◾️طبع انسان به گونه ای است که اگر صد بار، پاره ای از اعتقادات اش را با دلیل و منطق رد کنند، باز هم در صورت نیاز، بدانها باز می گردد و آن ها را واقعی می پندارد.
-فریدریش نیچه / حکمت شادان
@Neyrang
-فریدریش نیچه / حکمت شادان
@Neyrang
ذهن هایی هستند و بدنهایی که با برخورداری از مزاجی قوی و گلگون، به فعالیتِ شدید نیاز دارند، و از چیزی لذتی حاصل میکنند که برای عمومِ نوع بشر میتواند طاقتفرسا و شاقّ بهنظر برسد.
تیرگی، فیالواقع، برای ذهن و نیز برای چشمْ دردناک است؛ اما بیرون آوردنِ نور از تیرگی، با هر مشقّتی، بالضرورة دلچسب و شادیآور است.
-دیوید هیوم / کاوشی درخصوص فهم بشری
@Neyrang
تیرگی، فیالواقع، برای ذهن و نیز برای چشمْ دردناک است؛ اما بیرون آوردنِ نور از تیرگی، با هر مشقّتی، بالضرورة دلچسب و شادیآور است.
-دیوید هیوم / کاوشی درخصوص فهم بشری
@Neyrang
■ تمثالهایِ باشکوهِ خدایان، اولین بار در خواب پیش رویِ ارواحِ انسانها ظاهر شدند؛ تصویرگرِ بزرگ، اندامِ متناسب و زیبایِ موجوداتِ فرا-انسانی را در خواب میدید؛ و اگر از شاعرِ هلنی در موردِ اسرارِ آفرینشِ شاعرانه سوال میکردند، به خواب اشاره میکرد و شرحی میداد بسیار نزدیک به شرحی که هانس زاکس در مایسترزینگر داده است:
"دوستِ من، وظیفهی شاعر آن است که
به خوابهایش اعتنا کند و معنایشان را جویا شود.
باور کن، حقیقیترین وهمی که آدمی میشناسد
معنایی دارد که تنها خوابها میتوانند آشکارش کنند:
هنرِ شعر و ترانه
هیچ نیست مگر باز-گفتنِ پیشگوییِ خوابها."
هر انسانی هنگامِ آفرینشِ دنیایِ خواب هنرمندی تمامعیار است، و نمودِ دلفریبِ خواب پیششرطِ همهی هنرهایِ تصویرپرداز است...
-فردریش نیچه / زایش تراژدی
@Neyrang
"دوستِ من، وظیفهی شاعر آن است که
به خوابهایش اعتنا کند و معنایشان را جویا شود.
باور کن، حقیقیترین وهمی که آدمی میشناسد
معنایی دارد که تنها خوابها میتوانند آشکارش کنند:
هنرِ شعر و ترانه
هیچ نیست مگر باز-گفتنِ پیشگوییِ خوابها."
هر انسانی هنگامِ آفرینشِ دنیایِ خواب هنرمندی تمامعیار است، و نمودِ دلفریبِ خواب پیششرطِ همهی هنرهایِ تصویرپرداز است...
-فردریش نیچه / زایش تراژدی
@Neyrang
◾️طمع، یک گودالِ بی انتهاست که فرد را در راستای یک تلاش بی پایان، جهت ارضای نیاز
بدون رسیدن به رضایت از پا در می آورد.
-اریک فروم / روانشناسی برای زندگی
@Neyrang
بدون رسیدن به رضایت از پا در می آورد.
-اریک فروم / روانشناسی برای زندگی
@Neyrang
■ اگر نتوانیم معرفتی از امر مطلق داشته باشیم ، به ویژه نمیتوانیم بدانیم که آن " ناشیء شده " است . به گونهای دیگر ، نمیتوانیم امکان تطابقی کمابیش دقیق را میان ساختاری که واقعیت "فینفسه" دارد و ساختاری که بازنمود ما از آنست انکار کنیم.
