عالم، عالم تصورات و تصویرهاست.
اصلاً ماهیت عالم پدیدار شدن است و اصلش بر بقا و فناست.
یعنی بهطور بیوقفه و مدام تصویرها پدیدار و ناپدید میشوند. شکل میگیرند، میمانند، محو میشوند. آنگونه هم محو میشوند که گویی هرگز وجود نداشتند و باز این چرخه تکرار میشود.
ماندنِ مدام با تصویرها و امید به یافتن راحتی و شادی دائمی در تصویرها چیزی جز دیوانگی نیست.
عالم بهطور پیاپی دستخوش دگرگونی است. همینکه توجه به تصویری میرود ناگهان تصویر دیگری توجه را فرامیخواند و کسی که با تصویرها میماند و تمام اعتمادش به آنهاست سرگردان و بیرمق و ناامید است.
چون ماهیت عالم همین است.
نهایت هدف این عالم این نیست که با ایجاد مدام تصویرهایِ زیبا، خواب شیرینی به تو بدهد.
هدفش این است که تو را از خوابِ تصویرها بیدار کند.
اما تو دستوپا میزنی تا خوابت را شیرین و شیرینتر کنی. در جنگل تصویرها در حال انتخاب و جمعآوری تصویرهای زیبایی غافل از اینکه ماهیت تمام تصویرها بیثباتی و دگرگونی است.
درنهایت این امید داشتن و ماندن با تصویرها منجر به رنج میشود.
رنج نشانهای است که به تو یادآوری میکند: "بیشازحد در تصویرها غرقشدهای، بازگرد."
"از هر جهتی تو را بلا داد
تا باز کشد به بی جهاتت"
رنج کارش را بلد است به آن اعتماد کن، تسلیمش باش، پذیرایش باش، به آن خوش آمد بگو و اجازه بده تا کارش را انجام دهد.
به گفته اکهارت تُله: "ترک های ناشی از رنج کشیدن پوسته ایگو را میشکند."
بگذار تا رنج آن چه غیر حقیقی است را بسوزاند تا آنچه حقیقی است باقی بماند.
آسمانی که ماهیتش گستردگی و بیکرانگی است وقتی خودش را تماماً با ابرهای محدود و متغیر یکی بداند ناگزیر رنج خواهد کشید چون اشتباهی در اینجا رخ داده و برخلاف آنچه حقیقت و ماهیتش است عمل کرده است.
رنج تو را به فراسوی ابرها، به فراسوی تصویرها فرامیخواند.
رنج تو را بهسوی خودت فرامیخواند.
به دلیل توجه مدام به تصویرها و رنگها اسیرِ رنگ شدهای و رفتهرفته یک خودِ تصویری از خودت متصور شدهای که همین هم شده بلای جانت.
"چون که بیرنگی اسیر رنگ شد
موسیای با موسیای در جنگ شد
چون به بیرنگی رسی کان داشتی
موسی و فرعون دارند آشتی"
اما:
"از دو صد رنگی به بیرنگی رهیست
رنگ چون ابرست و بیرنگی مهیست"
#تفحص_خویش
اصلاً ماهیت عالم پدیدار شدن است و اصلش بر بقا و فناست.
یعنی بهطور بیوقفه و مدام تصویرها پدیدار و ناپدید میشوند. شکل میگیرند، میمانند، محو میشوند. آنگونه هم محو میشوند که گویی هرگز وجود نداشتند و باز این چرخه تکرار میشود.
ماندنِ مدام با تصویرها و امید به یافتن راحتی و شادی دائمی در تصویرها چیزی جز دیوانگی نیست.
عالم بهطور پیاپی دستخوش دگرگونی است. همینکه توجه به تصویری میرود ناگهان تصویر دیگری توجه را فرامیخواند و کسی که با تصویرها میماند و تمام اعتمادش به آنهاست سرگردان و بیرمق و ناامید است.
چون ماهیت عالم همین است.
نهایت هدف این عالم این نیست که با ایجاد مدام تصویرهایِ زیبا، خواب شیرینی به تو بدهد.
هدفش این است که تو را از خوابِ تصویرها بیدار کند.
