در تابستان ۱۲۳۵ خورشیدی، ۸ سال پس از به تخت نشستن ناصرالدینشاه قاجار، بلای خانمانسوز «وبا» به جان ملت ایران افتاد، چندان سفت و سخت که هر روز شمار بسیاری از مردمان را به کام مرگ فرو برد. کنت دوگوبینو، دیپلمات فرانسوی، که شاهد عینی آن روزگار ایران بود در کتاب خود «سه سال در ایران» (نگارستان کتاب؛ ۱۳۸۷، صص ۸۷-۸۹)، ایرانِ وبازده ۱۶۳ سال پیش را اینطور توصیف کرده است:
در سال ۱۸۵۶ میلادی بیماری وبای سختی در ایران و تهران بروز کرد و هرکس دو پا داشت و میتوانست فرار نمایند برای حفظ جان خود از پایتخت فرار نمود.
مردم چنان میمردند که گویی برگ از درخت میریزد و با اینکه در تهران آماری برای تعیین شمار بیماران وجود ندارد مع ذلک من تصور مینمایم که بیش از یکسوم سکنه شهر تهران بر اثر وبا مردند.
در کشوری که بنگاههای خیریه نیست،.....، در کشوری که مریضخانه وجود ندارد و آب مشروب از مجراهای سرباز و بدون حفاظ عبور میکند آن هم در گرمای تابستان؛ معلوم است که بیماری وبا چه بر سر اهالی میآورد.
در همان روزهای اول که بیماری بروز میکرد از طرف سفارت فرانسه برای جلوگیری از توسعه بیماری اقداماتی شد، منجمله ما به دربار تاکید کردیم که به وسایل مقتضی به مردم بفهمانند که به هیچ وجه آب خام ننوشند و همواره آب را پس از اینکه ده – پانزده دقیقه جوشید میل نمایند، ولی هیچکس به این حرف گوش نمیداد و مردم مثل همیشه آبهای جوی را مینوشیدند.
ما به وسیله جارچیهای دربار به مردم گوشزد کرده بودیم که البسه اموات را بسوزانند و تا آنجا که ممکن است آبهای مشروب را نیالایند و در چاهها مرتبا آهک بریزند، ولی مردم به اقدامات صحیح ما توجه نداشته و میگفتند که مرض از طرف خدا میآید، اگر خداوند خواست ما خواهیم مرد وگرنه زنده خواهیم ماند.
از دیگر یادآوریهایی که میکردیم این بود که مردم مطلقا سبزی خام نخورند و از خوردن میروه تا آنجا که ممکن است خودداری نمایند و در صورتی که میل به خوردن میوه دارند آنها را با شکر بجوشانند، لیکن این حرفها در گوش کسی اثر نمیکرد.
به زودی چند تن از اطرافیان ما از بیماری وبا مردند و من که وضع را اینچنین دیدم برای فرار از این مرض تهران را ترک کردم، زیرا بیمناک بودم که تمام خانواده من فوت نمایند. لذا مصمم شدم علاوه بر فرار از تهران، خانواده خود را از راه روسیه به فرانسه بفرستم.
در وسط تابستان ما تهران را ترک کرده و به طرف تبریز رهسپار شدیم، ولی شیوع بیماری به قدری بود که تقریبا تمام آبادیهای وسط راه را خالی از سکنه کرده بود. اصول قرنطینه که حتی در اعصار قدیم هم معمول بوده در این کشور معمول نیست و به همین جهت یک بیماری مسری به سرعت برق در اطراف کشور منتشر میگردد و فقط فرا رسیدن فصل زمستان و یا اعجاز خدایی آن را قطع مینمایند.
در بین راه به منظرههای دلخراشی برخورد میکردیم که قلم از توصیف آن عاجز است و بهتر همان که بگذارم و بگذرم.
ما با وسایل محدود و کوچکی که داشتیم یک قرطینه[!] سفری درست کرده بودیم و هر روز بدن و لباسهای خود را در معرض دود این قرطین [!] میگذاردیم و به این طریق پس از یک مسافرت طولانی به تبریز رسیدیم.
