به کجا چنین شتابان
1.6K subscribers
8.57K photos
3.95K videos
697 files
487 links
جمله خلقان سخره اندیشه اند
زان سبب خسته دل و غم پیشه اند
Download Telegram
‌
چیزی شدن

یکی از ظالمانه‌ترین و مخرب‌ترین تحمیلاتِ محیط بر انسان، ضرورت "چیزی شدن" است. در جریان "شدن"، انسان بی‌بنیاد می‌گردد، بی"علت" می‌گردد. چیزی را که می‌خواهد بسازد یا بشود، فکر خودش است. "علت" و "معلول" فکر خود اوست.

«رابطه»
محمدجعفر مصفا
👍3🔥1
وقتی می‌پرسی من کیستم؟فروتنی خودش به وجود می‌آید،زیرا وقتی که می پرسی "من کی هستم؟" می فهمی که این نیستی، آن نیستی، هیچ چیز از این دنیا نیستی و با درک این موضوع، می فهمی که همه چیز در همان لحظه از تو بیرون آمده است، اگر همه چیز از تو بیرون آمده باشد فروتن می شوی تواضع فوق العاده ای پیدا می کنی
❤3👏2
"شما باید میان آن «من» که در خود ناب و خالص است و «من-فکر» تمایز قائل شوید.
«من-فکر» صرفاً یک فکر است؛ همان است که من و دیگران را می‌بیند (اشاره به دوگانگی)، می‌خوابد، بیدار می‌شود، می‌خورد، می‌اندیشد، می‌میرد و دوباره زاده می‌شود.
اما آن «منِ» ناب، وجودِ محض است؛ هستیِ جاودانی است که از غفلت و توهّم برخاسته از افکار رهاست.

اگر به عنوان همین «من» بمانی—یعنی همان هستیِ محض، بی‌هیچ فکری—آنگاه «من-فکر» محو گشته و توهّم برای همیشه از میان می‌رود.

در سینما، تصاویر فقط در نورِ بسیار کم یا تاریکی دیده می‌شوند؛ اما وقتی چراغ‌ها روشن شوند، تمام آن تصاویر ناپدید می‌گردند.
درست به همان صورت، در پرتو نورافکنِ آن خویشِ متعال، همه‌چیز محو می‌شود."

#رامانا_ماهاراشی
❤4👍1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
چطور بیداری معنوی را درک کنیم؟
بیداری معنوی یعنی دیدن همان چیزی که دست و پای تو را بسته.
هر بار یک بند را ببری، کمی آزادتر می‌شوی.
و وقتی همه‌ی مرزها شکست، خودت تصمیم می‌گیری که چگونه باشی.
این یعنی آزادی. این یعنی روشن‌بینی.

#سادگورو #بیداری_معنوی #معنویت #آگاهی #چشم_سوم #خودشناسی #شکوفایی
❤2👏1
گاهی نفس نمی‌میرد؛ فقط لباسش را عوض می‌کند.

از «من بیشتر دارم» می‌رسد به «من بیشتر می‌فهمم» و حتی «من معنوی‌ترم».

اگر معنویت باعث احساس برتری شود، نفس هنوز زنده است؛ فقط ظریف‌تر شده.

در عرفان واقعی، چیزی برای اثبات کردن باقی نمی‌ماند.

اشو
❤5👍1
﷽
بیشتر رنج‌های انسان از آن‌جاست که می‌خواهد زندگی را کنترل کند.

زندگی رودخانه است؛ اگر با آن بجنگی، خسته می‌شوی و اگر خود را به جریانش بسپاری، تو را به جایی می‌رساند که باید باشی. اعتماد به خدا بزرگ‌ترین عبادت است؛ زیرا در اعتماد، ترسی باقی نمی‌ماند و آنجا که ترس نباشد، عشق متولد می‌شود...