اما تو دستوپا میزنی تا خوابت را شیرین و شیرینتر کنی. در جنگل تصویرها در حال انتخاب و جمعآوری تصویرهای زیبایی غافل از اینکه ماهیت تمام تصویرها بیثباتی و دگرگونی است.
درنهایت این امید داشتن و ماندن با تصویرها منجر به رنج میشود.
رنج نشانهای است که به تو یادآوری میکند: "بیشازحد در تصویرها غرقشدهای، بازگرد."
"از هر جهتی تو را بلا داد
تا باز کشد به بی جهاتت"
رنج کارش را بلد است به آن اعتماد کن، تسلیمش باش، پذیرایش باش، به آن خوش آمد بگو و اجازه بده تا کارش را انجام دهد.
به گفته اکهارت تُله: "ترک های ناشی از رنج کشیدن پوسته ایگو را میشکند."
بگذار تا رنج آن چه غیر حقیقی است را بسوزاند تا آنچه حقیقی است باقی بماند.
آسمانی که ماهیتش گستردگی و بیکرانگی است وقتی خودش را تماماً با ابرهای محدود و متغیر یکی بداند ناگزیر رنج خواهد کشید چون اشتباهی در اینجا رخ داده و برخلاف آنچه حقیقت و ماهیتش است عمل کرده است.
رنج تو را به فراسوی ابرها، به فراسوی تصویرها فرامیخواند.
رنج تو را بهسوی خودت فرامیخواند.
به دلیل توجه مدام به تصویرها و رنگها اسیرِ رنگ شدهای و رفتهرفته یک خودِ تصویری از خودت متصور شدهای که همین هم شده بلای جانت.
"چون که بیرنگی اسیر رنگ شد
موسیای با موسیای در جنگ شد
چون به بیرنگی رسی کان داشتی
موسی و فرعون دارند آشتی"
اما:
"از دو صد رنگی به بیرنگی رهیست
رنگ چون ابرست و بیرنگی مهیست"
#تفحص_خویش
❤6
“انسان چیزی را جذب میکنه که خودش هست.
هنر زندگی این است که احساس برآوردهشدن را در درونت حفظ کنی،
و اجازه دهی چیزها بهسوی تو بیایند،
نه اینکه دنبالشان بدوی یا تصور کنی دارند از تو فرار میکنند.
درک اين نکته برای فهم لازمه.
اکثریت با درک و فهمی موروثی و نکاویده! چیزهایی رو میخوان که با هربار خواستن، بیشتر حس نیاز، فقدان، نقصان، کمبود و ضعفشون رو به یاد میارن و این مغایر با "حس بودن/حضور" هست.
اگر تو چیزی مثلِ ثروت بخوای ولی درونت پر از احساس فقر باشه، ارتعاشی که به کیهان میدی، همون حس و احساسِ فقدانِ بودن/حضور است و نتیجهاش، تجربهی بیشتری از فقدان خواهد بود.
احساس تحقق یافتهٔ اکنون را نگه دار
یعنی درونتو همارتعاش با حالتی قرار بده که انگار همین الان برآورده شده. مهم اون حس بودنِ که در این لحظه حاضر داری این باعث میشه دنیای پیرامونت هم باهات هماهنگ بشه. این باعث میشه رفتارهای خودت و حتی به کارهایی که از خودت اتوماتیک سر میزنه، بیشتر بهشون واقف و آگاه بشی.
اجازه بده چیزها بیان، نه اینکه نیازمندانه یا محتاجانه دنبالشون بری اين میشه گدایی!
اگه نیازمندانه دنبال چیزی بری، یعنی به کیهان میگی “ندارم و لایقش" نیستم.
اما وقتی آروم و مطمئن باشی و فقط ارتعاشش رو نگه داری یعنی اجازه میدی اون چیز رو با سرعت بیشتر و هماهنگتر به سمتت بیاره.
اول باید بودن/حضور در لحظه رو تمرین کنی نه خواستن رو، تا داشتن خودبخود رخ بده.
هنر زندگی این است که احساس برآوردهشدن را در درونت حفظ کنی،
و اجازه دهی چیزها بهسوی تو بیایند،
نه اینکه دنبالشان بدوی یا تصور کنی دارند از تو فرار میکنند.
