Neyrang | نیرنگ
538 subscribers
77 photos
10 files
31 links
ماورای باور ها، قرارمان آنجا.
Download Telegram
◾️خشنودی جلوِ سرماخوردگی را هم می‌گیرد. هرگز هیچ زني که می‌داند قشنگ لباس پوشیده، سرماخورده است؟ـــــ مُراد ام هنگامي‌ست که چندان چیزي هم نپوشیده باشد.

-فردریش نیچه / غروب بُت‌ها
@Neyrang
جز نِشسته نمی‌‌شود اندیشید و نوشت(گوستاو فلوبر).
دیدی مچ‌ات را گرفتم! ای‌ بَد-نهیلیسم!
اندیشه هایِ باارزش آن‌هایی هستند که قدم‌زنان می‌آیند!

-فردریش نیچه / غروب بُت‌ها
@Neyrang
مسیحی و آنارشیست. _ هنگامی که آنارشیست در مقام سخنگویِ لایه هایِ رو به تباهی جامعه سخت کلافه می‌شود و در طلبِ "حق" و "عدالت" و "حقوق برابر" بر می آید، این چیزی جز بی‌فرهنگی‌اش نیست که بر او زور می‌آورد و نمی گذارد بفهمد به‌راستی درد‌ اش چیست و_ فــقـر اش از کجاست: از [ سرچشمه ی ] زندگی... در وجود اش یک رانه‌یِ علت جویی نیرومند هست: آخر این که او حالِ خوشی ندارد، گناه‌اش می باید به گردن کسی باشد... آن "کلافگیِ سخت" هم برای‌اش خوب است. هـر نـاکسِ تو-سری-خورده‌ای از غر زدن خوشش می‌آید. زیرا اندکی کیفِ قدرت میدهد. آه و ناله، نالیدن از وضعِ خویش، هم می تواند چاشنیِ زندگی باشد و زندگی را تاب آوردنی کند: نالیدنی نیست که اندک مایه انتقام جویی در آن نباشد. مردم گناه بدحالی شان، چه بسا گناه بدی‌شان را به گردن کسانی می اندازند که جز آنان اند _ چنان که گویی [ جز ایشان بودن آنان ] بيدادی‌ست [ در حق ایشان ] و امتیازی‌ست ناروا "اگر من بی سر و پای‌ام، پس تو چرا نیستی؟" با این منطق است که انقلاب می‌کنند. _ از حال و روز خود نالیدن هیچ فایده‌ای ندارد، از ضعف است، خواه بدحالی خود را به دیگران نسبت دهد خواه به خود_ که سوسیالیست‌ها کار اول را می‌کنند و مسیحیان، برای مثال، کار دوم را _ و به راستی هیچ فرقی هم ندارد. آنچه اینجا همگانی‌ست، یا می‌توان گفت چیز پیش و پا افتاده ‌ی آن، آن است‌ که گناه دردمندی ایشان می‌باید به گردن کسی باشد _ کوتاه سخن، دردمند شهد انتقام را دوای درد خود می‌داند. این نیاز به انتقام، که نیاز به لذت است، گریبان هرچیزی را به عنوان علت می‌تواند بگیرد: دردمند همه‌جا دلایلی برای خالی کردن عقده‌ی خود می‌یابد... مسیحی و آنارشیست _ هر دو تبهگن‌اند.

-فردریش نیچه / غروب بُت‌ها
@Neyrang
بی معناست که بخواهیم هستیِ خود را در راهِ یک [هدفِ وجودی] صرف کنیم. این ماییم که ((هدف)) را اختراع کرده‌ایم: در حقیقت، هدفی در عالم در کار نیست... آدمی وجودی‌ست ضروری، پاره‌ای ست از سرنوشت، از آنِ تمامیّت است، در دلِ تمامیّت است.
هیچ چیزی نیست که درباره‌یِ وجودِ ما داوری کند، آن را اندازه‌گیری کند، بسنجد، محکوم کند؛ زیرا این به معنایِ داوری کردن درباره‌یِ کلّ و اندازه گرفتن و سنجیدن و محکوم کردنِ آن است... حال آن‌که چیزی بیرون از کلّ در کار نیست!
که دیگر، بارِ مسئولیّت بر دوشِ هیچ‌کسی نمی‌توان نهاد؛ که نمی‌توان ردّ هیچ موجودی را گرفت و پس-پس رفت تا به یک علّتِ نخستین رسید؛ که جهان، چه حسّانی چه ((روحانی)) یک وحدت نیست.
مفهومِ خدا تا کنون بزرگ‌ترین ضدیّت با باشندگی بوده است..
با انکارِ خدا، با انکارِ مسئولیّت دربرابرِ خدا ست که ما جهان را نجات می‌بخشیم.

-فردریش نیچه / غروب بُت‌ها
@Neyrang
‍ هیچ چیز زیبا نیست، تنها انسان زیبا است: تمامیِ زیبایی‌شناسی بر این ساده‌اندیشی بنا شده است؛ این نخستین حقیقتِ آن است. بیایید دومین را بی‌درنگ بیفزاییم: هیچ چیز زشت نیست مگر انسانِ تبهگن _ این گونه داوریِ زیبایی‌شناسانه حدّ می‌یابد. از دیدِ فیزیولوژیک، هر چیزِ زشت انسان را ناتوان و افسرده می‌کند؛ یادآورِ پوسیدگی و خطرناکی و ناتوانی است، و به راستی مایه‌ی از کف رفتنِ نیرو. اثرِ زشتی‌ها را با نیروسنج می‌توان سنجید. هر گاه که افسردگی دست می‌دهد، آدمی حضورِ چيزی «زشت» را در پیرامون حس می‌کند. احساسِ قدرت‌اش، خواستِ قدرت‌اش، دلیری‌اش، غرور۔اش همگی با زشتی می‌کاهد و با زیبایی می‌افزاید... در هر دو مورد به یک نتیجه می‌رسیم و آن این که مقدماتِ منطقیِ آن در غریزه‌ی ما چه انبوه بر هم انباشته شده است. ما زشتی‌ها را همچون نشانه و سمپتومِ تباهی‌زدگی در می‌یابیم. کمترین چیزی که یادآورِ تباهی باشد، در ما حكمِ «زشت» را پدید می‌آورد. هر نشانِ فرسودگی، بی‌ریختی، پیری، خستگی، هر گونه گیر-و-گرفتاری مانندِ گرفتگیِ ماهیچه، فلج، بالاتر از همه، هرچه بو و رنگ و شکلِ پوسیدگی و گندیدگی داشته باشد، حتا هنگامی که آن قدر بی‌مایه شده باشد که به صورتِ نماد در آمده باشد _ همگی یک واکنش را فرا می‌خوانند: داوریِ ارزشیِ «زشت» را. این جا نفرتی بیرون می‌زند: نفرت از چه؟ جایِ هیچ شکی نیست، نفرت از پستی گرفتنِ نوعِ خود. او این جا از درونِ ژرف‌ترین غریزه‌هایِ نوع نفرت می‌ورزد؛ نفرتی که در آن ترس-و-لرز هست و پیش‌نگری و ژرف‌نگری و دوربینی ژرف‌تر از این نفرتی نيست. از این رو است که هنر ژرف است...