ناکامی در توجه به این موضوع، خطاییست که در بخش بزرگی از ایدئالیسم آلمانی ریشه دوانده است.
-شلینگ و فلسفهی مدرن اروپایی
@Neyrang
ناکامی در توجه به این موضوع، خطاییست که در بخش بزرگی از ایدئالیسم آلمانی ریشه دوانده است.
-شلینگ و فلسفهی مدرن اروپایی
@Neyrang
◾️کمتر میشود که آدمی تنها یکبار دل به دریا بزند؛ و بارِ اوّل چهها که نمیکند!
برای همین چهبسا دیگر بار دست به کار میشود و این بار، چندان کاری نمیکند...
-نیچه / غروب بتها
@Neyrang
برای همین چهبسا دیگر بار دست به کار میشود و این بار، چندان کاری نمیکند...
-نیچه / غروب بتها
@Neyrang
◾️دست برداشتن از جنگ یعنی دست برداشتن از زندگیِ بزرگ.!
(آرامشِ روح) چهبسا یک بدفهمی ست و بس.
-فردریش نیچه / غروب بتها
@Neyrang
(آرامشِ روح) چهبسا یک بدفهمی ست و بس.
-فردریش نیچه / غروب بتها
@Neyrang
◾️اغلب از این امر در شگفت می مانم که هر انسانی با آن که خود را بیش از دیگران دوست دارد، به عقاید دیگران درباره ی خودش بیش از عقیده ی خود درباره ی خویشتن اهمیت می دهد. مطمئناً اگر خدایی یا مشاور فرزانه ای به او فرمان دهد که هر فکر و قصدی را که به قلبش خطور می کند بی درنگ علنی سازد، حتی یک روز هم این حالت را تحمل نخواهد کرد. بنابراین، ما به قضاوت دیگران درباره ی خودمان بسیار بیشتر از قضاوت خویش درباره ی خودمان اهمیت می دهیم.
-مارکوس اورلیوس / تأملات
@Neyrang
-مارکوس اورلیوس / تأملات
@Neyrang
■ در حقیقت, انتهایِ آرزویِ کشیشان این بود که همهٔ واقعیات مادّی بر مبنایِ اقداماتِ ارادی و خود سرانهٔ اخلاقی تفسیر شود.
اما از آنجا که هیچکس قادر نبود چنین خدمتی برای آنها انجام دهد، ترجیح میدادند تا آنجا که میتوانند، طبیعت و واقعیت مادّی را از خود پنهان کنند تا بتوانند در رویا زندگی کنند.
-فردریش_نیچه / حکمت شادان
@Neyrang
اما از آنجا که هیچکس قادر نبود چنین خدمتی برای آنها انجام دهد، ترجیح میدادند تا آنجا که میتوانند، طبیعت و واقعیت مادّی را از خود پنهان کنند تا بتوانند در رویا زندگی کنند.
-فردریش_نیچه / حکمت شادان
@Neyrang
◾️کرمِ زیرِ پا رفته، زیرکی به خرج میدهد و دورِ خود حلقه میزند تا مبادا دوباره زیرِ پا برود.
به زبانِ اخلاق این یعنی: فروتنی.
-فردریش نیچه / غروب بُتها
@Neyrang
به زبانِ اخلاق این یعنی: فروتنی.
-فردریش نیچه / غروب بُتها
@Neyrang
◾️خشنودی جلوِ سرماخوردگی را هم میگیرد. هرگز هیچ زني که میداند قشنگ لباس پوشیده، سرماخورده است؟ـــــ مُراد ام هنگاميست که چندان چیزي هم نپوشیده باشد.
-فردریش نیچه / غروب بُتها
@Neyrang
-فردریش نیچه / غروب بُتها
@Neyrang
جز نِشسته نمیشود اندیشید و نوشت(گوستاو فلوبر).
دیدی مچات را گرفتم! ای بَد-نهیلیسم!
اندیشه هایِ باارزش آنهایی هستند که قدمزنان میآیند!
