Neyrang | نیرنگ
537 subscribers
77 photos
10 files
31 links
ماورای باور ها، قرارمان آنجا.
Download Telegram
Neyrang | نیرنگ
گذاری بر پارادایم نیچه قسمت چهارم در سه گفتاورد پارادایمِ اصطلاح نیچه[خدا مرده است] به‌غایت ابهاماتی زایش می‌گردد، که تا آنجا که مجال بود، در کندوکاوی مفصل تشریح گردید که درواقع آن روی‌برگردانی و انتزاعِ اعتقاد نیچه به خدا گویی در وجههٔ سوبژکتیویهٔ آدمیان…
گاه می‌بایست با تناقض‌های نیچه کنار آمد و گاه می‌بایست یکی را پذیرفت. امّـا آخرین نقل قول او-خداناباوریِ بدیهی- دستِ هرگونه تأویل خوشبینانه را بر ما می‌بندد. با رویکرد واقع‌بینانه و تکیه‌بر جسارت‌هایِ نیچه، صراحتاً ردپای خدا را با چشم‌اندازِ خداناباوری، نادیده می‌گیرد. حتی اگر با استدلال اولیهٔ متن چهارم هم بیاندیشیم، باز هم نیچه خودی خداناباور دارد؛ و اگر این‌چنین باشد، ناخودآگاهش نسبت به حضور یا مطلقیت خدا، شکّاک و روی‌برگردان شده است.
او در جایی دیگر اذعان می‌کند: [به‌راستی خدا ما را آفرید یا ما خدا را؟‌] باز هم نمی‌توان تفسیری محافظه‌کارانه را اتخاذ کرد. البته اینکه کثرت انکارهای خداناباورانه‌ی او موضعی درونی دارد، مبرهن است. اما تناقضات و پیچیدگی‌ها خصوصا در دو اثر چنین گفت زرتشت و غروب‌بتها، اکیداً منجر بر محذوریت از مطلق‌گرایی در تفسیر می‌شود.

-مهبد ذکایی(نورایی)
فراگرد معنامندی کالا در سرمایه‌داری

یک کالا در اصل یک نوع رابطه میان مردمی است که آن‌را به‌عنوان یک چیز و به‌صورت یک چیز باور می‌کنند و درنتیجه، صورتی عینی به‌خود می‌گیرد. آدمها در کنش متقابل با طبیعت در جامعهٔ سرمایه‌داری و کاپیتالیسم، محصولات یا کالاهایی(مانند نان، اتومبیل و فیلم سینمایی) را تولید می‌کنند. اما آدمها این واقعیت را نمی‌بینند که خود آنها هستند که این کالاها را تولید می‌کنند و به‌آنها ارزش می‌بخشند. به‌نظر آنها چنین می‌رسد که ارزش کالا را بازاری که مستقل از کنشگران است تعیین می‌کند.
طلسم‌انگاری کالاها، فراگردی است که طی آن، کنشگران در جامعهٔ سرمایه‌داری برای کالاها و بازارشان وجود عینی مستقلی قایل می‌شوند. مفهوم مارکس از طلسم‌انگاری کالاها، پایهٔ مفهوم چیزوارگی لوکاچ بود.

تفاوت اساسی میان طلسم‌انگاری کالاها و چیزوارگی، در میزان گستردگی دو مفهوم نهفته است. در حالی که مفهوم نخستین محدود به‌نهاد اقتصادی است، امّا لوکاچ مفهوم آخری را به‌سراسر جامعه-دولت، قوانین و بخش اقتصادی- گسترش می‌دهد. یک فراگرد پویا است که در همهٔ بخش‌های جامعه سرمایه‌داری جریان دارد: مردم باور کرده‌اند که ساختارهای اجتماعی حیاتی برای خودشان دارند و درنتیجه، این ساختارها خصلتی عینی پیدا کرده‌اند. لوکاچ این فراگرد را چنین توصیف کرده است:
[انسان در جامعهٔ سرمایه‌داری یا واقعیتی که خودش(به‌عنوان یک طبقه) ''ساخته'' است روبرو می‌شود. این واقعیت برای او چونان پدیده‌ای طبیعی به‌نظر می‌رسد که از خودش بیگانه است؛ او خودش را یکسره بازیچهٔ قوانینِ این واقعیت می‌انگارد؛ فعالیتش محدود به‌این شده است که برای منافع شخصی(خودخواهانه‌)اش تا آنجا که می‌تواند، در تحقق یک نوع قوانین گریزناپذیر فردگرایانه، به‌پیش تازد. اما او حتی در حین انجام‌دادن یک چنین ''کنشی''، شناختهٔ عینی رویدادها به‌شمار می‌آید و نه شناسای آنها.] لوکاچ

-نظریه جامعه‌شناسی دوران معاصر / جورج ریتزر
@Neyrang
《تکنولوژی به‌مثابه یک عقلانیت صوری》

با وجود عقلانیت ظاهری زندگی نوین، مکتب انتقادی جهان نوین را سرشار از عدم‌عقلانیت می‌انگارد. این وضعیت را می‌توان ''عدم‌عقلانیتِ عقلانیت'' یا به‌گونه ای دقیق‌تر، عدم عقلانیتِ عقلانیت صوری، نامید. به‌نظر هربرت مارکوزه، هرچند که جامعهٔ نوین تجسم عقلانیت به‌نظر می‌رسد، اما ''این جامعه''، درکل غیر عقلانی است.
این غیرعقلانی است که جهانِ عقلانی نابودکنندهٔ افراد و نیازها و توانیی‌هایشان است؛ صلح تنها از طریق تهدید همیشگی جنگ حفظ می‌شود و با وجود فراوانی امکانات، مردم فقیر، سرکوب‌شده، استثمار شده، و ناتوان در بروز استعدادهایشان، باقی مانده‌اند.
مکتب انتقادی بیشتر بر یک صورت از عقلانیت صوری-تکنولوژی نوین- تأکید می‌ورزد. برای مثال، مارکوزه منتقد شدید تکنولوژی نوین بود. او معتقد بود که تکنولوژی در جامعهٔ نوین به‌توتالیتاریسم راه می‌‌برد. درواقع، او می‌گوید که این تکنولوژی به‌روشهای مؤثرتر و حتی ''دلخوش‌کننده''ترِ نظارت خارجی بر افراد، منجر می‌شود. نمونهٔ بارز این قضیه، کاربرد تلویزیون برای اجتماعی کردن و ساکت‌کردن مردم است.(نمونه‌های دیگر، ورزشهای توده‌ای و سوءاستفاده از سکس است). او این فکر را رد می‌کند که تکنولوژی در جهان نوین بی‌طرف است و آن‌را در عوض وسیله‌ای برای تسلط بر مردم می‌داند. این وسیله از آن‌روی موثر است که به‌ظاهر خنثی می‌نماید ولی درواقع مردم را به‌بردگی می‌کشاند. تکنولوژی در خدمت سرکوب فردیت است.
تکنولوژی نوین به‌آزادی درونی کنشگر ''تجاوز کرده و آن‌را در نوردیده است''. نتیجهٔ این امر همان است که مارکوزه ''جامعهٔ تک‌بعدی''اش خوانده است. در چنین جامعه‌ای افراد توانایی تفکر انتقادی و منفی دربارهٔ جامعه را از دست می‌دهند. مارکوزه تکنولوژی را فی‌نفسه دشمن نمی‌انگارد، بلکه تکنولوژی را به‌همان صورتی که در جامعهٔ سرمایه‌داری نوین به‌کار بسته می‌شود، دشمن انسان می‌پندارد: [تکنولوژی هر چقدر هم که ''ناب'' باشد، رشتهٔ تسلط را حفظ و تقویت می‌کند. این پیوند مرگبار را تنها با انقلابی می‌توان ازهم گسیخت که تکنولوژی و تنکیک را خدمتگزارِ نیازها و هدف‌هایِ انسان‌هایِ آزاد سازد.] مارکوزه این نظر اصلی مارکس را حفظ کرده است که تکنولوژی در ذات خود مسأله‌ای نیست و می‌توان آن‌را برای ساختن یک جامعهٔ ''بهتر'' به‌کار بست.