-فردریش نیچه / غروب بُت‌ها
@Neyrang
آموزهٔ پاداشی که قرار است در جهانِ پس‌از مرگ، به صرف نظر کردن ــــ‌داوطلبانه یا اجباری‌ــــ از لذت‌های زمینی تعلق گیرد، چیزی جز برون‌فکنی اسطوره‌وارِ این انقلاب ذهنی نیست. ادیان در راستای این نگاه، همواره توانسته‌اند از طریق وعدهٔ جبران در زندگیِ دیگری در آینده، کناره‌گیری محض از لذت در این زندگی را تحقق ببخشند. امّـا چنین ابزارهایی در غلبه بر اصل لذت همواره قرین توفیق نبوده‌اند. این علم است که بیش از همه در نزدیک‌شدن به‌چنین غلبه‌ای موفق بوده است؛ هرچند علم نیز در عملکرد خود، لذتی عقلانی به بار می‌آورد و به ما وعدهٔ بهرهٔ عملی در پایان راه می‌دهد.

-زیگموند فروید / کودکی را می‌زنند

@Neyrang
◾️آن‌که با هیولاها می‌جنگد، باید مراقب باشد خود نیز بدل به هیولا نشود.
اگر مدتی طولانی به مغاکی چشم بدوزی، مغاك نیز به تو چشم می‌دوزد.

-نیچه
@Neyrang
👍1
دیگر خصلت ویژه‌یِ فیلسوفان، که خطر آن کمتر از دیگر خصلت‌ها نیست، آن است که [در پایگانِ هستی] واپسین و نخستین را به جای یکدیگر می‌نشانند؛ یعنی آن را که آخر سر می‌‌آید_و ای کاش که هرگز نمی‌آمد!_ آن "بالاترین مفهوم‌ها"، یعنی کُلی ترین‌ها و تهی ترین‌ مفهوم‌ها، آن تَه‌بخارِ دیگِ‌ جوش واقعیت را به‌نام سرآغاز در سرآغاز می‌نشانند.
این نیز چیزی جز نموداری از شیوه‌ی حرمت‌گذاری ایشان نیست: [بر آن‌اند که] بالا‌تر نمی‌باید از دلِ پایین تر بروید و هرگز نمی‌باید [از دلِ چیزی دیگر] برویَد...!
نتیجه‌ی اخلاقی: هر آنچه در مرتبه‌یِ نخست است می‌باید خود علّت خویش باشد.
ریشه در چیزی دیگر داشتن به نظرشان اهانت است و ارزش را پایین می‌آورد. هر آنچه بالاترین ارزش را داشته باشد در مرتبه‌یِ نخست است، تمامی بالاترین مفهوم‌ها، وجود، مطلق، خیر، وجودِ حقیقی، وجودِ کامل _ این‌ها که شدن را بر نمی‌‌تابند، پس می‌باید خود علّت خویش باشند. این‌ها همه همچنین با یکدیگر نا‌همسان نمی‌توانند بود و با خود در تضاد نمی‌توانند بود...! از این‌جاست که به مفهوم شگفت " خدا " می‌رسند...! به آن واپسین و کم‌‌مایه‌ترین و تهی‌ترین [ مفهوم ]، که‌ آن را در مقام علّتِ بالذات، در مقامِ "وجود حقیقی"، در رده‌یِ نخست می‌نشانند...! و بشریت می‌بایست بافندگی‌هایِ مغزهایِ گرفتارِ این کار با فَک‌های بیمار را جدی بگیرد! _ و چه تاوانِ گرانی که از این بابت نپرداخته است!...

-فردریش نیچه / غروب‌ بُت‌ها
@Neyrang
👍1
◾️چه از هم جدایند این دو واژه‌ی [بد] و [شرّ] که هر دو به ظاهر رویارویِ مفهومِ یگانه‌یِ ''خوب'' قرار دارند!

-فردریش نیچه
@Neyrang
👍1
''ادغام تخیّل و تصورِ تطورِ رخداد''