-فردریش نیچه / غروب بُتها
@Neyrang
دیدی مچات را گرفتم! ای بَد-نهیلیسم!
اندیشه هایِ باارزش آنهایی هستند که قدمزنان میآیند!
-فردریش نیچه / غروب بُتها
@Neyrang
مسیحی و آنارشیست. _ هنگامی که آنارشیست در مقام سخنگویِ لایه هایِ رو به تباهی جامعه سخت کلافه میشود و در طلبِ "حق" و "عدالت" و "حقوق برابر" بر می آید، این چیزی جز بیفرهنگیاش نیست که بر او زور میآورد و نمی گذارد بفهمد بهراستی درد اش چیست و_ فــقـر اش از کجاست: از [ سرچشمه ی ] زندگی... در وجود اش یک رانهیِ علت جویی نیرومند هست: آخر این که او حالِ خوشی ندارد، گناهاش می باید به گردن کسی باشد... آن "کلافگیِ سخت" هم برایاش خوب است. هـر نـاکسِ تو-سری-خوردهای از غر زدن خوشش میآید. زیرا اندکی کیفِ قدرت میدهد. آه و ناله، نالیدن از وضعِ خویش، هم می تواند چاشنیِ زندگی باشد و زندگی را تاب آوردنی کند: نالیدنی نیست که اندک مایه انتقام جویی در آن نباشد. مردم گناه بدحالی شان، چه بسا گناه بدیشان را به گردن کسانی می اندازند که جز آنان اند _ چنان که گویی [ جز ایشان بودن آنان ] بيدادیست [ در حق ایشان ] و امتیازیست ناروا "اگر من بی سر و پایام، پس تو چرا نیستی؟" با این منطق است که انقلاب میکنند. _ از حال و روز خود نالیدن هیچ فایدهای ندارد، از ضعف است، خواه بدحالی خود را به دیگران نسبت دهد خواه به خود_ که سوسیالیستها کار اول را میکنند و مسیحیان، برای مثال، کار دوم را _ و به راستی هیچ فرقی هم ندارد. آنچه اینجا همگانیست، یا میتوان گفت چیز پیش و پا افتاده ی آن، آن است که گناه دردمندی ایشان میباید به گردن کسی باشد _ کوتاه سخن، دردمند شهد انتقام را دوای درد خود میداند. این نیاز به انتقام، که نیاز به لذت است، گریبان هرچیزی را به عنوان علت میتواند بگیرد: دردمند همهجا دلایلی برای خالی کردن عقدهی خود مییابد... مسیحی و آنارشیست _ هر دو تبهگناند.
-فردریش نیچه / غروب بُتها
@Neyrang
-فردریش نیچه / غروب بُتها
@Neyrang
بی معناست که بخواهیم هستیِ خود را در راهِ یک [هدفِ وجودی] صرف کنیم. این ماییم که ((هدف)) را اختراع کردهایم: در حقیقت، هدفی در عالم در کار نیست... آدمی وجودیست ضروری، پارهای ست از سرنوشت، از آنِ تمامیّت است، در دلِ تمامیّت است.
هیچ چیزی نیست که دربارهیِ وجودِ ما داوری کند، آن را اندازهگیری کند، بسنجد، محکوم کند؛ زیرا این به معنایِ داوری کردن دربارهیِ کلّ و اندازه گرفتن و سنجیدن و محکوم کردنِ آن است... حال آنکه چیزی بیرون از کلّ در کار نیست!
که دیگر، بارِ مسئولیّت بر دوشِ هیچکسی نمیتوان نهاد؛ که نمیتوان ردّ هیچ موجودی را گرفت و پس-پس رفت تا به یک علّتِ نخستین رسید؛ که جهان، چه حسّانی چه ((روحانی)) یک وحدت نیست.
مفهومِ خدا تا کنون بزرگترین ضدیّت با باشندگی بوده است..
با انکارِ خدا، با انکارِ مسئولیّت دربرابرِ خدا ست که ما جهان را نجات میبخشیم.
