This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
لطفا این فیلم یک دقیقه ای را ببینید و در انتشار ان یاری کنید.
بنیاد ریحانه جباری
بنیاد ریحانه جباری
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
پيمان كاووسي از تجاوز در زندان حكومت ميگويد.
#من_هم_شكنجه_شدم
#من_هم_شكنجه_شدم
چندین میلیون نفر مانند اسماعیل بخشی در زندانها توسط حکومت اسلامی در ایران شکنجه شده اند.
کارزار من هم شکنجه شدم
’ باید به ظرفی برای انعکاس صدای تمام این زنان و مردان، این جوانان و کودکانی تبدیل شود که در زندانهای شهرهای ایران. شب و روز را تحت شکنجه جسمی و روحی سپری کردند. باید صدای خانواده هایی باشد که جگر گوشه هایشان را زیر شکنجه این جلادان از دست دادند.
ابراهیم لطفاللهی، دانشجوی دانشگاه پیام نور در شهر سنندج بود که در بازداشتگاه نیروی انتظامی در ۲۵ دی ماه ۱۳۸۶ درگذشت. وی دانشجوی سال چهارم رشته حقوق دانشگاه پیام نور سنندج بود، که پس از دستگیری در جلوی دانشگاه به بازداشتگاه فرستاده شده بود و در همان بازداشتگاه جان باخته بود. مسئولان وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی در سنندج، علت مرگ او «خودکشی» اعلام کردند.
کارزار من هم شکنجه شدم
’ باید به ظرفی برای انعکاس صدای تمام این زنان و مردان، این جوانان و کودکانی تبدیل شود که در زندانهای شهرهای ایران. شب و روز را تحت شکنجه جسمی و روحی سپری کردند. باید صدای خانواده هایی باشد که جگر گوشه هایشان را زیر شکنجه این جلادان از دست دادند.
ابراهیم لطفاللهی، دانشجوی دانشگاه پیام نور در شهر سنندج بود که در بازداشتگاه نیروی انتظامی در ۲۵ دی ماه ۱۳۸۶ درگذشت. وی دانشجوی سال چهارم رشته حقوق دانشگاه پیام نور سنندج بود، که پس از دستگیری در جلوی دانشگاه به بازداشتگاه فرستاده شده بود و در همان بازداشتگاه جان باخته بود. مسئولان وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی در سنندج، علت مرگ او «خودکشی» اعلام کردند.
چندین میلیون نفر مانند اسماعیل بخشی در زندانها توسط حکومت اسلامی در ایران شکنجه شده اند.
کارزار من هم شکنجه شدم
’ باید به ظرفی برای انعکاس صدای تمام این زنان و مردان، این جوانان و کودکانی تبدیل شود که در زندانهای شهرهای ایران. شب و روز را تحت شکنجه جسمی و روحی سپری کردند. باید صدای خانواده هایی باشد که جگر گوشه هایشان را زیر شکنجه این جلادان از دست دادند.
کاوه عزیزپور زندانی سیاسی که ۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۷ در سن ۲۵ سالگی در زندان مهاباد درگذشت. وی دو سال قبل به اتهام عضویت در یکی از احزاب مخالف دولت ایران محاکمه و به ۳ سال حبس محکوم گردید. به گفته خانواده وی، او تحت شکنجه در زندان دچار ضربه مغزی شد و به کما رفت و تحت عمل جراحی قرار گرفت. اما اندکی بعد به زندان منتقل و در حین بازجویی توسط عوامل اطلاعاتی درگذشت.
کارزار من هم شکنجه شدم
’ باید به ظرفی برای انعکاس صدای تمام این زنان و مردان، این جوانان و کودکانی تبدیل شود که در زندانهای شهرهای ایران. شب و روز را تحت شکنجه جسمی و روحی سپری کردند. باید صدای خانواده هایی باشد که جگر گوشه هایشان را زیر شکنجه این جلادان از دست دادند.
کاوه عزیزپور زندانی سیاسی که ۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۷ در سن ۲۵ سالگی در زندان مهاباد درگذشت. وی دو سال قبل به اتهام عضویت در یکی از احزاب مخالف دولت ایران محاکمه و به ۳ سال حبس محکوم گردید. به گفته خانواده وی، او تحت شکنجه در زندان دچار ضربه مغزی شد و به کما رفت و تحت عمل جراحی قرار گرفت. اما اندکی بعد به زندان منتقل و در حین بازجویی توسط عوامل اطلاعاتی درگذشت.
نامه دادخواهی شاهرخ زمانی که متاسفانه در زندان به قتل رسید
موضوع درخواست: دادخواهی و تظلم
به: دادسراسی انتظامی قضات، دادسران کارکنان دولت، کمیسیون اصل نود مجلس، هیات رسیدگی کننده به نقض حقوق شهروندی
من شاهرخ زمانی کارگر نقاش متاهل دارای دو فرزند، ٣٠ سال ساکن تهران، در ١٤ خرداد ٩٠ پس از پنج ماه دوری از والدیدن و بابت دیدار با آنان عازم شهر تبریز شدم که در بدو ورود توسط ماموران اطلاعات بدون کوچکترین مدرک و حکم بازداشت با زور و تهدید اسلحه و ضرب و شتم دستگیر و به محلی برده شدم که در ٤٠ روز شکنجه روحی و جسمی در سلولهای انفرادی با چشم بند و توهین و تحقیر و تهدید چندین باره به مرگ، در اعتراض به این برخورد غیر قانونی و خودسرانه تقاضای محاکمه در دادگاه صالحه با حضور هیات منصفه و وکیل در اعتصاب غذا بوده و یک سطر بازجویی ننوشته و نداده ام. علیرغم اینکه ٢٧ کیلو لاغر شدم و رو به موت بودم تن به پرونده سازی خود ساخته و اتهامات واهی و پوچ از طریق تهدید به مرگ و حتی تهدید به تجاوز ندادم.
موضوع درخواست: دادخواهی و تظلم
به: دادسراسی انتظامی قضات، دادسران کارکنان دولت، کمیسیون اصل نود مجلس، هیات رسیدگی کننده به نقض حقوق شهروندی
من شاهرخ زمانی کارگر نقاش متاهل دارای دو فرزند، ٣٠ سال ساکن تهران، در ١٤ خرداد ٩٠ پس از پنج ماه دوری از والدیدن و بابت دیدار با آنان عازم شهر تبریز شدم که در بدو ورود توسط ماموران اطلاعات بدون کوچکترین مدرک و حکم بازداشت با زور و تهدید اسلحه و ضرب و شتم دستگیر و به محلی برده شدم که در ٤٠ روز شکنجه روحی و جسمی در سلولهای انفرادی با چشم بند و توهین و تحقیر و تهدید چندین باره به مرگ، در اعتراض به این برخورد غیر قانونی و خودسرانه تقاضای محاکمه در دادگاه صالحه با حضور هیات منصفه و وکیل در اعتصاب غذا بوده و یک سطر بازجویی ننوشته و نداده ام. علیرغم اینکه ٢٧ کیلو لاغر شدم و رو به موت بودم تن به پرونده سازی خود ساخته و اتهامات واهی و پوچ از طریق تهدید به مرگ و حتی تهدید به تجاوز ندادم.
سال ۱۳۸٤
شوانه قادری ، جوان مهابادی که پس از زخمی شدن اسیر و زیر شکنجه جانیان نظام جمهوری اسلامی به طرز فجیعی جان باخت .
پیکر نیمه جان او را به خودروی بسته و ساعتها درون شهر به نمایش گذاشته و سپس جنازه اش را درون شهر رها کردن این اقدام وحشیانه که برای ایجاد رغب و وحشت صورت گرفت خشم و نفرت مردم را برانگیخت ، در این سال اکثر شهر های کردستان دست به اعتصاب و اعتراض زدنند که دها نفر کشته و صد ها نفر روان زندان گردیدند ،
یاد و خاطره کمال سید قادر (شوانه قادری ) گرامی باد
شوانه قادری ، جوان مهابادی که پس از زخمی شدن اسیر و زیر شکنجه جانیان نظام جمهوری اسلامی به طرز فجیعی جان باخت .