عملکرد ذهن تنها بینش و نگرش پیامد ها نیست، بل ذهن قوای ذخیره سازی و ضبظ جریانات اسبق را دارا است. به‌آن مفهوم که ذهن، تجربه را نگه می‌دارد. چه‌بسا تجربه در روند زمانی از حال عبور و به‌ گذشته مبدل گشته باشد، مغز ‌استطاعت آتیه‌سازی تجاربِ سابق را دارد. مغز پردازشگر پیشامدهایی است که وقوع آنان منسوب به حفظ پیامدهای اجتناب‌ناپذیر است. غریزه نیز فریضه و وظیفهٔ خود را بی‌اعتنا به‌ الگو‌گیری انجام داده و در تکرار و اعادهٔ جریانات پیشین در لحظهٔ حالِ مذکور، با دقت و کوششِ شایان‌توجهی به پیش‌ می‌برد. غریزه آنقدر در هستیِ فرد، استحکامِ نقش دارد که مالکیتِ بخش کثیری از جریانات روزمره و آنیِ سازوکار بدن را دارد. فارغ از حالت‌های تدافعی و به‌جهت حفاظت از امنیت بدن و جان، در نفْس خود یک بایدها و نباید‌های به خصوصی را خلق نموده و در الگوی غریزی(هرچند به‌مراتب نامنظم)آن را انجام داده و تجدد جریانات را برعهده می‌گیرد.
حس لامسه، تسلطِ حکاکی‌گری و جای‌گذاریِ رخداد های خویش را بر ذهن و ادراک دارد. پیوند ژرفِ لامسه و حافظه در ذهن آنقدر هم‌جوار است که با ارائهٔ دستور هرکدام، طرفین در تخیّل فرد ادغام و در حافظه تثبیت می‌شوند. اگر یک جریانِ گذرا در لحظاتی هم‌ تجربه، هم‌ درک و هم‌ بینش شود، تصورات عینی-دیداری، حواس لامسه و شنوایی، در اقسام مغز به‌سبب آتیه، ازبَر و محفوظ می‌شود. و شخص در آینده و موعدی که آن جریان تبدیل به گذشته گشته‌است، می‌تواند تنها با ادراک آن یا برای مثال با نگرش به آن رخداد، جریانِ لامسه را در فقدان تجربه، درک و حس کند. اراده فرد نه‌آنکه بی‌تاثیر باشد اما تأثر ارادهٔ وی بخش کوچکی از بازبخشی حواس مذکور را دارد. زیرا رسالت مغز در مبحث فوق، اعتنای متمایزی به سرایت اراده و تصمیمِ کنترلی(وابسته به حوزه وسیع اراده) ندارد. بل می‌تواند اثربخشی قلت‌ و اندکی بر عدم زایش مجدد لامسه داشته باشد. که به‌دلیل عدم شدت، ملزم به تأویل آن نیستیم.
حزن و غمگساری می‌تواند در تجدید جریانات منسوب به تجاربِ پیشین، نقش‌آفرین و جلوه‌گر باشد و مسلک حفظِ حواس را تغییر دهد(اعم از کاهش و افزایش شدت) اما تجارب، مفروغ از عناصر عاطفی بیشتر مورد هرمنوتیک مبحث مذکور است. برای مثال: شخصی را متصور شوید که در اوایل پاییز کنار حوضی نشسته و بی غرض دست خود را در آب خیس می‌کند. در همین لحظهٔ اندک و به‌ظاهر بی اهمیت، جریانات عمیقی در مغز رخ داده است! همین شخص در اواخر زمستان اگر در همان نیمکت نشسته باشد، مغز وی دما و جنس آبِ آن حوض را برای وی متوسل می‌نماید و فرد بی‌آنکه سمت حوض برود و دست خود را داخل آب کند، دما و جنس آب را در وجودیّت خویش احساس و لمس می‌کند. تحریص لامسه و ادراک در این لحظه تجدیدخاطر کرده است.(تجدد تجارب اسبق نقش خود را ایفا کرده است و شخص بدون دستیابی به تجربه، مجدداً تجربه می‌کند.)
ولیکن شنوایی تا سالها بعد می‌تواند متصور و متخیل شود. به‌سبب اینکه وقتی در اوایل پاییز گوش شخص صدای آب حوض را شنیده، به‌دلیل رهیافت اکید، می‌تواند امواج صوتی را تا ماه‌ها و سالها محفوظ و امن نگه‌دارد و شخص با تصورِ تصاویرِ ضبظ شده در ذهن، می‌تواند صدای آن را نیز تصور کند و بشنود. این مورد در چشم‌ها، بینایی و بویایی نیز به مراتب تواناتر است. واکاویِ غریزیِ حواس از پیشامدها، خصوصاً پیشامدهای برجسته‌تر، سبب می‌شود که‌آن با ایفای نقش به عبارتِ ''خاطره''، تاریخ انقضای خود در ذهن را افزایش دهند و به‌نوعی به‌یک حکاکیِ عمیق بر دیواره‌های ذهن دست‌بزنند. از ثباتِ عمیق حواس بینایی و بویایی می‌توان اذعان نمود که: یکی از دلایلِ اینکه انسان در یک محیط اگر بیش از حد بماند با خو گیری به آن عادت می‌کند این است که حواس، چنین پیشامدهایی را چونان حفظ و ثبت می‌نمایند که انسان گویی سالها در آن موقعیت پیشامدها قرار داشته‌است و به ‌سببِ شدّتِ این رخدادها، تا سال‌ها در ذهن خواهند ماند.
درغایت و خلاصه: ذهن تمام تلاش خود را می‌کند تا از فراموشی هزاران جریان و پیشامد روزمره جلوگیری و ممانعت کند و انسان را در گرداب خاطرات و تخیلات نگه‌دارد.

@Neyrang
ما را هرگز نمی‌فهمند، و اینجاست سرچشمهٔ اعتبارِ ما!

