''در باب احترام محض به عموم عقاید''
(
تمایز بین خدشهپذیری و عدم خدشهپذیری عقاید در یک جامعه ای که مشترکالمنافع نیست، چیست؟
اگر کمی تأمل کنید متوجه میشوید احترام به عموم عقاید نه تنها منجر به انقلاب و اتحاد نمیشود بلکه موجب از هم گسیختگی انسجام جمعی میشود و هیچ تناظری به ائتلاف ندارد.
ابتداً میبایست شرایط منفعتی کنونی جامعه را سنجید، در جامعهی فعلی، انسان با فقدان اشتراکمنافع اخلاقی و ملی مواجه است و جامعهای که مشترکالمنافع سیاسی است نیز دو نوع دارد. 1-منافع سیاسی در نثار عموم افراد جامعه که انسانها میتوانند آزادانه خواستِشان را اعلام کنند و دولت نیز پذیرایِ خواستههای ممکنالوجود افراد است یا حزبی همانند فیزیو کراسی و امثالهم.[این موارد در ایران وجود ندارد.]
2-منافع سیاسی در نثار افراد در رأس قدرت و منافع سیاسیِ خصوصی و انحصاری که نسبت به افراد جامعه در دسترس نمیباشد.[در جامعه کنونی مسلم است.]
عقاید و خردهعقایدِ جامعه متنوع و گوناگون است با اَشکال متعدد و البته نوع عیان آن یا بررسی چگونگیِ شیوهی تأسیس آن. تقریبا در یک جامعه دیکتاتوری، که فقدان حاکمیت سوسیالیسم روشن است، میتوان به آسانی فهمید که عقاید،(چه اندک و چه گوناگون) تأثری در تغییر روند جامعه ندارند و درنتیجه اصولاً برجستگی و ستایش عقاید نتیجهی مثمر ثمری در بر نخواهد داشت.
برخی عقاید و علایق نیز برای نوجوان ها و جوان ها فارغ از احصاء آنان، اثرات بهشدت زیاد و شایانتوجهی دارند و با وهمی همچون: برجستگی عقاید پوپولیسمی و یا عقاید موجب به برانگیختگی احساسات و هیجانات جوانان، چنین میپندارند که میتوانند تحولی عظیم در روند جامعهی تزاریسم ایجاد کنند. در بسیاری از موارد، محترم شمردن عقایدِ خدشهپذیر و تاثیرپذیر بر احساسات، نیز نوعی حمایت از آن عقاید است و جامعهی تفکری به انقراض تداعی عقاید غیرقابل انفصال، قریب تر میشود.
عقاید اعتراضی نیز جز همین دسته اند با این تمایز که نسبت به سنین مختلف تکثیر میشوند و بسیار خطرناک هستند.(هم برای معترضین و هم برای هدفِ معترضین) که در یک جامعه تزاریسم و البته پرطرفدار، جوشش عقاید اعتراضی، یا تاثیر مطلوبی ندارد یا نیاز به زمان طولانی دارد تا به بار بنشیند و قابل تمییز نیست.(نیازمند انسجام دقیق جمعیاست که احتمال تشکل یک انسجامِ جمعی و دقیقِ غیرقابل تفصل، در یک جامعه پرجمعیت بسیار کم است)
برخی عقاید که موجب فوران و برانگیختگی احساسات هیجانی جوانان و کودکان است و ناخودآگاه آنان را متاٌثر مینماید، اگر محترم شمردهشوند و مقابلهای با آنان صورت نگیرد، نهتنها باعث تولید همبستگی و ائتلاف عقلانی و جمعی نمیشوند، بلکه باعث ایجاد دودستگی و چنددستگی اقتصادی و اجتماعی میشوند.
ایدئولوژی لیبرال دموکراسی نیز تا جایی که قابل شهود و فهم است قدرت و ضمانت اجرایی سیستماتیک و مدونی ندارد؛ چرا که در یک نظام جمهوری، قدرت در دست حاکمان است و آزادی گفتمان فردی و اعتراض جمعی افراد معترض نتیجهی قابل توجهی نخواهد داشت زیرا کثرت اعتراضوفریاد ها اگر به راندمان خواسته شده برسند، جامعه لاجرم باید تغییر اساسی کند. و تحول اساسی در قانون اساسی یک جامعه که محوریت آنارکوسندیکالیسم،(مخالفت با دولت و تحصیل قدرت)است،امری محال و بعیدالوقوع است..
