کمیته بین‌المللی علیه اعدام
1.2K subscribers
8.86K photos
10.3K videos
75 files
3.94K links
#کمیته_بین_المللی_علیه_اعدام برای لغو مجازات اعدام، و متوقف کردن احکام اعدام تلاش می‌کند.

راه‌های ارتباطی:

تلفن تماس: +46737896505
توییتر: twitter.com/icae14
فیسبوک: facebook.com/icaeiran
اینستاگرام: instagram.com/no_to_the_death_penalty
Download Telegram
علیه حکومت کشتار و شکنجه و تجاوز بمیدان بیائیم!

فاجعه دردناک و تکاندهنده تجاوز به زهرا نوید پور و بقتل رساندن او نمونه ای از جنایات بیشماری است که هر روزه علیه هزاران زن در جمهوری اسلامی اعمال میشود. زهرا را کشتند چون فریاد اعتراضش را علیه تجاوزکنندگان بلند کرده بود. باید علیه این جنایت دهشتناک کل جامعه را بسیج کرد و به حرکت درآورد. کمپین "بگذار سخن بگویم" که مینا احدی در ادامه دادخواهی زهرا شروع کرده است میتواند آغاز یک جنبش گسترده علیه تجاوز به زنان و کلا علیه برخورد حکومت و قوانین و فرهنگ ارتجاعی اسلامی به زن بعنوان یک کالای جنسی باشد.

بگذار سخن بگویم شاخه ضد اسلامی جنبش "می تو" Me too! است که در کشورهای غربی علیه آزار جنسی زنان شکل گرفته است. اما "می تو" در جمهوری اسلامی نقد و اعتراض و جنبشی بسیار عمیق تر و ریشه ای تر و فراگیرتر را نمایندگی میکند. اعتراضی علیه یک نظام و حکومت تا مغز استخوان فاسد و زن ستیز!

در جمهوری اسلامی تجاوزگران مقامات و مسئولین حکومتی هستند، تجاوز یک شیوه رایج شکنجه در زندانها است، و قربانیانی که علیه تجاوز سخن بگویند و دادخواهی کنند بوسیله ایادی حکومت بقتل میرسند. 👇👇👇
علیه حکومت کشتار و شکنجه و تجاوز بمیدان بیائیم!

فاجعه دردناک و تکاندهنده تجاوز به زهرا نوید پور و بقتل رساندن او نمونه ای از جنایات بیشماری است که هر روزه علیه هزاران زن در جمهوری اسلامی اعمال میشود. زهرا را کشتند چون فریاد اعتراضش را علیه تجاوزکنندگان بلند کرده بود. باید علیه این جنایت دهشتناک کل جامعه را بسیج کرد و به حرکت درآورد. کمپین "بگذار سخن بگویم" که مینا احدی در ادامه دادخواهی زهرا شروع کرده است میتواند آغاز یک جنبش گسترده علیه تجاوز به زنان و کلا علیه برخورد حکومت و قوانین و فرهنگ ارتجاعی اسلامی به زن بعنوان یک کالای جنسی باشد.

بگذار سخن بگویم شاخه ضد اسلامی جنبش "می تو" Me too! است که در کشورهای غربی علیه آزار جنسی زنان شکل گرفته است. اما "می تو" در جمهوری اسلامی نقد و اعتراض و جنبشی بسیار عمیق تر و ریشه ای تر و فراگیرتر را نمایندگی میکند. اعتراضی علیه یک نظام و حکومت تا مغز استخوان فاسد و زن ستیز!

در جمهوری اسلامی تجاوزگران مقامات و مسئولین حکومتی هستند، تجاوز یک شیوه رایج شکنجه در زندانها است، و قربانیانی که علیه تجاوز سخن بگویند و دادخواهی کنند بوسیله ایادی حکومت بقتل میرسند. اتفاقی حتی شبیه به جنایتی که در حق زهرا نوید پور روا شده در هر کشور غربی میتوانست استعفای دولت و به محاکمه کشیدن مقامات مسئول را بدنبال داشته باشد. اما در جمهوری اسلامی تجاوز میکنند، میکشند و در پست هایشان باقی میمانند! این حکومت جنایت را با وقاحت درهم آمیخته است.

تجاوز کننده به زهرا نوید پور یک مقام حکومتی به اسم سلمان خدادادی وکیل کنونی مجلس اسلامی، رئیس کمیسیون اجتماعی مجلس، مدیرکل سابق اداره اطلاعات اردبیل و فرمانده اسبق سپاه شهرستان ملکان است. وی تجاوز به زنان متعددی را در پرونده خود دارد و بقتل رساندن زهرا را هم باید به این پرونده اضافه کرد. اگر زهرا همه زنان مورد تجاوز قرار گرفته را نمایندگی میکند خدادادی نماینده همه مقامات دولتی و حکومتی است: از مرتضی سربندی که قصد تجاوز به ریحانه جباری را داشت تا "سربازان گمنام امام زمان" که در سیاهچالهای رژیم به دختران باکره تجاوز میکنند تا مانع رفتن آنها به بهشت بشوند!

برای زهرا خظ و نشان کشیدند که اگر صدایت دربیاید "پودرت" میکنیم و بالاخره او را کشتند. ریحانه جباری را هم به شیوه دیگری پودر کردند. و ترانه موسوی و زهرا کاظمی را هم همین طور. اینها فقط نمونه هائی از هزاران تجاوز و جنایتی است که در زندانها و خارج زندانها به زنان ایران اعمال میشود.

این توحش سازمانیافته و نهادینه شده علیه زنان بر قوانین و فرهنگ و مقدسات اسلامی مبتنی است که به زن بعنوان کالای جنسی و ابزار لذتجوئی مرد مینگرد. جزئی از فرهنگ و نگرش و سیاستی است که تجاوز به دختران نه ساله را ازدواج شرعی مینامد، به تن فروشی تحت عنوان صیغه مشروعیت میدهد و نظر و رای زن را در ازدواج و در طلاق برسمیت نمی شناسد. تجاوز در جمهوری اسلامی امری قانونی و دولتی و جزئی از فرهنگ حکومتی است. حجاب و آپارتاید جنسی و دیوار کشیدن بین زن و مرد نیز روی دیگر همین سکه برخورد به زن بعنوان کالای جنسی است.
تجاوز عریان مقامات حکومتی به زنان و ارعاب و کشتار قربانیان تجاوز مبتنی بر این نگرش و فرهنگ و قوانین اسلامی و یک شکل بروز هزاران تجاوز و سوء استفاده جنسی است که هر روزه به شکل شرعی و قانونی در جامعه صورت میگیرد.