-فردریش نیچه
@Neyrang
''جدال غریزه و مغلوبیت آن بر انقضایِ مغز''
(1/4)
بهتر است بدانیم که در اکثریت اوقات حیات، انسان اصلاً خسته نمی‌شود! استهلاک بدن، مُبَین این موضوع است که توان و قوای انسان در حالت ضعف به‌سر می‌برد. غرایزِ مبتنی بر تمرکز، تعمق، فعالیت و واکاوی تصمیم‌گیرندهٔ عمده‌ٔ انقضایِ توانِ آن روزِ فرد هستند.
گاهی فعالیت انسان(ساعات معین)موجب یکنواختیِ عملکرد مکانیسمی مغز و سلول ها می‌شود و به نوعی به‌بارآورندهٔ کسلی و عدم حوصله است. شخص از روند مکرر به ستوه می‌آید اما اجبارِ فردی،اجبارِ محیطی و غیره، فرد را به‌ادامه روندِ مربوطه باز‌می‌دارند. حال در این میان غرایزِ الگوناپذیر، بی‌اعتنا به‌اجبارات اخلاقی و دستورپذیری، نقش خود را ایفا می‌کنند. غریزه و خواستِ‌درونی، نخست به‌دنبال ایستاییِ آن شاخص یا عملکرد مکانیسمی می‌رود. بدان مفهوم که سعی دارد آن عملِ به‌ظاهر مکروه و تکراری را به‌پایان یا توقف برساند به‌این غرض که ‌استهلاکِ قوهِ فعالیتی-تحرکی و فعالیتی-تفکری فرد رو‌ به خاموشی‌ است.
نکته‌ٔ بسزایی که مطرح است: در حالت مذکور انسان گمان دارد خسته و ناتوان شده است اما در ابعاد سوبژکتیو و درونی انسان، غرایز تنها غرض ابتدایی خود یعنی توقف آن فعالیت را انجام داده‌اند و در وهله دیگر غرایز خواهانِ آغازِ فعالیتی نو و جدید از سوی ابژه ‌های دیگر هستند. در حقیقت بیشتر مواردی که در طول شبانه روز، شخص گمان می‌کند که خسته است، خسته نیست، بلکه غریزه در تعاقب و به‌دنبالِ یک فعالیت دیگر است. این موضع آشکارا بیانگرِ سرپیچیِ غرایز از فعالیت‌ها و دستورات مغزی‌ است. این چنین اوامرِ مغز مشهود است و انسان باید بفهمد که دیگر خسته شده است، اما غرایزِ سرکش و یاغی، توقعات مغز را واپس می‌زنند.
اما جهت رفع سؤتفاهم، مغز با مدیریت کامل، دستورِ استراحت را صادر می‌کند و این به‌معنای خستگیِ زودرس مغز نیست و چه‌بسا مغز خستگی ناپذیر است، این غریزه‌یِ تمرکز است که انتخاب می‌کند انسان کِی احساس خستگی کند و کِی احساس تازگی. البته غرایز نیز در اکثریت اوقات تحت سیطره ذهن هستند اما انقضایِ تازگیِ طولانی‌تری دارند. در حقیقت هم مغز و هم غرایزِ سرکش، از لحاظ استطاعت و پردازش به‌فعالیت، محدو‌‌د‌ اند اما مغز با‌ الگو پذیری و پرهیزگری دستور می‌دهد و غرایز با طبیعتِ ذات خویش.
حال وقتی شخص با اندکی زمان از قصد و غایت غریزه آگاه می‌شود، ممکن‌است* ناخودآگاه همان فعالیت متفاوت و جدید را آغاز نماید. اصولاً فعالیت‌های دوم و سوم درحالتی که فعالیت نخست، بسیار مدید و سنگین بوده است، تمام می‌شوند و غرایز نیز لجاجت خود را کنار می‌گذارند. و هرچه جلو‌تر می‌رود، توقعات اند‌‌ک‌تر و موعد زمانیِ روند فعالیت ها نیز کمتر می‌شود. بعید است این روندِ بیست‌وچهار ساعته بتواند در چند روز پیاپی و مداوم اجرا گردد زیرا خستگی شدیدی ایجاد می‌کند.
درهرحال انسان باید بداند آیا حقیقتاً خستگی و کم‌تابیِ او ناشی از مدیریت و حساسیّت مغز است یا پافشاریِ غرایزِ مفروض.
گاهی انسان نیز خود را به‌خستگی می‌زند تا با استراحت به ماشینِ نرمالیزگی مبدل گردد. نه مغز دستوری صادر نموده و نه غرایز پا پَس کشیده‌اند، بلکه فرد اراده به تلقین کرده است! و این مورد از توقعات انسانیِ ما خارج است.
خواستِ عدمِ قطع تداول و جریانِ روزمره، و نباختن به‌اخلاقیات خستگی‌آور, سربلندی غریزه ها ست.

@Neyrang
''جدال غریزه و مغلوبیت آن بر انقضایِ مغز''
(2/4)
رویکرد غریزیِ تکانه‌های فعالیتی-تحرکی گاهی با زایش نوع دوم غرایز یعنی غرایزِ فرسودگی‌خواه، عملکرد خود را بر ارگانیسمِ ذهنی و سرحدِ طاقت فرساییِ مغز اعمال و تحمیل می‌کنند.
غرایز فرسودگی‌خواه، مبنی بر کنش‌های جسمی، به‌صورت تلقینی، مکانیسمِ فعالیتی ذهن را به‌سوی استراحت‌خواهی و گرایش به عدم تحرک مجدد می‌برند.
این‌نوع غرایز محبوبیت بسزایی در اقشار عوام دارند. چرا که ایگو، خصوصا ایگویِ درمعرض تکانه‌های تحرکیِ شدید، انگاره‌ای از اتمام فعالیتِ کنونی در ذهن می‌سازد و غرایزِ فرسودگی‌خواه با‌فرصت طلبیِ وافر، آرزو و آمالِ ایگو را با کشانیدنِ ایگو با خاموشیِ فعالیت و تجدیدِ استراحت به‌عمل می‌نشانند. فرد در این نقطه ناخودآگاه وجودیّتِ خویش را به اغراضِ غرایزِ مذکور، مغلوب می‌کند. به‌آن مفهوم که تلاش‌های بی‌مهابایِ غرایزِ سرکش(قسمت نخست) و اوامر مغز، نتیجه و ثمری نخواهد داشت و شخص خود را در زمینِ غرایزِ فرسودگی‌خواه، تسلیم می‌کند.

نقشِ تجارب فردی نشان‌می‌دهد که انسان، در هنگامی که در معرضِ خستگی‌ قرار می‌گیرد، غرایزِ سرکش، لجباز و ادامه‌دهنده او را مغلوب می‌کنند یا مدیریت‌گری و اوامر مغز و یا غرایزِ فرسودگی‌خواه و گمراه‌کننده. اگر شخص مجرب به رخداد یکی از سه‌ عاملِ فوق باشد، با آگاهی لازم، رخداد‌های فوق را پیش‌بینی می‌کند و اگر آن شخص بیش‌از حد مجرب و آگاه باشد می‌توان جریانات فوق را با اراده‌ خود کنترل نماید بدان صورت که شخص تصمیم‌بگیرد مغلوب گردد یا انتخاب نماید!
غرایز نیز گاهی نسبت به احوال کنونی یا اخیرِ شخص، او را وارد جریان خود می‌کنند که اصولاً غرایزِ سرکش بر ایگو آنچنان توانایی تاثیر ندارند. گاهی هم می‌توان استنباط نمود که مغز انسان می‌تواند به‌چنان قدرتی برسد که غرایزِ زیان‌آور را سرکوب نماید که البته در عقاید اخلاق‌ناباوری پیشنهاد شده که غرایز و طبیعت ذاتی سوبژکتیویسم بشر را سرکوب نباید کرد. و البته نوروسایکوز های تدافعی نیز بر غرایزِ تحت سیطره تاثیرپذیرند و سرکوب غرایز در افراد ناهنجار چنان سهل‌الوقوع نیست.
تضرر پذیریِ غرایزِ بیان‌شده، باز هم مبتنی بر تجاربِ پیشینِ فردی و البته تحمل پرهیز از الگو پذیری و خوگیریِ ایگو است. هرچقدر شخص غنای درونی کثیر و نیرومندی داشته باشد و قوای واکاویِ صحیحی از تکانه‌های ابژه و سوژه داشته باشد، تجارب عمیق‌تری را از آنِ خویش می‌کند.
استطاعتِ واکاویِ صحیح از تکانه‌ها، بستگی به نوع ایگو دارد. شخصِ روان‌نژند از تأویل و واکاویِ صحیح، محجور است زیرا نِوروز ها انهدام‌گرِ غنای درونی ایگو هستند.
می‌توان گفت انسان همواره در معرض است. در تعرضِ بیشماری از تکانه‌های وارده بر ایگو؛ تعارضات گوناگون با غایات گوناگون بر اقسام خودآگاه و ناخودآگاه تردد دارند و انسانِ بی تعرض به‌مثابه عدم وجود است.