-فردریش نیچه / غروب بُتها
@Neyrang
هیچ چیزی نیست که دربارهیِ وجودِ ما داوری کند، آن را اندازهگیری کند، بسنجد، محکوم کند؛ زیرا این به معنایِ داوری کردن دربارهیِ کلّ و اندازه گرفتن و سنجیدن و محکوم کردنِ آن است... حال آنکه چیزی بیرون از کلّ در کار نیست!
که دیگر، بارِ مسئولیّت بر دوشِ هیچکسی نمیتوان نهاد؛ که نمیتوان ردّ هیچ موجودی را گرفت و پس-پس رفت تا به یک علّتِ نخستین رسید؛ که جهان، چه حسّانی چه ((روحانی)) یک وحدت نیست.
مفهومِ خدا تا کنون بزرگترین ضدیّت با باشندگی بوده است..
با انکارِ خدا، با انکارِ مسئولیّت دربرابرِ خدا ست که ما جهان را نجات میبخشیم.
-فردریش نیچه / غروب بُتها
@Neyrang
هیچ چیز زیبا نیست، تنها انسان زیبا است: تمامیِ زیباییشناسی بر این سادهاندیشی بنا شده است؛ این نخستین حقیقتِ آن است. بیایید دومین را بیدرنگ بیفزاییم: هیچ چیز زشت نیست مگر انسانِ تبهگن _ این گونه داوریِ زیباییشناسانه حدّ مییابد. از دیدِ فیزیولوژیک، هر چیزِ زشت انسان را ناتوان و افسرده میکند؛ یادآورِ پوسیدگی و خطرناکی و ناتوانی است، و به راستی مایهی از کف رفتنِ نیرو. اثرِ زشتیها را با نیروسنج میتوان سنجید. هر گاه که افسردگی دست میدهد، آدمی حضورِ چيزی «زشت» را در پیرامون حس میکند. احساسِ قدرتاش، خواستِ قدرتاش، دلیریاش، غرور۔اش همگی با زشتی میکاهد و با زیبایی میافزاید... در هر دو مورد به یک نتیجه میرسیم و آن این که مقدماتِ منطقیِ آن در غریزهی ما چه انبوه بر هم انباشته شده است. ما زشتیها را همچون نشانه و سمپتومِ تباهیزدگی در مییابیم. کمترین چیزی که یادآورِ تباهی باشد، در ما حكمِ «زشت» را پدید میآورد. هر نشانِ فرسودگی، بیریختی، پیری، خستگی، هر گونه گیر-و-گرفتاری مانندِ گرفتگیِ ماهیچه، فلج، بالاتر از همه، هرچه بو و رنگ و شکلِ پوسیدگی و گندیدگی داشته باشد، حتا هنگامی که آن قدر بیمایه شده باشد که به صورتِ نماد در آمده باشد _ همگی یک واکنش را فرا میخوانند: داوریِ ارزشیِ «زشت» را. این جا نفرتی بیرون میزند: نفرت از چه؟ جایِ هیچ شکی نیست، نفرت از پستی گرفتنِ نوعِ خود. او این جا از درونِ ژرفترین غریزههایِ نوع نفرت میورزد؛ نفرتی که در آن ترس-و-لرز هست و پیشنگری و ژرفنگری و دوربینی ژرفتر از این نفرتی نيست. از این رو است که هنر ژرف است...
-فردریش نیچه / غروب بُتها
@Neyrang
-فردریش نیچه / غروب بُتها
@Neyrang
آموزهٔ پاداشی که قرار است در جهانِ پساز مرگ، به صرف نظر کردن ــــداوطلبانه یا اجباریــــ از لذتهای زمینی تعلق گیرد، چیزی جز برونفکنی اسطورهوارِ این انقلاب ذهنی نیست. ادیان در راستای این نگاه، همواره توانستهاند از طریق وعدهٔ جبران در زندگیِ دیگری در آینده، کنارهگیری محض از لذت در این زندگی را تحقق ببخشند. امّـا چنین ابزارهایی در غلبه بر اصل لذت همواره قرین توفیق نبودهاند. این علم است که بیش از همه در نزدیکشدن بهچنین غلبهای موفق بوده است؛ هرچند علم نیز در عملکرد خود، لذتی عقلانی به بار میآورد و به ما وعدهٔ بهرهٔ عملی در پایان راه میدهد.