🕊🌱🤍
❤6👏2
انسان موجودِ عجیبی است
دردِ فقدان را
عمیق تر از نعمتِ حضور می‌فهمد
❤6👍2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
من آن بودم که میگفتم به هر پرسش دوصد پاسخ
کنون گر نام من پرسی جوابش را نمی‌دانم
👍6❤1
مشکل انسان این است که تقریباً هیچ‌گاه در جایی که بدنش حضور دارد، نیست.

هنگام غذا خوردن، در فکر آینده است.

هنگام صحبت با یک دوست، درگیر گذشته است.

هنگام راه رفتن، به مقصد فکر می‌کند و راه را از دست می‌دهد.

هنگام رسیدن به مقصد، به مقصد بعدی فکر می‌کند.

و به همین دلیل، تمام زندگی از میان انگشتانش عبور می‌کند.

انسان همیشه در جایی دیگر زندگی می‌کند.

و زندگی همیشه همین‌جاست.

همین لحظه.

حقیقت دور نیست، اما انسان آن را دور می‌جوید.
👏7❤5👍2
مراقبه یعنی بازگشتن.

بازگشتن از گذشته.

بازگشتن از آینده.

بازگشتن از هزاران فکر و خیال.

بازگشتن به همین‌جا.

به همین نفس.

به همین بدن.

به همین لحظه.
👍4👏3❤2
ذهن همیشه تقسیم می‌کند.

این دنیا و آن دنیا.

مادی و معنوی.

زمینی و آسمانی.

کار و مراقبه.

زندگی و خدا.

اما هستی تقسیم نشده است.

زندگی یکی است.
❤6👏3👍1
موثرترین راه برای اجتناب از رهایی
جستجوی آن است

نیکو رونالد
❤5👍1
با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل
چرخ از تو هزار بار بیچاره‌تر است

#شاعرخیام
❤4👏1
بیشتر مردم گفت‌وگو نمی‌کنند، فقط نوبتی حرف می‌زنند. کسی گوش نمی‌دهد. همه منتظرند تا دوباره خودشان سخن بگویند. گوش دادن یک هنر است. و فقط در سکوت ممکن می‌شود. تا زمانی که ذهن پر از کلمات است، نه دیگری را می‌شنوی و نه حقیقت را.
.

🔹 اُشو
.
❤6👍2👏2🙏1
قصّهٔ دقوقی» مفصّل‌ترین و شاید استعاری‌ترین داستانِ مثنوی است. و به نظر می‌رسد که در این داستان مولوی یک‌بارِ دیگر بسیاری از اصولِ نظریاتِ عرفانیِ خود را منعکس می‌کند.

در داستانِ دقوقی، مولوی تجربیّات و حالاتِ یک مجاهدِ راهِ حقیقت را شرح می‌دهد. ابتدا خلاصه‌ای از داستان را نقل کنیم:

دقوقی سالک و ظاهراً «عارف»ی است که همه‌جا در جست‌وجوی حقیقت یا مردانِ نمایندهٔ حقیقت است.

وی در حالِ سیر و سلوک است که ناگهان از دور، بر کرانهٔ دریا، هفت شمع را با نوری حیرت‌آور می‌بیند. در همان حال، هفت شمع به یک شمع مبدّل می‌شوند. باز می‌بیند که هفت شمع به هفت مردِ نورانی مبدّل می‌شوند. نزدیک‌تر که می‌رود، می‌بیند هر یک از هفت مرد تبدیل به یک درختِ سرشار از میوه شده است. باز جلوتر می‌رود و می‌بیند هفت درخت به یک درخت تبدیل شدند و دوباره آنها را به صورتِ هفت درخت می‌بیند، که یکی از آنها جلوتر از بقیّه قرار گرفته است؛ و گویی درختان قصدِ اقامهٔ نماز دارند. می‌گوید عجیب‌تر اینکه دیدم درختان قیام و رکوع و سجود نیز دارند.

طولی نمی‌کشد که باز آن هفت درخت به هفت مردِ روحانی و نورانی مبدّل می‌شوند.