@Neyrang
''جدال غریزه و مغلوبیت آن بر انقضایِ مغز''
(3/4)

طبق عرایضِ عبارات پیشین، تمایز اساسیِ کارکردِ غرایز فرسودگی‌خواه با پرهیزکاریِ مغز، اهمیت چشمگیری دارد. تمایزاتِ دو جریانِ فوق در این است که اوامر مغزی که اصولاً در قالب پرهیزگری رخ می‌دهد، از یک عملکرد متداول و استاندارد الگو می‌گیرد. سنجش مغز بر آن است که مؤلفه هایِ سرحد طاقتِ شخص را واکاوی می‌کند و با غرضِ پیشگیری از والایشِ منجر به خستگی، اوامری همچون اتمام فعالیتِ آن لحظه و آغاز استراحت را صادر می‌کند.
اصولاً اوامرِ این‌چنینی در انتهایِ فعالیتِ نخستینِ آن روز انجام می‌شود به آن شرط که آن فعالیت، تکانه‌های تحرکی سنگینی را وادارد. سنجش و بررسی مغز اصولاً برمبنای تحملِ فرد انجام می‌شود. اگر مغز پردازشش بر تکانه‌های تحرکی بر اساس آتیه باشد، نمی‌تواند دستوراتِ قاطعی ارسال کند زیرا ممکن‌است با هجوم عودی از غرایز سرکش آشنا شود. البته فارغ از تداخل غرایز سرکش یا فرسودگی‌خواه، پیش‌بینیِ خستگی در آتیه و آینده، چندان آسان نیست.
فرایند فیزیولوژیکِ غرایز فرسودگی‌خواه این‌است که ابژه، که اگر همان ایگو باشد، دیگر افتراقی ندارد که فعالیتِ نخست چقدر سنگین بوده است، بلکه این غرایز ایگو را مطابق قسمت دوم متن، تحت سلطه خود قرار می‌دهند. انسان مجاب به میزبانیِ استراحت می‌شود، نرمالیزگی در وهلهٔ نخست(انسان در آن روز هنوز فعالیت خطیری انجام نداده) آغاز می‌شود. این همان نقطهٔ عطف تمایز غریزهٔ فرسودگی‌خواه با پرهیزکاریِ مغز است.

اگر کار به حضور غرایز فرسودگی‌خواه برسد، ایگو فی‌نفسه در معرض است. تکانه‌های عصبی و نِوروز ها میهمانان سوژه درونی و ایگو می‌شوند. سیطرهٔ غرایز فرسودگی‌خواه، فریب را از جایی آغاز می‌کنند که انسان برای واپس‌رانیِ آن‌ها اقدام‌به عمل برنمی‌آورد. ایگو چه‌خواه چه‌ناخواه به‌تمکین و تسلیم دست‌زده.
در این فرایند، خبری از سوپرایگو نیست که منشأ جدالِ هر تضرری است.
حضورِ بعید‌الوقوع سوپرایگو در هنگامِ سلطه‌گریِ غرایزِ فرسودگی‌خواه بر اید و ایگو، موجبِ تبعید و طرد این غرایز می‌شود، البته اگر تبعید را سرکوب تلقی نماییم، محتمل‌است عملکرد معکوسِ غریزی رخ دهد یا موجب تشدیدِ جریانات غریزیِ فوق شود. مکانیسم تدافعی غرایز فرسودگی‌خواه در هنگامه‌یِ سرکوب و طرد، ممکن‌است به اندازهٔ لجاجتِ غرایز سرکش نیز برسد و سرکوب با شکست مواجه شود. ایگو کاملا اسارتِ خود را شدید تر می‌نماید و جریان نرمالیزگی و اغراضِ غرایز، طولانی تر و عمیق تر می‌شود. سرکوبِ غرایز فرسودگی‌خواه نیز پیشامدهای به‌خصوصی دارد. سرکوبِ عجولانه توسط هراس و سرکوب تدافعی توسط سوپرایگو. البته گفتیم که حضورِ سوپرایگو در هنگام سلطنتِ غرایز فرسودگی‌خواه، بعید است. ایدئولوژی خستگی‌زداییِ غرایز سرکش، قاعدتاً مکانیسمِ‌جسمی سوژه را رو‌ به انحلال و انقراض می‌برد. و تلفیق اوامر مغزی و اغوای غرایز فرسودگی‌خواه نیز ارگانیسم انسانی را از پای می‌اندازد. اید تلاش می‌کند از شرّ تلفیق مذکور خلاص گردد و سوپرایگو ناچار است عملکردِ سرکوبگری را شروع نماید. غرایز فرسودگی‌خواه با استنباطِ عملِ سرکوب، منشأ تشدیدِ تحمیل را درونی‌تر و عمیق‌تر می‌کنند. انسان در این لحظه در عمقِ معرض است. ژرف ترین جدال که سوپرایگو اند‌ک‌اندک نمایندهٔ مغز و نجات می‌شود! مغز ناچار است دست‌به‌دامنِ غرایزِ سرکش شود. چرا که اگر فرسودگی‌خواهانِ سوبژکتیوِ انسانی پیروز شوند، تنبلی، نرمالیزگی و اخلاقِ آرامش‌ و استراحت خواهی، عادت می‌شود. خوگیری در اوج بلوغِ خویش، انسان را درگیر می‌کند. تکانه‌های تحرکی مانند جریانات اسبقِ ایگو نیست و انسان به فعالیت‌های تحرکی مجالِ ارضا نمی‌دهد. این تعرضات سوبژکتیویسمِ بشری، در اکثریت مواقع انسان را ضعیف می‌کنند. بنگرید که چقدر نقش تجارب در این قسمت از ماجرا مهم و خطیر است! همان تجاربی که در قسمت پیشین و دوم متن قبلی به آن پرداختیم. امّـا تعلیقِ تعرضیِ انسان در این وهله، پایان کار نیست! در قسمت بعدی‌ و انتهایی، تکانه‌های دیگری نیز مطرح می‌شود...