-زیگموند فروید / کودکی را میزنند
@Neyrang
-زیگموند فروید / کودکی را میزنند
@Neyrang
◾️آنکه با هیولاها میجنگد، باید مراقب باشد خود نیز بدل به هیولا نشود.
اگر مدتی طولانی به مغاکی چشم بدوزی، مغاك نیز به تو چشم میدوزد.
-نیچه
@Neyrang
اگر مدتی طولانی به مغاکی چشم بدوزی، مغاك نیز به تو چشم میدوزد.
-نیچه
@Neyrang
👍1
دیگر خصلت ویژهیِ فیلسوفان، که خطر آن کمتر از دیگر خصلتها نیست، آن است که [در پایگانِ هستی] واپسین و نخستین را به جای یکدیگر مینشانند؛ یعنی آن را که آخر سر میآید_و ای کاش که هرگز نمیآمد!_ آن "بالاترین مفهومها"، یعنی کُلی ترینها و تهی ترین مفهومها، آن تَهبخارِ دیگِ جوش واقعیت را بهنام سرآغاز در سرآغاز مینشانند.
این نیز چیزی جز نموداری از شیوهی حرمتگذاری ایشان نیست: [بر آناند که] بالاتر نمیباید از دلِ پایین تر بروید و هرگز نمیباید [از دلِ چیزی دیگر] برویَد...!
نتیجهی اخلاقی: هر آنچه در مرتبهیِ نخست است میباید خود علّت خویش باشد.
ریشه در چیزی دیگر داشتن به نظرشان اهانت است و ارزش را پایین میآورد. هر آنچه بالاترین ارزش را داشته باشد در مرتبهیِ نخست است، تمامی بالاترین مفهومها، وجود، مطلق، خیر، وجودِ حقیقی، وجودِ کامل _ اینها که شدن را بر نمیتابند، پس میباید خود علّت خویش باشند. اینها همه همچنین با یکدیگر ناهمسان نمیتوانند بود و با خود در تضاد نمیتوانند بود...! از اینجاست که به مفهوم شگفت " خدا " میرسند...! به آن واپسین و کممایهترین و تهیترین [ مفهوم ]، که آن را در مقام علّتِ بالذات، در مقامِ "وجود حقیقی"، در ردهیِ نخست مینشانند...! و بشریت میبایست بافندگیهایِ مغزهایِ گرفتارِ این کار با فَکهای بیمار را جدی بگیرد! _ و چه تاوانِ گرانی که از این بابت نپرداخته است!...
-فردریش نیچه / غروب بُتها
@Neyrang
این نیز چیزی جز نموداری از شیوهی حرمتگذاری ایشان نیست: [بر آناند که] بالاتر نمیباید از دلِ پایین تر بروید و هرگز نمیباید [از دلِ چیزی دیگر] برویَد...!
نتیجهی اخلاقی: هر آنچه در مرتبهیِ نخست است میباید خود علّت خویش باشد.
ریشه در چیزی دیگر داشتن به نظرشان اهانت است و ارزش را پایین میآورد. هر آنچه بالاترین ارزش را داشته باشد در مرتبهیِ نخست است، تمامی بالاترین مفهومها، وجود، مطلق، خیر، وجودِ حقیقی، وجودِ کامل _ اینها که شدن را بر نمیتابند، پس میباید خود علّت خویش باشند. اینها همه همچنین با یکدیگر ناهمسان نمیتوانند بود و با خود در تضاد نمیتوانند بود...! از اینجاست که به مفهوم شگفت " خدا " میرسند...! به آن واپسین و کممایهترین و تهیترین [ مفهوم ]، که آن را در مقام علّتِ بالذات، در مقامِ "وجود حقیقی"، در ردهیِ نخست مینشانند...! و بشریت میبایست بافندگیهایِ مغزهایِ گرفتارِ این کار با فَکهای بیمار را جدی بگیرد! _ و چه تاوانِ گرانی که از این بابت نپرداخته است!...