باید با تمام قوا در برابر این جنایت ایستاد. بر متن جنبش سرنگونی طلبانه ای که همه جامعه را در برگرفته است و همبسته با جنبش علیه شکنجه و زندان وسرکوب که اسماعیل بخشی پرچم آنرا بر افراشته است میتوان و باید علیه تجاوز جنسی و در دفاع از حقوق و هویت و کرامت انسانی زنان نیز بمیدان آمد و جبهه تازه ای علیه رژیم شکنجه و تجاوز و کشتار گشود. باید زهرا نوید پورها را به سمبل جنبش "می تو" در ایران و در کشورهای اسلامزده تبدیل کرد و سلمان خدادادی ها را بعنوان مظهر زن ستیزی و جنایت جمهوری اسلامی و هم دولتها و نیروهای اسلامی رسوای خاص و عام کرد.

کارزار بگذار سخن بگویم گامی در این راستا است. این کارزاری است همدوش کارزار "من هم شکنجه شدم" و همبسته با حرکت گسترده ای که امروز علیه شکنجه و علیه حجاب اسلامی شکل گرفته است. بگذار سخن بگویم کارزاری است علیه تجاوز، علیه شکنجه، و علیه نگاه به زن بعنوان کالای جنسی. همه قربانیان تجاوز، همه فعالین جنبش رهائی زن و همه قربانیان شکنجه را به پیوستن به این کارزار فرا میخوانم.

حمید تقوائی
٢٣ دیماه ٩٧
تجمع فرهنگیان
مقابل سازمان بازنشستگی فرهنگیان
تهران 24 دی
به نقل از اينستاگرام عسل محمدی

برای رفقای روزهای سخت؛ سپیده قلیان و اسماعیل بخشی که فریاد آزادی‌خواهی و برابری طلبیشان خاموش شدنی نیست.

برخورد امنیتی با کارگران و فعالان کارگری توسط حاکمیت مدافع صاحبان سرمایه دور از ذهن نبود. قرن‌هاست که مشت آهنین سرکوب همان‌جایی‌ست که صدای حق طلبی طنین‌انداز میشود، چراکه تداوم استثمار در گرو قلع و قمع و منکوب کردن هرآن کسی‌ست که رویای برابری در سر دارد‌. رشادت کارگران هفت‌تپه در جهت احقاق حقوق به تاراج رفته‌شان آنچنان برحاکمیت گران آمد که سراسیمه مشغول پرونده‌سازی‌های امنیتی برای کارگران و فعالین کارگری شدند و برای مرعوب ساختن آنان از تهدید و افترا و حتی شکنجه‌ فروگذاری نکردند و من شاهد ستمی شدم که بر شما میرفت. آنچه در بازداشتگاه و زندان بر خودم گذشت را کنار میگذارم و از لحظاتی میگویم که شاهد زجر رفقایم بودم.

بخاطر میاورم روزهای بازداشت را در بازداشتگاه امنیتی اطلاعات اهواز.
روز ششم بازداشتم در اهواز به سلول کوچک و نموری منتقل شدم که هفت زندانی در آنجا محبوس بودند. یکی از آنان سپیده قلیان بود که برای شناختن چهره‌‌اش زمانی مکث کردم... 👇👇👇
به نقل از اينستاگرام عسل محمدی

برای رفقای روزهای سخت؛ سپیده قلیان و اسماعیل بخشی که فریاد آزادی‌خواهی و برابری طلبیشان خاموش شدنی نیست.

برخورد امنیتی با کارگران و فعالان کارگری توسط حاکمیت مدافع صاحبان سرمایه دور از ذهن نبود. قرن‌هاست که مشت آهنین سرکوب همان‌جایی‌ست که صدای حق طلبی طنین‌انداز میشود، چراکه تداوم استثمار در گرو قلع و قمع و منکوب کردن هرآن کسی‌ست که رویای برابری در سر دارد‌. رشادت کارگران هفت‌تپه در جهت احقاق حقوق به تاراج رفته‌شان آنچنان برحاکمیت گران آمد که سراسیمه مشغول پرونده‌سازی‌های امنیتی برای کارگران و فعالین کارگری شدند و برای مرعوب ساختن آنان از تهدید و افترا و حتی شکنجه‌ فروگذاری نکردند و من شاهد ستمی شدم که بر شما میرفت. آنچه در بازداشتگاه و زندان بر خودم گذشت را کنار میگذارم و از لحظاتی میگویم که شاهد زجر رفقایم بودم.

بخاطر میاورم روزهای بازداشت را در بازداشتگاه امنیتی اطلاعات اهواز.
روز ششم بازداشتم در اهواز به سلول کوچک و نموری منتقل شدم که هفت زندانی در آنجا محبوس بودند. یکی از آنان سپیده قلیان بود که برای شناختن چهره‌‌اش زمانی مکث کردم. باورم نمیشد که در مدت کوتاهی چهره‌ی بشاش و شادابش چنان تکیده و لاغر و نحیف شده باشد. هنوز آثار کبودی بر گردن داشت و جای چنگ و خراش روی دستهایش. برایم از ستمی گفت که در آن بیست‌ویک روز بر او گذشته بود و دیدنش در آن وضعیت گفته‌هایش را اثبات میکرد. من شاهد ساعتهای طولانی بازجوییش بودم از ده صبح تا پاسی از نیمه شب که تقریبا هرروز این پروسه تکرار میشد. من صدای فریادها و توهینهای بازجویش را از اتاق کناری میشنیدم. من شاهد روزی بودم که چنان فشاری برای اعتراف دروغ بر او آوردند که پنجه بر چهره‌‌‌ی نازنینش میکشید و آرزوی مرگ میکرد.