-نظریه‌ جامعه‌شناسی دوران معاصر / جورج ریتزر
@Neyrang
Forwarded from Neyrang | نیرنگ
شک در اعتقادات گذشته فقط باعث از بین رفتن اعتماد‌به‌نفسِ فعلی می‌شود و مغرضانه گواه این مطلب است که همین اعتماد‌به‌نفس هم به زودی به ورطهٔ ابطال سقوط می‌کند. انفعالات حادث شده مسبوق، خواه یا ناخواه بر تنِ زمان حکاکی شده است. حال اگر انسان معارض شود از جریان حادث شده یا دچار ندامت شود؛ توفیری ندارد زیرا چه شکاکی چه تلاش برای اتفاقات سابق، چرخه‌ی زمان یا مکانیسم ماجرای رخ داده را تغییر نمی‌دهد.
لذا بهتر است گذشته و مکانیسم‌اش را یا از لحاظ عبرت‌گیری بپذیریم یا با بی‌تفاوتی بگذریم. گرانمایه ترین وهله‌ٔ زیستن حال و سپس آینده ست.
با این تفاسیر، برای فلسفه‌ی گذشته افتراقی ندارد که تأثر آن بر بشریت بی‌زیان است یا زیانمند. زیرا پیامدهای اتفاقات سابق، بر جریان های زنده و ''اکنون'' حاکم است. و آفات اتفاقات مسبوق، همچون پس‌لرزه ای بر جان عواطف و وجدان بشریت می‌افتد و اگر اتفاقات عقیدتیِ سابق، عوارضی داشته باشد، هم وجدان و هم باور اکنون بشریت را دچار تزلزل می‌کند. بنابراین نمی‌توان اذعان کرد پیامدهای سابق عقیدتی بر وجدان عقیدتیِ کنونی تزلزل ناپذیر نیست! بلکه سستی و بی‌ثباتی حداقلی را در پیش دارد. یعنی تعصب بشر بر عقیده‌اش این هراس را به‌همراه دارد که محتمل‌است آن‌ عقیدهٔ سفت‌وسخت روزی با الگوریتم ذهنی آن فرد هم‌خوانی لازم را از دست بدهد و عقیدهٔ محبوب مبدل می‌شود به عقیده‌ی کم‌ارزشِ پیشین که همین عقیده کم‌ارزش همان‌طور که بیان شد با پیامد های بی امان‌اش وجدان و باور عقیدتی شخص را عاجز می‌کند. در نتیجه در گفتار نخست که عرض شد: باید از اتفاقات سابق عبرت‌گرفت و یا بی‌تفاوت گذشت؛ این نتیجه را هم باید گرفت که عقاید سابق، در‌عین تغییرناپذیری بسیار خطرناکند. ضمناً ممکن‌است عقاید کنونی‌ شخص که آن را کورکورانه یا مغرضانه پذیرفته‌است، روزی به عقیده مسبوق بدل شود و تزلزل آغاز گردد.

@Neyrang
آلتوسر و هرمنوتیک مارکسی

آلتوسر، به‌گونه‌ای قدری متفاوت، چشم‌اندازی جبرگرایانه دربارهٔ کار مارکس دارد. این چشم‌انداز، از موضع او حین بحث دربارهٔ ''دومارکس'' یا ''آنچه که موضع سرمایه...را از موضوع... دست‌نوشته‌های اقتصادی و فلسفی 1844 متمایز می‌سازد'' آشکار است. به‌نظر آلتوسر، دست‌نوشته‌های 1844 زمانی نوشته شده بود که مارکس به‌شدت تحت تأثیر هگل، فلسفه، انسانگرایی و نگران اثر مخرب شرایطِ از خود‌بیگانه‌کنندهٔ سرمایه‌داری روی فرد، بود. تا آنجا که به‌آلتوسر ارتباط دارد، این نگرانی‌ها غیرعلمی بودند و بایست به‌خاطر تحول مادی‌اندیشی علمی رفع می‌شدند. مبانی فلسفی، انسانگرا و تاریخی کارهای اولیهٔ مارکس، او را به‌تأکید بر کنشگر فعال، خلاق و آزاد سوق داده بودند. یک‌چنین تصویری، به‌عقیدهٔ پری اندرسون، هیچ خوشایند آلتوسر نیست: ''انسان‌ها از دیارباز دچار این توهم بوده‌اند که به‌هرصورت در ارادهٔ‌شان آزادند، حال آن‌که در واقعیت امر، آن‌ها پیوسته تحت چیرگی قوانینی بوده‌اند که خود نسبت به‌آنها ناآگاهند. - اندرسون''
به‌عقیدهٔ آلتوسر، جانِ کلام نظریهٔ مارکس در ساختارهای جامعه و قوانینی نهفته است که بر عملکرد این ساختارها حاکمند، و کنشگران آزاد در این قضیه چندان نقشی ندارند. به‌نظر او، کتاب سرمایه، تأکید مارکس بر ساختارها را آشکارتر از همه نشان می‌دهد. به‌گفتهٔ آلتوسر ''اگر گفته‌های مارکس را دربارهٔ دیالکتیک واقعی تاریخ جدی بگیریم، درخواهیم یافت که این ''انسانها'' نیستند که تاریخ را می‌سازند و با آن‌که دیالکتیک تاریخی در آنها و عملشان تحقق می‌یابد، اما این فراگرد، تنها توده‌ها را در روابط نبرد طبقاتی در بر می‌گیرد.
آلتوسر می‌گوید که در تاریخ کار مارکس یک نوع ''انقطاع معرفت‌شناختی'' آشکارا دیده می‌شود، بدین‌سان که مارکس به‌‌طرز نمایانی از ذهن‌گرایی فلسفی(یک موضع ایدئولوژیک) به‌‌نظریهٔ انتزاعی(یک موضع علمی) تغییر جهت داده است. هرچند که آلتوسر چندین خرده مرحله را نیز مشخص کرده است، اما کار مارکس را اساساً به‌آثار پیش و پس از سال 1845 تقسیم نموده است. پیش از سال 1845، مارکس بیشتر یک انسانگرای فلسفی بود. این دوره، دورهٔ ایدئولوژیک مارکس بود. اما بعد از 1845، به‌یک‌ نوع جهتگیری علمی‌تر روی آورد و به‌دورهٔ علمی‌اش پاگذاشت. آلتوسر می‌گوید که مارکس در 1845 ''کشفی علمی انجام داد که از جهت ماهیت و پیامدهایش در تاریخ سابقه نداشت..'' مارکس علم نوینی را برپا کرد: علم تاریخِ تشکلهای اجتماعی.

-نظریه جامعه‌شناسی دوران معاصر / جورج ریتزر
@Neyrang
1
''وقتی اطرافت همه چیز انقدر خوبه که سیر شدی
می‌بینی تو انتظار اتفاق خوب پیر شدی''


از این جمله چه تبیینی در می‌آید؟ نگرشی می‌توان داشت بدین‌سان که اشتیاق و اشتهایِ انسانی، محدود و وابسته به زمان است؛ درواقع اشتیاق بشری در بازهٔ استطاعت بشری-توانایی عملکردها با غایت دستیابی به اهداف متعین- و عدم انشقاق اراده، معطوف به زمان‌هایی‌ست که آدمی آمال و رویا را در سر می‌پروراند. اگر گمان کنیم انسان رویاها و آمال خویش را نتواند به‌تملک خود درآورد، درواقع مغلوب آرمانشهرِ خواسته‌هایش می‌شود و هنگامهٔ‌ی این شکست، ممکن است همان انسان در سنین بالاتر، با احتمالات یا هر رخدادی به‌آن آمال و رویاها می‌رسد؛ درحقیقت فردِ پیر، به‌رویاهای جوانی خویش دست‌یافته‌است. این پیشامد دستخوش پژمردگی و انحلالِ اشتیاق درجهت تملک رویا می‌شود. ایدئولوژی فلسفیِ رنج نیز در واقع تأثیر خطیری در شکستِ فرد در دستیابی رویا در جوانی-سن حقیقی خواستار- داشته است. رنجِ‌کشیده‌شده، در هنگامهٔ سعادتِ دیرهنگامِ فرد پیر، او را آماج سرزنش و غمگساری می‌کند. رنجِ‌کشیده‌شده، سوژهٔ خویش را همان فرد قرار می‌دهد. و ماحصلِ این تفکر است که فرد پیر چنان می‌نگرد که: در سنین حقیقی و پیشین که خواستار دسترسی به رویاهایم بوده‌ام، بدان‌ نرسیده‌ام و رنج نیز همنشین من در سرزنش‌ها و تفکرات ناهنجار و پوچ بوده‌ است. اکنون نیز رنج در قالب زمزمهٔ همان دو بیت نخست متن مذکور در می‌آید. عبارتِ[اتفاق خوب] همان رویاپروری و زایش هدف‌های ذهنی در جوانی و نوجوانی‌ست، که فرد اگر با مفروض گرفتن احتمالات، بدان رویاها نرسد، اشتیاقِ دستیابی بار خود را اندک‌اندک از ذهن او می‌بندد. در کنار ایدئولوژی رنج، مفهوم زمان نیز نقش اساسی دارد؛ فرد جوان در سنین حقیقی خواستار و رویاپروری، از شدت گذر زمان چندان نمی‌ترسد که در سنین پیری. وقتی فرد در سنین بالا به آمال خود از جهت عمل و رخداد دست می‌یابد، زمان همچون کابوسی دهشتناک فرد را آماجِ اضطراب و هراس می‌نماید. او چنین می‌اندیشد که اکنون هرچقدر هم سیری‌ناپذیر از اندوخته‌ها و دارایی ها باشم، دیگر زمانی برای ارضایِ مستفید شدن از آنها و نگریستن به‌آنها نمانده است.
درحقیقت برای حیات فرد نیز دیگر زمانی نمانده است.

-مهبد ذکایی
-دو بیت ابتدایی از هادی پاکزاد
1
انسان و ایده‌ی خدا

چیزهایی که به شکل ذاتاً ابژکتیو [به لحاظ هستیِ متناهی] در فهم انسان هستند، به شکل تشریفاتی وجود دارند. (ذات‌های تحقق نیافته به سبب ممانعت علل خارجی) و نسبت به سایر چیز‌ها به وی نزدیک‌ترند.
پس اگر انسان، ایده‌ی خدا را در ذهن داشته باشد (همانگونه که ایده‌ای مثل درخت در ذهن دارد)، واضح است که خدا می‌بایست به صورت تشریفاتی وجود داشته باشد نه به صورت درون‌ماندگار (واقعی)، به این سبب که هیچ چیزی واقعی‌تر و کامل‌تر به موازات یا بیرون او وجود ندارد.