پیکر نیمه جان او را به خودروی بسته و ساعتها درون شهر به نمایش گذاشته و سپس جنازه اش را درون شهر رها کردن این اقدام وحشیانه که برای ایجاد رغب و وحشت صورت گرفت خشم و نفرت مردم را برانگیخت ، در این سال اکثر شهر های کردستان دست به اعتصاب و اعتراض زدنند که دها نفر کشته و صد ها نفر روان زندان گردیدند ،
یاد و خاطره کمال سید قادر (شوانه قادری ) گرامی باد
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔴 نگاه روز
تهیه شده در تلویزیون کانال جدید
اسماعیل بخشی مجرم و برادران مظلوم وزارت اطلاعات - مینا احدی
🎤 ملاحت مرتضوی
۲۱ دی ۱۳۹۷ - ۱۱ ژانویه ۲۰۱۹
ارتباط با ادمین @kanaljadid
تهیه شده در تلویزیون کانال جدید
اسماعیل بخشی مجرم و برادران مظلوم وزارت اطلاعات - مینا احدی
🎤 ملاحت مرتضوی
۲۱ دی ۱۳۹۷ - ۱۱ ژانویه ۲۰۱۹
ارتباط با ادمین @kanaljadid
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔴 نگاه روز
تهیه شده در تلویزیون کانال جدید
اسماعیل بخشی مجرم و برادران مظلوم وزارت اطلاعات - مینا احدی
🎤 ملاحت مرتضوی
۲۱ دی ۱۳۹۷ - ۱۱ ژانویه ۲۰۱۹
ارتباط با ادمین @kanaljadid
تهیه شده در تلویزیون کانال جدید
اسماعیل بخشی مجرم و برادران مظلوم وزارت اطلاعات - مینا احدی
🎤 ملاحت مرتضوی
۲۱ دی ۱۳۹۷ - ۱۱ ژانویه ۲۰۱۹
ارتباط با ادمین @kanaljadid
من هم شکنجه شدم، ما همه بخشی هستیم.
من سکینه باقری از یک خانواده کارگری هستم. به عنوان همسر یک کارگر زندانی سخن میگویم. چرا که یادآوری آن روزها که همسرم در بند بود، هنوز هم قلبم را به درد می آورد. ما به خاطر جنگ ایران و عراق از شهرمان آواره شده بودیم و به اصفهان آمده بودیم. سال ٦٠ بود که همسرم یدالله باقری در اصفهان دستگیر شد. یدالله در ذوب آهن اصفهان کارگر بود. او به خاطر دفاع از حقوق کارگران و اعتراضات گسترده کارگران در این کارخانه و سربلند کردن شورای کارگران و به "جرم" عضویت در سازمان اتحاد مبارزان کمونیست دستگیر و زندانی شد.
دقیقا ٩ روز قبل از جشن ازدواجمان بود که یدالله را گرفتند و هفت سال در زندان بود. وقتی او را گرفتند مدت ٤ ماه تمام از اینکه آیا زنده است یا نه، بی خبر بودیم. با مادر پیرش به همه زندانها سر میزدیم ولی خبری از او بدست نمی آوردیم. طی این ٤ ماه خانواده یدالله و من تحت شدیدترین شکنجه های روحی روانی قرار گرفتیم. بعد از ٤ ماه بیخبری تازه از او با خبر شدیم و یدالله را به خاطر همکاری نکردن در جشن دهه فجر به مدت ١٤ ماه در بازداشتگاه کمال اسماعیل در انفرادی نگاهداشتند...👇👇👇
من سکینه باقری از یک خانواده کارگری هستم. به عنوان همسر یک کارگر زندانی سخن میگویم. چرا که یادآوری آن روزها که همسرم در بند بود، هنوز هم قلبم را به درد می آورد. ما به خاطر جنگ ایران و عراق از شهرمان آواره شده بودیم و به اصفهان آمده بودیم. سال ٦٠ بود که همسرم یدالله باقری در اصفهان دستگیر شد. یدالله در ذوب آهن اصفهان کارگر بود. او به خاطر دفاع از حقوق کارگران و اعتراضات گسترده کارگران در این کارخانه و سربلند کردن شورای کارگران و به "جرم" عضویت در سازمان اتحاد مبارزان کمونیست دستگیر و زندانی شد.
دقیقا ٩ روز قبل از جشن ازدواجمان بود که یدالله را گرفتند و هفت سال در زندان بود. وقتی او را گرفتند مدت ٤ ماه تمام از اینکه آیا زنده است یا نه، بی خبر بودیم. با مادر پیرش به همه زندانها سر میزدیم ولی خبری از او بدست نمی آوردیم. طی این ٤ ماه خانواده یدالله و من تحت شدیدترین شکنجه های روحی روانی قرار گرفتیم. بعد از ٤ ماه بیخبری تازه از او با خبر شدیم و یدالله را به خاطر همکاری نکردن در جشن دهه فجر به مدت ١٤ ماه در بازداشتگاه کمال اسماعیل در انفرادی نگاهداشتند...👇👇👇
من هم شکنجه شدم، ما همه بخشی هستیم.
من سکینه باقری از یک خانواده کارگری هستم. به عنوان همسر یک کارگر زندانی سخن میگویم. چرا که یادآوری آن روزها که همسرم در بند بود، هنوز هم قلبم را به درد می آورد. ما به خاطر جنگ ایران و عراق از شهرمان آواره شده بودیم و به اصفهان آمده بودیم. سال ٦٠ بود که همسرم یدالله باقری در اصفهان دستگیر شد. یدالله در ذوب آهن اصفهان کارگر بود. او به خاطر دفاع از حقوق کارگران و اعتراضات گسترده کارگران در این کارخانه و سربلند کردن شورای کارگران و به "جرم" عضویت در سازمان اتحاد مبارزان کمونیست دستگیر و زندانی شد.
دقیقا ٩ روز قبل از جشن ازدواجمان بود که یدالله را گرفتند و هفت سال در زندان بود. وقتی او را گرفتند مدت ٤ ماه تمام از اینکه آیا زنده است یا نه، بی خبر بودیم. با مادر پیرش به همه زندانها سر میزدیم ولی خبری از او بدست نمی آوردیم. طی این ٤ ماه خانواده یدالله و من تحت شدیدترین شکنجه های روحی روانی قرار گرفتیم. بعد از ٤ ماه بیخبری تازه از او با خبر شدیم و یدالله را به خاطر همکاری نکردن در جشن دهه فجر به مدت ١٤ ماه در بازداشتگاه کمال اسماعیل در انفرادی نگاهداشتند. بالاخره بعد از ١٤ ماه به وی هفت سال حکم دادند و او به زندان دستگرد منتقل شد. این حکم بیرحمانه به خاطر دفاع از حقوق کارگر و دفاع از یک زندگی شایسته انسان، باورکردنی نبود و همه ما را به خشم آورد.
ما دو جوانی بودیم که با عشق و امید میخواستیم زندگی نوینی را شروع کنیم که یدالله دستگیر شد. این من را با مشکل ملاقات روبرو میکرد. تا بالاخره بعد از گذشت هجده ماه از بازداشت وی، او مرخصی چند روزه ای داشت و ما ازدواج کردیم. ما به هم عشق میورزیدیم و به آینده امیدوار. پس از آن من مرتب به دیدارش میرفتم. رفت و آمد از خوزستان به اصفهان برای ملاقات و تحمل رفتار زشت و تمسخر آمیز پاسدارها برایم بسیار دشوار و در عین حال دردناک بود. از طرف دیگر مراجعه افراد کمیته به محل کارم در خوزستان و پرس و جو از مدیر و معاون مدرسه و ترس دائم از تصفیه شدن و اخراج مزید بر این مشکلات بود. و اینها همه از مصادیق بارز شکنجه من به عنوان همسر یک زندانی بود. در این میان خانواده ام هم در امان نبودند . خواهرم با دیپلم معدل نوزده و نیم و قبولی در کنکور در گزینش به خاطر داشتن زندانی سیاسی در خانواده رد شد. همچنین برادرم با وجود قبولی در آزمون استخدامی چند شرکت گزینش رد شد. تازه بعد از آزادی یدالله این فشار ها ادامه داشت . بیکاری و انفصال دائم از خدمات دولتی یکی از این فشارها بود. ضمن اینکه دختران من هم به خاطر سابقه سیاسی پدران نتوانستند به دانشگاه بروند. اینها همه گوشه هایی از محرومیت هایی است که به خانواده زندانی سیاسی وارد. میشود. خانواده زندانی تامین اقتصادی ندارد. امنیت ندارد و درد زندانی بودن عزیزانش و کابوس اینکه چگونه زیر شکنجه دائمی و محرومیت از درمان و دارو و کمترین امکان سالم ماندن در اختیار زندانی گذاشته نمیشود، یک عذاب و شکنجه دائم آنهاست. حال بر این لیست تحقیر و توهین مقامات زندان و زندانبانان و فشارهایی از این دست را هم اضافه کنید ببینید که به آنها چه میگذرد. اگر چه خوشحالم که امروز ورق برگشته است و مردم چگونه در کنار زندانیان سیاسی می ایستنند و مبارزات آنها را ارج میگذارند. خوشحالم که اکنون فریاد "ما همه بخشی هستیم" چه رسا شنیده میشود. من هم با صدای بلند میگویم:" ما همه بخشی هستیم" . این چنین است که میگویم :"من هم شکنجه شده ام" . این چنین است که من هم کیفرخواست خود را علیه این رژیم شکنجه و زندان اعلام میکنم.