می‌گوید نزدیک رفتم، به آنها سلام کردم، مردان جوابِ سلامم را دادند و مرا به نام صدا زدند. من در شگفت شدم که اینان نامِ مرا چگونه می‌دانند! در این اندیشه بودم که گویی آنها باطنِ مرا خواندند؛ و بنابراین گفتند مگر نمی‌دانی که عارفانِ روشن‌ضمیر یکدیگر را می‌شناسند و به رموزِ باطنیِ یکدیگر آگاه‌اند.

آنگاه به من گفتند ما دوست داریم به امامتِ تو نمازی برپا داریم. و من قبول کردم.

در اثنای نماز، چشمِ دقوقی به کشتی‌ای می‌افتد که در دریا گرفتارِ طوفانی سخت شده است؛ و فریادِ کشتی‌نشستگان را می‌شنود. و برای نجاتِ اهلِ کشتی دعا می‌کند. دعایش مستجاب می‌شود و اهلِ کشتی سالم از دریا به خشکی می‌رسند. و در همین حال، نمازِ آنها نیز پایان می‌یابد.

وقتی نماز تمام می‌شود، آن هفت مرد به حالتِ نجوا از یکدیگر می‌پرسند این کدام بوالفضول بود که در کارِ حق دخالت کرد. یکی از آنها با اشاره به دقوقی می‌گوید این بوالفضول بود.

با شنیدنِ این حرف، دقوقی سرش را به عقب برمی‌گرداند، و می‌بیند اثری از مردان نیست. گویی جملگی به آسمان رفته‌اند.

دقوقی می‌گوید اینک سال‌هاست که در آرزوی یافتنِ آنان به سر می‌برم؛ ولی هنوز موفق به وصالِ آنها نگشته‌ام.
❤3
شکایت کردن و واکنش پذیری، الگوهای مورد علاقه ذهن هستند و منیت، خودش را از طریق آنها تقویت می کند. بخش بزرگی از فعالیت ذهنی - عاطفی مردم بسیاری را شکایت کردن و واکنش نشان دادن به این یا آن رویداد تشکیل می دهد. با این کار، اشخاص با اوضاع را «نادرست» و خود را «درست» قلمداد می کنی. آنگاه با «درست بودن» احساس برتری می کنی و از طریق احساس برتری، مفهومی را که از «خود» داری تقویت مینمایی. اما در حقیقت تو فقط توهم منیت را تقویت کرده ای.

آیا می توانی این الگوها را در خودت ببینی و صدای ناراضی موجود در سرت را شناسایی کنی؟


اکهارت تله
سکون سخن می‌گوید
ص 32 و 33
❤5👍1
هر زمان که ما اُبژه‌ای مانند یک کلام، یک آهنگ، یا منظره‌ای را می‌شناسیم در واقع این خویشتن ماست که دارد خود را در آینه آن اُبژه می‌شناسد..
به همین ترتیب هنگامی که شیفته یا مشتاق دیگری می‌شویم آنچه در وجود او ما را جذب می‌کند در حقیقت همان خویشتن یگانه ماست که در قالب او جلوه‌گر شده است.
آگاهی در وجود دیگری تنها با بازتاب خویش روبرو می‌شود و به آن عشق می‌ورزد .
این راز سرپوشیده تمام کِشش‌ها، میل‌ها و اشتیاق‌های انسانی است..
👏4👍2
چرا میخواهیم مصاحب و همدمی داشته باشیم؟