من صدای ممتد سرفه‌ها و تنگی نفس شدید اسماعیل را از اتاق بازجویی مجاور میشنیدم و تمسخر ماموران را که میگفتند "فیلمشه حالش از ما بهتره". چه رنجی‌ بود دانستن اینکه رفیق شریفم در اتاق کناری در حال آزار است و حداقل اقدامات درمانی از او دریغ میشود. من روزی که برای هواخوری به حیاط بازداشتگاه میرفتم صدای فریاد‌ها و توهین‌ها و افترای بازجو به اسماعیل را شنیدم. من حاضر به شهادت برای آنچه که شنیدم و دیدم هستم.

اینها احتمالا فقط گوشه‌هایی از آنچه بود که بر رفقایم گذشت و من با چشمان بسته شاهد آن بودم اما یقین دارم حالا که جز زنجیرهایمان چیزی برای از دست دادن نداریم این گردنکشی‌ها قدمی ما را به عقب نمی‌راند.

چراکه ما عاشقان مست دل از دست داده‌ایم.
زنده باد کارگر
برقرار باد شوراهای مستقل کارگری و مردمی.
اطلاعیه شماره ١ کمپین بگذار سخن بگویم!
دو زن دیگر اعلام کردند که سلمان خدادادی به آنها نیز تجاوز کرده است.
زهرا نوید پور ٢٨ ساله ، بعد از تجاوز سلمان خدادادی به او، به افشاگری در این مورد پرداخت و به قتل رسید. زهرا بارها از طرف متهم به تجاوز، تهدید به قتل شده بود. همچنین زهرا بارها به مقامات حکومت اسلامی مراجعه و علیه متهم شکایت کرده بود و همواره پاسخ منفی گرفته بود. قتل زهرا نوید پور و دفن شبانه پیکر او، بدون کالبد شکافی و اعلام فوری اینکه زهرا خودکشی کرده، سناریو را تکمیل کرد. ما در اینجا با می تو در ایران مواجه هستیم. حکومتی که تجاوز به زن جزو قوانین آن است و مقامات این حکومت بارها و بارها به زنانی که بدلیل اداری و یا مشکلات به آنها مراجعه کرده اند ، تجاوز کرده و پرونده ها را به کمک همدیگر پرده پوشی کرده اند.
اکنون و بعد از سر و صدای زیاد در مورد پرونده زهرا دو زن دیگر با مراجعه به هرانا گفته اند که آنها نیز درست شبیه به زهرا در همان دفتر کار سلمان خدادادی مورد تجاوز قرار گرفته و درست بهمان شیوه ، خدادادی آنها را تهدید کرده است.
👇👇👇
اطلاعیه شماره ١ کمپین بگذار سخن بگویم!
دو زن دیگر اعلام کردند که سلمان خدادادی به آنها نیز تجاوز کرده است.
زهرا نوید پور ٢٨ ساله ، بعد از تجاوز سلمان خدادادی به او، به افشاگری در این مورد پرداخت و به قتل رسید. زهرا بارها از طرف متهم به تجاوز، تهدید به قتل شده بود. همچنین زهرا بارها به مقامات حکومت اسلامی مراجعه و علیه متهم شکایت کرده بود و همواره پاسخ منفی گرفته بود. قتل زهرا نوید پور و دفن شبانه پیکر او، بدون کالبد شکافی و اعلام فوری اینکه زهرا خودکشی کرده، سناریو را تکمیل کرد. ما در اینجا با می تو در ایران مواجه هستیم. حکومتی که تجاوز به زن جزو قوانین آن است و مقامات این حکومت بارها و بارها به زنانی که بدلیل اداری و یا مشکلات به آنها مراجعه کرده اند ، تجاوز کرده و پرونده ها را به کمک همدیگر پرده پوشی کرده اند.
اکنون و بعد از سر و صدای زیاد در مورد پرونده زهرا دو زن دیگر با مراجعه به هرانا گفته اند که آنها نیز درست شبیه به زهرا در همان دفتر کار سلمان خدادادی مورد تجاوز قرار گرفته و درست بهمان شیوه ، خدادادی آنها را تهدید کرده است.
قربانیان که این نماینده مجلس را به سواستفاده از موقعیت و تجاوز متهم می کنند پس از مدتی که مدعی هستند از ترس “جان، امنیت و آبرو” سکوت کرده بودند در مقام استیفای حقوق خود برآمدند و اکنون لب به سخن گشوده اند. یکی از این زنان به هرانا گفته :

"پس از این حادثه، روزها، ماهها و سالهای بعد با من با عناوین و بهانه های مختلفی تماس گرفتند و حداقل یکبار دیگر به بهانه‌های واهی من را به منزل مسکونی خود در شهرک پرواز تبریز کشاندند و مجددا تجاوز کردند.”
این دختر که مدعی است قربانی سواستفاده این نماینده مجلس از جایگاهش شده می‌گوید پس از یک دوره طولانی تهدید و تطمیع این نماینده نهایتا “به او زنگ زدم و گفتم دیگر شغل نمی‌خواهم فقط دست از سرم بردارد وگرنه می‌روم شکایت می‌کنم. اما در جوابم گفت هیچ غلطی نمی‌توانی بکنی و تلفن را قطع کرد. مدتی گذشت اما باز هم تماس گرفت و این بار می‌گفت مرا دوست دارد و می‌خواهد با من صحبت کند. اما نپذیرفتم و نرفتم. حتی پیام‌های تهدیدآمیز برایم ارسال می‌کرد که اگر نروم بلایی سرم می‌آورد ولی نرفتم و از ترس جانم مدام محل سکونتم را تغییر می‌دادم.”

