حقوق ایران به مثابه یک پارادایم پیچیده، نمیتواند از بستر تاریخی، سیاسی و فرهنگی خود جدا درک شود. یعنی نمیشود فحوای ماهوی حقوق را در صورتی یگانه تفهیم کرد. دلوز و گتاری در نظریهی مرتبط با بحث ما(ماشینهای قدرت) نشان میدهند که قدرت محدود به دولت یا نهادهای رسمی نیست، قدرت در مجموعهای از دستگاههای متداخل شکل و قوام میگیرد، که در نتیجهی شکلگیریاش، با ساختارهای تولید معنا و کنش، قوانین و مناسبات اجتماعی را شکل میدهند. در این زمینه، در همین بازی نقد، ماشین دینی در ایران نقش یک ماشین قدرت مرکزی و انکارناپذیر را بازی میکند که همزمان با انقلاب اسلامی ۱۳۵۷، به شکل یک نهاد رسمی در ساختار حقوقی کشور تثبیت شد.
پیش از انقلاب، تلفیق نسبی ساختارهای مدرن و سنتی در قانونگذاری ایران وجود داشت که البته حضور محدود دستگاه فقهی را نشان میداد؛ اما انقلاب اسلامی این وضعیت را دگرگون کرد و با قرار دادن فقه شیعه به عنوان منبع اصلی قانونگذاری، ماشین دینی به مرکز ثقل قدرت و قانون بدل گردید. شورای نگهبان، مجلس خبرگان، قوه مجریه، قوه قضائیه مبتنی بر فقه و دیگر نهادهای دینی، نمونههایی از این ماشیناند که قوانین را نه فقط بهمنزله قواعد رفتار بلکه به عنوان ابزاری برای کنترل و بازتولید قدرت معرفی میکنند.
از منظر دلوز-گتاری، این ماشین قدرت به صورت «بدنه بدون اراده» (corps sans organes) عمل میکند، یعنی شبکهای که با ظرفیتهای بازتولید و اعمال قدرت، از طریق تکرار و تثبیت قوانین دینی، جامعه را به سمت یک حالت «ایستاسازیشده» سوق میدهد.
حقوق ایران با تمام گستردگیاش، با تمام تنوع و دقت و جرمانگاریهای متمایزاش، هرچند با ضمانت اجرایی جانبدارانه و نادرست، در کلیّت خود، ایستا و محافظهکار است. حقوق در این چارچوب، فارغ از ساختارهای نظم اجتماعی، محملی برای بازتولید مناسبات سلسلهمراتبی و مقاومت در برابر تحول و نوآوری است. هرگونه تلاش برای جدایی حقوق از این ماشین دینی با مقاومت شدید مواجه شده و به بازتولید همان نظم محافظهکارانه منتهی میشود. دراینجاست که ما از تکینسازی قوانین منسوخ، نوآوریهای منصفانه و دموکراتیک، عاجز هستیم. در نتیجه، فهم حقوق ایران بدون توجه به این ماشین دینی و تاریخچهی تکوینی آن ناقص خواهد بود. این تاریخچه نشان میدهد که حقوق دستگاهی قدرتمند و معنادار است که در بستر مناسبات سیاسی-اجتماعی خاص شکل گرفته و بازتولید میشود.
تحلیل ساختاریِ بازتبدیلِ ماشین دینی در حوزههای متنوع حقوقی، دربرگیرندهٔ تمامیّت نهادهای حقوقی، دفاتر اسناد رسمی و قوای سهگانهی دولت و هر دستگاه اجرایی-قضایی-حقوقی میباشد.
ماشین دینی در حقوق ایران همانند یک شبکه گسترده عمل میکند که بخشهای مختلف نظام حقوقی را تحت سلطهی خود قرار داده و به مثابه یک دستگاه «انسدادگر» کار میکند. در حقوق کیفری، قوانین مستخرج از فقه، با تعریف دقیق رفتارهای ممنوعه و مجازاتهای سختگیرانه، به بازتولید نظم دینی و سیاسی کمک میکنند. «قانون مجازات اسلامی» نمونه بارزی است که با تعاریف مشخص از جرایم «حدی»(قصاص، حد، دیات) و «تعزیری»، نه تنها به تأمین نظم بلکه به تثبیت ساختارهای قدرت محافظهکار میپردازد. از منظر دلوز-گتاری، این قوانین به مثابه بُردارهایی از قدرت (vectors of power) هستند که با اعمال مجازاتهای مشخص، هم فضای اجتماعی را تنظیم میکنند و هم ظرفیتهای مقاومت را محدود میسازند. به ویژه در مواردی که مجازاتها بار معنایی دینی و اخلاقی دارند، دستگاه قدرت به شکل کاملتری اعمال میشود. مسلم است که بومشناسی ذهنی گتاری(اینجا مطالعه شود) در قوانین اجتماعی و حقوقی، هم اتوپیایی و هم ناکارآمد است. مثلاً نمیتوان انتظار داشت که ساختارِ حقوق ایران را مبدل به نا-ساختارِ ریزوماتیک کنیم و دست به تاٌسیس گشتارهای ترمیزی و گشتارهای ارتسامی بزنیم و با نقشهنگاری های گشتاری، از تحلیلهای کاربردشناختی و تاگشایی زبانشناسی انسدادی در بطن قانون بگریزیم. گتاری وقتی از بومشناسی ذهنی در اکوسوفیا صحبت میکند، به شبکهای از روابط ذهنی–اجتماعی اشاره دارد که میتواند تولید معنا را سیال و چندمرکزی کند. اما در حقوق ایران، ماشین دینی مثل یک فیلتر سختگیر عمل میکند: هر «خط گریز» — یعنی هر تلاش برای خلق معنای حقوقی خارج از چارچوب فقهی — یا به سرعت بازکدگذاری میشود یا انسداد کامل. این باعث میشود «ریزوم» حقوقی، قبل از رشد، دوباره به شکل «درخت سلسلهمراتبی» بازگردد.
پیش از انقلاب، تلفیق نسبی ساختارهای مدرن و سنتی در قانونگذاری ایران وجود داشت که البته حضور محدود دستگاه فقهی را نشان میداد؛ اما انقلاب اسلامی این وضعیت را دگرگون کرد و با قرار دادن فقه شیعه به عنوان منبع اصلی قانونگذاری، ماشین دینی به مرکز ثقل قدرت و قانون بدل گردید. شورای نگهبان، مجلس خبرگان، قوه مجریه، قوه قضائیه مبتنی بر فقه و دیگر نهادهای دینی، نمونههایی از این ماشیناند که قوانین را نه فقط بهمنزله قواعد رفتار بلکه به عنوان ابزاری برای کنترل و بازتولید قدرت معرفی میکنند.
از منظر دلوز-گتاری، این ماشین قدرت به صورت «بدنه بدون اراده» (corps sans organes) عمل میکند، یعنی شبکهای که با ظرفیتهای بازتولید و اعمال قدرت، از طریق تکرار و تثبیت قوانین دینی، جامعه را به سمت یک حالت «ایستاسازیشده» سوق میدهد.
حقوق ایران با تمام گستردگیاش، با تمام تنوع و دقت و جرمانگاریهای متمایزاش، هرچند با ضمانت اجرایی جانبدارانه و نادرست، در کلیّت خود، ایستا و محافظهکار است. حقوق در این چارچوب، فارغ از ساختارهای نظم اجتماعی، محملی برای بازتولید مناسبات سلسلهمراتبی و مقاومت در برابر تحول و نوآوری است. هرگونه تلاش برای جدایی حقوق از این ماشین دینی با مقاومت شدید مواجه شده و به بازتولید همان نظم محافظهکارانه منتهی میشود. دراینجاست که ما از تکینسازی قوانین منسوخ، نوآوریهای منصفانه و دموکراتیک، عاجز هستیم. در نتیجه، فهم حقوق ایران بدون توجه به این ماشین دینی و تاریخچهی تکوینی آن ناقص خواهد بود. این تاریخچه نشان میدهد که حقوق دستگاهی قدرتمند و معنادار است که در بستر مناسبات سیاسی-اجتماعی خاص شکل گرفته و بازتولید میشود.
تحلیل ساختاریِ بازتبدیلِ ماشین دینی در حوزههای متنوع حقوقی، دربرگیرندهٔ تمامیّت نهادهای حقوقی، دفاتر اسناد رسمی و قوای سهگانهی دولت و هر دستگاه اجرایی-قضایی-حقوقی میباشد.
ماشین دینی در حقوق ایران همانند یک شبکه گسترده عمل میکند که بخشهای مختلف نظام حقوقی را تحت سلطهی خود قرار داده و به مثابه یک دستگاه «انسدادگر» کار میکند. در حقوق کیفری، قوانین مستخرج از فقه، با تعریف دقیق رفتارهای ممنوعه و مجازاتهای سختگیرانه، به بازتولید نظم دینی و سیاسی کمک میکنند. «قانون مجازات اسلامی» نمونه بارزی است که با تعاریف مشخص از جرایم «حدی»(قصاص، حد، دیات) و «تعزیری»، نه تنها به تأمین نظم بلکه به تثبیت ساختارهای قدرت محافظهکار میپردازد. از منظر دلوز-گتاری، این قوانین به مثابه بُردارهایی از قدرت (vectors of power) هستند که با اعمال مجازاتهای مشخص، هم فضای اجتماعی را تنظیم میکنند و هم ظرفیتهای مقاومت را محدود میسازند. به ویژه در مواردی که مجازاتها بار معنایی دینی و اخلاقی دارند، دستگاه قدرت به شکل کاملتری اعمال میشود. مسلم است که بومشناسی ذهنی گتاری(اینجا مطالعه شود) در قوانین اجتماعی و حقوقی، هم اتوپیایی و هم ناکارآمد است. مثلاً نمیتوان انتظار داشت که ساختارِ حقوق ایران را مبدل به نا-ساختارِ ریزوماتیک کنیم و دست به تاٌسیس گشتارهای ترمیزی و گشتارهای ارتسامی بزنیم و با نقشهنگاری های گشتاری، از تحلیلهای کاربردشناختی و تاگشایی زبانشناسی انسدادی در بطن قانون بگریزیم. گتاری وقتی از بومشناسی ذهنی در اکوسوفیا صحبت میکند، به شبکهای از روابط ذهنی–اجتماعی اشاره دارد که میتواند تولید معنا را سیال و چندمرکزی کند. اما در حقوق ایران، ماشین دینی مثل یک فیلتر سختگیر عمل میکند: هر «خط گریز» — یعنی هر تلاش برای خلق معنای حقوقی خارج از چارچوب فقهی — یا به سرعت بازکدگذاری میشود یا انسداد کامل. این باعث میشود «ریزوم» حقوقی، قبل از رشد، دوباره به شکل «درخت سلسلهمراتبی» بازگردد.
👍2
در حقوق خانواده، همین ساختارها عمیقتر و پیچیدهترند. قوانین مربوط به حضانت، نکاح، طلاق و ارث که عمدتاً به نفع مردان تنظیم شدهاند، نمونهای از بازتولید سلسلهمراتب جنسیتی در چارچوب فقهی-دینی هستند. این قوانین با محدود کردن نقش و حقوق زنان، ساختارهای مردسالارانه را تثبیت میکنند و امکان گریز از این نظم را دشوار میسازند!
همچنین نهادهایی مانند شورای نگهبان به عنوان «ماشینهای کنترل» نقش دارند که با تفسیرهای دینی، مبانی حقوقی را به چارچوبهای محافظهکارانه محدود میکنند. این تفسیرها از منظر دلوز-گتاری قابل فهماند به عنوان دستگاهی که «کدگذاری» (coding) را انجام میدهد، یعنی خطوط و مرزهای مجاز کنش و قانونگذاری را تعیین میکند.
بنابراین، ماشین دینی در معنایی تازه، شبکهای از نیروهای متقابل است که با بازتولید مفاهیم و قوانین، قدرت را در قالبهای محافظهکار و سلسلهمراتبی حفظ میکند. این دستگاه، ساختار حقوق را به محلی برای بازتولید سرکوب و محدودیت تبدیل کرده و امکان تحقق حقوق رهاییبخش و بازتعریف مناسبات اجتماعی را به شدت کاهش میدهد. فیالنهایه، حقوق ایران را نمیتوان صرفاً مجموعهای از مواد و تبصرهها دانست که بر مبنای نظم رسمی دولت عمل میکنند؛ بلکه باید آن را بهمنزلهی یک ماشین انسدادی-تولیدی دید که در بستر تاریخی-فقهی خود همزمان خطوط گریز را مسدود و جریانهای میل را کدگذاری میکند. این ماشین، با اتکاء به «ساختار حقوقی مبتنی بر منبع شریعتمحور»، شبکهای از کدهای الزامآور را تثبیت کرده که هم در سطح کلان (macro) و هم در سطح خردسیاستهای مولکولی (micro) عمل میکنند.
در این چارچوب، «ماشین دینی» دستگاه انضباطیِ اصلی است که با عملیات «بازترکیب مفاهیم» و «انسداد گفتمانی»، مانع از ورود هر گونه خط گریز به سپهر حقوق میشود. قواعدی که در بالا ذکر کردم همچون: مواد حدی، قصاص، یا قیود شرعی در خانواده و رسانه، مصادیق روشنِ کدگذاری مجدد هستند که بر بدن اجتماعی تحمیل میشوند و آن را در وضعیت «ایستاسازی» نگاه میدارند.
از منظر گتاری، حقوق ایران همچون یک «بدن بیارگان» است که اعضای آن را نهادهای حافظ نظم شرعی—از شورای نگهبان و قوه قضاییه تا سازوکارهای تقنین و تفسیر فقهی—تشکیل میدهند. این بدن، خود را از طریق «بُردارهای تحمیلگر» (vectors) و «پراکتیسهای بازتولیدی» تغذیه میکند و با سلسلهمراتب مردسالارانه و ناموسگذاریهای جمعی، جریان میل و سوژهگی فردی را به قالبهای از پیش تعریفشده بازمیگرداند.
