Nick Gorguin
927 subscribers
17 photos
17 videos
5 files
6 links
Download Telegram
قسمتی از کتاب «انسان خداگونه» Homo Deus

اما نمی‌توان فقط سياست‌مداران را سرزنش کرد. توده‌ها هم به حمايت از جنگ ادامه دادند. و وقتی ايتاليا پس از جنگ نتوانست تمام سرزمين‌هايی را که مطالبه کرده بود، بازپس بگيرد، دمکراسی ايتاليايی بنيتو موسيلينی و فاشيست‌های او را در رأس حکومت قرار داد، زيرا آن‌ها وعدهٔ جبران تمام شکست‌ها را می‌دادند. همان‌طور که برای سياست‌مداران دشوار است به والدين بگويند که دلیل خوبی برای کشته شدن فرزندشان وجود نداشت، برای والدين باز هم دشوارتر می‌بود تا همين را به خودشان بگويند. و پذيرش اين بيهودگی برای قربانيان بسيار دشوارتر می‌نمود. يک سرباز فلج، که پاهايش را از دست داده، ترجيح می‌داد به خود بگويد «من خود را فدای شکوه جاودانی ملت ايتاليا کردم!»، تا این که بگويد «من پاهای خود را از دست دادم، زيرا به قدری احمق بودم که به سياست‌مداران خودخواه اعتماد کردم.» زندگی در عالم خيالات بسيار آسان‌تر است، زيرا خيالات به رنج معنا می‌دهند.
قسمتی از کتاب انسان خداگونه Homo Deus

مردم چه خواهند کرد؟ اغلب گفته می‌شود که هنر ما را به کمال (و يگانگی بشری) می‌رساند. در دنيايی که رايانه‌ها جايگزين پزشکان، راننده‌ها، معلمين و حتی صاحب‌خانه‌ها می‌شوند، هر کسی می‌تواند يک هنرمند باشد.

اما مشکل خواهد بود تا تصور کنيم که آفرينش هنری از دست اندازی الگوريتم‌ها در امان بماند. چرا اينقدر مطمئنيم که رايانه‌ها قادر نخواهند بود بهتر از ما موسيقی تصنيف کنند؟ هنر، بر اساس علوم زيستی، حاصل نوعی روح سحر شده یا ضمير مافوق طبيعی نيست، بلکه پی‌آمد الگوريتم‌های زنده است، که الگوهای رياضی را بازمی‌شناسند. در اين صورت دليلی وجود ندارد تا گمان کنيم که الگوريتم‌های غير زنده نتوانند بر هنر احاطه يابند.

ديويد کوپ يک پروفسور موسيقی‌شناس، از دانشگاه کاليفرنيا در سانتاکروز است. او يکی از چهره‌های بحث‌انگيز در دنيای موسيقی کلاسيک است. کوپ برنامه‌هايی نوشته است که کنسرت، کورال، سمفونی‌ و اپرا تصنيف می‌کند. اسم اولين اثر او اِمی است (تجربه‌هايی در هوش موسيقايی Experiments in Musical Intelligence)، که بر روی تقليد از سبک يوهان سباستين باخ تمرکز داشت. برای او هفت سال طول کشيد تا اين برنامه را خلق کند، اما وقتی کار به اتمام رسيده بود، اِمی طی يک روز ۵ هزار کورال به سبک باخ تصنيف کرد.

کوپ چند کورال را در يک جشنواره در سانتاکروز تنظيم کرد. شنوندگان پرشور اجرای فوق‌العادهٔ او را ستودند و هيجانزده توضيح دادند که موسيقی در اعماق وجود آن‌ها رخنه کرده بود. آن‌ها نمی‌دانستند که آن اثر توسط اِمی تصنيف شده بود،‌ نه باخ.

سپس حقيقت آشکار شد. گروهی با سکوتی محزون، واکنش نشان دادند،‌ در حالی که ديگران از خشم فرياد زدند.
اِمی به پيشرفت ادامه داد و توانست بتهوون، شوپن، راخمانينف و استراوينسکی را تقليد کند. کوپ قراردادی برای اِمی ترتيب داد و اولين آلبوم او ــ موسيقی کلاسيک، تنظيم شده توسط رايانه ــ فروش غافلگيرکننده‌ای داشت. اين استقبال دشمنی فزاينده‌ای را از طرف دوست‌داران موسيقی کلاسيک برانگيخت. پروفسور استيو لارسون، از دانشگاه اوره‌گان، کوپ را به چالش کشيد، و پيشنهاد کرد که مسابقه‌ای ترتيب داده شود.

لارسون پيشنهاد کرد که پيانيست‌های حرفه‌ای سه قطعه را به دنبال هم بنوازند: يکی از باخ، يکی از اِمی و يکی هم از خود لارسون. سپس آن‌ها می‌توانند از شنوندگان تقاضا کنند تا در مورد اينکه قطعات اجرا شده توسط چه کسانی تصنيف شده‌، رأی بدهند. لارسون متقاعد بود که مردم به سادگی می‌توانند تفاوت ميان تصنيف‌های پرروح انسانی و محصول بی‌روح يک دستگاه را از هم تشخيص دهند. کوپ اين چالش را قبول کرد. صدها شنونده، دانشجو و علاقمند موسيقی در سالن کنسرت دانشگاه اوره‌گان گرد هم آمدند.

در انتهای اجرای قطعات رأی‌گیری به عمل آمد. نتيجه؟ تشخيص شنوندگان اين بود که قطعهٔ اِمی قطعهٔ اصل باخ است؛ قطعهٔ باخ توسط لارسون تصنيف شده و در آخر قطعهٔ لارسون توسط رايانه توليد شده است.
قسمتی از کتاب انسان خداگونه
از يووال هراری

متأسفانه انسان‌ها شکنجه‌های متنوع هولناکی را به حيوانات دامداری‌ها تحميل می‌کنند، و همزمان بقاء و بازتوليدشان را هم تضمين کنند. ريشه اين مشکل در اين است که در وجود حيوانات اهلی احساس و عاطفه و نيازهای اجتماعی وجود دارد که از پيشنيان وحشی‌شان برای آن‌ها به ارث رسيده است، که در دامداری‌ها عملاً زمينه بروز نمی‌يابند.