-باروخ اسپینوزا
@Neyrang
2
پارمنیدس و موضع واقعیت

اگر مبنا را بر هرمنوتیک ایدهٔ تک‌پایه‌انگاریِ فلسفی پارمنیدس و ایمان به وحدتِ جهان-هستی- بگذاریم، می‌بایست به ژرف ترین ایدئولوژیِ فلسفی او-مکانمندی و زمانمندی واقعیت- اشاره کنیم و این موضع را تا حد لزوم بسط و شرح دهیم. پارمنیدس ابتدا واقعیت را به‌چند بخش اعم از [واقعیت نمی‌تواند به‌وجود آید و از بین برود، واقعیت تقسیم ناپذیر، منسجم و واحد است، واقعیت کامل یگانه، تقسیم ناپذیر است، واقعیت تقارن کروی دارد] تحلیل کرد. این گزینش‌ها تأویلی مفصل را دربر می‌گیرند امّـا می‌توان در تفصیلِ موضع اصلی-مکانمندی و زمانمندی واقعیت-اشاراتی به عبارات مذکور کرد. پارمنیدس معتقد بود واقعیت نمی‌تواند نقطه آغازی داشته باشد بدین‌سان که اگر واقعیت در زمانی معین به‌وجود آمده‌باشد از ''نیست'' و ''عدم'' پدید آمده و نیست نیز نمی‌تواند هم وجود داشته باشد و هم چیزی را تحت عنوان واقعیت خلق کند، گویی ایدهٔ زایش واقعیت دلالت بر این دارد که واقعیت به‌حتم سرمدی و از چیزی''غیر آنچه واقعیت بنامیم'' پا به‌وجودیت گذارده است. اگر بگوییم از ''هست'' زایش شده‌است بی‌معناست زیرا هست نیز از منظر انتولوژیک، واقعیت است و واقعیت نمی‌تواند از خودش به‌وجود آید. همین‌طور اگر بیاندیشیم واقعیت سرمدی و متناهی‌ست یعنی در هنگامهٔ غروبش از هست به نیست تغییر ماهیت می‌دهد و این برهان از اساس منسوخ است زیرا چیزی که هست نمی‌تواند به نیست کوچ کند زیرا نیست نه جایی دارد نه تعلقی.[نظر آیثر ارسطویی نیز دلالت بر موضعی متجانس بر ردِ نیست پارمنیدس دارد: که نمی‌توان جایی را در جهان دارای خلاء یا نیستی نامید زیرا هرچیزی دایماً در استقرار پر شدن-عنصر و هوا- است. ولیکن اگر به خلاء در منظر اخترشناسی تعمق کنیم مسئله کنونی دچار تغییر موضع می‌شود.]
پارمنیدس در موضع [ ردِ نیست] به‌خوبی بیان می‌کند که چگونه نیست نمی‌تواند منبع زایش پدیده‌ها و پیشفر‌ض‌های ابتدایی عناصر باشد. همین‌طور امر واقعیت، اگر تقسیم شود، درواقع در نقصانِ استطاعتِ انسجام قرار می‌گیرد زیرا پارمنیدس معتقد است واقعیت از هرجنبه پُر است و نمی‌توان آن‌را از هم‌گسیخته تعبیر کرد. واقعیت اگر در تعرض تقسیم‌پذیری قرار گیرد درواقع برهان تقسیم‌پذیری به‌واقعیت ارجح است و به‌نظر می‌رسد می‌تواند از واقعیت گامی فراتر بگذارد.
حال بر می‌گردیم به آنچه که محلِ بحث است:
مکانمندی واقعیت. اگر واقعیت تقارن کروی داشته، بعید است واقعیت را در پیشفرضیِ قابل‌اندازه‌گیری و به‌دور از ماهیت ماهوی، در نقطه‌‌ای مشخص آن را تعیین نماییم، به‌واقع واقعیت اگر در یک مکانی استقرار پیدا کند بازتابِ تسلط‌اش به مکان مجاور سیطرهٔ کمرنگ‌تری به‌نسبت مکان استقرار حقیقی دارد. درحقیقت تداوم واقعیت محدود به امور مکانمند و محیطی می‌شود و این تبیینگرِ این است که واقعیت به‌طور حتم ناقص است و واقعیت ناقص نمی‌تواند به‌معنای درستش واقعیت باشد. امتدادِ مرز مکانی واقعیت را از لحاظ استعمال عبارت در قالب استعاره می‌شود به‌کار برد. حال پرسشی مطرح است: واقعیت در مفهوم زمانمند چطور امکان پذیر است؟ به‌واقع می‌توان واقعیت را در امتدادِ اکنون-مجاز از بی‌زمانی، اکنونِ استعاری و ابدی- به‌کار گرفت. زیرا واقعیت قوای ایستایی و وجودیت در بی‌زمانی و خلاء را دارد- یا چنین می‌باید گفت که اگر واقعیت در زمان درک شود، درواقع زمان خود نیز تحت وجودیت واقعیت قرار دارد و جزوی از آن است- این انگاره دو جنبه را مستدل می‌شود ابتدا زمانی نبوده است و یکسره اکنون در تملک واقعیت قرار می‌گیرد یا امتداد زمان-گذشته و اکنون،- در سیطره واقعیت سازگار و مستقر است. اگر طبق ایدهٔ تک‌پایه‌انگارانهٔ پارمنیدس بیاندیشیم، واقعیت فی‌نفسه منسجم و واحد است، این وحدت به‌خوبی نشان می‌دهد که واقعیت درواقع هرگز نمی‌تواند از ''نیست''-''بی‌زمانی در عدم'' زایش گردد. زیرا بی‌زمانی هرگز تعلقی نداشته‌است، چه‌رسد انسجام در وحدت را در قالب واقعیتِ واحد زایش کند. حال نتیجه می‌شود که واقعیت طبق هر هرمنوتیک و تعریفی، از محدودهٔ مکانی و تقریباً زمانی جداست.

-مهبد ذکایی
@Neyrang
4
ارسطو و تبیین عدالت

معنای دقیق‌تری که ارسطو برای عدالت قائل است _معنایی که رایج‌ترین صورت‌بندی‌ها از عدالت نیز از دل آن بیرون می‌آید_ اجتناب از آزمندی است، یعنی اجتناب از به چنگ آوردن سودی برای خود از طریق ربودن چیزی که متعلق به دیگری‌ست، دارایی او، منصب او و اموری از این قبیل، یا از طریق دریغ نمودن حق کسی-وفای به عهد، بازپرداختن دین، ابراز کردن احترام درخور و جز آن- از او. پیداست که این تعریف به‌گونه‌ای صورت‌بندی شده که به افعال و کنش‌ها اطلاق شود، و اشخاص تا جایی عادل دانسته می‌‌شوند که، به‌عنوان یکی از عناصر ثابت شخصیت خود، میلی پایدار و مؤثر به‌انجام رفتار عادلانه داشته باشند. امّا روشن است که تعریف ارسطو تبیینی را پیش‌فرض می‌گیرد‌‌: تبیینی از این که چیزی به شایستگی به یک شخص تعلق دارد و این که چه چیزی حق اوست. باری، من بر آن‌ام که این حق-داشتن‌ها اغلب برخاسته از نهادهای اجتماعی و انتظارات مشروعی‌ست که این نهادها پدید می‌آورند. دلیلی ندارد فکرکنیم که اگر ارسطو می‌بود با این نکته مخالفت می‌کرد، و بی‌شک او برای تبیین این حقوق برداشتی از عدالت اجتماعی دارد.
عدالت_ یعنی ساختار بنیادین جامعه_ در نظر گرفته شده است. پس در این‌جا تعارضی با تلقی سنتی عدالت درکار نیست.

-جان رالز / نظریه‌ای در باب عدالت
@Neyrang
31
ما هستی را در مقام ابژکتیو، طوری می‌نگریم که آن را مطلوب بنگاریم، یا هستی را از چشم‌انداز تقلیل‌ناپذیری می‌سنجیم؛ یا معنای جاری در هستی را طبق تجاربِ‌مان تعبیر می‌کنیم.[مسئله نه خودِ هستی‌ست، نه زمان هستی و نه حتی شک در وجودیت یا پیدایش آن] مهم است غور کنیم به‌این موضوع که تمایز نگرش‌ها در فهم هستی، دلالت بر تعدد نگرش‌هاست؟-معنای حقیقی یا معنای تلقین‌آمیز- درواقع بشر از منظر هستی‌شناسیِ انفرادی خویش، هر رویدادی در بطن جهان را ابتدا در مقام کنشگر فهم می‌کند، می‌سنجد، و محکوم می‌کند. بشر لایه‌لایه‌های معنا را در هستی، چه با خود سوبژکتیو یا اینترسوبژکتیو خود، همانطور که می‌داند، می‌آفریند.
حال سوالی مطرح است:
هستیِ ما با هم تمایز دارد؟ تمایز در منظر چشم‌انداز هاست یا هستی در مقام عینیت؟
ما در نقد چشم‌انداز‌های متمایز در جهان مشترک، به‌این رویکرد دقت کردیم که آیا به‌راستی فهم شخص متدین از هستیِ خویش، دلالت بر وجود حقیقی هستیِ خویش است؟ مرز باریک توهم و واقعیت.
پُلی به نقد هراکلیتوس

