نکته را ببین:
هرگاه به راه دل می روی شادمانی،
اما هرگاه به راه ذهن می روی گرفته و هراسناکی
هرگاه به راه دل می روی شادمانی،
اما هرگاه به راه ذهن می روی گرفته و هراسناکی
❤5
"ناشناسی"
برای یک سالک، "ناشناسی"، آزادی است. "شهرت"، بند است. شگفتا که برخی چگونه حاضرند همه چیز خود را بدهند تا به شهرت رسند و خود را با دست خویش به "بند" کشند. گویی حماقت و جهالت بشر، بی پایان است. "ناشناسی"، یک نعمت بزرگ الهی است که خداوند به دوستان خود عطا می کند. چه کیفیتی است که "اخلاص" در آن به بار می نشیند و "رهایی" آنجا شکوفا می شود. نخواه به چیزی شُهره شوی که از خدمتگزاری صادقانه باز می مانی. برای خدا، "خاص" باش، اما برای دیگران عام و ناشناس. برای خدا، آن به آن خود را جذاب تر کن تا نگاه روحش بر تو خیره بماند، اما در چشم دیگران آن به آن خود را معمولی تر کن تا فشار نگاهشان تو را خم نکند. چه تو در نگاه خدا آزاد می شوی، و در نگاه دیگران، اسیر.
مسعود ریاعی
برای یک سالک، "ناشناسی"، آزادی است. "شهرت"، بند است. شگفتا که برخی چگونه حاضرند همه چیز خود را بدهند تا به شهرت رسند و خود را با دست خویش به "بند" کشند. گویی حماقت و جهالت بشر، بی پایان است. "ناشناسی"، یک نعمت بزرگ الهی است که خداوند به دوستان خود عطا می کند. چه کیفیتی است که "اخلاص" در آن به بار می نشیند و "رهایی" آنجا شکوفا می شود. نخواه به چیزی شُهره شوی که از خدمتگزاری صادقانه باز می مانی. برای خدا، "خاص" باش، اما برای دیگران عام و ناشناس. برای خدا، آن به آن خود را جذاب تر کن تا نگاه روحش بر تو خیره بماند، اما در چشم دیگران آن به آن خود را معمولی تر کن تا فشار نگاهشان تو را خم نکند. چه تو در نگاه خدا آزاد می شوی، و در نگاه دیگران، اسیر.
مسعود ریاعی
❤2🔥1
تا بی نقاب نشوی نمیتوانی عشق را
مهمان شوی
عشق به ملاقات نقاب داران نمیشود
هرچقدر هم انسان خوبی باشی تا بی نقاب
نشوی یا همان بی هویت نشوی درههاگشوده
نخواهند شد
نقاب یا همان هویت ساختگی یعنی حجاب یا همان دیوار یا همان حائل
مهمان شوی
عشق به ملاقات نقاب داران نمیشود
هرچقدر هم انسان خوبی باشی تا بی نقاب
نشوی یا همان بی هویت نشوی درههاگشوده
نخواهند شد
نقاب یا همان هویت ساختگی یعنی حجاب یا همان دیوار یا همان حائل
❤4🙈1
فعالیتِ زیاد، بودن نیست
يکی از دلايل ناآرامی انسان و شبه تحرک او اين است که فکر میکند هر چه بيشتر عمل کند بيشتر وجود دارد، هويت غنیتری دارد. علت بیقراری، علت تلاش و طفرههای دائمی ما همين احتياج روانی است. ما مثل آدمی هستيم که احساس سرما میکند و بالا و پايين میجهد تا خود را گرم کند. ما در آرام گرفتن احساس سردی روانی میکنيم، احساس میکنيم که وجود نداريم. و اين بالا و پايين پريدن ها را به حساب فعال بودن میگذاريم. غافل از آنکه ما در يک حد عميق و اساسی غير فعاليم. هدف تمام فعاليتهای ما جستجوی چيزهایی است برای "خود". و چون "خود" يک پديده مبتنی بر پندار، بر هوا و حباب است تمام تلاشها و جستجوهای ما عبث و باطل است.
يکی از دلايل ناآرامی انسان و شبه تحرک او اين است که فکر میکند هر چه بيشتر عمل کند بيشتر وجود دارد، هويت غنیتری دارد. علت بیقراری، علت تلاش و طفرههای دائمی ما همين احتياج روانی است. ما مثل آدمی هستيم که احساس سرما میکند و بالا و پايين میجهد تا خود را گرم کند. ما در آرام گرفتن احساس سردی روانی میکنيم، احساس میکنيم که وجود نداريم. و اين بالا و پايين پريدن ها را به حساب فعال بودن میگذاريم. غافل از آنکه ما در يک حد عميق و اساسی غير فعاليم. هدف تمام فعاليتهای ما جستجوی چيزهایی است برای "خود". و چون "خود" يک پديده مبتنی بر پندار، بر هوا و حباب است تمام تلاشها و جستجوهای ما عبث و باطل است.