دهقانان معمولاً اين نيازها را ناديده می‌گيرند، بدون اينکه متحمل عواقب يا پيگردهای قانونی اقتصادی شوند. آن‌ها حيوانات را در قفس‌های تنگ محبوس می‌کنند، شاخ و دم آن‌ها را می‌شکنند، مادر و فرزند را از هم جدا می‌کنند و آن‌ها را در ابعاد هيولايی پروار می‌کنند. حيوانات از اين وضعيت شديداً رنج می‌برند، اما زنده می‌مانند و تکثير می‌شوند.

آيا اين با اساسی‌ترين اصول انتخاب طبيعی در تضاد نيست؟ نظريه تکامل می‌گويد که تمام غرائز، اميال و احساسات برای تضمين بقاء و بازتوليد به وجود آمده‌اند. پس در اين صورت آيا تکثير بی وقفه حيوانات دامداری‌ها به اين معنی است که نيازهای واقعی آن‌ها برآورده می‌شود؟ چطور يک خوک می‌تواند «نيازی» داشته باشد که عملاً برای بقاء و باز توليدش غير ضروری است؟

اين به طور قطع صحت دارد که تمامی غرائز، اميال و احساسات برای پاسخ‌گويی به ضرورت‌های تکامل برای بقاء و بازتوليد به وجود آمده است. اما اگر و وقتی اين ضرورت‌ها ناگهان از بين بروند، غرائز، اميال و احساسات با آن‌ها ناپديد نخواهند شد، حداقل نه خيلی زود. اين غرائز، اميال و احساسات تجربه درونی حيوانات را می‌سازند، حتی اگر برای بقاء و بازتوليدشان عملاً ضروری نباشد. کشاورزی برای حيوانات و انسان‌ها ضرورت‌های انتخاب طبيعی را تقريباً يکشبه تغيير داد، اما انگيزه‌های جسمی، عاطفی و اجتماعی آن‌ها را تغيير نداد.

تکامل طبعاً از حرکت باز نمی‌ايستد و مداوماً انسان‌ها و حيوانات را در طی اين ١٢ هزار ساله ظهور کشاورزی تغيير داده است. مثلاً انسان‌ها در اروپا و آسيای غربی توانايی هضم شير گاو را بدست آوردند و گاوها هم ترس خود را از انسان از دست دادند و امروز بسيار بيشتر از نياکان وحشی خود شير توليد می‌کنند. با اين وجود، اين‌ها تغييراتی سطحی هستند. ساختار عميق حسی و عاطفی گاوها، خوک‌ها و انسان‌ها از دوران سنگی تا کنون چندان تغيير نکرده است.
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
نابغه جوان کامپيوتر که برای آزای اطلاعات با نظام سياسی و شرکت‌های مقتدر آمريکا درافتاد
مصاحبه با نیک گرگین
نیک گرگین
گفتگوی نخست با نیک گرگین، مترجم آثار یوال هراری به فارسی
@daabeh
Forwarded from دابه - دانش برای همه (Hannes)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آیا حیوانات اصلا توانایی تولید پروتئین دارند؟ چیزی به نام پروتئین حیوانی وجود دارد؟

@daabeh
Forwarded from دابه - دانش برای همه (Hannes)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🌈 بخش جنجالی مصاحبه: از یووال هراری در مورد همجنسگرایی‌اش پرسیده اند... با هم پاسخ های او را میشنویم.
شما چه فکر میکنید؟ آیا عشق دو همجنس خطرناکتر است یا باورهای متعصبانه؟

@daabeh
قسمتی از کتاب «انسان خداگونه»

اکثر سوء تفاهم‌ها در خصوص علم و دين نتيجهٔ تعاريف غلط از دين است. بسيار زياد اتفاق می‌افتد که مردم دين را با خرافات، معنويت و اعتقاد به نيروهای ماوراء طبيعی، يا اعتقاد به خدايان اشتباه می‌گيرند. دين هيچ کدام از اين‌ها نيست.

دين نمی‌تواند معادل خرافات فرض شود، زيرا اکثر مردم مايل نيستند باورهای محبوب خود را «خرافات» بنامند. ما هميشه به «حقيقت» اعتقاد داريم. اين فقط ديگران هستند که به خرافات اعتقاد دارند.

به همين شکل، افراد کمی هستند که به نيروهای ماوراء طبيعی باور دارند. شياطين، برای کسانی که به آن‌ها اعتقاد دارند، نيروهايی ماوراء طبيعی نيستند. آن‌ها جزئی از طبيعت هستند، درست مثل کدو تنبل، عقرب و ميکروب. پزشکان نوين عامل بيماری‌ها را ميکروب‌های نامرئی می‌دانند و کشيشان وودو شياطين نامرئی را عامل بيماری‌ها می‌پندارند. هيچ چيز ماوراء طبيعی در اين نيست: شما شيطانی را عصبانی می‌کنيد و او هم وارد بدن شما می‌شود و درد ايجاد می‌کند. چه چيزی طبيعی‌تر از اين می‌تواند وجود داشته باشد؟ فقط آن‌ها که به شياطين اعتقاد ندارند، آن‌ها را جدا از نظم طبيعی چيزها می‌پندارند.


تعريف دين به «اعتقاد به خدا» نيز دارای اشکال است. ما اين‌طور فکر می‌کنيم که يک مسيحی متدين به اين دليل مذهبی است که به خدا اعتقاد دارد، در حالی که کمونيست‌های پرشور مذهبی نيستند، زيرا کمونيسم خدايی ندارد.

اما دين توسط انسان‌ها به وجود آمده است، نه خدايان، و بر اساس کارکرد اجتماعی خود مشخص می‌شود، نه وجود خدايان. دين هر آن چيزی است که به ساختارهای اجتماعی انسانی يک مشروعيت فوق بشری بدهد. دين به هنجارها و ارزش‌های انسانی، با اين استدلال که بازتاب قوانين فوق‌بشری هستند، مشروعيت می‌دهد.