-مهبد ذکایی
@Neyrang
62
Neyrang | نیرنگ
ما هستی را در مقام ابژکتیو، طوری می‌نگریم که آن را مطلوب بنگاریم، یا هستی را از چشم‌انداز تقلیل‌ناپذیری می‌سنجیم؛ یا معنای جاری در هستی را طبق تجاربِ‌مان تعبیر می‌کنیم.[مسئله نه خودِ هستی‌ست، نه زمان هستی و نه حتی شک در وجودیت یا پیدایش آن] مهم است غور کنیم…
جهان طبیعی و ارزندگی آغازگاه

[من یک جهان زمانی-مکانیِ واقعی را که به‌آن تعلق دارم، پیوسته در برابر خود و بالای سرم حاضر و آماده می‌یابم... این جهان واقعی را بیرون از خود می‌یابم و نیز آن‌را طوری در نظر می‌گیرم که گویی مانند چیزی که بیرون از من وجود دارد به‌من عرضه می‌شود.
هرگونه اظهار تردید درباره داده‌های جهان طبیعی و طرد آن‌ها، به‌نظر کلی دیدگاه طبیعی راه نمی‌یابد. جهان طبیعی همان جهان واقعی است که همیشه بیرون از من پابرجای است. در شدیدترین حالت، این جهان ممکن است با آنچه که من تصورش را می‌کردم تفاوت داشته باشد، ولی طبق برداشت همان نظر کلی، باز همچنان جهانی باقی می‌ماند که در بیرون از من وجود دارد.]
-هوسرل


با توجه به متن مذکور، در نگاه هوسرل، جهان طبیعی-واقعی نیز مانند تحلیلِمان از هستی و همین‌‌طور تحلیل دیگرِمان از واقعیت پارمنیدسی، یک عنصر تحت تاثیرگذاری و تاثیرپذیریِ نامتناهی‌ست، هوسرل نیز در گفتمان خود با دورنمای پدیده‌شناسانه، اعتنایی نسبت به‌ آغازگاه جهان طبیعی نداشته‌است، درواقع آغازگاه و ابژه‌هایش از نسبی بودن ژرفی برخوردارند که یقین به‌ ابتدای زایش آن‌ها، از لحاظ صحت عقلانی و منطقی دور است و مستلزم شکاکیّت است، و در حقیقت علت، این است که آگاهی از لحاظ نظم و ترتیبِ زمانی، قبل از خلقِ مفاهیمی از ابژه ها، برای خود بازنمودهایی از ابژه‌ها (تصورات) به‌وجود می‌آورد؛ افزون بر این، ذهن اندیشه‌ورز و متفکر، فقط با گذار از این فرایندِ بازنمایی و مقابله با آن، می‌تواند به شناخت و فاهمهٔ اندیشه ورز برسد. اما هنگامی که به بررسی اندیشه‌ورزانه مبادرت می کنیم، به فوریت مبرهن می‌شود که چنین فعالیتی، مستلزم آن است که ضرورت ماهیتش نمایان و آشکار شود و نه‌تنها خودِ هستیِ آن، بلکه تمکن ابژه‌هایش به اثبات برسد. پس چنین به‌نظر می‌رسد که، شناخت این تصورات و پیش‌فر‌ض‌ها، که پیش‌تر بیان شد، ناکافی به نظر می‌رسد و ارائه یا پذیرشِ پیش فرض و یقین، غیرقابل قبول است. در این حیث و در این مقطع بی درنگ، مشکل ایجادِ یک آغازگاه مطرح می شود، زیرا آغازگاه، چیزی بی واسطه است-هگل- و به این عنوان، پیش فرضی را به وجود می آورد؛ یا به‌بیان دقیق‌تر، خود، همان پیش‌فرض است. با گذار از اعتنای آغازگاه و غور شدن بر خود جهان طبیعی، روشن می‌شود که آنچه خطیر است تأثرهای لحظه‌ای[پیاپِی] از دامان جهان طبیعی و سوژگی خویش در برابر آن و همینطور نگرش‌های فردیتی و اینترسابژکتیوی‌ست. مانند تحلیل کوتاه قبلیِ‌مان از تمایزات نگرش و چشم‌اندازهای فردیت‌ها نسبت به هستی، هوسرل بر خلاف تفکرات کهن هراکلیتوس، به‌این ایمان داشت که هرچند تمایزات نگرش‌ها بدیهی‌ست اما ابژه‌ای همچون جهان طبیعی، همان هست که هست؛ درواقع عدم‌اشتراک چشم‌اندازها منجر به‌تحولِ اساس و ماهیت جهان طبیعی نمی‌شود زیرا دراین صورت، جهان طبیعی لاجرم زیرمجموعهِ تفکراتی‌ست که درهرحال از خود او تاثیر و فاهمه می‌گیرند.
آلفرد شوتس نیز با قدری تفاوت، درباب جهان فرهنگی و فرهنگ نیز رویکردی مشترک اتخاذ کرده‌بود بدین‌سان که وی گمان می‌کرد جهان فرهنگی که کنشگران تحت سیطرهٔ آن استقرار همیشگی(تا امتداد جامعه و کنشگران) دارند، پیش از وجود آنها نیز بوده‌است و خواهد بود. از جهانِ فرهنگ نیز تعابیر متعددی زاده می‌شود و با اندکی تفاوت در ماهیت انتزاعی‌‌اش، تثبیت خود را-در برابر گوناگونی چشم‌اندازها- حفظ می‌کند. تعابیر Umwelt در کنشگران و miwelt نیز درآنها، زیرساختاری شبیه به‌جهان طبیعی را نشان می‌دهد که درواقع گرچه شناختی از لحظه وقوع و زایش آن نداریم، یا حتی اگر داشته باشیم، امر اساسی دیالوگهای دیالکتیکی در گفتمان ها و تاثیر پذیری-گذاری هاست. یعنی آنچه که برای یک اکتیویست اهمیت دارد، مبادرت گفتمان در رویارویی با شخص مقابل است، این‌که شخص از کجا آمده، یا چه‌گونه پا به‌عرصه هستی گذارده است، در آن لحظه ارجحیتی دربرابر غایت نهایی کنشگری و تبادل تکانه‌ها_مجاز از ادراک طرفین از علائم‌های متعدد مانند نوع نگاه و رفتارها که آلفرد شوتس به‌خوبی تقسیم‌بندی کرده است_، صحبت‌ها و رویداد ها ندارد.

-مهبد ذکایی
@Neyrang
82
یقین است که مضامین خداناباوری و انکارهای خداگونه را در رد‌پایِ تفکرات و اندرزهای نیچه می‌توان یافت، اما آیا فراگردِ فلسفیِ خداناباوری در منظر نیچه، او را در مقام یک آتئیست محض قرار می‌دهد یا تفکیکی سوبژکتیویته از گسست‌ِمعنایی خدایِ درونی یا بیرونی در فلسفه‌ی او وجود دارد؟
ما با تأویلی مختصر بر فلسفهٔ خداناباوریِ او، روشن ساختیم که به‌راستی موضع حقیقی او چه می‌تواند باشد.
امید است که با حوصله و دقت کافی، مطالعه کنید و لذت ببرید.
لینک متن نخست: https://t.me/neyrang/412