-فردریش نیچه / غروب بُتها
@Neyrang
👍1
◾️چه از هم جدایند این دو واژهی [بد] و [شرّ] که هر دو به ظاهر رویارویِ مفهومِ یگانهیِ ''خوب'' قرار دارند!
-فردریش نیچه
@Neyrang
-فردریش نیچه
@Neyrang
👍1
''ادغام تخیّل و تصورِ تطورِ رخداد''
عملکرد ذهن تنها بینش و نگرش پیامد ها نیست، بل ذهن قوای ذخیره سازی و ضبظ جریانات اسبق را دارا است. بهآن مفهوم که ذهن، تجربه را نگه میدارد. چهبسا تجربه در روند زمانی از حال عبور و به گذشته مبدل گشته باشد، مغز استطاعت آتیهسازی تجاربِ سابق را دارد. مغز پردازشگر پیشامدهایی است که وقوع آنان منسوب به حفظ پیامدهای اجتنابناپذیر است. غریزه نیز فریضه و وظیفهٔ خود را بیاعتنا به الگوگیری انجام داده و در تکرار و اعادهٔ جریانات پیشین در لحظهٔ حالِ مذکور، با دقت و کوششِ شایانتوجهی به پیش میبرد. غریزه آنقدر در هستیِ فرد، استحکامِ نقش دارد که مالکیتِ بخش کثیری از جریانات روزمره و آنیِ سازوکار بدن را دارد. فارغ از حالتهای تدافعی و بهجهت حفاظت از امنیت بدن و جان، در نفْس خود یک بایدها و نبایدهای به خصوصی را خلق نموده و در الگوی غریزی(هرچند بهمراتب نامنظم)آن را انجام داده و تجدد جریانات را برعهده میگیرد.
حس لامسه، تسلطِ حکاکیگری و جایگذاریِ رخداد های خویش را بر ذهن و ادراک دارد. پیوند ژرفِ لامسه و حافظه در ذهن آنقدر همجوار است که با ارائهٔ دستور هرکدام، طرفین در تخیّل فرد ادغام و در حافظه تثبیت میشوند. اگر یک جریانِ گذرا در لحظاتی هم تجربه، هم درک و هم بینش شود، تصورات عینی-دیداری، حواس لامسه و شنوایی، در اقسام مغز بهسبب آتیه، ازبَر و محفوظ میشود. و شخص در آینده و موعدی که آن جریان تبدیل به گذشته گشتهاست، میتواند تنها با ادراک آن یا برای مثال با نگرش به آن رخداد، جریانِ لامسه را در فقدان تجربه، درک و حس کند. اراده فرد نهآنکه بیتاثیر باشد اما تأثر ارادهٔ وی بخش کوچکی از بازبخشی حواس مذکور را دارد. زیرا رسالت مغز در مبحث فوق، اعتنای متمایزی به سرایت اراده و تصمیمِ کنترلی(وابسته به حوزه وسیع اراده) ندارد. بل میتواند اثربخشی قلت و اندکی بر عدم زایش مجدد لامسه داشته باشد. که بهدلیل عدم شدت، ملزم به تأویل آن نیستیم.