دين ادعا می‌کند که انسان‌ها تابع نظامی از قوانين اخلاقی هستند که خودشان ابداع نکرده‌اند و نمی‌توانند آن‌ها را تغيير دهند. يک يهودیِ معتقد می‌تواند بگويد که اين نظامی از قوانين اخلاقی است که توسط خدا در کتاب مقدس حلول کرده است. يک هندو می‌تواند بگويد که قوانين توسط برهما، ويشو و شيوا خلق شده‌اند و توسط ودا به انسان‌ها وحی شده‌اند. اديان ديگر، از بوديسم و دائوئيسم گرفته تا نازيسم، کمونيسم و ليبراليسم، معتقدند که قوانين فوق بشری قوانينی طبيعی هستند، و محصول اين يا آن خدا نيستند. هر کدام طبعاً به نوع متفاوتی از قوانين طبيعی باور دارد، که توسط پيامبران و فرهيختگان، از بودا و لوازی گرفته تا هيتلر و لنين، کشف شده و ظهور يافته‌اند.
قسمتی از کتاب انسان خداگونه

مرسوم است که تاريخ مدرنيته را تاريخ نبرد ميان علم و دين بدانند. علم و دين، به‌طور نظری، بيش از هر چيزی علاقمند به حقيقت هستند، از اين رو هر کدام معتقد به حقيقت متفاوتی است که در تصادم با يکديگرند. اما نه علم و نه دين، هيچ‌کدام اهميت چندانی به حقيقت نمی‌دهند، به اين دليل می‌توانند به‌سادگی مصالحه، همزيستی و حتی همکاری کنند.

دين بيش از هر چيز علاقمند به نظم است و هدفش ايجاد و حفظ ساختار اجتماعی است. علم بيش از هر چيز علاقمند به قدرت است و هدفش کسب قدرت برای معالجهٔ بيماری‌ها، راه‌اندازی جنگ‌ها و توليد غذا است. دانشمندان و کشيشان به عنوان فرد، شايد اهميت زيادی به حقيقت بدهند، اما علم و دين در قالب نهادهای جمعی، نظم و قدرت را بر حقيقت ترجيح می‌دهند، بنابر اين می‌توانند همبسترهای خوبی برای هم باشند.

جست‌وجوی مصالحه‌ناپذير حقيقت يک سفر معنوی است که به ندرت می‌تواند در محدودهٔ نهادهای علمی يا دينی بگنجد.
در نتيجه بسيار صحيح‌تر خواهد بود تا تاريخ نوين را، به عنوان فرآيند انجام يک معامله ميان علم و يک دين معين، يعنی انسان‌گرايی، ببينيم. جامعهٔ نوين به جذم‌های انسان‌گرا باور دارد و از علم نه برای زير سؤال بردن اين جذم‌ها، بلکه برای بکار بستن آن‌ها استفاده می‌کند.

محتمل به نظر نمی‌رسد که نظريات خالص علمی در قرن بيست و يکم جای جذم‌های انسان‌گرا را بگيرد. اما پيوند ميان علم و انسان‌گرايی می‌تواند گسسته شود و جای خود را به نوع بسيار متفاوتی از معامله ميان علم و نوعی دين جديد پساانسان‌گرا بدهد.
کتاب انسان خردمند اثر يووال هراری به صورت فيلم مستند در خواهد آمد
دو فيلمساز،‌ به نام‌های ريدلی اسکات و آسف کاپاديا (برندهٔ جايزهٔ اسکار) سازندگان اين فيلم خواهند بود
https://www.hollywoodreporter.com/bookmark/ridley-scott-asif-kapadia-adapt-fiction-bestseller-sapiens-1126224
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ابتلا به ديابت ربطی با مصرف شکر ندارد
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ورزشکاران بين‌المللی وگان از تجربيات خود می‌گويند
از کتاب «انسان خردمند»

حامی خرپولِ علم

ما در عصر فن‌آوری زندگی می‌کنيم. بسياری معتقدند که علم و فن‌آوری راه‌حل تمام مشکلات را دارد. فقط لازم است که برای دانشمندان و متخصصين فنی عرصهٔ عمل را فراهم کنيم تا آن‌ها بهشت را همين‌جا، روی زمين، برای ما تدارک ببينند.

اما علم فعاليتی نيست که در فضايی اخلاقی يا روحی، در ورای ساير فعاليت‌های بشری صورت گيرد. علم، همانند تمامی بخش‌های ديگر فرهنگ انسانی، به دنبال مصلحت‌های اقتصادی، سياسی و دينی شکل می‌گيرد.

علم فعاليتی است بسيار پر خرج. يک زيست شناس، که در جست‌وجوی درک سيستم دفاعی بدن است، نياز به آزمايشگاه، لوله‌های آزمايش، مواد شيميايی و ميکروسکوپ‌های الکترونی دارد ـ البته اگر به دستياران، متخصصين برق، لوله‌کش‌ها و نظافتچی‌ها اشاره‌ای نکنيم.

اقتصاددانی که در جست‌وجوی ايجاد الگوهای اعتباری برای بازار است، بايد کامپيوتر فراهم کند، بانک‌های اطلاعاتی عظيم به‌وجود آورد و برنامه‌های پيچيده برای پردازش اطلاعات تهيه کند. يک باستان‌شناس، که در پی درک رفتار شکارگر ـ خوراک‌جوهای کهن است، بايد به سرزمين‌های دور سفر کند، به حفر ويرانه‌های باستان و يافتن استخوان‌های فسيلی و آثار باستانی بپردازد. تمام اين‌ها احتياج به پول دارند.

طی ٥٠٠ سالهٔ اخير، علم نوين به دستاوردهای شگفت‌انگيزی نائل آمده، که وسيعاً با ياری و حمايت دولت‌ها، سوداگران، صندوق‌ها و اعانات خصوصی و اختصاص ميلياردها دلار سرمايه جهت تحقيقات علمی ميسر گرديده است.