@Neyrang
''جدال غریزه و مغلوبیت آن بر انقضایِ مغز''
(4/4)

ما در مشروحات فوق، به جریانات مهمی پرداختیم و آموختیم که چگونه تکانه‌های عصبی-غریزی و ایدئولوژیِ اخلاقیِ مغز در هنگامه‌ی خستگی یا ظن و گمان به خستگی، روی می‌دهد و تقابل سرکوب با تکانه ها چه پیشامد‌هایی به بار می‌آورد.
توضیح دادیم که انسان پس‌از انجامِ فعالیت‌های سنگین و مدید، احساس خستگی می‌کند و غرایز و اوامر مغزی رسالت خود را شروع می‌کنند. حال می‌بایست استثنائی نیز قائل شویم. تکرار مکررات یک تکانه‌ی تحرکی، در لحظه‌ای معین نیز خستگی می‌آورد. امّـا در این میان، نقش اعتیاد و وابستگی به امورات مکرر چیست؟
غرایز سرکش سلسلهٔ تسلط و سیطره خود را آغاز می‌کنند. چیرگی غرایز سرکش در همین نکته نهفته است. وقتی انسان از عمل به یک فعالیت، احساس خستگی می‌کند‌‌، مؤلفه های مغزی ‌کم‌کم دستورات ایستاییِ تکانه‌‌های تحرکی را صادر می‌کنند و انسان را به‌سوی استراحت سوق می‌دهند. غرایز سرکش برای مغلوب نشدن به این اوامر مغزی، دست به‌ فرایندِ زایش اعتیاد می‌زنند. آن‌ها سعی می‌کنند از آن فعالیتِ مفروض، یک غریزه‌ٔ لذت بسازند. قصد دارند انسان را نسبت به‌آن عمل علاقه‌مند گردانند تا تکانه‌های درونیِ اصلِ لذت با خوگیری به‌آن فعالیت، ادغام شوند. اغلب انسان وقتی لذّتِ قلیل و اندکی در یک عملِ خستگی‌آور احساس می‌کند، وسوسه می‌شود تا دیگربار دست به‌آن عمل بزند.(اوج رسالت غرایز سرکش) وقتی پیشامد فوق چندین و چندبار در چندروز متوالی تکرار شود، اصلِ لذت جای خود را به وابستگی‌و اعتیاد می‌دهد. اعتیاد از طرف غرایز سرکش مأموریت دارد تا شیرهِ جانِ غنای درونی شخص را تا آخرین سلول بِکِشد. انسان از وجودیّت خویش فاصله می‌گیرد. انفصالِ فردی از ایگویِ پیش‌از اعتیاد، موجب تعرض مؤخر و جدید می‌شود مانند تعرضاتِ ناشی از سرکوب غرایز فرسودگی‌خواه. شوربختانه شخص از منجلاب اعتیاد آگاه نیست(اعتیاد در این قسمت صرفاً استعمال مواد مخدر نیست) فرد وقتی می‌فهمد وابسته شده که ارگانیسم اصل لذت، اصل وابستگی و اعتیاد را جانشین کرده است. پس‌از مدتی، دیگر اهمیتی ندارد آن عملکرد تحرکی و خستگی‌آور لذت بخش است یا خیر، بلکه فرد خود را به‌عمل آن ملزم می‌داند. فرد در آن چرخهٔ عمل و تکرار گیر کرده‌است و فقط آن عمل را بارها و بارها تکرار می‌کند بی هیچ غایتِ معناداری. غرایز سرکش پیروز گشته‌اند و بر اوامرِ فضلیت‌مندانه و پرهیزکارانهٔ مغز چیره شده‌اند. اصل لذت نیز چندگام دارد که مبتنی بر غرایز جنسی و غرایز لیبیدویی است که ماحصل ارضای فردیِ آنها نِوروز های ناهنجارِ سادیسمی و مازوخیسمی است. نِوروز های فوق و غرایز لیبیدویی-جنسی با آنکه از حاکمیت اصل لذت و عدم لذت تبیعت می‌کنند، تأثر اکیدی بر تکانه‌های تحرکیِ خستگی‌آور ندارند و الزامی نیست به تفصیل آن‌ها بپردازیم. (نه اینکه کاملاً بی تاثیر باشد بلکه غرایز جنسی ارتباط کاملا مستقیمی با غریزه مرگ دارد اما سوژه با مکانیسمِ معنایی غرایز مرگ تفاوت‌های کمّی دارد.)
غریزهٔ مرگ نیز یکی از غرایزی است که در اقسام ناخودآگاه به‌کمین نشسته است و اصولاً مبنای کثیری از ناهنجاری‌ها و پرهیزکاری‌ها، هراس از همان غریزهٔ مرگ است. فروپاشیِ مکانیسمِ تدافعی، دربرابر غارتگریِ غرایز مرگ، ایگو را نحیف و کم‌توان می‌سازد..آغازِ انهدامِ سوژه، سوژه زنده‌زنده می‌میرد!
انسان وقتی خود را تسلیم فرایند‌های فوق نکند و مغلوب غرایز سرکش نشود، اوامر مغز او را به استراحت دعوت می‌نمایند. انسانِ خسته، از ادامهٔ فعالیت دست‌می‌کشد، ترس از مرگ، ترس از حجر و ناتوانی او و مغز او را قانع می‌کند و یا حتا تهدید می‌کند که دیگر برای امروز کافیست!
افتراقی ندارد ابژهٔ فعالیتی و تکانه‌های آن چه باشد، منشأ عمده و گرانبهایِ قطع فعالیتِ لحظه‌ای و اطاعت از دستورات مغز، هراس از غریزه مرگ است!
ایگو اگر تحت سیطرهٔ غرایز سرکش و یا اعتیاد و وابستگی به تکانه‌های تحرکی باشد، و همزمان غریزهٔ مرگ او را تهدید نماید، دچار تعرض فاجعه‌باری خواهد شد! وضعیتی وخیم باز هم در سوبژکتیویسم ایگویی. فشارِ شدید دوجانبه بر ادراکات و جریانات درونی، انسان را از حالت هنجار دور می‌کند. این تعرض، انهدام‌گرِ حالت طبیعی‌ست. پایه‌واساس زایشِ نِوروز ها، ناهنجاری‌ها و خصوصا روان‌نژندی‌هایِ حاد در همین نقاط تعرضیِ د‌شوار شکل و معنا می‌گیرد.
اصولاً ناهنجاری های این‌چنینی از دست کنترل و اراده شخص و ایگو خارج است و همانند سلول‌های سرطانیِ وخیم، تکثیر می‌شوند. اما تجارب و آگاهی می‌تواند از تشدید بیش‌از حدِ آن جلوگیری نماید.
لاجرم همیشه باید از عملِ سرکوب مطلقاً اجتناب کرد. عملِ سرکوب، فلج‌کنندهٔ ارگانیسمِ بشری‌ست.