❤6
خودشناسی
«خود»شناسی یعنی درک این که «خود»ی برای شناختن وجود ندارد. جز فکری که «خود» را «خلق» میکند.
جیدو کریشنامورتی
«خود»شناسی یعنی درک این که «خود»ی برای شناختن وجود ندارد. جز فکری که «خود» را «خلق» میکند.
جیدو کریشنامورتی
❤2
سوال : استاد عزیز گاهی دنیا واسم مثل قبر میشه حالم از دنیا و زندگی بهم میخوره انگار هیچ خوشی واسم نداره چون میدونم خوشی ها ذهنی هست چون از خوشی ها نمیتونم هم لذت ببرم هم لذت ذهنی نباشه؟ 🙏🙏🌷🌷
پاسخ جناب استاد زند :
چقدر زشت.
دنیا همش عشقه اگر تو نباشی.
شعور و اگاهی لازم داره.
سوال" ما که ذهن دوقطبی داریم مگه ممکنه شعور کامل داشته باشیم؟
پاسخ: شعور دارید اما ناقص.
من ذهنی خودش شعوره. هر چه هست فقط شعور است. تا تو در چه شعوری مستقر هستی.
سوال" مثلا عملی مثل رقصیدن. با من ذهنی انجام میشود که شاد شویم
پاسخ: هدف؟؟؟؟
هدف یعنی زندان. هدف خود رقص هست. و رقصیدن همین رقص برای رقص.
سوال" مثلا نشستی احساس افسردگی میکنی بلند میشوی کاری انجام دهی که از این حال خارج شوی.
پاسخ: فرار، مسکن، خود فریبی
کاری کردی برای تغییر حالی که سراسر برکت است.
سوال" چرا وقتی با حالت می مانی حالت خرابتر میشود؟ 🙏🙏🌺
پاسخ: میمانی ؟ یا دائما تفسیرش میکنی؟
ماندن این نیست که میگویی. تو نمی مانی. تو میروی، ماندن عشق است که تو از آن محرومی.
ماندن و ماندن. دیدن ، آیا میبینی؟ یا سوار میشوی و میروی؟
حال مال تو نیست حال مال ذهن هست.
تو میمانی و ببینی فقط؟ نه
تو خود به حال میشوی. و با حال میرقصی و روانی میشوی.
ماندن یعنی رو در رو نگاه کردن، بدون یکی دانستن با آن حال.
ماندن مراقبه است. که به هوشی بالا نیاز است. مراقبه هوش هست. ماندن و نگاه کردن بی قضاوت. همین که تفسیر کنی روی اسب آن حال نشستی. و شدی حالی که هست.
موزیک رقص طبیعت تماما فراریست مکارانه هر اقدامی فرار است جز ماندن. ماندن هم متعلق به ذهن نیست.
ماندن نگاهیست از جنس هوش والا که به تصویر متوجه هست. حال بد یک حس و تصویر است. هوش اگاهی است. ماندن توجه است. ماندن تمرکز نیست.ماندن یعنی جدا شدن و مشاهده کردن و ذوب کردن آن حس. ماندن کیمیاگریست.
ماندن عشق است که لازمان را بر زمان حاکم میکند.
ماندن اصالت لم یلد ولم یولد بی شکل و نام ابدیست. ماندن بعد فناناپذیر است که هرگز تغییر نمیکند.
سوال" استاد همین که میخای نباشی اگه از ذهن باشه حالت بد میشه
پاسخ: خواسته نبودن به چه دلیل است؟
جواب پرسشگر: استاد به دلیل اینکه لا کنی از چیزها. 🙏🙏🌺
پاسخ جناب استاد زند: لا کردن نمیشه نبودن. لا کردن میشه بودن. خواسته ها هم بودن هستند.
محاله که بتونی نباشی. زیرا تو هستی به عنوان هوش همیشه بودی و هستی. تویی هرگز وجود ندارد.
هیچ تویی نیست. درد اینجاست.
تو وجود نداری.
وقتی اگاهی متوجه شد دنیا میشه بهشت همه جا گلستان میشه.
تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز.