درک اين نکته برای فهم لازمه.
اکثریت با درک و فهمی موروثی و نکاویده! چیزهایی رو میخوان که با هربار خواستن، بیشتر حس نیاز، فقدان، نقصان، کمبود و ضعفشون رو به یاد میارن و این مغایر با "حس بودن/حضور" هست.
اگر تو چیزی مثلِ ثروت بخوای ولی درونت پر از احساس فقر باشه، ارتعاشی که به کیهان میدی، همون حس و احساسِ فقدانِ بودن/حضور است و نتیجهاش، تجربهی بیشتری از فقدان خواهد بود.
احساس تحقق یافتهٔ اکنون را نگه دار
یعنی درونتو همارتعاش با حالتی قرار بده که انگار همین الان برآورده شده. مهم اون حس بودنِ که در این لحظه حاضر داری این باعث میشه دنیای پیرامونت هم باهات هماهنگ بشه. این باعث میشه رفتارهای خودت و حتی به کارهایی که از خودت اتوماتیک سر میزنه، بیشتر بهشون واقف و آگاه بشی.
اجازه بده چیزها بیان، نه اینکه نیازمندانه یا محتاجانه دنبالشون بری اين میشه گدایی!
اگه نیازمندانه دنبال چیزی بری، یعنی به کیهان میگی “ندارم و لایقش" نیستم.
اما وقتی آروم و مطمئن باشی و فقط ارتعاشش رو نگه داری یعنی اجازه میدی اون چیز رو با سرعت بیشتر و هماهنگتر به سمتت بیاره.
اول باید بودن/حضور در لحظه رو تمرین کنی نه خواستن رو، تا داشتن خودبخود رخ بده.
❤2
دل مجنون
@Avayemehregan
تصنیف دل مجنون
# آواز: حضرت استاد: محمد رضا شجریان جانان 🔴🟢
# سنتور: استاد: پرویز مشکاتیان 🟢
# مایه افشاری
# اشعار: مولوی
🎼🎼☕️☕️
# آواز: حضرت استاد: محمد رضا شجریان جانان 🔴🟢
# سنتور: استاد: پرویز مشکاتیان 🟢
# مایه افشاری
# اشعار: مولوی
🎼🎼☕️☕️
🔥3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دو رویکرد نسبت به رنج - #روپرت_اسپایرا
با استفاده از این دو روش شما رنج را دگرگون کرده و به فراسوی آن میروید:
رویکرد اول تفحص خویش: من افکار و احساساتم نیستم و من آن چیزی هستم که از آنها آگاه است. "من" زمانی رنج میکشد که خودش را با محتویات چیزهایی که از آنها آگاه است یکی میپندارد.
رویکرد دوم پذیرش کامل: در این روش آنچنان کاملاً و تماماً به آن حس نزدیک شده و آن را میپذیرد که کوچکترین مقاومتی نبست به آن وجود نداشته باشد.
با استفاده از این دو روش شما رنج را دگرگون کرده و به فراسوی آن میروید:
رویکرد اول تفحص خویش: من افکار و احساساتم نیستم و من آن چیزی هستم که از آنها آگاه است. "من" زمانی رنج میکشد که خودش را با محتویات چیزهایی که از آنها آگاه است یکی میپندارد.
رویکرد دوم پذیرش کامل: در این روش آنچنان کاملاً و تماماً به آن حس نزدیک شده و آن را میپذیرد که کوچکترین مقاومتی نبست به آن وجود نداشته باشد.