در نتیجه، حقوق ایران دیگر «ساختارِ وابسته به ساختاری دیگر» نیست، او نمونهی کلاسیک یک ماشین قدرتِ انسدادگر است که ظرفیتهای تغییر و نوآوری را از مسیر بازتولید مفاهیم کهنه مسدود میکند. امکان «بازکدگذاری» یا «خطگریز» تنها زمانی متصور است که این ماشین از وضعیت انسدادی خود خارج و به سوی ریزومهای حقوقی حرکت کند—جایی که قوانین، نه بر اساس محورهای عمودی و سلسلهمراتبی، بلکه در شبکهای افقی و کثرتگرایانه تولید و اجرا شوند. تا آن زمان، نقد ساختاری حقوق ایران باید همچنان در دو سطح پیش رود: نخست، در شالودهشکنی تاریخی و تحلیلیِ دستگاه دینی-حقوقی به مثابه یک ماشین بازتولید قدرت؛ دوم، در پرورش اشکال نوین پراتیک حقوقی که بهجای بازتکرار کدهای دینی، به سمت بازسامانی میل و گشودن خطوط گریز حرکت کنند. تنها در این مسیر است که میتوان از چرخهی محافظهکارانهی موجود رها شد و حقوق را به دستگاهی رهاییبخش بدل کرد.
-مهبد ذکایی
@Neyrang
همچنین نهادهایی مانند شورای نگهبان به عنوان «ماشینهای کنترل» نقش دارند که با تفسیرهای دینی، مبانی حقوقی را به چارچوبهای محافظهکارانه محدود میکنند. این تفسیرها از منظر دلوز-گتاری قابل فهماند به عنوان دستگاهی که «کدگذاری» (coding) را انجام میدهد، یعنی خطوط و مرزهای مجاز کنش و قانونگذاری را تعیین میکند.
بنابراین، ماشین دینی در معنایی تازه، شبکهای از نیروهای متقابل است که با بازتولید مفاهیم و قوانین، قدرت را در قالبهای محافظهکار و سلسلهمراتبی حفظ میکند. این دستگاه، ساختار حقوق را به محلی برای بازتولید سرکوب و محدودیت تبدیل کرده و امکان تحقق حقوق رهاییبخش و بازتعریف مناسبات اجتماعی را به شدت کاهش میدهد. فیالنهایه، حقوق ایران را نمیتوان صرفاً مجموعهای از مواد و تبصرهها دانست که بر مبنای نظم رسمی دولت عمل میکنند؛ بلکه باید آن را بهمنزلهی یک ماشین انسدادی-تولیدی دید که در بستر تاریخی-فقهی خود همزمان خطوط گریز را مسدود و جریانهای میل را کدگذاری میکند. این ماشین، با اتکاء به «ساختار حقوقی مبتنی بر منبع شریعتمحور»، شبکهای از کدهای الزامآور را تثبیت کرده که هم در سطح کلان (macro) و هم در سطح خردسیاستهای مولکولی (micro) عمل میکنند.
در این چارچوب، «ماشین دینی» دستگاه انضباطیِ اصلی است که با عملیات «بازترکیب مفاهیم» و «انسداد گفتمانی»، مانع از ورود هر گونه خط گریز به سپهر حقوق میشود. قواعدی که در بالا ذکر کردم همچون: مواد حدی، قصاص، یا قیود شرعی در خانواده و رسانه، مصادیق روشنِ کدگذاری مجدد هستند که بر بدن اجتماعی تحمیل میشوند و آن را در وضعیت «ایستاسازی» نگاه میدارند.
از منظر گتاری، حقوق ایران همچون یک «بدن بیارگان» است که اعضای آن را نهادهای حافظ نظم شرعی—از شورای نگهبان و قوه قضاییه تا سازوکارهای تقنین و تفسیر فقهی—تشکیل میدهند. این بدن، خود را از طریق «بُردارهای تحمیلگر» (vectors) و «پراکتیسهای بازتولیدی» تغذیه میکند و با سلسلهمراتب مردسالارانه و ناموسگذاریهای جمعی، جریان میل و سوژهگی فردی را به قالبهای از پیش تعریفشده بازمیگرداند.
در نتیجه، حقوق ایران دیگر «ساختارِ وابسته به ساختاری دیگر» نیست، او نمونهی کلاسیک یک ماشین قدرتِ انسدادگر است که ظرفیتهای تغییر و نوآوری را از مسیر بازتولید مفاهیم کهنه مسدود میکند. امکان «بازکدگذاری» یا «خطگریز» تنها زمانی متصور است که این ماشین از وضعیت انسدادی خود خارج و به سوی ریزومهای حقوقی حرکت کند—جایی که قوانین، نه بر اساس محورهای عمودی و سلسلهمراتبی، بلکه در شبکهای افقی و کثرتگرایانه تولید و اجرا شوند. تا آن زمان، نقد ساختاری حقوق ایران باید همچنان در دو سطح پیش رود: نخست، در شالودهشکنی تاریخی و تحلیلیِ دستگاه دینی-حقوقی به مثابه یک ماشین بازتولید قدرت؛ دوم، در پرورش اشکال نوین پراتیک حقوقی که بهجای بازتکرار کدهای دینی، به سمت بازسامانی میل و گشودن خطوط گریز حرکت کنند. تنها در این مسیر است که میتوان از چرخهی محافظهکارانهی موجود رها شد و حقوق را به دستگاهی رهاییبخش بدل کرد.
-مهبد ذکایی
@Neyrang
👍2
چپ چه راهی دارد؟
گمانی بر گریز از یوتوپیا
(
در بحبوحهای که اندیشه چپ و دموکراسیخواهی در ایران نیازمند یک سازماندهی جمعیست و همینطور آنگوشه هنگامی که سلطنتطلبها درحال اختهسازیِ اندیشهها و شعارهایی چون «زن زندگی آزادی» هستند و تنها میخواهند صدای افکار خودشان یعنی «جاوید شاه» شنیده و پذیرفته شود و ایضاً صدای تماموکمال شخص رضا پهلوی به گوش تمام معترضین جمهوری اسلامی برسد، چپ میبایست صدای خود را از این خفقان جمعی نجات دهد. امّا چگونه؟
چپ ایران برای اینکه مجبور نباشد زیرسایهی پهلویچیها زندگی کند(احتمالات آینده) و همینطور در داخل و بهصورت درونمرزی رشد کند، بایست ابتدا بر آگاهیِ تاریخیِ توده تأثیر بگذارد و بتواند با ایجاد مجامع روشنگر، لکهی منفور گذشتهی خود را از اذهان عموم جدا کند؛ و درنهایت با ایجاد سازماندهیهای فیزیکی از طریق همان مجامع جمعی و گسترهی آنها توسط افراد منتخب و ایجاد تأثیر عمیق بین قشر پرولتر و فرودست یک گریزی از آن منفور بودن و کوچک بودن پیدا کند. یکی از بزرگترین بحرانهای ضدچپ، رسانهها هستند که باعث تحریف چپ و افکارشان میشوند. چون اگر درآینده به هرنحوی خبری از جمهوری اسلامی نباشد، چپ درهرصورت بایست با سایهی صهیونیسم کنار بیاید یا آن را کنار بزند. چرا که یکی از اهرمهای احتمالی انقلاب در ایران همین است. درحال حاضر، جمهوری اسلامی در خصمانهترین شکل حکومت خود قرار دارد و میزان سرکوبگریاش به اوج رسیده است؛ آلترناتیوها و راههای احتمالی با تمام آنکه جریان فکریشان از چپ جداست، نسبت به وضعیت ج.ا ارجحیت دارند؛ و درنهایت چپ دنبال آن است که هم از معضل جمهوری اسلامی بگریزد و هم به ایدهآلهای خویش(بهترین شکل/رخداد)برسد. و خب با یک نگاه اجمالی میتوان فهمید که امکان وقوع همچین اتفاقی حقیقتاً از واقعیت جامعه فرسنگها فاصله دارد و بعید است.
در چنین وضعیتی، نخستین خطای چپ ایران این است که خود را در میدان رقابتی تعریف کند که اساساً برای آن ساخته نشده است. سلطنتطلبها در دیاسپورا، بهویژه در آمریکا، کانادا و بریتانیا، توانستهاند با اتکا به سرمایه، رسانه، نوستالژی، و سادگیِ شعار، «بدنِ خیابان» تولید کنند؛ بدنی که نه الزاماً سیاسی، و بیش از هرچیز واکنشی است به خشونت افسارگسیختهی جمهوری اسلامی. چپ اگر بخواهد در همین زمین با همان ابزار بازی کند(راهپیماییهای نمایشی، پرچم، رهبرسازی، یا رقابت بر سر تصاحب شعارها) دروهلهی نخست هم شکست میخورد، و هم متعاقباً به بازتولید همان منطق قدرتی کمک میکند که مدعی نفی آن است.
امّا مسئلهی اصلی این نیست که چرا سلطنتطلبها دیده میشوند؛ مسئله این است که چرا چپ دیده نمیشود، و مهمتر از آن، چرا حتی وقتی دیده میشود، فهمیده نمیشود؟ برخی دوستان در این فضا گمان میکنند این نادیدهماندن، صرفاً محصول سرکوب جمهوری اسلامی یا تحریف رسانهای است، امّا این پنهانماندگی، نتیجهی یک شکاف عمیق میان زبان چپ و زیست واقعی جامعه است. چپ ایران سالهاست یا به گذشتهای شکستخورده خیره مانده، یا به آیندهای انتزاعی پناه برده که هیچ پیوند ملموسی با رنج روزمرهی مردم ندارد. در چنین شرایطی، هر فراخوانی به «آگاهی تاریخی» اگر از دل تجربهی زیسته نیاید، تکرار همان رابطهی سلسلهمراتبیِ معلم/توده است که خود یکی از دلایل بیاعتمادی تاریخی به چپ بوده است.
اگر قرار است چپ از زیر سایهی پهلویچیها—چه در دیاسپورا و چه در آیندهی احتمالی پس از جمهوری اسلامی—بیرون بیاید، این خروج از مسیر بیاعتبار کردن عملی آن گفتمان ممکن است. سلطنتطلبی، در شکل مسلط امروزش، گفتمانی است که بهشدت تهی از پاسخ به مسائل مادی جامعه است. کار، مسکن، نابرابری، فرسایش نیروی کار، بدنهای فرودستی که سالهاست میان دولت، بازار و ایدئولوژی له شدهاند. چپ دقیقاً در همین نقطه میتواند و باید مداخله کند؛ با حضور واقعی در گرههای کوچک اما حیاتی زندگی اجتماعی.
گمانی بر گریز از یوتوپیا
(
1/2) در بحبوحهای که اندیشه چپ و دموکراسیخواهی در ایران نیازمند یک سازماندهی جمعیست و همینطور آنگوشه هنگامی که سلطنتطلبها درحال اختهسازیِ اندیشهها و شعارهایی چون «زن زندگی آزادی» هستند و تنها میخواهند صدای افکار خودشان یعنی «جاوید شاه» شنیده و پذیرفته شود و ایضاً صدای تماموکمال شخص رضا پهلوی به گوش تمام معترضین جمهوری اسلامی برسد، چپ میبایست صدای خود را از این خفقان جمعی نجات دهد. امّا چگونه؟
چپ ایران برای اینکه مجبور نباشد زیرسایهی پهلویچیها زندگی کند(احتمالات آینده) و همینطور در داخل و بهصورت درونمرزی رشد کند، بایست ابتدا بر آگاهیِ تاریخیِ توده تأثیر بگذارد و بتواند با ایجاد مجامع روشنگر، لکهی منفور گذشتهی خود را از اذهان عموم جدا کند؛ و درنهایت با ایجاد سازماندهیهای فیزیکی از طریق همان مجامع جمعی و گسترهی آنها توسط افراد منتخب و ایجاد تأثیر عمیق بین قشر پرولتر و فرودست یک گریزی از آن منفور بودن و کوچک بودن پیدا کند. یکی از بزرگترین بحرانهای ضدچپ، رسانهها هستند که باعث تحریف چپ و افکارشان میشوند. چون اگر درآینده به هرنحوی خبری از جمهوری اسلامی نباشد، چپ درهرصورت بایست با سایهی صهیونیسم کنار بیاید یا آن را کنار بزند. چرا که یکی از اهرمهای احتمالی انقلاب در ایران همین است. درحال حاضر، جمهوری اسلامی در خصمانهترین شکل حکومت خود قرار دارد و میزان سرکوبگریاش به اوج رسیده است؛ آلترناتیوها و راههای احتمالی با تمام آنکه جریان فکریشان از چپ جداست، نسبت به وضعیت ج.ا ارجحیت دارند؛ و درنهایت چپ دنبال آن است که هم از معضل جمهوری اسلامی بگریزد و هم به ایدهآلهای خویش(بهترین شکل/رخداد)برسد. و خب با یک نگاه اجمالی میتوان فهمید که امکان وقوع همچین اتفاقی حقیقتاً از واقعیت جامعه فرسنگها فاصله دارد و بعید است.
در چنین وضعیتی، نخستین خطای چپ ایران این است که خود را در میدان رقابتی تعریف کند که اساساً برای آن ساخته نشده است. سلطنتطلبها در دیاسپورا، بهویژه در آمریکا، کانادا و بریتانیا، توانستهاند با اتکا به سرمایه، رسانه، نوستالژی، و سادگیِ شعار، «بدنِ خیابان» تولید کنند؛ بدنی که نه الزاماً سیاسی، و بیش از هرچیز واکنشی است به خشونت افسارگسیختهی جمهوری اسلامی. چپ اگر بخواهد در همین زمین با همان ابزار بازی کند(راهپیماییهای نمایشی، پرچم، رهبرسازی، یا رقابت بر سر تصاحب شعارها) دروهلهی نخست هم شکست میخورد، و هم متعاقباً به بازتولید همان منطق قدرتی کمک میکند که مدعی نفی آن است.
امّا مسئلهی اصلی این نیست که چرا سلطنتطلبها دیده میشوند؛ مسئله این است که چرا چپ دیده نمیشود، و مهمتر از آن، چرا حتی وقتی دیده میشود، فهمیده نمیشود؟ برخی دوستان در این فضا گمان میکنند این نادیدهماندن، صرفاً محصول سرکوب جمهوری اسلامی یا تحریف رسانهای است، امّا این پنهانماندگی، نتیجهی یک شکاف عمیق میان زبان چپ و زیست واقعی جامعه است. چپ ایران سالهاست یا به گذشتهای شکستخورده خیره مانده، یا به آیندهای انتزاعی پناه برده که هیچ پیوند ملموسی با رنج روزمرهی مردم ندارد. در چنین شرایطی، هر فراخوانی به «آگاهی تاریخی» اگر از دل تجربهی زیسته نیاید، تکرار همان رابطهی سلسلهمراتبیِ معلم/توده است که خود یکی از دلایل بیاعتمادی تاریخی به چپ بوده است.