علی زند 🕉🕉🕉
پاسخ جناب استاد زند :
چقدر زشت.
دنیا همش عشقه اگر تو نباشی.
شعور و اگاهی لازم داره.
سوال" ما که ذهن دوقطبی داریم مگه ممکنه شعور کامل داشته باشیم؟
پاسخ: شعور دارید اما ناقص.
من ذهنی خودش شعوره. هر چه هست فقط شعور است. تا تو در چه شعوری مستقر هستی.
سوال" مثلا عملی مثل رقصیدن. با من ذهنی انجام میشود که شاد شویم
پاسخ: هدف؟؟؟؟
هدف یعنی زندان. هدف خود رقص هست. و رقصیدن همین رقص برای رقص.
سوال" مثلا نشستی احساس افسردگی میکنی بلند میشوی کاری انجام دهی که از این حال خارج شوی.
پاسخ: فرار، مسکن، خود فریبی
کاری کردی برای تغییر حالی که سراسر برکت است.
سوال" چرا وقتی با حالت می مانی حالت خرابتر میشود؟ 🙏🙏🌺
پاسخ: میمانی ؟ یا دائما تفسیرش میکنی؟
ماندن این نیست که میگویی. تو نمی مانی. تو میروی، ماندن عشق است که تو از آن محرومی.
ماندن و ماندن. دیدن ، آیا میبینی؟ یا سوار میشوی و میروی؟
حال مال تو نیست حال مال ذهن هست.
تو میمانی و ببینی فقط؟ نه
تو خود به حال میشوی. و با حال میرقصی و روانی میشوی.
ماندن یعنی رو در رو نگاه کردن، بدون یکی دانستن با آن حال.
ماندن مراقبه است. که به هوشی بالا نیاز است. مراقبه هوش هست. ماندن و نگاه کردن بی قضاوت. همین که تفسیر کنی روی اسب آن حال نشستی. و شدی حالی که هست.
موزیک رقص طبیعت تماما فراریست مکارانه هر اقدامی فرار است جز ماندن. ماندن هم متعلق به ذهن نیست.
ماندن نگاهیست از جنس هوش والا که به تصویر متوجه هست. حال بد یک حس و تصویر است. هوش اگاهی است. ماندن توجه است. ماندن تمرکز نیست.ماندن یعنی جدا شدن و مشاهده کردن و ذوب کردن آن حس. ماندن کیمیاگریست.
ماندن عشق است که لازمان را بر زمان حاکم میکند.
ماندن اصالت لم یلد ولم یولد بی شکل و نام ابدیست. ماندن بعد فناناپذیر است که هرگز تغییر نمیکند.
سوال" استاد همین که میخای نباشی اگه از ذهن باشه حالت بد میشه
پاسخ: خواسته نبودن به چه دلیل است؟
جواب پرسشگر: استاد به دلیل اینکه لا کنی از چیزها. 🙏🙏🌺
پاسخ جناب استاد زند: لا کردن نمیشه نبودن. لا کردن میشه بودن. خواسته ها هم بودن هستند.
محاله که بتونی نباشی. زیرا تو هستی به عنوان هوش همیشه بودی و هستی. تویی هرگز وجود ندارد.
هیچ تویی نیست. درد اینجاست.
تو وجود نداری.
وقتی اگاهی متوجه شد دنیا میشه بهشت همه جا گلستان میشه.
تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز.
علی زند 🕉🕉🕉
🤣3❤2👎2
میدانی منظورم از «خود» چیست؟ منظورم آن ایده، آن خاطره، آن نتیجهگیری، آن تجربه، و آن اشکال گوناگونِ خواستههای قابلنامبردن یا نامناپذیر است؛ تلاشِ آگاهانه برای بودن یا نبودن؛ حافظهٔ انباشتهٔ ناهشیار؛ آنچه نژادی است، گروهی است، فردی است، قبیلهای است—و همهٔ اینها، چه در کنش بیرونی فرافکنی شود و چه در شکل فضیلتی روحانی نمود یابد. تمام این تقلا، همان «خود» است. در آن رقابت نهفته است، و میل به بودن. تمام این فرایند، همان «خود» است؛ و ما، وقتی با آن روبهرو میشویم، بهراستی درمییابیم که چیزی شرّ است. من آگاهانه از واژهٔ «شرّ» استفاده میکنم، چرا که «خود» تقسیمکننده است؛ «خود»، در خود فرورونده است؛ کنشهایش - حتی اگر والا باشند - جداافتاده و منزویاند. ما همهٔ اینها را میدانیم. و همچنین میدانیم که لحظاتی شگفتانگیز هستند، زمانی که «خود» حضور ندارد، لحظاتی که هیچ احساسِ تقلا، هیچ کوشش و تلاشی در کار نیست - و این لحظات، زمانی روی میدهند که عشق هست.
