چرا که من خودم بارها مورد شکنجه قرار گرفته ام که به دومورد ان اشاره میکنم از چندین تجربه تلخ شکنجه شدنم زمانی که پای من در حمایت از جنبش دختران خیابان انقلاب شکست ان هم در یک اعتراض مسالمت امیز مدنی بی صدا و جنجال و خشونت زمانی که نیروهای امنیتی منو با پای شکسته از بیمارستان به بازداشتگاه منتقل کردن با پای گچ گرفته به من عصا برانکار و ویلچر ندادن و منو مجبور کردن تمام مسیر پیاده شدن از ماشین تا بازداشتگاه و نزدیک به بیست پله را بدون کمک و با یک پا به حالت لی لی و پرش برم که هر پریدن چقدر درد در پاها و جانم ایجاد میکرد وقتی با نفسی بریده به پایین پله ها ی بازداشتگاه وزرا رسیدم مرا مجبور کردن ...👇👇👇
من هم شکنجه شدم.لیلا میرغفاری
اقای منتظری دادستان تهران میخواهم رنج نامه مرا بخوانید در جواب مصاحبه شما در اخبار تلوزیون داخلی و میلی که در برابر خبر نگار و دوربین گفتید اقای اسماعیل بخشی،اهداف سیاسی داشته و با جاهایی در ارتباط بوده و برای سرپوش گذاشتن بر جرایمش موضوع شکنجه را مطرح کرده. حال من به شما به عنوان یک فعال حوزه زنان و یکی از دختران جنبش خیابان انقلاب پاسخ میدهم که انکار شما کاملا با اهداف سیاسی میباشد چرا که من خودم بارها مورد شکنجه قرار گرفته ام که به دومورد ان اشاره میکنم از چندین تجربه تلخ شکنجه شدنم زمانی که پای من در حمایت از جنبش دختران خیابان انقلاب شکست ان هم در یک اعتراض مسالمت امیز مدنی بی صدا و جنجال و خشونت زمانی که نیروهای امنیتی منو با پای شکسته از بیمارستان به بازداشتگاه منتقل کردن با پای گچ گرفته به من عصا برانکار و ویلچر ندادن و منو مجبور کردن تمام مسیر پیاده شدن از ماشین تا بازداشتگاه و نزدیک به بیست پله را بدون کمک و با یک پا به حالت لی لی و پرش برم که هر پریدن چقدر درد در پاها و جانم ایجاد میکرد وقتی با نفسی بریده به پایین پله ها ی بازداشتگاه وزرا رسیدم مرا مجبور کردن لخت مادر زاد بشوم وحتی لباس های زیرم را در اورم و خصوصی ترین جاهای بدنم بازرسی شد من گریه میکردم که اینکار نکنید درست نیست نگاه نکنید ایا این شکنجه نیست ایا زمانی که من در دادگاه ویژه روحانیت در خیابان زعفرانیه تهران باضرب شتم و خشونت توسط حفاظت ان دادگاه باز داشت شدم از شدت ضرب شتم و اسیب بدنم کبود و لباسم خونی نشد که خود ماموران نواحی اسیب دیده را دیدنت و گزارش نوشتن و ایا بعد از ان بی جرم گناه تقصیر به بیمارستان روانی روزبه منتقل شدم و یک ماه سه روز انجا حبس شدم جناب اقای منتظری عالیجناب عبا پوش بفرمایید ایا این بازداشت های همراه با خشونت شکنجه نیست طبق اصل سی و نه قانون اساسی هتک حرمت و حیثیت کسی که به حکم قانون دستگیر و بازداشت شده زندانی یا تبعید ممنوع و موجب مجازات است .بفرمایید من برای خشنوندی کدام یک از عالیجنابان نظام ولایی و اسلامی ازار شکنجه شدم و برای کدام اهداف سیاسی من باید چنین تجربیات سخت و تلخی به عنوان یک زن جوان داشته باشم .
#من_هم_شکنجه_شدم
#نه_به_خشونت_علیه_زنان
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔴گفتگو با
جعفر عظیم زاده دبیر اتحادیه آزاد کارگران ایران پیرامون شرایط سخت و طاقت فرسای کارگران زندانی گروه ملی صنعتی فولاد اهواز

🔸کارگر زندانی آزاد باید گردد

🔴🔴فراخوان به تمامی کارگران و آزادیخواهان: حمایت از کارگران زندانی گروه ملی صنعتی فولاد اهواز

📣 وارد فرم نگار زیر شوید وبیانیه اعتراضی را امضا کنید
https://docs.google.com/forms/d/e/1FAIpQLScZDxMMUqz_jXtOR94ypAX5PdP8RQ4I965GjXbsY3lT8RAJsg/viewform?usp=sf_link
👆👆👆👆👆👆👆👆
شعله پاکروان

خانواده بهنود رمضانی هم شکنجه شدند.