سکینه باقری
٢١ دی ٩٧
#من_هم_شكنجه_شدم
من سکینه باقری از یک خانواده کارگری هستم. به عنوان همسر یک کارگر زندانی سخن میگویم. چرا که یادآوری آن روزها که همسرم در بند بود، هنوز هم قلبم را به درد می آورد. ما به خاطر جنگ ایران و عراق از شهرمان آواره شده بودیم و به اصفهان آمده بودیم. سال ٦٠ بود که همسرم یدالله باقری در اصفهان دستگیر شد. یدالله در ذوب آهن اصفهان کارگر بود. او به خاطر دفاع از حقوق کارگران و اعتراضات گسترده کارگران در این کارخانه و سربلند کردن شورای کارگران و به "جرم" عضویت در سازمان اتحاد مبارزان کمونیست دستگیر و زندانی شد.
دقیقا ٩ روز قبل از جشن ازدواجمان بود که یدالله را گرفتند و هفت سال در زندان بود. وقتی او را گرفتند مدت ٤ ماه تمام از اینکه آیا زنده است یا نه، بی خبر بودیم. با مادر پیرش به همه زندانها سر میزدیم ولی خبری از او بدست نمی آوردیم. طی این ٤ ماه خانواده یدالله و من تحت شدیدترین شکنجه های روحی روانی قرار گرفتیم. بعد از ٤ ماه بیخبری تازه از او با خبر شدیم و یدالله را به خاطر همکاری نکردن در جشن دهه فجر به مدت ١٤ ماه در بازداشتگاه کمال اسماعیل در انفرادی نگاهداشتند. بالاخره بعد از ١٤ ماه به وی هفت سال حکم دادند و او به زندان دستگرد منتقل شد. این حکم بیرحمانه به خاطر دفاع از حقوق کارگر و دفاع از یک زندگی شایسته انسان، باورکردنی نبود و همه ما را به خشم آورد.
ما دو جوانی بودیم که با عشق و امید میخواستیم زندگی نوینی را شروع کنیم که یدالله دستگیر شد. این من را با مشکل ملاقات روبرو میکرد. تا بالاخره بعد از گذشت هجده ماه از بازداشت وی، او مرخصی چند روزه ای داشت و ما ازدواج کردیم. ما به هم عشق میورزیدیم و به آینده امیدوار. پس از آن من مرتب به دیدارش میرفتم. رفت و آمد از خوزستان به اصفهان برای ملاقات و تحمل رفتار زشت و تمسخر آمیز پاسدارها برایم بسیار دشوار و در عین حال دردناک بود. از طرف دیگر مراجعه افراد کمیته به محل کارم در خوزستان و پرس و جو از مدیر و معاون مدرسه و ترس دائم از تصفیه شدن و اخراج مزید بر این مشکلات بود. و اینها همه از مصادیق بارز شکنجه من به عنوان همسر یک زندانی بود. در این میان خانواده ام هم در امان نبودند . خواهرم با دیپلم معدل نوزده و نیم و قبولی در کنکور در گزینش به خاطر داشتن زندانی سیاسی در خانواده رد شد. همچنین برادرم با وجود قبولی در آزمون استخدامی چند شرکت گزینش رد شد. تازه بعد از آزادی یدالله این فشار ها ادامه داشت . بیکاری و انفصال دائم از خدمات دولتی یکی از این فشارها بود. ضمن اینکه دختران من هم به خاطر سابقه سیاسی پدران نتوانستند به دانشگاه بروند. اینها همه گوشه هایی از محرومیت هایی است که به خانواده زندانی سیاسی وارد. میشود. خانواده زندانی تامین اقتصادی ندارد. امنیت ندارد و درد زندانی بودن عزیزانش و کابوس اینکه چگونه زیر شکنجه دائمی و محرومیت از درمان و دارو و کمترین امکان سالم ماندن در اختیار زندانی گذاشته نمیشود، یک عذاب و شکنجه دائم آنهاست. حال بر این لیست تحقیر و توهین مقامات زندان و زندانبانان و فشارهایی از این دست را هم اضافه کنید ببینید که به آنها چه میگذرد. اگر چه خوشحالم که امروز ورق برگشته است و مردم چگونه در کنار زندانیان سیاسی می ایستنند و مبارزات آنها را ارج میگذارند. خوشحالم که اکنون فریاد "ما همه بخشی هستیم" چه رسا شنیده میشود. من هم با صدای بلند میگویم:" ما همه بخشی هستیم" . این چنین است که میگویم :"من هم شکنجه شده ام" . این چنین است که من هم کیفرخواست خود را علیه این رژیم شکنجه و زندان اعلام میکنم.
سکینه باقری
٢١ دی ٩٧
#من_هم_شكنجه_شدم
علیه حکومت کشتار و شکنجه و تجاوز بمیدان بیائیم!
فاجعه دردناک و تکاندهنده تجاوز به زهرا نوید پور و بقتل رساندن او نمونه ای از جنایات بیشماری است که هر روزه علیه هزاران زن در جمهوری اسلامی اعمال میشود. زهرا را کشتند چون فریاد اعتراضش را علیه تجاوزکنندگان بلند کرده بود. باید علیه این جنایت دهشتناک کل جامعه را بسیج کرد و به حرکت درآورد. کمپین "بگذار سخن بگویم" که مینا احدی در ادامه دادخواهی زهرا شروع کرده است میتواند آغاز یک جنبش گسترده علیه تجاوز به زنان و کلا علیه برخورد حکومت و قوانین و فرهنگ ارتجاعی اسلامی به زن بعنوان یک کالای جنسی باشد.
بگذار سخن بگویم شاخه ضد اسلامی جنبش "می تو" Me too! است که در کشورهای غربی علیه آزار جنسی زنان شکل گرفته است. اما "می تو" در جمهوری اسلامی نقد و اعتراض و جنبشی بسیار عمیق تر و ریشه ای تر و فراگیرتر را نمایندگی میکند. اعتراضی علیه یک نظام و حکومت تا مغز استخوان فاسد و زن ستیز!
در جمهوری اسلامی تجاوزگران مقامات و مسئولین حکومتی هستند، تجاوز یک شیوه رایج شکنجه در زندانها است، و قربانیانی که علیه تجاوز سخن بگویند و دادخواهی کنند بوسیله ایادی حکومت بقتل میرسند. 👇👇👇
فاجعه دردناک و تکاندهنده تجاوز به زهرا نوید پور و بقتل رساندن او نمونه ای از جنایات بیشماری است که هر روزه علیه هزاران زن در جمهوری اسلامی اعمال میشود. زهرا را کشتند چون فریاد اعتراضش را علیه تجاوزکنندگان بلند کرده بود. باید علیه این جنایت دهشتناک کل جامعه را بسیج کرد و به حرکت درآورد. کمپین "بگذار سخن بگویم" که مینا احدی در ادامه دادخواهی زهرا شروع کرده است میتواند آغاز یک جنبش گسترده علیه تجاوز به زنان و کلا علیه برخورد حکومت و قوانین و فرهنگ ارتجاعی اسلامی به زن بعنوان یک کالای جنسی باشد.
بگذار سخن بگویم شاخه ضد اسلامی جنبش "می تو" Me too! است که در کشورهای غربی علیه آزار جنسی زنان شکل گرفته است. اما "می تو" در جمهوری اسلامی نقد و اعتراض و جنبشی بسیار عمیق تر و ریشه ای تر و فراگیرتر را نمایندگی میکند. اعتراضی علیه یک نظام و حکومت تا مغز استخوان فاسد و زن ستیز!
در جمهوری اسلامی تجاوزگران مقامات و مسئولین حکومتی هستند، تجاوز یک شیوه رایج شکنجه در زندانها است، و قربانیانی که علیه تجاوز سخن بگویند و دادخواهی کنند بوسیله ایادی حکومت بقتل میرسند. 👇👇👇
علیه حکومت کشتار و شکنجه و تجاوز بمیدان بیائیم!
فاجعه دردناک و تکاندهنده تجاوز به زهرا نوید پور و بقتل رساندن او نمونه ای از جنایات بیشماری است که هر روزه علیه هزاران زن در جمهوری اسلامی اعمال میشود. زهرا را کشتند چون فریاد اعتراضش را علیه تجاوزکنندگان بلند کرده بود. باید علیه این جنایت دهشتناک کل جامعه را بسیج کرد و به حرکت درآورد. کمپین "بگذار سخن بگویم" که مینا احدی در ادامه دادخواهی زهرا شروع کرده است میتواند آغاز یک جنبش گسترده علیه تجاوز به زنان و کلا علیه برخورد حکومت و قوانین و فرهنگ ارتجاعی اسلامی به زن بعنوان یک کالای جنسی باشد.
بگذار سخن بگویم شاخه ضد اسلامی جنبش "می تو" Me too! است که در کشورهای غربی علیه آزار جنسی زنان شکل گرفته است. اما "می تو" در جمهوری اسلامی نقد و اعتراض و جنبشی بسیار عمیق تر و ریشه ای تر و فراگیرتر را نمایندگی میکند. اعتراضی علیه یک نظام و حکومت تا مغز استخوان فاسد و زن ستیز!
