قربانيان انقلاب کشاورزی
(انسان خردمند، ص. ۱۴۲)
برای تبديل کردن گاو نر، اسب، الاغ و شتر به حيواناتی مطيع و بارکش، غرائز طبيعیشان را مختل میکنند، روابط اجتماعیشان را قطع میکنند، غرائز تهاجمی و جنسیشان را تحت کنترل قرار میدهند و آزادی تحرک را از آنها میگيرند.
کشاورزان برای رام کردن و کنترل حيوانات، فنونی را تکامل دادهاند، مانند قرار دادن حيوانات در ميان حصارهای تنگ و در قفس، افسار زدن و چشمبند زدن به آنها، شلاق زدن و ميخک فرو کردن به بدنشان و قطع عضو کردنشان.
روند رام کردن تقريبا هميشه با عقيم کردن نرها همراه است. اين امر تمايلات تهاجمی جنس نر را محدود میکند و توليد مثل آنها را تحت کنترل انسان قرار میدهد.
در بسياری از جوامع گينهٔ جديد، بر اساس سنت، ثروت يک فرد از روی تعداد خوکهايی که دارد، تعيين میشود. کشاورزان شمال گينهٔ جديد، برای جلوگيری کردن از فرار خوکها، قسمتی از بينی خوک را میبرند. اين باعث میشود که هر وقت خوک بخواهد با بينی خود بو بکشد، متحمل درد شديدی میشود.
از آنجايی که خوک با بو کشيدن بهدنبال غذا میگردد و راه خود را پيدا میکند، قطع عضو کردن، يا مثله کردن او باعث میشود که خوک کاملاً به صاحب خود وابسته شود. در مناطق ديگر گينهٔ جديد، مرسوم است که چشم خوک را در میآورند تا نتواند از محل مورد نظر خارج شود.
صنايع لبنيات روشهای خاص خود را برای مقيد کردن حيوانات به خواستهای اين صنايع دارند. گاو، بز و گوسفند تنها زمانی شير توليد میکند که زايمان کند و گوساله يا برهاش در مرحلهٔ شيرخواری باشد.
کشاورز برای توليد شير حيوانات نياز به توليد گوساله، بره و نوزاد آنها دارد و برای در اختيار گرفتن شير اين حيوانات، نوزادان آنها را از مصرف همهٔ شير مادرانشان منع میکند.
يک روش مرسوم در طول تاريخ کشتن نوزادان اين حيوانات بعد از تولد و دوشيدن منتهای شير مادرانشان، و باردار کردن مکرر آنها برای نوبتهای بعدی بوده است. اين روش کماکان رواج بسيار زياد دارد.
در بسياری از دامپروریهای نوين توليد شير، يک گاو شيرده قبل از اينکه به کشتارگاه فرستاده شود، در حدود پنج سال عمر میکند. در طی اين پنج سال اين گاو تقريباً تمام مدت باردار است و در فاصلهٔ شصت تا صد و بيست روز بعد از زايمان مورد تلقيح مصنوعی مجدد قرار میگيرد تا توليد شيرش به بيشترين ميزان ممکن برسد.
گوساله را مدت کوتاهی بعد از تولد، از مادر جدا میکنند. گوسالههای ماده برای نسل بعدی توليد شير، بهکار گرفته میشوند، در حالیکه از نرها برای توليد گوشت استفاده میکنند.
(انسان خردمند، ص. ۱۴۲)
برای تبديل کردن گاو نر، اسب، الاغ و شتر به حيواناتی مطيع و بارکش، غرائز طبيعیشان را مختل میکنند، روابط اجتماعیشان را قطع میکنند، غرائز تهاجمی و جنسیشان را تحت کنترل قرار میدهند و آزادی تحرک را از آنها میگيرند.
کشاورزان برای رام کردن و کنترل حيوانات، فنونی را تکامل دادهاند، مانند قرار دادن حيوانات در ميان حصارهای تنگ و در قفس، افسار زدن و چشمبند زدن به آنها، شلاق زدن و ميخک فرو کردن به بدنشان و قطع عضو کردنشان.
روند رام کردن تقريبا هميشه با عقيم کردن نرها همراه است. اين امر تمايلات تهاجمی جنس نر را محدود میکند و توليد مثل آنها را تحت کنترل انسان قرار میدهد.
در بسياری از جوامع گينهٔ جديد، بر اساس سنت، ثروت يک فرد از روی تعداد خوکهايی که دارد، تعيين میشود. کشاورزان شمال گينهٔ جديد، برای جلوگيری کردن از فرار خوکها، قسمتی از بينی خوک را میبرند. اين باعث میشود که هر وقت خوک بخواهد با بينی خود بو بکشد، متحمل درد شديدی میشود.
از آنجايی که خوک با بو کشيدن بهدنبال غذا میگردد و راه خود را پيدا میکند، قطع عضو کردن، يا مثله کردن او باعث میشود که خوک کاملاً به صاحب خود وابسته شود. در مناطق ديگر گينهٔ جديد، مرسوم است که چشم خوک را در میآورند تا نتواند از محل مورد نظر خارج شود.
صنايع لبنيات روشهای خاص خود را برای مقيد کردن حيوانات به خواستهای اين صنايع دارند. گاو، بز و گوسفند تنها زمانی شير توليد میکند که زايمان کند و گوساله يا برهاش در مرحلهٔ شيرخواری باشد.
کشاورز برای توليد شير حيوانات نياز به توليد گوساله، بره و نوزاد آنها دارد و برای در اختيار گرفتن شير اين حيوانات، نوزادان آنها را از مصرف همهٔ شير مادرانشان منع میکند.
يک روش مرسوم در طول تاريخ کشتن نوزادان اين حيوانات بعد از تولد و دوشيدن منتهای شير مادرانشان، و باردار کردن مکرر آنها برای نوبتهای بعدی بوده است. اين روش کماکان رواج بسيار زياد دارد.
در بسياری از دامپروریهای نوين توليد شير، يک گاو شيرده قبل از اينکه به کشتارگاه فرستاده شود، در حدود پنج سال عمر میکند. در طی اين پنج سال اين گاو تقريباً تمام مدت باردار است و در فاصلهٔ شصت تا صد و بيست روز بعد از زايمان مورد تلقيح مصنوعی مجدد قرار میگيرد تا توليد شيرش به بيشترين ميزان ممکن برسد.
گوساله را مدت کوتاهی بعد از تولد، از مادر جدا میکنند. گوسالههای ماده برای نسل بعدی توليد شير، بهکار گرفته میشوند، در حالیکه از نرها برای توليد گوشت استفاده میکنند.
انقلاب کشاورزی بزرگترين فريب تاريخ بود
اين گندم بود که انسان را اهلی کرد، نه بالعکس
انسان خردمند
ترجمه نيک گرگين
صفحه ۱۲۳
محققين پيش از اين بر اين باور بودند که انقلاب کشاورزی برای بشريت جهش بزرگی به پيش بود. آنها از پيشرفتی سخن میگفتند که با قدرت مغز تحقق میيافت.
اما اين داستان يک خيالبافی است. مدرکی مبنی بر اينکه انسانها به مرور زمان باهوشتر شده باشند، در دست نيست. انقلاب کشاورزی، بهجای اينکه منادی عصر جديدی از زندگی راحت برای کشاورزان بوده باشد، منشاء يک زندگی سختتر و ناخوشايندتر از زندگی در دورۀ قبل بود.
خوراکجويان اوقات خود را به نحو هيجانانگيزتر و متنوعتری میگذراندند و کمتر در معرض قحطی و بيماری بودند. انقلاب کشاورزی قطعاً مقدار غذای بشر را بيشتر کرد، اما اين مترادف با غذای بهتر و اوقات فراغت بيشتر نبود، بلکه به معنای يک افزايش انفجارآميز جمعيت و شکلگيری يک قشر ممتاز تنپرور بود.
کشاورز معمولی در مقايسه با خوراکجوی پيشين کار دشوارتری داشت و غذای بدتری بدست میآورد. انقلاب کشاورزی بزرگترين فريب تاريخ بود.
چه کسی مسئول بود؟ نه شاهان، نه کشيشان و نه تجار. مقصرين، معدودی از انواع مختلف گياهان، از جمله گندم، برنج و سيب زمينی بودند. در حقيقت اين گياهان بودند که انسان خردمند را اهلی کردند، نه بالعکس.
گندم اين کار را با اغوای انسان خردمند در مورد امتيازاتش انجام داد. اين ميمون تا ده هزار سال قبل زندگی نسبتاً راحتی را با گردآوری خوراک میگذراند، اما بعد شروع به صرف نيروی بيشتر و بيشتر روی کشت گندم کرد.
انسان ظرف چند هزار سال در بسياری از نقاط جهان کاری بهجز اين نداشت که از بام تا شام وقت خود را روی کشت گندم بگذارد. اين کار آسانی نبود. کشت گندم انرژی بسيار زيادی میطلبيد.
بدن انسان خردمند برای کارهايی مثل روفتن سنگ، حمل سطل آب ساخته نشده بود، تا شرايط را برای کشت گندم آماده کند
مطالعاتی در مورد اسکلتهای کهن نشان داد که گذار به دوران کشاورزی با خود موجی از بيماریهايی مثل جابهجايی مهرههای کمر، آرتوروز و فتق بههمراه داشت.
علاوه بر اين، وظايف جديد کشاورزی به قدری وقت میطلبيد که مردم را ناچار میکرد که بهطور دائم در جوار مزرعههای گندم خود ساکن شوند. اين امر بهطور کامل شيوۀ زندگی آنها را دستخوش تغيير کرد.
اين ما نبوديم که گندم را اهلی کرديم، بلکه اين گندم بود که ما را اهلی کرد. واژه «domesticate» بهمعنی رام و اهلی و خانگی کردن] از ريشهٔ لاتين «domus»، به معنی خانه، میآيد. بنابر اين چه کسی است که در خانه زندگی میکند؟ اين انسان خردمند است، نه گندم.
چطور گندم انسان خردمند را قانع به عوض کردن يک زندگی نسبتاً رضايتبخش، با يک زندگی نکبتبار کرد؟ و در ازای اين، گندم چه چيزی به انسان داد؟
گندم به انسان امنيت اقتصادی نداد. زندگی يک کشاورز، در مقايسه با زندگی خوراکجوی کهن، از امنيت کمتری برخوردار است.
...
اين گندم بود که انسان را اهلی کرد، نه بالعکس
انسان خردمند
ترجمه نيک گرگين
صفحه ۱۲۳
محققين پيش از اين بر اين باور بودند که انقلاب کشاورزی برای بشريت جهش بزرگی به پيش بود. آنها از پيشرفتی سخن میگفتند که با قدرت مغز تحقق میيافت.