@Neyrang
عقل چیزی نیست جز وسیله‌ای کمکی برای مفلو‌‌ک‌ترین، ضعیف‌ترین و فانی‌ترین موجودات تا آن‌ها را لحظه‌ای در هستی نگه‌دارد؛ در غیر این صورت، بدون این وسیله، موجودات مذکور به‌همان سرعتی که پسر نوزاد لسینگ از دنیا رفت، از هستی رخت برخواهند بست. نخوت موجود در شناخت و احساس، مِه کورکننده‌ای در جلو چشمان و حواس انسان‌ها ایجاد می‌کند و چون در خودش حاوی غلوآمیزترین نوع ارزیابی از شناخت است، آن‌ها را دربارهٔ ارزش هستی فریب می‌دهد...

-فردریش نیچه / زایش تراژدی
@Neyrang
به زعم هایدگر، دازاین موجودی است که به‌سبب و به‌واسطهٔ دغدغه‌مندی‌اش برای ''هستی'' از ‌سایر موجودات تمایز می‌یابد.
هستی، دغدغه‌ای بنیادین برای دازاین است. هستی یا به‌عبارتِ دیگر، ''مسئلهٔ هستی'' همواره در کانون توجه دازاین است. این‌چنین، ''هستی‌اندیشی'' یا ''هستی‌آگاهیِ''دازاین، متمایزکنندهٔ او از سایر هستندگانی است که بدون اندیشیدن به هستی و بدون به‌دوش کشیدن ''مسئولیت هستی''، فروافکنده در هستی خویش‌اند.

محمدتقی ایمان و علی بندرریگی‌زاده
فلسفه‌ی جامعه شناسی
@Neyrang
چنین نیست که انسان در جاهایی حقیقت را با اطمینانِ کامل بداند. بلکه اطمینان کامل فقط به نگرش او بر می‌گردد.
فهمِ من فقط کوری نسبت به نافهمیِ خود من است.

-لودویگ ویتگنشتاین
@Neyrang
◾️هنرِ تزویر در انسان به‌ اوج خود می‌رسد، جایی که فریب، تملق، دروغ، خیانت، حرف‌زدن پشت سر دیگران، حفظ ظاهر، عهدشکنی و کوتاه سخن: رقص مداوم انسان‌ها حول شعلهٔ خودبینی چنان قاعده و قانون می‌شود که عملاً چیزی وجود ندارد که به اندازهٔ این واقعیت فهم را به مبارزه بطلبد که رانهٔ صادقانه و ناب معطوف به حقیقت اصلاً باید در میان انسان‌ها سربرآورده باشد.

-فردریش نیچه / زایش تراژدی
@Neyrang
◾️می‌خواهم یک اصل را فرمول‌بندی کنم. هر گونه طبیعت‌گراییِ اخلاقی، یعنی هر اخلاقِ سالم، زیرِ فرمانِ یک غریزه‌یِ حیاتی‌ست-و در آن فرمانی از فرمان‌هایِ زندگی از راهِ قاعده‌ای خاص از ''بایست'' و ''نه‌بایست'' به‌جای آورده می‌شود و بدین‌سان راه‌بندی از راه‌بندها و ستیزه‌اي از ستیزه‌ها از سرِ راهِ زندگی برداشته می‌شود.
امّـا، اخلاقِ طبیعت‌ستیز، یعنی کم-و-بیش هر گونه اخلاقي که تاکنون آموزانده‌اند و ارج نهاده‌اند و اندرز گفته‌اند، به‌عکس، درست رویارویِ غریزه‌هایِ حیاتی می‌ایستد و گاه پنهانی و گاه با صدایِ بلند و گستاخانه این غریز‌ه‌ها را محکوم می‌کند؛ و هنگامي که می‌گوید: ''خدا در دل می‌نگرد'' به‌ فرودست‌ترین و فرادست‌ترین خواهش‌هاي زندگی نه می‌گوید و خدا را دشمنِ زندگی می‌انگارد. قدّیسي که خاطرِ خدا از وی خرسند است، یک اخته‌یِ آرمانی‌ست...

آن‌جا که ''ملکوتِ خداوند'' آغاز می‌شود، زندگی پایان می‌گیرد...