ز.ن مدعی است اقدامات این نماینده مجلس قربانیانی بیش از یک مورد دارد او یادآوری می‌کند “مدتی بعد بود در جمعی از دوستانم نشسته بودم و از یکی از دوستانم شنیدم که گفت خدادادی به او وعده کار داده و بعد هم به او تجاوز کرده و طی این مدت بارها خواسته دست به خودکشی بزند. آنجا بود که فهمیدم فقط پای من در میان نبوده است. مدتی پرس و جو کردیم و در نهایت متوجه شدیم چند نفر دیگر هم هستند که چنین بلایی سرشان آمده است. اما هیچ‌کدام از ترس جانشان حاضر نشدند جایی شکایت کنند.”

کمپین بگذار سخن بگویم از همه زنانی که مورد تعرض و تجاوزاز سوی مقامات رژیم و یا هر فرد دیگری قرار گرفته اند دعوت میکند به این حرکت بپیوندند!
کمپین بگذار سخن بگویم !
٢٤ دی ماه ١٣٩٧ / ١٤ ژانویه ٢٠١٩
#من_هم_شکنجه_شدم
چندین میلیون نفر مانند اسماعیل بخشی در زندان‌ها توسط حکومت اسلامی در ایران شکنجه شده اند.

کارزار من هم شکنجه شدم
’ باید به ظرفی برای انعکاس صدای تمام این زنان و مردان، این جوانان و کودکانی تبدیل شود که در زندانهای شهرهای ایران. شب و روز را تحت شکنجه جسمی و روحی سپری کردند. باید صدای خانواده هایی باشد که جگر گوشه هایشان را زیر شکنجه این جلادان از دست دادند.
محمد کامرانی ۱۸ تیر ۱۳۸۸ بازداشت شد و در بازداشتگاه کهریزک در روز ۲۵ تیر ماه درگذشت.
من هم شکنجه شدم .من هم اسماعیل بخشی هستم
من سارا نخعی همسر یکی از زندانی سیاسی دهه شصت هستم با اینکه خودم هرگز دستگیر نشده وزندانی نبودم ولی طعم اذیت وآزار وشکنجه های روحی وروانی از طرف جانیان رژیم را در بهترین سالهای جوانیم تجربه کردم من جوانی 23 ساله بودم که همسرم هرمز رها بجرم کمونیست بودن وعضویت در حزب کمونیست ایران هنگامی که در یکی از کارخانه های جاده کرج در تهران مشغول کار بود توسط مامورین رژیم دستگیر وربوده شد.
یاد آوری آن روز همیشه برایم درد ناک است ، درست یادم هست که آنروز پنجشنبه بود که من از سر کار برگشته وفرزندمان را که آنموقع یک ساله بود از مهد آورده ودر خانه منتظر همسرم بودیم که از سر کار بیاید وبا هم باتفاق به منزل خانواده همسرم که برای شام منتظرمان بودند برویم . از همان ساعتهای اول تاخیر آمدنش دلهره ونگرانی من شروع شد وبا نگاه به عقربه های ساعت وجلو رفتن آن ناباورنه اتفاق ناگواری که ممکن بود افتاده باشد را حدس میزدم از آنروز به بعد بود که کانون گرم خانواده کوچک ما به یک باره از هم پاشید واز همان روز به بعد من و زنده یاد مادر همسرم همراه با دیگر اعضای خانواده بامید...
من هم شکنجه شدم .من هم اسماعیل بخشی هستم
من سارا نخعی همسر یکی از زندانی سیاسی دهه شصت هستم با اینکه خودم هرگز دستگیر نشده وزندانی نبودم ولی طعم اذیت وآزار وشکنجه های روحی وروانی از طرف جانیان رژیم را در بهترین سالهای جوانیم تجربه کردم من جوانی 23 ساله بودم که همسرم هرمز رها بجرم کمونیست بودن وعضویت در حزب کمونیست ایران هنگامی که در یکی از کارخانه های جاده کرج در تهران مشغول کار بود توسط مامورین رژیم دستگیر وربوده شد.
یاد آوری آن روز همیشه برایم درد ناک است ، درست یادم هست که آنروز پنجشنبه بود که من از سر کار برگشته وفرزندمان را که آنموقع یک ساله بود از مهد آورده ودر خانه منتظر همسرم بودیم که از سر کار بیاید وبا هم باتفاق به منزل خانواده همسرم که برای شام منتظرمان بودند برویم . از همان ساعتهای اول تاخیر آمدنش دلهره ونگرانی من شروع شد وبا نگاه به عقربه های ساعت وجلو رفتن آن ناباورنه اتفاق ناگواری که ممکن بود افتاده باشد را حدس میزدم از آنروز به بعد بود که کانون گرم خانواده کوچک ما به یک باره از هم پاشید واز همان روز به بعد من و زنده یاد مادر همسرم همراه با دیگر اعضای خانواده بامید کسب کوچکترین خبر از وضعیت او آواره جلو درب زندانها ودیگر مراکز مربوطه بودیم ودر این مدت شاهد بیشترین تحقیر وتوهین ها از طرف مسئولین بودیم، همسرم یکسال ممنوع الاملاقات بود ودر این مدت بخاطر اینکه میدانستم که او در چه شرایطی است وچه سرنوشتی ممکن است که در انتظارش باشد بیشترین فشارهای روحی وروانی را با تمام وجودم احساس میکردم در طی این مدت من همراه با فرزند خردسال ومادر وخواهر همسرم با مشکلات فراوان هفته ای یک بار بامید کسب خبربه زندان اوین مراجعه میکردیم ودر محوطه ای که در مجاورت لوناپارک بود در پشت یک گیشه با دیگر خانواده های زندانی در یک صف طولانی ساعتها می ایستادیم .
یاد آوری آن روزها وایستادن در آن صف وانتظار وخبر های تکاندهنده ای که می شنیدیم هنوز برایم درد آور است. نوبت هریک از خانوادهها که میشد وقتی اسم ومشخصات عزیزانمان را به مامورینی که در گیشه نشسته بودند میدادیم سه پاسخ در انتظارمان بود یک : اجازه دادن اولین ملاقات دو: تحویل ساک لباس ودادن یک تکه کاغذ که شماره قبر بر روی آن نوشته شده بود سه : گرفتن سیصد تومان پول سیگار برای زندانی بدون دادن ملاقات وادامه بلاتکلیفی وانتظار .
ایستادن در آن صف یکی از بدترین شکنجه ها برای خانواده ها بود وهمه ما که آنجا در صف می ایستادیم مثل یک خانواده واحد بودیم وتنها به زندانی در بند خودمان فکر نمی کردیم وتا وقتی که هر کدام جواب میگرفتیم میمردیم وزنده میشدیم . صدای ضجه مادران وخواهران ودیگر اعضای خانواده زندانیان وقتی که نوبتشان میشد وشماره قبر عزیزانشان را بهشان میدادند هنوز در گوشم هست آنها وقتی آن کاغذ را میگرفتند وشروع به گریه وشیون میکردند به شدت از طرف ماموران زندان مورد توهین وپرخاش قرار میگرفتند واجازه ماندن در محوطه را نداشتند ومیبایست هر چه زودتر آنجا را ترک میکردند .
البته که مشگلات خانوادها فقط تحمل این فشارهای طاقت فرسا نبود مشگلات ومسائل اجتماعی واقتصادی هم مزید بر علت بود .
تا کنون در رابطه با جنایات رژیم توسط جان بدر بردگان وخانوادهای جان باختگان افشاگریهای زیادی شده کتابها نوشته شده وفیلمها تهیه وکنفرانسها متعدی برگزار گردیده وجنبش دادخواهی که پرچم آن از همان سال شصت توسط مادران خاوران برافراشته شد همواره در داخل وخارج در اهتزاز بوده وامروز هم با گسترش مبارزات مردم ایران این پرچم در دست نماینده کارگران میباشد که به نمایندگی از طرف احاد جامعه سیستم زندان وشکنجه رژیم را به چالش کشیده است
دیر نیست که با اعتراضات وهمبستکی مردم ایران کل بساط شکنجه واعدام وسرکوب برچیده شود وعاملین وآمرین چهل سال جنایت به پای میزمحاکمه مردمی آورده شوند.
سارانخعی
14 ژانویه 2019
23 دی 1397
من هم شکنجه شدم .شمی صلواتی
فکر کنم سال ۲۰۱۱ میلادی بود
مراسمی به یاد زندانیان سیاسی دهه شصت ! / کلن
توسط افراد چپ ساکن شهر کلن تدارک شده بود
من نیز به عنوان زندانی سیاسی دهه ۶۰ به این مراسم دعوت شد بودم و قرار بود به یاد عزیزان از دست رفته ای که توسط جمهوری اسلامی بصورت فلایی اعدام یا زیر شکنجه جان باخته بودند چند قطعه از سرودهای خودم را بخوانم ، اما در مراسم یادبود نظرم عوض شد و با یادی از دختر بی نام و نشان و بدون تصویری که در مغزم حک شده بود یادکردم! که توجه شما را به آن جلب می کنم.