اما اين داستان يک خيالبافی است. مدرکی مبنی بر اينکه انسانها به مرور زمان باهوشتر شده باشند، در دست نيست. انقلاب کشاورزی، بهجای اينکه منادی عصر جديدی از زندگی راحت برای کشاورزان بوده باشد، منشاء يک زندگی سختتر و ناخوشايندتر از زندگی در دورۀ قبل بود.
خوراکجويان اوقات خود را به نحو هيجانانگيزتر و متنوعتری میگذراندند و کمتر در معرض قحطی و بيماری بودند. انقلاب کشاورزی قطعاً مقدار غذای بشر را بيشتر کرد، اما اين مترادف با غذای بهتر و اوقات فراغت بيشتر نبود، بلکه به معنای يک افزايش انفجارآميز جمعيت و شکلگيری يک قشر ممتاز تنپرور بود.
کشاورز معمولی در مقايسه با خوراکجوی پيشين کار دشوارتری داشت و غذای بدتری بدست میآورد. انقلاب کشاورزی بزرگترين فريب تاريخ بود.
چه کسی مسئول بود؟ نه شاهان، نه کشيشان و نه تجار. مقصرين، معدودی از انواع مختلف گياهان، از جمله گندم، برنج و سيب زمينی بودند. در حقيقت اين گياهان بودند که انسان خردمند را اهلی کردند، نه بالعکس.
گندم اين کار را با اغوای انسان خردمند در مورد امتيازاتش انجام داد. اين ميمون تا ده هزار سال قبل زندگی نسبتاً راحتی را با گردآوری خوراک میگذراند، اما بعد شروع به صرف نيروی بيشتر و بيشتر روی کشت گندم کرد.
انسان ظرف چند هزار سال در بسياری از نقاط جهان کاری بهجز اين نداشت که از بام تا شام وقت خود را روی کشت گندم بگذارد. اين کار آسانی نبود. کشت گندم انرژی بسيار زيادی میطلبيد.
بدن انسان خردمند برای کارهايی مثل روفتن سنگ، حمل سطل آب ساخته نشده بود، تا شرايط را برای کشت گندم آماده کند
مطالعاتی در مورد اسکلتهای کهن نشان داد که گذار به دوران کشاورزی با خود موجی از بيماریهايی مثل جابهجايی مهرههای کمر، آرتوروز و فتق بههمراه داشت.
علاوه بر اين، وظايف جديد کشاورزی به قدری وقت میطلبيد که مردم را ناچار میکرد که بهطور دائم در جوار مزرعههای گندم خود ساکن شوند. اين امر بهطور کامل شيوۀ زندگی آنها را دستخوش تغيير کرد.
اين ما نبوديم که گندم را اهلی کرديم، بلکه اين گندم بود که ما را اهلی کرد. واژه «domesticate» بهمعنی رام و اهلی و خانگی کردن] از ريشهٔ لاتين «domus»، به معنی خانه، میآيد. بنابر اين چه کسی است که در خانه زندگی میکند؟ اين انسان خردمند است، نه گندم.
چطور گندم انسان خردمند را قانع به عوض کردن يک زندگی نسبتاً رضايتبخش، با يک زندگی نکبتبار کرد؟ و در ازای اين، گندم چه چيزی به انسان داد؟
گندم به انسان امنيت اقتصادی نداد. زندگی يک کشاورز، در مقايسه با زندگی خوراکجوی کهن، از امنيت کمتری برخوردار است.
...
Nick Gorguin, [12.03.19 16:47]
انقراضهای گستردهٔ جانوران توسط انسان خردمند
گزيدههايی از بخش اول
انسان خردمند
ترجمه: نيک گرگين
اولين رد پای انسانی بر ساحل شنی استراليا بلافاصله توسط موجها شسته شد. اما وقتی مهاجمين به درون اين سرزمين نفوذ کردند، از خود رد پای متفاوتی بهجا گذاشتند که هرگز نابود نخواهد شد.
در هر گامی که انسان خردمند در سرزمين جديد برمیداشت، با دنيايی عجيب از موجودات ناشناخته روبهرو میشد، از جمله کانگوروهای دويست کيلويی با قامتی دومتری، شيرهای کيسهدار به بزرگی ببر، که بزرگترين موجود درندهٔ قاره بهحساب میآمدند؛ کوالاهايی که روی درختها جست و خيز میکردند و خيلی بزرگتر از آن بودند که بتوان آنها را شيرين و دلربا قلمداد کرد؛ پرندگانی که نمیتوانستند پرواز کنند و دو برابر بزرگتر از شترمرغ بودند و در دشتها میدويدند؛ مارمولکهای اژدها مانند و مارهای پنج متری که زير علفها میخزيدند؛ ديپروتودونهای غولپيکر؛ خرسهای کيسهداری به وزن دو و نيم تن، که جنگلها را زير پا میگذاردند.
بهجز پرندگان و خزندگان، همهٔ اين حيوانات، مثل کانگوروها، جانورانی کيسهدار بودند و نوزادان بسيار کوچک و بیدفاعی میزائيدند و به آنها در کيسهٔ خود شير میدادند. جانوران کيسهای در آفريقا و آسيا ناشناخته بودند، اما در استراليا فرمانروايان قاره بودند.
تنها ظرف چند هزار سال، تمامی اين حيوانات عظيمالجثه عملاً نابود شدند. نسل بيست و سه گونه از کل بيست چهار گونه حيواناتی که بيش از پنجاه کيلو وزن داشتند، منقرض شد. (2) نسل تعداد بسيار زيادی از گونههای حيوانات کوچکتر هم منقرض شد.
زنجيرهٔ غذايی در تمام محيط زيست قارهٔ استراليا فرو پاشيد و شکل متفاوتی بهخود گرفت. اين بزرگترين دگرگونی در محيط زيست استراليا، ظرف ميليونها سال بود. آيا اين به دليل اشتباه انسان خردمند بود؟
جانوران عظيمالجثه در نيوزيلند بهمحض اينکه بشر پا به اين جزاير گذاشت، در معرض نابودی قرار گرفتند. مائوریها، به عنوان اولين ساکنين نيوزيلند، در حدود هشتصد سال قبل پا به اين جزاير گذاشتند و به دنبال آن طی چند صد سال نسل اکثر حيوانات عظيمالجثهٔ آن منطقه، به اضافهٔ شصت درصد از کل گونههای پرندگان منقرض شد.
ماموتهای جزيرهٔ رانگل در اقيانوس قطب شمال (دويست کيلومتر بالاتر از ساحل سيبری) دچار سرنوشت مشابهی شد. ماموتها طی ميليونها سال، در اکثر قسمتهای شمالی کرهٔ زمين گسترش يافتند، اما وقتی انسان خردمند، در ابتدا در اورسيا و سپس در آمريکای شمالی، شروع به ازدياد نسل کرد، ماموتها منقرض شدند.
ده هزار سال پيش، بهجز در چند منطقهٔ قطبی دوردست، بهويژه در رانگل، ديگر حتی يک ماموت هم در دنيا بهجا نمانده بود. ماموتهای رانگل، ظرف چند هزار سال شروع به مرمت نسل خود کردند، اما ناگهان در حدود چهار هزار سال پيش، درست وقتی اولين انسانها پا به جزيره گذاشتند، يکسره نابود شدند.
تاريخ انسان خردمند را همچون يک قاتل زنجيرهای زيستمحيطی مورد خطاب قرار میدهد.
انقراض حيوانات عظيمالجثهٔ استراليا شايد اولين نشان بارزی بود که انسان خردمند بر روی کرهٔ زمين از خود بهجا گذاشت. در ادامه، فاجعهٔ زيستمحيطی سهمگينتری رخ داد، اين بار در آمريکا. انسان خردمند اولين و تنها گونهٔ انسان بود که در حدود شانزده هزار سال پيش يا چهارده هزار سال قبل از ميلاد، به نيمکرهٔ غربی زمين پا گذاشت.
اسکان در آمريکا با خونريزی همراه بود و ردی طولانی از قربانيان برجا گذاشت. تنوع گونههای حيوانات آمريکا در چهارده هزار سال قبل، به ميزان شگفتانگيزی غنیتر از امروز بود.
وقتی اولين آمريکايیها از آلاسکا به طرف جنوب، به دشتهای کانادا و غرب ايالات متحده مهاجرت کردند، با ماموتها، فيلهای عظيمالجثهٔ ماستادون و رودنت (موشگونههای جوندهای به بزرگی خرس)، گلههای اسب و شتر، شيرهای درشتاندام و دهها گونهٔ عظيمالجثه، که امروزه کاملاً ناشناخته هستند، روبرو شدند، مثل گربهٔ دندان منحنی، اسلوتهای عظيمالجثه، که تا هشت تن وزن داشتند و به بلندی شش متر میرسيدند.
آمريکای جنوبی جايگاه حيوانات باز هم عجيبتر و پستانداران بزرگی، از گونههای خزندگان و پرندگان بود. آمريکا آزمايشگاه بزرگی بود برای آزمايشات تکاملی، و مکانی که در آن جانوران و گياهانی که در محيط آفريقا و آسيا ناشناخته بودند، تکامل يابند و شکوفا شوند.
طی دو هزار سال پس از ورود انسان خردمند، اکثريت قريب به اتفاق اين گونههای بینظير موجودات زنده، برای هميشه نابود شدند. بر اساس تخمينهای کنونی، طی اين دورهٔ کوتاه آمريکای شمالی ۳۴ جنس از کل ۴۷ جنس پستانداران عظيمالجثهٔ خود را از دست داد.
انقراضهای گستردهٔ جانوران توسط انسان خردمند
گزيدههايی از بخش اول
انسان خردمند
ترجمه: نيک گرگين
اولين رد پای انسانی بر ساحل شنی استراليا بلافاصله توسط موجها شسته شد. اما وقتی مهاجمين به درون اين سرزمين نفوذ کردند، از خود رد پای متفاوتی بهجا گذاشتند که هرگز نابود نخواهد شد.
در هر گامی که انسان خردمند در سرزمين جديد برمیداشت، با دنيايی عجيب از موجودات ناشناخته روبهرو میشد، از جمله کانگوروهای دويست کيلويی با قامتی دومتری، شيرهای کيسهدار به بزرگی ببر، که بزرگترين موجود درندهٔ قاره بهحساب میآمدند؛ کوالاهايی که روی درختها جست و خيز میکردند و خيلی بزرگتر از آن بودند که بتوان آنها را شيرين و دلربا قلمداد کرد؛ پرندگانی که نمیتوانستند پرواز کنند و دو برابر بزرگتر از شترمرغ بودند و در دشتها میدويدند؛ مارمولکهای اژدها مانند و مارهای پنج متری که زير علفها میخزيدند؛ ديپروتودونهای غولپيکر؛ خرسهای کيسهداری به وزن دو و نيم تن، که جنگلها را زير پا میگذاردند.