اگر قرار است چپ از زیر سایهی پهلویچیها—چه در دیاسپورا و چه در آیندهی احتمالی پس از جمهوری اسلامی—بیرون بیاید، این خروج از مسیر بیاعتبار کردن عملی آن گفتمان ممکن است. سلطنتطلبی، در شکل مسلط امروزش، گفتمانی است که بهشدت تهی از پاسخ به مسائل مادی جامعه است. کار، مسکن، نابرابری، فرسایش نیروی کار، بدنهای فرودستی که سالهاست میان دولت، بازار و ایدئولوژی له شدهاند. چپ دقیقاً در همین نقطه میتواند و باید مداخله کند؛ با حضور واقعی در گرههای کوچک اما حیاتی زندگی اجتماعی.
👍4
چپ چه راهی دارد؟
(
درهرصورت باید توجه شود که این بهمعنای بازگشت به سازمانهای کلاسیک، احزاب متمرکز و ساختارهای هرمی نیست؛ چنین اشکالی در شرایط کنونی ایران، نه ممکناند و نه مطلوب. آنچه امکانپذیر است، شبکههای کوچک اعتماد، هستههای همیاری، اشکال غیررسمی سازمانیابی در محل کار، محله، و روابط روزمره است. چپی که بتواند در عمل نشان دهد که نیرویی برای کاهش رنج و افزایش توان جمعی است، بهمراتب مشروعتر از هر گفتمان پرسروصدای تبعیدی خواهد بود. یکی از بحرانهای اساسی چپ، همچنان نسبتش با رسانه است. رسانههای جریان اصلی(چه فارسیزبان خارج از کشور و چه شبکههای غیررسمی) یا چپ را کاریکاتور میکنند یا آن را به کلی حذف. امّا پاسخ به این وضعیت، لازمهاش ساختنِ زبان بدیل است؛ زبانی که البته نه در دام سادهسازی پوپولیستی بیفتد و نه در پیچیدگیهای نظری خودبسنده خفه شود. چپ اگر نتواند به زبانی سخن بگوید که برای پرولتاریا و فرودستان قابل لمس باشد، حتی در صورت فروپاشی جمهوری اسلامی نیز به نیرویی حاشیهای تبدیل خواهد شد که فقط در بزنگاهها به آن رجوع میشود و بلافاصله کنار گذاشته میشود.
در این میان، مسئلهی آلترناتیوها پیچیدهتر از یک دوگانهی ساده است. در شرایطی که جمهوری اسلامی به خصمانهترین و عریانترین شکل حکومت خود رسیده، طبیعی است که بسیاری از نیروها و جریانهایی که هیچ سنخیتی با چپ ندارند، در لحظهی اکنون «ارجح» به نظر برسند. امّا این ارجحیت، موقتی و سلبی است، نه ایجابی. چپ اگر تمام افق خود را به عبور از جمهوری اسلامی تقلیل دهد، ناگزیر پس از آن با واقعیتی مواجه خواهد شد که در آن نهتنها قدرتی ندارد، بلکه دوباره باید با ساختاری بجنگد که اینبار شاید مشروعیت بیشتری هم برای سرکوبش داشته باشد. از اینرو، پارادوکس اصلی چپ ایران همینجاست! چپ میخواهد هم از جمهوری اسلامی عبور کند و هم به ایدهآلهای خود وفادار بماند، امّا جامعهای که در آن زیست میکند، نه لزوماً آمادهی این ایدهآلهاست و نه حتی مشتاق شنیدن زبان آن. پذیرش این شکاف، شاید و باید نخستین گام رادیکال باشد. چرا که تنها با پذیرش فاصلهی عظیم میان خواست چپ و واقعیت جامعه است که میتوان به استراتژیهایی فکر کرد بر مبنای انباشت آهستهی قدرت اجتماعی شکل میگیرند.
در نهایت، اگر امکان تحقق افق چپ در کوتاهمدت بعید به نظر میرسد، این بعیدبودن نباید بهانهای برای کنارهگیری یا حلشدن در آلترناتیوهای مسلط شود. تاریخ نشان داده که نیروهایی که فقط برای «لحظهی پیروزی» ساخته میشوند، اغلب در همان لحظه حذف میشوند. پس چپ اگر قرار است نقشی داشته باشد، باید بهعنوان نیرویی باشد که اجازه نمیدهد آینده، بیچالش و بیمقاومت، به بازتولید همان منطق سلطهی قدیمی تن دهد، حتی اگر این نقش، در حال حاضر، کوچک، منفور، و در حاشیه به نظر برسد.
درهرصورت، کسی نمیتواند در این روزها چه اتفاقی خواهد افتاد و آنچه فعلاً قابل مشاهدهست، نزاع و دعوا است که در فضای رسانهای اعم از توییتر و اینستاگرام و همین تلگرام، رد و بدل میشود.
-مهبد ذکایی
@Neyrang
(
2/2)درهرصورت باید توجه شود که این بهمعنای بازگشت به سازمانهای کلاسیک، احزاب متمرکز و ساختارهای هرمی نیست؛ چنین اشکالی در شرایط کنونی ایران، نه ممکناند و نه مطلوب. آنچه امکانپذیر است، شبکههای کوچک اعتماد، هستههای همیاری، اشکال غیررسمی سازمانیابی در محل کار، محله، و روابط روزمره است. چپی که بتواند در عمل نشان دهد که نیرویی برای کاهش رنج و افزایش توان جمعی است، بهمراتب مشروعتر از هر گفتمان پرسروصدای تبعیدی خواهد بود. یکی از بحرانهای اساسی چپ، همچنان نسبتش با رسانه است. رسانههای جریان اصلی(چه فارسیزبان خارج از کشور و چه شبکههای غیررسمی) یا چپ را کاریکاتور میکنند یا آن را به کلی حذف. امّا پاسخ به این وضعیت، لازمهاش ساختنِ زبان بدیل است؛ زبانی که البته نه در دام سادهسازی پوپولیستی بیفتد و نه در پیچیدگیهای نظری خودبسنده خفه شود. چپ اگر نتواند به زبانی سخن بگوید که برای پرولتاریا و فرودستان قابل لمس باشد، حتی در صورت فروپاشی جمهوری اسلامی نیز به نیرویی حاشیهای تبدیل خواهد شد که فقط در بزنگاهها به آن رجوع میشود و بلافاصله کنار گذاشته میشود.
در این میان، مسئلهی آلترناتیوها پیچیدهتر از یک دوگانهی ساده است. در شرایطی که جمهوری اسلامی به خصمانهترین و عریانترین شکل حکومت خود رسیده، طبیعی است که بسیاری از نیروها و جریانهایی که هیچ سنخیتی با چپ ندارند، در لحظهی اکنون «ارجح» به نظر برسند. امّا این ارجحیت، موقتی و سلبی است، نه ایجابی. چپ اگر تمام افق خود را به عبور از جمهوری اسلامی تقلیل دهد، ناگزیر پس از آن با واقعیتی مواجه خواهد شد که در آن نهتنها قدرتی ندارد، بلکه دوباره باید با ساختاری بجنگد که اینبار شاید مشروعیت بیشتری هم برای سرکوبش داشته باشد. از اینرو، پارادوکس اصلی چپ ایران همینجاست! چپ میخواهد هم از جمهوری اسلامی عبور کند و هم به ایدهآلهای خود وفادار بماند، امّا جامعهای که در آن زیست میکند، نه لزوماً آمادهی این ایدهآلهاست و نه حتی مشتاق شنیدن زبان آن. پذیرش این شکاف، شاید و باید نخستین گام رادیکال باشد. چرا که تنها با پذیرش فاصلهی عظیم میان خواست چپ و واقعیت جامعه است که میتوان به استراتژیهایی فکر کرد بر مبنای انباشت آهستهی قدرت اجتماعی شکل میگیرند.
در نهایت، اگر امکان تحقق افق چپ در کوتاهمدت بعید به نظر میرسد، این بعیدبودن نباید بهانهای برای کنارهگیری یا حلشدن در آلترناتیوهای مسلط شود. تاریخ نشان داده که نیروهایی که فقط برای «لحظهی پیروزی» ساخته میشوند، اغلب در همان لحظه حذف میشوند. پس چپ اگر قرار است نقشی داشته باشد، باید بهعنوان نیرویی باشد که اجازه نمیدهد آینده، بیچالش و بیمقاومت، به بازتولید همان منطق سلطهی قدیمی تن دهد، حتی اگر این نقش، در حال حاضر، کوچک، منفور، و در حاشیه به نظر برسد.
درهرصورت، کسی نمیتواند در این روزها چه اتفاقی خواهد افتاد و آنچه فعلاً قابل مشاهدهست، نزاع و دعوا است که در فضای رسانهای اعم از توییتر و اینستاگرام و همین تلگرام، رد و بدل میشود.
-مهبد ذکایی
@Neyrang
👍5
دموکراسی و تناقض
دموکراسی در عامترین تعریف خود بهمثابه نوعی از حکومت است که در آن برخلاف دیگر حاکمیتهای مونارشی و اشرافی، حکومت بهوسیله شهروندان است و مردم هستند که حکومت میکنند. امّا آیا این تعریف واقعاً مبرا از هرگونه تردید و بحث است؟ در این تعریف جهانشمول، عرصههای گستردهی مخالفت بسیار برجستهاند و باید فهمید اگر این تعریف جامهی عمل بپوشاند، آیا چهمقدار پیروز است؟
افزون بر این، مفهوم «حکومت» خود نیازمند تفکیک میان سطوح مختلف قدرت است. در سادهترین برداشت، حکومت همان دولت مستقر است که متشکل از مجموعهی نهادهای قانونگذار، اجرایی و قضایی که تصمیمهای الزامآور میگیرند و آنها را به اجرا درمیآورند است. اما در خوانش جامعهشناختی خصوصاً در بحران امروز، حکومت را نمیتوان صرفاً به دولت فروکاست. قدرت در شبکهای از نهادها، مناسبات اقتصادی، رسانهها، دستگاههای ایدئولوژیک، و حتی عادتهای فرهنگی توزیع شده است. از این منظر، «حکومت» دیگر فقط آن چیزی نیست که در پارلمان یا هیئت وزیران رخ میدهد، حکومت مجموعهای از سازوکارهای آشکار و پنهان است که رفتارها را هدایت و افقهای ممکن را تعیین میکند. بنابراین، اگر دموکراسی را حکومت مردم بدانیم، باید بپرسیم آیا مردم صرفاً دولت را اداره میکنند یا در شکلدادن به این شبکهی پیچیدهی قدرت نیز نقش دارند؟ واژۀ «بهوسیله» نیز از این حیث سادهانگارانه مینماید که گویی رابطهای بیواسطه میان مردم و قدرت برقرار است. حال آنکه در جوامع مدرن، حکومت همواره از خلال واسطهها اعمال میشود؛ مانندِ احزاب، بوروکراسی، رسانهها و نهادهای تخصصی. این واسطهها ضرورتهای عملیاند؛ هیچ جامعۀ میلیونی نمیتواند بهصورت مستقیم و همزمان دربارهی همۀ امور تصمیم بگیرد. اما همین ضرورت عملی، منشأ فاصلهای ساختاری میان ارادهی عمومی و تصمیم نهایی میشود. هرچه این فاصله بیشتر گردد، دموکراسی بیشتر به نمایندگی صوری و کمتر به مشارکت واقعی شباهت مییابد. از همینروست که در اندیشۀ سیاسی معاصر، بحث بر سر کیفیت و حدود این واسطهگری اهمیت مییابد! آیا نمایندگان پاسخگو هستند؟ آیا سازوکارهای نظارتی مؤثرند؟ آیا امکان چرخش نخبگان وجود دارد یا قدرت در حلقهای محدود بازتولید میشود؟
اما شاید بنیادیترین ابهام در واژۀ «مردم» نهفته باشد. درحقیقت، «مردم» مفهومی برساختی از تاریخ و حقوق است. هر نظام سیاسی با ترسیم مرزهایی، مشخص میکند چه کسانی در دایرۀ مردم قرار میگیرند و چه کسانی بیرون میمانند. در گذشته، زنان، بردگان، اقلیتهای قومی یا افراد فاقد مالکیت از این دایره حذف میشدند. حتی امروز نیز مهاجران، بیتابعیتها یا گروههای به حاشیهراندهشده در موقعیتی مبهم قرار دارند. از این رو، دموکراسی همواره با مسئلۀ «شمول» درگیر است. چه کسی حق دارد بخشی از ارادۀ جمعی محسوب شود؟ و بر چه اساسی؟ از منظر جامعهشناسی سیاسی، باید به نابرابریهای درونی «مردم» نیز توجه کرد. مردم در این ساحت، مفهومی متشکل از طبقات، گروههای اقتصادی، شبکههای قدرت و سطوح متفاوت دسترسی به منابعاند. اگر برخی گروهها بهواسطۀ ثروت، رسانه یا نفوذ سازمانی توان تأثیرگذاری بیشتری بر تصمیمها داشته باشند، آیا میتوان همچنان از برابری سیاسی سخن گفت؟ در اینجا دموکراسی با پارادوکسی عمیق مواجه میشود. برابری حقوقی ممکن است در کنار نابرابریهای ساختاریِ اقتصادی و اجتماعی قرار گیرد، و همین نابرابریها ارادۀ سیاسی را بهصورت نامتقارن شکل دهند. در همین شرایط است که حکومت «بهوسیلهی مردم» ممکن است در عمل به حکومت بهوسیلهی بخشی قدرتمند از مردم تقلیل یابد.
همچنین باید به بُعد فرهنگی دموکراسی توجه داشت. دموکراسی در گوشهای دیگر، مجموعهای از نوعی فرهنگی سیاسی است که بر مدار گفتوگو، مدارا، پذیرش تکثر و امکان نقد قدرت شکل میگیرد. بدون این فرهنگ، حتی دقیقترین سازوکارهای حقوقی نیز میتوانند به پوستهای بیروح بدل شوند. دموکراسی زمانی معنا مییابد که شهروندان خود را از رعیتبودگیِ دولت منتزع کرده و به کنشگران فعال در عرصۀ عمومی بدل شوند؛ زمانی که مشارکت صرفاً به روز رأیگیری محدود نشود و به شکلهای متنوعی از کنش مدنی، سازمانیابی اجتماعی و مطالبهگری مستمر گسترش یابد.
