بالاتر از این سیاهیای که توش گیر افتادم ، فقط یه رنگه. در واقع هرکاری که میکنم برای نجات دادن اون یه دونه رنگِ باقی موندهست. چنگ میزنم به دل رخت سیاهش. امیدوارم تو دیگه آلوده نشی عزیز من.
امیدوارم "بعدا" وجود داشته. بعدا چایی سرد نشه. بعدا هرآنچه که امروز نشد ، بشه.
-نقطهیِپایان-
گوگوش/حِیرانی؛
به لطف و حرمت خاطرههامون
نگو همیشه یاد من میمونی
که نه من مثل اون روزای دورم
نه تو دیگه برای من همونی
بذار جز این سکوت سرد لبهات
برام چیزی به یادگار نمونه
بذار تا نقطهی پایان این عشق
مثل اشکی بشینه روی گونه.
نگو همیشه یاد من میمونی
که نه من مثل اون روزای دورم
نه تو دیگه برای من همونی
بذار جز این سکوت سرد لبهات
برام چیزی به یادگار نمونه
بذار تا نقطهی پایان این عشق
مثل اشکی بشینه روی گونه.
هِيَ
با این تفاوت که بعد از پاییز هم همینطور تمدید میشه.
من یه زمانی فکر میکردم خب تابستون که گرمه، پاییز هم که فصل افسردگی و غم و اندوهه و مدرسه هم باید بریم پس حتما به این خاطره که اعصاب و حوصله ندارم. بعدها فهمیدم نه مشکل از فصول نیست. مشکل از روان و انزوای منه که در تمام مدت سال ، مرتب دلم میخواد سر یکیو از تنش جدا کنم.
کاش میرفتم مدرسه لاقل اونجا یکم به همکلاسیهام میخندیدم روحیَم شاد میشد.
Forwarded from محدثه🎀📖
والا بهخدا کدوم خری دلش میاد تو رو اذیت کنه نیکا
خُرَّم آن روز کز این منزلِ ویران بروم
راحتِ جان طلبم و از پِیِ جانان بروم
گر چه دانم که به جایی نَبَرد راه غریب
من به بویِ سرِ آن زلفِ پریشان بروم
دلم از وحشتِ زندانِ سِکَندَر بگِرفت
رخت بربندم و تا مُلکِ سلیمان بروم
چون صبا با تنِ بیمار و دلِ بیطاقت
به هواداریِ آن سروِ خُرامان بروم
در رهِ او چو قلم گر به سرم باید رفت
با دلِ زخمکَش و دیدهٔ گریان بروم
نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی
تا درِ میکده شادان و غزلخوان بروم
به هواداری او ذَرِّهصفت، رقصکنان
تا لبِ چشمهٔ خورشیدِ درخشان بروم
تازیان را غمِ احوالِ گرانباران نیست
پارسایان مددی تا خوش و آسان بروم
ور چو حافظ ز بیابان نبرم رَه بیرون
همرهِ کوکبهٔ آصفِ دوران بروم
Forwarded from فراتر از سطح
نوشته بود «یک نفر، چند بار میتونه از صفر شروع کنه؟»
و من به فکر فرو رفتم.
من و ما چند بار باید از صفر شروع کنیم؟ چند بار میتونیم؟ چند بار زندگی این فرصت رو بهمون میده؟ و چند بار فرسودگی این اجازه رو میده؟ چند بار؟ چند…
و من به فکر فرو رفتم.
من و ما چند بار باید از صفر شروع کنیم؟ چند بار میتونیم؟ چند بار زندگی این فرصت رو بهمون میده؟ و چند بار فرسودگی این اجازه رو میده؟ چند بار؟ چند…
چند بار دیگه باید از صفر شروع کنیم که برسیم به یه نقطهی مثبت؟ چند بار دیگه مکرر برسیم به منفی و باز خودمون رو بکشونیم به صفری که نمیدونیم بالاخره به یکِ مثبت ، میرسه یا نه؟
بیرون تراویدهست از گور من ، بهرام
از کوزهام ، خیام
از مستیام ، حافظ
سرمشق میگیرد هشیار بودن را.
از کوزهام ، خیام
از مستیام ، حافظ
سرمشق میگیرد هشیار بودن را.
-زخمنزندلمرا-
گوگوش/حِیرانی؛
از عاشقی دوری اگر ، نکن بازیگری
از فکر بردن دلم ، ای کاش که بگذری
تازه رسیدهام به این آرامشی که دارم
برپا نکن در دل من آشوب دیگری
همدل اگر که نیستی ، نشکن دل مرا
مرهم اگر نمیشوی ، زخم نزن دل مرا
نمیدونی نمیدونی
تو که حال منو نمیدونی
نمیمونی نمیمونی
عاشق میشی اما نمیمونی
درد دل مرا اگر فریاد نمیشوی
راه نجات من از این بیداد نمیشوی
عاشق شدن تنها فقط دل باختن که نیست
با شیرین شیرین گفتنت فرهاد نمیشوی.
وقتی دلیل داشته باشی ، انجامش نمیدی صرفا چون باید انجامش میدادی. انجامش میدی چون میدونی راهی جز انجام دادنش نداری.
اتفاقا من معتقدم یه جاهایی باید چوب بالاسرت باشه. چوبِ شرایط ، چوبِ بیچارگی. نباشه انجامش نمیدی. مطمئنم نمیدی.
Forwarded from خطِ فاج
انقدر گرم نرسیدنها و نداشتنها نشو که یادت بره همین چیزایی که الان داری رو با چه جون کندنی به اینجا رسوندی، مراقب بودی، سالم نگهشون داشتی و برای از دست ندادنشون بیوقفه دویدی.