از بیستودو ایرانی که همراه بودند هیجده نفر مبتلا به بیماری وبا شده و شش نفر مردند و بقیه شفا یافتند و همین که وارد تبریز شدیم دختر من به سختی بیمار شد، ولی این مرتبه بیماری وبا نداشت بلکه مبتلا به مرض دیگر شده بود [...]
در تبریز هم بیماری وبا به همان شدت تهران بروز کرده و حتی برای دفن اموات، آدم یافت نمیشد. هنوز منظره آن روز بارانی و سرد را فراموش نمیکنم که نخستین باران پاییزی در تبریز فرو میریخت و من از کنار قبرستان بزرگی میگذشتم. در قبرستان عده جنازههای مختلف افتاده و جمعی زن و بچه در زیر باران سرد برای اموات خود شیون میکردند و سعی مینمودند که با بیل و کلنگ قبری حفر کرده و مرده خود را دفن نمایند.
به هر حال خداوند مرحمت نمود و متدرجا سرمای پاییزی فرار رسید و از شدت بیماری کاست و دختر من هم که امیدی به درمانش نبود معالجه شد و ما به راه افتادیم که به طرف سرحد ایران و روسیه برویم و من خانواده خود را فرستاده و خود به تهران بازگشت نمایم.
در اینجا باید از حاکم و مامورین ایرانی شهر تبریز سپاسگزاری نمایم که در بحبوحه بیماری ما را خیلی مساعدت کردند و هنگام حرکت، وسایل سفر ما را فراهم نمودند.
وقتی که از تبریز خارج میشدیم اوضاع آبادیهای وسط راه را طوری یافتیم که اگر جنگ هم شده بود اینگونه ویران نمیشد. نان و خواربار یافت نمیشد و اگر توجه حکام و خانین محلی نبود در بین راه از گرسنگی میمردیم.
🌧 کلیپ ها و داستان های کوتاه آموزنده 🌧
📢 @niceclips
در سال ۱۸۵۶ میلادی بیماری وبای سختی در ایران و تهران بروز کرد و هرکس دو پا داشت و میتوانست فرار نمایند برای حفظ جان خود از پایتخت فرار نمود.
مردم چنان میمردند که گویی برگ از درخت میریزد و با اینکه در تهران آماری برای تعیین شمار بیماران وجود ندارد مع ذلک من تصور مینمایم که بیش از یکسوم سکنه شهر تهران بر اثر وبا مردند.
در کشوری که بنگاههای خیریه نیست،.....، در کشوری که مریضخانه وجود ندارد و آب مشروب از مجراهای سرباز و بدون حفاظ عبور میکند آن هم در گرمای تابستان؛ معلوم است که بیماری وبا چه بر سر اهالی میآورد.
در همان روزهای اول که بیماری بروز میکرد از طرف سفارت فرانسه برای جلوگیری از توسعه بیماری اقداماتی شد، منجمله ما به دربار تاکید کردیم که به وسایل مقتضی به مردم بفهمانند که به هیچ وجه آب خام ننوشند و همواره آب را پس از اینکه ده – پانزده دقیقه جوشید میل نمایند، ولی هیچکس به این حرف گوش نمیداد و مردم مثل همیشه آبهای جوی را مینوشیدند.
ما به وسیله جارچیهای دربار به مردم گوشزد کرده بودیم که البسه اموات را بسوزانند و تا آنجا که ممکن است آبهای مشروب را نیالایند و در چاهها مرتبا آهک بریزند، ولی مردم به اقدامات صحیح ما توجه نداشته و میگفتند که مرض از طرف خدا میآید، اگر خداوند خواست ما خواهیم مرد وگرنه زنده خواهیم ماند.
از دیگر یادآوریهایی که میکردیم این بود که مردم مطلقا سبزی خام نخورند و از خوردن میروه تا آنجا که ممکن است خودداری نمایند و در صورتی که میل به خوردن میوه دارند آنها را با شکر بجوشانند، لیکن این حرفها در گوش کسی اثر نمیکرد.