در نتیجه، دموکراسی را نمیتوان به یک تعریف کوتاه فروکاست. این مفهوم در تلاقی سه مسئلۀ بنیادین قرار دارد. سازمان قدرت، سازوکار مشارکت، و تعریف جامعهی سیاسی. هر تغییری در یکی از این سه حوزه، معنای آن را دگرگون میکند. از این رو، تاریخ اندیشۀ دموکراسی تاریخ کشمکش بر سر تفسیر این سه واژه است. دموکراسی ریزوماتیک و همواره در حال شدن است؛ پروژهای ناتمام که در آن جامعه میکوشد فاصلهی میان قدرت و ارادهی جمعی را کاهش دهد، بیآنکه هرگز بتواند این فاصله را بهطور کامل از میان بردارد.
-مهبد ذکایی
@Neyrang
دموکراسی در عامترین تعریف خود بهمثابه نوعی از حکومت است که در آن برخلاف دیگر حاکمیتهای مونارشی و اشرافی، حکومت بهوسیله شهروندان است و مردم هستند که حکومت میکنند. امّا آیا این تعریف واقعاً مبرا از هرگونه تردید و بحث است؟ در این تعریف جهانشمول، عرصههای گستردهی مخالفت بسیار برجستهاند و باید فهمید اگر این تعریف جامهی عمل بپوشاند، آیا چهمقدار پیروز است؟
افزون بر این، مفهوم «حکومت» خود نیازمند تفکیک میان سطوح مختلف قدرت است. در سادهترین برداشت، حکومت همان دولت مستقر است که متشکل از مجموعهی نهادهای قانونگذار، اجرایی و قضایی که تصمیمهای الزامآور میگیرند و آنها را به اجرا درمیآورند است. اما در خوانش جامعهشناختی خصوصاً در بحران امروز، حکومت را نمیتوان صرفاً به دولت فروکاست. قدرت در شبکهای از نهادها، مناسبات اقتصادی، رسانهها، دستگاههای ایدئولوژیک، و حتی عادتهای فرهنگی توزیع شده است. از این منظر، «حکومت» دیگر فقط آن چیزی نیست که در پارلمان یا هیئت وزیران رخ میدهد، حکومت مجموعهای از سازوکارهای آشکار و پنهان است که رفتارها را هدایت و افقهای ممکن را تعیین میکند. بنابراین، اگر دموکراسی را حکومت مردم بدانیم، باید بپرسیم آیا مردم صرفاً دولت را اداره میکنند یا در شکلدادن به این شبکهی پیچیدهی قدرت نیز نقش دارند؟ واژۀ «بهوسیله» نیز از این حیث سادهانگارانه مینماید که گویی رابطهای بیواسطه میان مردم و قدرت برقرار است. حال آنکه در جوامع مدرن، حکومت همواره از خلال واسطهها اعمال میشود؛ مانندِ احزاب، بوروکراسی، رسانهها و نهادهای تخصصی. این واسطهها ضرورتهای عملیاند؛ هیچ جامعۀ میلیونی نمیتواند بهصورت مستقیم و همزمان دربارهی همۀ امور تصمیم بگیرد. اما همین ضرورت عملی، منشأ فاصلهای ساختاری میان ارادهی عمومی و تصمیم نهایی میشود. هرچه این فاصله بیشتر گردد، دموکراسی بیشتر به نمایندگی صوری و کمتر به مشارکت واقعی شباهت مییابد. از همینروست که در اندیشۀ سیاسی معاصر، بحث بر سر کیفیت و حدود این واسطهگری اهمیت مییابد! آیا نمایندگان پاسخگو هستند؟ آیا سازوکارهای نظارتی مؤثرند؟ آیا امکان چرخش نخبگان وجود دارد یا قدرت در حلقهای محدود بازتولید میشود؟
اما شاید بنیادیترین ابهام در واژۀ «مردم» نهفته باشد. درحقیقت، «مردم» مفهومی برساختی از تاریخ و حقوق است. هر نظام سیاسی با ترسیم مرزهایی، مشخص میکند چه کسانی در دایرۀ مردم قرار میگیرند و چه کسانی بیرون میمانند. در گذشته، زنان، بردگان، اقلیتهای قومی یا افراد فاقد مالکیت از این دایره حذف میشدند. حتی امروز نیز مهاجران، بیتابعیتها یا گروههای به حاشیهراندهشده در موقعیتی مبهم قرار دارند. از این رو، دموکراسی همواره با مسئلۀ «شمول» درگیر است. چه کسی حق دارد بخشی از ارادۀ جمعی محسوب شود؟ و بر چه اساسی؟ از منظر جامعهشناسی سیاسی، باید به نابرابریهای درونی «مردم» نیز توجه کرد. مردم در این ساحت، مفهومی متشکل از طبقات، گروههای اقتصادی، شبکههای قدرت و سطوح متفاوت دسترسی به منابعاند. اگر برخی گروهها بهواسطۀ ثروت، رسانه یا نفوذ سازمانی توان تأثیرگذاری بیشتری بر تصمیمها داشته باشند، آیا میتوان همچنان از برابری سیاسی سخن گفت؟ در اینجا دموکراسی با پارادوکسی عمیق مواجه میشود. برابری حقوقی ممکن است در کنار نابرابریهای ساختاریِ اقتصادی و اجتماعی قرار گیرد، و همین نابرابریها ارادۀ سیاسی را بهصورت نامتقارن شکل دهند. در همین شرایط است که حکومت «بهوسیلهی مردم» ممکن است در عمل به حکومت بهوسیلهی بخشی قدرتمند از مردم تقلیل یابد.
همچنین باید به بُعد فرهنگی دموکراسی توجه داشت. دموکراسی در گوشهای دیگر، مجموعهای از نوعی فرهنگی سیاسی است که بر مدار گفتوگو، مدارا، پذیرش تکثر و امکان نقد قدرت شکل میگیرد. بدون این فرهنگ، حتی دقیقترین سازوکارهای حقوقی نیز میتوانند به پوستهای بیروح بدل شوند. دموکراسی زمانی معنا مییابد که شهروندان خود را از رعیتبودگیِ دولت منتزع کرده و به کنشگران فعال در عرصۀ عمومی بدل شوند؛ زمانی که مشارکت صرفاً به روز رأیگیری محدود نشود و به شکلهای متنوعی از کنش مدنی، سازمانیابی اجتماعی و مطالبهگری مستمر گسترش یابد.
در نتیجه، دموکراسی را نمیتوان به یک تعریف کوتاه فروکاست. این مفهوم در تلاقی سه مسئلۀ بنیادین قرار دارد. سازمان قدرت، سازوکار مشارکت، و تعریف جامعهی سیاسی. هر تغییری در یکی از این سه حوزه، معنای آن را دگرگون میکند. از این رو، تاریخ اندیشۀ دموکراسی تاریخ کشمکش بر سر تفسیر این سه واژه است. دموکراسی ریزوماتیک و همواره در حال شدن است؛ پروژهای ناتمام که در آن جامعه میکوشد فاصلهی میان قدرت و ارادهی جمعی را کاهش دهد، بیآنکه هرگز بتواند این فاصله را بهطور کامل از میان بردارد.
-مهبد ذکایی
@Neyrang
👍6
امر مقدس چرا نقد نمیشود؟
درهرجایی که تفکر و اندیشه جاری باشد، انتقاد نیز بر میخیزد. قرنهاست که عدهای از انسانها دریافتند که همنوعان خویش، هیچگاه آنقدر والا و مقدس نخواهند بود که از بلندای عزّت و احترام فراتر خیزند و چون موجودی الهی، دیگر نقد ناپذیر و قابل کنترل نباشند. هرچند اندیشه و «انتقاد» چون مغاکی عمیقاند که سخت بهدست آمده ولیکن چون نسیمی آسان از میان میروند. اوضاع امروز نیز بدینسان است؛ یک «پدر» میآید، مقدس و فرا-تاریخی میشود، میمیرد، و هنگامهی بعدی یک «پدر دیگر» میآید و فرا-تاریخی میشود و میمیرد. «مردمان» نیز در صحنهی لوپِ پدرزادِ تاریخ، نقشی اثرپذیر ایجاد میکنند. با نیمنگاهی به متن قبلی که از دموکراسی گفتیم، یک پرسش کوچک باقی ماند از آن! چرا دموکراسی نمیشود؟ چرا یک پدرِ والا، یک ابژهی معزز و عظیم نمیتواند امروز دموکراتیک باشد؟ شاید یکی از دلایلش همینجاست.
آنچه در برخی شعارها و مناسبات پیرامون رضا پهلوی قابل مشاهده است، نشانههایی از بازتولید «امر مقدس» در ساحت سیاست است؛ امری که خود را در هیئت یک چهره و یک نام و یا یک نشانه تثبیت میکند و میکوشد از سطح نزاعهای عادی سیاسی فراتر رود. در این رویکرد، جایگزینیِ آلترناتیو بر آلترناتیوی دیگر، با فرآیندِ سوژهی سیاسی به جایگاه نمادینِ مصون از پرسش، معوض میشود. امر مقدس، در معنای جامعهشناختی، آن چیزی است که از حوزهی دسترسی عادی بیرون کشیده میشود؛ موضوعی که نباید بیپرده نقد شود، نباید به سطح امر روزمره فروکاسته شود، و هرگونه فاصلهگذاری انتقادی نسبت به آن، نوعی تخطی اخلاقی تلقی میگردد. درواقع حتی مقدسسازی هم دقیقاً از همینجا آغاز میشود هنگامی که یک شخصیت سیاسی، از وجودیّت خود بهمثابهی کنشگری در میان دیگر کنشگران ساقط شود و بهعنوان حامل «سرنوشت»، «نجات» یا «هویت ملی» بازنمایی میشود! در اثنای این موقعیت، فرد از تاریخ جدا میشود و به سطحی فراتاریخی ارتقا مییابد.
«فراتاریخیسازی»، مهمترین کارکرد امر مقدس در سیاست است. امر مقدس میکوشد خود را بیرون از زمان[=زمانِ تاریخمند] قرار دهد تا از نقد مصون بماند. زیرا نقد، همواره در بستر تاریخ و تاریخمندی عمل میکند؛ آنهم با ارجاع به گذشته، تحلیل اکنون، و پیشبینی آینده. اما وقتی یک رهبر بهصورت نمادین در جایگاه «پدر»، «وارث مشروع تاریخ»، یا «تنها امکان نجات» تثبیت میشود، نقد او بهسرعت به نقد هویت جمعی تعبیر میگردد(و نقد مورد هجوم و هتاکی قرار میگیرد). در چنین فضایی، مخالفت هم تا حدی منفورکننده است و هم نوعی بیوفایی یا خیانت تلقی میشود. حتی ممکن است خودم هم بهاین مصادیق متهم شوم.
این سازوکار، از نظر ساختاری، تفاوت چندانی با منطق تقدسسازی در دیگر نظامهای ایدئولوژیک ندارد. چرا که محتوا اساساً تغییر میکند. فرمِ تقدسسازی هم همواره یکسان است. تولید مرکزیتی بیچونوچرا، تقلیل تکثر به وحدت، و جایگزینی گفتوگو با وفاداری. در استنتاجِ این مفاهیم ایدئولوژیک، سیاست از عرصهی رقابت برنامهها و تحلیلها، به عرصهی تعلقات عاطفی و مناسبات شبهمذهبی-تئولوگ انتقال مییابد.
نکتۀ مهم آن است که امر مقدس، برخلاف تصور، صرفاً از بالا تحمیل نمیشود؛ این امر حتی در بستر ناامنی، بحران و بیافقی اجتماعی رشد میکند. هنگامی که جامعه در وضعیت اضطرار تاریخی قرار میگیرد(امروز) و چشمانداز روشنی از آینده نمیبیند(باز هم امروز)، میل و اضطراب به ثبات و یقین افزایش مییابد. در چنین شرایطی، چهرهای جهانشمول که بتواند وعدهی پیوستگی تاریخی، اقتدار نمادین و بازگشت به «نظم ازدسترفته» و حتی آمال دموکراتیک را نمایندگی کند، بهسادگی در مدار تقدس قرار میگیرد. بنابراین، تقدسسازی، به منزلهی پاسخِ نسبتاً قطعی و روانی–سیاسی به وضعیت بیثباتی است. بااینحال، خطر این فرایند در آن است که سیاستِ رهاییبخش را به سیاستِ انتظار تقلیل میدهد. بهبیانی مشخصتر وقتی یک ابژهی سیاسی در مقام نجاتبخش تثبیت میشود، کنش جمعی به تعلیق درمیآید؛ جامعه به جای سازمانیابی و مشارکت فعال، در حالت انتظار برای «بازگشت» یا «تحقق» آن امر مرکزی باقی میماند. بدینترتیب، همان منطقی که در نقد حکومتهای اقتدارگرا بهکار میرود -یعنی تمرکز قدرت در یک نقطهی قدسی- در قالبی دیگر بازتولید میشود.
دموکراسی، در معنای عمیق خود، دقیقاً در تقابل با این منطق شکل میگیرد. زیرا دموکراسی بر نفی تقدس در عرصهی قدرت استوار است. در نظم دموکراتیک، هیچ فردی فراتر از نقد نیست، هیچ نامی مصون از پرسش نیست، و هیچ جایگاهی دائمی تلقی نمیشود. قدرت، همواره موقتی، مشروط و پاسخگوست. هرگاه سیاست بهسوی تثبیت یک مرکز مقدس حرکت کند، حتی اگر در پوشش نجات ملی یا وحدت تاریخی باشد، از منطق دموکراتیک فاصله میگیرد. 👇👇👇
درهرجایی که تفکر و اندیشه جاری باشد، انتقاد نیز بر میخیزد. قرنهاست که عدهای از انسانها دریافتند که همنوعان خویش، هیچگاه آنقدر والا و مقدس نخواهند بود که از بلندای عزّت و احترام فراتر خیزند و چون موجودی الهی، دیگر نقد ناپذیر و قابل کنترل نباشند. هرچند اندیشه و «انتقاد» چون مغاکی عمیقاند که سخت بهدست آمده ولیکن چون نسیمی آسان از میان میروند. اوضاع امروز نیز بدینسان است؛ یک «پدر» میآید، مقدس و فرا-تاریخی میشود، میمیرد، و هنگامهی بعدی یک «پدر دیگر» میآید و فرا-تاریخی میشود و میمیرد. «مردمان» نیز در صحنهی لوپِ پدرزادِ تاریخ، نقشی اثرپذیر ایجاد میکنند. با نیمنگاهی به متن قبلی که از دموکراسی گفتیم، یک پرسش کوچک باقی ماند از آن! چرا دموکراسی نمیشود؟ چرا یک پدرِ والا، یک ابژهی معزز و عظیم نمیتواند امروز دموکراتیک باشد؟ شاید یکی از دلایلش همینجاست.