دختر جوانی سوال میکند چرا خواهان مصاحب و همدم هستیم. آیا میتوانید در این دنیا بدون شوهر یا زن، بدون فرزند و بدون دوست زندگی کنید؟ اکثر مردم نمی توانند تنها زندگی کنند در نتیجه به همدم احتیاج دارند‌. تنها بودن مستلزم داشتن بصیرت و آگاهی زیاد است و برای یافتن خدا و حقیقت باید تنها بود. داشتن یک مصاحب، شوهر یا زن و همچنین بچه خوب است اما انسان در آنها حل میشود، انسان در خانواده، در کار و در جریان عادی، یکنواخت و بیهوده زندگی تحلیل می رود. ما بتدریج به آن عادت میکنیم و سپس فکر تنها زندگی کردن برایمان ترسناک میشود. اکثر ما مردم تمام ایمان خود را بر روی یک مسئله می گذاریم و زندگی جدا از دوستانمان، جدا از خانواده و کارمان بی مایه و توخالی میشود.
اما اگر زندگی فردی پرمایه باشد، نه پرمایگی مادی یا معلومات که هر دو قابل کسب است، بلکه آن پرمایگی که حرکت به سوی حقیقت است بدون آغاز و یا پایان - در نتیجه داشتن مصاحب و بودن با دیگران در درجه دوم اهمیت قرار می گیرد.
اما شما برای تنها زیستن تربیت نشده اید. آیا هرگز تنها پیاده روی کرده اید؟ سعی کنید به تنهایی بیرون بروید و زیر یک درخت بنشینید - هیچ چیز همراه نداشته باشید نه کتاب و نه هم صحبت بلکه تنهای تنها - بعد به افتادن برگ درخت نگاه کنید و به صدای حرکت آب و آواز ماهیگیر گوش فرا دهید، پرواز پرنده ای را نگاه کنید و به افکار خود که در سراسر فضای ذهنتان به دنبال یکدیگر می آیند توجه کنید. اگر شما قادر باشید تنها بمانید و اینها را نگاه کنید به ثروت خارق العاده ای دست خواهید یافت که هیچ دولتی نمی تواند از آن مالیات بگیرد، هیچ جاسوسی نمیتواند آن را از میان ببرد و هرگز فاسد نخواهد شد.


کریشنامورتی
فرهنگ آموختن و عشق ورزیدن
❤2👍2
Aki Sarah:
ریشه روانی تمام اندوهها و غصه ها، وابستگی است. وابستگی از این رو رخ می دهد که ما در درون، احساس کاستی و نقص می کنیم. به همین خاطر برای کامل شدن، به دنبال دیگران، اشیا، مالکيت، مكان ها و یا اعتقادات و مفاهیمی میرویم که پوچی درونی خود را با آنها پر کنیم. چون آنها ناخودآگاه برای رفع یک نیاز درونی به کار گرفته شده اند، به عنوان چیزی که متعلق به «من» ،است برای ما شناخته میشوند. همچنان که انرژی بیشتری به چیزهای بیرونی داده میشود، آنها از چیزهایی که متعلق به «من» هستند به چیزهایی که ضمیمه و جزئی از هویت «من» هستند، تغییر می یابند.
آنگاه، از دست دادن شیء یا ،شخص به صورت از دست دادن بخشی از هویت خویش تجربه می شود از «دست دادن» به شکل نابودی جنبه هایی از وجود «خود»، که آن شیء یا شخص، نماد آن بوده حس میشود.
هر چه انرژی بیشتری روی هویت یابی با چیزی صرف شده باشد، احساس فقدان و درد بریدن ریسمان وابستگی به آن بیشتر خواهد بود. تعلق، وابستگی به همراه می آورد و وابستگی، به خاطر طبیعت آن، ذاتاً ترس از فقدان را به دنبال دارد.


دیوید آر هاوکینز
رهایی طریقت

🌀تا زمانی که ناخودآگاهت را در #خود_آگاهی درک نکنی،
این #ناخود_آگاه توست که بر زندگیت حکمرانی میکند و تو آن را #سرنوشت میخوانی...
❤4👍1
منیت هیچ زمان اجازه نمیدهد که عشق درون شما ساکن شود ... باید از کینه ، رنجش ، انتقام ، خودخواهی ، تکبر ، دوری کنید تا به درجه معنوی "عشق" پی ببرید .

♥️
❤8👏2
وقتی اسم کسی را به زبان میاری

غیبت
بدگویی
قضاوت

مثل تار عنکبوت تار انرژیکی پرت می کنی وبه اون شخص وصل میشی
حالا اگه اون شخص اگه گناهکار باشه

تمام انرژی منفیش میاد براتون

وانرژی مثبت شمارا می بلعه
❤6👍4