به زودی چند تن از اطرافیان ما از بیماری وبا مردند و من که وضع را اینچنین دیدم برای فرار از این مرض تهران را ترک کردم، زیرا بیمناک بودم که تمام خانواده من فوت نمایند. لذا مصمم شدم علاوه بر فرار از تهران، خانواده خود را از راه روسیه به فرانسه بفرستم.
در وسط تابستان ما تهران را ترک کرده و به طرف تبریز رهسپار شدیم، ولی شیوع بیماری به قدری بود که تقریبا تمام آبادیهای وسط راه را خالی از سکنه کرده بود. اصول قرنطینه که حتی در اعصار قدیم هم معمول بوده در این کشور معمول نیست و به همین جهت یک بیماری مسری به سرعت برق در اطراف کشور منتشر میگردد و فقط فرا رسیدن فصل زمستان و یا اعجاز خدایی آن را قطع مینمایند.
در بین راه به منظرههای دلخراشی برخورد میکردیم که قلم از توصیف آن عاجز است و بهتر همان که بگذارم و بگذرم.
ما با وسایل محدود و کوچکی که داشتیم یک قرطینه[!] سفری درست کرده بودیم و هر روز بدن و لباسهای خود را در معرض دود این قرطین [!] میگذاردیم و به این طریق پس از یک مسافرت طولانی به تبریز رسیدیم.
از بیستودو ایرانی که همراه بودند هیجده نفر مبتلا به بیماری وبا شده و شش نفر مردند و بقیه شفا یافتند و همین که وارد تبریز شدیم دختر من به سختی بیمار شد، ولی این مرتبه بیماری وبا نداشت بلکه مبتلا به مرض دیگر شده بود [...]
در تبریز هم بیماری وبا به همان شدت تهران بروز کرده و حتی برای دفن اموات، آدم یافت نمیشد. هنوز منظره آن روز بارانی و سرد را فراموش نمیکنم که نخستین باران پاییزی در تبریز فرو میریخت و من از کنار قبرستان بزرگی میگذشتم. در قبرستان عده جنازههای مختلف افتاده و جمعی زن و بچه در زیر باران سرد برای اموات خود شیون میکردند و سعی مینمودند که با بیل و کلنگ قبری حفر کرده و مرده خود را دفن نمایند.
به هر حال خداوند مرحمت نمود و متدرجا سرمای پاییزی فرار رسید و از شدت بیماری کاست و دختر من هم که امیدی به درمانش نبود معالجه شد و ما به راه افتادیم که به طرف سرحد ایران و روسیه برویم و من خانواده خود را فرستاده و خود به تهران بازگشت نمایم.
در اینجا باید از حاکم و مامورین ایرانی شهر تبریز سپاسگزاری نمایم که در بحبوحه بیماری ما را خیلی مساعدت کردند و هنگام حرکت، وسایل سفر ما را فراهم نمودند.
وقتی که از تبریز خارج میشدیم اوضاع آبادیهای وسط راه را طوری یافتیم که اگر جنگ هم شده بود اینگونه ویران نمیشد. نان و خواربار یافت نمیشد و اگر توجه حکام و خانین محلی نبود در بین راه از گرسنگی میمردیم.