بهجز پرندگان و خزندگان، همهٔ اين حيوانات، مثل کانگوروها، جانورانی کيسهدار بودند و نوزادان بسيار کوچک و بیدفاعی میزائيدند و به آنها در کيسهٔ خود شير میدادند. جانوران کيسهای در آفريقا و آسيا ناشناخته بودند، اما در استراليا فرمانروايان قاره بودند.
تنها ظرف چند هزار سال، تمامی اين حيوانات عظيمالجثه عملاً نابود شدند. نسل بيست و سه گونه از کل بيست چهار گونه حيواناتی که بيش از پنجاه کيلو وزن داشتند، منقرض شد. (2) نسل تعداد بسيار زيادی از گونههای حيوانات کوچکتر هم منقرض شد.
زنجيرهٔ غذايی در تمام محيط زيست قارهٔ استراليا فرو پاشيد و شکل متفاوتی بهخود گرفت. اين بزرگترين دگرگونی در محيط زيست استراليا، ظرف ميليونها سال بود. آيا اين به دليل اشتباه انسان خردمند بود؟
جانوران عظيمالجثه در نيوزيلند بهمحض اينکه بشر پا به اين جزاير گذاشت، در معرض نابودی قرار گرفتند. مائوریها، به عنوان اولين ساکنين نيوزيلند، در حدود هشتصد سال قبل پا به اين جزاير گذاشتند و به دنبال آن طی چند صد سال نسل اکثر حيوانات عظيمالجثهٔ آن منطقه، به اضافهٔ شصت درصد از کل گونههای پرندگان منقرض شد.
ماموتهای جزيرهٔ رانگل در اقيانوس قطب شمال (دويست کيلومتر بالاتر از ساحل سيبری) دچار سرنوشت مشابهی شد. ماموتها طی ميليونها سال، در اکثر قسمتهای شمالی کرهٔ زمين گسترش يافتند، اما وقتی انسان خردمند، در ابتدا در اورسيا و سپس در آمريکای شمالی، شروع به ازدياد نسل کرد، ماموتها منقرض شدند.
ده هزار سال پيش، بهجز در چند منطقهٔ قطبی دوردست، بهويژه در رانگل، ديگر حتی يک ماموت هم در دنيا بهجا نمانده بود. ماموتهای رانگل، ظرف چند هزار سال شروع به مرمت نسل خود کردند، اما ناگهان در حدود چهار هزار سال پيش، درست وقتی اولين انسانها پا به جزيره گذاشتند، يکسره نابود شدند.
تاريخ انسان خردمند را همچون يک قاتل زنجيرهای زيستمحيطی مورد خطاب قرار میدهد.
انقراض حيوانات عظيمالجثهٔ استراليا شايد اولين نشان بارزی بود که انسان خردمند بر روی کرهٔ زمين از خود بهجا گذاشت. در ادامه، فاجعهٔ زيستمحيطی سهمگينتری رخ داد، اين بار در آمريکا. انسان خردمند اولين و تنها گونهٔ انسان بود که در حدود شانزده هزار سال پيش يا چهارده هزار سال قبل از ميلاد، به نيمکرهٔ غربی زمين پا گذاشت.
اسکان در آمريکا با خونريزی همراه بود و ردی طولانی از قربانيان برجا گذاشت. تنوع گونههای حيوانات آمريکا در چهارده هزار سال قبل، به ميزان شگفتانگيزی غنیتر از امروز بود.
وقتی اولين آمريکايیها از آلاسکا به طرف جنوب، به دشتهای کانادا و غرب ايالات متحده مهاجرت کردند، با ماموتها، فيلهای عظيمالجثهٔ ماستادون و رودنت (موشگونههای جوندهای به بزرگی خرس)، گلههای اسب و شتر، شيرهای درشتاندام و دهها گونهٔ عظيمالجثه، که امروزه کاملاً ناشناخته هستند، روبرو شدند، مثل گربهٔ دندان منحنی، اسلوتهای عظيمالجثه، که تا هشت تن وزن داشتند و به بلندی شش متر میرسيدند.
آمريکای جنوبی جايگاه حيوانات باز هم عجيبتر و پستانداران بزرگی، از گونههای خزندگان و پرندگان بود. آمريکا آزمايشگاه بزرگی بود برای آزمايشات تکاملی، و مکانی که در آن جانوران و گياهانی که در محيط آفريقا و آسيا ناشناخته بودند، تکامل يابند و شکوفا شوند.
طی دو هزار سال پس از ورود انسان خردمند، اکثريت قريب به اتفاق اين گونههای بینظير موجودات زنده، برای هميشه نابود شدند. بر اساس تخمينهای کنونی، طی اين دورهٔ کوتاه آمريکای شمالی ۳۴ جنس از کل ۴۷ جنس پستانداران عظيمالجثهٔ خود را از دست داد.
Nick Gorguin, [12.03.19 16:47]
آمريکای جنوبی ۵۰ جنس از کل ۶۰ جنس خود را از دست داد. گربههای دندانمنحنی بعد از شکوفايی طی بيش از ۳۰ ميليون سال بهکلی ناپديد شدند و همين سرنوشت دامنگير اسلوتهای غولپيکر، شيرهای عظيمالجثه، اسبها و شترهای بومی آمريکا، رودنتها [موشگونههای غولپيکر] و ماموتها هم شد.
هزاران گونهٔ پستاندار کوچکتر، خزندگان، پرندگان و حتی حشرات و انگلها نابود شدند (وقتی ماموت از بين رفت، تمام گونههای ريز وابسته به ماموت هم با آن به فراموشی پيوستند).
ابعاد کوچکتری از اين فجايع زيستمحيطی بهدفعات بیشماری بعد از انقلاب کشاورزی تکرار شد. يافتههای باستانشناسی بدست آمده در جزيره به جزيره، پرده از اين واقعيت دردناک برمیدارد.
جزيرهٔ بزرگ ماداگاسکار، واقع در چهارصد کيلومتری شرق خاک آفريقا، نمونهای شناخته شده است. مجموعهای بینظير از جانوران، ظرف ميليونها سال انزوا، در آن تکامل يافت.
در اين مجموعه يک فيلمرغ ‐ بزرگترين مرغ جهان ‐ بدون قدرت پرواز، با قامتی سه متری و وزنی در حدود پانصد کيلو و همچنين ميمون عظيم لمور، بزرگترين نوع از راستهٔ پستانداران نخستين پايه ديده میشد. فيل پرنده و ميمون عظيم لمور، که در شمار حيوانات بزرگ ماداگاسکار بودند، در هزار و پانصد سال پيش دقيقاً زمانی که بشر پا به اين جزيره گذاشت، ناگهان نابود شدند.
تراژدی با صحنهای آغاز میشود که در آن يک تنوع غنی و بکر از انبوه ساکنان عظيمالجثه در کنار هم زندگی میکنند، بدون وجود اثری از انسان در آن.
در پردهٔ دوم انسان پا به صحنه میگذارد، و اين با يک تکه استخوان انسان، يک سرنيزه يا شايد يک ظرف سفالی نشان داده میشود.
کمی بعد، پردهٔ سوم آغاز میشود: مردان و زنان در مرکز ايستادهاند و اکثر حيوانات بزرگ، بههمراه بسياری ديگر از جانوران کوچکتر صحنه را ترک کردهاند.
...
آمريکای جنوبی ۵۰ جنس از کل ۶۰ جنس خود را از دست داد. گربههای دندانمنحنی بعد از شکوفايی طی بيش از ۳۰ ميليون سال بهکلی ناپديد شدند و همين سرنوشت دامنگير اسلوتهای غولپيکر، شيرهای عظيمالجثه، اسبها و شترهای بومی آمريکا، رودنتها [موشگونههای غولپيکر] و ماموتها هم شد.
هزاران گونهٔ پستاندار کوچکتر، خزندگان، پرندگان و حتی حشرات و انگلها نابود شدند (وقتی ماموت از بين رفت، تمام گونههای ريز وابسته به ماموت هم با آن به فراموشی پيوستند).
ابعاد کوچکتری از اين فجايع زيستمحيطی بهدفعات بیشماری بعد از انقلاب کشاورزی تکرار شد. يافتههای باستانشناسی بدست آمده در جزيره به جزيره، پرده از اين واقعيت دردناک برمیدارد.
جزيرهٔ بزرگ ماداگاسکار، واقع در چهارصد کيلومتری شرق خاک آفريقا، نمونهای شناخته شده است. مجموعهای بینظير از جانوران، ظرف ميليونها سال انزوا، در آن تکامل يافت.
در اين مجموعه يک فيلمرغ ‐ بزرگترين مرغ جهان ‐ بدون قدرت پرواز، با قامتی سه متری و وزنی در حدود پانصد کيلو و همچنين ميمون عظيم لمور، بزرگترين نوع از راستهٔ پستانداران نخستين پايه ديده میشد. فيل پرنده و ميمون عظيم لمور، که در شمار حيوانات بزرگ ماداگاسکار بودند، در هزار و پانصد سال پيش دقيقاً زمانی که بشر پا به اين جزيره گذاشت، ناگهان نابود شدند.
تراژدی با صحنهای آغاز میشود که در آن يک تنوع غنی و بکر از انبوه ساکنان عظيمالجثه در کنار هم زندگی میکنند، بدون وجود اثری از انسان در آن.
در پردهٔ دوم انسان پا به صحنه میگذارد، و اين با يک تکه استخوان انسان، يک سرنيزه يا شايد يک ظرف سفالی نشان داده میشود.
کمی بعد، پردهٔ سوم آغاز میشود: مردان و زنان در مرکز ايستادهاند و اکثر حيوانات بزرگ، بههمراه بسياری ديگر از جانوران کوچکتر صحنه را ترک کردهاند.
...
انسان خردمند ‐ صفحه ۳۲۲
ترجمه نيک گرگين
پرستش انسان
فرقههای انسانگرا
اديان خداپرست تمرکز خود را بر پرستش خدايان میگذارند. اديان انسانگرا بشريت، يا صحيحتر، انسان خردمند را ستايش میکنند. انسانگرايی humanism اعتقادی است که بر اساس آن انسان خردمند دارای يک ذات مقدس و يگانه است، که اساساً متفاوت از ماهيت تمامی حيوانات و پديدههای ديگر است.
انسانگرايان معتقدند که ذات يگانهٔ انسان خردمند مهمترين چيز در دنيا است و هماين ذات يگانهٔ بشری است که معنای هر چيزی را که در کائنات رخ میدهد، تعيين میکند. خير اعلی هر آنچيزی است که برای انسان خردمند خوب باشد. بقية دنيا و تمامی موجودات ديگر فقط به اين دليل وجود دارند که در اختيار منافع این گونة زيستی باشند.
تمام انسانگرايان انسانيت را ستايش میکنند، اما در برداشتشان با هم توافق ندارند. انسانگرايی به سه فرقة رقيب تقسيم شده است، که بر سر توصيف دقیق «انسانيت» با هم در ستيزند، درست مثل فرقههای متخاصم مسيحی که برای توصيف دقيق خدا با هم میجنگيدند.