اين مبالغ عظيم، در مقايسه با آنچه گاليله، کريستف کلمب و داروين به‌دست داده‌اند، خدمات بسيار ارزنده‌تری برای شناخت جهان، نقشه‌برداری از کرۀ زمين و دسته‌بندی دنيای وحش انجام داده است. اگر اين نوابغ متولد نشده بودند، کشفيات‌شان احتمالاً توسط ديگران صورت می‌گرفت. اما اگر چنين سرمايه‌های‌ هنگفتی وجود نمی‌داشت، هيچ دستاورد نبوغ‌آميزی هم ظهور نمی‌کرد.

مثلاً اگر داروين متولد نمی‌شد، ما امروز کشف نظريهٔ تکاملی را به آلفرد راسل والاس نسبت می‌داديم. والاس چند سال بعد به‌طور مستقل از داروين نظريهٔ تکامل از طريق انتخاب طبيعی را تدوين کرد. اما اگر قدرت‌های اروپائی تحقيقات جغرافيايی، جانورشناسی و گياه‌شناسی در سراسر دنيا را سرمايه‌گذاری نکرده بودند، نه داروين و نه والاس، هيچکدام اطلاعات تجربی لازم برای تدوين نظريهٔ تکاملی را نمی‌داشتند. آن‌ها احتمالاً حتی تلاشی هم نمی‌کردند.

چرا ميلياردها سرمايه از خزانه‌های حکومتی و تجاری به آزمايشگاه‌ها و دانشگاه‌ها سرازير شد؟ در محافل آکادميک، بسياری به‌قدری ساده‌انديش هستند که به علم خالص اعتقاد دارند. آن‌ها گمان می‌کنند که دولت و تجار با از خود گذشتگی از آن‌ها پشتيبانی مالی می‌کنند تا اين‌ها به هر پروژۀ تحقيقی که برای‌شان خوشايند است بپردازند. اما اين توصيف چندان با واقعيت حاکم بر پشتيبانی مالی علم سازگار نيست.

اکثر تحقيقات علمی از اين رو مورد پشتيبانی قرار می‌گيرند که کسانی فکر می‌کنند که اين تحقيقات می‌توانند به هدفی سياسی، اقتصادی يا دينی کمک کنند. به‌عنوان مثال، در قرن شانزدهم شاهان و بانک‌ها مبالغ هنگفتی را صرف سفرهای اکتشافی جغرافيايی به سراسر دنيا کردند، اما سکه‌ای هم به مطالعات روانشناسی کودک اختصاص ندادند.

دليل اين سرمايه‌گذاری‌ها اين‌ بود که شاهان و بانک‌ها گمان می‌کردند که دانش جغرافيايی جديد، آن‌ها را قادر می‌سازد تا سرزمين‌های جديدی را فتح کنند و امپراتوری‌های بازرگانی برپا سازند، در حالی که مطالعه در روانشناسی کودک هيچ نفعی برای‌شان نداشت.

در دههٔ ١٩٤٠ دولت‌های آمريکا و اتحاد شوروی مقادير سرسام‌آوری از منابع را به مطالعات فيزيک هسته‌ای اختصاص دادند، ولی بهايی به تحقيقات باستان شناسی دريايی ندادند. آن‌ها گمان می‌کردند که مطالعات فيريک هسته‌ای آن‌ها را قادر می‌کند تا به ساختن سلاح‌های هسته‌ای بپردازند، در حالی که تحقيقات باستان‌شناسی زير آب هيچ کمکی برای پيروزی در جنگ به آن‌ها نمی‌کرد.

خود دانشمندان هميشه از آن مصلحت‌های سياسی، اقتصادی و دينی، که در پشت منابع مالی هستند، اطلاعی ندارند. در حقيقت بسياری از دانشمندان از روی کنجکاوی روشنفکرانهٔ محض عمل می‌کنند. بنابر اين دانشمندان تنها در موارد نادر دستور کار علمی را ديکته می‌کنند.

برای اختصاص دادن منابع محدود مالی به پروژه‌ای بايد به اين سؤالات جواب دهيم: «چه چيزی مهمتر است؟» و «چه چيزی خوب است؟» و اين‌ها سؤالاتی علمی نيستند. علم می‌تواند توضيح دهد، چه چيزی در دنيا وجود دارد، پديده‌ها چگونه عمل می‌کنند و در آينده چه اتفاقی خواهد افتاد، اما علم، بر حسب تعريف، هيچ ادعايی برای دانستن اين‌که آينده چگونه بايد باشد، ندارد. تنها اديان و ايدئولوژی‌ها هستند که به دنبال چنين جواب‌هايی هستند.
از کتاب انسان خردمند
(ترجمه نيک گرگين)

... از جمله پيامدهای سفرهای اکتشافی، علمی قرن هيجدهم


هيئت اکتشافی، انگليس را در سال ١٧٦٨ ترک کرد، عبور سيارۀ زهره را در تاهيتی در ١٧٦٩ مشاهده کرد، چندين جزيرۀ اقيانوس آرام را شناسايی کرد، از استراليا و نيوزلند ديدن کرد و در سال ١٧٧١ به انگليس بازگشت.

اين هيئت دست‌آوردهای اطلاعاتی عظيمی در حيطۀ ستاره‌شناسی، جغرافی، هواشناسی، گياه‌شناسی، جانورشناسی و مردم‌شناسی با خود به‌همراه آورد. اين دست‌آوردها کمک‌های عظيمی به شماری از زمينه‌های علمی کردند، تخيلات اروپائيان را با روايت‌های شگفت‌انگيز از اقيانوس آرام جنوبی مشتعل کردند و الهام‌بخش نسل‌های آيندۀ طبيعت‌گرايان و ستاره‌شناسان شدند.

اما سفر اکتشافی کوک نتايج ديگر کمتر مثبتی هم به‌همراه داشت. کوک فقط يک ملوان مجرب و جغرافی‌دان نبود، بلکه همچنين يک افسر نيروی دريايی هم بود. جامعهٔ سلطنتی بخش عظيمی از مخارج سفر اکتشافی را به گردن گرفته بود، اما خود کشتی توسط نيروی دريایی سلطنتی فراهم شده بود.