-فردریش نیچه / غروب‌ بُت‌ها
@Neyrang
موضع نقدِ مفهومِ خدا آشکارا در ابتدا بیانگر مفهومِ نقدِ ماهیت و فقدان وجودی خدا ست. مواضع اساسیِ نقادی فردریش نیچه در آثار ش به ویژه ''غروب بُت‌ها'' تاکید وی بر باشندگی-مفهومِ انسانی و غریزی-و پیکار خویش با داوری شدن-توسط همان خدا-و هدف نهادن(امر و نهی-چنان باش و چنین کن،چنین باش و چنان مکن)می‌تواند نشان دهد پیکار وی بر اساس نقض چه مبنایی رخ می‌دهد. همچنین نیچه بر مفهوم ایدئولوژیک [مسئولیت]با چنان برداشتی مواجه بود که انتهای معنایِ تفاسیرِ مسئولیت و مسئولیت‌داشتن، بر انکار آزادی غرایز طبیعی مبتنی گشت. برای ایدهٔ نیچه بدین مضمون: فهمِ حبس بشر در زندانِ تحت معرض داوری قرار گرفتن، تحت معرض امر و نهی گشتن و سرکوب و انهدام اخلاق‌طبیعت‌گرا، ابتدا به‌ساکن می‌بایست نقد اخلاقِ مسیحی را درک نمود. امّـا نیچه در غروب‌بُت‌ها می‌گوید: [بی معناست که بخواهیم هستیِ خود را در راهِ یک [هدفِ وجودی] صرف کنیم. این ماییم که ((هدف)) را اختراع کرده‌ایم: در حقیقت، هدفی در عالم در کار نیست... آدمی وجودی‌ست ضروری، پاره‌ای ست از سرنوشت، از آنِ تمامیّت است، در دلِ تمامیّت است.
هیچ چیزی نیست که درباره‌یِ وجودِ ما داوری کند، آن را اندازه‌گیری کند، بسنجد، محکوم کند؛ زیرا این به معنایِ داوری کردن درباره‌یِ کلّ و اندازه گرفتن و سنجیدن و محکوم کردنِ آن است... حال آن‌که چیزی بیرون از کلّ در کار نیست!]
نیچه ابتدا چه مستقیم چه غیرمستقیم به مفاهیمِ ارجاعات دینی حمله می‌کند، او با نقدِ هدف وجودی-که اصولاً توسط ادیان در آتیه گفتاورد می‌شود،- موضع خود را محکم تر کرد. تفکرات سکولاریستی مدرن نیچه مضامین متافیزیکی و اخروی مقابل خود را که وعده های ادیان مسیحی بود، مبرهن نمود تا نقد نیچه هویدا شود.
پندارهٔ هدف وجودی _هدفی در عالم دیگر_ که وعده‌ وعید دینداران کالونیسمی است، جنبه سکولارِ تفکرات نیچه را تحریک می‌کند تا او جسورانه‌تر به این جریان بپردازد؛ بدین سبب مسئلهٔ مسئولیت نهادن بر دوش انسان‌ها توسط هر موجود توانایی، موجب شد که پیش‌داوری‌های اخلاقی نیز در جریانِ نقد قرار گیرند زیرا خود نیز پیام‌آورِ مسئولیت و اوامر و نواهی‌اند. روابطِ تنگاتنگ اخلاق‌ناباوری و خداناباوری افکار نیچه منجر به ابهامات ظریفی شد که با هرمنوتیکِ ژرف می‌تواند باری از دوش مبهم‌گشتگان برداشت. حال باز می‌گردیم به موضع سوبژکتیویهٔ خداناباوری-خدا مُرده است- و کج‌فهمی و انکار علّت‌ِ بالذات، ابتدا نیچه تلنگری به مفهومِ علت‌نخستین می‌زند و مفهومِ یگانگی خالق را بر نمی‌تابد. و مضمون: https://t.me/neyrang/398 تأویل متن مذکور نشان می‌دهد که نیچه با مفهومِ ابژکتیویهٔ خالق نیز به چالش بزرگی برخورده است. زیرا ریشهٔ در اخلاقِ طبیعت‌ستیزِ غرایز طبیعی دارد. یعنی خدای تعبیر گشته، خدای اشباع شده، خدای واپسین، در حالتی موجودیست دیکتاتور، داوری‌کننده و نمودی از اخلاقیات مسیحی! نمودی از واقعیتی تحریف گشته، برد‌ه‌ی ادیان! موجودی ماورایی در عین حال بی‌رحم. ابژکتیو مفروض صرف یک خدای خودساخته است. بدین‌سان نیچه می‌گوید: [ این انتهای کفر نیست، آغاز تفکر است. ما خدا را آفریدیم یا خدا ما را؟ ] تعبیر مذکور صراحتاً به‌ما می‌گوید آن موجودِ نارسیست، خود نیز مخلوق انسانِ دیکتاتور و همه‌چیز خواه است. خدا چگونه می‌تواند چنین باشد که قوای تفکر را به‌خودکامگی خود ارجحیت قرار دهد؟ بدین‌سان نیچه خدای مقدس خویش را مورد هجوم قرار نمی‌دهد-نیروی ابژکتیویه- بل خدای دگرساخته را -خلق شدن توسط افکار انسان- نقض می‌نماید و بدان می‌تازد. حال اساسیِ ترین موضع نقادی نیچه باز می‌گردد به خدای سوبژکتیویهٔ، نوری که در دل‌ها خاموش گشت، فروغی که آتشِ خودکامگی بشر آن‌را سوزاند. آری،انسان ها خدا را در دل‌هایِشان کشتند و سوزاندند و اسم خود را خداناباور گذاردند. انسان‌های خودکامهٔ با اعماق ژرف فرومایگی، بدین‌سان خود را آتئیست نامیدند. گمان کردند تفکری اساسی از نقض آن نور زایش گشته امّـا موجِ خودکامگی و جهل به‌ هرجهت می‌رود. امّـا خالقِ درونی،ملکوت خداوند، موجودی‌ طبیعت‌‌ستیز، دشمن غریزه و برد‌ه‌ی دینداران، خود نیز محکوم به‌نابودی‌ست! خدایی که در دل‌ها می‌کارند تا غرایز را سرکوب کنند؛ بدین‌سان تفکر را در بشر کشتند و هرآنچه پاسخ‌اش لازمه‌ٔ اتکا به علم است، به‌خدا ارجاع دادند. خدایی اکیداً دشمن تفکر و تعقل! نیچه می‌گوید: [خدا پاسخی خام است!] پاسخی ناپخته برای کندوکاوِ ژرف فلسفه! خدا پاسخی برای تمامیِ چرایی‌ها-چیستی‌ها-مصیبت‌ها و رنج ها! به‌راستی چنین خدایی-دشمن جستار بشری- چگونه می‌تواند خدایی کند؟ چنین خدایی از انسان‌ها موجوداتی رذلیت‌مند و جاهل می‌سازد! چنین خدایی رقص نمی‌داند. شاید بتوان در اینجا اذعان نمود خدای سوبژکتیو می‌تواند طبیعت غریزهٔ بشری باشد! یاورِ عقل و دشمن اخلاقیات مسیحی!
نیچه به‌خوبی موضع خود را آشکار ساخت.

-مهبد ذکایی (نورایی)
@Neyrang
👍1