جیدو کریشنامورتی
کتاب «کتاب زندگی»
جیدو کریشنامورتی
کتاب «کتاب زندگی»
👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
يه روزى مى فهمى دنيا باهات لج نكرده بود،
فقط داشت ياد مى داد چطور بى نياز بشى…
فقط داشت ياد مى داد چطور بى نياز بشى…
🔥3❤1🕊1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تا لحظه ای که با خویش ارتباط نگیریم
از افراد ، چیزها ، وضعیتها ، زندگی را بیرون خواهیم کشید .
وابستگیها ، دلبستگیها ، دلمشغولیها ،حس مالکیت داشتن ، ترس از دست دادن شخصی ووووو
همه به دلیل هم هویت شدگی با زمان روانشناختی است
این ذات نفسانیت است که از بیرون ، طلبِ محبت، تایید، احترام و توجه میکند
✍علی زند
📖مرواریدهای آگاهی
از افراد ، چیزها ، وضعیتها ، زندگی را بیرون خواهیم کشید .
وابستگیها ، دلبستگیها ، دلمشغولیها ،حس مالکیت داشتن ، ترس از دست دادن شخصی ووووو
همه به دلیل هم هویت شدگی با زمان روانشناختی است
این ذات نفسانیت است که از بیرون ، طلبِ محبت، تایید، احترام و توجه میکند
✍علی زند
📖مرواریدهای آگاهی
😁2🔥1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
همه از خلا درونشون میترسن و ازش فرار میکنن درصورتی که وصال از طریقِ همون خلا(فضای درون) امکانپذیر میشه
👍2❤1
سخنرانی ۲۶ اکتبر ۱۹۷۶
پرسش:
پس از مراقبه «خوشحال نیستم، غمگین نیستم.» لطفاً دربارهی این توضیح دهید.
پاسخ:
این یک دوران انتقال است.
قبل از اینکه واقعاً خوشحال بشوی، قبل از اینکه واقعاً به سُرور، به آناندا برسی؛ چنین لحظهای میآید که نه خوشحال هستی و نه غمگین. یک بیتفاوتی عظیم وجود دارد. احساس میکنی که به هیچ چیز وابسته نیستی: شادی، غم…. تو ناظری بر هر دو خواهی شد.
و دیر یا زود، وقتی زمان مناسب و فصل مناسب برایت پیش بیاید، ناگهان خواهی دید که سُروری در تو برخاسته است. این سرور هیچ ربطی به شادی معمولی تو ندارد.
شادی معمولی تو همیشه بذری از ناشادی در خودش دارد. شادی معمولی تو همیشه به اندوه تبدیل میشود و تو این را میدانی! هزار و یک بار آن را تجربه کردهای.
همیشه اندوه تو بذری از شادی در خودش دارد. در خندههای تو اشکهایی وجود دارند ـــ شاید قابل دیدن نباشند، ولی وجود دارند. و در اشکهای تو نیز خنده وجود دارد.
من بارها خنده را در اشکهای تو شنیدهام و بارها اشکها را در خندههایت دیدهام. تو یک دوگانگی هستی.
این دوران انتقال وقتی میآید که تو قدری از این دوگانگی خود فاصله گرفتهای، وقتی درک میکنی که خندهها و اشکها از هم جدا نیستند. بنابراین درک میکنی که چیزی برای انتخابکردن وجود ندارد: خنده اشک میآورد؛ اشک، خنده میآورد، پس انتخاب کردن چه فایدهای دارد؟ سپس قدری کمتر انتخابگر میشوی، آنگاه نه شاد هستی و نه غمگین.
این چیزی است که سکوت یا آرامش خوانده میشود. اگر تماماً با آن تنظیم شوی؛ آنگاه سرور و شعف برمیخیزد.
اما آن شعف هیچ بذری در خودش ندارد؛ خالص است؛ دوگانگی در آن نیست. نمیتواند به ضدِ خودش تبدیل شود ـــ ضدّی برایش وجود ندارد. این چیزی است که ما آن را آناندا یا سُرور میخوانیم؛ ضدی ندارد، در خلوص و معصومیت خودش مطلقاً تنهاست.
بنابراین انسان نخست باید در دوگانگی زندگی کند ـــ گاهی غم، گاهی شادی؛ بازهم گاهی غمگین، گاهی شادمان ـــ و این به چرخش ادامه میدهد. سپس اگر شروع کنی که یک مشاهدهگر باشی، آرامشی فرامیرسد.