نيروی دريايی همچنين هشتاد و پنج دريانورد ملوان و تفنگدار مسلح، مجهز به توپخانه، تفنگ، باروت و ديگر سلاح‌ها را در اختيار اين هيئت اکتشافی گذاشته بود. بسياری از اطلاعات جمع‌آوری شده توسط هيئت اکتشافی ـ خصوصاً ستاره‌شناسی، جغرافی، هواشناسی و مردم‌شناسی ـ آشکارا دارای ارزش سياسی و نظامی بودند. کشف مؤثر مداوای يرقان کمک بزرگی برای کنترل انگليسی اقيانوس‌های جهان و توانايی‌ آن در فرستادن ارتش‌هايی به ديگر نقاط جهان بود.

کوک، تحت نام انگليس، مدعی مالکيت بر بسياری از جزاير و سرزمين‌هايی شد که «کشف» کرده، به‌خصوص استراليا. پيامد‌های سفر اکتشافی کوک به قرار زيرند: اشغال انگليسی جنوب غربی اقيانوس آرام، اشغال استراليا، تاسمانيا Tasmania و نيوزلند، سکونت ميليون‌ها اروپايی در مستعمرات جديد و نابودی فرهنگ‌های بومی و نابودی اکثر جمعيت‌های بومی. (2)


يک قرن بعد از سفر اکتشافی کوک،‌ حاصل‌خيزترين سرزمين‌های استراليا و نيوزلند توسط مهاجرين اروپائی از ساکنين قبلی خود ربوده شدند. تا ٩٠ درصد از جمعيت بومی از بين رفتند و بازماندگان تحت سرکوب خشن يک رژيم نژادپرست قرار گرفتند. سفر اکتشافی کوک برای بوميان استراليا و مواری‌های Moaris نيوزلند سرآغاز فاجعه‌ای بود که هرگز جان سالم از آن به‌در نبردند.

اما پیامد باز هم فاجعه‌بارتر اين سفر اکتشافی برای بومی‌های تاسمانيا اين بود که آن‌ها، طی يک سده از رسيدن کوک به آنجا، بعد از يک بقای شگفت‌انگيز ده هزار ساله، به‌طور کامل، تا آخرين نفر، به‌همراه زنان و فرزندان خود نابود شدند.

مهاجرين اروپائی در آغاز حاصل‌خيزين‌ترين قسمت‌های جزيره را از آن‌ها گرفتند و سپس حتی نسبت به آنچه که از سرزمين‌های وحشی باقی مانده بود طمع ورزيدند و به شکار و کشتار منظم آن‌ها پرداختند. معدود بازماندگان اين نسل‌کشی‌ها در اردوگاه‌های بستهٔ مسيحی زندانی شدند و مروجين خوش نيت، اما نه لزوماً خوش فکر، سعی در تلقين شيوه‌های زندگی نوين به آن‌ها کردند.

تاسمانی‌ها را مجبور به خواندن و نوشتن و آموزش تعاليم مسيحيت و کسب «مهارت‌های سودمند» مثل دوختن لباس و کشاورزی کردند. اما آن‌ها از آموختن سر باز زدند. آن‌ها باز هم افسرده‌تر شدند و از توليد مثل خودداری کردند و ميل خود به زندگی را از دست دادند و نهايتاً تنها راه فرار از دنيای نوين علم و پيشرفت را اختيار کردند و نابود شدند.

آيا سفر کوک يک سفر اکتشاف علمی بود که توسط نيروهای نظامی حمايت می‌شد يا اين‌که يک کشتی اکتشافی نظامی بود که گروهی دانشمند را با خود همراه داشت؟ اين سؤال سؤال مشابه ديگری را تداعی می‌کند که می‌پرسد، آيا باک بنزين شما نيم خالی است يا نيم پر؟ در حقيقت هر دو. انقلاب علمی و امپرياليسم نوين از هم جدايی ناپذيرند. افرادی نظير کاپيتان جيمز کوک و گياه‌شناس جوزف بانکس به‌سختی قادر به تميز دادن علم از امپراتوری بودند. تروگانی‌نی سياه‌بخت هم فاقد اين تشخيص بود.
...
از کتاب «۲۱ درس برای قرن بيست و يکم»
ترجمهٔ نيک گرگين


بدين ترتيب انسان‌ها مثل ديگر حيوانات اهلی‌شده هستند. ما گاوهايی را پرورش داده‌ايم که مقدار عظيمی شير توليد می‌کنند، اما به جز اين بسيار پست‌تر از پيشينيان خود هستند و چابکی، کنجکاوی و انطباق‌پذيری زيست‌محيطی آن‌ها کمتر است.

ما اکنون انسان‌های رامی را به‌وجود می‌آوريم که مقادير عظيمی اطلاعات توليد می‌کنند و در يک نظام گستردهٔ پردازش داده‌ها همچون يک چيپ بسيار کارآمد عمل می‌کنند، اما اين گاوهای اطلاعاتی در فزون‌سازی قابليت‌های انسانی خود چندان فعال نيستند.

ما در حقيقت هيچ چيز راجع به کمال قابليت انسانی نمی‌دانيم، زيرا شناخت اندکی از مغز انسان داريم. و تلاش چندانی برای کاوش در مغز انسانی نمی‌کنيم، ولی به جای آن بر افزودن سرعت ارتباطات اينترنتی و کارايی الگوريتم‌های دادهٔ کلان خود تمرکز می‌کنيم.

اگر محتاط نباشيم به انسان‌های تنزل‌يافته‌ای بدل می‌شويم که توسط کامپيوترهای تحول‌يافته مورد سوء‌استفاده قرار خواهند گرفت، تا خود و دنيا را به ويرانی بکشانند.
از کتاب ۲۱ درس برای قرن بيست و يکم
ترجمه: نيک گرگين

ما انسان‌ها از گذشته آموخته‌ايم تا دنيای بيرونی را تحت کنترل خود درآوريم، اما کنترل بسيار ناچيزی بر دنيای درونی خود داريم. ما می‌دانستيم چگونه سدی بسازيم تا از سيل رودی جلوگيری کنيم، اما نمی‌دانيم چگونه پير شدن بدن را متوقف کنيم.