لینک متن دوم: https://t.me/neyrang/413

لینک متن سوم:https://t.me/neyrang/414

لینک متن چهارم: https://t.me/neyrang/430

لینک پیوست نهایی: https://t.me/neyrang/431

-مهبد ذکایی
141
تفکیک و کنش اجتماعی

کنش اجتماعی، نخست در چهارچوب گروههای اجتماعی رخ می‌دهد. انسانها هرگاه احساس کنند که روابط یک گروه پاداش‌هایی بیشتر از روابط گروههای دیگر به‌آنها عرضه می‌دارد، جذب آن گروه می‌شوند. از آنجا که آنها به‌این گروه کوشش پیدا می‌کنند، خواستار پذیرفته‌شدن در آن می‌شوند. برای پذیرفته‌شدن، باید پاداش‌هایی را به‌اعضای گروه ارائه کنند. این امر مستلزم آن است که به‌اعضای گروه ثابت کنند که همگروهی با این آدمهایِ تازه‌وارد برایشان پاداش‌دهنده خواهد بود و از این‌طریق آنها را تحت تاثیر قرار دهند. وقتی آنها توانسته باشند اعضای آن گروه را تحت تاٌثیر قرار دهند_یعنی زمانی که اعضای گروه پاداش‌های مورد انتظار را دریافت کرده باشند_ رابطهٔ‌شان با آنها مستحکم خواهد شد. کوشش‌های تازه‌واردان برای تحت تأثیر قرار دادنِ اعضای گروه، معمولاً به‌انسجام گروهی می‌انجامد، اما هرگاه آدمهای بسیاری از طریق توانایی پاداش‌دادنشان پیگیرانه درصددِ تحت‌ تأثیر قراردادن همدیگر برآیند، امکان رقابت و سرانجام، تمایز اجتماعی پدید می‌آید.
تناقض در اینجا است که هرچند برخی از اعضای گروه که استطاعتِ تحت تأثیر قراردادنِ دیگران را دارند همگروه‌های جذابی تلقی می‌شوند، اما ویژگیهای تأثیرگذارشان می‌تواند هراس از وابستگی به‌آنها را در اعضای دیگر گروه برانگیزد و باعث شود که جاذبهٔ آنها را با اکراه پذیرا گردند. در نخستین مراحل تشکل گروهی، رقابت برای پذیرفتگی در میان اعضای گروه، درواقع به‌صورت یک صحنهٔ آزمایش برای رهبران احتمالی گروه، عمل می‌کند. آنهایی که می‌توانند پاداش‌های بیشتری را ارائه کنند، بیشتر از همه احتمال دارد که به‌سِمتهای رهبری دست یابند. آن اعضایی از گروه که توانایی کمتری در ارائه پاداش دارند، خواستار آن می‌شوند که همچنان از پاداش‌های عرضه‌شده به‌وسیلهٔ رهبران احتمالی برخوردار شوند و این امر معمولاً هراسهای ناشی از وابسته‌شدن به رهبران احتمالی را ترمیم می‌کند. سرانجام، افرادی که توانایی بیشتری در پاداش‌دادن دارند به‌عنوان رهبر پدیدار می‌شوند و درنتیجه، گروه دستخوش تفکیک می‌شود. تفکیک گریزناپذیر گروه به‌دو دستهٔ رهبران و پیروان، نیاز تازه‌ای به‌یکپارچگی را مطرح می‌‌سازد. دستهٔ پیروان بعد از آن‌که منزلت رهبران را پذیرا می‌شوند، به‌یکپارچگی نیاز بیشتری پیدا می‌کنند. درگذشته، آنها تأثیرگذارترین کیفیت‌هایِشان را به‌نمایش می‌گذاشتند. اما اکنون، برای ادغام در میان پیروان همپایهٔ‌شان، سعی می‌کنند ضعف‌هایشان را به‌نمایش گذارند. این نمایش درواقع اعلام عمومی این قضیه است که دیگر نمی‌خواهند رهبر باشند. این خودخوارانگاری منجر می‌شود که شخص لاجرم درمیان بازندگان دیگر پذیرفته شود و همدردی آنها را به‌خود جلب کند. در این مرحله، رهبر(یا رهبران) نیز برای بهبود یکپارچگیِ کلی گروهی، به‌نوعی خودخوارانگاری متوسل می‌شوند. رهبر یا پذیرش برتری زیردستانش دربرخی از زمینه‌ها، رنج ناشی از زیردست‌بودن را تخفیف می‌دهد و نشان می‌دهد که خواستار نظارت بر همهٔ عرصه‌های زندگی گروهی نیست. این‌گونه نیروها درجهت یکپارچگی دوبارهٔ گروه عمل می‌کنند، با آن‌که گروه یکدستی پیشین خود را دیگر از دست داده است.

-جورج ریتزر / نظریه جامعه‌شناسی دوران معاصر
@Neyrang
51
کلّی‌ترین فرمول در بنیادِ هر دین و اخلاق این است که: «چنین و چنان کن و چنین و چنان مکن تا سعادتمند شوی! وگرنه خوددانی...» اساسِ هر اخلاقی، هر دینی همین دستور است_ من این را گناهِ نخستینِ بزرگِ عقل می‌نامم و بی‌عقلیِ‌نامیرا. این فرمول در دهانِ من باژگونه شده است_این است نخستین نمونه‌یِ «ارزیابی دوباره‌یِ همه‌یِ ارزش‌ها» که من کرده‌ام.

-فردریش نیچه / غروب‌بتها
@Neyrang
124
هرگز نمی‌توان گفت فلسفه باید از حیث روش مطابق با علوم دقیق جهت‌گیری کند و کارِ انجام‌شده در علوم دقیق را فقط به‌پیش ببرد و به‌پایان برساند. فلسفه، در مقایسه با تمام شناخت طبیعی، در بُعدی نو نهشته است و در تناظر با این بُعد نو، روشی نو وجود دارد که با روش ‌طبیعی در تضاد است. هرکس این را انکار کند، کلِ لایهٔ مسائلِ مختص به نقدِ شناخت را نفهمیده و از این رو نفهمیده است که فلسفه درحقیقت چه می‌خواهد و باید بخواهد.

-ادموند هوسرل / ایدهٔ پدیدارشناسی
@Neyrang
85
دلوز و پست‌مدرنیسم

برای دلوز در مقام فیلسوف فرانسوی، تعیین جایگاه دقیق او در اندیشۀ معاصر دشوار است، زیرا خود او همیشه می‌خواست در لابه‌لای قبایل فکری یا جریان‌های بزرگ اندیشه نظیر مارکسیسم، روان‌کاوی و ساختارگرایی زندگی کند. او به همراه میشل فوکو از نخستین کسانی بود که در فرانسه ضرورت مقابله با دیدگاه هگلی را نشان داد. فوکو دربارۀ او می‌گفت روزی این قرن را، قرنِ دلوز خواهند شناخت. دلوز بیش از آن‌که به مسائل معمول فلسفی و نظری بپردازد به ادبیات (بررسی آثار پروست، بکت، ملویل) و سینما توجه داشت. بررسی‌های فلسفی او نیز دارای دو ویژگی چشمگیر بود؛ اولاً بررسی و نقل وفادارانۀ آرای فیلسوفان نبود و با ارائه تفسیرهایی بی‌سابقه از آن‌ها به خلق مفاهیمی بدیع می‌انجامید. و ثانیاً تاریخ فلسفه را بیشتر بر حسب آرایِ مرتدان و مطرودان آن بازسازی می‌کرد (مثلاً از لوکرتیوس، هیوم، اسپینوزا، نیچه و برگسون حمایت می‌کرد). دلوز به قواعد دانشگاهی زمانش بی‌اعتنا بود و علاقۀ خود را معطوف مطالعۀ دختربچه‌ها و بیماران مبتلا به اسکیزوفرنی کرد. نگارش کاپیتالیسم و اسکیزوفرنی: ضد اُدیپوس(۱۹۷۲) با همکاری فلیکس گتاریِ روان‌کاو، نشانۀ گسست کامل او با اندیشۀ سنتی است. در این اثر او پدیده‌ها را همچون ماشین‌هایی می‌نگرد که کارشان میل‌ورزی است. به عقیدۀ دلوز، گرچه فروید نیروی میل را کشف کرد اما مجدداً با قراردادن‌اش در چارچوب عقدۀ اُدیپ و ترجمه آن به زبان خانواده و مهار و سازگارکردن آن با شرایط اجتماعی به کمک تکنیک‌های روان‌کاوی آن را سرکوب کرد. در حالی‌که به نظر دلوز میل، نیروی ابداع و آفریدن تفاوت و درنوردیدن هنجارها است. شخصیتی که به بهترین نحو بیانگر نیروی ناآرام میل و امیال سرکوب‌نشده و رمز‌گذاری‌نشدۀ انسان است و باید مورد تحلیل قرار گیرد شیزوفرن است. شخصیتی که در آن وحدت و کنترل‌پذیری خود درهم شکسته شده است و امیال بی‌لگام برای بروزشان با موانع روبه‌رو نیستند. تحلیل ماشین‌های میل‌ورز، که ماشین‌های واقعی دانسته می‌شوند، به دلوز اجازه می‌دهد جریان‌های پول در سرمایه‌داری پیشرفته را به جریان‌های میل در اسکیزوفرنی ربط دهد. این هر دو جریانِ مرکز‌گریز، فعالیت‌شان را قلمروزدایی می‌کنند: سرمایه پروایِ نهادهای اجتماعی را ندارد و شیزوفرن هذیان و دیوانگی را نه تحریف واقعیت بلکه واقعیتِ تشدیدشده می‌داند. دلوز با منطق زیست‌شناسی که حیات کربن‌بنیاد را بر حیات سیلیکون‌بنیاد برتری می‌دهد، مبارزه می‌کند. کشفیات علمی جدید تا حدودی این پیشنگری دلوز را اعتبار بخشیده‌اند. از نظر دلوز معیاری درونی برای حقیقت وجود ندارد و آن‌چه هست اراده به حقیقت است که هرچه را که بتواند ارزش می‌بخشد. دلوز آن را فلسفۀ اراده می‌نامد و با فلسفۀ هستی که آن را الگوی دولتی فلسفه می‌نامد در تقابل می‌نهد. دلوز با انتقاد از گرایش فلسفۀ هگلی به ادغامی که می‌خواهد با جذب هرگونه «غیریت» در «خود»، وحدت را تحقق بخشد، بر تفاوت، اختلاف و صیرورت تکیه می‌کند. هدف فلسفۀ عمل او تحقق امر متکثر بود.

-ژیل دلوز
#ژیل_دلوز #فلسفه #روانکاوی #پسامدرنیسم #گاتاری

@Neyrang
11
امروزه همواره پرسش‌هایی درباب فمینیسم مطرح می‌شود(اگر تمرکز خود را از منظر فمینیسم‌های امروزهٔ ایرانی جدا کنیم) و انتقاد و تاییدهای متفاوتی را این نظریه دربرمی‌گیرد، اما دو پرسش اساسی از بطن این نظریه مشخص شده است:
از زنان چه می‌دانیم؟
چرا وضع زنان به‌این صورت است؟

ما سعی کردیم با وامداری کوتاهی از کتاب جورج ریتزر، و نظریات مارکس و برنارد، در چهارقسمت این پرسش‌ها و نظریه فمینیستی را مورد بررسی قرار دهیم. هر شب یک قسمت در هر دو کانال قرار می‌گیرد.

