از کتاب ۲۱ درس برای قرن بيست و يکم
اثر: يووال نوح هراری
ترجمه: نيک گرگين
يکتاپرستی برای ارتقای معيارهای اخلاقی انسان چيز زيادی برای ارائه نداشت ‐ آيا واقعاً فکر میکنيد که مسلمانان صرفاً به دليل باور به يک خدا از هندوهايی که خدايان متعددی را میپرستند، در اساس اخلاقیتر هستند؟ آيا مسيحيان اشغالگر از قبايل بومی آمريکايی کافر اخلاقیتر بودند؟
بدون شک آنچه که يکتاپرستی انجام داد اين بود که خيل عظيم انسانها را بسيار نامداراجوتر از گذشته کرد و به اين وسيله در اشاعهٔ اذيت و آزار دينی و جنگهای مقدس دست داشت. اما برای تعددپرستان کاملاً قابل قبول بود که گروههای مختلف مردم خدايان متفاوتی را بپرستند و از آئينها و رسوم گوناگونی پيروی کنند. تعددپرستان اگر نگوييم هرگز، اما به ندرت مردم را به واسطهٔ باورهای دينیشان مورد اذيت و آزار قرار میدادند و کشتار میکردند.
اما، بر خلاف آنها، يکتاپرستان معتقد بودند که خدایشان تنها خدا است و اين خدای يگانه از تمام جهانيان اطاعت میطلبد. در نتيجه، به موازات اين که مسيحيت و اسلام در جهان شيوع میيافت، جنگهای صليبی ، جهادها، تفتيش عقايد و تبعيضات دينی گسترش میيافت.(۱۱)
برای مثال رفتار امپراتور آشوکای هند در قرن سوم قبل از ميلاد را با رفتار امپراتورهای مسيحی اواخر امپراتوری روم مقايسه کنيد.
امپراتور آشوکا بر يک امپراتوری مملو از انبوه اديان، فرقهها و فاضلان دينی حکومت میکرد. او بر خود نام رسمی «مورد علاقة خدايان» و «کسی که با شفقت به همه مینگرد» نهاده بود. او، در زمانی در حوالی ۲۵۰ قبل از ميلاد، يک فرمان امپراتوری مبنی بر مداراجويی صادر کرد که اعلام میکرد:
شاه مورد علاقة خدايان، که با شفقت به همه مینگرد، پرهيزکاران زاهد و پيروان تمامی اديان را مورد احترام قرار میدهد … کسی که از روی سرسپردگی افراطی دين خود را میستايد و با اين بهانه که «میخواهد دين خود را بستايد»، دين ديگران را محکوم میکند، تنها به دين خود صدمه میزند. از اين رو تماس بين اديان مثبت است. هر کسی بايد به تعاليم ديگران گوش فرا دهد و به آنها احترام بگذارد. شاه مورد علاقهٔ خدايان و کسی که به همه با شفقت مینگرد، مايل است که همه از تعاليم اديان ديگر چيزهای خوبی ياد بگیرد.(۱۲)
پانصد سال بعد، امپراتوری روم در اواخر دوران خود به اندازهٔ امپراتوری آشوکای هند متنوع بود، اما وقتی مسيحيت قدرت را به دست گرفت، امپراتورها نگرش بسيار متفاوتی را نسبت به دين اختيار کردند.
از ابتدای دوران کنستانتين کبير و پسرش کنستانتيوس دوم، امپراتوری تمام معابد غير مسيحی را بست و آئينهای به اصطلاح «کفرآميز» را ممنوع و پيروان آنها را محکوم به مرگ کرد.
اذيت و آزار در دورهٔ حکومت امپراتور تئودوسيوس به اوج خود رسيد ‐ معنای لغوی نامش «از طرف خدا» است ‐ تئودوسيوس در سال ۳۹۱ احکام تئودوسی را مقرر نمود، که به گونهای تهاجمی تمام اديان، به جز مسيحيت و يهوديت را غير قانونی اعلام میکرد (يهوديت نيز به اشکال متعددی مورد پيگرد و آزار قرار میگرفت، اما همچنان قانونی باقی ماند).(۱۳)
بر اساس قانون جديد هر کس میتوانست حتی برای پرستش مشتری يا ميترا در خلوت خانهٔ خود اعدام شود.(۱۴) امپراتورهای مسيحی، به عنوان بخشی از کمپين خود برای پاک کردن امپراتوری از تمام ميراثهای کافرانه، بازیهای المپيک را هم موقوف کردند. آخرين بازیهای المپيک باستانی بعد از بيش از هزار سال زمانی در اواخر قرن چهارم يا اوايل قرن پنجم از سر گرفته شد.(۱۵)
طبعاً تمام حاکمان يکتاپرست به اندازهٔ تئودوسيوس نامداراجو نبودند، و از طرف ديگر حاکمان بیشماری هم بودند که يکتاپرستی را رد میکردند، اما بلندنظری سياسی آشوکا را نداشتند.
با اين وجود، انديشهٔ يکتاپرستی با تأکيد بر اين که «هيچ خدايی به جز خدای ما وجود ندارد» به تفکر متعصبانه میگرايد.
...
اثر: يووال نوح هراری
ترجمه: نيک گرگين
يکتاپرستی برای ارتقای معيارهای اخلاقی انسان چيز زيادی برای ارائه نداشت ‐ آيا واقعاً فکر میکنيد که مسلمانان صرفاً به دليل باور به يک خدا از هندوهايی که خدايان متعددی را میپرستند، در اساس اخلاقیتر هستند؟ آيا مسيحيان اشغالگر از قبايل بومی آمريکايی کافر اخلاقیتر بودند؟
بدون شک آنچه که يکتاپرستی انجام داد اين بود که خيل عظيم انسانها را بسيار نامداراجوتر از گذشته کرد و به اين وسيله در اشاعهٔ اذيت و آزار دينی و جنگهای مقدس دست داشت. اما برای تعددپرستان کاملاً قابل قبول بود که گروههای مختلف مردم خدايان متفاوتی را بپرستند و از آئينها و رسوم گوناگونی پيروی کنند. تعددپرستان اگر نگوييم هرگز، اما به ندرت مردم را به واسطهٔ باورهای دينیشان مورد اذيت و آزار قرار میدادند و کشتار میکردند.
اما، بر خلاف آنها، يکتاپرستان معتقد بودند که خدایشان تنها خدا است و اين خدای يگانه از تمام جهانيان اطاعت میطلبد. در نتيجه، به موازات اين که مسيحيت و اسلام در جهان شيوع میيافت، جنگهای صليبی ، جهادها، تفتيش عقايد و تبعيضات دينی گسترش میيافت.(۱۱)
برای مثال رفتار امپراتور آشوکای هند در قرن سوم قبل از ميلاد را با رفتار امپراتورهای مسيحی اواخر امپراتوری روم مقايسه کنيد.
امپراتور آشوکا بر يک امپراتوری مملو از انبوه اديان، فرقهها و فاضلان دينی حکومت میکرد. او بر خود نام رسمی «مورد علاقة خدايان» و «کسی که با شفقت به همه مینگرد» نهاده بود. او، در زمانی در حوالی ۲۵۰ قبل از ميلاد، يک فرمان امپراتوری مبنی بر مداراجويی صادر کرد که اعلام میکرد:
شاه مورد علاقة خدايان، که با شفقت به همه مینگرد، پرهيزکاران زاهد و پيروان تمامی اديان را مورد احترام قرار میدهد … کسی که از روی سرسپردگی افراطی دين خود را میستايد و با اين بهانه که «میخواهد دين خود را بستايد»، دين ديگران را محکوم میکند، تنها به دين خود صدمه میزند. از اين رو تماس بين اديان مثبت است. هر کسی بايد به تعاليم ديگران گوش فرا دهد و به آنها احترام بگذارد. شاه مورد علاقهٔ خدايان و کسی که به همه با شفقت مینگرد، مايل است که همه از تعاليم اديان ديگر چيزهای خوبی ياد بگیرد.(۱۲)
پانصد سال بعد، امپراتوری روم در اواخر دوران خود به اندازهٔ امپراتوری آشوکای هند متنوع بود، اما وقتی مسيحيت قدرت را به دست گرفت، امپراتورها نگرش بسيار متفاوتی را نسبت به دين اختيار کردند.
از ابتدای دوران کنستانتين کبير و پسرش کنستانتيوس دوم، امپراتوری تمام معابد غير مسيحی را بست و آئينهای به اصطلاح «کفرآميز» را ممنوع و پيروان آنها را محکوم به مرگ کرد.
اذيت و آزار در دورهٔ حکومت امپراتور تئودوسيوس به اوج خود رسيد ‐ معنای لغوی نامش «از طرف خدا» است ‐ تئودوسيوس در سال ۳۹۱ احکام تئودوسی را مقرر نمود، که به گونهای تهاجمی تمام اديان، به جز مسيحيت و يهوديت را غير قانونی اعلام میکرد (يهوديت نيز به اشکال متعددی مورد پيگرد و آزار قرار میگرفت، اما همچنان قانونی باقی ماند).(۱۳)
بر اساس قانون جديد هر کس میتوانست حتی برای پرستش مشتری يا ميترا در خلوت خانهٔ خود اعدام شود.(۱۴) امپراتورهای مسيحی، به عنوان بخشی از کمپين خود برای پاک کردن امپراتوری از تمام ميراثهای کافرانه، بازیهای المپيک را هم موقوف کردند. آخرين بازیهای المپيک باستانی بعد از بيش از هزار سال زمانی در اواخر قرن چهارم يا اوايل قرن پنجم از سر گرفته شد.(۱۵)
طبعاً تمام حاکمان يکتاپرست به اندازهٔ تئودوسيوس نامداراجو نبودند، و از طرف ديگر حاکمان بیشماری هم بودند که يکتاپرستی را رد میکردند، اما بلندنظری سياسی آشوکا را نداشتند.
با اين وجود، انديشهٔ يکتاپرستی با تأکيد بر اين که «هيچ خدايی به جز خدای ما وجود ندارد» به تفکر متعصبانه میگرايد.
...
Forwarded from دابه - دانش برای همه (Hannes)
کتاب #۲۱_درس_برای_قرن_۲۱ توسط مترجم خوشنام آثار یوال #هراری، آقای #نیک_گرگین از امروز منتشر میشود. کانال دابه افتخار نشر این اثر را دارد.