درنتیجه مفید است از مطلق گرایی محض حذر کنیم و با عدم وابستگی به احکام برونی که توسط نمودار مغرض سیاست بنیان میشود، به شالودهگذاری اعتقادی-عقلانی رجوع نماییم.
@Neyrang
(
1/2)تمایز بین خدشهپذیری و عدم خدشهپذیری عقاید در یک جامعه ای که مشترکالمنافع نیست، چیست؟
اگر کمی تأمل کنید متوجه میشوید احترام به عموم عقاید نه تنها منجر به انقلاب و اتحاد نمیشود بلکه موجب از هم گسیختگی انسجام جمعی میشود و هیچ تناظری به ائتلاف ندارد.
ابتداً میبایست شرایط منفعتی کنونی جامعه را سنجید، در جامعهی فعلی، انسان با فقدان اشتراکمنافع اخلاقی و ملی مواجه است و جامعهای که مشترکالمنافع سیاسی است نیز دو نوع دارد. 1-منافع سیاسی در نثار عموم افراد جامعه که انسانها میتوانند آزادانه خواستِشان را اعلام کنند و دولت نیز پذیرایِ خواستههای ممکنالوجود افراد است یا حزبی همانند فیزیو کراسی و امثالهم.[این موارد در ایران وجود ندارد.]
2-منافع سیاسی در نثار افراد در رأس قدرت و منافع سیاسیِ خصوصی و انحصاری که نسبت به افراد جامعه در دسترس نمیباشد.[در جامعه کنونی مسلم است.]
عقاید و خردهعقایدِ جامعه متنوع و گوناگون است با اَشکال متعدد و البته نوع عیان آن یا بررسی چگونگیِ شیوهی تأسیس آن. تقریبا در یک جامعه دیکتاتوری، که فقدان حاکمیت سوسیالیسم روشن است، میتوان به آسانی فهمید که عقاید،(چه اندک و چه گوناگون) تأثری در تغییر روند جامعه ندارند و درنتیجه اصولاً برجستگی و ستایش عقاید نتیجهی مثمر ثمری در بر نخواهد داشت.
برخی عقاید و علایق نیز برای نوجوان ها و جوان ها فارغ از احصاء آنان، اثرات بهشدت زیاد و شایانتوجهی دارند و با وهمی همچون: برجستگی عقاید پوپولیسمی و یا عقاید موجب به برانگیختگی احساسات و هیجانات جوانان، چنین میپندارند که میتوانند تحولی عظیم در روند جامعهی تزاریسم ایجاد کنند. در بسیاری از موارد، محترم شمردن عقایدِ خدشهپذیر و تاثیرپذیر بر احساسات، نیز نوعی حمایت از آن عقاید است و جامعهی تفکری به انقراض تداعی عقاید غیرقابل انفصال، قریب تر میشود.
عقاید اعتراضی نیز جز همین دسته اند با این تمایز که نسبت به سنین مختلف تکثیر میشوند و بسیار خطرناک هستند.(هم برای معترضین و هم برای هدفِ معترضین) که در یک جامعه تزاریسم و البته پرطرفدار، جوشش عقاید اعتراضی، یا تاثیر مطلوبی ندارد یا نیاز به زمان طولانی دارد تا به بار بنشیند و قابل تمییز نیست.(نیازمند انسجام دقیق جمعیاست که احتمال تشکل یک انسجامِ جمعی و دقیقِ غیرقابل تفصل، در یک جامعه پرجمعیت بسیار کم است)
برخی عقاید که موجب فوران و برانگیختگی احساسات هیجانی جوانان و کودکان است و ناخودآگاه آنان را متاٌثر مینماید، اگر محترم شمردهشوند و مقابلهای با آنان صورت نگیرد، نهتنها باعث تولید همبستگی و ائتلاف عقلانی و جمعی نمیشوند، بلکه باعث ایجاد دودستگی و چنددستگی اقتصادی و اجتماعی میشوند.