امروزه مهمترين فرقة انسانگرا، انسانگرايی ليبرال است، که معتقد است که «انسانيت» کيفيتی است که از افراد انسانی سرچشمه میگيرد، و از اين رو آزادی فرد تقدس دارد. بر اساس نظريهٔ ليبرالها، ذات مقدس بشری در کنه وجود تک تک افراد انسان خردمند نهفته است.
هستهٔ درونی فردی انسانها به جهان معنا میبخشد و منبع تمامی اقتدارهای اخلاقی و سياسی است. وقتی با يک ترديد اخلاقی يا سياسی مواجه میشويم، میبايد به درون خود مراجعه کنيم و به ندای بشری در درون خود گوش فرا دهيم. احکام و فرامين اصلی انسانگرايی ليبرال دفاع از آزادی ندای درون و مقابله با نقض و سرکوب آن است. مجموعة اين احکام «حقوق بشر» خوانده میشود.
اگر چه انسانگرايی ليبرال انسانها را تقديس میکند، وجود خدا را انکار نمیکند و در حقيقت بر بنيادهای باورهای يگانهپرست بنا شده است. اعتقاد ليبرال به مقدس بودن و آزاد بودن ذات هر فردی، يک ميراث مستقيم از باور سنتی مسيحی به روح آزاد و جاودانی فرد است. ليبرالها برای توضيح ويژه بودن انسان خردمند، بدون توسل به «روح جاودانی» و «خدای آفريننده»، با مشکل روبهرو میشوند.
فرقهٔ مهم ديگر، انسانگرايی سوسياليستی است. سوسياليستها باور دارند که «انسانيت» نه يک مقولهٔ فردی، بلکه اشتراکی است. آنچه که برای اينها تقدس دارد، نه ندای درونی هر فرد، بلکه گونهٔ انسان خردمند بهعنوان يک کل است. در حالی که انسانگرای ليبرال در جستوجوی حداکثر آزادی فردی ممکن برای انسانها است، انسانگرای سوسياليست در پی تحقق برابری ميان تمامی انسانها است.
بر اساس نظريهٔ سوسياليستها، نابرابری بزرگترين توهين به تقدس بشری است، زيرا کيفيتهای حاشيهای انسانها را بر ذات تماميتگرای آنها ترجيح میدهد. مثلاً وقتی ما غنی را بر فقير تفوق میدهيم، با اين کار ارزش پول را بر ذات فراگير تمامی انسانها (که برای فقير و غنی يکی است) ترجيح میدهيم، .
انسانگرايی سوسياليستی، مثل انسانگرايی ليبرال، بر پايهٔ يگانهپرستانه بنا شده است. اين نظريه که «همهٔ انسانها برابرند»، يک نسخهٔ نوسازی شدهٔ اعتقاد يگانهپرستانه است که میگويد «تمامی روانها در پيشگاه پروردگار با هم برابرند».
تنها فرقهٔ انسانگرا، که بهواقع از يگانهپرستی سنتی گسسته «انسانگرايی تکاملی» است، که معروفترين نمايندگانش نازیها هستند. آنچه که نازیها را از ساير فرقههای انسانگرا متمايز میکرد، يک توصيف متفاوت از «انسانگرايی» بود، که عميقاً متأثر از نظريهٔ تکامل است. نازیها، در تضاد با ديگر انسانگرايان، معتقدند که بشر موجوديتی جهانی و جاودانی نيست، بلکه گونهای تغيير پذير است که میتواند متحول شود يا تنزل يابد. میتواند به فوق بشر ارتقاء يابد، يا به مادون بشر تنزل پيدا کند.
هدف اصلی نازیها محافظت از انسان در برابر سقوط او و تقويت پيشروندهٔ تکاملی او بود. از اين رو بود که نازیها میگفتند که نژاد آريايی، بهعنوان پيشرفتهترين گروه انسانی، میبايست مورد حمايت قرار گيرد و پرورش يابد و به موازات آن ديگرگروههای انسان خردمند، مثل يهوديان، روميان، همجنسگرايان و بيماران مغزی میبايست در قرنطينه قرار گيرند و حتی منقرض شوند
...
ترجمه نيک گرگين
پرستش انسان
فرقههای انسانگرا
اديان خداپرست تمرکز خود را بر پرستش خدايان میگذارند. اديان انسانگرا بشريت، يا صحيحتر، انسان خردمند را ستايش میکنند. انسانگرايی humanism اعتقادی است که بر اساس آن انسان خردمند دارای يک ذات مقدس و يگانه است، که اساساً متفاوت از ماهيت تمامی حيوانات و پديدههای ديگر است.
انسانگرايان معتقدند که ذات يگانهٔ انسان خردمند مهمترين چيز در دنيا است و هماين ذات يگانهٔ بشری است که معنای هر چيزی را که در کائنات رخ میدهد، تعيين میکند. خير اعلی هر آنچيزی است که برای انسان خردمند خوب باشد. بقية دنيا و تمامی موجودات ديگر فقط به اين دليل وجود دارند که در اختيار منافع این گونة زيستی باشند.
تمام انسانگرايان انسانيت را ستايش میکنند، اما در برداشتشان با هم توافق ندارند. انسانگرايی به سه فرقة رقيب تقسيم شده است، که بر سر توصيف دقیق «انسانيت» با هم در ستيزند، درست مثل فرقههای متخاصم مسيحی که برای توصيف دقيق خدا با هم میجنگيدند.
امروزه مهمترين فرقة انسانگرا، انسانگرايی ليبرال است، که معتقد است که «انسانيت» کيفيتی است که از افراد انسانی سرچشمه میگيرد، و از اين رو آزادی فرد تقدس دارد. بر اساس نظريهٔ ليبرالها، ذات مقدس بشری در کنه وجود تک تک افراد انسان خردمند نهفته است.
هستهٔ درونی فردی انسانها به جهان معنا میبخشد و منبع تمامی اقتدارهای اخلاقی و سياسی است. وقتی با يک ترديد اخلاقی يا سياسی مواجه میشويم، میبايد به درون خود مراجعه کنيم و به ندای بشری در درون خود گوش فرا دهيم. احکام و فرامين اصلی انسانگرايی ليبرال دفاع از آزادی ندای درون و مقابله با نقض و سرکوب آن است. مجموعة اين احکام «حقوق بشر» خوانده میشود.
اگر چه انسانگرايی ليبرال انسانها را تقديس میکند، وجود خدا را انکار نمیکند و در حقيقت بر بنيادهای باورهای يگانهپرست بنا شده است. اعتقاد ليبرال به مقدس بودن و آزاد بودن ذات هر فردی، يک ميراث مستقيم از باور سنتی مسيحی به روح آزاد و جاودانی فرد است. ليبرالها برای توضيح ويژه بودن انسان خردمند، بدون توسل به «روح جاودانی» و «خدای آفريننده»، با مشکل روبهرو میشوند.
فرقهٔ مهم ديگر، انسانگرايی سوسياليستی است. سوسياليستها باور دارند که «انسانيت» نه يک مقولهٔ فردی، بلکه اشتراکی است. آنچه که برای اينها تقدس دارد، نه ندای درونی هر فرد، بلکه گونهٔ انسان خردمند بهعنوان يک کل است. در حالی که انسانگرای ليبرال در جستوجوی حداکثر آزادی فردی ممکن برای انسانها است، انسانگرای سوسياليست در پی تحقق برابری ميان تمامی انسانها است.
بر اساس نظريهٔ سوسياليستها، نابرابری بزرگترين توهين به تقدس بشری است، زيرا کيفيتهای حاشيهای انسانها را بر ذات تماميتگرای آنها ترجيح میدهد. مثلاً وقتی ما غنی را بر فقير تفوق میدهيم، با اين کار ارزش پول را بر ذات فراگير تمامی انسانها (که برای فقير و غنی يکی است) ترجيح میدهيم، .
انسانگرايی سوسياليستی، مثل انسانگرايی ليبرال، بر پايهٔ يگانهپرستانه بنا شده است. اين نظريه که «همهٔ انسانها برابرند»، يک نسخهٔ نوسازی شدهٔ اعتقاد يگانهپرستانه است که میگويد «تمامی روانها در پيشگاه پروردگار با هم برابرند».
تنها فرقهٔ انسانگرا، که بهواقع از يگانهپرستی سنتی گسسته «انسانگرايی تکاملی» است، که معروفترين نمايندگانش نازیها هستند. آنچه که نازیها را از ساير فرقههای انسانگرا متمايز میکرد، يک توصيف متفاوت از «انسانگرايی» بود، که عميقاً متأثر از نظريهٔ تکامل است. نازیها، در تضاد با ديگر انسانگرايان، معتقدند که بشر موجوديتی جهانی و جاودانی نيست، بلکه گونهای تغيير پذير است که میتواند متحول شود يا تنزل يابد. میتواند به فوق بشر ارتقاء يابد، يا به مادون بشر تنزل پيدا کند.
هدف اصلی نازیها محافظت از انسان در برابر سقوط او و تقويت پيشروندهٔ تکاملی او بود. از اين رو بود که نازیها میگفتند که نژاد آريايی، بهعنوان پيشرفتهترين گروه انسانی، میبايست مورد حمايت قرار گيرد و پرورش يابد و به موازات آن ديگرگروههای انسان خردمند، مثل يهوديان، روميان، همجنسگرايان و بيماران مغزی میبايست در قرنطينه قرار گيرند و حتی منقرض شوند
...
امروز روز زمين است، فرصتی است تا به خاطر آوريم:
‐ که انسان خردمند حيات خود را به عنوان حيوانی ناچيز آغاز کرد؛
‐ که ما همگی فراموش کردهايم که اين سياره را با موجودات زندهٔ بیشماری شريک هستيم؛
‐ که میتوانيم با کاهش تأثيرات مخرب سبک زندگی فردی خود از ابعاد تخريب زيستمحيطی بکاهيم و ديگران را ترغيب کنيم که همين کار را بکنند؛
‐ که بيش از پيش رهبران خود را واداريم تا سريعاً به معضل فروپاشی اکولوژيک بينديشند، البته اگر میخواهيم که نسلهای آينده خانهای داشته باشند
يووال نوح هراری
.
‐ که انسان خردمند حيات خود را به عنوان حيوانی ناچيز آغاز کرد؛
‐ که ما همگی فراموش کردهايم که اين سياره را با موجودات زندهٔ بیشماری شريک هستيم؛
‐ که میتوانيم با کاهش تأثيرات مخرب سبک زندگی فردی خود از ابعاد تخريب زيستمحيطی بکاهيم و ديگران را ترغيب کنيم که همين کار را بکنند؛
‐ که بيش از پيش رهبران خود را واداريم تا سريعاً به معضل فروپاشی اکولوژيک بينديشند، البته اگر میخواهيم که نسلهای آينده خانهای داشته باشند
يووال نوح هراری
.