حزن و غمگساری میتواند در تجدید جریانات منسوب به تجاربِ پیشین، نقشآفرین و جلوهگر باشد و مسلک حفظِ حواس را تغییر دهد(اعم از کاهش و افزایش شدت) اما تجارب، مفروغ از عناصر عاطفی بیشتر مورد هرمنوتیک مبحث مذکور است. برای مثال: شخصی را متصور شوید که در اوایل پاییز کنار حوضی نشسته و بی غرض دست خود را در آب خیس میکند. در همین لحظهٔ اندک و بهظاهر بی اهمیت، جریانات عمیقی در مغز رخ داده است! همین شخص در اواخر زمستان اگر در همان نیمکت نشسته باشد، مغز وی دما و جنس آبِ آن حوض را برای وی متوسل مینماید و فرد بیآنکه سمت حوض برود و دست خود را داخل آب کند، دما و جنس آب را در وجودیّت خویش احساس و لمس میکند. تحریص لامسه و ادراک در این لحظه تجدیدخاطر کرده است.(تجدد تجارب اسبق نقش خود را ایفا کرده است و شخص بدون دستیابی به تجربه، مجدداً تجربه میکند.)
ولیکن شنوایی تا سالها بعد میتواند متصور و متخیل شود. بهسبب اینکه وقتی در اوایل پاییز گوش شخص صدای آب حوض را شنیده، بهدلیل رهیافت اکید، میتواند امواج صوتی را تا ماهها و سالها محفوظ و امن نگهدارد و شخص با تصورِ تصاویرِ ضبظ شده در ذهن، میتواند صدای آن را نیز تصور کند و بشنود. این مورد در چشمها، بینایی و بویایی نیز به مراتب تواناتر است. واکاویِ غریزیِ حواس از پیشامدها، خصوصاً پیشامدهای برجستهتر، سبب میشود کهآن با ایفای نقش به عبارتِ ''خاطره''، تاریخ انقضای خود در ذهن را افزایش دهند و بهنوعی بهیک حکاکیِ عمیق بر دیوارههای ذهن دستبزنند. از ثباتِ عمیق حواس بینایی و بویایی میتوان اذعان نمود که: یکی از دلایلِ اینکه انسان در یک محیط اگر بیش از حد بماند با خو گیری به آن عادت میکند این است که حواس، چنین پیشامدهایی را چونان حفظ و ثبت مینمایند که انسان گویی سالها در آن موقعیت پیشامدها قرار داشتهاست و به سببِ شدّتِ این رخدادها، تا سالها در ذهن خواهند ماند.
درغایت و خلاصه: ذهن تمام تلاش خود را میکند تا از فراموشی هزاران جریان و پیشامد روزمره جلوگیری و ممانعت کند و انسان را در گرداب خاطرات و تخیلات نگهدارد.
@Neyrang
عملکرد ذهن تنها بینش و نگرش پیامد ها نیست، بل ذهن قوای ذخیره سازی و ضبظ جریانات اسبق را دارا است. بهآن مفهوم که ذهن، تجربه را نگه میدارد. چهبسا تجربه در روند زمانی از حال عبور و به گذشته مبدل گشته باشد، مغز استطاعت آتیهسازی تجاربِ سابق را دارد. مغز پردازشگر پیشامدهایی است که وقوع آنان منسوب به حفظ پیامدهای اجتنابناپذیر است. غریزه نیز فریضه و وظیفهٔ خود را بیاعتنا به الگوگیری انجام داده و در تکرار و اعادهٔ جریانات پیشین در لحظهٔ حالِ مذکور، با دقت و کوششِ شایانتوجهی به پیش میبرد. غریزه آنقدر در هستیِ فرد، استحکامِ نقش دارد که مالکیتِ بخش کثیری از جریانات روزمره و آنیِ سازوکار بدن را دارد. فارغ از حالتهای تدافعی و بهجهت حفاظت از امنیت بدن و جان، در نفْس خود یک بایدها و نبایدهای به خصوصی را خلق نموده و در الگوی غریزی(هرچند بهمراتب نامنظم)آن را انجام داده و تجدد جریانات را برعهده میگیرد.