انقلابات زيست‌فن‌آوری و داده‌فن‌آوری امکان کنترل دنيای درونی را به ما می‌دهند و ما را قادر می‌سازند تا زندگی را مهندسی و تکثير کنيم. ما می‌آموزيم مغز را طراحی کنيم و زندگی را طولانی کنيم، و افکار را در درون خود بکشيم.

اما کسی نمی‌داند چه پيامدهايی در انتظار است. انسان‌ها همواره ماهرانه ابزار ابداع کرده‌اند، اما در استفادهٔ خردمندانهٔ آن‌ چندان اقبالی نداشته‌اند. احداث يک سد برای تغيير جريان آسان‌تر از پيش‌بينی تمامی پيامدهای پيچيدهٔ اين سد بر نظام گسترده‌تر زيست‌محيطی است. به همين شکل، انحراف امواج ذهن ساده‌تر از پيش‌گويی پيامدهای آن بر روان‌شناختی فردی يا نظام‌های اجتماعی است.

ما در گذشته توان آن را يافتيم تا دنيای اطراف را دگرگون کنيم و تمامی سياره را تغيير شکل دهيم، اما از آنجا که درکی از پيچيدگی محيط زيست جهانی نداشتيم، ناآگاهانه تمامی نظام زيست‌محيطی را مختل کرديم و اکنون در آستانهٔ يک فروپاشی زيست‌محيطی هستيم.

زيست‌فن‌آوری و داده‌فن‌آوری در قرن جاری امکان دستکاری در دنيای درونی ما را به ما خواهد داد، اما از آن‌جا که درکی از پيچيدگی ذهن خود نداريم، اين دستکاری‌ها ممکن است نظام ذهنی را تا حدی مختل کنند که تمامی دستگاه درونی ما درهم ريزد.

انقلابات زيست‌فن‌آوری و داده‌فن‌آوری توسط مهندسين، کارآفرينان و دانشمندانی انجام می‌شوند که چندان از پيامدهای سياسی تصميمات‌شان آگاه نيستند و به‌طور قطع کسی را هم نمايندگی نمی‌کنند.
از کتاب ۲۱ درس برای قرن بيست و يکم
نوشتهٔ يووال هراری
ترجمه: نيک گرگين

با توجه به اينکه تمامی بشر اکنون يک تمدن واحد را تشکيل می‌دهد، و نظر به اينکه بشر با چالش‌ها و موقعيت‌های مشترکی روبه‌رو است، پس چرا بريتانيايی‌ها، آمريکايی‌ها، روسی‌ها و گروه‌های بی‌شمار ديگر به سمت انزوای ناسيوناليستی چرخش می‌کنند؟

آيا يک چرخش به سوی ناسيوناليسم راه حل‌هايی واقعی برای مشکلات بی‌سابقة جهان به ما می‌دهد، يا يک آرزوی دل‌خوش کننده‌ای است که می‌تواند بشر و تمامی کرة زيستی را به نابودی بکشاند؟

برای پاسخ به اين سؤال باید ابتدا يک اسطورة متداول را کنار بگذاريم. بر خلاف باورهای عمومی ناسيوناليسم بخشی طبيعی و جاودانی از روان انسانی نيست و ريشه‌ای هم در زيست‌شناسی ندارد.

درست است که انسان‌ها تماماً حيواناتی اجتماعی هستند و وفاداری گروهی در ژن‌هاشان نهاده شده است. با اين وجود انسان خردمند و جنس پيشينيان او طی صدها هزار سال در اجتماعات تنگاتنگی زندگی می‌کرده‌اند که تعداد آن‌ها از ده‌ها نفر فراتر نمی‌رفت.

انسان‌ها در گروه‌ها و روابط نزديک، مثلاً در روابط قبيله‌ای، دسته‌های نظامی يا روابط خانوادگی، به‌سادگی حس وفاداری در خود به‌وجود می‌آورند، اما برای انسان‌ها طبيعی نيست که نسبت به ميليون‌ها بيگانة خارجی وفادار باشند. يک چنين وفاداری تنها در چند هزار سالة اخير ظهور يافته ـ در عبارات تکاملی، يعنی همين ديروز صبح. انسان برای برپايی ساختارهای اجتماعی نياز به تقلای بسيار زيادی دارد.

انسان‌ها به اين دليل خود را با مشقت‌های برپايی اجتماعات اشترکی ملی درگير کردند که قبيلة کوچک‌شان پاسخگوی چالش‌هايی که در مقابل‌شان قرار گرفته بود، نبود.

به نمونة قبايل باستانی توجه کنيد که هزاران سال پيش در امتداد رود نيل قرار داشتند. آن رود شاهرگ حياتی آن‌ها بود، مزارع‌شان را آبياری می‌کرد و کالاهای تجاری‌شان را به اين سو و آن سو منتقل می‌کرد.

اما رود نيل يک حامی غير قابل پيش‌بينی بود. باران کم به معنی قحطی و مرگ بود، و باران زياد مترادف با طغيان رود و تخريب تمامی دهکده بود. هيچ قبيله‌ای نمی‌توانست به تنهايی اين مشکل را حل کند، زيرا هر قبيله‌ای تنها بر قسمت کوچکی از رود احاطه داشت و قادر به بسيج بيش از چند صد کارگر نبود. فقط با يک تلاش مشترک برای ايجاد سد‌های عظيم و حفر صدها کيلومتر آبراه می‌توان امیدوار بود تا رود مقتدر رام و مهار شود.

اين يکی از دلايلی بود که باعث شد تا قبايل به تدريج در يک ملت واحد ادغام شدند. چنين ملتی توانايی ايجاد سدها و آبراه‌ها را داشت و قادر بود جريان رود را تحت کنترل درآورد و برای سال‌های بدون محصول انبارهای ذخيرة غلات بسازد و برای حمل و نقل و ارتباطات، نظامی به گستردگی يک کشور بيافريند.