@daabeh
@daabeh
از کتاب ۲۱ درس برای قرن بيست و يکم
يووال نوح هراری
ترجمه: نيک گرگين
وقتی از مؤمنين سؤال میشود که آيا خدا واقعاً وجود دارد، آنها اغلب شروع به صحبت از مهماهای اسرارآميز هستی و محدوديتهای ادراک انسانی میکنند. آنها فرياد میزنند: «علم نمیتواند انفجار عظيم ‐ بيگبنگ ‐ را توضيح دهد، پس خدا مسبب آن است».
همانطور که يک شعبدهباز با فن عوض کردن جای يک ورق بازی با ورق ديگر زيرکانه بينندهاش را میفريبد، مؤمن هم به سرعت «قانونگذار دنيوی» را به جای «راز هستی» مینشاند. پس از گذاشتن نام خدا بر روی اسرار هستی، از آن برای محکوم کردن مايوی زنانه و طلاق استفاده میکنند. «ما دليل انفجار عظيم را نمیدانيم، بنابر اين تو بايد موی خود را در ملأ عام بپوشانی و بر عليه ازدواج همجنسگرا رأی دهی».
نه تنها هيچ ارتباط منطقی ميان اين دو وجود ندارد، بلکه ضد و نقيض هم هستند. هرچه اسرار هستی عميقتر باشد، ربط آن با دستورالعملهای تکفير لباس زنانه و رفتار جنسی انسانی کمتر است.
حلقة گمشده ميان اسرار هستی و قانونگذار دنيوی معمولاً با اين يا آن کتاب مقدس پيدا میشود. اين کتابهای مقدس مملو از مقررات پیشپا افتاده هستند، اما با اين وجود به اسرار هستی ارجاع دارند. احتمالاً خالق مکان و زمان آن کتاب را تدوين کرد، تا ما را عمدتاً نسبت به فلان معبد اسرارآميز و غذای حرام آگاه سازد.
در حقيقت ما هيچ مدرکی در دست نداريم که نشان دهد که کتاب مقدس يا قرآن يا کتاب مورمون يا ودا يا هر کتاب مقدس ديگری توسط همان نيرويی تدوين شده که معادلهٔ «انرژی برابر است با جرم ضربدر سرعت نور به توان دو و اينکه پروتونها ۱۸۳۷ بار بزرگتر از الکترونها هستند» را تدوين کرده است.
با استناد به آخرين دستاوردهای علمی، تمام اين متون مقدس توسط انسان خردمند خيالپرداز نوشته شدهاند. اينها فقط داستانهايی هستند که توسط پيشينيان ما ابداع شده، تا به هنجارهای اجتماعی و ساختارهای سياسی مشروعيت دهند.
کنجکاوی من در بارهٔ اسرار هستی هرگز فروکش نکرده است، اما هيچگاه ربط آن را با قوانین آزاردهندهٔ يهوديت، مسيحيت يا آئين هندو درک نکردهام. اين قوانين قطعاً برای استقرار و بقای نظم اجتماعی طی هزاران سال بسيار ضروری بودهاند، پس برای اين منظور تفاوتی اساسی با دولتها و مؤسسات غير دينی نداشتهاند.
...
يووال نوح هراری
ترجمه: نيک گرگين
وقتی از مؤمنين سؤال میشود که آيا خدا واقعاً وجود دارد، آنها اغلب شروع به صحبت از مهماهای اسرارآميز هستی و محدوديتهای ادراک انسانی میکنند. آنها فرياد میزنند: «علم نمیتواند انفجار عظيم ‐ بيگبنگ ‐ را توضيح دهد، پس خدا مسبب آن است».
همانطور که يک شعبدهباز با فن عوض کردن جای يک ورق بازی با ورق ديگر زيرکانه بينندهاش را میفريبد، مؤمن هم به سرعت «قانونگذار دنيوی» را به جای «راز هستی» مینشاند. پس از گذاشتن نام خدا بر روی اسرار هستی، از آن برای محکوم کردن مايوی زنانه و طلاق استفاده میکنند. «ما دليل انفجار عظيم را نمیدانيم، بنابر اين تو بايد موی خود را در ملأ عام بپوشانی و بر عليه ازدواج همجنسگرا رأی دهی».
نه تنها هيچ ارتباط منطقی ميان اين دو وجود ندارد، بلکه ضد و نقيض هم هستند. هرچه اسرار هستی عميقتر باشد، ربط آن با دستورالعملهای تکفير لباس زنانه و رفتار جنسی انسانی کمتر است.
حلقة گمشده ميان اسرار هستی و قانونگذار دنيوی معمولاً با اين يا آن کتاب مقدس پيدا میشود. اين کتابهای مقدس مملو از مقررات پیشپا افتاده هستند، اما با اين وجود به اسرار هستی ارجاع دارند. احتمالاً خالق مکان و زمان آن کتاب را تدوين کرد، تا ما را عمدتاً نسبت به فلان معبد اسرارآميز و غذای حرام آگاه سازد.
در حقيقت ما هيچ مدرکی در دست نداريم که نشان دهد که کتاب مقدس يا قرآن يا کتاب مورمون يا ودا يا هر کتاب مقدس ديگری توسط همان نيرويی تدوين شده که معادلهٔ «انرژی برابر است با جرم ضربدر سرعت نور به توان دو و اينکه پروتونها ۱۸۳۷ بار بزرگتر از الکترونها هستند» را تدوين کرده است.
با استناد به آخرين دستاوردهای علمی، تمام اين متون مقدس توسط انسان خردمند خيالپرداز نوشته شدهاند. اينها فقط داستانهايی هستند که توسط پيشينيان ما ابداع شده، تا به هنجارهای اجتماعی و ساختارهای سياسی مشروعيت دهند.
کنجکاوی من در بارهٔ اسرار هستی هرگز فروکش نکرده است، اما هيچگاه ربط آن را با قوانین آزاردهندهٔ يهوديت، مسيحيت يا آئين هندو درک نکردهام. اين قوانين قطعاً برای استقرار و بقای نظم اجتماعی طی هزاران سال بسيار ضروری بودهاند، پس برای اين منظور تفاوتی اساسی با دولتها و مؤسسات غير دينی نداشتهاند.
...
... از کتاب ٢١ درس برای قرن بيست و يکم
يووال نوح هراری
ترجمه: نيک گرگين
هيچکدام از اديان و ملتهای امروزی قبل از سکنی کردن گروههای انسانی در مناطق مختلف جهان، اهلی کردن گياهان و حيوانات، ساختن اولين شهرها، يا ابداع خط و پول، وجود نداشتند.
اخلاق، هنر، معنويت و خلاقيت قابليتهای فراگير انسانی هستند که توسط طبيعت در دیانای ما نهاد شدهاند و پيدايش آنها به دوران سنگی در آفريقا بازمیگردد.
در حال حاضر محققين اشاره میکنند که اخلاق درواقع ريشههای عميق تکاملی دارد که قدمت آن به ظهور بشريت در ميليونها سال قبل میرسد. تمام پستانداران اجتماعی، مثل گرگها، دلفينها و ميمونها در درون خود دارای رمزهای اخلاقی هستند، که در مسير تکاملی شکل گرفته تا همکاری گروهی را بهتر کند.(۳)
برای مثال وقتی توله گرگها با هم بازی میکنند، از مقررات «بازی عادلانه» پيروی میکنند. اگر يک توله رقيب خود را سخت گاز بگيرد، يا بعد از اينکه رقيبش را - که به علامت تسليم به پشت روی زمين خوابيده - گاز بگيرد، تولههای ديگر با او بازی نخواهند کرد.(۴)
از اعضای مسلط در گروههای شامپانزهها انتظار میرود تا به حق مالکيت اعضای ضعيفتر احترام بگذارند. اگر يک شامپانزة مادة جوان موز پيدا کند، حتی نر آلفا معمولاً از دزديدن آن موز برای خود اجتناب میکند. اگر او اين قانون را زير پا بگذارد، جايگاه خود را از دست خواهد داد.(۵) ميمونها نه تنها از ضعف اعضای ضعيفتر گروه بهرهبرداری نمیکنند، بلکه فعالانه به آنها کمک میکنند.
...
يووال نوح هراری
ترجمه: نيک گرگين
هيچکدام از اديان و ملتهای امروزی قبل از سکنی کردن گروههای انسانی در مناطق مختلف جهان، اهلی کردن گياهان و حيوانات، ساختن اولين شهرها، يا ابداع خط و پول، وجود نداشتند.
اخلاق، هنر، معنويت و خلاقيت قابليتهای فراگير انسانی هستند که توسط طبيعت در دیانای ما نهاد شدهاند و پيدايش آنها به دوران سنگی در آفريقا بازمیگردد.
در حال حاضر محققين اشاره میکنند که اخلاق درواقع ريشههای عميق تکاملی دارد که قدمت آن به ظهور بشريت در ميليونها سال قبل میرسد. تمام پستانداران اجتماعی، مثل گرگها، دلفينها و ميمونها در درون خود دارای رمزهای اخلاقی هستند، که در مسير تکاملی شکل گرفته تا همکاری گروهی را بهتر کند.(۳)
برای مثال وقتی توله گرگها با هم بازی میکنند، از مقررات «بازی عادلانه» پيروی میکنند. اگر يک توله رقيب خود را سخت گاز بگيرد، يا بعد از اينکه رقيبش را - که به علامت تسليم به پشت روی زمين خوابيده - گاز بگيرد، تولههای ديگر با او بازی نخواهند کرد.(۴)
از اعضای مسلط در گروههای شامپانزهها انتظار میرود تا به حق مالکيت اعضای ضعيفتر احترام بگذارند. اگر يک شامپانزة مادة جوان موز پيدا کند، حتی نر آلفا معمولاً از دزديدن آن موز برای خود اجتناب میکند. اگر او اين قانون را زير پا بگذارد، جايگاه خود را از دست خواهد داد.(۵) ميمونها نه تنها از ضعف اعضای ضعيفتر گروه بهرهبرداری نمیکنند، بلکه فعالانه به آنها کمک میکنند.
...
از کتاب ۲۱ درس برای قرن بيست و يکم
يووال نوح هراری
مترجم: نيک گرگين
اجی مجی و صنعت باور
تمام داستانهايی که برای ما معنا و هويت ايجاد میکنند خيالی هستند، اما انسانها نياز دارند تا آنها را باور کنند. پس چه بايد کرد تا مردم داستان را واقعی حس کنند؟ واضح است که چرا مردم میخواهند داستان را باور کنند، اما اين باور کردن بهواقع چگونه صورت میگيرد؟
کشيشان و شامانها از همان هزاران سال پيش پاسخ را کشف کردند: تشريفات. تشريفات دينی يک عمل جادويی است که انتزاع را غير انتزاعی و مشخص، و خيالی را واقعی میکند. ذات تشريفات ادای کلمة سحرآميز «اجی مجی لاترجی، الف همان ب است!»، میباشد(۵)
چطور میتوان مسيح را برای پيروانش زنده کرد؟ کشيش در مراسم کليسايی يک تکه نان و يک ليوان شراب با خود میآورد و اعلام میکند که آن نان گوشت مسيح و شراب خون مسيح است، و مؤمنين با خوردن و آشاميدن آنها با مسيح محشور میشوند.