ایدئولوژی لیبرال دموکراسی نیز تا جایی که قابل شهود و فهم است قدرت و ضمانت اجرایی سیستماتیک و مدونی ندارد؛ چرا که در یک نظام جمهوری، قدرت در دست حاکمان است و آزادی گفتمان فردی و اعتراض جمعی افراد معترض نتیجهی قابل توجهی نخواهد داشت زیرا کثرت اعتراضوفریاد ها اگر به راندمان خواسته شده برسند، جامعه لاجرم باید تغییر اساسی کند. و تحول اساسی در قانون اساسی یک جامعه که محوریت آنارکوسندیکالیسم،(مخالفت با دولت و تحصیل قدرت)است،امری محال و بعیدالوقوع است..
درنتیجه مفید است از مطلق گرایی محض حذر کنیم و با عدم وابستگی به احکام برونی که توسط نمودار مغرض سیاست بنیان میشود، به شالودهگذاری اعتقادی-عقلانی رجوع نماییم.
@Neyrang
''در باب احترام محض به عموم عقاید''
(
اقتفاءِ انفرادی یا سعی در تشکل اقتفاءِ جمعی از یک عقیده، نیازمند معنابخشی و تداعی نمودن به عقیده مفروض است.
عقیده نوپا مستلزم استخوانبندی ایدههاست. یعنی ابتداء باید پایهواساس و ستونهای عقیده با معنا و عمل مصنوع شده باشد.
مقیاسِ فهم، ادراک و معیار متوقعبودنِ پیروان عقیدهٔ نوپا نیز در تأثر روند نمو و بالیدگی تمثال و انگارهی بسزایی دارد.
وقتی عقیدهء نوپا در مسیر تأثر و افاقه بهپیش میرود، تناقضات خطیری بر مقبولیت آن توسط جامعه غالب و فایق میشود. نمیتوان با قطعیت اذعان نمود که آن عقیده توسط جامعهء مطمح، بهپذیرش یا حمایت گراییده شود. شکاکیّت در تمام طولِ موعد از ابتدا تا قریببهغایتِ مرادِ عقیده وجود دارد.
یعنی عقیده علاوه بر غایتِ ردائت و مورد نظر خویش، باید ساختار و فرم خود را بر پایهٔ گستره ی قابلقبول و مجاز بودنِ جامعه، پیریزی و احداث کند. اگر عقیده فقط بر وقفمراد خویش جلو رود، جامعه به عنوان اساسیترین مانع، از ادامه روند عقیده نوپا جلوگیری میکند.
مخاطبان و افراد پذیرندهٔ عقیده، چنانکه در متن نخست بیان گشت، غریزهی الگوبرداری اکیدی دارند و اگر سلسلهمراتب احساساتشان توسط عقیده متزلزل یا سست گردد، دیگر توانایی شکاکیتورزی و تعمق در نافع و سودمندیِ آن عقیده ندارند و همچون موشآزمایشگاهی منظرهی غرض شخصی و سیاسی عقیده را از روبهرو مینگرد و بهدلیل سستی روان و شعور، آگاهی و فهم خود را درباره غایات شوم عقیده از دست میدهند.
معنابخشی نهانشده در فاهمهیِ برونیِ عقیده باید طوری پیریزی شود که بتواند مخاطب را قانع یا سرمست نماید. چرا که اگر مخاطب دچار تزلزل روان نشد و بهآگاهی و شکاکیت خود سفت چسبید، عقیده بتواند از سیاست خود دفاع کند و سودمندی خود را در جهت منافع شخصی مخاطب ارائه نماید تا مخاطب قانع گردد که میتواند به معنا و پیروی از عقیده معتمد گردد و شکاکیت خود از غایتِ شوم عقیده را بهانهدام برساند.