👏2
میدانی چرا دنبال حال خوب هستیم
زیرا با حال خوب قهر هستیم
حال خوب به هیچ اندیشه ای در ذهن ارتباط ندارد
حال خوب در ترک کامل تمامی اندیشه ها حاصل میگردد
من چو مرغ اوجم اندیشه مگس
کی رسد بر من مگس را دسترس
علی زند
زیرا با حال خوب قهر هستیم
حال خوب به هیچ اندیشه ای در ذهن ارتباط ندارد
حال خوب در ترک کامل تمامی اندیشه ها حاصل میگردد
من چو مرغ اوجم اندیشه مگس
کی رسد بر من مگس را دسترس
علی زند
💯2❤1
من میخواهم بیدار شوم یک اندیشه است
من آرزو دارم روشن ضمیر شوم یک اندیشه است
من فقط عشق را جستجو میکنم یک اندیشه است
من هیچ نمیخواهم الا حضرت عشق را یک اندیشه است
من خواسته ای ندارم یک اندیشه است
من میخواهم که بی خواسته گردم خود یک خواسته است
علی زند
من آرزو دارم روشن ضمیر شوم یک اندیشه است
من فقط عشق را جستجو میکنم یک اندیشه است
من هیچ نمیخواهم الا حضرت عشق را یک اندیشه است
من خواسته ای ندارم یک اندیشه است
من میخواهم که بی خواسته گردم خود یک خواسته است
علی زند
👍4🔥3👀2
وقتی موعد اعدام سقراط رسید، زنش را دید که داشت گریه میکرد!
نزدیکش شد و پرسید: چه چیزی باعث گریه ات شده عزیزم؟
زن در حالی که گریه میکرد گفت: ظالمانه کشته خواهی شد.
سقراط گفت: یعنی اگر عادلانه کشته میشدم گریه نمیکردی؟!
زن گفت: منظورم اینست که بیگناه کشته می شوی!
سقراط گفت: یعنی دوست داشتی گناهکار باشم؟!
زن گفت:
الهی زیر گل بری که موقع مردن هم دست از فلسفه و منطق برنمیداری!
😂😂😂
نزدیکش شد و پرسید: چه چیزی باعث گریه ات شده عزیزم؟
زن در حالی که گریه میکرد گفت: ظالمانه کشته خواهی شد.
سقراط گفت: یعنی اگر عادلانه کشته میشدم گریه نمیکردی؟!
زن گفت: منظورم اینست که بیگناه کشته می شوی!
سقراط گفت: یعنی دوست داشتی گناهکار باشم؟!
زن گفت:
الهی زیر گل بری که موقع مردن هم دست از فلسفه و منطق برنمیداری!
😂😂😂
😁11❤3🤣2🥴1😭1
ذهن چیست؟ ذهن آمیزهای از افکار در مورد گذشته و آینده است. شما نگران گذاشتهاید، همچنین نگران آیندهاید. این تمام ذهن شماست. او دوست شما نیست. بنابرین، ذهنتان را ندید بگیرید. هر آنچه میگوید باور نکنید.
□~ به سادگی نظارهگرش باشید، □~ ارتقاء ببخشیدش، □~ شاهدش شوید.
□~ به سادگی نظارهگرش باشید، □~ ارتقاء ببخشیدش، □~ شاهدش شوید.
❤5👍3
عمری زبان دنیا را آموختیم و زبان سکوت را به همام میزان بدست فراموشی سپردیم.
اینک وقت آن رسیده که زبان سکوت را دریابیم
زبانِ روح را که همان زبانِ مقدسِ الهی ست☺️
اینک وقت آن رسیده که زبان سکوت را دریابیم
زبانِ روح را که همان زبانِ مقدسِ الهی ست☺️
❤5
🕊
با هر انسانے ڪہ در ارتباط هستے ، قسمتے از درون توست
اگر تو را شڪست ، جنگ نڪن .
با سڪوت عبور ڪن
در حقیقت از خودت عبور ڪردہ اے براے تغییرے زیبا و تازہ
با هر انسانے ڪہ در ارتباط هستے ، قسمتے از درون توست
اگر تو را شڪست ، جنگ نڪن .
با سڪوت عبور ڪن
در حقیقت از خودت عبور ڪردہ اے براے تغییرے زیبا و تازہ
👍7❤6
هر انسانی که حسی از فردیت و استقلال درونی داشته باشد،
با عشقِ خودش زندگی میکند،
با کار خودش زندگی میکند،
او راه خودش را بر اساس ادراک و نور درونی خویش طی میکند.
بدون اینکه فکر کند و نگران این باشد که دیگران در این مورد چه فکری میکنند.
او نگران تمجید و سرزنش دیگران نیست.