با چشيدن مسيح در دهان، عملاً چه چيز واقعیتری میتواند وجود داشته باشد؟ کشيش به طور سنتی اين اعلانهای جسورانه را به زبان لاتين ‐ زبان باستانی دين، قانون و رازهای زندگی ‐ ادا میکرد.
کشيش در برابر چشمان شگفتزدة جمع رعيتها تکه نانی را به هوا بلند میکرد و اعلام میکرد «اين جسم است»، «هو کست کورپوس» (Hoc est corpus)، و آنگاه نان فرضی به گوشت مسيح بدل میشد. «هو کست کورپوس» در گوش رعيتهای بیسواد، که به زبان لاتين هم صحبت نمیکردند، به «هوکوس پوکوس» (اجی مجی لاترجی) شنيده میشد، و بدينگونه اين کلام نيرومند زاده شد، که میتوانست قورباغهای را به يک شاهزاده و يک کدو تنبل را به کالسکه تبديل کند.(۶)
هزار سال قبل از تولد مسيحيت، هندوهای باستان از ترفند يکسانی استفاده میکردند. بريهادارانياکا آپانيشاد مراسم قربانی کردن يک اسب را به عنوان تحقق تمامی داستان کهکشان تعبير میکند.
ساختار متن «اجی مجی لاترجی، الف همان ب است!» میگويد: «سر اسب قربانی، طلوع خورشيد است، چشمانش خورشيد است، نيروی حياتیاش هوا است، دهان بازش آتشی است که وايسوانارا ناميده میشود، و جسم اسب قربانی سال است ...اندامهايش فصلها هستند، مفصلهايش نقطهٔ اتصال ميان ماهها و هفتهها هستند، پاهايش روزها و شبها هستند، استخوانهايش ستارگان هستند، و گوشتش ابرها هستند ... خميازهاش رعد و برق است، تکان بدنیاش غرش صاعقه است، ادرارش باران است و شيههاش صوت است»(۷)
تقريباً هر چيزی میتواند به مراسم بدل شود و با حرکات دنيوی، مثل روشن کردن شمع، به صدا درآوردن ناقوس يا تسبيح انداختن يک معنای عميق مذهبی بهوجود آورد. همين امر میتواند در مورد اشارات جسمانی صادق باشد، سر خم کردن، خود را به خاک انداختن، يا چسباندن کف دستها به هم. هر شکلی از پوشش سر، از عمامة سيکها گرفته تا حجاب مسلمانان، آنچنان بار معنايی يافته که طی صدها سال به جدالهای خونين انجاميده است.
غذا هم میتواند از بار ارزشی غذايی خود بسيار فراتر رود، و مفهومی معنوی به خود بگيرد، حال میخواهد تخم مرغ عيد پاک باشد که سمبل زندگی جديد و رستاخيز مسيح میشود يا گياهان تلخ و نان فطير باشد که يهوديان بايد در عيد فصح بخورند تا بردگی خود در مصر و رهايی معجزهآسای خود را بهياد آورند.
به سختی میتوان به غذايی برخورد که تفسيری سمبليک در آن نباشد. بدين شکل يهوديان در روز سال نو عسل میخورند تا سالی که در پيش است برایشان شيرين شود. آنها کلة ماهی میخورند تا مثل ماهی مفيد باشند و بهجای پس رفتن به پيش روند، و انار میخورند تا اعمال نيکوی آنها مثل دانههای انبوه انار زياد شود.
...
يووال نوح هراری
مترجم: نيک گرگين
اجی مجی و صنعت باور
تمام داستانهايی که برای ما معنا و هويت ايجاد میکنند خيالی هستند، اما انسانها نياز دارند تا آنها را باور کنند. پس چه بايد کرد تا مردم داستان را واقعی حس کنند؟ واضح است که چرا مردم میخواهند داستان را باور کنند، اما اين باور کردن بهواقع چگونه صورت میگيرد؟
کشيشان و شامانها از همان هزاران سال پيش پاسخ را کشف کردند: تشريفات. تشريفات دينی يک عمل جادويی است که انتزاع را غير انتزاعی و مشخص، و خيالی را واقعی میکند. ذات تشريفات ادای کلمة سحرآميز «اجی مجی لاترجی، الف همان ب است!»، میباشد(۵)
چطور میتوان مسيح را برای پيروانش زنده کرد؟ کشيش در مراسم کليسايی يک تکه نان و يک ليوان شراب با خود میآورد و اعلام میکند که آن نان گوشت مسيح و شراب خون مسيح است، و مؤمنين با خوردن و آشاميدن آنها با مسيح محشور میشوند.
با چشيدن مسيح در دهان، عملاً چه چيز واقعیتری میتواند وجود داشته باشد؟ کشيش به طور سنتی اين اعلانهای جسورانه را به زبان لاتين ‐ زبان باستانی دين، قانون و رازهای زندگی ‐ ادا میکرد.
کشيش در برابر چشمان شگفتزدة جمع رعيتها تکه نانی را به هوا بلند میکرد و اعلام میکرد «اين جسم است»، «هو کست کورپوس» (Hoc est corpus)، و آنگاه نان فرضی به گوشت مسيح بدل میشد. «هو کست کورپوس» در گوش رعيتهای بیسواد، که به زبان لاتين هم صحبت نمیکردند، به «هوکوس پوکوس» (اجی مجی لاترجی) شنيده میشد، و بدينگونه اين کلام نيرومند زاده شد، که میتوانست قورباغهای را به يک شاهزاده و يک کدو تنبل را به کالسکه تبديل کند.(۶)
هزار سال قبل از تولد مسيحيت، هندوهای باستان از ترفند يکسانی استفاده میکردند. بريهادارانياکا آپانيشاد مراسم قربانی کردن يک اسب را به عنوان تحقق تمامی داستان کهکشان تعبير میکند.
ساختار متن «اجی مجی لاترجی، الف همان ب است!» میگويد: «سر اسب قربانی، طلوع خورشيد است، چشمانش خورشيد است، نيروی حياتیاش هوا است، دهان بازش آتشی است که وايسوانارا ناميده میشود، و جسم اسب قربانی سال است ...اندامهايش فصلها هستند، مفصلهايش نقطهٔ اتصال ميان ماهها و هفتهها هستند، پاهايش روزها و شبها هستند، استخوانهايش ستارگان هستند، و گوشتش ابرها هستند ... خميازهاش رعد و برق است، تکان بدنیاش غرش صاعقه است، ادرارش باران است و شيههاش صوت است»(۷)
تقريباً هر چيزی میتواند به مراسم بدل شود و با حرکات دنيوی، مثل روشن کردن شمع، به صدا درآوردن ناقوس يا تسبيح انداختن يک معنای عميق مذهبی بهوجود آورد. همين امر میتواند در مورد اشارات جسمانی صادق باشد، سر خم کردن، خود را به خاک انداختن، يا چسباندن کف دستها به هم. هر شکلی از پوشش سر، از عمامة سيکها گرفته تا حجاب مسلمانان، آنچنان بار معنايی يافته که طی صدها سال به جدالهای خونين انجاميده است.
غذا هم میتواند از بار ارزشی غذايی خود بسيار فراتر رود، و مفهومی معنوی به خود بگيرد، حال میخواهد تخم مرغ عيد پاک باشد که سمبل زندگی جديد و رستاخيز مسيح میشود يا گياهان تلخ و نان فطير باشد که يهوديان بايد در عيد فصح بخورند تا بردگی خود در مصر و رهايی معجزهآسای خود را بهياد آورند.
به سختی میتوان به غذايی برخورد که تفسيری سمبليک در آن نباشد. بدين شکل يهوديان در روز سال نو عسل میخورند تا سالی که در پيش است برایشان شيرين شود. آنها کلة ماهی میخورند تا مثل ماهی مفيد باشند و بهجای پس رفتن به پيش روند، و انار میخورند تا اعمال نيکوی آنها مثل دانههای انبوه انار زياد شود.
...
توضيح:
امروز کميتهٔ حقوق آثار آقای هراری
Yahav-Harari Group LTD
YN Harari International Office
[3. We request that you refrain from uploading / publishing / sharing any of the translations from this moment. Also, could you please delete any content uploaded so far?]
خواستتد تا نسخههای ديجيتال کتابهای آقای هراری را از روی نت بردارم. چون خودشان قرار است در خارج کشور به چاپ برسانند
به سهم خودم متأسفم برای حذف اين آثار
ازدوستان خواهش میکنم تا درکانالها و گروهها به اشتراک نگذارند
متشکرم
امروز کميتهٔ حقوق آثار آقای هراری
Yahav-Harari Group LTD
YN Harari International Office
[3. We request that you refrain from uploading / publishing / sharing any of the translations from this moment. Also, could you please delete any content uploaded so far?]
خواستتد تا نسخههای ديجيتال کتابهای آقای هراری را از روی نت بردارم. چون خودشان قرار است در خارج کشور به چاپ برسانند
به سهم خودم متأسفم برای حذف اين آثار
ازدوستان خواهش میکنم تا درکانالها و گروهها به اشتراک نگذارند
متشکرم
قربانيان انقلاب کشاورزی
(انسان خردمند، ص. ۱۴۲)
برای تبديل کردن گاو نر، اسب، الاغ و شتر به حيواناتی مطيع و بارکش، غرائز طبيعیشان را مختل میکنند، روابط اجتماعیشان را قطع میکنند، غرائز تهاجمی و جنسیشان را تحت کنترل قرار میدهند و آزادی تحرک را از آنها میگيرند.
کشاورزان برای رام کردن و کنترل حيوانات، فنونی را تکامل دادهاند، مانند قرار دادن حيوانات در ميان حصارهای تنگ و در قفس، افسار زدن و چشمبند زدن به آنها، شلاق زدن و ميخک فرو کردن به بدنشان و قطع عضو کردنشان.
روند رام کردن تقريبا هميشه با عقيم کردن نرها همراه است. اين امر تمايلات تهاجمی جنس نر را محدود میکند و توليد مثل آنها را تحت کنترل انسان قرار میدهد.