🌧 کلیپ ها و داستان های کوتاه آموزنده 🌧
📢 @niceclips
Telegram
پایگاه خبری انتخاب
روایت یک شاهد عینی از ایران «وَبا زده» در ۱۶۳ سال پیش:
🔹مردم به توصیهها گوش نمیدادند، مثل همیشه آبهای جوی را مینوشیدند
🔹 میگفتند مرض از طرف خدا میآید، اگر خدا خواست ما خواهیم مرد وگرنه زنده خواهیم ماند
🔹 مردم چنان میمردند که گویی برگ از درخت میریزد…
🔹مردم به توصیهها گوش نمیدادند، مثل همیشه آبهای جوی را مینوشیدند
🔹 میگفتند مرض از طرف خدا میآید، اگر خدا خواست ما خواهیم مرد وگرنه زنده خواهیم ماند
🔹 مردم چنان میمردند که گویی برگ از درخت میریزد…
👍2
Forwarded from مولانامَهدیِ موعودِ موجود، بزودی خواهد آمد،انهم یرونه بعیداً و نراه قریباً ،عجل الله تعالی فرجه الشریف،
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔵 حرز؛ دعای نور ◄ حضرت سلمان فارسی علیه السلام فرمودند که حضرت صدیقه کبری فاطمه زهرا سلام الله علیها به من کلامی آموخت که دارای آثار عجیب و شگفت برای شفای بیماران ( خصوصاً رفع و دفع تب از بیمار ) است
و آن کلام این است:
🔹دعاء النور مروي عن سيدتنا و مولاتنا فاطمة الزهراء علیها السلام يُعتبر من الأسرار الإلهيّة الّتي منحتها لمحبّّيها وشيعتها.
ثم قال سلمان: علميني هذا الحرز. ( وهو دعاء النور )
🔷بسم الله الرحمن الرحيم، بسم الله النور، بسم الله نور النور، بسم الله نور على نور، بسم الله الذي هو مدبر الأمور، بسم الله الذي خلق النور من النور الحمد لله الذي خلق النور من النور، وأنزل النور على الطور، في كتاب مسطور في رق منشور، بقدر مقدور، علي نبي محبور، الحمد لله الذي هو بالعز مذكور وبالفخر مشهور، وعلى السراء والضراء مشكور، وصلى الله على سيدنا محمد وآله الطاهرين.
و آن کلام این است:
🔹دعاء النور مروي عن سيدتنا و مولاتنا فاطمة الزهراء علیها السلام يُعتبر من الأسرار الإلهيّة الّتي منحتها لمحبّّيها وشيعتها.
ثم قال سلمان: علميني هذا الحرز. ( وهو دعاء النور )
🔷بسم الله الرحمن الرحيم، بسم الله النور، بسم الله نور النور، بسم الله نور على نور، بسم الله الذي هو مدبر الأمور، بسم الله الذي خلق النور من النور الحمد لله الذي خلق النور من النور، وأنزل النور على الطور، في كتاب مسطور في رق منشور، بقدر مقدور، علي نبي محبور، الحمد لله الذي هو بالعز مذكور وبالفخر مشهور، وعلى السراء والضراء مشكور، وصلى الله على سيدنا محمد وآله الطاهرين.
📚 بحار الأنوار - ط دارالاحیاء التراث نویسنده : العلامة المجلسي جلد : 92 صفحه : 38
📡نکات ناب شیعه را یاد بگیرید @monjiyamahdi👍2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🚩 معاون آموزشی دانشگاه علوم پزشکی تهرانh: "مشکل ما مردن بیماران نیست.افرادی که فوت کردند مسن هستند که اگر به علت کرونا فوت نمیکردند، احتمالا به علل دیگری در هفتههای آینده فوت میکردند. مشکل ما بار تحمیل شده به بیمارستان های ماست."
📌 مشکل ما هم وجود مدیران احمقی چون شماست که حتی حرف زدن هم بلد نیستید 😡
🌧 کلیپ ها و داستان های کوتاه آموزنده 🌧
📢 @niceclips
📌 مشکل ما هم وجود مدیران احمقی چون شماست که حتی حرف زدن هم بلد نیستید 😡
🌧 کلیپ ها و داستان های کوتاه آموزنده 🌧
📢 @niceclips
👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔺شایعات منتشر شده درباره کرونا را بازنشر ندهیم.
این کلیپ را یونیسف منتشر کرده. ( در نشر این کلیپ مفید سهیم باشیم )
⚠️اطلاعات نادرست درباره ویروس کرونا، تهدیدی علیه شبکههای اجتماعی هم هست.