-مهبد ذکایی
@Neyrang
7
فمینیسم در فرع جامعه‌شناسی
(1/6)
ثمره‌های اعتراضات به‌نابرابری و ستمِ همه‌جانبه بر سیاه‌پوستان در اروپا [به‌ویژه آمریکا]، و یافته‌های اند‌ک‌اندکِ تبعیض‌های گوناگون، چراغ راهِ خلق یک‌نظریه بیشتر در چهارچوب ایدئولوژی را در سال‌های 1600 تا 1980 روشن کرد. ایدهٔ فمینیسم، هم‌تراز با شاخهٔ اولیهٔ جامعه‌شناسی رشد کرد؛ که مبرهن است علم جامعه‌شناسی بی‌مهابا با نظریات پیوسته و متعدد توانست به‌یک رشتهٔ مهم‌دانشگاهی مبدل شود، اما فمینیسم به‌دلیل انعطاف‌پذیری در شاخه‌ها و نظریاتش، کار خود را در علوم مختلف همچون زیست‌شناسی، روانشناسی، شاخه‌های تئولوژیکی، انسانشناشی و باستانشناسی، اقتصاد،تاریخ و حقوق ادامه داد. اما درواقع فمینیسم غایت خود را در بنیادهای نظریات جامعه‌شناختی گنجاند و درصدد عملکرد و رشد آن گام نهاد، فمینیسم با آنکه در بطن جامعه‌شناسی، نتوانست مفروضات و رویکردهای خود را به‌صورت جهان‌شمول در جامعه مشروعیت بخشد و در مواضع اصلی این شاخه قدم بگذارد، و خصوصاً به‌علت نارضایتی از حاشیه‌ای بودن، شاخه‌های نظری‌اش را به‌چندین بخش مفصل اعم از فمینیسم لیبرالی، فمینیسم مارکسیستی، فمینیسم روانکاوانه(فرویدیسم)، فمینیسم رادیکال، فمینیسم اکسپرسیونیسم و فمینیسم سوسیالیستی تقسیم کرد که همگی درصدد مبارزه و مخالفت با ایدئولوژی‌های فاشیستی و تبعیض‌های نژادی-جنسیتی اشتراک نظر داشتند. جورج‌ریتزر معتقد بود یکی ا‌ز‌دلایل درحاشیه‌بودنِ فمینیسم این است که در هنگامهٔ آغازین‌ِ ایدهٔ نوپایِ جامعه‌شناسی، تمامیِ آفرینندگان این رشته همگی مرد بودند و جامعه‌شناسان نامدار که پدران جامعه‌شناسی خوانده می‌شدند چندان که‌باید به ایدهٔ فمینیسم توجهی نشان نمی‌دادند. اما باتمام این‌ها، آثار متعددی در این نظریه به‌چاپ رسید و چشم‌اندازهای بحث‌انگیزی پدیدار شد. حال آن‌که، فمینیسم در صورتبندی کُلی، چندین سوال مطرح می‌کند که دو پرسش اساسی آن این است: درباره زنان چه می‌دانیم؟ به‌واقع زنان فمینیسم، دروجهه فمینیسم لیبرال، خواستار زدودنِ تبعیض‌های نژادی و جنسیتی بودند تا جهان را به جایی منصفانه‌تر و با فقدان مردسالاری تبدیل کنند. فمینیسم لیبرال که با‌جنبش های متعدد زنان در دوران معاصر آوازه‌ای طنین‌انداز گرفت، در پی تبیین‌ نابرابری‌های جنسی برآمد، تبیین نابرابری‌جنسی را می‌توان در منظر تبعیض‌جنسی بین زن و مرد تعبیر نمود، بدین‌سان که فمینیسم‌ها نمی‌خواستند تحت سیطرهٔ سلطهٔ‌های مردسالارانه قرارگیرند و موجوداتی فرعی و ناکارآمد به‌حساب آیند. خلاصه فمینیست‌های لیبرال از مواضع، فریضه همیشگی‌شان مانند کار، مراقبت از کودکان، خدمت عاطفی و عمل‌های جنسی به‌مردان گله‌مند بودند و این تبعیض و تعرض‌های پی‌درپی را نمی‌پذیرفتند. زن‌ها در امورات اساسی و مهم زندگیِ مردان با محرومیت ناعادلانه‌ای مواجه بودند و به‌نوعی می‌توان این رخداد را محرومیت از انسانیت کامل نام نهاد. جسی‌برنارد در اثر مشهور خود [آیندهٔ زناشویی] به‌تبیین مفصل محرومیت‌ها، تبعیض‌ها و نابرابری های جنسی و عا‌طفی و سیاسی پرداخته است. برنارد در وهله‌ای که جریان اصلی، نهادی و تجربی جامعه‌شناسی چندان اعتنایی به‌رویکرد های زنان نشان نمی‌داد، تصویر تازه و مبهوت‌کننده‌ای از نهاد زناشویی را در اختیار آن‌ها قرار داد. برنارد چنین می‌پنداشت که ایدهٔ زناشویی در پیشامد و پیشفرض‌های فمینیستی، نوعی نظام‌مندی فرهنگیِ شامل از اعتقادها و آرمان‌ها، نوعی تنظیم نهادی هنجارها و نمادها و مجموعه‌ای از تجارب مبتنی بر کنش متقابل برای همهٔ زنان و مردان به‌شمار می‌آید. آرمانشهر زناشویی در صورتبندیِ ناعادلانهٔ جامعه[از منظر رویکردهای زناشویی در بطن نهاد خانواده]، امروزه نیز در رویکر‌د‌های آرمانی و فرهنگیِ خود خواستار دستاوردهای منصفانه‌تر از زناشویی‌ست بدین‌سان که در زوج و زوجه اقسام زناشویی به‌صورت مساوی تبیین شود[‌ که تا‌به‌امروز چنین نبوده است.] به‌نوعی زناشویی حداقل در دوران معاصر، در نهاد خانواده برای مرد خوب و برای زن بد بوده است. فمینیسم‌های لیبرال برای عبور از موانعِ نابرابری ایده‌های مفصلی را پردازش کردند که با توسل به‌ریتزر مختصراً مطرح می‌کنیم:[ تأمین فرصتهای برابر اقتصادی، دگرگونی در نهاد خانواده، پیامرسان‌های همگانی تا آنکه مردم دیگر در نقشهای جنسیِ دربسته‌و شدید، اجتماعی نگردند، و در غایت کوشش‌های همهٔ کنشگران برای مبارزه با تبعیض‌ جنسی در هر وهله‌ای از روزمرگی جامعه.] رویکرد آرمانی برای فمینیسم های لیبرال، آن رویکردیست که طی آن، هر کنشگری بهترین شیوه زندگی را برای خود برگزیند. فمینیسم‌های لیبرال به‌دلیل تبیین تسلط اساسی نهادها و فرهنگ آمریکایی، نوعی جهتگیری مصلحانه و توسل به‌ارزشمندی‌های فردیتی، قدرت انتخاب و آزادی و برابری در فرصت‌ها را اتخاذ کردند.
در نوشتار بعد به‌تبیین فمینیسم مارکسیستی و اهداف آن می‌پردازیم.