حس لامسه، تسلطِ حکاکیگری و جایگذاریِ رخداد های خویش را بر ذهن و ادراک دارد. پیوند ژرفِ لامسه و حافظه در ذهن آنقدر همجوار است که با ارائهٔ دستور هرکدام، طرفین در تخیّل فرد ادغام و در حافظه تثبیت میشوند. اگر یک جریانِ گذرا در لحظاتی هم تجربه، هم درک و هم بینش شود، تصورات عینی-دیداری، حواس لامسه و شنوایی، در اقسام مغز بهسبب آتیه، ازبَر و محفوظ میشود. و شخص در آینده و موعدی که آن جریان تبدیل به گذشته گشتهاست، میتواند تنها با ادراک آن یا برای مثال با نگرش به آن رخداد، جریانِ لامسه را در فقدان تجربه، درک و حس کند. اراده فرد نهآنکه بیتاثیر باشد اما تأثر ارادهٔ وی بخش کوچکی از بازبخشی حواس مذکور را دارد. زیرا رسالت مغز در مبحث فوق، اعتنای متمایزی به سرایت اراده و تصمیمِ کنترلی(وابسته به حوزه وسیع اراده) ندارد. بل میتواند اثربخشی قلت و اندکی بر عدم زایش مجدد لامسه داشته باشد. که بهدلیل عدم شدت، ملزم به تأویل آن نیستیم.
حزن و غمگساری میتواند در تجدید جریانات منسوب به تجاربِ پیشین، نقشآفرین و جلوهگر باشد و مسلک حفظِ حواس را تغییر دهد(اعم از کاهش و افزایش شدت) اما تجارب، مفروغ از عناصر عاطفی بیشتر مورد هرمنوتیک مبحث مذکور است. برای مثال: شخصی را متصور شوید که در اوایل پاییز کنار حوضی نشسته و بی غرض دست خود را در آب خیس میکند. در همین لحظهٔ اندک و بهظاهر بی اهمیت، جریانات عمیقی در مغز رخ داده است! همین شخص در اواخر زمستان اگر در همان نیمکت نشسته باشد، مغز وی دما و جنس آبِ آن حوض را برای وی متوسل مینماید و فرد بیآنکه سمت حوض برود و دست خود را داخل آب کند، دما و جنس آب را در وجودیّت خویش احساس و لمس میکند. تحریص لامسه و ادراک در این لحظه تجدیدخاطر کرده است.(تجدد تجارب اسبق نقش خود را ایفا کرده است و شخص بدون دستیابی به تجربه، مجدداً تجربه میکند.)
ولیکن شنوایی تا سالها بعد میتواند متصور و متخیل شود. بهسبب اینکه وقتی در اوایل پاییز گوش شخص صدای آب حوض را شنیده، بهدلیل رهیافت اکید، میتواند امواج صوتی را تا ماهها و سالها محفوظ و امن نگهدارد و شخص با تصورِ تصاویرِ ضبظ شده در ذهن، میتواند صدای آن را نیز تصور کند و بشنود. این مورد در چشمها، بینایی و بویایی نیز به مراتب تواناتر است. واکاویِ غریزیِ حواس از پیشامدها، خصوصاً پیشامدهای برجستهتر، سبب میشود کهآن با ایفای نقش به عبارتِ ''خاطره''، تاریخ انقضای خود در ذهن را افزایش دهند و بهنوعی بهیک حکاکیِ عمیق بر دیوارههای ذهن دستبزنند. از ثباتِ عمیق حواس بینایی و بویایی میتوان اذعان نمود که: یکی از دلایلِ اینکه انسان در یک محیط اگر بیش از حد بماند با خو گیری به آن عادت میکند این است که حواس، چنین پیشامدهایی را چونان حفظ و ثبت مینمایند که انسان گویی سالها در آن موقعیت پیشامدها قرار داشتهاست و به سببِ شدّتِ این رخدادها، تا سالها در ذهن خواهند ماند.
درغایت و خلاصه: ذهن تمام تلاش خود را میکند تا از فراموشی هزاران جریان و پیشامد روزمره جلوگیری و ممانعت کند و انسان را در گرداب خاطرات و تخیلات نگهدارد.
@Neyrang