آنچه در برخی شعارها و مناسبات پیرامون رضا پهلوی قابل مشاهده است، نشانههایی از بازتولید «امر مقدس» در ساحت سیاست است؛ امری که خود را در هیئت یک چهره و یک نام و یا یک نشانه تثبیت میکند و میکوشد از سطح نزاعهای عادی سیاسی فراتر رود. در این رویکرد، جایگزینیِ آلترناتیو بر آلترناتیوی دیگر، با فرآیندِ سوژهی سیاسی به جایگاه نمادینِ مصون از پرسش، معوض میشود. امر مقدس، در معنای جامعهشناختی، آن چیزی است که از حوزهی دسترسی عادی بیرون کشیده میشود؛ موضوعی که نباید بیپرده نقد شود، نباید به سطح امر روزمره فروکاسته شود، و هرگونه فاصلهگذاری انتقادی نسبت به آن، نوعی تخطی اخلاقی تلقی میگردد. درواقع حتی مقدسسازی هم دقیقاً از همینجا آغاز میشود هنگامی که یک شخصیت سیاسی، از وجودیّت خود بهمثابهی کنشگری در میان دیگر کنشگران ساقط شود و بهعنوان حامل «سرنوشت»، «نجات» یا «هویت ملی» بازنمایی میشود! در اثنای این موقعیت، فرد از تاریخ جدا میشود و به سطحی فراتاریخی ارتقا مییابد.
«فراتاریخیسازی»، مهمترین کارکرد امر مقدس در سیاست است. امر مقدس میکوشد خود را بیرون از زمان[=زمانِ تاریخمند] قرار دهد تا از نقد مصون بماند. زیرا نقد، همواره در بستر تاریخ و تاریخمندی عمل میکند؛ آنهم با ارجاع به گذشته، تحلیل اکنون، و پیشبینی آینده. اما وقتی یک رهبر بهصورت نمادین در جایگاه «پدر»، «وارث مشروع تاریخ»، یا «تنها امکان نجات» تثبیت میشود، نقد او بهسرعت به نقد هویت جمعی تعبیر میگردد(و نقد مورد هجوم و هتاکی قرار میگیرد). در چنین فضایی، مخالفت هم تا حدی منفورکننده است و هم نوعی بیوفایی یا خیانت تلقی میشود. حتی ممکن است خودم هم بهاین مصادیق متهم شوم.
این سازوکار، از نظر ساختاری، تفاوت چندانی با منطق تقدسسازی در دیگر نظامهای ایدئولوژیک ندارد. چرا که محتوا اساساً تغییر میکند. فرمِ تقدسسازی هم همواره یکسان است. تولید مرکزیتی بیچونوچرا، تقلیل تکثر به وحدت، و جایگزینی گفتوگو با وفاداری. در استنتاجِ این مفاهیم ایدئولوژیک، سیاست از عرصهی رقابت برنامهها و تحلیلها، به عرصهی تعلقات عاطفی و مناسبات شبهمذهبی-تئولوگ انتقال مییابد.
نکتۀ مهم آن است که امر مقدس، برخلاف تصور، صرفاً از بالا تحمیل نمیشود؛ این امر حتی در بستر ناامنی، بحران و بیافقی اجتماعی رشد میکند. هنگامی که جامعه در وضعیت اضطرار تاریخی قرار میگیرد(امروز) و چشمانداز روشنی از آینده نمیبیند(باز هم امروز)، میل و اضطراب به ثبات و یقین افزایش مییابد. در چنین شرایطی، چهرهای جهانشمول که بتواند وعدهی پیوستگی تاریخی، اقتدار نمادین و بازگشت به «نظم ازدسترفته» و حتی آمال دموکراتیک را نمایندگی کند، بهسادگی در مدار تقدس قرار میگیرد. بنابراین، تقدسسازی، به منزلهی پاسخِ نسبتاً قطعی و روانی–سیاسی به وضعیت بیثباتی است. بااینحال، خطر این فرایند در آن است که سیاستِ رهاییبخش را به سیاستِ انتظار تقلیل میدهد. بهبیانی مشخصتر وقتی یک ابژهی سیاسی در مقام نجاتبخش تثبیت میشود، کنش جمعی به تعلیق درمیآید؛ جامعه به جای سازمانیابی و مشارکت فعال، در حالت انتظار برای «بازگشت» یا «تحقق» آن امر مرکزی باقی میماند. بدینترتیب، همان منطقی که در نقد حکومتهای اقتدارگرا بهکار میرود -یعنی تمرکز قدرت در یک نقطهی قدسی- در قالبی دیگر بازتولید میشود.
دموکراسی، در معنای عمیق خود، دقیقاً در تقابل با این منطق شکل میگیرد. زیرا دموکراسی بر نفی تقدس در عرصهی قدرت استوار است. در نظم دموکراتیک، هیچ فردی فراتر از نقد نیست، هیچ نامی مصون از پرسش نیست، و هیچ جایگاهی دائمی تلقی نمیشود. قدرت، همواره موقتی، مشروط و پاسخگوست. هرگاه سیاست بهسوی تثبیت یک مرکز مقدس حرکت کند، حتی اگر در پوشش نجات ملی یا وحدت تاریخی باشد، از منطق دموکراتیک فاصله میگیرد. 👇👇👇
👍4
امّا باید گفت که مسئله شخص رضا پهلوی بهعنوان یک کنشگر سیاسی نیست، مسئله غایی سازوکاری است که پیرامون او شکل میگیرد. اگر حمایت سیاسی به مطالبهی پاسخگویی، برنامهمحوری و نقدپذیری گره بخورد، در چارچوب رقابت عادی سیاسی باقی میماند. اما اگر به تولید هالهای از عصمت نمادین، حذف صداهای منتقد و بازنمایی او بهعنوان تنها افق ممکن آینده منجر شود، وارد قلمرو امر مقدس میشود؛ قلمرویی که در آن تکثر جای خود را به وحدت تحمیلی میدهد. و در نهایت، هر پروژهی سیاسی که بخواهد بهجای گفتوگو، تقدس بسازد، ناگزیر به تکرار همان الگویی نزدیک میشود که مدعی عبور از آن است. سیاست مدرن، اگر قرار است از چرخهی اقتدارهای قدسی رها شود، باید بهطور مستمر سازوکارهای تقدسسازی را شناسایی و خنثی کند؛ چه این تقدس در لباس دین ظاهر شود، چه در لباس ملت، و چه در هیئت یک رهبر کاریزماتیک، هیچکدام دراصل موضوع تمایز ندارد. تنها در این صورت است که «مردم» بهعنوان سوژههای برابر و نقاد، در مرکز حیات سیاسی باقی میمانند.
-مهبد ذکایی
@Neyrang
-مهبد ذکایی
@Neyrang
👍5
Neyrang | نیرنگ
تخیّل استعلایی ادامهی نکاتِ پیرامونِ استنتاج استعلایی درواقع، یک نکته در نقد عقل محض است، هم تا حدودی پنهان و هم بسیار حائز اهمیت و تأمل است. جایگاه مفهومٔ قوه «تخیّل» و «تخیّل استعلایی» در دستگاه استنتاج استعلایی، چرا انقدر مهم است؟ اگر حسّاسیت صرفاً کثرتی…
اسکیما و اسکیماتیسم فاهمهٔ محض
نکاتی دیگر در همان پیرامون.
اگر مقولات فاهمه، بهمثابه مفاهیم محض، از هرگونه شهود تهی باشند، و اگر شهود، بهمثابه دادهی حسی، بدون مفهوم کور باشد، آنگاه نسبت این دو به یکدیگر نه بدیهی است و نه اینهمان. هیچ ابژهای نمیتواند صرفاً از راه شهود پدید آید، و هیچ مفهوم محضی نمیتواند بیواسطه بر دادهی حسی اطلاق شود. ازهمین ساحت، باید واسطهای در کار باشد که ناهمگنی بنیادین میان شهود و فاهمه را امکانپذیر سازد؛ واسطهای که نه خود شهودِ ناب باشد و نه خود مفهومِ ناب، اما بتواند با هر دو نسبت برقرار کند. این واسطه در ترمشناسی کانت، اسکیماست.
اسکیما همانطور که گفتم نه در شهود یا تصویری ابژکتیو نمایان میشود و نه در تعلقات یا ذاتِ مفهوم مملو میشود؛ زیرا تصویر همواره فردی و جزئی است، و مفهوم همواره کلی و غیرحسی. اسکیما، در عوض، قاعدهای است پیشینی برای ساختن و اینهمانسازی تصویر؛ قاعدهای از نوعی که به شیوهی زمانمند ظهور هر نمود تحت یک مفهوم معین تعلق دارد. ازاین ظاهر، استنتاج میشود که اسکیما در تمامیّت خود، محصول تخیّل استعلایی است(که شرح دادیم)، آن هنگام که تحت قانون فاهمه و در صورت زمان عمل میکند. از آنجا که تمام شهود ما ــ حتی شهود بیرونی ــ نهایتاً در زمان داده میشوند، زمان یگانه عنصری است که میتواند میان کثرت حسی و وحدت مفهومی پیوند برقرار کند. بنابراین، هر اسکیما چیزی جز تعیّن زمانی یک مقوله نیست. مقوله، مادامی که صرفاً بهمثابه مفهومِ فاهمه در نظر گرفته شود، هیچ نسبتی با ابژه ندارد؛ اما بهمحض آنکه تخیّل، آن را بهصورت قاعدهای برای ترتیبدادن کثرت در زمان درآورد، امکان اطلاق آن بر نمود فراهم میشود. بدینسان، اسکیما دیگر «مفهوم حسیشده» نیست، او «حسّیشدن قانون» در دستگاه فاهمهی ذهن است. آنچه در مقوله بهصورت وحدت محض فاهمه حضور دارد، در اسکیما بهصورت ترتیبی زمانی تحقق مییابد. برای مثال، علیت قاعدهای است برای تعاقب ضروری بازنماییها در زمان؛ و این قاعده، تا هنگامی که در تخیل بهمثابه نظم زمانی اجرا نشود، هرگز نمیتواند در تجربه بهکار آید.
اسکیماتیسم، در این جایگاهِ اینترسابژکتیو، بهمنزلهی نوعی کنش بنیادی عقل در امکان تجربه است. زیرا بدون اسکیما، مقولات صرفاً صورتهای تهیاند، و بدون مقولات، اسکیما فاقد جهت و قانون است(این مثال توسط کانت بارها در نقد عقل محض ذکر شده). تخیّل، در اسکیماتیسم، تحت فرمان وحدت استعلایی ادراک نفسانی، کثرت را بهگونهای زمانمند سامان میدهد که بتواند ذیل یک مفهوم کلی قرار گیرد. بههمین منوال، اسکیما از ساحت تعلق صرف در نسبت به ابژه و سوژهی تجربی منتزع میشود و به شرط استعلایی امکان ابژهبودگی منسوب میشود. و همین ابژه، چیزی نیست که پیشاپیش در جهان آماده باشد تا فاهمه آن را دریابد یا از آن در فاهمه، مفهومسازی کند، ابژه آنچیزی است که در فرآیند اسکیماتیسم، یعنی در همآمیزی و برهمکنشِ زمانمند کثرت تحت قانون، بهمثابه ابژه تثبیت میشود. اسکیماتیسم همچنین نشان میدهد که فاهمه، برخلاف آنچه ممکن است تصور شود، مستقیماً بر شهود حکم نمیراند. فاهمه قانون میدهد، اما اجرای قانون بر عهده تخیّل استعلایی است. این اجرا هم پیشینی، هم خاموش و و هم ضرورتمند است. پس کانت اسکیماتیسم را «هنری پنهان در ژرفای نفْس انسانی» مینامد؛ در نهایت، باید گفت که اسکیماتیسم نقطهای است که در آن، استعلاء بهطور کامل از هرگونه روانشناسی منتزع میشود. و با پیریزی گفتمان کنونی، اسکیما شرطِ پیشینیِ امکانِ اطلاقِ مقولات بر نمودهاست. در این نقطه، عقل و دستگاهش بهمنزلهی قوهی سازندهی امکان شناخت عمل میکند. با این استنباط، مقولات تنها از آنرو ابژکتیو میشوند که اسکیما دارند، و اسکیما تنها از آنرو ممکن است که زمان صورت محض شهود باشد. و اگر زمان حذف شود، اسکیما و امکانِ تجربه و نمودِ ابژه در آنی ناپیدا میشوند و آنچه باقی میماند، صرفاً فاهمهای تهی و حسّاسیتی کور است.
-مهبد ذکایی
@Neyrang
نکاتی دیگر در همان پیرامون.
اگر مقولات فاهمه، بهمثابه مفاهیم محض، از هرگونه شهود تهی باشند، و اگر شهود، بهمثابه دادهی حسی، بدون مفهوم کور باشد، آنگاه نسبت این دو به یکدیگر نه بدیهی است و نه اینهمان. هیچ ابژهای نمیتواند صرفاً از راه شهود پدید آید، و هیچ مفهوم محضی نمیتواند بیواسطه بر دادهی حسی اطلاق شود. ازهمین ساحت، باید واسطهای در کار باشد که ناهمگنی بنیادین میان شهود و فاهمه را امکانپذیر سازد؛ واسطهای که نه خود شهودِ ناب باشد و نه خود مفهومِ ناب، اما بتواند با هر دو نسبت برقرار کند. این واسطه در ترمشناسی کانت، اسکیماست.