-مهبد ذکایی
@Neyrang
104
فمینیسم در فرع جامعه‌شناسی
(2/6)
فمینیسم مارکسیستی، با حذر از ارتجالِ رهیافت خود در تمامیتِ جامعه، غایات متعددی را بر ستون‌های ایده‌هایش بنا نمود. چشم‌انداز فمینیستی با کار کارل مارکس و انگلس نقطهٔ آغازین خود را متمرکز با تبیین و تقابل با ستمگری طبقهٔ اجتماعی[طبقه متوسط و بورژوا] ارائه می‌کند. فمینیسم مارکسیستی از مارکس تا آثار نومارکسیستها، بر تسلط منافع حاکم بر کارگران و ‌‌‌‌طبقه پرولتاریا، نحوهٔ این تسلط طبقاتی بر عامل ستمگری و نقش کشمکش در صورتبندی روابط اجتماعی ملی و بین‌المللی تأکید اکیدی می‌کند. فریضهٔ مهم فمینیسم مارکسیستی، پیوند تأویل طبقاتی از منظر مارکسیستی به اعتراضات اجتماعی فمینیستی است. درواقع مارکس و انگلس تنها به قضیهٔ سمتگری اجتماعی بسنده نکردند و پیشفرضِ فمینیسم مارکسیستی را تا نابرابری جنسی پیش‌بردند.[این تعمق مارکس و انگلس در کتاب منشاء خانواده مالکیت خصوصی و دولت آشکار به چشم می‌خورد.]
فمینیسم مارکسیستی، در دوران معاصر منشاء ستمگری‌های جنسی را در چهارچوب ساختارهای طبقاتی، به‌ویژه در نظام‌های کاپیتالیسم، مورد تحلیل قرار داد. فمینیست‌های مارکسیستی معتقد بودند که می‌بایست تجارب کنشگر را ابتداء‌به‌ساکن انعکاسی از موضع طبقاتی(جایگاه طبقاتی خویش در جامعه)و سپس جنسیت او دانست. زنان طبق طبقات اجتماعی خودشان بیشتر می‌توانستند با مردانی در همان جایگاه ساختار طبقاتی تجارب و ارتباط کسب نمایند، تا زنان طبقات دیگر. درواقع زنان سرمایه‌دار با زنان یقه‌تیره و فقیرتر ضدیت شدیدی داشتند حال آنکه با مردان‌ سرمایه‌دار از منظر تجارب و منافع وجه‌اشتراک بیشتر و نزدیک تری داشتند. اما فمینیست‌های مارکسیستی می‌پذیرند که زنان در ساختارهای متفاوت از جایگاه های طبقاتی، در مواردی چون دسترسی به خدمات، منزلت، امکانات و قدرت، از مردان آن طبقه برخورداری کمتری داشتند. بنابراین قضایا، این فمینیست‌ها معتقدند ریشه‌های این نابرابری‌ها در ذات سرمایه‌داری نهفته‌است. این همبافتگی نابرابری جنسی در نظام طبقاتی بیشتر از همه در نظام‌ سرمایه‌داری به‌چشم می‌خورد. مردان سرمایه‌دار، منابع تولیدی و تولید صنعتی، تجاری، کشاورزی، بازرگانی ملی و بین‌المللی را در تملک خود دارند، درحالی‌که زنان همین طبقه نه‌تنها چیزی در تملک ندارند بلکه خودشان نیز ملک محسوب می‌‌گردند. بدین‌سان که زنان، در گِرو متعلقاتِ مردان بورژوا قرار دارند؛ طوری که زنان درهمین جایگاه طبقاتی، در فراگرد همیشگیِ مبادلهٔ میان مردان، کالاهای جذابی تلقی می‌شوند. زنان بورژوا، پسرانی می‌زایند و می‌پروانند که دسترنج اقتصادی و مالیِ پدران‌شان را به‌ارث می‌برند و همین زنان انواع خدمات جنسی، عاطفی و اجتماعی را در برابر مردان قرار می‌دهند. روزا لوکسمبورک نسبت‌به این زنان می‌گوید:‌ «زنِ سرمایه‌دار، انگلِ یک انگل است.» این نابرابری جنسی، در طبقات مزدبگیر نیز رواج دارد، مبرهن است در اروپا، حداقل در دوران معاصر، زنان مزدبگیر دستمزد کمتری نسبت به‌مردان مزدبگیر دارند. وانگهی، جایگاه زنان در این طبقات حاشیه‌ای و فرعی تلقی می‌گردد. چنین‌ به‌نظر می‌رسد که زنان منبع کم‌دردسر برای سود کلان طبقات حاکم و سرمایه‌دار به‌شمار می‌آیند. رهیافت این جهتگیری فرعی زنان مزدبگیر درجامعه منجر به‌ذخیرهٔ نیروی‌کار شد و همین ماحصلِ تقاضای افزایش دستمزدِ مردان متشکل اتحادیه شد. چنین‌به‌نظر می‌رسد که زنان نه‌تنها به‌عنوان همسر و مادر مورد سوءاستفاده قرار می‌گیرند، بلکه به‌عنوان مصرف‌کنندگانِ خدمات و کالا در بستر خانواده و برده‌های رایگانی که بهایِ تولیدمثل را با هزینه خویش پایین می‌آورند. همین‌سبب می‌شود فراگرد سرمایه‌داری به‌ روند صعودی خود ادامه دهد. پس زنان نه صرف هرگونه اختلاف‌ و ضدیت‌های منافع مستقیم میان دوجنس، بلکه بر اثر تحمیل ستمگری طبقاتی و درکنار آن نابرابری و ناعدالتی در مالکیت، استثمار کار، و از خودبیگانگی، با مردان نابرابر شده‌اند. از چشم‌اندازِ فمینیست‌های مارکسیست، چنین به‌نظر می‌رسد که برای انحلالِ این نابرابری‌ها، باید دست به انهدام ستمگری طبقاتی و نظام‌های سرمایه‌داری زد. این انهدام می‌بایست در بستر یک انقلاب مهم توسط طبقات مزدبگیرِ متحدِ هردوجنس صورت پذیرد و هرگونه بسیجِ زنان برضدِ مردان یک عمل ناکارآمد و ضدانقلابیست چرا که این عملکرد طبقهٔ پرولتاریا را دچار دودستگی می‌کند و راه را برای سرمایه‌داران مشخص می‌سازد. انقلاب طبقهٔ کارگر که منجر به انهدام و فروپاشیدگیِ نظام طبقاتی شود، جامعه‌را از شّر فرآورده‌های استثماری طبقاتی‌، یعنی نابرابری جنسی، رها می‌کند.
در گفتاورد بعد از فمینیست‌های رادیکال و پدرسالاری سخنی مختصر خواهیم گفت.

-مهبد ذکایی
@Neyrang
8
فمینیسم در فرع جامعه‌شناسی
(3/6)
فمینیست‌های رادیکال، به‌دلیل خشم بیش‌از حد در اعترا‌ض‌های خود نسبت‌به کاستی‌های جامعه در عرضهٔ حقوق زنان مانند نمونه‌های مذکور و ستمگری‌های متعدد جنسی و اجتماعی‌، شدیداً مورد انتقاد قرار گرفته اند، فمینیست رادیکال نیز مانند فمینیست‌های اکسپرسیونیسم، درصدد انتقاد شدید به ستمگری های جنسی به‌زنان برآمده است، فمینیست‌های رادیکال موضعی اساسی دارند بدین‌مفهوم که آن‌ها ارزشی بسیار زیاد برای زن ها قایلند و ابراز گلایه‌مندی شدیدی را از خود نشان می‌دهند، آنها شاخص کلیت جامعه‌را سر تاسر ستمگری می‌دانند. این دسته از فمینیست‌ها شعارهای پرشور و هیجانی را به‌زنانِ تحت انقیاد می‌رسانند و خواهان آنند که داعیه‌های دادخواهی و طرفداری سفت‌وسختی از زنان سربزند. آنها خواهان دخل و تصرف کثرت امورات مختص به‌جامعه هستند و درواقع تمامیِ رویکردها و پیشفرض‌های جامعه‌را طوری‌ تحلیل می‌کنند که گویی زنان می‌توانند درهرکدام که بخواهند اظهارنظر و اظهارعملکرد کنند. آنها از بنیادی‌ترین ستمگری که ریشه در پدرسالاری دارد شدیدا مقابله و انتقاد می‌کنند، آنها می‌دانند که پدرسالاری کاملاً وسیلهٔ تسلط و انقیاد زنان به‌شمار می‌آید و اتهامی اساسی برای آن مطرح می‌کنند. در بطن کانون این رهیافت هرمنوتیکی، تصویری از پدرسالاری وجود دارد که با اعمال خشونت مردان و سازمان‌های تحت تسلط مردان برضد زنان مشخص می‌شود. این اعمال خشونت محتمل است همیشه به‌صورت بی‌رحمی جسمانیِ مبرهن تجلی نیابد، بلکه به‌صورت‌های نهان‌تر و ژر‌ف‌ترِ استثمار و اعمال نظارتِ پیوسته بر زنان در قالب‌بندی های مد و زیبایی، تک همسری، آرمان‌های مادربودن، التذاذ جنسیتی و آزار جنسی در محیط های گوناگون تحقق یابد. اما مشخصاً مضمون خشونت جسمی آشکار در صورتبندی‌های تحلیلی فمینیست‌های رادیکال نیز جای دارد. مانند بردگی جنسی و فحشا، زنا، تجاوز به‌عنف، بدرفتاری و شکنجه جنسی، تعرض‌های جنسی به‌کودکان و فرزندان، سادیسم‌های پنهانی در پورنوگرافی و غیره. درحقیقت به‌قول جورج ریتزر: تصویر زن از نگرش فمینیست‌های رادیکال، تصویر زنی‌ است که بر اثر پدرسالاری سلاخی و غرقه‌‌به‌خون شده است.
نمی‌توان وجودیت پدرسالاری را امروزه و حتی در مدرنیته و پیش‌آن انکار کرد، مردان به‌آسانی می‌توانند با توسل به‌پدرسالاری انواع منافع مادی و اجتماعی را در گِرو خود حفظ و نگه‌دارند، و فارغ از سوءاستفاده‌های مکرر از دارا بودنِ استطاعت از پدرسالاری، منابع دیگر مانند منابع عاطفی،حقوقی، اقتصادی و عقیدتی را نیز می‌توانند حفظ و در پیشبرد آن گام بگذارند. مردان حتی می‌توانند با قوای رسیده از پدرسالاری، زنان را وسیله‌ای مؤثر در برآورده‌سازی امیال جنسی خود در تملک خود حفظ نمایند. همچنان که مارکسیست‌ها یادآور شده‌اند، زنان هم‌نیروی کار بسیار مفیدی هستند و هم برای مردان باعث نشانه‌های نمادین منزلت و قدرت می‌شوند. پرسشی که همواره مطرح می‌شود این است که آیا می‌توان نظام جهان‌شمول پدرسالاری را از میان برداشت؟ فمینیست‌های رادیکال با اهتمام خود سعی دارند پاسخی پراکتیکال درجهت این پرسش مطرح سازند. آنها می‌گویند زنان برای آغازِ کمرنگ کردن پدرسالاری می‌‌بایست از ذهن‌آگاهی و شناختن خود به‌عنوان یک عضو مهم جامعه شروع کنند. درواقع ابتدا آنها باید با آگاهی از ضعف و تحت دسترسی آسان بودن خود پرهیز کنند. باید با کوشش درجهت ادغام انسجام و اتحاد بین‌همدیگر، خود را جوری نمایان سازند که در منظر مردانِ سرمایه‌دار و قدرت‌طلب، دیگر جنس دوم تلقی نشوند، یا به‌قولِ‌ مک کینان: «بردهٔ یک برده»، نباشند.
یکی از دلایل عدمِ دستیابیِ این دسته از فمینیست‌ها به بیشترِ آرمانشهرهای خود، تأکید بیش‌از اندازه بر پدرسالاری است که منجر به انحراف چشم‌انداز از نابرابری‌های اجتماعی و واقعیت‌های سازمان‌های اجتماعی شده است. و حتی باعث چشم‌اندازی شدیداً آرمانی از دگرگونی و انقلاب درجهت سامان دادن به‌وضع زنان است.
اما فارغ از جهد و کوشش‌های این دسته از فمینیست‌ها، دسته‌ای از فمینیست‌های نوپا در ایران به‌واقع وجه‌ای پوپولیسمی خصوصا در پست‌مدرنیسم در قبالِ کنشگران قرار داده اند. یعنی یک کنش‌متقابل عوام‌گرایانه بین فمینیست‌های رادیکال کنونی درقبال فمینیست‌ستیزانِ کنونی. به‌هرروی، سردرگمی و ابتذال با درآمیختگی ایدئولوژیک، یک کژفهمی و دودستگی غریبانه‌ای را در فمینیست‌های ایرانی به‌وجود آورده است.
یا حتی چنان که در گفتاورد پیش قید کردیم که انقلاب طبقهٔ کارگرانِ زن، نمی‌بایست در تقابل با گروهٔ مردان قرار گیرد؛ رویکردی که امروزه فمینیست‌های نوپای ایرانی، خواه یا ناخواه اتخاذ کرده‌اند.
در آخرین بخش، ابتدا به‌اختصار به‌ فمینیست‌های سوسیالیست و سپس به دیالکتیک فمینیسمی و ارتباطش ماتریالیسم تاریخی می‌پردازیم.