🌧 کلیپ ها و داستان های کوتاه آموزنده 🌧
📢 @niceclips
این کلیپ را یونیسف منتشر کرده. ( در نشر این کلیپ مفید سهیم باشیم )
⚠️اطلاعات نادرست درباره ویروس کرونا، تهدیدی علیه شبکههای اجتماعی هم هست.
🌧 کلیپ ها و داستان های کوتاه آموزنده 🌧
📢 @niceclips
👍1
Forwarded from مولانامَهدیِ موعودِ موجود، بزودی خواهد آمد،انهم یرونه بعیداً و نراه قریباً ،عجل الله تعالی فرجه الشریف،
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یا دافع البلاء یا صاحب الزمان ...
دفع بلا کن
دردامون خودت بازم دوا کن
در حق نوکرات آقا دعا کن
🌴اللهم عجل لولیک المَهدی الفرج و خلصه من ایدی الجبارین🌴
@monjiyamahdi
دفع بلا کن
دردامون خودت بازم دوا کن
در حق نوکرات آقا دعا کن
🌴اللهم عجل لولیک المَهدی الفرج و خلصه من ایدی الجبارین🌴
@monjiyamahdi
Forwarded from مولانامَهدیِ موعودِ موجود، بزودی خواهد آمد،انهم یرونه بعیداً و نراه قریباً ،عجل الله تعالی فرجه الشریف،
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🤲از هم اکنون به همه عزیزان ارسال کنید و خودتون ایستاده با صدای بلند رو به قبله قرائت کنید👏
الهی عظم البلاء ...
الهی عظم البلاء ...
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
واسه این دنیا چه کارهایی که نمیکنیم ! ...
بسه دیگه . کِی میخواهیم آدم بشیم ؟؟؟
🌧 کلیپ ها و داستان های کوتاه آموزنده 🌧
📢 @niceclips
بسه دیگه . کِی میخواهیم آدم بشیم ؟؟؟
🌧 کلیپ ها و داستان های کوتاه آموزنده 🌧
📢 @niceclips
👍1
«« سال خوب فقط برای آرزو کردن نیست، سال خوب را باید با هم بسازیم »»
🌧 کلیپ ها و داستان های کوتاه آموزنده 🌧
📢 @niceclips
🌧 کلیپ ها و داستان های کوتاه آموزنده 🌧
📢 @niceclips
👍1
دو سیاستمدار داشتند در داخل یک رستوران با هم بحث می کردند
گارسون از آنها پرسید: در مورد چه چیزی بحث می کنید؟
سیاستمدار: ما داشتیم برای کشتن ١۴ هزار نفر انسان و یک الاغ برنامه ریزی می کردیم
گارسون: چرا یک الاغ ؟!
سپس سیاستمدار رو به همکارش کرد و گفت: ببین، نگفتم با این روش هیچکس به ١۴ هزار نفر انسان اهمیتی نمی دهد!
خیلی مسائل جزئی و کم اهمیت که در رسانههای ما مطرح میشود، برای این است که مسائل مهم و اصلی را به حاشیه ببرد و توجه کسی به آنها جلب نشود.
🌧 کلیپ ها و داستان های کوتاه آموزنده 🌧
📢 @niceclips
گارسون از آنها پرسید: در مورد چه چیزی بحث می کنید؟
سیاستمدار: ما داشتیم برای کشتن ١۴ هزار نفر انسان و یک الاغ برنامه ریزی می کردیم
گارسون: چرا یک الاغ ؟!
سپس سیاستمدار رو به همکارش کرد و گفت: ببین، نگفتم با این روش هیچکس به ١۴ هزار نفر انسان اهمیتی نمی دهد!
خیلی مسائل جزئی و کم اهمیت که در رسانههای ما مطرح میشود، برای این است که مسائل مهم و اصلی را به حاشیه ببرد و توجه کسی به آنها جلب نشود.
🌧 کلیپ ها و داستان های کوتاه آموزنده 🌧
📢 @niceclips
👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
از کجا معلوم اتفاق بدی افتاده ؟ شاید اتفاق خوبی افتاده !
از کجا معلوم اتفاق خوبی افتاده ؟ شاید اتفاق بدی افتاده !