در بسياری از جوامع گينهٔ جديد، بر اساس سنت، ثروت يک فرد از روی تعداد خوکهايی که دارد، تعيين میشود. کشاورزان شمال گينهٔ جديد، برای جلوگيری کردن از فرار خوکها، قسمتی از بينی خوک را میبرند. اين باعث میشود که هر وقت خوک بخواهد با بينی خود بو بکشد، متحمل درد شديدی میشود.
از آنجايی که خوک با بو کشيدن بهدنبال غذا میگردد و راه خود را پيدا میکند، قطع عضو کردن، يا مثله کردن او باعث میشود که خوک کاملاً به صاحب خود وابسته شود. در مناطق ديگر گينهٔ جديد، مرسوم است که چشم خوک را در میآورند تا نتواند از محل مورد نظر خارج شود.
صنايع لبنيات روشهای خاص خود را برای مقيد کردن حيوانات به خواستهای اين صنايع دارند. گاو، بز و گوسفند تنها زمانی شير توليد میکند که زايمان کند و گوساله يا برهاش در مرحلهٔ شيرخواری باشد.
کشاورز برای توليد شير حيوانات نياز به توليد گوساله، بره و نوزاد آنها دارد و برای در اختيار گرفتن شير اين حيوانات، نوزادان آنها را از مصرف همهٔ شير مادرانشان منع میکند.
يک روش مرسوم در طول تاريخ کشتن نوزادان اين حيوانات بعد از تولد و دوشيدن منتهای شير مادرانشان، و باردار کردن مکرر آنها برای نوبتهای بعدی بوده است. اين روش کماکان رواج بسيار زياد دارد.
در بسياری از دامپروریهای نوين توليد شير، يک گاو شيرده قبل از اينکه به کشتارگاه فرستاده شود، در حدود پنج سال عمر میکند. در طی اين پنج سال اين گاو تقريباً تمام مدت باردار است و در فاصلهٔ شصت تا صد و بيست روز بعد از زايمان مورد تلقيح مصنوعی مجدد قرار میگيرد تا توليد شيرش به بيشترين ميزان ممکن برسد.
گوساله را مدت کوتاهی بعد از تولد، از مادر جدا میکنند. گوسالههای ماده برای نسل بعدی توليد شير، بهکار گرفته میشوند، در حالیکه از نرها برای توليد گوشت استفاده میکنند.
(انسان خردمند، ص. ۱۴۲)
برای تبديل کردن گاو نر، اسب، الاغ و شتر به حيواناتی مطيع و بارکش، غرائز طبيعیشان را مختل میکنند، روابط اجتماعیشان را قطع میکنند، غرائز تهاجمی و جنسیشان را تحت کنترل قرار میدهند و آزادی تحرک را از آنها میگيرند.
کشاورزان برای رام کردن و کنترل حيوانات، فنونی را تکامل دادهاند، مانند قرار دادن حيوانات در ميان حصارهای تنگ و در قفس، افسار زدن و چشمبند زدن به آنها، شلاق زدن و ميخک فرو کردن به بدنشان و قطع عضو کردنشان.
روند رام کردن تقريبا هميشه با عقيم کردن نرها همراه است. اين امر تمايلات تهاجمی جنس نر را محدود میکند و توليد مثل آنها را تحت کنترل انسان قرار میدهد.
در بسياری از جوامع گينهٔ جديد، بر اساس سنت، ثروت يک فرد از روی تعداد خوکهايی که دارد، تعيين میشود. کشاورزان شمال گينهٔ جديد، برای جلوگيری کردن از فرار خوکها، قسمتی از بينی خوک را میبرند. اين باعث میشود که هر وقت خوک بخواهد با بينی خود بو بکشد، متحمل درد شديدی میشود.
از آنجايی که خوک با بو کشيدن بهدنبال غذا میگردد و راه خود را پيدا میکند، قطع عضو کردن، يا مثله کردن او باعث میشود که خوک کاملاً به صاحب خود وابسته شود. در مناطق ديگر گينهٔ جديد، مرسوم است که چشم خوک را در میآورند تا نتواند از محل مورد نظر خارج شود.
صنايع لبنيات روشهای خاص خود را برای مقيد کردن حيوانات به خواستهای اين صنايع دارند. گاو، بز و گوسفند تنها زمانی شير توليد میکند که زايمان کند و گوساله يا برهاش در مرحلهٔ شيرخواری باشد.
کشاورز برای توليد شير حيوانات نياز به توليد گوساله، بره و نوزاد آنها دارد و برای در اختيار گرفتن شير اين حيوانات، نوزادان آنها را از مصرف همهٔ شير مادرانشان منع میکند.
يک روش مرسوم در طول تاريخ کشتن نوزادان اين حيوانات بعد از تولد و دوشيدن منتهای شير مادرانشان، و باردار کردن مکرر آنها برای نوبتهای بعدی بوده است. اين روش کماکان رواج بسيار زياد دارد.
در بسياری از دامپروریهای نوين توليد شير، يک گاو شيرده قبل از اينکه به کشتارگاه فرستاده شود، در حدود پنج سال عمر میکند. در طی اين پنج سال اين گاو تقريباً تمام مدت باردار است و در فاصلهٔ شصت تا صد و بيست روز بعد از زايمان مورد تلقيح مصنوعی مجدد قرار میگيرد تا توليد شيرش به بيشترين ميزان ممکن برسد.
گوساله را مدت کوتاهی بعد از تولد، از مادر جدا میکنند. گوسالههای ماده برای نسل بعدی توليد شير، بهکار گرفته میشوند، در حالیکه از نرها برای توليد گوشت استفاده میکنند.
انقلاب کشاورزی بزرگترين فريب تاريخ بود
اين گندم بود که انسان را اهلی کرد، نه بالعکس
انسان خردمند
ترجمه نيک گرگين
صفحه ۱۲۳
محققين پيش از اين بر اين باور بودند که انقلاب کشاورزی برای بشريت جهش بزرگی به پيش بود. آنها از پيشرفتی سخن میگفتند که با قدرت مغز تحقق میيافت.
اما اين داستان يک خيالبافی است. مدرکی مبنی بر اينکه انسانها به مرور زمان باهوشتر شده باشند، در دست نيست. انقلاب کشاورزی، بهجای اينکه منادی عصر جديدی از زندگی راحت برای کشاورزان بوده باشد، منشاء يک زندگی سختتر و ناخوشايندتر از زندگی در دورۀ قبل بود.
خوراکجويان اوقات خود را به نحو هيجانانگيزتر و متنوعتری میگذراندند و کمتر در معرض قحطی و بيماری بودند. انقلاب کشاورزی قطعاً مقدار غذای بشر را بيشتر کرد، اما اين مترادف با غذای بهتر و اوقات فراغت بيشتر نبود، بلکه به معنای يک افزايش انفجارآميز جمعيت و شکلگيری يک قشر ممتاز تنپرور بود.
کشاورز معمولی در مقايسه با خوراکجوی پيشين کار دشوارتری داشت و غذای بدتری بدست میآورد. انقلاب کشاورزی بزرگترين فريب تاريخ بود.
چه کسی مسئول بود؟ نه شاهان، نه کشيشان و نه تجار. مقصرين، معدودی از انواع مختلف گياهان، از جمله گندم، برنج و سيب زمينی بودند. در حقيقت اين گياهان بودند که انسان خردمند را اهلی کردند، نه بالعکس.
گندم اين کار را با اغوای انسان خردمند در مورد امتيازاتش انجام داد. اين ميمون تا ده هزار سال قبل زندگی نسبتاً راحتی را با گردآوری خوراک میگذراند، اما بعد شروع به صرف نيروی بيشتر و بيشتر روی کشت گندم کرد.
انسان ظرف چند هزار سال در بسياری از نقاط جهان کاری بهجز اين نداشت که از بام تا شام وقت خود را روی کشت گندم بگذارد. اين کار آسانی نبود. کشت گندم انرژی بسيار زيادی میطلبيد.
بدن انسان خردمند برای کارهايی مثل روفتن سنگ، حمل سطل آب ساخته نشده بود، تا شرايط را برای کشت گندم آماده کند
مطالعاتی در مورد اسکلتهای کهن نشان داد که گذار به دوران کشاورزی با خود موجی از بيماریهايی مثل جابهجايی مهرههای کمر، آرتوروز و فتق بههمراه داشت.
علاوه بر اين، وظايف جديد کشاورزی به قدری وقت میطلبيد که مردم را ناچار میکرد که بهطور دائم در جوار مزرعههای گندم خود ساکن شوند. اين امر بهطور کامل شيوۀ زندگی آنها را دستخوش تغيير کرد.
اين ما نبوديم که گندم را اهلی کرديم، بلکه اين گندم بود که ما را اهلی کرد. واژه «domesticate» بهمعنی رام و اهلی و خانگی کردن] از ريشهٔ لاتين «domus»، به معنی خانه، میآيد. بنابر اين چه کسی است که در خانه زندگی میکند؟ اين انسان خردمند است، نه گندم.
چطور گندم انسان خردمند را قانع به عوض کردن يک زندگی نسبتاً رضايتبخش، با يک زندگی نکبتبار کرد؟ و در ازای اين، گندم چه چيزی به انسان داد؟
گندم به انسان امنيت اقتصادی نداد. زندگی يک کشاورز، در مقايسه با زندگی خوراکجوی کهن، از امنيت کمتری برخوردار است.
...
اين گندم بود که انسان را اهلی کرد، نه بالعکس
انسان خردمند
ترجمه نيک گرگين
صفحه ۱۲۳
محققين پيش از اين بر اين باور بودند که انقلاب کشاورزی برای بشريت جهش بزرگی به پيش بود. آنها از پيشرفتی سخن میگفتند که با قدرت مغز تحقق میيافت.
اما اين داستان يک خيالبافی است. مدرکی مبنی بر اينکه انسانها به مرور زمان باهوشتر شده باشند، در دست نيست. انقلاب کشاورزی، بهجای اينکه منادی عصر جديدی از زندگی راحت برای کشاورزان بوده باشد، منشاء يک زندگی سختتر و ناخوشايندتر از زندگی در دورۀ قبل بود.
خوراکجويان اوقات خود را به نحو هيجانانگيزتر و متنوعتری میگذراندند و کمتر در معرض قحطی و بيماری بودند. انقلاب کشاورزی قطعاً مقدار غذای بشر را بيشتر کرد، اما اين مترادف با غذای بهتر و اوقات فراغت بيشتر نبود، بلکه به معنای يک افزايش انفجارآميز جمعيت و شکلگيری يک قشر ممتاز تنپرور بود.