در جمهوری اسلامی تجاوزگران مقامات و مسئولین حکومتی هستند، تجاوز یک شیوه رایج شکنجه در زندانها است، و قربانیانی که علیه تجاوز سخن بگویند و دادخواهی کنند بوسیله ایادی حکومت بقتل میرسند. اتفاقی حتی شبیه به جنایتی که در حق زهرا نوید پور روا شده در هر کشور غربی میتوانست استعفای دولت و به محاکمه کشیدن مقامات مسئول را بدنبال داشته باشد. اما در جمهوری اسلامی تجاوز میکنند، میکشند و در پست هایشان باقی میمانند! این حکومت جنایت را با وقاحت درهم آمیخته است.
تجاوز کننده به زهرا نوید پور یک مقام حکومتی به اسم سلمان خدادادی وکیل کنونی مجلس اسلامی، رئیس کمیسیون اجتماعی مجلس، مدیرکل سابق اداره اطلاعات اردبیل و فرمانده اسبق سپاه شهرستان ملکان است. وی تجاوز به زنان متعددی را در پرونده خود دارد و بقتل رساندن زهرا را هم باید به این پرونده اضافه کرد. اگر زهرا همه زنان مورد تجاوز قرار گرفته را نمایندگی میکند خدادادی نماینده همه مقامات دولتی و حکومتی است: از مرتضی سربندی که قصد تجاوز به ریحانه جباری را داشت تا "سربازان گمنام امام زمان" که در سیاهچالهای رژیم به دختران باکره تجاوز میکنند تا مانع رفتن آنها به بهشت بشوند!
برای زهرا خظ و نشان کشیدند که اگر صدایت دربیاید "پودرت" میکنیم و بالاخره او را کشتند. ریحانه جباری را هم به شیوه دیگری پودر کردند. و ترانه موسوی و زهرا کاظمی را هم همین طور. اینها فقط نمونه هائی از هزاران تجاوز و جنایتی است که در زندانها و خارج زندانها به زنان ایران اعمال میشود.
این توحش سازمانیافته و نهادینه شده علیه زنان بر قوانین و فرهنگ و مقدسات اسلامی مبتنی است که به زن بعنوان کالای جنسی و ابزار لذتجوئی مرد مینگرد. جزئی از فرهنگ و نگرش و سیاستی است که تجاوز به دختران نه ساله را ازدواج شرعی مینامد، به تن فروشی تحت عنوان صیغه مشروعیت میدهد و نظر و رای زن را در ازدواج و در طلاق برسمیت نمی شناسد. تجاوز در جمهوری اسلامی امری قانونی و دولتی و جزئی از فرهنگ حکومتی است. حجاب و آپارتاید جنسی و دیوار کشیدن بین زن و مرد نیز روی دیگر همین سکه برخورد به زن بعنوان کالای جنسی است.
تجاوز عریان مقامات حکومتی به زنان و ارعاب و کشتار قربانیان تجاوز مبتنی بر این نگرش و فرهنگ و قوانین اسلامی و یک شکل بروز هزاران تجاوز و سوء استفاده جنسی است که هر روزه به شکل شرعی و قانونی در جامعه صورت میگیرد.
باید با تمام قوا در برابر این جنایت ایستاد. بر متن جنبش سرنگونی طلبانه ای که همه جامعه را در برگرفته است و همبسته با جنبش علیه شکنجه و زندان وسرکوب که اسماعیل بخشی پرچم آنرا بر افراشته است میتوان و باید علیه تجاوز جنسی و در دفاع از حقوق و هویت و کرامت انسانی زنان نیز بمیدان آمد و جبهه تازه ای علیه رژیم شکنجه و تجاوز و کشتار گشود. باید زهرا نوید پورها را به سمبل جنبش "می تو" در ایران و در کشورهای اسلامزده تبدیل کرد و سلمان خدادادی ها را بعنوان مظهر زن ستیزی و جنایت جمهوری اسلامی و هم دولتها و نیروهای اسلامی رسوای خاص و عام کرد.
کارزار بگذار سخن بگویم گامی در این راستا است. این کارزاری است همدوش کارزار "من هم شکنجه شدم" و همبسته با حرکت گسترده ای که امروز علیه شکنجه و علیه حجاب اسلامی شکل گرفته است. بگذار سخن بگویم کارزاری است علیه تجاوز، علیه شکنجه، و علیه نگاه به زن بعنوان کالای جنسی. همه قربانیان تجاوز، همه فعالین جنبش رهائی زن و همه قربانیان شکنجه را به پیوستن به این کارزار فرا میخوانم.
حمید تقوائی
٢٣ دیماه ٩٧
فاجعه دردناک و تکاندهنده تجاوز به زهرا نوید پور و بقتل رساندن او نمونه ای از جنایات بیشماری است که هر روزه علیه هزاران زن در جمهوری اسلامی اعمال میشود. زهرا را کشتند چون فریاد اعتراضش را علیه تجاوزکنندگان بلند کرده بود. باید علیه این جنایت دهشتناک کل جامعه را بسیج کرد و به حرکت درآورد. کمپین "بگذار سخن بگویم" که مینا احدی در ادامه دادخواهی زهرا شروع کرده است میتواند آغاز یک جنبش گسترده علیه تجاوز به زنان و کلا علیه برخورد حکومت و قوانین و فرهنگ ارتجاعی اسلامی به زن بعنوان یک کالای جنسی باشد.
بگذار سخن بگویم شاخه ضد اسلامی جنبش "می تو" Me too! است که در کشورهای غربی علیه آزار جنسی زنان شکل گرفته است. اما "می تو" در جمهوری اسلامی نقد و اعتراض و جنبشی بسیار عمیق تر و ریشه ای تر و فراگیرتر را نمایندگی میکند. اعتراضی علیه یک نظام و حکومت تا مغز استخوان فاسد و زن ستیز!
در جمهوری اسلامی تجاوزگران مقامات و مسئولین حکومتی هستند، تجاوز یک شیوه رایج شکنجه در زندانها است، و قربانیانی که علیه تجاوز سخن بگویند و دادخواهی کنند بوسیله ایادی حکومت بقتل میرسند. اتفاقی حتی شبیه به جنایتی که در حق زهرا نوید پور روا شده در هر کشور غربی میتوانست استعفای دولت و به محاکمه کشیدن مقامات مسئول را بدنبال داشته باشد. اما در جمهوری اسلامی تجاوز میکنند، میکشند و در پست هایشان باقی میمانند! این حکومت جنایت را با وقاحت درهم آمیخته است.
تجاوز کننده به زهرا نوید پور یک مقام حکومتی به اسم سلمان خدادادی وکیل کنونی مجلس اسلامی، رئیس کمیسیون اجتماعی مجلس، مدیرکل سابق اداره اطلاعات اردبیل و فرمانده اسبق سپاه شهرستان ملکان است. وی تجاوز به زنان متعددی را در پرونده خود دارد و بقتل رساندن زهرا را هم باید به این پرونده اضافه کرد. اگر زهرا همه زنان مورد تجاوز قرار گرفته را نمایندگی میکند خدادادی نماینده همه مقامات دولتی و حکومتی است: از مرتضی سربندی که قصد تجاوز به ریحانه جباری را داشت تا "سربازان گمنام امام زمان" که در سیاهچالهای رژیم به دختران باکره تجاوز میکنند تا مانع رفتن آنها به بهشت بشوند!
برای زهرا خظ و نشان کشیدند که اگر صدایت دربیاید "پودرت" میکنیم و بالاخره او را کشتند. ریحانه جباری را هم به شیوه دیگری پودر کردند. و ترانه موسوی و زهرا کاظمی را هم همین طور. اینها فقط نمونه هائی از هزاران تجاوز و جنایتی است که در زندانها و خارج زندانها به زنان ایران اعمال میشود.
این توحش سازمانیافته و نهادینه شده علیه زنان بر قوانین و فرهنگ و مقدسات اسلامی مبتنی است که به زن بعنوان کالای جنسی و ابزار لذتجوئی مرد مینگرد. جزئی از فرهنگ و نگرش و سیاستی است که تجاوز به دختران نه ساله را ازدواج شرعی مینامد، به تن فروشی تحت عنوان صیغه مشروعیت میدهد و نظر و رای زن را در ازدواج و در طلاق برسمیت نمی شناسد. تجاوز در جمهوری اسلامی امری قانونی و دولتی و جزئی از فرهنگ حکومتی است. حجاب و آپارتاید جنسی و دیوار کشیدن بین زن و مرد نیز روی دیگر همین سکه برخورد به زن بعنوان کالای جنسی است.
تجاوز عریان مقامات حکومتی به زنان و ارعاب و کشتار قربانیان تجاوز مبتنی بر این نگرش و فرهنگ و قوانین اسلامی و یک شکل بروز هزاران تجاوز و سوء استفاده جنسی است که هر روزه به شکل شرعی و قانونی در جامعه صورت میگیرد.