پس این دومین مرحله است: آرامش. دوگانگی آهسته گریبان تو را رها میکند. سپس سرور برمیخیزد. مقصد همین سرور است.
جهانِ هستی فقط ساکت و آرام نیست.
مذاهبی هستند که در این سکوت متوقف میشوند؛ اینها معنویت کاملی نیستند. برای نمونه، جینیسم در آرامش، در سکوت متوقف شده است. من فکر نمیکنم ماهاویرا در آنجا متوقف شده بوده ـــ او مردی پرسرور بود، بسیار شعف داشت، سرور او دیوانهوار بود. ولی جینها در آرامش توقف کردهاند. بوداییان نیز چنین کرده و در آرامش متوقف شدهاند. بودا فقط انسان آرامی نبود ـــ البته که پر از آرامش بود، ولی بیش از این بود، بیشتر داشت. آن چیزِ بیشتر در بودیسم گم شده است؛ در بودا وجود داشت، ولی در بودیسم مفقود شده است.
پس هرگاه فردی با روش بوداییان شروع به مراقبه میکند قدری نسبت به شادی و اندوه بیتفاوت میشود. البته که آرامش پیدا میکند، ولی آرامش او کیفیت خاصی از اندوه دارد و سرزنده و بانشاط نیست. او قدری منجمد بهنظر میرسد، قدری بیجان بهنظر میآید. او تپش ندارد، زندگی در او پرشور و نشاط نیست. او بهنوعی خشکیده شده است، باطراوت نیست؛ مانند یک صحرای خشک و بدون شکوفههاست. خطر مراقبهی بودایی در این است.
بنابراین فرد باید به ورای آن برود.
همیشه به یاد داشته باش که هدف، آرامش نیست. هدف، شعف است. بنابراین تا وقتی که نتوانی برقصی، تا وقتی که نتوانی خودت را در رقص گم کنی، تا وقتی که رقص نتواند یک ارگاسم عمیق شود، تا وقتی که نتوانی شکوفا شوی، در میانهی سفر در هیچکجا متوقف نشو.
#اشو
📚«آموزش فراسو»
پرسش:
پس از مراقبه «خوشحال نیستم، غمگین نیستم.» لطفاً دربارهی این توضیح دهید.
پاسخ:
این یک دوران انتقال است.
قبل از اینکه واقعاً خوشحال بشوی، قبل از اینکه واقعاً به سُرور، به آناندا برسی؛ چنین لحظهای میآید که نه خوشحال هستی و نه غمگین. یک بیتفاوتی عظیم وجود دارد. احساس میکنی که به هیچ چیز وابسته نیستی: شادی، غم…. تو ناظری بر هر دو خواهی شد.
و دیر یا زود، وقتی زمان مناسب و فصل مناسب برایت پیش بیاید، ناگهان خواهی دید که سُروری در تو برخاسته است. این سرور هیچ ربطی به شادی معمولی تو ندارد.
شادی معمولی تو همیشه بذری از ناشادی در خودش دارد. شادی معمولی تو همیشه به اندوه تبدیل میشود و تو این را میدانی! هزار و یک بار آن را تجربه کردهای.
همیشه اندوه تو بذری از شادی در خودش دارد. در خندههای تو اشکهایی وجود دارند ـــ شاید قابل دیدن نباشند، ولی وجود دارند. و در اشکهای تو نیز خنده وجود دارد.
من بارها خنده را در اشکهای تو شنیدهام و بارها اشکها را در خندههایت دیدهام. تو یک دوگانگی هستی.
این دوران انتقال وقتی میآید که تو قدری از این دوگانگی خود فاصله گرفتهای، وقتی درک میکنی که خندهها و اشکها از هم جدا نیستند. بنابراین درک میکنی که چیزی برای انتخابکردن وجود ندارد: خنده اشک میآورد؛ اشک، خنده میآورد، پس انتخاب کردن چه فایدهای دارد؟ سپس قدری کمتر انتخابگر میشوی، آنگاه نه شاد هستی و نه غمگین.
این چیزی است که سکوت یا آرامش خوانده میشود. اگر تماماً با آن تنظیم شوی؛ آنگاه سرور و شعف برمیخیزد.
اما آن شعف هیچ بذری در خودش ندارد؛ خالص است؛ دوگانگی در آن نیست. نمیتواند به ضدِ خودش تبدیل شود ـــ ضدّی برایش وجود ندارد. این چیزی است که ما آن را آناندا یا سُرور میخوانیم؛ ضدی ندارد، در خلوص و معصومیت خودش مطلقاً تنهاست.