🌧 کلیپ ها و داستان های کوتاه آموزنده 🌧
📢 @niceclips
از کجا معلوم اتفاق خوبی افتاده ؟ شاید اتفاق بدی افتاده !
🌧 کلیپ ها و داستان های کوتاه آموزنده 🌧
📢 @niceclips
Forwarded from مولانامَهدیِ موعودِ موجود، بزودی خواهد آمد،انهم یرونه بعیداً و نراه قریباً ،عجل الله تعالی فرجه الشریف،
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آخر الزمان... یا صاحب الزمان ادرکنی و لا تهلکنی ⭐️ @monjiyamahdi
🔴🌸🍃🌸🍃👇
😭روزی حضرت داود (ع) از حضرت حق خواست که قضاوتی را به او کمک کند که اگر خدا بود چنین قضاوتی بین دو شاکی میکرد.
حضرت حق فرمود: «ای داود از این سودا و تقاضا درگذر و بر اساس آنچه میبینی قضاوت کن.» اما داود نبی (ع) اصرار کرد.
روزی حضرت حق جلجلاله به او فرمود:
«فردا نزد تو پیرمردی با جوانی برای دادرسی مراجعه خواهند کرد، بین آن دو قضاوت نکن تا من قضاوتی بکنم که در روز رستاخیز در بین مردم خواهم کرد.»
صبح روز بعد شد و پیرمردی، جوانی را نزد داود (ع) آورد و گفت:
«این جوان این انگور را از باغ من دزدیده است. جوان بیچونوچرا دزدی از باغ این پیرمرد را پذیرفت.»
جبرییل نازل شد، در حالیکه مردم شاهد قضاوت داود (ع) بودند به داود (ع) امر کرد، از کمر خنجر خود را در بیاور و به دستان این جوان بسپار تا پیرمرد را بکشد و سپس جوان را آزاد کن.
داود (ع) از این قضاوت الهی ترسید؛ ولی چون خودش خواسته بود، تسلیم امر حق شد.
در پیش چشم مردم! دستان پیرمرد را گرفت و خنجر به جوان داد و امر کرد جوان سر پیرمرد را برید. مردم از این قضاوت داود (ع) آشفته شدند و حتی دوستان او، او را رها کردند.
مدتی گذشت، همه داود (ع) را به بیدینی و بیعدالتی متهم کردند.
داود نبی (ع) سر در سجده برد و اشکها ریخت و از خدا طلب کرد تا شایعات را از او دور کند.
ندا آمد: «ای داود! مردم را به باغی که برای این پیرمرد بود ببر. به مردم بگو این قضاوت، امر من بود. آن پیرمرد قاتل پدر این جوان بود و این باغ ملک پدر این جوان. پس پسر٬ قاتل پدر را قصاص کرد و به باغ خود رسید. گوشه باغ را بکَن خمرهای طلا خواهید دید که برای این پسر است. به مردم نشان بده تا باور کنند این قضاوت از سوی من و درست بود.
ای داود (ع) دیدی! من نخواستم قضاوتی به تو نشان دهم٬ به اصرار تو این کار را کردم. چون نمیخواستم در بین مردم به بیدینی و ناعدالتی متهم شوی. چنانچه بسیاری از مردم چون از کارهای یکدیگر بیخبر هستند و علم ندارند مرا به بیعدالتی متهم میکنند و از من دور میشوند. در حالیکه اگر از عمق افعال من باخبر شوند هرگز در مورد من چنین گمان نمیکنند و مرا دوست میدارند.
ای داود خواستم بدانی این انسان با جهل خود چه ظلمی در حق من روا میدارد و از نادانی، مرا به بیعدالتی متهم میکند، مگر کسانی که مرا به توحید راستین شناخته و باور کردهاند. نزد من محبوبترین بنده کسی است که مرا به جمیع صفات توحید بشناسد و یقین بر پاکی من کند.»