خانواده های جانباختگان شکنجه ای مداوم را با صبوری تحمل کرده و میکنند. خانواده بهنود رمضانی هم شکنجه شدند. بخوانید و به یادشان باشید:

وقتی که قرار بود اولین سالگرد پرواز پسرم رو برگزار کنیم دستگیر و با همسر م و عمه پسرم به مدت ۱۰ روز در پایان اسفند ماه در سلول انفرادی وزارت اطلاعات باز داشت بودیم و شبانه روز چندین بار با چشمان بسته بازجویی می شدیم .همیشه نگران پسر کوچکترم و پدر و مادرم بود م که هم باید داغ از دست دادن بهنودرا به دوش می کشیدند و هم دوری و نگرانی مار را.رنج می بردم از اینکه تمام مهمانهایمان که دوستهای نزدیک پسرم بودند و از تهران امدند با شاخه گل رز در دست دستگیر و روانه وزارت اطاعات شدند و تا پاسی از شب باز جویی شدند و مورد ضرب و شتم قرار گرفتند و ازانها تعهد گرفته شد که هیچ وقت سر مزار بهنودم حاضر نشوند .واقعا با پدر و مادری که داغ دیدند اینطور بی رحمانه رفتار باید کرد ؟به چه گناهی ؟ چرا ما باید انجا می بودیم ؟ جای متهم که ناجوانمردانه پسرم را با باتوم کشتند در بیرون زندان و ازاد ... 👇👇👇
شعله پاکروان

خانواده بهنود رمضانی هم شکنجه شدند.

خانواده های جانباختگان شکنجه ای مداوم را با صبوری تحمل کرده و میکنند. خانواده بهنود رمضانی هم شکنجه شدند. بخوانید و به یادشان باشید:

وقتی که قرار بود اولین سالگرد پرواز پسرم رو برگزار کنیم دستگیر و با همسر م و عمه پسرم به مدت ۱۰ روز در پایان اسفند ماه در سلول انفرادی وزارت اطلاعات باز داشت بودیم و شبانه روز چندین بار با چشمان بسته بازجویی می شدیم .همیشه نگران پسر کوچکترم و پدر و مادرم بود م که هم باید داغ از دست دادن بهنودرا به دوش می کشیدند و هم دوری و نگرانی مار را.رنج می بردم از اینکه تمام مهمانهایمان که دوستهای نزدیک پسرم بودند و از تهران امدند با شاخه گل رز در دست دستگیر و روانه وزارت اطاعات شدند و تا پاسی از شب باز جویی شدند و مورد ضرب و شتم قرار گرفتند و ازانها تعهد گرفته شد که هیچ وقت سر مزار بهنودم حاضر نشوند .واقعا با پدر و مادری که داغ دیدند اینطور بی رحمانه رفتار باید کرد ؟به چه گناهی ؟ چرا ما باید انجا می بودیم ؟ جای متهم که ناجوانمردانه پسرم را با باتوم کشتند در بیرون زندان و ازاد و ما محکوم به همه نوع همکاری با گروههای سیاسی شدیم و در زندان بودیم . خواستند صورت مسیله را از بین ببرند که نشد بلکه بی گناهی پسرم بیشتر نمود پیدا کرد .مراسم پسرم با همکاری افراد مزدور محلی بهم خورد ولی رسوایی و درماندگی ماند برایشان و سربلندی و ازادگی برای پسرم و همه کسانی که ما را تنها نگذاشتند . تجربه ای بود از درد و رنج زندانیان عزیزی که جان با ارزششان را برای آزادی مردم ایران گذاشتند و تمام در و دیوار شهادت حضور شان بو د و هنوز نیز مقاومت می کنن تا کشورمان از اسارت رهایی پیدا کند.هر روز به یادشان هستم و برای ازادی همه زندانیان سیاسی و عقیدتی دعا می کنم .
اعظم قریشی:

عبدی قرشی عزیز برادر نازنینم من_هم_شکنجه_شد,
اسمائیل بخشی گرامی ! ما شاهدان زنده نقص حقوق بشر, ازادی و شکنجه هستیم,
من هم شکنجه شده و میشوم,
به_مردم_دروغ_نگویید ‏
از زندان زاهدان
ارژنگ داودی من هم شکنجه شدم

زندانی سیاسی و معلم زندانی وی تاکنون در زندان‌های مختلفی از جمله زندان‌های اوین، اهواز، بندرعباس و رجایی‌شهر محبوس بوده و سپس به زندان زابل تبعید شد و در آن جا مورد اذیت و آزار قرار گرفت. این زندانی سپس در یک جابجایی او را به زندان زاهدان منتقل کردند و در آخرین پیامی که داده بود گفت که در سلولهای انفرادی زندان زاهدان است.
این زندانی سیاسی ۶۵ساله در قرنطینه زندان زاهدان مورد شکنجه قرار گرفته و از بلندی به پایین پرتاب شده است.
پابند و دستبندی که به دست و پایش بود، وی را دچار شکستگی در پای راست کرد.
#من هم شکنجه شدم ، ما همه اسماعیل بخشی هستیم
پیمان شجیراتی از کارگران دست اندرکار در اعتراضات قدرتمند کارگران گروه ملی صنعتی فولاد اهواز در همبستگی با کارزار "من هم شکنجه شدم" و در حمایت از اسماعیل بخشی به کمپین برای آزادی کارگران زندانی نامه ای ارسال کرده است. او در این نامه با بلند کردن صدای اعتراضش علیه زندان و شکنجه از جریان دستگیری هایش در اعتراضات کارگران فولاد اهواز و شکنجه شدنهایش نوشته است. متن این نامه ضمیمه است.
کمپین برای آزادی کارگران زندانی
٢٤ دی ٩٧، ١٤ ژآنویه ٢٠١٩

shahla.Daneshfar2@gmail.com
http://free-them-now.com

من هم شکنجه شدم، نه به زندان و شکنجه
در قاموس انسان ستیز جمهوری اسلامی شکنجه از ابتدای شکل گیری حکومت وجود داشته و انکار و تکذیب آن توسط مسئولین نمیتواند نافی وجود آن باشد.
حکومتی که در دکترین فکری و مذهبی اش؛خود را نماینده الله برروی زمین میداند و معتقد است که مجازات در زندانهای جمهوری اسلامی از عذاب اخروی انسان میکاهد؛ شکنجه رهیافت و رویکرد اصلی آن در مواجهه با مخالفان و معترضان است.
من پیمان شجیراتی از کارگران گروه ملی صنعتی فولاد ایران هم شکنجه شده ام..........
#من هم شکنجه شدم ، ما همه اسماعیل بخشی هستیم
پیمان شجیراتی از کارگران دست اندرکار در اعتراضات قدرتمند کارگران گروه ملی صنعتی فولاد اهواز در همبستگی با کارزار "من هم شکنجه شدم" و در حمایت از اسماعیل بخشی به کمپین برای آزادی کارگران زندانی نامه ای ارسال کرده است. او در این نامه با بلند کردن صدای اعتراضش علیه زندان و شکنجه از جریان دستگیری هایش در اعتراضات کارگران فولاد اهواز و شکنجه شدنهایش نوشته است. متن این نامه ضمیمه است.
کمپین برای آزادی کارگران زندانی
٢٤ دی ٩٧، ١٤ ژآنویه ٢٠١٩