اسيدی شدن اقيانوسها
ترجمه: نيک گرگين
اسيدها و قليايیها
انتشار مقادير عظيم دی اکسيد کربن به هوا به صورت ايجاد گازهای گلخانهای بر سيارة زمين تأثير میگذارد. آنچه که مهم است اين است که دی اکسيد کربن در آب اقيانوسها حل میشود و منجر به ايجاد اسيد کربنی میشود. اين امر تمرکز کربنات و ترکيب قليايی آبها را کاهش میدهد.
اقيانوس پر است از موجودات زندهای که کلسيفاير نام دارند ‐ موجودات کوچک و بزرگی که از يود کلسيم و کربنات حل شده در آب دريا استفاده میکنند تا پوسته و صدف و اسکلت خود را بسازند. اين موجودات زنده با اسيدی شدن اقيانوسها در معرض خطر فزاينده قرار میگيرند، زيرا ساخت و حفظ پوسته برایشان بسيار دشوارتر میشود.
کلسيفايرها در معرض خطرند
معروفترين کلسيفايرهای دريايی مرجانها هستند، که توسط کربنات کلسيم، صخرههای مرجانی خود را میسازند. صخرههای مرجانی مهمترين عامل برای تنوع زيستی در اقيانوسها هستند. در ميان کلسيفايرها میتوان به گونههای زير اشاره کرد: حلزونهای دريايی (تروپادها)، نرمتنان صدفدار (حلزونها و گونههای مشابه)، بندپايان دريايی، مثل ميگو و خرچنگ، و ستارهٔ دريايی، خارپشتهای دريايی و خويشاوندان آنها (خارپوستان).
حتی موجودات تکسلولی، معروف به آميبها، که فورامينیفرا ناميده میشوند و جلبکهای فتوسنتزی، به نام کوکوليتوفوراها خود را با پلاکهای ريز کربنات کلسيم پوشش میدهند. بسياری از اين موجودات زنده نقش تعيينکنندهای در اکوسيستم دريايی دارند، چه به عنوان خوراک برای موجودات بزرگتر، و چه در آن فرآيند زيستشيميايی، که شرايط اقليمی و زيستمحيطی اقيانوسها را شکل میدهد.
مشکل درازمدت
بخشی از آنچه که اسيدی شدن را نگرانکننده میکند اين است که اين فرآيند با چه سرعتی پيش میرود. اسيدی شدن اقيانوسها فقط طی همين دويست سالة اخير به تهديدی بدل شده است، يعنی از ابتدای انقلاب صنعتی. و شواهد محکمی وجود دارد که اين حاصل فعاليتهای انسانی باشد.
مکانيسمهای طبيعی سياره نياز به دهها هزار سال وقت دارند تا اين تخريب و ويرانیهايی را که ما طی اين مدت کوتاه دويست ساله به بار آوردهايم، ترميم و خنثی کند (برای مثال فرسايش ترکيبات پايهای را در نظر بگيريد).
برگرفته از ارگان مؤسسة فنآوری ماساچوست:
Oceans at MIT
http://oceans.mit.edu/research/oceans-and-climate/human-influences/ocean-acidification.html
ترجمه: نيک گرگين
اسيدها و قليايیها
انتشار مقادير عظيم دی اکسيد کربن به هوا به صورت ايجاد گازهای گلخانهای بر سيارة زمين تأثير میگذارد. آنچه که مهم است اين است که دی اکسيد کربن در آب اقيانوسها حل میشود و منجر به ايجاد اسيد کربنی میشود. اين امر تمرکز کربنات و ترکيب قليايی آبها را کاهش میدهد.
اقيانوس پر است از موجودات زندهای که کلسيفاير نام دارند ‐ موجودات کوچک و بزرگی که از يود کلسيم و کربنات حل شده در آب دريا استفاده میکنند تا پوسته و صدف و اسکلت خود را بسازند. اين موجودات زنده با اسيدی شدن اقيانوسها در معرض خطر فزاينده قرار میگيرند، زيرا ساخت و حفظ پوسته برایشان بسيار دشوارتر میشود.
کلسيفايرها در معرض خطرند
معروفترين کلسيفايرهای دريايی مرجانها هستند، که توسط کربنات کلسيم، صخرههای مرجانی خود را میسازند. صخرههای مرجانی مهمترين عامل برای تنوع زيستی در اقيانوسها هستند. در ميان کلسيفايرها میتوان به گونههای زير اشاره کرد: حلزونهای دريايی (تروپادها)، نرمتنان صدفدار (حلزونها و گونههای مشابه)، بندپايان دريايی، مثل ميگو و خرچنگ، و ستارهٔ دريايی، خارپشتهای دريايی و خويشاوندان آنها (خارپوستان).
حتی موجودات تکسلولی، معروف به آميبها، که فورامينیفرا ناميده میشوند و جلبکهای فتوسنتزی، به نام کوکوليتوفوراها خود را با پلاکهای ريز کربنات کلسيم پوشش میدهند. بسياری از اين موجودات زنده نقش تعيينکنندهای در اکوسيستم دريايی دارند، چه به عنوان خوراک برای موجودات بزرگتر، و چه در آن فرآيند زيستشيميايی، که شرايط اقليمی و زيستمحيطی اقيانوسها را شکل میدهد.
مشکل درازمدت
بخشی از آنچه که اسيدی شدن را نگرانکننده میکند اين است که اين فرآيند با چه سرعتی پيش میرود. اسيدی شدن اقيانوسها فقط طی همين دويست سالة اخير به تهديدی بدل شده است، يعنی از ابتدای انقلاب صنعتی. و شواهد محکمی وجود دارد که اين حاصل فعاليتهای انسانی باشد.
مکانيسمهای طبيعی سياره نياز به دهها هزار سال وقت دارند تا اين تخريب و ويرانیهايی را که ما طی اين مدت کوتاه دويست ساله به بار آوردهايم، ترميم و خنثی کند (برای مثال فرسايش ترکيبات پايهای را در نظر بگيريد).
برگرفته از ارگان مؤسسة فنآوری ماساچوست:
Oceans at MIT
http://oceans.mit.edu/research/oceans-and-climate/human-influences/ocean-acidification.html
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
گرهتا تونبرگ يک فعال (وگان) سوئدی محيط زيست است که سال گذشته، در سن پانزده سالگی مدرسه را رها کرد و در مقابل پارلمان سوئد به اعتراض نشست، تا اينکه بعد از ماهها توجه رسانههای سوئد و جهان را به خود جلب کرد.
بعد از مدتی دانشآموزان مدارس در تقريباً تمام کشورهای غربی و شماری از کشورهای ديگر جهان با الهام از گرهتا در ابعاد دهها هزار به خيابانها آمدند و تظاهرات گسترده برپا کردند. اين جنبشها در مواردی وحشت برخی سياستمداران را برانگيخت.
گرهتا تا کنون در مهمترين مجامع بينالمللی، از جمله در پارلمان اروپا ظاهر شده و سخنرانیهای بسيار تند و قاطعانهای انجام داده.
هم اکنون گرهتا به عنوان سمبل راديکال محيط زيست است و خواهان عکسالعمل بلافاصلهٔ سياستمداران جهان است.
.
بعد از مدتی دانشآموزان مدارس در تقريباً تمام کشورهای غربی و شماری از کشورهای ديگر جهان با الهام از گرهتا در ابعاد دهها هزار به خيابانها آمدند و تظاهرات گسترده برپا کردند. اين جنبشها در مواردی وحشت برخی سياستمداران را برانگيخت.
گرهتا تا کنون در مهمترين مجامع بينالمللی، از جمله در پارلمان اروپا ظاهر شده و سخنرانیهای بسيار تند و قاطعانهای انجام داده.
هم اکنون گرهتا به عنوان سمبل راديکال محيط زيست است و خواهان عکسالعمل بلافاصلهٔ سياستمداران جهان است.
.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
[ Video ]
چالشهای بزرگ سال ۲۰۱۹:
۱. تنهايی
۲. بحرانهای اقليمی
۳. آسيبپذيری اقتصاد جهانی
.
چالشهای بزرگ سال ۲۰۱۹:
۱. تنهايی
۲. بحرانهای اقليمی
۳. آسيبپذيری اقتصاد جهانی
.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مصاحبه بیبیسی فارسی با هراری
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
مصاحبه کامل بیبیسی با هراری
شکلگيری شخصيت در جامعه بشری
نيک گرگين
شکلگيری شخصيت در جامعه - نيک گرگين
آناتومی جامعه انسانی
نيک گرگين
آناتومی جامعۀ انسانی ـ نيک گرگين
کنفرانس منتشر شده در بالا در مقايسهای ميان انسان و حيوان مطالب زير را به بحث میگذارد:
آفرينش انسان خردمند با خارج شدنش از قوانين اکوسيستم همراه بود
کدهای ژنتيک در مقايسه با کدهای اجتماعی
جامعۀ حيوانی در مقايسه با جامعۀ انسانی
رابطۀ ميان مغز و بدن در ارگانيسم در مقايسه با رهبری و توده در جامعۀ انسانی
مغز از طريق پيامهای عصبی و هورمونها اندامها را هدايت میکند،
رهبری از طريق داستانها و باورها توده را هدايت میکند
نقش فرهنگ و نظام آموزشی در سوخت و ساز جامعۀ انسانی
ساختار «ذاتی» سلسلهمراتبی در جامعۀ انسانی
آفرينش انسان خردمند با خارج شدنش از قوانين اکوسيستم همراه بود
کدهای ژنتيک در مقايسه با کدهای اجتماعی
جامعۀ حيوانی در مقايسه با جامعۀ انسانی
رابطۀ ميان مغز و بدن در ارگانيسم در مقايسه با رهبری و توده در جامعۀ انسانی
مغز از طريق پيامهای عصبی و هورمونها اندامها را هدايت میکند،
رهبری از طريق داستانها و باورها توده را هدايت میکند
نقش فرهنگ و نظام آموزشی در سوخت و ساز جامعۀ انسانی
ساختار «ذاتی» سلسلهمراتبی در جامعۀ انسانی
ريشۀ مشترک بيماریها همهگير
اکنون برای تمام مردم دنيا روشن شده که ويروس همهگير کرونا، که دنيا را فلج کرده، ريشه در بازارهای حيوانات وحشی در چين دارد. از آنجا که خوردن حيوانات وحشی زياد شايع نیست مردم دنيا میتوانند به راحتی آن را زير سؤال ببرند و چين هم در حال حاضر بازار حيوانات وحشی برای خوراک را بسته است.
اما درک و شناخت خطرات بيماریهای همهگيری که در اثر مصرف معمول خوراک حيوانی شيوع میيابند به همان اندازه آسان نيست. حتی اگر تلفات مرگبار افراد مبتلا به اين ويروس در ابتدا کمتر از يک درصد بود، اما شيوع تصاعدی اين بيماری و افزايش باز هم تصاعدی قربانیهای آن (که از ميزان کمتر از يک درصد اکنون به حدود ۵ درصد رسيده و اين ميزان هر روز افزايش میيابد) آغازی است بر همهگيرهای باز هم مهلکتر از آنفلوآنزای سال ۱۹۱۸ در کانزاس آمريکا که حداقل پنجاه ميليون قربانی گرفت.