-مهبد ذکایی
@Neyrang
12
فمینیسم در فرع جامعه‌شناسی
(4/6)
رویکرد اتخاذی فمینیست‌های سوسیالیست، کارکردی متمایز نسبت به شاخه‌های دیگر این نظریه دارد؛ این شاخه‌ از فمینیست‌ها خواهان تلفیق و ادغام نظام‌مندی‌های فکری و الگوبندیهای اساسی و مرجع دیگر نظریه‌های فمنیسمی هستند؛ که‌البته گامی جلوتر نیز برداشته‌اند. فمینیسم سوسیالیست سه‌غایت اساسی را در هدف کار خود قرار داده است: سنتز نظری، ترکیبی از وسعت، دقت، روش مناسب و آشکار درجهت تحلیل اجتماعی و سپس دگرگونی اجتماعی. معنا و مفهوم شرایط مادی از سمت فمینیست‌های سوسیایست، دلالت برآن دارد انسان‌ها آفرینندگان یکدیگرند که در فراگرد مضامین مارکسیستی، همدیگر را تداوم می‌بخشند، نه آنکه انسان ها تولیدکنندگان کالاها و خدماتند. جریاناتی که مارکسیست‌ها آن‌ها را با رمیدگی و انزجار پدید‌‌ه‌های سوبژکتیویته و خیالی تلقی می‌کنند: مانند ایدئولوژی، ذهنیت و افکار، در منظر و چشم‌انداز فمینیسم‌های سوسیالیست عمیقاً تاثیر شگرفی بر ساختار شخصیت و کنش انسانی و ساختار تسلط از طریق همین کنش می‌گذارد. وانگهی، این جریان افتراقی مبرهن مابین ماتریالیسم تاریخی مارکسیستی و ماتریالیسم تاریخی مدنظر فمینیست‌های سوسیالیست است. مک‌کینان می‌گوید:«تحلیل فراگر‌دهایی که ذهنیت بشری را الگو می‌بخشند، برای نظریه تسلط ارزشی اساسی دارد و با کارکرد اصول ماتریالیسم تاریخی، دقت این تحلیل را می‌توان افزایش داد.» بدین‌مفهوم، فمینیسم سوسیالیست کنش‌متقابلی را مابین ساختارهای اجتماعی کلان مانند اقتصاد، ایدئولوژی و سیاست را با فراگردهای خصوصی‌تر در سطح خُرد مانند امورات جنسی و نهاد خانوادگی در سطح نظریه تسلط برقرار می‌سازد. درواقع تقلیل فمینیست‌های سوسیالیست از بررسی صرف سطح کلان، منجر شد تا آنها روابط فیمابینی و تجارب روزانه و معمول کنشگران تحت ستمگری را مورد تحلیل قرار دهند. فمینیسم بر ارجمندی تسلط ایدئولوژیکی در ساختار و صورتبندی تسلط اجتماعی نیز اکیدا صحه می‌گذارد. به‌واقع در منظر فمینیست‌ها نظارت و بررسی ایدئولوژیک‌ همان فراگرد بنیادی و اساسی تسلط است. این تسلط منجر به زایش نظریهٔ دوپارگی شده است که تجربه زنان از پدرسالاری درمیان جهان خُرد و ساختارهای کلان-که حاکمیت مستقیم بر ستمگری‌های رایج در سطح خرد دارند- را می‌پروراند. از همین حیث، ماتریالیست‌های تاریخی براین عقیده استوارند که تمامی تحلیل و هرمنوتیک‌های اجتماعی، لاجرم می‌بایست به‌صورت تاریخی و عینی انجام گیرد و خصایل شرایط مادی گروه اجتماعی مورد تحلیل را پیگیری نمایند. و مانند ایده همیشگی‌ِشان می‌خواهند این تحلیل و پیگیری‌را با مرتبه تجارب، رویدادها و پیشامدها و اصول شخصیت کنشگر و ارتباطش با تنظیم‌های اجتماعی را پیوند دهند. اصل خواستار غایی فمینیست‌های سوسیالیست، ادغام ماتریالیسم تاریخی با تأکید تحلیلی خودشان بر نظریه تسلط است که بتوانند گسترده‌ترین تنظیم اجتماعی را تحلیل کنند و به‌واقع به‌اصول تحلیلی مسبوقِ خودشان نیز وفادار بمانند. فمینیست‌های سوسیالیست می‌خواهند با این تلفیق از وامداری مکتب مارکسیستی جلو تر روند و فزون بر تحلیل صرف کشمکشِ طبقات اجتماعی، تعدد نابرابری‌های جنسی و تبعیض‌های جنسی را موشکافی کنند.
دیالکتیک فمینیستی چیست؟
اصول و رهیافت نظریه جامعه‌شناختی فمینیسم از آغاز تا امروز را به‌بهترین نحو می‌توان به‌گونه یک تفکر و ایده دیالکتیکی رادیکال و متمایز تبیین کرد. این مفروضات سیری دیالکتیکی با تجارب و پیشفر‌ض‌های بنیادین کنشگران برقرار می‌سازند. در ساحت دیالکتیک فمنیستی، نوعی جامعه‌شناسی‌معرفت نهفته‌است که جهان را از منظر کنشگران که طبق چشم‌اندازهای خودشان و باساختارهای متمایز اجتماعی آن‌را تعریف می‌کنند، می‌شناسد. مارکس سه‌گروه-مالکان،کارگران و زنان-را تشخیص می‌دهد و معتقد است صورتبندی شرایط زندگی این سه‌ قشر برمبنای شرایط اقتصادی تنظیم و تعبیر می‌شود؛ زنان با این تعابیر دست به‌روشن‌ساختن تعدد گونه‌های زنان متمایز در سیطرهٔ این ساختاراقتصادی می‌زنند تا با بازشناختِ تمایزهای اجتماعی-طبقاتی این زنان، و تفکیک قشر فرودست از بورژواها، نظریه فمینیستی خود را بسط می‌دهند. آنها با این جهتگیری خاص، در می‌یابند که‌نابرابری اجتماعی و جنسی در دست قدرت مردمان است. دیالکتیک فمینیستی، نه‌تنها وامدار جامعه‌شناسی معرفت فمینیستی می‌شود، بلکه بر تجارب روزانهٔ زنان و انواع ستم‌ها غور می‌کند. موقعیت‌های به‌شدت متمایز و تناقض‌آمیز زنان درجامعه، منجر به‌بسط چشم‌اندازهای فمینیسمی شده است.
فمینیسم در گوشه‌کنار نظریه جامعه‌شناسی با ارتزاق از تنظیم‌های اجتماعی خرد و کلان، رهیافت نظریه جامعه‌شناختی فمینیستی، و با تفحص دیالکتیکی فیمابینیِ کنش‌های متقابل، و البته تداومِ تعابیر سوبژکتیویته، خواستار خلق دنیایی منصفانه و به‌دور از تبعیض‌های جنسی، نابرابری‌ها و ستمگری‌های جنسی و پدرسالارانه است.

-مهبد ذکایی
@Neyrang
10