زیرا میداند که اگر بخواهی مورد احترام ابلهان قرار بگیری، باید براساس آداب آنان و انتظارات آنان رفتار کنی.
برای اینکه مورد احترام این بشریت بیمار قرار بگیری باید بیشتر از آنان بیمار باشی.
آنگاه به تو احترام خواهند گذاشت.
ولی نفع تو چه خواهد بود؟
تو اصالت و روحت را از دست خواهی داد و هیچ چیز به دست نخواهی آورد.
#اشو
با عشقِ خودش زندگی میکند،
با کار خودش زندگی میکند،
او راه خودش را بر اساس ادراک و نور درونی خویش طی میکند.
بدون اینکه فکر کند و نگران این باشد که دیگران در این مورد چه فکری میکنند.
او نگران تمجید و سرزنش دیگران نیست.
زیرا میداند که اگر بخواهی مورد احترام ابلهان قرار بگیری، باید براساس آداب آنان و انتظارات آنان رفتار کنی.
برای اینکه مورد احترام این بشریت بیمار قرار بگیری باید بیشتر از آنان بیمار باشی.
آنگاه به تو احترام خواهند گذاشت.
ولی نفع تو چه خواهد بود؟
تو اصالت و روحت را از دست خواهی داد و هیچ چیز به دست نخواهی آورد.
#اشو
❤6👍3
جانا تو را که گفت که احوال ما مپرس
بیگانه گرد و قصهٔ هیچ آشنا مپرس
ز آنجا که لطف شامل و خلق کریم توست
جرم نکرده عفو کن و ماجرا مپرس
خواهی که روشنت شود احوال سوز ما
از ذره پرس قصه ز باد هوا مپرس
من ذوق سوز عشق تو دانم نه مدعی
از شمع پرس قصه ز باد صبا مپرس
هیچ آگهی ز عالم درویشیش نبود
آن کس که با تو گفت که درویش را مپرس
از دلقپوش صومعه نقد طلب مجوی
یعنی ز مفلسان سخن کیمیا مپرس
در دفتر طبیب خرد باب عشق نیست
ای دل به درد خو کن و نام دوا مپرس
ما قصهٔ سکندر و دارا نخواندهایم
از ما به جز حکایت مهر و وفا مپرس
حافظ رسید موسم گل معرفت مگوی
دریاب نقد وقت و ز چون و چرا مپرس
بیگانه گرد و قصهٔ هیچ آشنا مپرس
ز آنجا که لطف شامل و خلق کریم توست
جرم نکرده عفو کن و ماجرا مپرس
خواهی که روشنت شود احوال سوز ما
از ذره پرس قصه ز باد هوا مپرس
من ذوق سوز عشق تو دانم نه مدعی
از شمع پرس قصه ز باد صبا مپرس
هیچ آگهی ز عالم درویشیش نبود
آن کس که با تو گفت که درویش را مپرس
از دلقپوش صومعه نقد طلب مجوی
یعنی ز مفلسان سخن کیمیا مپرس
در دفتر طبیب خرد باب عشق نیست
ای دل به درد خو کن و نام دوا مپرس
ما قصهٔ سکندر و دارا نخواندهایم
از ما به جز حکایت مهر و وفا مپرس
حافظ رسید موسم گل معرفت مگوی
دریاب نقد وقت و ز چون و چرا مپرس
🔥4❤3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
وقتی یک طوفان وجود دارد و شما به مرکز طوفان می روید، چه می یابید؟ صلح و سکوت. در مرکز طوفان آرامش کامل وجود دارد سکوت کامل. وقتی اقیانوس و آشفتگی را می بینید امواج غول پیکر به اندازه طوفان به ساحل برخورد می کنند و اموال را نابود می کنند اما وقتی به اعماق مرکز اقیانوس می روید چه می بینید؟آرامش کامل، سکوت کامل. این در مورد هر احساسی که دارید صدق می کند. اگر فقط بتوانید به اندازه کافی ساکت شوید و با مرکز خود با رفتن به اعماق درون خود، در اعماق درون، هویت پیدا کنید. اگر به مرکز احساسات بروید، احساس به طور کامل ناپدید می شود و دیگر هرگز آن را نخواهید داشت. من می توانم به شما در این مورد اطمینان دهم."