حقيقت اين است که اين بيماریهای مرگبار ريشه در تمايل سيریناپذير مردم در خوردن گوشت حيوانات دارد، چه وحشی و چه اهلی. امروزه نگهداری دهها هزار حيوان در مکانهای بسيار تنگ، بهطور متراکم در داميروریها شرايط بسيار مناسبی را برای شيوع انواع اپيدمیهای ويروسی فراهم میآورد.
گذشته از بيماریهای همهگير «گاو ديوانه»، بيماری سارس و مرس، که طی دو دهۀ قبل همه از دامپروریهای صنعتی سربر آورده بودند، اشارۀ مختصری به شمار ديگری از اين ويروسهای کشنده میکنيم.
در سال ۱۹۹۲ يک آنفلوآنزای مرغی در ايالات متحده شيوع پيدا کرد و باعث شد تا صاحبان مرغداریها دهها ميليون مرغ خود را بکشند تا مردم را آلوده نکنند. علاوه بر اين در همان زمان دو کشور هند و چين از شيوع آنفلوآنزای مرغی در مرغداریهایشان گزارش دادند، که کسی را آلوده نکرد. اما پنج سال بعد، در سال ۱۹۹۷ آنفلوآنزای مرغی مشابهی از مرغداریهای چينی سر برآورد، که اينبار حدود شصت درصد از مبتلايان را به کام مرگ کشيد.
شيوع آنفلوآنزای خوکی سال ۲۰۰۹ ريشه در يک دامپروری خوک در کارولينای شمالی داشت.
متخصصان بهداشت عمومی طی سالهای اخير زنگخطرها را در مورد بيماریهای نشأت گرفته از حيوانات دامپروریهای صنعتی به صدا درآوردهاند. مايکل گرهگر نويسندۀ مقالۀ «آنفلوآنزای مرغی را خودمان بهوجود آورديم» دامپروری صنعتی را «توفان بیبديل زيستمحيطی» برای بيماریهای عفونی قلمداد کرده است و اخطار کرده که «اگر واقعاً میخواهيد همهگيرهای جهانی بيافرينيد دامپروری ايجاد کنيد».
در سال ۲۰۰۷ سرمقالهای در نشريۀ آمريکايی بهداشت عمومی منتشر شد و اظهار نگرانی کرد که پرورش و کشتار انبوه حيوانات برای غذا میتواند دومين عامل بزرگ همهگيرهای جهانی باشد.
نشريۀ انجمن بهداشت عمومی آمريکا در سرمقالهای بر رابطۀ ميان دامپروری صنعتی و خطر همهگيرها تأکيد کرد و نوشت: «تغيير عادات غذايی مردم با قطع يا به حداقل رساندن فرآوردههای حيوانی بهطور گستردهای ميزان بيماریهای همهگير را پايين میآورد».
چنين دستورالعملی در سال ۲۰۰۷ میتوانست غيرواقعی بهنظر آيد، اما دستاوردهای علمی، تجربی امروز اين امکان را به ما داده تا بيش از گذشته توصيههای متخصصان بهداشت عمومی را جدی بگيريم.
درست است که «گوشت» مردم را اغوا میکند، اما امروزه درک ما از گوشت ابعاد گستردهتر يافته است. زمانی «پروتئين» معادل يک تکه گوشت بود، اما امروز تعداد هر چه بيشتری از مردم به وجود طيفی از پروتئينها پی بردهاند که منشأ گياهی دارند.
تعداد زيادی از کمپانیهای توليد گوشت گزينههای گوشتی گياهی خود را به بازار عرضه کردهاند. کمپانیهای توليد گوشت ديگری هم ترکيبهايی از پروتئين حيوانی و گياهی ارائه دادهاند تا گامی در جهت سلامت عمومی و حفظ محيط زيست بردارند.
عرصۀ ديگری از «گوشت کِشتشده» هم به وجود آمده که توسط کمپانیهای توليد گوشت مورد حمايت قرار میگيرد، که از طريق کشت سلولهای حيوانی حاصل میشود بدون آنکه کار به کشتارگاهها برسد. اين نوع گوشت هنوز به بازار نيامده است، اما اکنون مراحل آمادگی آن برای عرضه به بازار طی میشود.
با تغيير عادات غذايی و استفاده از پروتئينهای متنوع گياهی:
نياز به ايجاد دامپروریها و کشتارگاهها از بين میرود،
خطر شيوع بيماریها همهگير به حداقل میرسد،
بدن ما از پذيرش حجم عظيم آنتیبيوتيکها و ديگر مواد شيميايی خطرناک که در دامپروریها به بدن حيوانات وارد میکنند، معاف میشود،
آلودگی محيط زيست که در حد تعيينکنندهای به دليل پيامدهای دامپروری صنعتی است، کاهش میدهد،
نابودی جنگلهای سبز، آلودگی و اسيدی شدن اقيانوسها و نابودی قريبالوقوع تنوع زيستی در سياره متوقف میشود
ترجمه: نيک گرگين
برگرفته از:
.
اکنون برای تمام مردم دنيا روشن شده که ويروس همهگير کرونا، که دنيا را فلج کرده، ريشه در بازارهای حيوانات وحشی در چين دارد. از آنجا که خوردن حيوانات وحشی زياد شايع نیست مردم دنيا میتوانند به راحتی آن را زير سؤال ببرند و چين هم در حال حاضر بازار حيوانات وحشی برای خوراک را بسته است.
اما درک و شناخت خطرات بيماریهای همهگيری که در اثر مصرف معمول خوراک حيوانی شيوع میيابند به همان اندازه آسان نيست. حتی اگر تلفات مرگبار افراد مبتلا به اين ويروس در ابتدا کمتر از يک درصد بود، اما شيوع تصاعدی اين بيماری و افزايش باز هم تصاعدی قربانیهای آن (که از ميزان کمتر از يک درصد اکنون به حدود ۵ درصد رسيده و اين ميزان هر روز افزايش میيابد) آغازی است بر همهگيرهای باز هم مهلکتر از آنفلوآنزای سال ۱۹۱۸ در کانزاس آمريکا که حداقل پنجاه ميليون قربانی گرفت.
حقيقت اين است که اين بيماریهای مرگبار ريشه در تمايل سيریناپذير مردم در خوردن گوشت حيوانات دارد، چه وحشی و چه اهلی. امروزه نگهداری دهها هزار حيوان در مکانهای بسيار تنگ، بهطور متراکم در داميروریها شرايط بسيار مناسبی را برای شيوع انواع اپيدمیهای ويروسی فراهم میآورد.
گذشته از بيماریهای همهگير «گاو ديوانه»، بيماری سارس و مرس، که طی دو دهۀ قبل همه از دامپروریهای صنعتی سربر آورده بودند، اشارۀ مختصری به شمار ديگری از اين ويروسهای کشنده میکنيم.
در سال ۱۹۹۲ يک آنفلوآنزای مرغی در ايالات متحده شيوع پيدا کرد و باعث شد تا صاحبان مرغداریها دهها ميليون مرغ خود را بکشند تا مردم را آلوده نکنند. علاوه بر اين در همان زمان دو کشور هند و چين از شيوع آنفلوآنزای مرغی در مرغداریهایشان گزارش دادند، که کسی را آلوده نکرد. اما پنج سال بعد، در سال ۱۹۹۷ آنفلوآنزای مرغی مشابهی از مرغداریهای چينی سر برآورد، که اينبار حدود شصت درصد از مبتلايان را به کام مرگ کشيد.
شيوع آنفلوآنزای خوکی سال ۲۰۰۹ ريشه در يک دامپروری خوک در کارولينای شمالی داشت.
متخصصان بهداشت عمومی طی سالهای اخير زنگخطرها را در مورد بيماریهای نشأت گرفته از حيوانات دامپروریهای صنعتی به صدا درآوردهاند. مايکل گرهگر نويسندۀ مقالۀ «آنفلوآنزای مرغی را خودمان بهوجود آورديم» دامپروری صنعتی را «توفان بیبديل زيستمحيطی» برای بيماریهای عفونی قلمداد کرده است و اخطار کرده که «اگر واقعاً میخواهيد همهگيرهای جهانی بيافرينيد دامپروری ايجاد کنيد».
در سال ۲۰۰۷ سرمقالهای در نشريۀ آمريکايی بهداشت عمومی منتشر شد و اظهار نگرانی کرد که پرورش و کشتار انبوه حيوانات برای غذا میتواند دومين عامل بزرگ همهگيرهای جهانی باشد.
نشريۀ انجمن بهداشت عمومی آمريکا در سرمقالهای بر رابطۀ ميان دامپروری صنعتی و خطر همهگيرها تأکيد کرد و نوشت: «تغيير عادات غذايی مردم با قطع يا به حداقل رساندن فرآوردههای حيوانی بهطور گستردهای ميزان بيماریهای همهگير را پايين میآورد».
چنين دستورالعملی در سال ۲۰۰۷ میتوانست غيرواقعی بهنظر آيد، اما دستاوردهای علمی، تجربی امروز اين امکان را به ما داده تا بيش از گذشته توصيههای متخصصان بهداشت عمومی را جدی بگيريم.
درست است که «گوشت» مردم را اغوا میکند، اما امروزه درک ما از گوشت ابعاد گستردهتر يافته است. زمانی «پروتئين» معادل يک تکه گوشت بود، اما امروز تعداد هر چه بيشتری از مردم به وجود طيفی از پروتئينها پی بردهاند که منشأ گياهی دارند.
تعداد زيادی از کمپانیهای توليد گوشت گزينههای گوشتی گياهی خود را به بازار عرضه کردهاند. کمپانیهای توليد گوشت ديگری هم ترکيبهايی از پروتئين حيوانی و گياهی ارائه دادهاند تا گامی در جهت سلامت عمومی و حفظ محيط زيست بردارند.
عرصۀ ديگری از «گوشت کِشتشده» هم به وجود آمده که توسط کمپانیهای توليد گوشت مورد حمايت قرار میگيرد، که از طريق کشت سلولهای حيوانی حاصل میشود بدون آنکه کار به کشتارگاهها برسد. اين نوع گوشت هنوز به بازار نيامده است، اما اکنون مراحل آمادگی آن برای عرضه به بازار طی میشود.