باید با تمام قوا در برابر این جنایت ایستاد. بر متن جنبش سرنگونی طلبانه ای که همه جامعه را در برگرفته است و همبسته با جنبش علیه شکنجه و زندان وسرکوب که اسماعیل بخشی پرچم آنرا بر افراشته است میتوان و باید علیه تجاوز جنسی و در دفاع از حقوق و هویت و کرامت انسانی زنان نیز بمیدان آمد و جبهه تازه ای علیه رژیم شکنجه و تجاوز و کشتار گشود. باید زهرا نوید پورها را به سمبل جنبش "می تو" در ایران و در کشورهای اسلامزده تبدیل کرد و سلمان خدادادی ها را بعنوان مظهر زن ستیزی و جنایت جمهوری اسلامی و هم دولتها و نیروهای اسلامی رسوای خاص و عام کرد.
کارزار بگذار سخن بگویم گامی در این راستا است. این کارزاری است همدوش کارزار "من هم شکنجه شدم" و همبسته با حرکت گسترده ای که امروز علیه شکنجه و علیه حجاب اسلامی شکل گرفته است. بگذار سخن بگویم کارزاری است علیه تجاوز، علیه شکنجه، و علیه نگاه به زن بعنوان کالای جنسی. همه قربانیان تجاوز، همه فعالین جنبش رهائی زن و همه قربانیان شکنجه را به پیوستن به این کارزار فرا میخوانم.
حمید تقوائی
٢٣ دیماه ٩٧
به نقل از اينستاگرام عسل محمدی
برای رفقای روزهای سخت؛ سپیده قلیان و اسماعیل بخشی که فریاد آزادیخواهی و برابری طلبیشان خاموش شدنی نیست.
برخورد امنیتی با کارگران و فعالان کارگری توسط حاکمیت مدافع صاحبان سرمایه دور از ذهن نبود. قرنهاست که مشت آهنین سرکوب همانجاییست که صدای حق طلبی طنینانداز میشود، چراکه تداوم استثمار در گرو قلع و قمع و منکوب کردن هرآن کسیست که رویای برابری در سر دارد. رشادت کارگران هفتتپه در جهت احقاق حقوق به تاراج رفتهشان آنچنان برحاکمیت گران آمد که سراسیمه مشغول پروندهسازیهای امنیتی برای کارگران و فعالین کارگری شدند و برای مرعوب ساختن آنان از تهدید و افترا و حتی شکنجه فروگذاری نکردند و من شاهد ستمی شدم که بر شما میرفت. آنچه در بازداشتگاه و زندان بر خودم گذشت را کنار میگذارم و از لحظاتی میگویم که شاهد زجر رفقایم بودم.
بخاطر میاورم روزهای بازداشت را در بازداشتگاه امنیتی اطلاعات اهواز.
روز ششم بازداشتم در اهواز به سلول کوچک و نموری منتقل شدم که هفت زندانی در آنجا محبوس بودند. یکی از آنان سپیده قلیان بود که برای شناختن چهرهاش زمانی مکث کردم... 👇👇👇
برای رفقای روزهای سخت؛ سپیده قلیان و اسماعیل بخشی که فریاد آزادیخواهی و برابری طلبیشان خاموش شدنی نیست.
برخورد امنیتی با کارگران و فعالان کارگری توسط حاکمیت مدافع صاحبان سرمایه دور از ذهن نبود. قرنهاست که مشت آهنین سرکوب همانجاییست که صدای حق طلبی طنینانداز میشود، چراکه تداوم استثمار در گرو قلع و قمع و منکوب کردن هرآن کسیست که رویای برابری در سر دارد. رشادت کارگران هفتتپه در جهت احقاق حقوق به تاراج رفتهشان آنچنان برحاکمیت گران آمد که سراسیمه مشغول پروندهسازیهای امنیتی برای کارگران و فعالین کارگری شدند و برای مرعوب ساختن آنان از تهدید و افترا و حتی شکنجه فروگذاری نکردند و من شاهد ستمی شدم که بر شما میرفت. آنچه در بازداشتگاه و زندان بر خودم گذشت را کنار میگذارم و از لحظاتی میگویم که شاهد زجر رفقایم بودم.
بخاطر میاورم روزهای بازداشت را در بازداشتگاه امنیتی اطلاعات اهواز.
روز ششم بازداشتم در اهواز به سلول کوچک و نموری منتقل شدم که هفت زندانی در آنجا محبوس بودند. یکی از آنان سپیده قلیان بود که برای شناختن چهرهاش زمانی مکث کردم... 👇👇👇
به نقل از اينستاگرام عسل محمدی
برای رفقای روزهای سخت؛ سپیده قلیان و اسماعیل بخشی که فریاد آزادیخواهی و برابری طلبیشان خاموش شدنی نیست.
برخورد امنیتی با کارگران و فعالان کارگری توسط حاکمیت مدافع صاحبان سرمایه دور از ذهن نبود. قرنهاست که مشت آهنین سرکوب همانجاییست که صدای حق طلبی طنینانداز میشود، چراکه تداوم استثمار در گرو قلع و قمع و منکوب کردن هرآن کسیست که رویای برابری در سر دارد. رشادت کارگران هفتتپه در جهت احقاق حقوق به تاراج رفتهشان آنچنان برحاکمیت گران آمد که سراسیمه مشغول پروندهسازیهای امنیتی برای کارگران و فعالین کارگری شدند و برای مرعوب ساختن آنان از تهدید و افترا و حتی شکنجه فروگذاری نکردند و من شاهد ستمی شدم که بر شما میرفت. آنچه در بازداشتگاه و زندان بر خودم گذشت را کنار میگذارم و از لحظاتی میگویم که شاهد زجر رفقایم بودم.
بخاطر میاورم روزهای بازداشت را در بازداشتگاه امنیتی اطلاعات اهواز.
روز ششم بازداشتم در اهواز به سلول کوچک و نموری منتقل شدم که هفت زندانی در آنجا محبوس بودند. یکی از آنان سپیده قلیان بود که برای شناختن چهرهاش زمانی مکث کردم. باورم نمیشد که در مدت کوتاهی چهرهی بشاش و شادابش چنان تکیده و لاغر و نحیف شده باشد. هنوز آثار کبودی بر گردن داشت و جای چنگ و خراش روی دستهایش. برایم از ستمی گفت که در آن بیستویک روز بر او گذشته بود و دیدنش در آن وضعیت گفتههایش را اثبات میکرد. من شاهد ساعتهای طولانی بازجوییش بودم از ده صبح تا پاسی از نیمه شب که تقریبا هرروز این پروسه تکرار میشد. من صدای فریادها و توهینهای بازجویش را از اتاق کناری میشنیدم. من شاهد روزی بودم که چنان فشاری برای اعتراف دروغ بر او آوردند که پنجه بر چهرهی نازنینش میکشید و آرزوی مرگ میکرد.
من صدای ممتد سرفهها و تنگی نفس شدید اسماعیل را از اتاق بازجویی مجاور میشنیدم و تمسخر ماموران را که میگفتند "فیلمشه حالش از ما بهتره". چه رنجی بود دانستن اینکه رفیق شریفم در اتاق کناری در حال آزار است و حداقل اقدامات درمانی از او دریغ میشود. من روزی که برای هواخوری به حیاط بازداشتگاه میرفتم صدای فریادها و توهینها و افترای بازجو به اسماعیل را شنیدم. من حاضر به شهادت برای آنچه که شنیدم و دیدم هستم.
اینها احتمالا فقط گوشههایی از آنچه بود که بر رفقایم گذشت و من با چشمان بسته شاهد آن بودم اما یقین دارم حالا که جز زنجیرهایمان چیزی برای از دست دادن نداریم این گردنکشیها قدمی ما را به عقب نمیراند.
چراکه ما عاشقان مست دل از دست دادهایم.
زنده باد کارگر
برقرار باد شوراهای مستقل کارگری و مردمی.
برای رفقای روزهای سخت؛ سپیده قلیان و اسماعیل بخشی که فریاد آزادیخواهی و برابری طلبیشان خاموش شدنی نیست.
برخورد امنیتی با کارگران و فعالان کارگری توسط حاکمیت مدافع صاحبان سرمایه دور از ذهن نبود. قرنهاست که مشت آهنین سرکوب همانجاییست که صدای حق طلبی طنینانداز میشود، چراکه تداوم استثمار در گرو قلع و قمع و منکوب کردن هرآن کسیست که رویای برابری در سر دارد. رشادت کارگران هفتتپه در جهت احقاق حقوق به تاراج رفتهشان آنچنان برحاکمیت گران آمد که سراسیمه مشغول پروندهسازیهای امنیتی برای کارگران و فعالین کارگری شدند و برای مرعوب ساختن آنان از تهدید و افترا و حتی شکنجه فروگذاری نکردند و من شاهد ستمی شدم که بر شما میرفت. آنچه در بازداشتگاه و زندان بر خودم گذشت را کنار میگذارم و از لحظاتی میگویم که شاهد زجر رفقایم بودم.
بخاطر میاورم روزهای بازداشت را در بازداشتگاه امنیتی اطلاعات اهواز.