#رابرت_آدامز
#رابرت_آدامز
❤3👏3
به پوستکردن پیاز ادامه بده:
نه! تو بدن نیستی،
افکار نیستی،
احساسات نیستی.
و اگر بدانی که تو این سه لایه نیستی، نفْس ego بدون بجا گذاشتن ردپایی، به سادگی ناپدید میشود ــ زیرا نفس چیزی نیست جز هویت گرفتن با این سه لایه ــ آنوقت تو هستی، ولی نمیتوانی بگویی "من" I. زیرا این واژه معنیاش را از دست میدهد و وحدت و شفقتی عمیق در وجودت شکل میگیرد.
اکنون نفس وجود ندارد؛ تو به وطن رسیدهای.
#اشو
نه! تو بدن نیستی،
افکار نیستی،
احساسات نیستی.
و اگر بدانی که تو این سه لایه نیستی، نفْس ego بدون بجا گذاشتن ردپایی، به سادگی ناپدید میشود ــ زیرا نفس چیزی نیست جز هویت گرفتن با این سه لایه ــ آنوقت تو هستی، ولی نمیتوانی بگویی "من" I. زیرا این واژه معنیاش را از دست میدهد و وحدت و شفقتی عمیق در وجودت شکل میگیرد.
اکنون نفس وجود ندارد؛ تو به وطن رسیدهای.
#اشو
❤4
در تضاد با واقعیت و آنچه آرزویش را میکردم ،آنچه را که بود از دست دادم.
امروز به لطف زندگی و آنچه از کلاس درسش آموختم یاد گرفتم با منطق زندگی ،زندگی کنم نه با منطق خودم.
یاد گرفتم که زندگی همین جاست نه آنجا که تصور میکنم.
یاد گرفتم با آنچه که هست در ساحت تسلیم و پذیرش باشم.
هرگاه با آنچه که هستم و آنچه که دارم در کیفیت سپاسمندی و رضا نباشم همان را هم از دست میدهم.
امروز و این لحظه را با تمام وجود زندگیش میکنم زیرا روزی خواهند نوشت این هم از دست رفت .
یاد گرفتم وقتی میگویم "چرا "دوباره دچار توهم من و غرور شده ام .
باچرا و مخالفتم با واقعیت ،عملا خویشتم را از زندگی جدا کرده ام و نسبت به لطفی که زندگی منو از بحران آشفتگی و رنج رهانید ،بی تفاوت و حرمت شکنی کرده ام.
یاد گرفتم هر چیزی رو که مهم تصور کنم ،مالکش شوم ،بایدش کنم،کنترلش کنم و در کل هرچیزی رو که در روانم بسازم ،
دعوت به رنج و ترس کرده ام.
#نگاه_دوست
امروز به لطف زندگی و آنچه از کلاس درسش آموختم یاد گرفتم با منطق زندگی ،زندگی کنم نه با منطق خودم.
یاد گرفتم که زندگی همین جاست نه آنجا که تصور میکنم.
یاد گرفتم با آنچه که هست در ساحت تسلیم و پذیرش باشم.
هرگاه با آنچه که هستم و آنچه که دارم در کیفیت سپاسمندی و رضا نباشم همان را هم از دست میدهم.
امروز و این لحظه را با تمام وجود زندگیش میکنم زیرا روزی خواهند نوشت این هم از دست رفت .
یاد گرفتم وقتی میگویم "چرا "دوباره دچار توهم من و غرور شده ام .
باچرا و مخالفتم با واقعیت ،عملا خویشتم را از زندگی جدا کرده ام و نسبت به لطفی که زندگی منو از بحران آشفتگی و رنج رهانید ،بی تفاوت و حرمت شکنی کرده ام.
یاد گرفتم هر چیزی رو که مهم تصور کنم ،مالکش شوم ،بایدش کنم،کنترلش کنم و در کل هرچیزی رو که در روانم بسازم ،
دعوت به رنج و ترس کرده ام.
#نگاه_دوست
🔥2👏2