اسکیما همانطور که گفتم نه در شهود یا تصویری ابژکتیو نمایان میشود و نه در تعلقات یا ذاتِ مفهوم مملو میشود؛ زیرا تصویر همواره فردی و جزئی است، و مفهوم همواره کلی و غیرحسی. اسکیما، در عوض، قاعدهای است پیشینی برای ساختن و اینهمانسازی تصویر؛ قاعدهای از نوعی که به شیوهی زمانمند ظهور هر نمود تحت یک مفهوم معین تعلق دارد. ازاین ظاهر، استنتاج میشود که اسکیما در تمامیّت خود، محصول تخیّل استعلایی است(که شرح دادیم)، آن هنگام که تحت قانون فاهمه و در صورت زمان عمل میکند. از آنجا که تمام شهود ما ــ حتی شهود بیرونی ــ نهایتاً در زمان داده میشوند، زمان یگانه عنصری است که میتواند میان کثرت حسی و وحدت مفهومی پیوند برقرار کند. بنابراین، هر اسکیما چیزی جز تعیّن زمانی یک مقوله نیست. مقوله، مادامی که صرفاً بهمثابه مفهومِ فاهمه در نظر گرفته شود، هیچ نسبتی با ابژه ندارد؛ اما بهمحض آنکه تخیّل، آن را بهصورت قاعدهای برای ترتیبدادن کثرت در زمان درآورد، امکان اطلاق آن بر نمود فراهم میشود. بدینسان، اسکیما دیگر «مفهوم حسیشده» نیست، او «حسّیشدن قانون» در دستگاه فاهمهی ذهن است. آنچه در مقوله بهصورت وحدت محض فاهمه حضور دارد، در اسکیما بهصورت ترتیبی زمانی تحقق مییابد. برای مثال، علیت قاعدهای است برای تعاقب ضروری بازنماییها در زمان؛ و این قاعده، تا هنگامی که در تخیل بهمثابه نظم زمانی اجرا نشود، هرگز نمیتواند در تجربه بهکار آید.
اسکیماتیسم، در این جایگاهِ اینترسابژکتیو، بهمنزلهی نوعی کنش بنیادی عقل در امکان تجربه است. زیرا بدون اسکیما، مقولات صرفاً صورتهای تهیاند، و بدون مقولات، اسکیما فاقد جهت و قانون است(این مثال توسط کانت بارها در نقد عقل محض ذکر شده). تخیّل، در اسکیماتیسم، تحت فرمان وحدت استعلایی ادراک نفسانی، کثرت را بهگونهای زمانمند سامان میدهد که بتواند ذیل یک مفهوم کلی قرار گیرد. بههمین منوال، اسکیما از ساحت تعلق صرف در نسبت به ابژه و سوژهی تجربی منتزع میشود و به شرط استعلایی امکان ابژهبودگی منسوب میشود. و همین ابژه، چیزی نیست که پیشاپیش در جهان آماده باشد تا فاهمه آن را دریابد یا از آن در فاهمه، مفهومسازی کند، ابژه آنچیزی است که در فرآیند اسکیماتیسم، یعنی در همآمیزی و برهمکنشِ زمانمند کثرت تحت قانون، بهمثابه ابژه تثبیت میشود. اسکیماتیسم همچنین نشان میدهد که فاهمه، برخلاف آنچه ممکن است تصور شود، مستقیماً بر شهود حکم نمیراند. فاهمه قانون میدهد، اما اجرای قانون بر عهده تخیّل استعلایی است. این اجرا هم پیشینی، هم خاموش و و هم ضرورتمند است. پس کانت اسکیماتیسم را «هنری پنهان در ژرفای نفْس انسانی» مینامد؛ در نهایت، باید گفت که اسکیماتیسم نقطهای است که در آن، استعلاء بهطور کامل از هرگونه روانشناسی منتزع میشود. و با پیریزی گفتمان کنونی، اسکیما شرطِ پیشینیِ امکانِ اطلاقِ مقولات بر نمودهاست. در این نقطه، عقل و دستگاهش بهمنزلهی قوهی سازندهی امکان شناخت عمل میکند. با این استنباط، مقولات تنها از آنرو ابژکتیو میشوند که اسکیما دارند، و اسکیما تنها از آنرو ممکن است که زمان صورت محض شهود باشد. و اگر زمان حذف شود، اسکیما و امکانِ تجربه و نمودِ ابژه در آنی ناپیدا میشوند و آنچه باقی میماند، صرفاً فاهمهای تهی و حسّاسیتی کور است.
-مهبد ذکایی
@Neyrang
👍2
بحرانِ نقشِ روشنفکر در جریان سیاست
اگر از منظر ایدهی «روشنفکر بهمثابه وجدان نقاد» به وضعیت امروز ایران بنگریم، بحران قدرت سیاسی یا آلترناتیو حکومتی بسیار برجسته است؛ و این بحران، پیش از هر چیز، بحرانِ صداست. چیزی در نسبت میان اندیشه و میدان. در این بحبوحه، جریان چپ در ایران با نوعی خلأ سازمانیافتگی و خلأ چهرههای روشنفکریِ مؤثر مواجه است؛ خلأیی که میدان عمومی را به سوی دو قطب سادهساز سوق میدهد. ابتدا استمرار اقتدار موجود و سپس بازگشت به صورتبندیهای کاریزماتیک گذشته و پیشین.
در این صحنهی موسع، پرسش از «نقش روشنفکر» اهمیتی مضاعف مییابد. اگر روشنفکر، آنگونه که در سنت انتقادی مدرن فهم شده، کسی است که حقیقت را در برابر قدرت بیان میکند، آنگاه روشنفکر چپ نمیتواند صرفاً در مقام نفیِ یک آلترناتیو ظاهر شود. نفی، بدون تولید افق، بهتدریج به حاشیه رانده میشود. بحران امروز چپ، شوربختانه و اوج نومیدی، در فقدان سازوکار تبدیل این اخلاق به سازمان، روایت، و امکان عینی است. از سوی دیگر، بازتولید سیاست در قالب چهرهی واحد، «رهبرِ ناجی» یا «پدرِ ملی»، نشانهی نوعی میل اجتماعی به سادگی است؛ میلی که در شرایط بیثباتی و اضطراب تاریخی تشدید میشود. جامعهی خسته از سرکوب، اغلب به سوی نشانههای آشنا و تصویرهای منسجم گرایش پیدا میکند و اینجاست که روشنفکر، اگر بخواهد صرفاً از موضع حقیقتگویی سخن بگوید، باید خطرِ تنهایی و وانهادگی از سوی اکثریت را بپذیرد. زیرا نقد کاریزما، در لحظهی عطشِ کاریزما، کاری نامحبوب است.
اما مسئلهی ژرفنگر و بنیادین این است که آیا صدای چپ، صرفِ حقیقیتر یا عادلانهتر بودن، کفایت میکند؟ حتی با مفروضگیری از حقیقت، آن «سمتِ درستِ تاریخ بودن» بدون توانایی تبدیلشدن به نیروی اجتماعی، در بهترین حالت به گفتمانی حاشیهای بدل میشود. تجربهی چند دههی گذشته نشان داده است که پراکندگی نظری، منازعات درونگروهی، و فاصله از زیستجهان طبقات فرودست، چپ را از امکان سازماندهی مؤثر دور کرده است. درحالیکه همان زیستجهان (کار، معیشت، نابرابری، تبعیض)بستر طبیعی گفتمان عدالتخواهانه است. و در این روایت، ایدهی «روشنفکر آماتور» معنا مییابد آن هم روشنفکری که از حصار دانشگاه و شبکههای مجازی و حلقههای محدود نظری بیرون بیاید و در پیوندی زنده با بدن اجتماعی سخن بگوید. از طرفی باید با شجاعت از بحران ترجمهی مفاهیم انتزاعی به زبان تجربهی روزمره سخن گفت! اگر این ترجمه در بستر تجربه رخ ندهد، میدان عمومی به دست روایتهای ساده، عاطفی و شخصمحور خواهد افتاد.
در خیزشهای اخیر، آنچه بیش از هر چیز آشکار شد، عطشِ کرامت بود. در بطن برخی از شعارها، مفروضات اخلاقی نهفته بودند؛ مثلاً مطالبهی شأن انسانی، حق انتخاب، و نفی تحقیر و قس علیهذا. این لحظهی اخلاقی، فرصتی تاریخی برای نیروهای عدالتخواه بود تا گفتمان خود را در پیوند با این مطالبهی عمومی بازسازی کنند. اما بازسازی، نیازمند شجاعت بازنگری در تاریخ و اشتباهات سازمانیِ آن نیز هست. نقش و فریضهی راستینِ روشنفکر در این بستر، اگر بخواهد وفادار به رسالت انتقادی خویش بماند، باید همزمان دو کار انجام دهد. نخست، نقد هر شکل از تمرکز قدرت که به حذف صداهای دیگر بینجامد، خواه در صورت ایدئولوژی رسمی یا خواه در هیأت نوستالژی سیاسی. و دوم، مشارکت در ساختن افقی که صرفاً سلبی نباشد. زیرا جامعهای که تنها در نفی متحد شود، پس از پیروزیِ نفی، در خلأ معنا فرو میرود.
از جانبی دیگر در ایرانْ امروز، بحران نهادهای میانجی نیز شکلی رسمی به خود گرفته است مانند احزاب، اتحادیهها، انجمنها، و شبکههایی که بتوانند انرژی اعتراضی را به پروژهای پایدار تبدیل کنند. بدون این نهادها، سیاست در مدار احساساتی سانتیمانتال و لحظهای و چهرههای فردی میچرخد. بنابراین مسئلهی اصلی برای چپ، شاید باید از رقابت گفتمانی با پهلویسم عبور کند و به بازاندیشی در امکان نهادسازی رسوخ یابد. بازگشت به سازمانیابی از پایین و محیطهای کار و امثالهم. اگر واقعاً روشنفکر، وجدان بیدار جامعه است، این وجدان باید نقاد و سازنده باشد. نقدِ قدرت، بدون طرح امکانِ بدیل و ایجابی، به بدبینی مزمن میانجامد. و طرح بدیل، بدون نقدِ خویشتن، به تکرار خطاها منتج میگردد. شاید وظیفهی دشوار امروز، ایستادن در همین مرز باریک باشد.
در غایت، آنچه در ضرورتمندیِ تأمل ما تعیینکننده خواهد بود، توانایی پیوند دادن عدالت با سازمان، و آزادی با نهاد است. روشنفکر، اگر بخواهد در این لحظه تاریخی نقشی ایفا کند، باید از موقعیتِ صرفاً تفسیری عبور کند و به کنشگرِ ساختار بدل شود؛ بیآنکه استقلال انتقادی خود را از دست بدهد. این همان تنشی است که آیندهی نیروهای عدالتخواه را رقم خواهد زد.
-مهبد ذکایی
-ارجاع مستقیم به کتاب نقش روشنفکر / ادوارد سعید.
@Neyrang
اگر از منظر ایدهی «روشنفکر بهمثابه وجدان نقاد» به وضعیت امروز ایران بنگریم، بحران قدرت سیاسی یا آلترناتیو حکومتی بسیار برجسته است؛ و این بحران، پیش از هر چیز، بحرانِ صداست. چیزی در نسبت میان اندیشه و میدان. در این بحبوحه، جریان چپ در ایران با نوعی خلأ سازمانیافتگی و خلأ چهرههای روشنفکریِ مؤثر مواجه است؛ خلأیی که میدان عمومی را به سوی دو قطب سادهساز سوق میدهد. ابتدا استمرار اقتدار موجود و سپس بازگشت به صورتبندیهای کاریزماتیک گذشته و پیشین.
در این صحنهی موسع، پرسش از «نقش روشنفکر» اهمیتی مضاعف مییابد. اگر روشنفکر، آنگونه که در سنت انتقادی مدرن فهم شده، کسی است که حقیقت را در برابر قدرت بیان میکند، آنگاه روشنفکر چپ نمیتواند صرفاً در مقام نفیِ یک آلترناتیو ظاهر شود. نفی، بدون تولید افق، بهتدریج به حاشیه رانده میشود. بحران امروز چپ، شوربختانه و اوج نومیدی، در فقدان سازوکار تبدیل این اخلاق به سازمان، روایت، و امکان عینی است. از سوی دیگر، بازتولید سیاست در قالب چهرهی واحد، «رهبرِ ناجی» یا «پدرِ ملی»، نشانهی نوعی میل اجتماعی به سادگی است؛ میلی که در شرایط بیثباتی و اضطراب تاریخی تشدید میشود. جامعهی خسته از سرکوب، اغلب به سوی نشانههای آشنا و تصویرهای منسجم گرایش پیدا میکند و اینجاست که روشنفکر، اگر بخواهد صرفاً از موضع حقیقتگویی سخن بگوید، باید خطرِ تنهایی و وانهادگی از سوی اکثریت را بپذیرد. زیرا نقد کاریزما، در لحظهی عطشِ کاریزما، کاری نامحبوب است.
اما مسئلهی ژرفنگر و بنیادین این است که آیا صدای چپ، صرفِ حقیقیتر یا عادلانهتر بودن، کفایت میکند؟ حتی با مفروضگیری از حقیقت، آن «سمتِ درستِ تاریخ بودن» بدون توانایی تبدیلشدن به نیروی اجتماعی، در بهترین حالت به گفتمانی حاشیهای بدل میشود. تجربهی چند دههی گذشته نشان داده است که پراکندگی نظری، منازعات درونگروهی، و فاصله از زیستجهان طبقات فرودست، چپ را از امکان سازماندهی مؤثر دور کرده است. درحالیکه همان زیستجهان (کار، معیشت، نابرابری، تبعیض)بستر طبیعی گفتمان عدالتخواهانه است. و در این روایت، ایدهی «روشنفکر آماتور» معنا مییابد آن هم روشنفکری که از حصار دانشگاه و شبکههای مجازی و حلقههای محدود نظری بیرون بیاید و در پیوندی زنده با بدن اجتماعی سخن بگوید. از طرفی باید با شجاعت از بحران ترجمهی مفاهیم انتزاعی به زبان تجربهی روزمره سخن گفت! اگر این ترجمه در بستر تجربه رخ ندهد، میدان عمومی به دست روایتهای ساده، عاطفی و شخصمحور خواهد افتاد.
در خیزشهای اخیر، آنچه بیش از هر چیز آشکار شد، عطشِ کرامت بود. در بطن برخی از شعارها، مفروضات اخلاقی نهفته بودند؛ مثلاً مطالبهی شأن انسانی، حق انتخاب، و نفی تحقیر و قس علیهذا. این لحظهی اخلاقی، فرصتی تاریخی برای نیروهای عدالتخواه بود تا گفتمان خود را در پیوند با این مطالبهی عمومی بازسازی کنند. اما بازسازی، نیازمند شجاعت بازنگری در تاریخ و اشتباهات سازمانیِ آن نیز هست. نقش و فریضهی راستینِ روشنفکر در این بستر، اگر بخواهد وفادار به رسالت انتقادی خویش بماند، باید همزمان دو کار انجام دهد. نخست، نقد هر شکل از تمرکز قدرت که به حذف صداهای دیگر بینجامد، خواه در صورت ایدئولوژی رسمی یا خواه در هیأت نوستالژی سیاسی. و دوم، مشارکت در ساختن افقی که صرفاً سلبی نباشد. زیرا جامعهای که تنها در نفی متحد شود، پس از پیروزیِ نفی، در خلأ معنا فرو میرود.