شب از نیمه گذشته بود
سخنرانی در مراسم یادبود اعدامها ی دهه شصت/شهر کلن!

با شنیدن صدای باز شدن در از جایم بلند شدم، در حالی که فکر آشفته و پریشانی داشتم: «این موقع شب! نیمه های شب بود، نه! شب از نیمه گذشته بود». حامد و ابرم هر دو یکصدا گفتند: بلندشو! حامد قفل و کلید در دست داشت و ابرم چشم بند سیاه، با چشمهای خواب آلود بلند شدم. ابرم باند سیاهی را که در دست داشت و با عجله چشمهای مرا با آن بست و به راه افتادیم.
بعد از یازده ماه در زندان انفرادی که هیچ وقت مرا در این وقت شب صدا نکرده بودند، برایم جای سوال بود. ...👇👇
من هم شکنجه شدم .شمی صلواتی
فکر کنم سال ۲۰۱۱ میلادی بود
مراسمی به یاد زندانیان سیاسی دهه شصت ! / کلن
توسط افراد چپ ساکن شهر کلن تدارک شده بود
من نیز به عنوان زندانی سیاسی دهه ۶۰ به این مراسم دعوت شد بودم و قرار بود به یاد عزیزان از دست رفته ای که توسط جمهوری اسلامی بصورت فلایی اعدام یا زیر شکنجه جان باخته بودند چند قطعه از سرودهای خودم را بخوانم ، اما در مراسم یادبود نظرم عوض شد و با یادی از دختر بی نام و نشان و بدون تصویری که در مغزم حک شده بود یادکردم! که توجه شما را به آن جلب می کنم.

شب از نیمه گذشته بود
سخنرانی در مراسم یادبود اعدامها ی دهه شصت/شهر کلن!