کشاورز معمولی در مقايسه با خوراکجوی پيشين کار دشوارتری داشت و غذای بدتری بدست میآورد. انقلاب کشاورزی بزرگترين فريب تاريخ بود.
چه کسی مسئول بود؟ نه شاهان، نه کشيشان و نه تجار. مقصرين، معدودی از انواع مختلف گياهان، از جمله گندم، برنج و سيب زمينی بودند. در حقيقت اين گياهان بودند که انسان خردمند را اهلی کردند، نه بالعکس.
گندم اين کار را با اغوای انسان خردمند در مورد امتيازاتش انجام داد. اين ميمون تا ده هزار سال قبل زندگی نسبتاً راحتی را با گردآوری خوراک میگذراند، اما بعد شروع به صرف نيروی بيشتر و بيشتر روی کشت گندم کرد.
انسان ظرف چند هزار سال در بسياری از نقاط جهان کاری بهجز اين نداشت که از بام تا شام وقت خود را روی کشت گندم بگذارد. اين کار آسانی نبود. کشت گندم انرژی بسيار زيادی میطلبيد.
بدن انسان خردمند برای کارهايی مثل روفتن سنگ، حمل سطل آب ساخته نشده بود، تا شرايط را برای کشت گندم آماده کند
مطالعاتی در مورد اسکلتهای کهن نشان داد که گذار به دوران کشاورزی با خود موجی از بيماریهايی مثل جابهجايی مهرههای کمر، آرتوروز و فتق بههمراه داشت.
علاوه بر اين، وظايف جديد کشاورزی به قدری وقت میطلبيد که مردم را ناچار میکرد که بهطور دائم در جوار مزرعههای گندم خود ساکن شوند. اين امر بهطور کامل شيوۀ زندگی آنها را دستخوش تغيير کرد.
اين ما نبوديم که گندم را اهلی کرديم، بلکه اين گندم بود که ما را اهلی کرد. واژه «domesticate» بهمعنی رام و اهلی و خانگی کردن] از ريشهٔ لاتين «domus»، به معنی خانه، میآيد. بنابر اين چه کسی است که در خانه زندگی میکند؟ اين انسان خردمند است، نه گندم.
چطور گندم انسان خردمند را قانع به عوض کردن يک زندگی نسبتاً رضايتبخش، با يک زندگی نکبتبار کرد؟ و در ازای اين، گندم چه چيزی به انسان داد؟
گندم به انسان امنيت اقتصادی نداد. زندگی يک کشاورز، در مقايسه با زندگی خوراکجوی کهن، از امنيت کمتری برخوردار است.
...
Nick Gorguin, [12.03.19 16:47]
انقراضهای گستردهٔ جانوران توسط انسان خردمند
گزيدههايی از بخش اول
انسان خردمند
ترجمه: نيک گرگين
اولين رد پای انسانی بر ساحل شنی استراليا بلافاصله توسط موجها شسته شد. اما وقتی مهاجمين به درون اين سرزمين نفوذ کردند، از خود رد پای متفاوتی بهجا گذاشتند که هرگز نابود نخواهد شد.
در هر گامی که انسان خردمند در سرزمين جديد برمیداشت، با دنيايی عجيب از موجودات ناشناخته روبهرو میشد، از جمله کانگوروهای دويست کيلويی با قامتی دومتری، شيرهای کيسهدار به بزرگی ببر، که بزرگترين موجود درندهٔ قاره بهحساب میآمدند؛ کوالاهايی که روی درختها جست و خيز میکردند و خيلی بزرگتر از آن بودند که بتوان آنها را شيرين و دلربا قلمداد کرد؛ پرندگانی که نمیتوانستند پرواز کنند و دو برابر بزرگتر از شترمرغ بودند و در دشتها میدويدند؛ مارمولکهای اژدها مانند و مارهای پنج متری که زير علفها میخزيدند؛ ديپروتودونهای غولپيکر؛ خرسهای کيسهداری به وزن دو و نيم تن، که جنگلها را زير پا میگذاردند.
بهجز پرندگان و خزندگان، همهٔ اين حيوانات، مثل کانگوروها، جانورانی کيسهدار بودند و نوزادان بسيار کوچک و بیدفاعی میزائيدند و به آنها در کيسهٔ خود شير میدادند. جانوران کيسهای در آفريقا و آسيا ناشناخته بودند، اما در استراليا فرمانروايان قاره بودند.
تنها ظرف چند هزار سال، تمامی اين حيوانات عظيمالجثه عملاً نابود شدند. نسل بيست و سه گونه از کل بيست چهار گونه حيواناتی که بيش از پنجاه کيلو وزن داشتند، منقرض شد. (2) نسل تعداد بسيار زيادی از گونههای حيوانات کوچکتر هم منقرض شد.
زنجيرهٔ غذايی در تمام محيط زيست قارهٔ استراليا فرو پاشيد و شکل متفاوتی بهخود گرفت. اين بزرگترين دگرگونی در محيط زيست استراليا، ظرف ميليونها سال بود. آيا اين به دليل اشتباه انسان خردمند بود؟
جانوران عظيمالجثه در نيوزيلند بهمحض اينکه بشر پا به اين جزاير گذاشت، در معرض نابودی قرار گرفتند. مائوریها، به عنوان اولين ساکنين نيوزيلند، در حدود هشتصد سال قبل پا به اين جزاير گذاشتند و به دنبال آن طی چند صد سال نسل اکثر حيوانات عظيمالجثهٔ آن منطقه، به اضافهٔ شصت درصد از کل گونههای پرندگان منقرض شد.
ماموتهای جزيرهٔ رانگل در اقيانوس قطب شمال (دويست کيلومتر بالاتر از ساحل سيبری) دچار سرنوشت مشابهی شد. ماموتها طی ميليونها سال، در اکثر قسمتهای شمالی کرهٔ زمين گسترش يافتند، اما وقتی انسان خردمند، در ابتدا در اورسيا و سپس در آمريکای شمالی، شروع به ازدياد نسل کرد، ماموتها منقرض شدند.
ده هزار سال پيش، بهجز در چند منطقهٔ قطبی دوردست، بهويژه در رانگل، ديگر حتی يک ماموت هم در دنيا بهجا نمانده بود. ماموتهای رانگل، ظرف چند هزار سال شروع به مرمت نسل خود کردند، اما ناگهان در حدود چهار هزار سال پيش، درست وقتی اولين انسانها پا به جزيره گذاشتند، يکسره نابود شدند.
تاريخ انسان خردمند را همچون يک قاتل زنجيرهای زيستمحيطی مورد خطاب قرار میدهد.
انقراض حيوانات عظيمالجثهٔ استراليا شايد اولين نشان بارزی بود که انسان خردمند بر روی کرهٔ زمين از خود بهجا گذاشت. در ادامه، فاجعهٔ زيستمحيطی سهمگينتری رخ داد، اين بار در آمريکا. انسان خردمند اولين و تنها گونهٔ انسان بود که در حدود شانزده هزار سال پيش يا چهارده هزار سال قبل از ميلاد، به نيمکرهٔ غربی زمين پا گذاشت.
اسکان در آمريکا با خونريزی همراه بود و ردی طولانی از قربانيان برجا گذاشت. تنوع گونههای حيوانات آمريکا در چهارده هزار سال قبل، به ميزان شگفتانگيزی غنیتر از امروز بود.
وقتی اولين آمريکايیها از آلاسکا به طرف جنوب، به دشتهای کانادا و غرب ايالات متحده مهاجرت کردند، با ماموتها، فيلهای عظيمالجثهٔ ماستادون و رودنت (موشگونههای جوندهای به بزرگی خرس)، گلههای اسب و شتر، شيرهای درشتاندام و دهها گونهٔ عظيمالجثه، که امروزه کاملاً ناشناخته هستند، روبرو شدند، مثل گربهٔ دندان منحنی، اسلوتهای عظيمالجثه، که تا هشت تن وزن داشتند و به بلندی شش متر میرسيدند.
آمريکای جنوبی جايگاه حيوانات باز هم عجيبتر و پستانداران بزرگی، از گونههای خزندگان و پرندگان بود. آمريکا آزمايشگاه بزرگی بود برای آزمايشات تکاملی، و مکانی که در آن جانوران و گياهانی که در محيط آفريقا و آسيا ناشناخته بودند، تکامل يابند و شکوفا شوند.
طی دو هزار سال پس از ورود انسان خردمند، اکثريت قريب به اتفاق اين گونههای بینظير موجودات زنده، برای هميشه نابود شدند. بر اساس تخمينهای کنونی، طی اين دورهٔ کوتاه آمريکای شمالی ۳۴ جنس از کل ۴۷ جنس پستانداران عظيمالجثهٔ خود را از دست داد.
انقراضهای گستردهٔ جانوران توسط انسان خردمند
گزيدههايی از بخش اول
انسان خردمند
ترجمه: نيک گرگين
اولين رد پای انسانی بر ساحل شنی استراليا بلافاصله توسط موجها شسته شد. اما وقتی مهاجمين به درون اين سرزمين نفوذ کردند، از خود رد پای متفاوتی بهجا گذاشتند که هرگز نابود نخواهد شد.
در هر گامی که انسان خردمند در سرزمين جديد برمیداشت، با دنيايی عجيب از موجودات ناشناخته روبهرو میشد، از جمله کانگوروهای دويست کيلويی با قامتی دومتری، شيرهای کيسهدار به بزرگی ببر، که بزرگترين موجود درندهٔ قاره بهحساب میآمدند؛ کوالاهايی که روی درختها جست و خيز میکردند و خيلی بزرگتر از آن بودند که بتوان آنها را شيرين و دلربا قلمداد کرد؛ پرندگانی که نمیتوانستند پرواز کنند و دو برابر بزرگتر از شترمرغ بودند و در دشتها میدويدند؛ مارمولکهای اژدها مانند و مارهای پنج متری که زير علفها میخزيدند؛ ديپروتودونهای غولپيکر؛ خرسهای کيسهداری به وزن دو و نيم تن، که جنگلها را زير پا میگذاردند.
بهجز پرندگان و خزندگان، همهٔ اين حيوانات، مثل کانگوروها، جانورانی کيسهدار بودند و نوزادان بسيار کوچک و بیدفاعی میزائيدند و به آنها در کيسهٔ خود شير میدادند. جانوران کيسهای در آفريقا و آسيا ناشناخته بودند، اما در استراليا فرمانروايان قاره بودند.