روز ششم بازداشتم در اهواز به سلول کوچک و نموری منتقل شدم که هفت زندانی در آنجا محبوس بودند. یکی از آنان سپیده قلیان بود که برای شناختن چهرهاش زمانی مکث کردم. باورم نمیشد که در مدت کوتاهی چهرهی بشاش و شادابش چنان تکیده و لاغر و نحیف شده باشد. هنوز آثار کبودی بر گردن داشت و جای چنگ و خراش روی دستهایش. برایم از ستمی گفت که در آن بیستویک روز بر او گذشته بود و دیدنش در آن وضعیت گفتههایش را اثبات میکرد. من شاهد ساعتهای طولانی بازجوییش بودم از ده صبح تا پاسی از نیمه شب که تقریبا هرروز این پروسه تکرار میشد. من صدای فریادها و توهینهای بازجویش را از اتاق کناری میشنیدم. من شاهد روزی بودم که چنان فشاری برای اعتراف دروغ بر او آوردند که پنجه بر چهرهی نازنینش میکشید و آرزوی مرگ میکرد.
من صدای ممتد سرفهها و تنگی نفس شدید اسماعیل را از اتاق بازجویی مجاور میشنیدم و تمسخر ماموران را که میگفتند "فیلمشه حالش از ما بهتره". چه رنجی بود دانستن اینکه رفیق شریفم در اتاق کناری در حال آزار است و حداقل اقدامات درمانی از او دریغ میشود. من روزی که برای هواخوری به حیاط بازداشتگاه میرفتم صدای فریادها و توهینها و افترای بازجو به اسماعیل را شنیدم. من حاضر به شهادت برای آنچه که شنیدم و دیدم هستم.
اینها احتمالا فقط گوشههایی از آنچه بود که بر رفقایم گذشت و من با چشمان بسته شاهد آن بودم اما یقین دارم حالا که جز زنجیرهایمان چیزی برای از دست دادن نداریم این گردنکشیها قدمی ما را به عقب نمیراند.
چراکه ما عاشقان مست دل از دست دادهایم.
زنده باد کارگر
برقرار باد شوراهای مستقل کارگری و مردمی.
اطلاعیه شماره ١ کمپین بگذار سخن بگویم!
دو زن دیگر اعلام کردند که سلمان خدادادی به آنها نیز تجاوز کرده است.
زهرا نوید پور ٢٨ ساله ، بعد از تجاوز سلمان خدادادی به او، به افشاگری در این مورد پرداخت و به قتل رسید. زهرا بارها از طرف متهم به تجاوز، تهدید به قتل شده بود. همچنین زهرا بارها به مقامات حکومت اسلامی مراجعه و علیه متهم شکایت کرده بود و همواره پاسخ منفی گرفته بود. قتل زهرا نوید پور و دفن شبانه پیکر او، بدون کالبد شکافی و اعلام فوری اینکه زهرا خودکشی کرده، سناریو را تکمیل کرد. ما در اینجا با می تو در ایران مواجه هستیم. حکومتی که تجاوز به زن جزو قوانین آن است و مقامات این حکومت بارها و بارها به زنانی که بدلیل اداری و یا مشکلات به آنها مراجعه کرده اند ، تجاوز کرده و پرونده ها را به کمک همدیگر پرده پوشی کرده اند.
اکنون و بعد از سر و صدای زیاد در مورد پرونده زهرا دو زن دیگر با مراجعه به هرانا گفته اند که آنها نیز درست شبیه به زهرا در همان دفتر کار سلمان خدادادی مورد تجاوز قرار گرفته و درست بهمان شیوه ، خدادادی آنها را تهدید کرده است.
👇👇👇
دو زن دیگر اعلام کردند که سلمان خدادادی به آنها نیز تجاوز کرده است.
زهرا نوید پور ٢٨ ساله ، بعد از تجاوز سلمان خدادادی به او، به افشاگری در این مورد پرداخت و به قتل رسید. زهرا بارها از طرف متهم به تجاوز، تهدید به قتل شده بود. همچنین زهرا بارها به مقامات حکومت اسلامی مراجعه و علیه متهم شکایت کرده بود و همواره پاسخ منفی گرفته بود. قتل زهرا نوید پور و دفن شبانه پیکر او، بدون کالبد شکافی و اعلام فوری اینکه زهرا خودکشی کرده، سناریو را تکمیل کرد. ما در اینجا با می تو در ایران مواجه هستیم. حکومتی که تجاوز به زن جزو قوانین آن است و مقامات این حکومت بارها و بارها به زنانی که بدلیل اداری و یا مشکلات به آنها مراجعه کرده اند ، تجاوز کرده و پرونده ها را به کمک همدیگر پرده پوشی کرده اند.
اکنون و بعد از سر و صدای زیاد در مورد پرونده زهرا دو زن دیگر با مراجعه به هرانا گفته اند که آنها نیز درست شبیه به زهرا در همان دفتر کار سلمان خدادادی مورد تجاوز قرار گرفته و درست بهمان شیوه ، خدادادی آنها را تهدید کرده است.
👇👇👇
اطلاعیه شماره ١ کمپین بگذار سخن بگویم!
دو زن دیگر اعلام کردند که سلمان خدادادی به آنها نیز تجاوز کرده است.
زهرا نوید پور ٢٨ ساله ، بعد از تجاوز سلمان خدادادی به او، به افشاگری در این مورد پرداخت و به قتل رسید. زهرا بارها از طرف متهم به تجاوز، تهدید به قتل شده بود. همچنین زهرا بارها به مقامات حکومت اسلامی مراجعه و علیه متهم شکایت کرده بود و همواره پاسخ منفی گرفته بود. قتل زهرا نوید پور و دفن شبانه پیکر او، بدون کالبد شکافی و اعلام فوری اینکه زهرا خودکشی کرده، سناریو را تکمیل کرد. ما در اینجا با می تو در ایران مواجه هستیم. حکومتی که تجاوز به زن جزو قوانین آن است و مقامات این حکومت بارها و بارها به زنانی که بدلیل اداری و یا مشکلات به آنها مراجعه کرده اند ، تجاوز کرده و پرونده ها را به کمک همدیگر پرده پوشی کرده اند.
اکنون و بعد از سر و صدای زیاد در مورد پرونده زهرا دو زن دیگر با مراجعه به هرانا گفته اند که آنها نیز درست شبیه به زهرا در همان دفتر کار سلمان خدادادی مورد تجاوز قرار گرفته و درست بهمان شیوه ، خدادادی آنها را تهدید کرده است.
قربانیان که این نماینده مجلس را به سواستفاده از موقعیت و تجاوز متهم می کنند پس از مدتی که مدعی هستند از ترس “جان، امنیت و آبرو” سکوت کرده بودند در مقام استیفای حقوق خود برآمدند و اکنون لب به سخن گشوده اند. یکی از این زنان به هرانا گفته :
"پس از این حادثه، روزها، ماهها و سالهای بعد با من با عناوین و بهانه های مختلفی تماس گرفتند و حداقل یکبار دیگر به بهانههای واهی من را به منزل مسکونی خود در شهرک پرواز تبریز کشاندند و مجددا تجاوز کردند.”
این دختر که مدعی است قربانی سواستفاده این نماینده مجلس از جایگاهش شده میگوید پس از یک دوره طولانی تهدید و تطمیع این نماینده نهایتا “به او زنگ زدم و گفتم دیگر شغل نمیخواهم فقط دست از سرم بردارد وگرنه میروم شکایت میکنم. اما در جوابم گفت هیچ غلطی نمیتوانی بکنی و تلفن را قطع کرد. مدتی گذشت اما باز هم تماس گرفت و این بار میگفت مرا دوست دارد و میخواهد با من صحبت کند. اما نپذیرفتم و نرفتم. حتی پیامهای تهدیدآمیز برایم ارسال میکرد که اگر نروم بلایی سرم میآورد ولی نرفتم و از ترس جانم مدام محل سکونتم را تغییر میدادم.”
ز.ن مدعی است اقدامات این نماینده مجلس قربانیانی بیش از یک مورد دارد او یادآوری میکند “مدتی بعد بود در جمعی از دوستانم نشسته بودم و از یکی از دوستانم شنیدم که گفت خدادادی به او وعده کار داده و بعد هم به او تجاوز کرده و طی این مدت بارها خواسته دست به خودکشی بزند. آنجا بود که فهمیدم فقط پای من در میان نبوده است. مدتی پرس و جو کردیم و در نهایت متوجه شدیم چند نفر دیگر هم هستند که چنین بلایی سرشان آمده است. اما هیچکدام از ترس جانشان حاضر نشدند جایی شکایت کنند.”
کمپین بگذار سخن بگویم از همه زنانی که مورد تعرض و تجاوزاز سوی مقامات رژیم و یا هر فرد دیگری قرار گرفته اند دعوت میکند به این حرکت بپیوندند!
کمپین بگذار سخن بگویم !
٢٤ دی ماه ١٣٩٧ / ١٤ ژانویه ٢٠١٩
دو زن دیگر اعلام کردند که سلمان خدادادی به آنها نیز تجاوز کرده است.