عليرغم چنين امتيازاتی ادغام و تحول قبايل و طايفه‌ها به يک ملت واحد هرگز آسان نبوده، نه در دوران باستان و نه امروز. برای درک تعيين هويت خود از طريق وابستگی مليتی فقط کافی است تا از خود سؤال کنيد «آيا من اين مردم را می‌شناسم؟»

من می‌توانم به دو خواهر و يازده پسر و دختر عمو، خاله، دايی و عمه‌ای که دارم مراجعه کنم و يک روز کامل را با آن‌ها بگذرانم و در بارهٔ شخصيت‌، رفتار و روابط با آن‌ها صحبت کنم، اما نمی‌توانم به هشت ميليون نفری که در شهروندی اسرائيلی با آن‌ها مشترک هستم مراجعه کنم.

من اکثر آن‌ها را هرگز نديده‌ام و بسيار بعيد است که در آينده با آن‌ها روبه‌رو شوم. با اين وجود، حس وفاداری من به اين تودة مبهم، ميراثی از پيشينيان شکارگر ـ خوراک‌جوی من نيست، بلکه يک معجزة تاريخ نوين است. يک زيست‌شناس مريخی، با اتکا به دانشی از ساختار بدنی و فرآيند تکاملی انسان خردمند، هرگز نمی‌تواند حدس بزند که اين ميمون‌ها قادر باشند گروه‌های مشترکی، متشکل از ميليون‌ها افراد ناآشنا را ايجاد کنند.

برای متقاعد کردن من به وفاداری به «اسرائيل» و جمعيت هشت ميليونی آن، جنبش صهيونيستی و دولت اسرائيل بايد يک دستگاه عظيم آموزشی ـ تبليغاتی و يک پرچم موّاج، همراه با يک نظام امنيت ملی، بهداشت و رفاه بيافريند.
......
از کتاب ۲۱ درس برای قرن بيست و يکم
يووال نوح هراری

ترجمه نيک گرگين


انسان دارای بدن است

فن‌آوری‌ طی سدۀ اخير بين ما و بدن ما فاصله ايجاد کرده است. ما قابليت‌های حسی بوئيدن و چشيدن را از دست داده‌ايم، ولی به جای آن‌ها جذب تلفن‌های هوشمند و کامپيوتر خود شده‌ايم. ما بيشتر از آن که بخواهيم بدانيم که در خيابان چه اتفاقی می‌افتد، مايليم بدانيم که در فضای سايبری چه می‌گذرد.

انسان‌های گذشته با يک چنين بی‌توجهی قادر به ادامهٔ بقای خود نمی‌بودند. خوراک‌جويان باستان هميشه هشيار و مراقب بودند. وقتی در جنگل به دنبال قارچ می‌گشتند، همه چیز را در سر راه خود زير نظر می‌گرفتند. آن‌ها به کوچک‌ترين حرکت‌ها در علفزار گوش می‌کردند تا متوجه شوند که آیا ماری در کمين نشسته يا نه. وقتی قارچی خوراکی می‌يافتند، آن را با نهایت توجه می‌خوردند تا بتوانند تفاوت آن را از همتايان سمی آن‌ها تشخيص دهند.

اعضای جوامع رفاه امروزی نيازی به چنین هشياری‌های ظريفی ندارند. ما می‌توانيم ميان راهروهای فروشگاه‌های بزرگ راه برويم و همزمان پيام بفرستيم و از ميان هزار غذای موجود انتخاب کنيم، که همگی تحت نظارت نهادهای بهداشتی هستند.

اما صرف نظر از آنچه که انتخاب می‌کنيم، آن را به سرعت در مقابل کامپيوتر می‌خوريم و همزمان ايميل‌ها را از نظر می‌گذرانيم، يا تلويزيون تماشا می‌کنيم، در حالی‌که هيچ توجهی به مزۀ چيزی که می‌خوريم، نمی‌کنيم.

مردم، بيگانه با بدن، احساسات و محيط بيرونی خود احتمالاً حس بيگانگی و سردرگمی می‌کنند. متخصصين اغلب وجود چنين احساسات خود بيگانه را ناشی از افول پيوندهای دينی و ملی می‌دانند، اما شايد از دست دادن ارتباط با بدن خود مهم‌تر باشد.

انسان‌ها طی ميليون‌ها سال بدون اديان و ملت‌ها زندگی کرده‌اند ‐ و شايد بتوانند در قرن بيست و يکم هم بدون وجود آن‌ها در کاميابی زندگی کنند. اما نمی‌توانند با قطع ارتباط با بدن خود کامياب زندگی کنند. اگر شما در کالبد درونی خود حس خوشايندی نداريد، پس هرگز نمی‌توانيد حس خوبی در دنيای بيرونی داشته باشيد.
...
از کتاب ۲۱ درس برای قرن بيست و يکم
يووال نوح هراری

ترجمه نيک گرگين

... اين آزمايش وحشتناک از هم‌اکنون آغاز شده است. تغييرات اقليمی، که يک آيندۀ محتوم است ـ در تفاوت با جنگ هسته‌ای ـ واقعيتی حی و حاضر است. يک توافق علمی وجود دارد که می‌گويد فعاليت‌های انسانی، به‌ويژه انتشار گازهای گلخانه‌ای، مثل دی‌اکسيدکربن، در حال ايجاد تغييرات اقليمی در ابعادی ترسناک است.(7)

هيچ کسی دقيقاً نمی‌داند که چه مقدار دی‌اکسيدکربن در ادامه می‌تواند در فضا منتشر شود، بدون آن که موجب بروز يک فاجعهٔ طبيعی برگشت‌ناپذير شود. اما برآورد‌های علمی به‌دست آمده نشان می‌دهند که اگر ما انتشار گازهای گلخانه‌ای را، طی بيست سال آينده، به ميزان چشم‌گيری پايين نياوريم، دمای متوسط کرۀ زمين تا بيش از دو درجهٔ سانتيگراد بالا خواهد رفت،(8) که منجر به گسترش بيابان‌ها، نابودی کوه‌های يخی، بالا آمدن آب اقيانوس‌ها و حوادث پی‌درپی آب و هوايی شديد، مثل طوفان‌ها و گردبادها خواهد شد.