تنها ظرف چند هزار سال، تمامی اين حيوانات عظيمالجثه عملاً نابود شدند. نسل بيست و سه گونه از کل بيست چهار گونه حيواناتی که بيش از پنجاه کيلو وزن داشتند، منقرض شد. (2) نسل تعداد بسيار زيادی از گونههای حيوانات کوچکتر هم منقرض شد.
زنجيرهٔ غذايی در تمام محيط زيست قارهٔ استراليا فرو پاشيد و شکل متفاوتی بهخود گرفت. اين بزرگترين دگرگونی در محيط زيست استراليا، ظرف ميليونها سال بود. آيا اين به دليل اشتباه انسان خردمند بود؟
جانوران عظيمالجثه در نيوزيلند بهمحض اينکه بشر پا به اين جزاير گذاشت، در معرض نابودی قرار گرفتند. مائوریها، به عنوان اولين ساکنين نيوزيلند، در حدود هشتصد سال قبل پا به اين جزاير گذاشتند و به دنبال آن طی چند صد سال نسل اکثر حيوانات عظيمالجثهٔ آن منطقه، به اضافهٔ شصت درصد از کل گونههای پرندگان منقرض شد.
ماموتهای جزيرهٔ رانگل در اقيانوس قطب شمال (دويست کيلومتر بالاتر از ساحل سيبری) دچار سرنوشت مشابهی شد. ماموتها طی ميليونها سال، در اکثر قسمتهای شمالی کرهٔ زمين گسترش يافتند، اما وقتی انسان خردمند، در ابتدا در اورسيا و سپس در آمريکای شمالی، شروع به ازدياد نسل کرد، ماموتها منقرض شدند.
ده هزار سال پيش، بهجز در چند منطقهٔ قطبی دوردست، بهويژه در رانگل، ديگر حتی يک ماموت هم در دنيا بهجا نمانده بود. ماموتهای رانگل، ظرف چند هزار سال شروع به مرمت نسل خود کردند، اما ناگهان در حدود چهار هزار سال پيش، درست وقتی اولين انسانها پا به جزيره گذاشتند، يکسره نابود شدند.
تاريخ انسان خردمند را همچون يک قاتل زنجيرهای زيستمحيطی مورد خطاب قرار میدهد.
انقراض حيوانات عظيمالجثهٔ استراليا شايد اولين نشان بارزی بود که انسان خردمند بر روی کرهٔ زمين از خود بهجا گذاشت. در ادامه، فاجعهٔ زيستمحيطی سهمگينتری رخ داد، اين بار در آمريکا. انسان خردمند اولين و تنها گونهٔ انسان بود که در حدود شانزده هزار سال پيش يا چهارده هزار سال قبل از ميلاد، به نيمکرهٔ غربی زمين پا گذاشت.
اسکان در آمريکا با خونريزی همراه بود و ردی طولانی از قربانيان برجا گذاشت. تنوع گونههای حيوانات آمريکا در چهارده هزار سال قبل، به ميزان شگفتانگيزی غنیتر از امروز بود.
وقتی اولين آمريکايیها از آلاسکا به طرف جنوب، به دشتهای کانادا و غرب ايالات متحده مهاجرت کردند، با ماموتها، فيلهای عظيمالجثهٔ ماستادون و رودنت (موشگونههای جوندهای به بزرگی خرس)، گلههای اسب و شتر، شيرهای درشتاندام و دهها گونهٔ عظيمالجثه، که امروزه کاملاً ناشناخته هستند، روبرو شدند، مثل گربهٔ دندان منحنی، اسلوتهای عظيمالجثه، که تا هشت تن وزن داشتند و به بلندی شش متر میرسيدند.
آمريکای جنوبی جايگاه حيوانات باز هم عجيبتر و پستانداران بزرگی، از گونههای خزندگان و پرندگان بود. آمريکا آزمايشگاه بزرگی بود برای آزمايشات تکاملی، و مکانی که در آن جانوران و گياهانی که در محيط آفريقا و آسيا ناشناخته بودند، تکامل يابند و شکوفا شوند.
طی دو هزار سال پس از ورود انسان خردمند، اکثريت قريب به اتفاق اين گونههای بینظير موجودات زنده، برای هميشه نابود شدند. بر اساس تخمينهای کنونی، طی اين دورهٔ کوتاه آمريکای شمالی ۳۴ جنس از کل ۴۷ جنس پستانداران عظيمالجثهٔ خود را از دست داد.
Nick Gorguin, [12.03.19 16:47]
آمريکای جنوبی ۵۰ جنس از کل ۶۰ جنس خود را از دست داد. گربههای دندانمنحنی بعد از شکوفايی طی بيش از ۳۰ ميليون سال بهکلی ناپديد شدند و همين سرنوشت دامنگير اسلوتهای غولپيکر، شيرهای عظيمالجثه، اسبها و شترهای بومی آمريکا، رودنتها [موشگونههای غولپيکر] و ماموتها هم شد.
هزاران گونهٔ پستاندار کوچکتر، خزندگان، پرندگان و حتی حشرات و انگلها نابود شدند (وقتی ماموت از بين رفت، تمام گونههای ريز وابسته به ماموت هم با آن به فراموشی پيوستند).
ابعاد کوچکتری از اين فجايع زيستمحيطی بهدفعات بیشماری بعد از انقلاب کشاورزی تکرار شد. يافتههای باستانشناسی بدست آمده در جزيره به جزيره، پرده از اين واقعيت دردناک برمیدارد.
جزيرهٔ بزرگ ماداگاسکار، واقع در چهارصد کيلومتری شرق خاک آفريقا، نمونهای شناخته شده است. مجموعهای بینظير از جانوران، ظرف ميليونها سال انزوا، در آن تکامل يافت.
در اين مجموعه يک فيلمرغ ‐ بزرگترين مرغ جهان ‐ بدون قدرت پرواز، با قامتی سه متری و وزنی در حدود پانصد کيلو و همچنين ميمون عظيم لمور، بزرگترين نوع از راستهٔ پستانداران نخستين پايه ديده میشد. فيل پرنده و ميمون عظيم لمور، که در شمار حيوانات بزرگ ماداگاسکار بودند، در هزار و پانصد سال پيش دقيقاً زمانی که بشر پا به اين جزيره گذاشت، ناگهان نابود شدند.
تراژدی با صحنهای آغاز میشود که در آن يک تنوع غنی و بکر از انبوه ساکنان عظيمالجثه در کنار هم زندگی میکنند، بدون وجود اثری از انسان در آن.
در پردهٔ دوم انسان پا به صحنه میگذارد، و اين با يک تکه استخوان انسان، يک سرنيزه يا شايد يک ظرف سفالی نشان داده میشود.
کمی بعد، پردهٔ سوم آغاز میشود: مردان و زنان در مرکز ايستادهاند و اکثر حيوانات بزرگ، بههمراه بسياری ديگر از جانوران کوچکتر صحنه را ترک کردهاند.
...
آمريکای جنوبی ۵۰ جنس از کل ۶۰ جنس خود را از دست داد. گربههای دندانمنحنی بعد از شکوفايی طی بيش از ۳۰ ميليون سال بهکلی ناپديد شدند و همين سرنوشت دامنگير اسلوتهای غولپيکر، شيرهای عظيمالجثه، اسبها و شترهای بومی آمريکا، رودنتها [موشگونههای غولپيکر] و ماموتها هم شد.
هزاران گونهٔ پستاندار کوچکتر، خزندگان، پرندگان و حتی حشرات و انگلها نابود شدند (وقتی ماموت از بين رفت، تمام گونههای ريز وابسته به ماموت هم با آن به فراموشی پيوستند).
ابعاد کوچکتری از اين فجايع زيستمحيطی بهدفعات بیشماری بعد از انقلاب کشاورزی تکرار شد. يافتههای باستانشناسی بدست آمده در جزيره به جزيره، پرده از اين واقعيت دردناک برمیدارد.
جزيرهٔ بزرگ ماداگاسکار، واقع در چهارصد کيلومتری شرق خاک آفريقا، نمونهای شناخته شده است. مجموعهای بینظير از جانوران، ظرف ميليونها سال انزوا، در آن تکامل يافت.
در اين مجموعه يک فيلمرغ ‐ بزرگترين مرغ جهان ‐ بدون قدرت پرواز، با قامتی سه متری و وزنی در حدود پانصد کيلو و همچنين ميمون عظيم لمور، بزرگترين نوع از راستهٔ پستانداران نخستين پايه ديده میشد. فيل پرنده و ميمون عظيم لمور، که در شمار حيوانات بزرگ ماداگاسکار بودند، در هزار و پانصد سال پيش دقيقاً زمانی که بشر پا به اين جزيره گذاشت، ناگهان نابود شدند.
تراژدی با صحنهای آغاز میشود که در آن يک تنوع غنی و بکر از انبوه ساکنان عظيمالجثه در کنار هم زندگی میکنند، بدون وجود اثری از انسان در آن.
در پردهٔ دوم انسان پا به صحنه میگذارد، و اين با يک تکه استخوان انسان، يک سرنيزه يا شايد يک ظرف سفالی نشان داده میشود.
کمی بعد، پردهٔ سوم آغاز میشود: مردان و زنان در مرکز ايستادهاند و اکثر حيوانات بزرگ، بههمراه بسياری ديگر از جانوران کوچکتر صحنه را ترک کردهاند.
...
انسان خردمند ‐ صفحه ۳۲۲
ترجمه نيک گرگين
پرستش انسان
فرقههای انسانگرا
اديان خداپرست تمرکز خود را بر پرستش خدايان میگذارند. اديان انسانگرا بشريت، يا صحيحتر، انسان خردمند را ستايش میکنند. انسانگرايی humanism اعتقادی است که بر اساس آن انسان خردمند دارای يک ذات مقدس و يگانه است، که اساساً متفاوت از ماهيت تمامی حيوانات و پديدههای ديگر است.
انسانگرايان معتقدند که ذات يگانهٔ انسان خردمند مهمترين چيز در دنيا است و هماين ذات يگانهٔ بشری است که معنای هر چيزی را که در کائنات رخ میدهد، تعيين میکند. خير اعلی هر آنچيزی است که برای انسان خردمند خوب باشد. بقية دنيا و تمامی موجودات ديگر فقط به اين دليل وجود دارند که در اختيار منافع این گونة زيستی باشند.
تمام انسانگرايان انسانيت را ستايش میکنند، اما در برداشتشان با هم توافق ندارند. انسانگرايی به سه فرقة رقيب تقسيم شده است، که بر سر توصيف دقیق «انسانيت» با هم در ستيزند، درست مثل فرقههای متخاصم مسيحی که برای توصيف دقيق خدا با هم میجنگيدند.