با شنیدن صدای باز شدن در از جایم بلند شدم، در حالی که فکر آشفته و پریشانی داشتم: «این موقع شب! نیمه های شب بود، نه! شب از نیمه گذشته بود». حامد و ابرم هر دو یکصدا گفتند: بلندشو! حامد قفل و کلید در دست داشت و ابرم چشم بند سیاه، با چشمهای خواب آلود بلند شدم. ابرم باند سیاهی را که در دست داشت و با عجله چشمهای مرا با آن بست و به راه افتادیم.
بعد از یازده ماه در زندان انفرادی که هیچ وقت مرا در این وقت شب صدا نکرده بودند، برایم جای سوال بود. حالت عجیبی داشتم، نوعی ترس وجودم را فرا گرفته بود، «این وقت شب مرا به کجا می برند؟ چرا اینوقت شب؟ آن هم با چشم بسته».
باچشمهای بسته به آرامی اما با شک و تردید قدم بر میداشتم، در تمام وجودم آشکارا ترس را می شد دید، فکرم پریشان و سوالات متفاوتی هر لحظه در ذهنم جای می گرفت. من هم خاموش و آرام، مثل یک مُرده متحرک بودم، یک جنازه که آرام آرام در حال جان کندن است. به چی باید می اندیشیدم! جوانی تنومند روستایی که قبل از زندان با نگاهی پر شرم به دخترهمسایه، رویاهای خود را می ساخت، اینک ناتوان با جسم و روحی خسته در اسارت، تصویر مرگ را در ذهنش هک می کند.
کجا این وقت شب! پاسخی گنگ و نا روشن در ذهنم رخنه کرد! ترس عجیبی وجودم را فرا گرفته بود که از پنهان کردن آن مایوس شده بودم. چون چند شب پیش مهندس کمال رحیمی و چند تن دیگر که یکی از شاگردان هرمز گرجی بیانی در میان آنان بود اعدام شده بودند. در میان اعدام شده گان کسانی دیده می شدند که فقط یک اعلامیه را خوانده و یا پخش کرده بودند.
بدون اینکه اطلاع داشته باشم باید از چند پله می گذشتم، برای لحظه ای ناگهان پا در هوا ماندم و افتادم، باران توهین توسط سلمان شروع به بارش کرد، سلمان که آنجا نبود این وقت شب از کجا پیدایش شد؟ چند لگد حواله ام کرد، به سختی توانستم سر پا بایستام، تمام بدنم درد گرفت در همه جای بدنم احساس درد می کردم، ولی ترس دیگر در وجودم نبود، نمی دانم چند پله بود اما حدس میزنم بیش از سه یا چهار پله نبود و من همانطور ندانسته قدم برمی داشتم که ناگهان زیر پام خالی بود و افتادم.
به راه رفتن ادامه دادیم چپ و راست من دو ماموربود و عاقبت به در حمام رسیدیم. ابرم چشمبندم را باز کرد، یک صابون و یک حوله به من داد و گفت: »سعی کن خودت را تمیز بشوری« با گفتن این جمله و نگاهی توأم با تاسف مرا با این فکر روبرو ساخت که: «قربانی امشب منم»، و تشویش باعث شد که زیر دوش برای یکی دو دقیقه زبانم متورم شود بطوریکه برای نفس کشیدن باید از دو دستم برای باز نگهداشتن دهانم استفاده می کردم لحظه سختی بود و بسیار درد آور .
بعد از نیم ساعت، شستن بدنی که در طول یازده ماه آب به خودش ندیده کار ساده ای نبود، اما سوالی که به ذهنم رسید این بود اگر مرا بکشند وجسدم تمیز نباشد چی؟! و اگر مردم مرا ببیند که تمیز نیستم چه خواهند گفت .
حمام تمام شده بود، دوباره با چشم بند سیاه چشمم را بستند، اما احساس کردم که میسر طولانی تر شده و در آن موقع با خودم فکر می کردم شاید زندگی من همینه! و سهم من از این دنیا هم همین بود. سوالات دیگری در ذهنم نقش می بست چطور مرا خواهند کشت؟ باگلوله یا طناب؟ کدام راحت تر است نمی دانم اگر طناب بود نباید آبروی خودم را ببرم. چون طناب به گردن سخت تر است. قبلا از یک مرد شنیده بودم وقتی که کسی را با طناب اعدام می کنند چشمها بیرون میزند و بعد از آن آدم حالت عجیبی دارد. امیدوارم اعدام من، با گلوله باشد سوالات و ترس و فکر های احمقانه مرابه دنیای خیالی و غیر واقعی و دور از خودم برده بود، اما چند دقیقه طول نکشید که مرا به انفرادی (سلول) بردند و خیالم راحت شد.
سلول (انفرادی) جدید چندانی فرقی با سلول قبلی نداشت، من همچنان در این سلول هم نگاهم را به شپشهای بزرگ که جست وچالاک از دیوار صاف بالا می رفتند، دوخته بودم و بعد نگاهم به کف سلول افتاد، که استفراغ زندانی قبلی، تصویری از حقایق درد و رنج او بود که نمایان بود. همچنان نگاهم می چرخید چرا؟ و به کجا نمی دانم! دیگه به این زندگی عادت کرده بودم و همه چیز به نظرم عادی می آمد، واقعا تلاشی برای بقا در خود احساس نمی کردم، اما نگاهم مادام در حال چرخیدن بود و شپش ها به طور دسته جمعی در حال لشکر کشی بودند انگارآنها هم می خواستند قدرت خود را به رخم بکشند.
مشغول تماشای شپشی گنده تر که جلو بود و بقیه به دنبال آن، بودم. در ته سلول شپش های زیادی همچون لشکریان فاتح جمع شده بودند و من با تعجب دستم را به میان شپش ها بردم چون برجسته بود، و دیدم کتابهای مطهری است، از سر بی حوصلگی کتابی را برداشتم و شروع کردم به ورق زدن، هر صفحه ای را که ورق می زدم مویی در لای آن بود و در وسط کتاب با خطی شکسته و کج ومعاوج نوشته بودند» من خونریزی شدید دارم و موی سرم می ریزد اسم من نسرین است، این چند کلمه را به سختی توانستم بنویسم تا خبری باشد به بیرون، چون ممکن است دیگرهیچ وقت بیرون از زندان را نبینم.