با تغيير عادات غذايی و استفاده از پروتئينهای متنوع گياهی:
نياز به ايجاد دامپروریها و کشتارگاهها از بين میرود،
خطر شيوع بيماریها همهگير به حداقل میرسد،
بدن ما از پذيرش حجم عظيم آنتیبيوتيکها و ديگر مواد شيميايی خطرناک که در دامپروریها به بدن حيوانات وارد میکنند، معاف میشود،
آلودگی محيط زيست که در حد تعيينکنندهای به دليل پيامدهای دامپروری صنعتی است، کاهش میدهد،
نابودی جنگلهای سبز، آلودگی و اسيدی شدن اقيانوسها و نابودی قريبالوقوع تنوع زيستی در سياره متوقف میشود
ترجمه: نيک گرگين
برگرفته از:
.
صنعت دارو
نيک گرگين
درمان يا محو عوارض بيماری؟
آيا داروهای شيميايی که معادلی در طبيعت ندارند برای کدهای ژنتيک موجود زنده قابل شناخت هستند؟
چرا صنعت دارو سومين صنعت سودآور دنياست؟
نقش شيمی به عنوان ستون فقرات نظام سوداگرانۀ کالايی
.
آيا داروهای شيميايی که معادلی در طبيعت ندارند برای کدهای ژنتيک موجود زنده قابل شناخت هستند؟
چرا صنعت دارو سومين صنعت سودآور دنياست؟
نقش شيمی به عنوان ستون فقرات نظام سوداگرانۀ کالايی
.
نقدی بر هراری
۱. ليبراليسم
نيک گرگين
داستانها و معضلات دورهای
نظرگاه تاريخی هراری انقلابی بود در تاريخنگاری انسان خردمند. ما آموختيم که چگونه داستانها، به عنوان ستون فقرات جامعۀ انسانی تاريخ بشری را به وجود آورد. داستانها در مقاطع مختلف تاريخ پايههای نهادهای اجتماعی را بنيان نهادند و آنها را سازمان دادند.
داستانها اغلب به صورت اديان، امپراتوریها، ايدئولوژیها و باورها ظهور کردند تا پاسخگوی معضلات مقطع زمانی معين خود باشند، وضعيت حاکم را به چالش بکشند و تودهها را به نظم نوين هدايت کنند.
با پيروی از اين الگو میتوانيم ادعا کنيم که ليبراليسم انديشهای بود برای به چالش کشيدن جامعۀ فئودالی کهن و نويد گردش آزاد سرمايه و حذف محدوديتهای قانونی برای آن.
جامعۀ صنعتی نوين جای جامعۀ کهن را گرفت و ليبراليسم به اهداف خود نائل آمد.
به مرور زمان قطبهای بزرگ سرمايه، که به آن اليگارشی میگويند، پديد آمدند و کاپيتاليسم وارد مرحلۀ انحصاری خود شد و بازارها ميان اين قطبهای سرمايه تقسيم شدند. بدين ترتيب با پديداری امپرياليسم بازار آزاد سرمايه به کاپيتاليسم انحصاری تحول يافت و ليبراليسم نقش تاريخی خود را ايفا کرد.
قطبهای سرمايه قوانين بازار را بر پايۀ شروط و وضعيت خود بازنويسی کردند. سرمايههای بزرگتر سرمايههای کوچکتر را بلعيدند و مقولۀ حرکت آزاد سرمايه مفهوم جديد يافت.
کاپيتاليسم ليبرال حقيقت عصر خود را توليد کرد: «همه چيز و همه کس را برای مصرف استثمار کن و شاد باش!»
نظام کاپيتاليستی پديدههای ديگر در جامعۀ بشری را نيز تغيير داد، مثل فرهنگ، سبک زندگی، معنای زندگی. همه چيز به کالا بدل شد تا قابل گنجاندن در جدولهای سود و زيان باشند. «کيفيت» هم معنای جديدی در اين جدولها پيدا کرد.
کاپيتاليسم ماشينی است که قابليت استثمار طبيعت، حيوانات و حتی خود انسانها را دارد تا با انگيزۀ سود از آنها به عنوان مواد خام در کارخانۀ جهانی خود استفاده کند. مقولاتی مثل «حفظ محيط زيست»، «شفقت نسبت به گونههای ديگر زيستی» و «اکوسيستم» تنها اگر بتوانند در جدول سود و زيان جايی پيدا کند مفهوم میيابند. اين جدولها فقط میتوانند در چرخههای توليدی معينی تحقق يابند. يک چرخۀ توليدی گردشی است از يک دور «سرمايهگذاری ـــ توليد ـــ فروش ـــ سود» در يک دورۀ معين.
هراری به درستی به شکنجههای وصفناشدنی حيوانات و شرايط فاجعهبار سياره اشارههايی دارد، اما به عنوان ليبرال مهر تأييد خود را بر تمام اينها میگذارد. او نمیخواهد بپذيرد که نظام کاپيتاليستی مسئول تمام خشونتها و ويرانیها است. در غير اينصورت پيامش میتوانست متفاوت از پيام رهبران ليبرال دنيا باشد. آنها مهندسين ويرانی هستند.
به نظر من توجه به رابطۀ متقابل رويداهای اقتصادی، سياسی و فرهنگی دارای اهميت حياتی است و مشکل محوری تفکر تاريخی هراری اين است که روندهای اقتصادی و سياسی را جدا از هم بررسی میکند و رابطۀ متقابل آنها را ناديده میگيرد.
به همين شکل ايدئولوژیها به عنوان پديدههای مستقلی بررسی میشوند، پس تعجبی هم ندارد که او ليبراليسم را يک نمونۀ آرمانی میپندارد که سخن از انواع آزادیهای فردی میکند و از آن به عنوان بهترين انتخاب دنيا ياد میکند.
هراری در استفاده از واژۀ کاپيتاليسم احتياط به خرج میدهد، زيرا اين واژه دارای باری انتقادی است. او ترجيح میدهد تا همين پديده را «نظام صنعتی» بخواند، که يک تحول فنی خنثی در تاريخ است.
او به نمونههای فراوانی از ابعاد تاريک نظام صنعتی نوين اشاره میکند، اما اين توصيفها برای يک درک ساختاری بهتر ناکافی است.
ليبراليسم يک فلسفۀ سياسی اخلاقی است که در انتهای قرن هجدهم ظهور کرد و از آن زمان تحولاتی يافت. ليبراليسم مجموعی از آزادیها را نويد میدهد، مثل بازار آزاد، کاپيتاليسم، دمکراسی، سکولاريسم، برابری زن و مرد، برابری نژادی، جهانوطنی، آزادی بيان و مطبوعات و مذهب. اما عامل حق مالکيت و ميزان مالکيت فردی عنصر محوری اين ايدئولوژی است و نقشی بنيادی در تعيين تمام آزادیهای فردی دارد.
اين گونه از ليبراليسم يک نمونۀ آرمانی است که مثل تمام ايدئولوژیهای ديگر يک بعد عملی هم دارد و از خود تأثيراتی واقعی در جهان میگذارد. مثلاً توصيف خود هراری از کمونيسم اين بار نه متأثر از نمونۀ آرمانی (آنطور که خود کمونيستها از ايدئالهای خود میگويند)، بلکه حاصل (تعبير او) از تأثيرات تاريخی آن است.
پس بدين ترتيب بررسی هراری از تاريخ نوين فاقد يکپارچگی است و به گونهای اختياری رويدادها را در کنار هم میگذارد.
.
۱. ليبراليسم
نيک گرگين
داستانها و معضلات دورهای
نظرگاه تاريخی هراری انقلابی بود در تاريخنگاری انسان خردمند. ما آموختيم که چگونه داستانها، به عنوان ستون فقرات جامعۀ انسانی تاريخ بشری را به وجود آورد. داستانها در مقاطع مختلف تاريخ پايههای نهادهای اجتماعی را بنيان نهادند و آنها را سازمان دادند.
داستانها اغلب به صورت اديان، امپراتوریها، ايدئولوژیها و باورها ظهور کردند تا پاسخگوی معضلات مقطع زمانی معين خود باشند، وضعيت حاکم را به چالش بکشند و تودهها را به نظم نوين هدايت کنند.
با پيروی از اين الگو میتوانيم ادعا کنيم که ليبراليسم انديشهای بود برای به چالش کشيدن جامعۀ فئودالی کهن و نويد گردش آزاد سرمايه و حذف محدوديتهای قانونی برای آن.
جامعۀ صنعتی نوين جای جامعۀ کهن را گرفت و ليبراليسم به اهداف خود نائل آمد.
به مرور زمان قطبهای بزرگ سرمايه، که به آن اليگارشی میگويند، پديد آمدند و کاپيتاليسم وارد مرحلۀ انحصاری خود شد و بازارها ميان اين قطبهای سرمايه تقسيم شدند. بدين ترتيب با پديداری امپرياليسم بازار آزاد سرمايه به کاپيتاليسم انحصاری تحول يافت و ليبراليسم نقش تاريخی خود را ايفا کرد.
قطبهای سرمايه قوانين بازار را بر پايۀ شروط و وضعيت خود بازنويسی کردند. سرمايههای بزرگتر سرمايههای کوچکتر را بلعيدند و مقولۀ حرکت آزاد سرمايه مفهوم جديد يافت.
کاپيتاليسم ليبرال حقيقت عصر خود را توليد کرد: «همه چيز و همه کس را برای مصرف استثمار کن و شاد باش!»
نظام کاپيتاليستی پديدههای ديگر در جامعۀ بشری را نيز تغيير داد، مثل فرهنگ، سبک زندگی، معنای زندگی. همه چيز به کالا بدل شد تا قابل گنجاندن در جدولهای سود و زيان باشند. «کيفيت» هم معنای جديدی در اين جدولها پيدا کرد.
کاپيتاليسم ماشينی است که قابليت استثمار طبيعت، حيوانات و حتی خود انسانها را دارد تا با انگيزۀ سود از آنها به عنوان مواد خام در کارخانۀ جهانی خود استفاده کند. مقولاتی مثل «حفظ محيط زيست»، «شفقت نسبت به گونههای ديگر زيستی» و «اکوسيستم» تنها اگر بتوانند در جدول سود و زيان جايی پيدا کند مفهوم میيابند. اين جدولها فقط میتوانند در چرخههای توليدی معينی تحقق يابند. يک چرخۀ توليدی گردشی است از يک دور «سرمايهگذاری ـــ توليد ـــ فروش ـــ سود» در يک دورۀ معين.
هراری به درستی به شکنجههای وصفناشدنی حيوانات و شرايط فاجعهبار سياره اشارههايی دارد، اما به عنوان ليبرال مهر تأييد خود را بر تمام اينها میگذارد. او نمیخواهد بپذيرد که نظام کاپيتاليستی مسئول تمام خشونتها و ويرانیها است. در غير اينصورت پيامش میتوانست متفاوت از پيام رهبران ليبرال دنيا باشد. آنها مهندسين ويرانی هستند.
به نظر من توجه به رابطۀ متقابل رويداهای اقتصادی، سياسی و فرهنگی دارای اهميت حياتی است و مشکل محوری تفکر تاريخی هراری اين است که روندهای اقتصادی و سياسی را جدا از هم بررسی میکند و رابطۀ متقابل آنها را ناديده میگيرد.