امروزه مهمترين فرقة انسانگرا، انسانگرايی ليبرال است، که معتقد است که «انسانيت» کيفيتی است که از افراد انسانی سرچشمه میگيرد، و از اين رو آزادی فرد تقدس دارد. بر اساس نظريهٔ ليبرالها، ذات مقدس بشری در کنه وجود تک تک افراد انسان خردمند نهفته است.
هستهٔ درونی فردی انسانها به جهان معنا میبخشد و منبع تمامی اقتدارهای اخلاقی و سياسی است. وقتی با يک ترديد اخلاقی يا سياسی مواجه میشويم، میبايد به درون خود مراجعه کنيم و به ندای بشری در درون خود گوش فرا دهيم. احکام و فرامين اصلی انسانگرايی ليبرال دفاع از آزادی ندای درون و مقابله با نقض و سرکوب آن است. مجموعة اين احکام «حقوق بشر» خوانده میشود.
اگر چه انسانگرايی ليبرال انسانها را تقديس میکند، وجود خدا را انکار نمیکند و در حقيقت بر بنيادهای باورهای يگانهپرست بنا شده است. اعتقاد ليبرال به مقدس بودن و آزاد بودن ذات هر فردی، يک ميراث مستقيم از باور سنتی مسيحی به روح آزاد و جاودانی فرد است. ليبرالها برای توضيح ويژه بودن انسان خردمند، بدون توسل به «روح جاودانی» و «خدای آفريننده»، با مشکل روبهرو میشوند.
فرقهٔ مهم ديگر، انسانگرايی سوسياليستی است. سوسياليستها باور دارند که «انسانيت» نه يک مقولهٔ فردی، بلکه اشتراکی است. آنچه که برای اينها تقدس دارد، نه ندای درونی هر فرد، بلکه گونهٔ انسان خردمند بهعنوان يک کل است. در حالی که انسانگرای ليبرال در جستوجوی حداکثر آزادی فردی ممکن برای انسانها است، انسانگرای سوسياليست در پی تحقق برابری ميان تمامی انسانها است.
بر اساس نظريهٔ سوسياليستها، نابرابری بزرگترين توهين به تقدس بشری است، زيرا کيفيتهای حاشيهای انسانها را بر ذات تماميتگرای آنها ترجيح میدهد. مثلاً وقتی ما غنی را بر فقير تفوق میدهيم، با اين کار ارزش پول را بر ذات فراگير تمامی انسانها (که برای فقير و غنی يکی است) ترجيح میدهيم، .
انسانگرايی سوسياليستی، مثل انسانگرايی ليبرال، بر پايهٔ يگانهپرستانه بنا شده است. اين نظريه که «همهٔ انسانها برابرند»، يک نسخهٔ نوسازی شدهٔ اعتقاد يگانهپرستانه است که میگويد «تمامی روانها در پيشگاه پروردگار با هم برابرند».
تنها فرقهٔ انسانگرا، که بهواقع از يگانهپرستی سنتی گسسته «انسانگرايی تکاملی» است، که معروفترين نمايندگانش نازیها هستند. آنچه که نازیها را از ساير فرقههای انسانگرا متمايز میکرد، يک توصيف متفاوت از «انسانگرايی» بود، که عميقاً متأثر از نظريهٔ تکامل است. نازیها، در تضاد با ديگر انسانگرايان، معتقدند که بشر موجوديتی جهانی و جاودانی نيست، بلکه گونهای تغيير پذير است که میتواند متحول شود يا تنزل يابد. میتواند به فوق بشر ارتقاء يابد، يا به مادون بشر تنزل پيدا کند.
هدف اصلی نازیها محافظت از انسان در برابر سقوط او و تقويت پيشروندهٔ تکاملی او بود. از اين رو بود که نازیها میگفتند که نژاد آريايی، بهعنوان پيشرفتهترين گروه انسانی، میبايست مورد حمايت قرار گيرد و پرورش يابد و به موازات آن ديگرگروههای انسان خردمند، مثل يهوديان، روميان، همجنسگرايان و بيماران مغزی میبايست در قرنطينه قرار گيرند و حتی منقرض شوند
...
ترجمه نيک گرگين
پرستش انسان
فرقههای انسانگرا
اديان خداپرست تمرکز خود را بر پرستش خدايان میگذارند. اديان انسانگرا بشريت، يا صحيحتر، انسان خردمند را ستايش میکنند. انسانگرايی humanism اعتقادی است که بر اساس آن انسان خردمند دارای يک ذات مقدس و يگانه است، که اساساً متفاوت از ماهيت تمامی حيوانات و پديدههای ديگر است.
انسانگرايان معتقدند که ذات يگانهٔ انسان خردمند مهمترين چيز در دنيا است و هماين ذات يگانهٔ بشری است که معنای هر چيزی را که در کائنات رخ میدهد، تعيين میکند. خير اعلی هر آنچيزی است که برای انسان خردمند خوب باشد. بقية دنيا و تمامی موجودات ديگر فقط به اين دليل وجود دارند که در اختيار منافع این گونة زيستی باشند.
تمام انسانگرايان انسانيت را ستايش میکنند، اما در برداشتشان با هم توافق ندارند. انسانگرايی به سه فرقة رقيب تقسيم شده است، که بر سر توصيف دقیق «انسانيت» با هم در ستيزند، درست مثل فرقههای متخاصم مسيحی که برای توصيف دقيق خدا با هم میجنگيدند.
امروزه مهمترين فرقة انسانگرا، انسانگرايی ليبرال است، که معتقد است که «انسانيت» کيفيتی است که از افراد انسانی سرچشمه میگيرد، و از اين رو آزادی فرد تقدس دارد. بر اساس نظريهٔ ليبرالها، ذات مقدس بشری در کنه وجود تک تک افراد انسان خردمند نهفته است.
هستهٔ درونی فردی انسانها به جهان معنا میبخشد و منبع تمامی اقتدارهای اخلاقی و سياسی است. وقتی با يک ترديد اخلاقی يا سياسی مواجه میشويم، میبايد به درون خود مراجعه کنيم و به ندای بشری در درون خود گوش فرا دهيم. احکام و فرامين اصلی انسانگرايی ليبرال دفاع از آزادی ندای درون و مقابله با نقض و سرکوب آن است. مجموعة اين احکام «حقوق بشر» خوانده میشود.
اگر چه انسانگرايی ليبرال انسانها را تقديس میکند، وجود خدا را انکار نمیکند و در حقيقت بر بنيادهای باورهای يگانهپرست بنا شده است. اعتقاد ليبرال به مقدس بودن و آزاد بودن ذات هر فردی، يک ميراث مستقيم از باور سنتی مسيحی به روح آزاد و جاودانی فرد است. ليبرالها برای توضيح ويژه بودن انسان خردمند، بدون توسل به «روح جاودانی» و «خدای آفريننده»، با مشکل روبهرو میشوند.
فرقهٔ مهم ديگر، انسانگرايی سوسياليستی است. سوسياليستها باور دارند که «انسانيت» نه يک مقولهٔ فردی، بلکه اشتراکی است. آنچه که برای اينها تقدس دارد، نه ندای درونی هر فرد، بلکه گونهٔ انسان خردمند بهعنوان يک کل است. در حالی که انسانگرای ليبرال در جستوجوی حداکثر آزادی فردی ممکن برای انسانها است، انسانگرای سوسياليست در پی تحقق برابری ميان تمامی انسانها است.
بر اساس نظريهٔ سوسياليستها، نابرابری بزرگترين توهين به تقدس بشری است، زيرا کيفيتهای حاشيهای انسانها را بر ذات تماميتگرای آنها ترجيح میدهد. مثلاً وقتی ما غنی را بر فقير تفوق میدهيم، با اين کار ارزش پول را بر ذات فراگير تمامی انسانها (که برای فقير و غنی يکی است) ترجيح میدهيم، .
انسانگرايی سوسياليستی، مثل انسانگرايی ليبرال، بر پايهٔ يگانهپرستانه بنا شده است. اين نظريه که «همهٔ انسانها برابرند»، يک نسخهٔ نوسازی شدهٔ اعتقاد يگانهپرستانه است که میگويد «تمامی روانها در پيشگاه پروردگار با هم برابرند».
تنها فرقهٔ انسانگرا، که بهواقع از يگانهپرستی سنتی گسسته «انسانگرايی تکاملی» است، که معروفترين نمايندگانش نازیها هستند. آنچه که نازیها را از ساير فرقههای انسانگرا متمايز میکرد، يک توصيف متفاوت از «انسانگرايی» بود، که عميقاً متأثر از نظريهٔ تکامل است. نازیها، در تضاد با ديگر انسانگرايان، معتقدند که بشر موجوديتی جهانی و جاودانی نيست، بلکه گونهای تغيير پذير است که میتواند متحول شود يا تنزل يابد. میتواند به فوق بشر ارتقاء يابد، يا به مادون بشر تنزل پيدا کند.
هدف اصلی نازیها محافظت از انسان در برابر سقوط او و تقويت پيشروندهٔ تکاملی او بود. از اين رو بود که نازیها میگفتند که نژاد آريايی، بهعنوان پيشرفتهترين گروه انسانی، میبايست مورد حمايت قرار گيرد و پرورش يابد و به موازات آن ديگرگروههای انسان خردمند، مثل يهوديان، روميان، همجنسگرايان و بيماران مغزی میبايست در قرنطينه قرار گيرند و حتی منقرض شوند
...
امروز روز زمين است، فرصتی است تا به خاطر آوريم:
‐ که انسان خردمند حيات خود را به عنوان حيوانی ناچيز آغاز کرد؛
‐ که ما همگی فراموش کردهايم که اين سياره را با موجودات زندهٔ بیشماری شريک هستيم؛
‐ که میتوانيم با کاهش تأثيرات مخرب سبک زندگی فردی خود از ابعاد تخريب زيستمحيطی بکاهيم و ديگران را ترغيب کنيم که همين کار را بکنند؛
‐ که بيش از پيش رهبران خود را واداريم تا سريعاً به معضل فروپاشی اکولوژيک بينديشند، البته اگر میخواهيم که نسلهای آينده خانهای داشته باشند
يووال نوح هراری
.