shahla.Daneshfar2@gmail.com
http://free-them-now.com

من هم شکنجه شدم، نه به زندان و شکنجه
در قاموس انسان ستیز جمهوری اسلامی شکنجه از ابتدای شکل گیری حکومت وجود داشته و انکار و تکذیب آن توسط مسئولین نمیتواند نافی وجود آن باشد.
حکومتی که در دکترین فکری و مذهبی اش؛خود را نماینده الله برروی زمین میداند و معتقد است که مجازات در زندانهای جمهوری اسلامی از عذاب اخروی انسان میکاهد؛ شکنجه رهیافت و رویکرد اصلی آن در مواجهه با مخالفان و معترضان است.
من پیمان شجیراتی از کارگران گروه ملی صنعتی فولاد ایران هم شکنجه شده ام.
از سال ١٣٩٥ که مبارزه ما کارگران فولاد علیه ظلم و فساد سیستماتیک نظام سرمایه داری حاکم و مافیای قدرت و ثروت که باعث نابودی صنایع کشور شده است، بطور جدی آغاز شد من و تعداد دیگری از کارگران چندین بار توسط نهادهای امنیتی احضار، بازداشت و زندانی شدیم.
در طی این روند بارها با هتاکی و فحاشی ماموران مواجه شدیم که سعی داشتند در بازجویی ها با تحقیر و توهین اراده و عزم ما کارگران در مطالبه حقوق به یغما رفته مان را بشکنند.
در آخرین نوبت در خردادماه سال جاری بهمراه عده دیگری از کارگران فولاد در حین دستگیری و پس از انتقال به بازداشتگاه مورد ضرب و شتم و شکنجه قرار گرفتم.
در بین همکارانم بسیارند کسانی که این شکنجه ها را تجربه نموده اند اما بنا بر ملاحظاتشان از بیان آن خودداری میکنند. امیدوارم بزودی روزی فرا برسد که بتوانیم در دادگاهی عادلانه مجازات شکنجه گران بیرحم را مطالبه کنیم.
٢٤ دی
#من_هم_شکنجه_شدم
IWasTortureToo
چندین میلیون نفر مانند اسماعیل بخشی در زندان‌ها توسط حکومت اسلامی در ایران شکنجه شده اند.

کارزار من هم شکنجه شدم
’ باید به ظرفی برای انعکاس صدای تمام این زنان و مردان، این جوانان و کودکانی تبدیل شود که در زندانهای شهرهای ایران. شب و روز را تحت شکنجه جسمی و روحی سپری کردند. باید صدای خانواده هایی باشد که جگر گوشه هایشان را زیر شکنجه این جلادان از دست دادند.

رامین آقازاده قهرمانی یکی از جانباختگان اعتراضات به نتایج انتخابات ریاست جمهوری ایران (۱۳۸۸) است. وی در پی احضار در مورد رویدادهای پس از انتخابات، به اختیار، خود را به ماموران معرفی کرد اما ۱۵ روز بعد با بدنی که آثار شکنجه بر روی آن نمایان بود آزاد شد و تنها پس از دو روز، در ۲۷ تیرماه به دلیل وجود «لخته‌های خون» در سینه‌اش جان سپرد.

رامین قهرمانی به خانوادهٔ خود گفته بوده که در هنگام بازداشت او را از پا آویزان کرده بودند.
#من_هم_شکنجه_شدم
#IWasTortureToo
چندین میلیون نفر مانند اسماعیل بخشی در زندان‌ها توسط حکومت اسلامی در ایران شکنجه شده اند.

کارزار من هم شکنجه شدم
’ باید به ظرفی برای انعکاس صدای تمام این زنان و مردان، این جوانان و کودکانی تبدیل شود که در زندانهای شهرهای ایران. شب و روز را تحت شکنجه جسمی و روحی سپری کردند. باید صدای خانواده هایی باشد که جگر گوشه هایشان را زیر شکنجه این جلادان از دست دادند.

امیر جوادی‌فر ۱۸ تیر ۱۳۸۸ بازداشت شد و در بازداشتگاه کهریزک بر اثر شکنجه کشته شد.
📍لطفا این طومار را امضا کرده و دوستانتان را تشویق به امضا آن کنید.

نامه اسماعیل بخشی دادخواهی علیه ۴۰ سال بیحقوقی و سرکوب و شکنجه و اعدام است!

صدها هزار نفر بخاطر شکنجه و اعدام عزیزانشان شاکی خصوصی جمهوری اسلامی و وزارت اطلاعات و شکنجه گران حکومتند. هزاران فعال کارگری، فعال دانشجویی، فعالین معلمان، فعالین حقوق زنان،‌ محیط زیست، حقوق کودک و فعالین اجتماعی و سیاسی یا در زندانند یا زندانی بوده اند و علیه آنها پرونده ساخته اند و مانند شمشیری آنرا بالای سر آنها نگهداشته اند تا آنها را ساکت کنند. صدها کارگر و فعال اجتماعی بدستور قوه قضاییه شلاق خورده و یا علیه شان حکم شلاق صادر شده، تنها در هفت تپه و فولاد اهواز برای صدها فعال کارگری در ماهها و سالهای گذشته پرونده درست کرده اند. شعبه وزارت اطلاعات بعنوان حراست در کارخانه ها علیه کارگران جاسوسی مکنند و حتی کارگران را بازجویی میکند. اسماعیل بخشی در نامه به وزیر اطلاعات کیفرخواست همه مردم را اعلام کرده است. این کیفرخواستی علیه ۴۰ سال بیحقوقی مردم است. علیه اسیدپاشی ها و بیحرمت کردن میلیون ها زن است. کیفرخواستی علیه دخالت در زندگی خصوصی مردم و شنود مکالمات خصوصی اعضای خانواده با یکدیگر و بیحرمت کردن مردم است.