بنابراین انسان نخست باید در دوگانگی زندگی کند ـــ گاهی غم، گاهی شادی؛ بازهم گاهی غمگین، گاهی شادمان ـــ و این به چرخش ادامه میدهد. سپس اگر شروع کنی که یک مشاهدهگر باشی، آرامشی فرامیرسد.
پس این دومین مرحله است: آرامش. دوگانگی آهسته گریبان تو را رها میکند. سپس سرور برمیخیزد. مقصد همین سرور است.
جهانِ هستی فقط ساکت و آرام نیست.
مذاهبی هستند که در این سکوت متوقف میشوند؛ اینها معنویت کاملی نیستند. برای نمونه، جینیسم در آرامش، در سکوت متوقف شده است. من فکر نمیکنم ماهاویرا در آنجا متوقف شده بوده ـــ او مردی پرسرور بود، بسیار شعف داشت، سرور او دیوانهوار بود. ولی جینها در آرامش توقف کردهاند. بوداییان نیز چنین کرده و در آرامش متوقف شدهاند. بودا فقط انسان آرامی نبود ـــ البته که پر از آرامش بود، ولی بیش از این بود، بیشتر داشت. آن چیزِ بیشتر در بودیسم گم شده است؛ در بودا وجود داشت، ولی در بودیسم مفقود شده است.
پس هرگاه فردی با روش بوداییان شروع به مراقبه میکند قدری نسبت به شادی و اندوه بیتفاوت میشود. البته که آرامش پیدا میکند، ولی آرامش او کیفیت خاصی از اندوه دارد و سرزنده و بانشاط نیست. او قدری منجمد بهنظر میرسد، قدری بیجان بهنظر میآید. او تپش ندارد، زندگی در او پرشور و نشاط نیست. او بهنوعی خشکیده شده است، باطراوت نیست؛ مانند یک صحرای خشک و بدون شکوفههاست. خطر مراقبهی بودایی در این است.
بنابراین فرد باید به ورای آن برود.
همیشه به یاد داشته باش که هدف، آرامش نیست. هدف، شعف است. بنابراین تا وقتی که نتوانی برقصی، تا وقتی که نتوانی خودت را در رقص گم کنی، تا وقتی که رقص نتواند یک ارگاسم عمیق شود، تا وقتی که نتوانی شکوفا شوی، در میانهی سفر در هیچکجا متوقف نشو.
#اشو
📚«آموزش فراسو»
👎2❤1👏1
انسان موجودی است که به جهت فطرت، عاشق کمال است
و از نقص ناراحت میشود و به جهت نقص در نفس نیز کمال آن را طالب است.
انسان هر چه را میخواهد فریفته کمال اوست و از هر چه ناراحت باشد از جهت نقص است.
لذا انسان اگر از هر خوبی خوبتری پیدا کند به آن میگرود، اگر احتمال جمال خوبتری نسبت به جمال خوبی که طالب آن است بدهد به آن علاقمند میشود؛...و این از جهت عشق ذاتی به کمال است که ذاتش، صرف عشق به کمال است و کمال مطلق خداست؛ پس انسان هر چه را طالب است به خاطر کمال، طالب است و محال است چیزی را به جهت نقصش خواسته باشد.
🌺🍃اندیشه های ابن عربی ☘🍂
و از نقص ناراحت میشود و به جهت نقص در نفس نیز کمال آن را طالب است.
انسان هر چه را میخواهد فریفته کمال اوست و از هر چه ناراحت باشد از جهت نقص است.
لذا انسان اگر از هر خوبی خوبتری پیدا کند به آن میگرود، اگر احتمال جمال خوبتری نسبت به جمال خوبی که طالب آن است بدهد به آن علاقمند میشود؛...و این از جهت عشق ذاتی به کمال است که ذاتش، صرف عشق به کمال است و کمال مطلق خداست؛ پس انسان هر چه را طالب است به خاطر کمال، طالب است و محال است چیزی را به جهت نقصش خواسته باشد.