از جانبی دیگر در ایرانْ امروز، بحران نهادهای میانجی نیز شکلی رسمی به خود گرفته است مانند احزاب، اتحادیهها، انجمنها، و شبکههایی که بتوانند انرژی اعتراضی را به پروژهای پایدار تبدیل کنند. بدون این نهادها، سیاست در مدار احساساتی سانتیمانتال و لحظهای و چهرههای فردی میچرخد. بنابراین مسئلهی اصلی برای چپ، شاید باید از رقابت گفتمانی با پهلویسم عبور کند و به بازاندیشی در امکان نهادسازی رسوخ یابد. بازگشت به سازمانیابی از پایین و محیطهای کار و امثالهم. اگر واقعاً روشنفکر، وجدان بیدار جامعه است، این وجدان باید نقاد و سازنده باشد. نقدِ قدرت، بدون طرح امکانِ بدیل و ایجابی، به بدبینی مزمن میانجامد. و طرح بدیل، بدون نقدِ خویشتن، به تکرار خطاها منتج میگردد. شاید وظیفهی دشوار امروز، ایستادن در همین مرز باریک باشد.
در غایت، آنچه در ضرورتمندیِ تأمل ما تعیینکننده خواهد بود، توانایی پیوند دادن عدالت با سازمان، و آزادی با نهاد است. روشنفکر، اگر بخواهد در این لحظه تاریخی نقشی ایفا کند، باید از موقعیتِ صرفاً تفسیری عبور کند و به کنشگرِ ساختار بدل شود؛ بیآنکه استقلال انتقادی خود را از دست بدهد. این همان تنشی است که آیندهی نیروهای عدالتخواه را رقم خواهد زد.
-مهبد ذکایی
-ارجاع مستقیم به کتاب نقش روشنفکر / ادوارد سعید.
@Neyrang
👍3
Neyrang | نیرنگ
بحرانِ نقشِ روشنفکر در جریان سیاست اگر از منظر ایدهی «روشنفکر بهمثابه وجدان نقاد» به وضعیت امروز ایران بنگریم، بحران قدرت سیاسی یا آلترناتیو حکومتی بسیار برجسته است؛ و این بحران، پیش از هر چیز، بحرانِ صداست. چیزی در نسبت میان اندیشه و میدان. در این بحبوحه،…
بحران روشنفکرزدگی
-پدیدهی از آنورِ بوم افتادن-
اگر در دورهای، جامعه با مسئلهی اصلی «فقدان روشنفکر» درگیر بود، در دورهای دیگر ممکن است پدیدهای معکوس در صحنهی سیاست پدیدار شود، یعنی همان مفهومِ روشنفکرزدگی. در وضعیت روشنفکرزدگی «امر سیاسی» از طریق انباشت و برهمکنشِ گفتارهای انتزاعی، بیانیههای پرطمطراق، و رقابتهای نظری پیش میرود. با همین رویداد، جامعه بیش از بحران کمبود تحلیل، درواقع، با تورم تحلیلهای گوناگون و عجیب روبهروست که ثمرهی تئوریک یا پراکسیس آنها، به پراکندگی و فرسایش میانجامد. روشنفکرزدگی را میتوان بهمنزلهٔ نوعی جانشینسازی و دگردیسی در ساحت معنای گفتار بهجای کنش دانست. هنگامی که زبان و مقاله(گفتاورد متن) جای نهاد و سازمان را میگیرد یا مثلاً هنگامی که شبکههای اجتماعی همانطور که بارها گفتیم، به میدان اصلی سیاست بدل میشوند تا سیاست به جدلهای بیپایان نظری تقلیل مییابد. در چنین فضایی، همه «موضع» دارند، امّا کمتر کسی «پروژه» دارد، در اطرافمان کمتر میبینیم کسی «مفهومی» تولید کرده باشد. و شوربختانه غایت آن است که سیاست به عرصهی تمایزگذاریهای هویتی و رقابت برای رادیکالتر نشان دادن خود فروکاسته میشود. برای صدق گفتار میتوان اذعان نمود که این معضل برجستهی کنونی، ریشههای تاریخی نیز دارد. در ایرانِ پیش از انقلاب ۱۳۵۷، بخشهایی از جریان روشنفکری از طیفهای چپ تا مذهبی در نقد نظم موجود بسیار توانا بودند، اما در طراحی سازوکارهای نهادیِ پس از فروپاشی آن نظم، آمادگی کمتری داشتند و آشکارا شورِ نظری و اخلاقی، جایگزین تمرین نهادی شد. در اثنای این روایت انقلابی، خلأ ساختاری پس از انقلاب، میدان را برای تمرکز قدرت هموار کرد. تجربهی برخی کشورهای خاورمیانه در مسئلهی «بهار عربی» نیز نمونهای دیگر است که حضور پررنگ روشنفکران و فعالان در عرصهی پهناور گفتار، ولیکن ضعف شبکههای پایدار و نهادهای میانجی که بتوانند انرژی اعتراضی را تثبیت کنند را نمایان میکند.
در سطح جهانی نیز میتوان به بحران روشنفکران در اروپا میان دو جنگ جهانی اشاره کرد؛ جایی که بخشی از نخبگان فکری یا در برابر فاشیسم دچار تردید شدند یا به اشکال گوناگون با آن مماشات کردند. فاصلهی نظریه و واقعیت اجتماعی، گاه به خطاهای فاجعهبار انجامید. این نمونهها نشان میدهد که انباشت آگاهی، لزوماً به تولید مسئولیت سیاسی نمیانجامد.
بحران روشنفکرزدگی، همچنین با نوعی «نخبهگراییِ ناخواسته» همراه است. زبانِ پیچیدهی و ارجاعات سنگین که اینروزها برای ما آشنا است که در کانالهای تلگرامی یا مناظرههای ویدیویی با آن مواجهیم، اگرچه اینها در حوزهی آکادمیک ضروریاند، اما وقتی به زبان اصلی سیاست بدل شوند، شکافی وسیع مابین گفتار و زیستجهان مردم ایجاد میکنند. و مسلماً تودهها یا به بیتفاوتی پناه میبرند یا به سوی روایتهای ساده و کاریزماتیک و رسانهای جذب میشوند؛ روایتهایی که دستکم قابل فهماند، هرچند ممکن است سادهسازیشده باشند. از معایب دیگر این وضعیت، فرسایش اعتماد و باورمندی راسخ به یک سیستم سیاسی-جامعهشناختی است است. جدلهای بیپایان درونی یا افشاگریهای متقابل نیروی اجتماعی را دلسرد میکند. جامعهای که با بحرانهای معیشتی و سرکوب مواجه است، بیش از هر چیز به انسجام و افق نیاز دارد.(خصوصاً در سطح گفتار)
مهمترین پیامد روشنفکرزدگی، تعلیق کنش در هر طرحی از سیاستجمعی است؛ وسواس در خلوص ایدئولوژیک، مانع از شکلگیری ائتلافهای حداقلی میگردد. و در مجاورت این گوشزد، سیاست در ورطهی «امکان بالقوه» باقی میماند و هرگز به «قدرت بالفعل» تبدیل نمیشود. این بحران البته به معنای بینیازی از روشنفکر نیست. چهبسا بلعکس، جامعهی امروز ما بدون اندیشهی انتقادی، بهراحتی در دام اقتدارگرایی یا پوپولیسم افتاده است. درحقیقت، مسئله، نسبت میان اندیشه و سازمان است. روشنفکر، اگر در مقام مفسر صرف باقی بماند، به حاشیه رانده میشود. درهرصورت، تاریخ نشان داده است که هیچ گفتمان رهاییبخشی، بدون ترجمهی نهادی و سازمانی، پایدار نمانده است. اندیشه، زمانی به نیروی تغییر بدل میشود که از سطح بیان عبور کند و در ساختارهای جمعی رسوب یابد. در غیر این صورت، هرچند درخشان و اخلاقی، در هیاهوی گفتارها محو خواهد شد.
شاید اکنون، بیش از هر زمان، نیازمند گذار از «کثرت مواضع» به «کثرت نهادها» باشیم تا از روشنفکرزدگی به روشنفکریِ مسئول دست یازیم.
-مهبد ذکایی
@Neyrang
-همان ارجاعات متن پیشین.
-پدیدهی از آنورِ بوم افتادن-
اگر در دورهای، جامعه با مسئلهی اصلی «فقدان روشنفکر» درگیر بود، در دورهای دیگر ممکن است پدیدهای معکوس در صحنهی سیاست پدیدار شود، یعنی همان مفهومِ روشنفکرزدگی. در وضعیت روشنفکرزدگی «امر سیاسی» از طریق انباشت و برهمکنشِ گفتارهای انتزاعی، بیانیههای پرطمطراق، و رقابتهای نظری پیش میرود. با همین رویداد، جامعه بیش از بحران کمبود تحلیل، درواقع، با تورم تحلیلهای گوناگون و عجیب روبهروست که ثمرهی تئوریک یا پراکسیس آنها، به پراکندگی و فرسایش میانجامد. روشنفکرزدگی را میتوان بهمنزلهٔ نوعی جانشینسازی و دگردیسی در ساحت معنای گفتار بهجای کنش دانست. هنگامی که زبان و مقاله(گفتاورد متن) جای نهاد و سازمان را میگیرد یا مثلاً هنگامی که شبکههای اجتماعی همانطور که بارها گفتیم، به میدان اصلی سیاست بدل میشوند تا سیاست به جدلهای بیپایان نظری تقلیل مییابد. در چنین فضایی، همه «موضع» دارند، امّا کمتر کسی «پروژه» دارد، در اطرافمان کمتر میبینیم کسی «مفهومی» تولید کرده باشد. و شوربختانه غایت آن است که سیاست به عرصهی تمایزگذاریهای هویتی و رقابت برای رادیکالتر نشان دادن خود فروکاسته میشود. برای صدق گفتار میتوان اذعان نمود که این معضل برجستهی کنونی، ریشههای تاریخی نیز دارد. در ایرانِ پیش از انقلاب ۱۳۵۷، بخشهایی از جریان روشنفکری از طیفهای چپ تا مذهبی در نقد نظم موجود بسیار توانا بودند، اما در طراحی سازوکارهای نهادیِ پس از فروپاشی آن نظم، آمادگی کمتری داشتند و آشکارا شورِ نظری و اخلاقی، جایگزین تمرین نهادی شد. در اثنای این روایت انقلابی، خلأ ساختاری پس از انقلاب، میدان را برای تمرکز قدرت هموار کرد. تجربهی برخی کشورهای خاورمیانه در مسئلهی «بهار عربی» نیز نمونهای دیگر است که حضور پررنگ روشنفکران و فعالان در عرصهی پهناور گفتار، ولیکن ضعف شبکههای پایدار و نهادهای میانجی که بتوانند انرژی اعتراضی را تثبیت کنند را نمایان میکند.
در سطح جهانی نیز میتوان به بحران روشنفکران در اروپا میان دو جنگ جهانی اشاره کرد؛ جایی که بخشی از نخبگان فکری یا در برابر فاشیسم دچار تردید شدند یا به اشکال گوناگون با آن مماشات کردند. فاصلهی نظریه و واقعیت اجتماعی، گاه به خطاهای فاجعهبار انجامید. این نمونهها نشان میدهد که انباشت آگاهی، لزوماً به تولید مسئولیت سیاسی نمیانجامد.
بحران روشنفکرزدگی، همچنین با نوعی «نخبهگراییِ ناخواسته» همراه است. زبانِ پیچیدهی و ارجاعات سنگین که اینروزها برای ما آشنا است که در کانالهای تلگرامی یا مناظرههای ویدیویی با آن مواجهیم، اگرچه اینها در حوزهی آکادمیک ضروریاند، اما وقتی به زبان اصلی سیاست بدل شوند، شکافی وسیع مابین گفتار و زیستجهان مردم ایجاد میکنند. و مسلماً تودهها یا به بیتفاوتی پناه میبرند یا به سوی روایتهای ساده و کاریزماتیک و رسانهای جذب میشوند؛ روایتهایی که دستکم قابل فهماند، هرچند ممکن است سادهسازیشده باشند. از معایب دیگر این وضعیت، فرسایش اعتماد و باورمندی راسخ به یک سیستم سیاسی-جامعهشناختی است است. جدلهای بیپایان درونی یا افشاگریهای متقابل نیروی اجتماعی را دلسرد میکند. جامعهای که با بحرانهای معیشتی و سرکوب مواجه است، بیش از هر چیز به انسجام و افق نیاز دارد.(خصوصاً در سطح گفتار)
مهمترین پیامد روشنفکرزدگی، تعلیق کنش در هر طرحی از سیاستجمعی است؛ وسواس در خلوص ایدئولوژیک، مانع از شکلگیری ائتلافهای حداقلی میگردد. و در مجاورت این گوشزد، سیاست در ورطهی «امکان بالقوه» باقی میماند و هرگز به «قدرت بالفعل» تبدیل نمیشود. این بحران البته به معنای بینیازی از روشنفکر نیست. چهبسا بلعکس، جامعهی امروز ما بدون اندیشهی انتقادی، بهراحتی در دام اقتدارگرایی یا پوپولیسم افتاده است. درحقیقت، مسئله، نسبت میان اندیشه و سازمان است. روشنفکر، اگر در مقام مفسر صرف باقی بماند، به حاشیه رانده میشود. درهرصورت، تاریخ نشان داده است که هیچ گفتمان رهاییبخشی، بدون ترجمهی نهادی و سازمانی، پایدار نمانده است. اندیشه، زمانی به نیروی تغییر بدل میشود که از سطح بیان عبور کند و در ساختارهای جمعی رسوب یابد. در غیر این صورت، هرچند درخشان و اخلاقی، در هیاهوی گفتارها محو خواهد شد.