زهرا نوید پور ٢٨ ساله ، بعد از تجاوز سلمان خدادادی به او، به افشاگری در این مورد پرداخت و به قتل رسید. زهرا بارها از طرف متهم به تجاوز، تهدید به قتل شده بود. همچنین زهرا بارها به مقامات حکومت اسلامی مراجعه و علیه متهم شکایت کرده بود و همواره پاسخ منفی گرفته بود. قتل زهرا نوید پور و دفن شبانه پیکر او، بدون کالبد شکافی و اعلام فوری اینکه زهرا خودکشی کرده، سناریو را تکمیل کرد. ما در اینجا با می تو در ایران مواجه هستیم. حکومتی که تجاوز به زن جزو قوانین آن است و مقامات این حکومت بارها و بارها به زنانی که بدلیل اداری و یا مشکلات به آنها مراجعه کرده اند ، تجاوز کرده و پرونده ها را به کمک همدیگر پرده پوشی کرده اند.
اکنون و بعد از سر و صدای زیاد در مورد پرونده زهرا دو زن دیگر با مراجعه به هرانا گفته اند که آنها نیز درست شبیه به زهرا در همان دفتر کار سلمان خدادادی مورد تجاوز قرار گرفته و درست بهمان شیوه ، خدادادی آنها را تهدید کرده است.
قربانیان که این نماینده مجلس را به سواستفاده از موقعیت و تجاوز متهم می کنند پس از مدتی که مدعی هستند از ترس “جان، امنیت و آبرو” سکوت کرده بودند در مقام استیفای حقوق خود برآمدند و اکنون لب به سخن گشوده اند. یکی از این زنان به هرانا گفته :
"پس از این حادثه، روزها، ماهها و سالهای بعد با من با عناوین و بهانه های مختلفی تماس گرفتند و حداقل یکبار دیگر به بهانههای واهی من را به منزل مسکونی خود در شهرک پرواز تبریز کشاندند و مجددا تجاوز کردند.”
این دختر که مدعی است قربانی سواستفاده این نماینده مجلس از جایگاهش شده میگوید پس از یک دوره طولانی تهدید و تطمیع این نماینده نهایتا “به او زنگ زدم و گفتم دیگر شغل نمیخواهم فقط دست از سرم بردارد وگرنه میروم شکایت میکنم. اما در جوابم گفت هیچ غلطی نمیتوانی بکنی و تلفن را قطع کرد. مدتی گذشت اما باز هم تماس گرفت و این بار میگفت مرا دوست دارد و میخواهد با من صحبت کند. اما نپذیرفتم و نرفتم. حتی پیامهای تهدیدآمیز برایم ارسال میکرد که اگر نروم بلایی سرم میآورد ولی نرفتم و از ترس جانم مدام محل سکونتم را تغییر میدادم.”
ز.ن مدعی است اقدامات این نماینده مجلس قربانیانی بیش از یک مورد دارد او یادآوری میکند “مدتی بعد بود در جمعی از دوستانم نشسته بودم و از یکی از دوستانم شنیدم که گفت خدادادی به او وعده کار داده و بعد هم به او تجاوز کرده و طی این مدت بارها خواسته دست به خودکشی بزند. آنجا بود که فهمیدم فقط پای من در میان نبوده است. مدتی پرس و جو کردیم و در نهایت متوجه شدیم چند نفر دیگر هم هستند که چنین بلایی سرشان آمده است. اما هیچکدام از ترس جانشان حاضر نشدند جایی شکایت کنند.”
کمپین بگذار سخن بگویم از همه زنانی که مورد تعرض و تجاوزاز سوی مقامات رژیم و یا هر فرد دیگری قرار گرفته اند دعوت میکند به این حرکت بپیوندند!
کمپین بگذار سخن بگویم !
٢٤ دی ماه ١٣٩٧ / ١٤ ژانویه ٢٠١٩
#من_هم_شکنجه_شدم
چندین میلیون نفر مانند اسماعیل بخشی در زندانها توسط حکومت اسلامی در ایران شکنجه شده اند.
کارزار من هم شکنجه شدم
’ باید به ظرفی برای انعکاس صدای تمام این زنان و مردان، این جوانان و کودکانی تبدیل شود که در زندانهای شهرهای ایران. شب و روز را تحت شکنجه جسمی و روحی سپری کردند. باید صدای خانواده هایی باشد که جگر گوشه هایشان را زیر شکنجه این جلادان از دست دادند.
محمد کامرانی ۱۸ تیر ۱۳۸۸ بازداشت شد و در بازداشتگاه کهریزک در روز ۲۵ تیر ماه درگذشت.
چندین میلیون نفر مانند اسماعیل بخشی در زندانها توسط حکومت اسلامی در ایران شکنجه شده اند.
کارزار من هم شکنجه شدم
’ باید به ظرفی برای انعکاس صدای تمام این زنان و مردان، این جوانان و کودکانی تبدیل شود که در زندانهای شهرهای ایران. شب و روز را تحت شکنجه جسمی و روحی سپری کردند. باید صدای خانواده هایی باشد که جگر گوشه هایشان را زیر شکنجه این جلادان از دست دادند.
محمد کامرانی ۱۸ تیر ۱۳۸۸ بازداشت شد و در بازداشتگاه کهریزک در روز ۲۵ تیر ماه درگذشت.
من هم شکنجه شدم .من هم اسماعیل بخشی هستم
من سارا نخعی همسر یکی از زندانی سیاسی دهه شصت هستم با اینکه خودم هرگز دستگیر نشده وزندانی نبودم ولی طعم اذیت وآزار وشکنجه های روحی وروانی از طرف جانیان رژیم را در بهترین سالهای جوانیم تجربه کردم من جوانی 23 ساله بودم که همسرم هرمز رها بجرم کمونیست بودن وعضویت در حزب کمونیست ایران هنگامی که در یکی از کارخانه های جاده کرج در تهران مشغول کار بود توسط مامورین رژیم دستگیر وربوده شد.
یاد آوری آن روز همیشه برایم درد ناک است ، درست یادم هست که آنروز پنجشنبه بود که من از سر کار برگشته وفرزندمان را که آنموقع یک ساله بود از مهد آورده ودر خانه منتظر همسرم بودیم که از سر کار بیاید وبا هم باتفاق به منزل خانواده همسرم که برای شام منتظرمان بودند برویم . از همان ساعتهای اول تاخیر آمدنش دلهره ونگرانی من شروع شد وبا نگاه به عقربه های ساعت وجلو رفتن آن ناباورنه اتفاق ناگواری که ممکن بود افتاده باشد را حدس میزدم از آنروز به بعد بود که کانون گرم خانواده کوچک ما به یک باره از هم پاشید واز همان روز به بعد من و زنده یاد مادر همسرم همراه با دیگر اعضای خانواده بامید...
من سارا نخعی همسر یکی از زندانی سیاسی دهه شصت هستم با اینکه خودم هرگز دستگیر نشده وزندانی نبودم ولی طعم اذیت وآزار وشکنجه های روحی وروانی از طرف جانیان رژیم را در بهترین سالهای جوانیم تجربه کردم من جوانی 23 ساله بودم که همسرم هرمز رها بجرم کمونیست بودن وعضویت در حزب کمونیست ایران هنگامی که در یکی از کارخانه های جاده کرج در تهران مشغول کار بود توسط مامورین رژیم دستگیر وربوده شد.
یاد آوری آن روز همیشه برایم درد ناک است ، درست یادم هست که آنروز پنجشنبه بود که من از سر کار برگشته وفرزندمان را که آنموقع یک ساله بود از مهد آورده ودر خانه منتظر همسرم بودیم که از سر کار بیاید وبا هم باتفاق به منزل خانواده همسرم که برای شام منتظرمان بودند برویم . از همان ساعتهای اول تاخیر آمدنش دلهره ونگرانی من شروع شد وبا نگاه به عقربه های ساعت وجلو رفتن آن ناباورنه اتفاق ناگواری که ممکن بود افتاده باشد را حدس میزدم از آنروز به بعد بود که کانون گرم خانواده کوچک ما به یک باره از هم پاشید واز همان روز به بعد من و زنده یاد مادر همسرم همراه با دیگر اعضای خانواده بامید...
من هم شکنجه شدم .من هم اسماعیل بخشی هستم
من سارا نخعی همسر یکی از زندانی سیاسی دهه شصت هستم با اینکه خودم هرگز دستگیر نشده وزندانی نبودم ولی طعم اذیت وآزار وشکنجه های روحی وروانی از طرف جانیان رژیم را در بهترین سالهای جوانیم تجربه کردم من جوانی 23 ساله بودم که همسرم هرمز رها بجرم کمونیست بودن وعضویت در حزب کمونیست ایران هنگامی که در یکی از کارخانه های جاده کرج در تهران مشغول کار بود توسط مامورین رژیم دستگیر وربوده شد.