اين تغييرات به نوبهٔ خود باعث متوقف شدن توليدات کشاورزی خواهند شد، شهرها زير آب خواهند رفت، بخش‌های عظيمی از جهان غير قابل سکونت خواهند شد، و موجب مهاجرت صدها ميليون پناهنده در جست‌وجوی محلی برای سکونت خواهد شد.(9)

علاوه بر اين، ما به سرعت به تعدادی نقاط اوج نزديک می‌شويم که در ورای آن‌ها حتی يک کاهش چشم‌گير در انتشار گازهای گلخانه‌ای هم برای معکوس کردن روند فجايع جهانی کفايت نخواهد کرد. برای مثال، اگر گرمايش جهانی لايه‌های يخ‌های قطبی را ذوب کند، نور خورشيد کم‌تری از سيارۀ زمين به فضای بيرون خارج خواهد شد.

اين بدين معنا خواهد بود که سياره گرمای بيشتری را جذب می‌کند، دما باز هم بالاتر می‌رود، و ذوب شدن يخ‌ها شدت بيشتری می‌گيرد. وقتی تداوم اين وضعيت از يک مرز بحرانی عبور می‌کند، نيروی متراکم غيرقابل مقاومتی را به‌وجود خواهد آورد که تمامی يخ‌های مناطق قطبی را ذوب خواهد کرد، حتی اگر ما سوخت زغال‌سنگ، نفت و گاز را متوقف کنيم.

بنابر اين کافی نيست که فقط به خطراتی که در پيش رو داريم واقف باشيم. از اين رو بسيار حياتی است که ما حقيقتاً همين الان کاری در اين رابطه انجام دهيم.
....
از کتاب ۲۱ درس برای قرن بيست و يکم
اثر: يووال نوح هراری
ترجمه: نيک گرگين

شما محور دنيا نيستيد
اکثر مردم مايلند فکر کنند که خودشان در مرکز جهان قرار دارند، و فرهنگ آن‌ها محور تاريخ بشری است.

بسياری از يونانی‌ها گمان می‌کنند که تاريخ با هومر، سوفوکل و افلاطون آغاز شده است، و تمام ابداعات و انديشه‌های مهم در آتن، اسپارتا، اسکندريه و قسطنطنيه متولد شده‌اند.

ناسيوناليست‌های چينی متقابلاً پاسخ می‌دهند که تاريخ در حقيقت با امپراتور زرد و سلسله‌های زيا و شانگ شروع شده است و هر آنچه که غربی‌ها، مسلمانان و هندی‌ها به‌دست آورده‌اند، فقط يک نسخهٔ کمرنگ از دستاوردهای چين باستان هستند.

ناسيوناليست‌های هندو اين رجزخوانی‌های چينی را رد می‌کنند و معتقدند که حتی هواپيماها و بمب‌های هسته‌ای مدت‌های بسيار طولانی قبل از کنفوسيوس يا افلاطون، توسط فرزانگان باستانی در شبه‌قارة هند ابداع شدند، حال در مورد قدمت‌شان نسبت به آين‌شتاين و برادران رايت چيزی نمی‌گوييم.

آيا می‌دانستيد که اين «ماهاريشی بهاردوای» بوده که موشک‌ و هواپيما را اختراع کرده، و «ويشواميترا» نه تنها موشک‌ها را اختراع، بلکه از آن‌ها استفاده هم کرده است؟ و اين که «آچاريا کاناد» پدر علم اتم بوده است، و همچنين «ماهاب هاراتا» به درستی سلاح‌های هسته‌ای را تشريح می‌کرد؟(۱)

زاهدين مسلمان تمامی تاريخ قبل از زمان محمد پيامبر را اساساً بی‌اهميت می‌شمارند و بر تاريخ بعد از انقلاب قرآن، که حول امت اسلامی می‌گردد، تمرکز دارند.

استثنای عمده ناسيوناليست‌های ترک‌، ايرانی‌ و مصری هستند، که معتقدند که ملت خاص خودشان حتی قبل از محمد هم سرچشمة تمام ارزش‌های تعيين‌کنندة بشری بوده، و اساساً اين ملتِ آن‌ها بوده که حتی بعد از انقلاب قرآن، تعاليم اسلام را برای جهانيان حفظ کرده و در ميان نسل‌های آينده اشاعه داده است.

نيازی نيست اشاره کنيم که بريتانيايی‌ها، فرانسوی‌ها، آلمانی‌ها، روسی‌ها، ژاپنی‌ها و گروه‌های بی‌شمار ديگر نيز اعتقاد راسخ داشته‌اند که بدون دستاوردهای خيره‌کنندة ملت آن‌ها بشريت کماکان در جهل و فساد اخلاقی غوطه می‌خورد.

برخی از گروه‌ها تا به حدی پيش رفتند که وجود نهادهای سياسی و تعاليم دينی خودشان را برای قوانين جهان حياتی می‌دانستند. برای مثال آزتک‌ها معتقد بودند که بدون قربانی‌های سالانه‌ای که آن‌ها پيشکش کرده‌اند، خورشيد طلوع نمی‌کرد و هستی متلاشی می‌شد.

تمام اين ادعاها کذب هستند و حاصل يک نادانی لجوجانه از تاريخ، آميخته با نژادپرستی هستند. هيچ‌کدام از اديان و ملت‌های امروزی قبل از سکنی کردن گروه‌های انسانی در مناطق مختلف جهان، اهلی کردن گياهان و حيوانات، ساختن اولين شهرها، يا ابداع خط و پول، وجود نداشتند.

اخلاق، هنر، معنويت و خلاقيت قابليت‌های فراگير انسانی هستند که توسط طبيعت در دی‌ان‌ای ما نهاد شده‌اند و پيدايش آن‌ها به دوران سنگی در آفريقا بازمی‌گردد. بنابر اين، نسبت دادن اين دستاوردها به خود ناشی از يک حماقت خودخواهانه است، خواه چين باشد که اين همه را به امپراتور زرد نسبت می‌دهد، يا يونان باشد که افلاطون را بانی اين‌ها معرفی می‌کند يا عرب باشد که اين‌ها را به حساب محمد می‌گذارد.
...