🌺🍃اندیشه های ابن عربی ☘🍂
👍4👎2
این ذهنیت ما آدمهاست که تعیین میکنه روزمون چطوری باشه ،
امروز به خودی خود روز خوبیه ،
مگه اینکه بخوای با فکر به رنجشهای دیروز و ترسهای فردا خرابش کنی
😍😍😍
امروز به خودی خود روز خوبیه ،
مگه اینکه بخوای با فکر به رنجشهای دیروز و ترسهای فردا خرابش کنی
😍😍😍
❤5👏1
عشقی که شرطی است، عشقی که بر مبنای جست و جو و تملک است و بر مبنای به دست آوردن چیزی است که می خواهم و بر مبنای از دست ندادن چیزی است که دارم، به آسانی می تواند به یأس، پرخاشگری و حتی خشونت احساسی یا فیزیکی بدل شود. وقتی من آنچه را می خواهم دریافت نمی کنم، وقتی من از آنچه که باور دارم برای کامل شدنم به آن نیاز دارم، محروم می شوم، کشمکش شروع می شود. این نوع عشق شرطی شده، هرگز آنچه را من به راستی مشتاق آن هستم، فراهم نمی کند.
آیا عشقی وجود دارد که شرطی نباشد؟ آیا عشقی وجود دارد که به «به دست آوردن آنچه من از تو می خواهم» بستگی نداشته باشد؟ آیا عشقی وجود دارد که چنان به طور بنیادین باز باشد که هیچ چیزی در عوض نخواهد؟ عشقی که از آزرده شدن نترسد؟ عشقی که هرگز نیازی نداشته باشد که شما تغییر کنید؟ عشقی که شما را همان طور که هستید، در این لحظه، دوست بدارد؟ عشقی که ورای تصاویر ما از خودمان برود؟
جف فوستر
عمیق ترين پذیرش
🕊️💫🕊️💫🕊️
آیا عشقی وجود دارد که شرطی نباشد؟ آیا عشقی وجود دارد که به «به دست آوردن آنچه من از تو می خواهم» بستگی نداشته باشد؟ آیا عشقی وجود دارد که چنان به طور بنیادین باز باشد که هیچ چیزی در عوض نخواهد؟ عشقی که از آزرده شدن نترسد؟ عشقی که هرگز نیازی نداشته باشد که شما تغییر کنید؟ عشقی که شما را همان طور که هستید، در این لحظه، دوست بدارد؟ عشقی که ورای تصاویر ما از خودمان برود؟
جف فوستر
عمیق ترين پذیرش
🕊️💫🕊️💫🕊️
😍2❤1
«خطرِ ذهنِ پرسهزن»
گوشی رو برمیداری و از سر بیکاری پرسه میزنی تو پیج سلبریتی ها، یا روی کاناپه نشستی و نمیدونی چی کار کنی کانالو عوض میکنی اخبار میبینی یا همینجوری یک فیلمی که نمیدونی چیه میبینی.
«هشیار باش که تمام این تصاویر فقط تصویرهایی نیستند که در لحظه ظاهر بشن و بعد سریع محو بشن.»
نه اصلاً اینطور نیست.
تمام این تصاویر تو ذهن ما باقی میمونن، خط فکری به ما میدن، مسیر زندگیمون رو تعریف میکنن و بعد متأسفانه یهو میبینی تصویری که از خونه کسی تو اینستاگرام دیدی روزها ذهنت رو مشغول میکنه.
نوع رابطه دیگران که رفتی و از سر بیکاری سرک کشیدی تو پیجشون داره تو ذهنت رشد میکنه.
تمام اینها نشانههای پرسه زنی ذهن هستند.
یکی از مهمترین موانع رسیدن انسانها به هدفهاشون همین ذهن پرسه زنه. اینکه نسبت به کارکرد ذهن آگاه نباشیم باعث میشه که ذهن هر طور که خودش بخواد، بدون کنترل ما عمل کنه.
ذهن پرسهزن اینطور عمل میکنه که بدون اینکه واقعاً قصد کاری رو داشته باشید میره سمت اون و تا مدتها شما رو مثل یک شخص طلسم شده اسیر همون کار عبث و بیهوده میکنه. این تصاویری که حاصل ذهن پرسهزن هستند مثل یک مزاحم وارد زندگی شما میشن و تا مدتها شما رو مشغول خودشون میکنند.
ذهن پرسهزن بهراحتی و بیدلیل میتونه به خاطر همین پرسه های بیمورد تا روزها به این صحنهها فکر کنه و داستانهای مختلف بسازه و اینهمه وقت و انرژی بیدلیل به خاطر یک پرسه بیهدف سپری میشه. گاهی این پرسه زنی های بیهدف میتونه زندگی شخص رو برای ماهها و یا حتی سالها تحت شعاع قرار بده.