یاد آوری آن روز همیشه برایم درد ناک است ، درست یادم هست که آنروز پنجشنبه بود که من از سر کار برگشته وفرزندمان را که آنموقع یک ساله بود از مهد آورده ودر خانه منتظر همسرم بودیم که از سر کار بیاید وبا هم باتفاق به منزل خانواده همسرم که برای شام منتظرمان بودند برویم . از همان ساعتهای اول تاخیر آمدنش دلهره ونگرانی من شروع شد وبا نگاه به عقربه های ساعت وجلو رفتن آن ناباورنه اتفاق ناگواری که ممکن بود افتاده باشد را حدس میزدم از آنروز به بعد بود که کانون گرم خانواده کوچک ما به یک باره از هم پاشید واز همان روز به بعد من و زنده یاد مادر همسرم همراه با دیگر اعضای خانواده بامید کسب کوچکترین خبر از وضعیت او آواره جلو درب زندانها ودیگر مراکز مربوطه بودیم ودر این مدت شاهد بیشترین تحقیر وتوهین ها از طرف مسئولین بودیم، همسرم یکسال ممنوع الاملاقات بود ودر این مدت بخاطر اینکه میدانستم که او در چه شرایطی است وچه سرنوشتی ممکن است که در انتظارش باشد بیشترین فشارهای روحی وروانی را با تمام وجودم احساس میکردم در طی این مدت من همراه با فرزند خردسال ومادر وخواهر همسرم با مشکلات فراوان هفته ای یک بار بامید کسب خبربه زندان اوین مراجعه میکردیم ودر محوطه ای که در مجاورت لوناپارک بود در پشت یک گیشه با دیگر خانواده های زندانی در یک صف طولانی ساعتها می ایستادیم .
یاد آوری آن روزها وایستادن در آن صف وانتظار وخبر های تکاندهنده ای که می شنیدیم هنوز برایم درد آور است. نوبت هریک از خانوادهها که میشد وقتی اسم ومشخصات عزیزانمان را به مامورینی که در گیشه نشسته بودند میدادیم سه پاسخ در انتظارمان بود یک : اجازه دادن اولین ملاقات دو: تحویل ساک لباس ودادن یک تکه کاغذ که شماره قبر بر روی آن نوشته شده بود سه : گرفتن سیصد تومان پول سیگار برای زندانی بدون دادن ملاقات وادامه بلاتکلیفی وانتظار .
ایستادن در آن صف یکی از بدترین شکنجه ها برای خانواده ها بود وهمه ما که آنجا در صف می ایستادیم مثل یک خانواده واحد بودیم وتنها به زندانی در بند خودمان فکر نمی کردیم وتا وقتی که هر کدام جواب میگرفتیم میمردیم وزنده میشدیم . صدای ضجه مادران وخواهران ودیگر اعضای خانواده زندانیان وقتی که نوبتشان میشد وشماره قبر عزیزانشان را بهشان میدادند هنوز در گوشم هست آنها وقتی آن کاغذ را میگرفتند وشروع به گریه وشیون میکردند به شدت از طرف ماموران زندان مورد توهین وپرخاش قرار میگرفتند واجازه ماندن در محوطه را نداشتند ومیبایست هر چه زودتر آنجا را ترک میکردند .
البته که مشگلات خانوادها فقط تحمل این فشارهای طاقت فرسا نبود مشگلات ومسائل اجتماعی واقتصادی هم مزید بر علت بود .
تا کنون در رابطه با جنایات رژیم توسط جان بدر بردگان وخانوادهای جان باختگان افشاگریهای زیادی شده کتابها نوشته شده وفیلمها تهیه وکنفرانسها متعدی برگزار گردیده وجنبش دادخواهی که پرچم آن از همان سال شصت توسط مادران خاوران برافراشته شد همواره در داخل وخارج در اهتزاز بوده وامروز هم با گسترش مبارزات مردم ایران این پرچم در دست نماینده کارگران میباشد که به نمایندگی از طرف احاد جامعه سیستم زندان وشکنجه رژیم را به چالش کشیده است
دیر نیست که با اعتراضات وهمبستکی مردم ایران کل بساط شکنجه واعدام وسرکوب برچیده شود وعاملین وآمرین چهل سال جنایت به پای میزمحاکمه مردمی آورده شوند.
سارانخعی
14 ژانویه 2019
23 دی 1397
من سارا نخعی همسر یکی از زندانی سیاسی دهه شصت هستم با اینکه خودم هرگز دستگیر نشده وزندانی نبودم ولی طعم اذیت وآزار وشکنجه های روحی وروانی از طرف جانیان رژیم را در بهترین سالهای جوانیم تجربه کردم من جوانی 23 ساله بودم که همسرم هرمز رها بجرم کمونیست بودن وعضویت در حزب کمونیست ایران هنگامی که در یکی از کارخانه های جاده کرج در تهران مشغول کار بود توسط مامورین رژیم دستگیر وربوده شد.
یاد آوری آن روز همیشه برایم درد ناک است ، درست یادم هست که آنروز پنجشنبه بود که من از سر کار برگشته وفرزندمان را که آنموقع یک ساله بود از مهد آورده ودر خانه منتظر همسرم بودیم که از سر کار بیاید وبا هم باتفاق به منزل خانواده همسرم که برای شام منتظرمان بودند برویم . از همان ساعتهای اول تاخیر آمدنش دلهره ونگرانی من شروع شد وبا نگاه به عقربه های ساعت وجلو رفتن آن ناباورنه اتفاق ناگواری که ممکن بود افتاده باشد را حدس میزدم از آنروز به بعد بود که کانون گرم خانواده کوچک ما به یک باره از هم پاشید واز همان روز به بعد من و زنده یاد مادر همسرم همراه با دیگر اعضای خانواده بامید کسب کوچکترین خبر از وضعیت او آواره جلو درب زندانها ودیگر مراکز مربوطه بودیم ودر این مدت شاهد بیشترین تحقیر وتوهین ها از طرف مسئولین بودیم، همسرم یکسال ممنوع الاملاقات بود ودر این مدت بخاطر اینکه میدانستم که او در چه شرایطی است وچه سرنوشتی ممکن است که در انتظارش باشد بیشترین فشارهای روحی وروانی را با تمام وجودم احساس میکردم در طی این مدت من همراه با فرزند خردسال ومادر وخواهر همسرم با مشکلات فراوان هفته ای یک بار بامید کسب خبربه زندان اوین مراجعه میکردیم ودر محوطه ای که در مجاورت لوناپارک بود در پشت یک گیشه با دیگر خانواده های زندانی در یک صف طولانی ساعتها می ایستادیم .
یاد آوری آن روزها وایستادن در آن صف وانتظار وخبر های تکاندهنده ای که می شنیدیم هنوز برایم درد آور است. نوبت هریک از خانوادهها که میشد وقتی اسم ومشخصات عزیزانمان را به مامورینی که در گیشه نشسته بودند میدادیم سه پاسخ در انتظارمان بود یک : اجازه دادن اولین ملاقات دو: تحویل ساک لباس ودادن یک تکه کاغذ که شماره قبر بر روی آن نوشته شده بود سه : گرفتن سیصد تومان پول سیگار برای زندانی بدون دادن ملاقات وادامه بلاتکلیفی وانتظار .
ایستادن در آن صف یکی از بدترین شکنجه ها برای خانواده ها بود وهمه ما که آنجا در صف می ایستادیم مثل یک خانواده واحد بودیم وتنها به زندانی در بند خودمان فکر نمی کردیم وتا وقتی که هر کدام جواب میگرفتیم میمردیم وزنده میشدیم . صدای ضجه مادران وخواهران ودیگر اعضای خانواده زندانیان وقتی که نوبتشان میشد وشماره قبر عزیزانشان را بهشان میدادند هنوز در گوشم هست آنها وقتی آن کاغذ را میگرفتند وشروع به گریه وشیون میکردند به شدت از طرف ماموران زندان مورد توهین وپرخاش قرار میگرفتند واجازه ماندن در محوطه را نداشتند ومیبایست هر چه زودتر آنجا را ترک میکردند .
البته که مشگلات خانوادها فقط تحمل این فشارهای طاقت فرسا نبود مشگلات ومسائل اجتماعی واقتصادی هم مزید بر علت بود .
تا کنون در رابطه با جنایات رژیم توسط جان بدر بردگان وخانوادهای جان باختگان افشاگریهای زیادی شده کتابها نوشته شده وفیلمها تهیه وکنفرانسها متعدی برگزار گردیده وجنبش دادخواهی که پرچم آن از همان سال شصت توسط مادران خاوران برافراشته شد همواره در داخل وخارج در اهتزاز بوده وامروز هم با گسترش مبارزات مردم ایران این پرچم در دست نماینده کارگران میباشد که به نمایندگی از طرف احاد جامعه سیستم زندان وشکنجه رژیم را به چالش کشیده است
دیر نیست که با اعتراضات وهمبستکی مردم ایران کل بساط شکنجه واعدام وسرکوب برچیده شود وعاملین وآمرین چهل سال جنایت به پای میزمحاکمه مردمی آورده شوند.
سارانخعی
14 ژانویه 2019
23 دی 1397