🌧 کلیپ ها و داستان های کوتاه آموزنده 🌧
📢 @niceclips
😭روزی حضرت داود (ع) از حضرت حق خواست که قضاوتی را به او کمک کند که اگر خدا بود چنین قضاوتی بین دو شاکی میکرد.
حضرت حق فرمود: «ای داود از این سودا و تقاضا درگذر و بر اساس آنچه میبینی قضاوت کن.» اما داود نبی (ع) اصرار کرد.
روزی حضرت حق جلجلاله به او فرمود:
«فردا نزد تو پیرمردی با جوانی برای دادرسی مراجعه خواهند کرد، بین آن دو قضاوت نکن تا من قضاوتی بکنم که در روز رستاخیز در بین مردم خواهم کرد.»
صبح روز بعد شد و پیرمردی، جوانی را نزد داود (ع) آورد و گفت:
«این جوان این انگور را از باغ من دزدیده است. جوان بیچونوچرا دزدی از باغ این پیرمرد را پذیرفت.»
جبرییل نازل شد، در حالیکه مردم شاهد قضاوت داود (ع) بودند به داود (ع) امر کرد، از کمر خنجر خود را در بیاور و به دستان این جوان بسپار تا پیرمرد را بکشد و سپس جوان را آزاد کن.
داود (ع) از این قضاوت الهی ترسید؛ ولی چون خودش خواسته بود، تسلیم امر حق شد.
در پیش چشم مردم! دستان پیرمرد را گرفت و خنجر به جوان داد و امر کرد جوان سر پیرمرد را برید. مردم از این قضاوت داود (ع) آشفته شدند و حتی دوستان او، او را رها کردند.
مدتی گذشت، همه داود (ع) را به بیدینی و بیعدالتی متهم کردند.
داود نبی (ع) سر در سجده برد و اشکها ریخت و از خدا طلب کرد تا شایعات را از او دور کند.
ندا آمد: «ای داود! مردم را به باغی که برای این پیرمرد بود ببر. به مردم بگو این قضاوت، امر من بود. آن پیرمرد قاتل پدر این جوان بود و این باغ ملک پدر این جوان. پس پسر٬ قاتل پدر را قصاص کرد و به باغ خود رسید. گوشه باغ را بکَن خمرهای طلا خواهید دید که برای این پسر است. به مردم نشان بده تا باور کنند این قضاوت از سوی من و درست بود.
ای داود (ع) دیدی! من نخواستم قضاوتی به تو نشان دهم٬ به اصرار تو این کار را کردم. چون نمیخواستم در بین مردم به بیدینی و ناعدالتی متهم شوی. چنانچه بسیاری از مردم چون از کارهای یکدیگر بیخبر هستند و علم ندارند مرا به بیعدالتی متهم میکنند و از من دور میشوند. در حالیکه اگر از عمق افعال من باخبر شوند هرگز در مورد من چنین گمان نمیکنند و مرا دوست میدارند.
ای داود خواستم بدانی این انسان با جهل خود چه ظلمی در حق من روا میدارد و از نادانی، مرا به بیعدالتی متهم میکند، مگر کسانی که مرا به توحید راستین شناخته و باور کردهاند. نزد من محبوبترین بنده کسی است که مرا به جمیع صفات توحید بشناسد و یقین بر پاکی من کند.»
🌧 کلیپ ها و داستان های کوتاه آموزنده 🌧
📢 @niceclips
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کره زمین قبل و بعد ویروس کرونا کووید۱۹ از دریچه دید ماهواره
🌧 کلیپ ها و داستان های کوتاه آموزنده 🌧
📢 @niceclips
🌧 کلیپ ها و داستان های کوتاه آموزنده 🌧
📢 @niceclips
Forwarded from مولانامَهدیِ موعودِ موجود، بزودی خواهد آمد،انهم یرونه بعیداً و نراه قریباً ،عجل الله تعالی فرجه الشریف،
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🛑حضرت منجی را یاری کنید که مورد یاری حضرت قرار بگیرید...
تا میتوانید نشر دهید⚠️⚠️⚠️
تا میتوانید نشر دهید⚠️⚠️⚠️