‐ که انسان خردمند حيات خود را به عنوان حيوانی ناچيز آغاز کرد؛
‐ که ما همگی فراموش کردهايم که اين سياره را با موجودات زندهٔ بیشماری شريک هستيم؛
‐ که میتوانيم با کاهش تأثيرات مخرب سبک زندگی فردی خود از ابعاد تخريب زيستمحيطی بکاهيم و ديگران را ترغيب کنيم که همين کار را بکنند؛
‐ که بيش از پيش رهبران خود را واداريم تا سريعاً به معضل فروپاشی اکولوژيک بينديشند، البته اگر میخواهيم که نسلهای آينده خانهای داشته باشند
يووال نوح هراری
.
اسيدی شدن اقيانوسها
ترجمه: نيک گرگين
اسيدها و قليايیها
انتشار مقادير عظيم دی اکسيد کربن به هوا به صورت ايجاد گازهای گلخانهای بر سيارة زمين تأثير میگذارد. آنچه که مهم است اين است که دی اکسيد کربن در آب اقيانوسها حل میشود و منجر به ايجاد اسيد کربنی میشود. اين امر تمرکز کربنات و ترکيب قليايی آبها را کاهش میدهد.
اقيانوس پر است از موجودات زندهای که کلسيفاير نام دارند ‐ موجودات کوچک و بزرگی که از يود کلسيم و کربنات حل شده در آب دريا استفاده میکنند تا پوسته و صدف و اسکلت خود را بسازند. اين موجودات زنده با اسيدی شدن اقيانوسها در معرض خطر فزاينده قرار میگيرند، زيرا ساخت و حفظ پوسته برایشان بسيار دشوارتر میشود.
کلسيفايرها در معرض خطرند
معروفترين کلسيفايرهای دريايی مرجانها هستند، که توسط کربنات کلسيم، صخرههای مرجانی خود را میسازند. صخرههای مرجانی مهمترين عامل برای تنوع زيستی در اقيانوسها هستند. در ميان کلسيفايرها میتوان به گونههای زير اشاره کرد: حلزونهای دريايی (تروپادها)، نرمتنان صدفدار (حلزونها و گونههای مشابه)، بندپايان دريايی، مثل ميگو و خرچنگ، و ستارهٔ دريايی، خارپشتهای دريايی و خويشاوندان آنها (خارپوستان).
حتی موجودات تکسلولی، معروف به آميبها، که فورامينیفرا ناميده میشوند و جلبکهای فتوسنتزی، به نام کوکوليتوفوراها خود را با پلاکهای ريز کربنات کلسيم پوشش میدهند. بسياری از اين موجودات زنده نقش تعيينکنندهای در اکوسيستم دريايی دارند، چه به عنوان خوراک برای موجودات بزرگتر، و چه در آن فرآيند زيستشيميايی، که شرايط اقليمی و زيستمحيطی اقيانوسها را شکل میدهد.
مشکل درازمدت
بخشی از آنچه که اسيدی شدن را نگرانکننده میکند اين است که اين فرآيند با چه سرعتی پيش میرود. اسيدی شدن اقيانوسها فقط طی همين دويست سالة اخير به تهديدی بدل شده است، يعنی از ابتدای انقلاب صنعتی. و شواهد محکمی وجود دارد که اين حاصل فعاليتهای انسانی باشد.
مکانيسمهای طبيعی سياره نياز به دهها هزار سال وقت دارند تا اين تخريب و ويرانیهايی را که ما طی اين مدت کوتاه دويست ساله به بار آوردهايم، ترميم و خنثی کند (برای مثال فرسايش ترکيبات پايهای را در نظر بگيريد).
برگرفته از ارگان مؤسسة فنآوری ماساچوست:
Oceans at MIT
http://oceans.mit.edu/research/oceans-and-climate/human-influences/ocean-acidification.html
ترجمه: نيک گرگين
اسيدها و قليايیها
انتشار مقادير عظيم دی اکسيد کربن به هوا به صورت ايجاد گازهای گلخانهای بر سيارة زمين تأثير میگذارد. آنچه که مهم است اين است که دی اکسيد کربن در آب اقيانوسها حل میشود و منجر به ايجاد اسيد کربنی میشود. اين امر تمرکز کربنات و ترکيب قليايی آبها را کاهش میدهد.
اقيانوس پر است از موجودات زندهای که کلسيفاير نام دارند ‐ موجودات کوچک و بزرگی که از يود کلسيم و کربنات حل شده در آب دريا استفاده میکنند تا پوسته و صدف و اسکلت خود را بسازند. اين موجودات زنده با اسيدی شدن اقيانوسها در معرض خطر فزاينده قرار میگيرند، زيرا ساخت و حفظ پوسته برایشان بسيار دشوارتر میشود.
کلسيفايرها در معرض خطرند
معروفترين کلسيفايرهای دريايی مرجانها هستند، که توسط کربنات کلسيم، صخرههای مرجانی خود را میسازند. صخرههای مرجانی مهمترين عامل برای تنوع زيستی در اقيانوسها هستند. در ميان کلسيفايرها میتوان به گونههای زير اشاره کرد: حلزونهای دريايی (تروپادها)، نرمتنان صدفدار (حلزونها و گونههای مشابه)، بندپايان دريايی، مثل ميگو و خرچنگ، و ستارهٔ دريايی، خارپشتهای دريايی و خويشاوندان آنها (خارپوستان).
حتی موجودات تکسلولی، معروف به آميبها، که فورامينیفرا ناميده میشوند و جلبکهای فتوسنتزی، به نام کوکوليتوفوراها خود را با پلاکهای ريز کربنات کلسيم پوشش میدهند. بسياری از اين موجودات زنده نقش تعيينکنندهای در اکوسيستم دريايی دارند، چه به عنوان خوراک برای موجودات بزرگتر، و چه در آن فرآيند زيستشيميايی، که شرايط اقليمی و زيستمحيطی اقيانوسها را شکل میدهد.
مشکل درازمدت
بخشی از آنچه که اسيدی شدن را نگرانکننده میکند اين است که اين فرآيند با چه سرعتی پيش میرود. اسيدی شدن اقيانوسها فقط طی همين دويست سالة اخير به تهديدی بدل شده است، يعنی از ابتدای انقلاب صنعتی. و شواهد محکمی وجود دارد که اين حاصل فعاليتهای انسانی باشد.
مکانيسمهای طبيعی سياره نياز به دهها هزار سال وقت دارند تا اين تخريب و ويرانیهايی را که ما طی اين مدت کوتاه دويست ساله به بار آوردهايم، ترميم و خنثی کند (برای مثال فرسايش ترکيبات پايهای را در نظر بگيريد).
برگرفته از ارگان مؤسسة فنآوری ماساچوست:
Oceans at MIT
http://oceans.mit.edu/research/oceans-and-climate/human-influences/ocean-acidification.html
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
گرهتا تونبرگ يک فعال (وگان) سوئدی محيط زيست است که سال گذشته، در سن پانزده سالگی مدرسه را رها کرد و در مقابل پارلمان سوئد به اعتراض نشست، تا اينکه بعد از ماهها توجه رسانههای سوئد و جهان را به خود جلب کرد.
بعد از مدتی دانشآموزان مدارس در تقريباً تمام کشورهای غربی و شماری از کشورهای ديگر جهان با الهام از گرهتا در ابعاد دهها هزار به خيابانها آمدند و تظاهرات گسترده برپا کردند. اين جنبشها در مواردی وحشت برخی سياستمداران را برانگيخت.
گرهتا تا کنون در مهمترين مجامع بينالمللی، از جمله در پارلمان اروپا ظاهر شده و سخنرانیهای بسيار تند و قاطعانهای انجام داده.
هم اکنون گرهتا به عنوان سمبل راديکال محيط زيست است و خواهان عکسالعمل بلافاصلهٔ سياستمداران جهان است.
.
بعد از مدتی دانشآموزان مدارس در تقريباً تمام کشورهای غربی و شماری از کشورهای ديگر جهان با الهام از گرهتا در ابعاد دهها هزار به خيابانها آمدند و تظاهرات گسترده برپا کردند. اين جنبشها در مواردی وحشت برخی سياستمداران را برانگيخت.
گرهتا تا کنون در مهمترين مجامع بينالمللی، از جمله در پارلمان اروپا ظاهر شده و سخنرانیهای بسيار تند و قاطعانهای انجام داده.
هم اکنون گرهتا به عنوان سمبل راديکال محيط زيست است و خواهان عکسالعمل بلافاصلهٔ سياستمداران جهان است.
.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
[ Video ]
چالشهای بزرگ سال ۲۰۱۹:
۱. تنهايی
۲. بحرانهای اقليمی
۳. آسيبپذيری اقتصاد جهانی
.
چالشهای بزرگ سال ۲۰۱۹:
۱. تنهايی
۲. بحرانهای اقليمی
۳. آسيبپذيری اقتصاد جهانی
.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مصاحبه بیبیسی فارسی با هراری
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
مصاحبه کامل بیبیسی با هراری
شکلگيری شخصيت در جامعه بشری
نيک گرگين
شکلگيری شخصيت در جامعه - نيک گرگين
آناتومی جامعه انسانی
نيک گرگين
آناتومی جامعۀ انسانی ـ نيک گرگين
کنفرانس منتشر شده در بالا در مقايسهای ميان انسان و حيوان مطالب زير را به بحث میگذارد:
آفرينش انسان خردمند با خارج شدنش از قوانين اکوسيستم همراه بود
کدهای ژنتيک در مقايسه با کدهای اجتماعی
جامعۀ حيوانی در مقايسه با جامعۀ انسانی
رابطۀ ميان مغز و بدن در ارگانيسم در مقايسه با رهبری و توده در جامعۀ انسانی
مغز از طريق پيامهای عصبی و هورمونها اندامها را هدايت میکند،
رهبری از طريق داستانها و باورها توده را هدايت میکند
نقش فرهنگ و نظام آموزشی در سوخت و ساز جامعۀ انسانی
ساختار «ذاتی» سلسلهمراتبی در جامعۀ انسانی
آفرينش انسان خردمند با خارج شدنش از قوانين اکوسيستم همراه بود
کدهای ژنتيک در مقايسه با کدهای اجتماعی
جامعۀ حيوانی در مقايسه با جامعۀ انسانی
رابطۀ ميان مغز و بدن در ارگانيسم در مقايسه با رهبری و توده در جامعۀ انسانی
مغز از طريق پيامهای عصبی و هورمونها اندامها را هدايت میکند،
رهبری از طريق داستانها و باورها توده را هدايت میکند
نقش فرهنگ و نظام آموزشی در سوخت و ساز جامعۀ انسانی
ساختار «ذاتی» سلسلهمراتبی در جامعۀ انسانی