سالها از آن دوران می گذرد من به دنبال نسرین سرگردانم. نسرین کجاست؟ ممکن است که در میان شما نشسته باشد یا در گورستان خاوران، یا شاید پیش قراول اعتراضات مردم درایران است ویا در خارج از کشور در گوشه ای پناه گرفته و نظاره گر است. ای کاش می دانستم نسرین چی شده و به همین دلیل به دنبال هر اسمی که نسرین بود گشتم، چه اسم قشنگی! نسرین زیباترین اسم آن سالها حالا کجاست.
عاشقانه به دنبال نسرینی که هرگز ندیدم گشتم تا اینکه به هزاران نسرین رسیدم. باغ بزرگ خاوران پر از گلهایی چون نسرین بود. خیابان هرجا که اعتراضی بود پیش قراولانش نسرین ها بود و امروز هم در همینجا در همین جلسه نسرینهایی هستند از همان جنس و از همان گل که زیبا ترین زیبایها با نشان از باغهای رویایی آنجا که یک برابر است با یک .
حقیقتاً تنها زنده گانند که صدایشان آشنا است و تنها زنده گانند که همچون حلاج سر بر دارند. چرا که هویدای اسرارند و نامش رمز زندگی است!
هر روزم یک واژه بود آنهم واژه های زندگی
روز گاران به غم گذشت، و من ماندم با ناکامیها!
اینگونه پیمان بستم با واژه ها در فراز و نشیب زندگی
رویای خوشبختی را از قلم نیاندازم تا رسیدن به رهایی
شمی صلواتی
من هم شکنجه شدم.لیلا میرغفاری
اقای منتظری دادستان تهران میخواهم رنج نامه مرا بخوانید در جواب مصاحبه شما در اخبار تلوزیون داخلی و میلی که در برابر خبر نگار و دوربین گفتید اقای اسماعیل بخشی،اهداف سیاسی داشته و با جاهایی در ارتباط بوده و برای سرپوش گذاشتن بر جرایمش موضوع شکنجه را مطرح کرده. حال من به شما به عنوان یک فعال حوزه زنان و یکی از دختران جنبش خیابان انقلاب پاسخ میدهم که انکار شما کاملا با اهداف سیاسی میباشد چرا که من خودم بارها مورد شکنجه قرار گرفته ام که به دومورد ان اشاره میکنم از چندین تجربه تلخ شکنجه شدنم زمانی که پای من در حمایت از جنبش دختران خیابان انقلاب شکست ان هم در یک اعتراض مسالمت امیز مدنی بی صدا و جنجال و خشونت زمانی که نیروهای امنیتی منو با پای شکسته از بیمارستان به بازداشتگاه منتقل کردن با پای گچ گرفته به من عصا برانکار و ویلچر ندادن و منو مجبور کردن تمام مسیر پیاده شدن از ماشین تا بازداشتگاه و نزدیک به بیست پله را بدون کمک و با یک پا به حالت لی لی و پرش برم که هر پریدن چقدر درد در پاها و جانم ایجاد میکرد وقتی با نفسی بریده به پایین پله ها ی بازداشتگاه وزرا رسیدم مرا مجبور کردن ...👇👇👇
من هم شکنجه شدم.لیلا میرغفاری
اقای منتظری دادستان تهران میخواهم رنج نامه مرا بخوانید در جواب مصاحبه شما در اخبار تلوزیون داخلی و میلی که در برابر خبر نگار و دوربین گفتید اقای اسماعیل بخشی،اهداف سیاسی داشته و با جاهایی در ارتباط بوده و برای سرپوش گذاشتن بر جرایمش موضوع شکنجه را مطرح کرده. حال من به شما به عنوان یک فعال حوزه زنان و یکی از دختران جنبش خیابان انقلاب پاسخ میدهم که انکار شما کاملا با اهداف سیاسی میباشد چرا که من خودم بارها مورد شکنجه قرار گرفته ام که به دومورد ان اشاره میکنم از چندین تجربه تلخ شکنجه شدنم زمانی که پای من در حمایت از جنبش دختران خیابان انقلاب شکست ان هم در یک اعتراض مسالمت امیز مدنی بی صدا و جنجال و خشونت زمانی که نیروهای امنیتی منو با پای شکسته از بیمارستان به بازداشتگاه منتقل کردن با پای گچ گرفته به من عصا برانکار و ویلچر ندادن و منو مجبور کردن تمام مسیر پیاده شدن از ماشین تا بازداشتگاه و نزدیک به بیست پله را بدون کمک و با یک پا به حالت لی لی و پرش برم که هر پریدن چقدر درد در پاها و جانم ایجاد میکرد وقتی با نفسی بریده به پایین پله ها ی بازداشتگاه وزرا رسیدم مرا مجبور کردن لخت مادر زاد بشوم وحتی لباس های زیرم را در اورم و خصوصی ترین جاهای بدنم بازرسی شد من گریه میکردم که اینکار نکنید درست نیست نگاه نکنید ایا این شکنجه نیست ایا زمانی که من در دادگاه ویژه روحانیت در خیابان زعفرانیه تهران باضرب شتم و خشونت توسط حفاظت ان دادگاه باز داشت شدم از شدت ضرب شتم و اسیب بدنم کبود و لباسم خونی نشد که خود ماموران نواحی اسیب دیده را دیدنت و گزارش نوشتن و ایا بعد از ان بی جرم گناه تقصیر به بیمارستان روانی روزبه منتقل شدم و یک ماه سه روز انجا حبس شدم جناب اقای منتظری عالیجناب عبا پوش بفرمایید ایا این بازداشت های همراه با خشونت شکنجه نیست طبق اصل سی و نه قانون اساسی هتک حرمت و حیثیت کسی که به حکم قانون دستگیر و بازداشت شده زندانی یا تبعید ممنوع و موجب مجازات است .بفرمایید من برای خشنوندی کدام یک از عالیجنابان نظام ولایی و اسلامی ازار شکنجه شدم و برای کدام اهداف سیاسی من باید چنین تجربیات سخت و تلخی به عنوان یک زن جوان داشته باشم .
#من_هم_شکنجه_شدم
#نه_به_خشونت_علیه_زنان
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔴گفتگو با
جعفر عظیم زاده دبیر اتحادیه آزاد کارگران ایران پیرامون شرایط سخت و طاقت فرسای کارگران زندانی گروه ملی صنعتی فولاد اهواز