به همين شکل ايدئولوژیها به عنوان پديدههای مستقلی بررسی میشوند، پس تعجبی هم ندارد که او ليبراليسم را يک نمونۀ آرمانی میپندارد که سخن از انواع آزادیهای فردی میکند و از آن به عنوان بهترين انتخاب دنيا ياد میکند.
هراری در استفاده از واژۀ کاپيتاليسم احتياط به خرج میدهد، زيرا اين واژه دارای باری انتقادی است. او ترجيح میدهد تا همين پديده را «نظام صنعتی» بخواند، که يک تحول فنی خنثی در تاريخ است.
او به نمونههای فراوانی از ابعاد تاريک نظام صنعتی نوين اشاره میکند، اما اين توصيفها برای يک درک ساختاری بهتر ناکافی است.
ليبراليسم يک فلسفۀ سياسی اخلاقی است که در انتهای قرن هجدهم ظهور کرد و از آن زمان تحولاتی يافت. ليبراليسم مجموعی از آزادیها را نويد میدهد، مثل بازار آزاد، کاپيتاليسم، دمکراسی، سکولاريسم، برابری زن و مرد، برابری نژادی، جهانوطنی، آزادی بيان و مطبوعات و مذهب. اما عامل حق مالکيت و ميزان مالکيت فردی عنصر محوری اين ايدئولوژی است و نقشی بنيادی در تعيين تمام آزادیهای فردی دارد.
اين گونه از ليبراليسم يک نمونۀ آرمانی است که مثل تمام ايدئولوژیهای ديگر يک بعد عملی هم دارد و از خود تأثيراتی واقعی در جهان میگذارد. مثلاً توصيف خود هراری از کمونيسم اين بار نه متأثر از نمونۀ آرمانی (آنطور که خود کمونيستها از ايدئالهای خود میگويند)، بلکه حاصل (تعبير او) از تأثيرات تاريخی آن است.
پس بدين ترتيب بررسی هراری از تاريخ نوين فاقد يکپارچگی است و به گونهای اختياری رويدادها را در کنار هم میگذارد.
.
توصيفی مبهم از تاريخ نوين
در توصيف حوادث ناگهان يک امپرياليسم از آسمان فرو میافتد و جنگ جهانی اول نظم دنيا را برهم میزند و کمونيست نوظهور ليبراليسم را به چالش میکشد.
آنچه در اين توصيف تاريخی وجود ندارد يک وجود يک رابطۀ متقابل ميان رويدادهای اقتصادی، سياسی و اجتماعی است.
قطبهای مختلف امپرياليستی قسمتهای بسياری از دنيا را مستعمرۀ خود کردند و کشمکشها برای تقسيم مجدد اين مستعمرات منجر به جنگ جهانی اول شد. همزمان ما شاهد ظهور شمار بسياری از جنبشهای ضداستعماری در سراسر دنيا بوديم که عمدتاً توسط کمونيسم هدايت میشدند.
اين بخش از تاريخ نوين از تبيين تاريخی هراری حذف، و يا به اشاراتی محدود بسنده شده است.
ظهور نظم کاپيتاليستی با ظهور يک طبقۀ فاقد مالکيت اقتصادی جديد، به اسم پرولهتاريا همزمان بود که در کارخانجات صنعتی کار میکردند و تحت شرايط کاری و معيشتی دشواری زندگی میکردند. شايد ظهور داستان کمونيسم بتواند در پرتو اين تحول تاريخی درک شود. اين جنبش برای پاسخگويی به معضلات اجتماعی اين طبقه و حمايت از آنها پديد آمده بود.
کمونيسم مبارزات کارگران سراسر دنيا را سازماندهی کرد و موفقيتهای چشمگيری برای بهبود شرايط زندگی آنها به دست آورد. بدين گونه نقش کمونيسم در تحولات تاريخ نوين غير قابل انکار است.
در محاسبات مارکسی نيروی کار تنها عامل حياتی برای خلق ارزش جديد است. مواد خام ارزش جديدی توليد نمیکنند، بلکه ارزش موجود خود را به محصولات توليد شده منتقل میکنند.
فتوحات استعماری به دست آمده از بخشهای گستردهای از دنيا، به خصوص در ابتدای قرن بيستم، به همراه پيشرفتهای چشمگير در فنآوری و اتوماسيون امکان غارت بیانتهای منابع طبيعی را فراهم آورد و فرصتهای حيرتانگيز جديدی برای بازدهی توليدی و گسترش سرمايۀ بزرگ ايجاد کرد. اين تحولات به نوبۀ خود محاسبات مارکس را دگرگون کردند. نيروی زندۀ کار، که در نظريۀ مارکس تنها عامل ايجاد ارزشهای جديد بود به حاشيه رانده شد.
توليد کالايی گسترش و شتاب بيشتری گرفت و جامعۀ مصرفی رفاه پديد آمد. فقر و گرسنگی در اکثر نقاط دنيا برچيده شد. و بدين ترتيب داستان کمونيسم دليل وجودی خود را از دست داد. بلوک کمونيستی شرق در روسيه و اروپای شرقی فرو ريخت و کاپيتاليسم ليبرال را در دنيا تنها گذاشت.
هراری در بررسی فرقههای مختلف انسانگرايی از کمونيسم، نازيسم و ليبراليسم سخن میگويد. نکتۀ جالب در بررسی او اين است که دو ايدئولوژی ليبراليسم و نازيسم به عنوان ايدئولوژیهای خالصی مورد بحث قرار میگيرند.
همانطور که اشاره رفت، ليبراليسم داستانی چندصد ساله بود که برای پاسخ به معضلات تاريخی معينی هنگام ظهور کاپيتاليسم نوين به وجود آمد و بعد از ورود کاپيتاليسم به مرحلۀ انحصارات و شکلگيری امپرياليسم نقش تاريخی خود را ايفا کرد. اما رهبران کاپيتاليست کماکان خود را با ليبراليسم تداعی میکنند و اين ايدئولوژی اکنون نقشی ارتجاعی در تاريخ بازی میکند.
نازيسم هم نسخهای تهاجمی از امپرياليسم بود و توصيفات ايدئولوژيک نژادپرستانۀ آن صرفاً بهانهای برای اهداف امپرياليستیاش در قسمتی از دنيا در مقطع تاريخی معين بود.
شايد اگر هراری مارکس را خوانده بود بررسیهايش از تاريخ نوين متفاوت میبود و ما میتوانستيم چشمانداز به هم پيوستهتری از پديدهها آن زمان به دست آوريم.
.
در توصيف حوادث ناگهان يک امپرياليسم از آسمان فرو میافتد و جنگ جهانی اول نظم دنيا را برهم میزند و کمونيست نوظهور ليبراليسم را به چالش میکشد.
آنچه در اين توصيف تاريخی وجود ندارد يک وجود يک رابطۀ متقابل ميان رويدادهای اقتصادی، سياسی و اجتماعی است.
قطبهای مختلف امپرياليستی قسمتهای بسياری از دنيا را مستعمرۀ خود کردند و کشمکشها برای تقسيم مجدد اين مستعمرات منجر به جنگ جهانی اول شد. همزمان ما شاهد ظهور شمار بسياری از جنبشهای ضداستعماری در سراسر دنيا بوديم که عمدتاً توسط کمونيسم هدايت میشدند.
اين بخش از تاريخ نوين از تبيين تاريخی هراری حذف، و يا به اشاراتی محدود بسنده شده است.
ظهور نظم کاپيتاليستی با ظهور يک طبقۀ فاقد مالکيت اقتصادی جديد، به اسم پرولهتاريا همزمان بود که در کارخانجات صنعتی کار میکردند و تحت شرايط کاری و معيشتی دشواری زندگی میکردند. شايد ظهور داستان کمونيسم بتواند در پرتو اين تحول تاريخی درک شود. اين جنبش برای پاسخگويی به معضلات اجتماعی اين طبقه و حمايت از آنها پديد آمده بود.
کمونيسم مبارزات کارگران سراسر دنيا را سازماندهی کرد و موفقيتهای چشمگيری برای بهبود شرايط زندگی آنها به دست آورد. بدين گونه نقش کمونيسم در تحولات تاريخ نوين غير قابل انکار است.
در محاسبات مارکسی نيروی کار تنها عامل حياتی برای خلق ارزش جديد است. مواد خام ارزش جديدی توليد نمیکنند، بلکه ارزش موجود خود را به محصولات توليد شده منتقل میکنند.
فتوحات استعماری به دست آمده از بخشهای گستردهای از دنيا، به خصوص در ابتدای قرن بيستم، به همراه پيشرفتهای چشمگير در فنآوری و اتوماسيون امکان غارت بیانتهای منابع طبيعی را فراهم آورد و فرصتهای حيرتانگيز جديدی برای بازدهی توليدی و گسترش سرمايۀ بزرگ ايجاد کرد. اين تحولات به نوبۀ خود محاسبات مارکس را دگرگون کردند. نيروی زندۀ کار، که در نظريۀ مارکس تنها عامل ايجاد ارزشهای جديد بود به حاشيه رانده شد.
توليد کالايی گسترش و شتاب بيشتری گرفت و جامعۀ مصرفی رفاه پديد آمد. فقر و گرسنگی در اکثر نقاط دنيا برچيده شد. و بدين ترتيب داستان کمونيسم دليل وجودی خود را از دست داد. بلوک کمونيستی شرق در روسيه و اروپای شرقی فرو ريخت و کاپيتاليسم ليبرال را در دنيا تنها گذاشت.
هراری در بررسی فرقههای مختلف انسانگرايی از کمونيسم، نازيسم و ليبراليسم سخن میگويد. نکتۀ جالب در بررسی او اين است که دو ايدئولوژی ليبراليسم و نازيسم به عنوان ايدئولوژیهای خالصی مورد بحث قرار میگيرند.
همانطور که اشاره رفت، ليبراليسم داستانی چندصد ساله بود که برای پاسخ به معضلات تاريخی معينی هنگام ظهور کاپيتاليسم نوين به وجود آمد و بعد از ورود کاپيتاليسم به مرحلۀ انحصارات و شکلگيری امپرياليسم نقش تاريخی خود را ايفا کرد. اما رهبران کاپيتاليست کماکان خود را با ليبراليسم تداعی میکنند و اين ايدئولوژی اکنون نقشی ارتجاعی در تاريخ بازی میکند.
نازيسم هم نسخهای تهاجمی از امپرياليسم بود و توصيفات ايدئولوژيک نژادپرستانۀ آن صرفاً بهانهای برای اهداف امپرياليستیاش در قسمتی از دنيا در مقطع تاريخی معين بود.
شايد اگر هراری مارکس را خوانده بود بررسیهايش از تاريخ نوين متفاوت میبود و ما میتوانستيم چشمانداز به هم پيوستهتری از پديدهها آن زمان به دست آوريم.
.