در هر مسیری که هستی چه مسیر کاری، معنوی یا هرچی، مهمه که کانون توجهتون رو متمرکز کنین تا ذهن پرسهزن، شما رو مثل «نیو» در این صحنه از فیلم ماتریکس به دردسر نندازه.
پس فیلتر کنین. زندگیتون رو محدود کنید و فیلتر شکن هم براش نصب نکنید لطفا. پیج های بیهوده، فیلم های بیهوده، کتابهای بیهوده و کلا هرچیز بیهوده اطرافتون رو فیلتر کنید.
«نسبت به پرسه زنی های ذهن هشیار باشید.»
#تفحص_خویش
گوشی رو برمیداری و از سر بیکاری پرسه میزنی تو پیج سلبریتی ها، یا روی کاناپه نشستی و نمیدونی چی کار کنی کانالو عوض میکنی اخبار میبینی یا همینجوری یک فیلمی که نمیدونی چیه میبینی.
«هشیار باش که تمام این تصاویر فقط تصویرهایی نیستند که در لحظه ظاهر بشن و بعد سریع محو بشن.»
نه اصلاً اینطور نیست.
تمام این تصاویر تو ذهن ما باقی میمونن، خط فکری به ما میدن، مسیر زندگیمون رو تعریف میکنن و بعد متأسفانه یهو میبینی تصویری که از خونه کسی تو اینستاگرام دیدی روزها ذهنت رو مشغول میکنه.
نوع رابطه دیگران که رفتی و از سر بیکاری سرک کشیدی تو پیجشون داره تو ذهنت رشد میکنه.
تمام اینها نشانههای پرسه زنی ذهن هستند.
یکی از مهمترین موانع رسیدن انسانها به هدفهاشون همین ذهن پرسه زنه. اینکه نسبت به کارکرد ذهن آگاه نباشیم باعث میشه که ذهن هر طور که خودش بخواد، بدون کنترل ما عمل کنه.
ذهن پرسهزن اینطور عمل میکنه که بدون اینکه واقعاً قصد کاری رو داشته باشید میره سمت اون و تا مدتها شما رو مثل یک شخص طلسم شده اسیر همون کار عبث و بیهوده میکنه. این تصاویری که حاصل ذهن پرسهزن هستند مثل یک مزاحم وارد زندگی شما میشن و تا مدتها شما رو مشغول خودشون میکنند.
ذهن پرسهزن بهراحتی و بیدلیل میتونه به خاطر همین پرسه های بیمورد تا روزها به این صحنهها فکر کنه و داستانهای مختلف بسازه و اینهمه وقت و انرژی بیدلیل به خاطر یک پرسه بیهدف سپری میشه. گاهی این پرسه زنی های بیهدف میتونه زندگی شخص رو برای ماهها و یا حتی سالها تحت شعاع قرار بده.
در هر مسیری که هستی چه مسیر کاری، معنوی یا هرچی، مهمه که کانون توجهتون رو متمرکز کنین تا ذهن پرسهزن، شما رو مثل «نیو» در این صحنه از فیلم ماتریکس به دردسر نندازه.
پس فیلتر کنین. زندگیتون رو محدود کنید و فیلتر شکن هم براش نصب نکنید لطفا. پیج های بیهوده، فیلم های بیهوده، کتابهای بیهوده و کلا هرچیز بیهوده اطرافتون رو فیلتر کنید.
«نسبت به پرسه زنی های ذهن هشیار باشید.»
#تفحص_خویش
❤7🔥1
مدیتیشن یعنی خود را در معرض نا ایمنی قرار دادن، زیبایی فوق العاده ای در مدیتیشن وجود دارد، نه زیبایی چیزهایی که به وسیله بشر یا طبیعت ساخته شده است؛ این زیبایی، زیبایی سکوت است. این سکوت تهی ای است که در آن و از آن همه چیز جریان می یابد و هستی میگیرد؛ ناشناخته ای است که عقل و احساس را در آن راهی نیست، برای تحقق آن هیچ راهی وجود ندارد، اگر راهی باشد آن راه از ساخته های ذهن زیرک و آزمند است. تمام شیوه ها و تمهیدات حسابگرانه «خود» باید به کلی از بین برود، هر گونه زمان و اندیشه فردا باید پایان یابد. مدیتیشن یعنی ویران ساختن قالب شرطی؛ و این ویران سازی برای کسانی که میل دارند یک زندگی متظاهرانه، سطحی و رؤیایی را دنبال کنند بسیار خطرناک است.
کریشنامورتی
شعله حضور و مدیتیشن
ص 182
کریشنامورتی
شعله حضور و مدیتیشن
ص 182
👏3❤1👍1