🔸کارگر زندانی آزاد باید گردد

🔴🔴فراخوان به تمامی کارگران و آزادیخواهان: حمایت از کارگران زندانی گروه ملی صنعتی فولاد اهواز

📣 وارد فرم نگار زیر شوید وبیانیه اعتراضی را امضا کنید
https://docs.google.com/forms/d/e/1FAIpQLScZDxMMUqz_jXtOR94ypAX5PdP8RQ4I965GjXbsY3lT8RAJsg/viewform?usp=sf_link
👆👆👆👆👆👆👆👆
شعله پاکروان

خانواده بهنود رمضانی هم شکنجه شدند.

خانواده های جانباختگان شکنجه ای مداوم را با صبوری تحمل کرده و میکنند. خانواده بهنود رمضانی هم شکنجه شدند. بخوانید و به یادشان باشید:

وقتی که قرار بود اولین سالگرد پرواز پسرم رو برگزار کنیم دستگیر و با همسر م و عمه پسرم به مدت ۱۰ روز در پایان اسفند ماه در سلول انفرادی وزارت اطلاعات باز داشت بودیم و شبانه روز چندین بار با چشمان بسته بازجویی می شدیم .همیشه نگران پسر کوچکترم و پدر و مادرم بود م که هم باید داغ از دست دادن بهنودرا به دوش می کشیدند و هم دوری و نگرانی مار را.رنج می بردم از اینکه تمام مهمانهایمان که دوستهای نزدیک پسرم بودند و از تهران امدند با شاخه گل رز در دست دستگیر و روانه وزارت اطاعات شدند و تا پاسی از شب باز جویی شدند و مورد ضرب و شتم قرار گرفتند و ازانها تعهد گرفته شد که هیچ وقت سر مزار بهنودم حاضر نشوند .واقعا با پدر و مادری که داغ دیدند اینطور بی رحمانه رفتار باید کرد ؟به چه گناهی ؟ چرا ما باید انجا می بودیم ؟ جای متهم که ناجوانمردانه پسرم را با باتوم کشتند در بیرون زندان و ازاد ... 👇👇👇
شعله پاکروان

خانواده بهنود رمضانی هم شکنجه شدند.

خانواده های جانباختگان شکنجه ای مداوم را با صبوری تحمل کرده و میکنند. خانواده بهنود رمضانی هم شکنجه شدند. بخوانید و به یادشان باشید:

وقتی که قرار بود اولین سالگرد پرواز پسرم رو برگزار کنیم دستگیر و با همسر م و عمه پسرم به مدت ۱۰ روز در پایان اسفند ماه در سلول انفرادی وزارت اطلاعات باز داشت بودیم و شبانه روز چندین بار با چشمان بسته بازجویی می شدیم .همیشه نگران پسر کوچکترم و پدر و مادرم بود م که هم باید داغ از دست دادن بهنودرا به دوش می کشیدند و هم دوری و نگرانی مار را.رنج می بردم از اینکه تمام مهمانهایمان که دوستهای نزدیک پسرم بودند و از تهران امدند با شاخه گل رز در دست دستگیر و روانه وزارت اطاعات شدند و تا پاسی از شب باز جویی شدند و مورد ضرب و شتم قرار گرفتند و ازانها تعهد گرفته شد که هیچ وقت سر مزار بهنودم حاضر نشوند .واقعا با پدر و مادری که داغ دیدند اینطور بی رحمانه رفتار باید کرد ؟به چه گناهی ؟ چرا ما باید انجا می بودیم ؟ جای متهم که ناجوانمردانه پسرم را با باتوم کشتند در بیرون زندان و ازاد و ما محکوم به همه نوع همکاری با گروههای سیاسی شدیم و در زندان بودیم . خواستند صورت مسیله را از بین ببرند که نشد بلکه بی گناهی پسرم بیشتر نمود پیدا کرد .مراسم پسرم با همکاری افراد مزدور محلی بهم خورد ولی رسوایی و درماندگی ماند برایشان و سربلندی و ازادگی برای پسرم و همه کسانی که ما را تنها نگذاشتند . تجربه ای بود از درد و رنج زندانیان عزیزی که جان با ارزششان را برای آزادی مردم ایران گذاشتند و تمام در و دیوار شهادت حضور شان بو د و هنوز نیز مقاومت می کنن تا کشورمان از اسارت رهایی پیدا کند.هر روز به یادشان هستم و برای ازادی همه زندانیان سیاسی و عقیدتی دعا می کنم .
اعظم قریشی:

عبدی قرشی عزیز برادر نازنینم من_هم_شکنجه_شد,
اسمائیل بخشی گرامی ! ما شاهدان زنده نقص حقوق بشر, ازادی و شکنجه هستیم,
من هم شکنجه شده و میشوم,
به_مردم_دروغ_نگویید ‏
از زندان زاهدان
ارژنگ داودی من هم شکنجه شدم

زندانی سیاسی و معلم زندانی وی تاکنون در زندان‌های مختلفی از جمله زندان‌های اوین، اهواز، بندرعباس و رجایی‌شهر محبوس بوده و سپس به زندان زابل تبعید شد و در آن جا مورد اذیت و آزار قرار گرفت. این زندانی سپس در یک جابجایی او را به زندان زاهدان منتقل کردند و در آخرین پیامی که داده بود گفت که در سلولهای انفرادی زندان زاهدان است.
این زندانی سیاسی ۶۵ساله در قرنطینه زندان زاهدان مورد شکنجه قرار گرفته و از بلندی به پایین پرتاب شده است.
پابند و دستبندی که به دست و پایش بود، وی را دچار شکستگی در پای راست کرد.
#من هم شکنجه شدم ، ما همه اسماعیل بخشی هستیم
پیمان شجیراتی از کارگران دست اندرکار در اعتراضات قدرتمند کارگران گروه ملی صنعتی فولاد اهواز در همبستگی با کارزار "من هم شکنجه شدم" و در حمایت از اسماعیل بخشی به کمپین برای آزادی کارگران زندانی نامه ای ارسال کرده است. او در این نامه با بلند کردن صدای اعتراضش علیه زندان و شکنجه از جریان دستگیری هایش در اعتراضات کارگران فولاد اهواز و شکنجه شدنهایش نوشته است. متن این نامه ضمیمه است.
کمپین برای آزادی کارگران زندانی
٢٤ دی ٩٧، ١٤ ژآنویه ٢٠١٩

shahla.Daneshfar2@gmail.com
http://free-them-now.com

من هم شکنجه شدم، نه به زندان و شکنجه
در قاموس انسان ستیز جمهوری اسلامی شکنجه از ابتدای شکل گیری حکومت وجود داشته و انکار و تکذیب آن توسط مسئولین نمیتواند نافی وجود آن باشد.
حکومتی که در دکترین فکری و مذهبی اش؛خود را نماینده الله برروی زمین میداند و معتقد است که مجازات در زندانهای جمهوری اسلامی از عذاب اخروی انسان میکاهد؛ شکنجه رهیافت و رویکرد اصلی آن در مواجهه با مخالفان و معترضان است.
من پیمان شجیراتی از کارگران گروه ملی صنعتی فولاد ایران هم شکنجه شده ام..........