حالت شب
26 subscribers
1 link
Download Telegram
Channel created
🔻‏پروست در «جست‌وجوی زمان از دست رفته» از سرخدمتکاری یاد می‌کند که اگر کوچکترین مصائب بشری را به یادش می‌آوردند بی‌اندازه اندوهگین می‌شد. اما همو اگر همین مسائل را در شخصیتی که می‌شناخت می‌دید، پی هزار و یک دلیل می‌گشت تا خود فرد را مقصر کند و دست به همدلی نزند.
‏ نیمه‌شبی می‌فرستندش که از کتابخانه جزوهٔ پزشکی را بیاورد تا خدمتکار پا به ماهی را از درد برهانند. دیر می‌کند. می‌روند می‌بینند نشسته کتاب را ورق می‌زند‌ و به توصیف هر بیماری که می‌رسد هق‌هق‌کنان می‌گوید: مسیحا! مگر می‌شود کسی چنین رنجی را تحمل کند. ولی حاضر نیست سریع برگردد سروقت آن زن پا به ماه.

🔻‏توصیف بی‌نظیری‌است از صفتی از اکثر ما. اگر رنجهای بشری را (فقر، مظلومیت، عاشقی و...) در کلیتشان در نظر آوریم غرق حس همدلی و شفقت می‌شویم؛ اما به انسان انضمامی که می‌رسیم وا می‌مانیم. اصلاً نمی‌توانیم بپذیریم مظلوم هم می‌تواند خود خطاکار باشد یا عاشق نیز رندی کند.
‏از سوی دیگر، تنفرمان از ظلم، استکبار یا سنگ‌دلی هم احساسی است. اگر بحث از کلیات باشد قطعاً از این‌ها و اصحابشان منزجر می‌شویم. از ته قلب و واقعاً. اما اگر دقت کنیم خودمان در بسیاری موارد همین‌هاییم. چون می‌گوییم نه، شرایط انضمامی من متفاوت بود. فلانی پررو بود، فلانی حقش است.
‏این امور کلی همه در بستر انسان‌هایی رخ می‌دهند که خوب و بدشان قاطی است. جباران مستکبر با قلب‌های طلایی دن‌کورلئونه‌وار، عاشقان دلسوخته با نیش و کنایه‌های رت‌باتلری، بزهکاران ژان‌وال‌ژانی.
به آدمها که می‌رسیم شاید که نه، حتماً باید به جزئیتشان خیره شویم؛ اما دربارهٔ خود نباید بگذاریم مسایل جزئی‌مان، درگیری‌های روزمره‌مان، بهانه‌ها و خواسته‌ها مانع تحقق کلی‌هامان شود.

https://images.app.goo.gl/org36ieyBxPyZ4ii9
حالت شب pinned Deleted message
Na!
@nightmode_notes
من تو را دوست ندارم!
نه!
نه!
من تو را دوست ندارم اصلاً!
چه کسی گفته به یادت هستم؟!

منتظر کیست؟ کجاست؟
منتظر چشم به در می‌دوزد
تلفن زنگ سحرخیزی اوست

خاطرش منتظر سوت قطاری است که باز احتمالی وسط آن چمدان‌ها باشد، از مسافر خبری تازه کند
برود گوشه یک کافه گرم
ته فنجان پی تفسیر خوش از خاطره طرز نگاهت باشد.
فال او چشم تو است.
برق آن پنجره‌ها آینه روشنی بخت سیاهش باشد.

منتظر؟!
منتظر دیوانه است!
با غباری که شناور شده در نور اتاق، آرزو می‌بافد:
سوز ولگرد زمستان نَخزَد زیر کُتت، نکند باز تو سرما بخوری!
آب می‌پاشد پس شب‌های زمستان هر سال
که بیارد باد
بوی باران بهار
خاک باران‌خورده‌
خاطرات سفر پیش از ظهر
تا قدم‌های ضعیفش به ابد وصله کند، کوچه‌باغی که تهش پیدا نیست.
و طنین جهش قهقه تیز کلاغ،
وسط لاف‌زدن‌های عجیبَت که: «آه باز می‌گردم! هان! من تو را تا لبه‌ی محو افق خواهم برد! باز می‌گردم! هان!»

راستی پاک فراموشم شد
چه کسی همچو چرندی گفته؟
نه...
من تو را دوست ندارم! نه! نه!
برو آسوده به خاطر بسپار
من تو را دوست ندارم هرگز

#فارسی #Ambient