این نامه باید مانند باروت همه مردم را به جان حکومت بیندازد. همه این جنایت ها، همه این سرکوبگری ها باید پایان یابد. بطور مشخص باید:
- رسما و علنا اعلام شود که اسماعیل بخشی و سایر دستگیرشدگان هفت تپه و فولاد اهواز از هر اتهامی مبرا هستند.
- کلیه پرونده هایی که علیه فعالین عرصه های مختلف ساخته شده رسما و علنا مختومه اعلام شود.
- کلیه زندانیان سیاسی، فعالین کارگری و معلمان و دانشجویان زندانی و سایر فعالین زندانی فورا آزاد شوند.
- به دستگیری مردم معترض و امنیتی کردن اعتصابات و اعتراضات پایان داده شود.
- حق اعتصاب و اعتراض و تشکل به رسمیت شناخته شود.
- آزادی بیان و عقیده به رسمیت شناخته شود.
- کلیه نیروهای سرکوب از مراکز کار و تحصیل بیرون انداخته شوند.
- به دخالت در زندگی خصوصی مردم و شنود مکالمات پایان داده شود.
- آمران و عاملان شکنجه اسماعیل بخشی، سپیده قلیان و همه فعالین سیاسی و اجتماعی در طول چهل سال گذشته به جامعه معرفی و محاکمه شوند.

باید چنان موجی از همبستگی و اعتراض در سراسر جامعه شکل بگیرد که ارگان های سرکوب حکومت جرات نکنند حتی یک نفر را بخاطر اعتراض به شرایط غیر انسانی که به مردم تحمیل شده مورد بازخواست و دستگیری و اذیت و آزار قرار دهند.
لطفا این بیانیه را امضا کنید و دوستانتان را به امضای آن تشویق کنید.
https://telegra.ph/طومار-حمایت-از-اسماعیل-بخشی-01-14-2

🔸🔸🔸🔸🔸🔸

🔻تماس با ادمین جهت ثبت امضا
@adm_tamas

🔺کانال تلگرام انتشار امضاها
@hemayat_bakhshi

@M_Xiaban
بهزاد علیخانی کارگر بازداشتی گروه ملی فولاد اهوازآزاد شد
تمامی بازداشت شدگان باید فورا آزاد شوند

بدنبال کارزاری گسترده در حمایت از کارگران گروه ملی فولاد اهوز روز ٢٤ دیماه بهزاد علیخانی یکی دیگر از کارگران بازداشتی فولاد اهواز آزاد شد. آزادی بهزاد علیخانی را به وی، به خانواده اش، به کارگران گروه ملی فولاد اهواز و به همگان تبریک میگوییم.
بدین ترتیب اکنون سه کارگر دیگر به اسامی طارق خلفی، محمدرضا نعمت پور و کریم سیاحی همچنان در بازداشت بسر میبرند.
تمامی کارگران بازداشتی گروه ملی فولاد اهواز باید فورا آزاد شوند. پرونده های امنیتی بازداشت شدگان باید تماما بسته شود و به پیگرد ها و امنیتی کردن مبارزات کارگران باید فورا خاتمه داده شود.
نیروی انتظامی معترضان به انتقال آب كارون را بازداشت كردند
روز دوشنبه ۲۴دی۹۷ فعالان محيط زيست و شهروندان اهوازی در كيانپارس جنب كتابخانه مركزی تجمع كردند اما نيروی انتظامی از تجمع جلوگيری كرده و شماری از معترضان به انتقال آب كارون به شهرهای مركزی را بازداشت كردند.
۲۴ دی
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🔷رو در رو
🔴برنامه ای در تلویزیون کانال جدید
🔵 شکنجه اسماعیل بخشی، رهبران کارگری و جنبش های اعتراضی- با جوانمیر مرادی
🎤محمود احمدی
۲۳ دی ۱۳۹۷ - ۱۳ ژانویه ۲۰۱۹
ارتباط با ادمین @kanaljadid