شاید اکنون، بیش از هر زمان، نیازمند گذار از «کثرت مواضع» به «کثرت نهادها» باشیم تا از روشنفکرزدگی به روشنفکریِ مسئول دست یازیم.
-مهبد ذکایی
@Neyrang
-همان ارجاعات متن پیشین.
👍4
فتیشیسم در نگاه فروید و لکان
درکِ فتیشیسم در ترمشناسی فروید-لکان تنها زمانی حقیقتاً گشوده میشود که آن را همنهاد با الگوی گزارهها، و متعاقباً بهمثابۀ یک حرکت سوبژکتیو-درونیِ ذهن بخوانیم؛ که این سیاق از حرکت از دلِ تبارمندیِ اشیای جادویی آغاز میشود و به معماری ظریف ساختارِ [همیشه] متزلزلِ «میل» در ناخودآگاه[ناهشیار] ختم میگردد. فتیش در خوانش دیالکتیکیِ خویش، دیگر بهسان صرف یک واژهای روانکاوانه نیست، یعنی فحوای بیرونزده و لجامگسیختهی آن، فقط یک ساحت را شامل نمیشود. درواقع این فتیش از دل نوعی مناسک بدوی برمیخیزد. همانند شیئی که قدرتی بیشازخود مییابد، آن هم بهدلیل نقشی که در ساختار روانیِ صاحبانش ایفا میکند. این شیء، همواره-پیشاپیش حاملِ اطمینان و تضمین است، تضمینی در برابر فروپاشی، و این اطمینانْ در روانکاوی تبدیل میشود به تبارِ دقیقِ آنچه فروید «جایگزینی-آلترناتیو فقدان» مینامد. در نظریۀ متأخر فروید، داویهای(stakes) لیبیدویی، در سازهای نافروکاستنی در نسبت با فتیش، مسیری ناسازنما را رقم میزنند؛ یعنی فتیش نتیجه همآمیزی مسیر افتراقی و تلاقیِ دو حرکت و بافتار هشیار متناقض است. ابتدا پذیرش فقدان و و سپس انکار آن. کودک در مواجهه با واقعیتِ غیابِ عضوِ مادر، لرزشی سترگ و بنیادی را تجربه میکند؛ لرزشی که معنایش آشکار است که هیچ چیز تضمینشده و ابَدیتمند نیست. اما ذهن کودک نه میتواند این واقعیت را انکار کامل کند، و نه تاب پذیرش آن را دارد. از همین مدخلِ ناسازنما، نخستین سمپتومهای مکانیسمی زاده میشود که فروید «انکار دوگانه» میخواند یعنی فقدان پذیرفته میشود، اما بلافاصله خنثی/سرکوب(؟) میگردد. «فتیش» همان شیئیست که این خنثیسازی را ممکن میکند؛ شیئی که شعاری سر میدهد همانندِ «آنچه میترسی از دست برود، در این نشانه حضور دارد.». این شیء نشانهای نمادین یا خیالپردازی محض نیست؛ این شیء بهواقع بهمنزلهی یک جسم واقعی، یک بخش از جهان بیرونی است که ظرفیت روانی مییابد تا لرزۀ فقدان را آرام کند. به منتِ همین ویژگی است که فتیش را از سمپتوم یا از خیال، و از دیگر سازوکارها جدا میکند. لیکن قابل اذعان و بدیهیست که فتیش همیشه تعلق به جهان مادی دارد، اما کارکردی کاملاً روانی را بهعهده میگیرد، کارکردی که همانند قطعهای کوچک، شکاف ساختاریِ روان را پُر میکند.
لیکن ژاک لکان این داستان را از سطوح بنیادین و ساختارمندِ اضطرابِ فرویدی بیرون میکشد، -هرچند البته او در معنامندی بازگشت به ایدهی فروید، یا بازگشت به آغازگر روانکاوی، همواره کوشیده است- و به جایگاهِ میل فرو میکاهد. لکان مانند فروید فتیش را دیگر همچون خوانشهای اروتیکی سابق، نشانهای از گریز کودک در برابر اختهسازی یا حرمان تعبیر نمیکند، چرا که در پرسپکتیو او، فتیش در مرکزیّت سازمانیابی میل بهطرزی فشرده و محض است. هنگامی که فروید محوریت فتیش را «جایگزینی» میدید، لکان در متد خود آن را به «شیء a» مبدل میکند. بهبیان دیگر یعنی همان بقایای غیرقابلنمادینِ میل، چیزی که میل را به حرکت درمیآورد اما خود هرگز در زبان جا نمیگیرد. و سپس فتیش پوششی میشود برای فقدانِ ساختار نمادین. امّا حائز تعمق و توجه است که بدانیم جایی که سوژه میخواهد به خود بقبولاند که «دیگری ناقص نیست، دیگری هنوز میل دارد و من همچنان در نگاه او حضور دارم.»، ناسازنمایِ فتیش تضمینی است برای اینکه جایگاهِ سوژه نزد دیگری محو نشده است، و از همینروست که بهجای بدیلبودن، تبدیل میشود به موتور استمرار و بازتولید تکینگون میل تا زمانی غیرقابل محاسبه. هرچند میدانیم که میل، ذاتاً به غیاب وابسته است، لیکن فتیش این غیاب را هم قابلتحمل میکند و هم برای میل قاببندی میسازد؛ یعنی همان نقطۀ درخشانی که میل به دور آن شکل میگیرد و از طریق آن به حرکت خود ادامه میدهد.
درکِ فتیشیسم در ترمشناسی فروید-لکان تنها زمانی حقیقتاً گشوده میشود که آن را همنهاد با الگوی گزارهها، و متعاقباً بهمثابۀ یک حرکت سوبژکتیو-درونیِ ذهن بخوانیم؛ که این سیاق از حرکت از دلِ تبارمندیِ اشیای جادویی آغاز میشود و به معماری ظریف ساختارِ [همیشه] متزلزلِ «میل» در ناخودآگاه[ناهشیار] ختم میگردد. فتیش در خوانش دیالکتیکیِ خویش، دیگر بهسان صرف یک واژهای روانکاوانه نیست، یعنی فحوای بیرونزده و لجامگسیختهی آن، فقط یک ساحت را شامل نمیشود. درواقع این فتیش از دل نوعی مناسک بدوی برمیخیزد. همانند شیئی که قدرتی بیشازخود مییابد، آن هم بهدلیل نقشی که در ساختار روانیِ صاحبانش ایفا میکند. این شیء، همواره-پیشاپیش حاملِ اطمینان و تضمین است، تضمینی در برابر فروپاشی، و این اطمینانْ در روانکاوی تبدیل میشود به تبارِ دقیقِ آنچه فروید «جایگزینی-آلترناتیو فقدان» مینامد. در نظریۀ متأخر فروید، داویهای(stakes) لیبیدویی، در سازهای نافروکاستنی در نسبت با فتیش، مسیری ناسازنما را رقم میزنند؛ یعنی فتیش نتیجه همآمیزی مسیر افتراقی و تلاقیِ دو حرکت و بافتار هشیار متناقض است. ابتدا پذیرش فقدان و و سپس انکار آن. کودک در مواجهه با واقعیتِ غیابِ عضوِ مادر، لرزشی سترگ و بنیادی را تجربه میکند؛ لرزشی که معنایش آشکار است که هیچ چیز تضمینشده و ابَدیتمند نیست. اما ذهن کودک نه میتواند این واقعیت را انکار کامل کند، و نه تاب پذیرش آن را دارد. از همین مدخلِ ناسازنما، نخستین سمپتومهای مکانیسمی زاده میشود که فروید «انکار دوگانه» میخواند یعنی فقدان پذیرفته میشود، اما بلافاصله خنثی/سرکوب(؟) میگردد. «فتیش» همان شیئیست که این خنثیسازی را ممکن میکند؛ شیئی که شعاری سر میدهد همانندِ «آنچه میترسی از دست برود، در این نشانه حضور دارد.». این شیء نشانهای نمادین یا خیالپردازی محض نیست؛ این شیء بهواقع بهمنزلهی یک جسم واقعی، یک بخش از جهان بیرونی است که ظرفیت روانی مییابد تا لرزۀ فقدان را آرام کند. به منتِ همین ویژگی است که فتیش را از سمپتوم یا از خیال، و از دیگر سازوکارها جدا میکند. لیکن قابل اذعان و بدیهیست که فتیش همیشه تعلق به جهان مادی دارد، اما کارکردی کاملاً روانی را بهعهده میگیرد، کارکردی که همانند قطعهای کوچک، شکاف ساختاریِ روان را پُر میکند.
لیکن ژاک لکان این داستان را از سطوح بنیادین و ساختارمندِ اضطرابِ فرویدی بیرون میکشد، -هرچند البته او در معنامندی بازگشت به ایدهی فروید، یا بازگشت به آغازگر روانکاوی، همواره کوشیده است- و به جایگاهِ میل فرو میکاهد. لکان مانند فروید فتیش را دیگر همچون خوانشهای اروتیکی سابق، نشانهای از گریز کودک در برابر اختهسازی یا حرمان تعبیر نمیکند، چرا که در پرسپکتیو او، فتیش در مرکزیّت سازمانیابی میل بهطرزی فشرده و محض است. هنگامی که فروید محوریت فتیش را «جایگزینی» میدید، لکان در متد خود آن را به «شیء a» مبدل میکند. بهبیان دیگر یعنی همان بقایای غیرقابلنمادینِ میل، چیزی که میل را به حرکت درمیآورد اما خود هرگز در زبان جا نمیگیرد. و سپس فتیش پوششی میشود برای فقدانِ ساختار نمادین. امّا حائز تعمق و توجه است که بدانیم جایی که سوژه میخواهد به خود بقبولاند که «دیگری ناقص نیست، دیگری هنوز میل دارد و من همچنان در نگاه او حضور دارم.»، ناسازنمایِ فتیش تضمینی است برای اینکه جایگاهِ سوژه نزد دیگری محو نشده است، و از همینروست که بهجای بدیلبودن، تبدیل میشود به موتور استمرار و بازتولید تکینگون میل تا زمانی غیرقابل محاسبه. هرچند میدانیم که میل، ذاتاً به غیاب وابسته است، لیکن فتیش این غیاب را هم قابلتحمل میکند و هم برای میل قاببندی میسازد؛ یعنی همان نقطۀ درخشانی که میل به دور آن شکل میگیرد و از طریق آن به حرکت خود ادامه میدهد.
در سطح گستردهتر، یا بهبیانی دیالکتیکی فتیش را میتوان بهعنوان یک «تثبیت سمانتیک» فهم کرد. این خوانش بهمنزلهی نوعی خطای پیونددهی که در آن یک نشانه از زنجیرۀ طبیعیاش جدا و به جایگاهی کاملاً نامتعارف منتقل میشود، تفهیم میشود. و از این انتقالمندی، ارزشی بیشازحد میگیرد. فتیش در وامداری از این خوانش، بهمثابهی نوعی اقتصاد روانی است که باعث میشود انرژی لیبیدو، بهجای گردش آزادانه، به نقطهای کوچک اما پرقدرت متمرکز شود؛ که امکان دوبارهچیدنِ توازن روانی را فراهم میکند. این تمرکز همچون ناجی، در معنای چیزی جریان مییابد که گویی میل را از فروپاشی نجات میدهد، چرا که میل همیشه به چیزی جهت مییابد که حضور ندارد، و فتیش این غیبت را از حالت رعبآور به حالت قابلتحمل تبدیل میکند؛ و متعاقباً فراتر از ساحت فردی، فتیش، الگویی برای فهم سازوکارهای روانی در جهان جمعی نیز هست. خصوصاً آنجا که شیء یا نشانهای به مقام تضمین میرسد، شیء کوچکی که اطمینان میآورد و فقدانی را در سطح اجتماعی پُر میکند. اینجا کارکرد فتیشیستیک بهسان نیرویی است که اشیاء را از ساحت کاربردی جدا و به ساحت تأییدی-تفسیری ارتقا میدهد.
در غایت، فتیش را لاجرم باید همچون گرهگاهی خواند که در آن سهگانهی فقدان-میل-نشانه و سپس بدن در هم میتنند. نوعی «درهمتنیدگیِ متمرکز-نشانهمحور».
و در هرحال این مفهومِ عجیب بهسان چیزی است که فقدان را در خود حمل میکند و بی آنکه حذفش سازد، آن را میپوشاند؛ نقطهای که میل را روشن میکند و جلوی فروپاشی آن را میگیرد؛ سوژه چه آشکارا و چه نهان استطاعت این ایده را آشکار میکند که در خلال رویکرد فتیشیسمیک، میتواند نقصِ دیگری را موقتاً نادیده بگیرد، یا آن را اصلاً نبیند یا چنان بنگرد که مقدسسازی از نقص دیگری شروع شود؛ قطعهای کوچک و ناچیز از هستی که مبدل به مرکز ثقل روان میشود و در بطن پُر پیچوخم این اشیاء و چیزهای ناچیز، لرزیدن و تشویش و طوفانِ روان انسان آغاز میشود و میل نیز در پس همان سر بر میآورد و میچرخد و این سربرآوردن و آغازیدن، با بازتولید دیوانهوار خود، ادامه پیدا میکند.
-مهبد ذکایی
@Neyrang
در غایت، فتیش را لاجرم باید همچون گرهگاهی خواند که در آن سهگانهی فقدان-میل-نشانه و سپس بدن در هم میتنند. نوعی «درهمتنیدگیِ متمرکز-نشانهمحور».
و در هرحال این مفهومِ عجیب بهسان چیزی است که فقدان را در خود حمل میکند و بی آنکه حذفش سازد، آن را میپوشاند؛ نقطهای که میل را روشن میکند و جلوی فروپاشی آن را میگیرد؛ سوژه چه آشکارا و چه نهان استطاعت این ایده را آشکار میکند که در خلال رویکرد فتیشیسمیک، میتواند نقصِ دیگری را موقتاً نادیده بگیرد، یا آن را اصلاً نبیند یا چنان بنگرد که مقدسسازی از نقص دیگری شروع شود؛ قطعهای کوچک و ناچیز از هستی که مبدل به مرکز ثقل روان میشود و در بطن پُر پیچوخم این اشیاء و چیزهای ناچیز، لرزیدن و تشویش و طوفانِ روان انسان آغاز میشود و میل نیز در پس همان سر بر میآورد و میچرخد و این سربرآوردن و آغازیدن، با بازتولید دیوانهوار خود، ادامه پیدا میکند.
-مهبد ذکایی
@Neyrang