اگر گستره ی وسعتِ تاثیرگذاری عقیده به اذهان خام برسد و شامل مسمومیت آنها شود، لاجرم باید با آن به تقابل برخاست. اگر عقیده جریاناتِ اذهان و روان کودکان و افراد خام(عدم توانایی تصمیمگیری عقلانی) را دربرگیرد یعنی هیپنوتیزم کردن و بهبردگی گرفتن انسانهای خام. و این بهآن معناست که عقیده به هدف های شوم خود نزدیکونزدیک تر میشود پس وظیفه و حداقل رسالت انسان های نظارهگر این است که بر ضد عقیده برآیند. و برای ستیزه کردن، توجیهاتِ عقلانیِ خود را تشریح نمایند.
عقاید شوم در پشتپرده سیاست های پلید، افراد خام را به انسانهایی همچون افراد پوپولیسم و سستاراده مبدل میکنند و آنها را به بردگی میکشانند و یگانهراهِ ستیزه و تقابل با آنان، تشکل یک حزب و جریانِ جمعیِ مخالف است. و چه بهتر اگر حزب مذکور علاوه بر توجیهات ستیزهگرایانه بتواند معنایجدید و سودمندی بیافریند تا مخاطبان مسمومشده را به سوی خود بکشاند و معنای نو را آغاز کند.
@Neyrang
(
2/2)اقتفاءِ انفرادی یا سعی در تشکل اقتفاءِ جمعی از یک عقیده، نیازمند معنابخشی و تداعی نمودن به عقیده مفروض است.
عقیده نوپا مستلزم استخوانبندی ایدههاست. یعنی ابتداء باید پایهواساس و ستونهای عقیده با معنا و عمل مصنوع شده باشد.
مقیاسِ فهم، ادراک و معیار متوقعبودنِ پیروان عقیدهٔ نوپا نیز در تأثر روند نمو و بالیدگی تمثال و انگارهی بسزایی دارد.
وقتی عقیدهء نوپا در مسیر تأثر و افاقه بهپیش میرود، تناقضات خطیری بر مقبولیت آن توسط جامعه غالب و فایق میشود. نمیتوان با قطعیت اذعان نمود که آن عقیده توسط جامعهء مطمح، بهپذیرش یا حمایت گراییده شود. شکاکیّت در تمام طولِ موعد از ابتدا تا قریببهغایتِ مرادِ عقیده وجود دارد.
یعنی عقیده علاوه بر غایتِ ردائت و مورد نظر خویش، باید ساختار و فرم خود را بر پایهٔ گستره ی قابلقبول و مجاز بودنِ جامعه، پیریزی و احداث کند. اگر عقیده فقط بر وقفمراد خویش جلو رود، جامعه به عنوان اساسیترین مانع، از ادامه روند عقیده نوپا جلوگیری میکند.
مخاطبان و افراد پذیرندهٔ عقیده، چنانکه در متن نخست بیان گشت، غریزهی الگوبرداری اکیدی دارند و اگر سلسلهمراتب احساساتشان توسط عقیده متزلزل یا سست گردد، دیگر توانایی شکاکیتورزی و تعمق در نافع و سودمندیِ آن عقیده ندارند و همچون موشآزمایشگاهی منظرهی غرض شخصی و سیاسی عقیده را از روبهرو مینگرد و بهدلیل سستی روان و شعور، آگاهی و فهم خود را درباره غایات شوم عقیده از دست میدهند.
معنابخشی نهانشده در فاهمهیِ برونیِ عقیده باید طوری پیریزی شود که بتواند مخاطب را قانع یا سرمست نماید. چرا که اگر مخاطب دچار تزلزل روان نشد و بهآگاهی و شکاکیت خود سفت چسبید، عقیده بتواند از سیاست خود دفاع کند و سودمندی خود را در جهت منافع شخصی مخاطب ارائه نماید تا مخاطب قانع گردد که میتواند به معنا و پیروی از عقیده معتمد گردد و شکاکیت خود از غایتِ شوم عقیده را بهانهدام برساند.
اگر گستره ی وسعتِ تاثیرگذاری عقیده به اذهان خام برسد و شامل مسمومیت آنها شود، لاجرم باید با آن به تقابل برخاست. اگر عقیده جریاناتِ اذهان و روان کودکان و افراد خام(عدم توانایی تصمیمگیری عقلانی) را دربرگیرد یعنی هیپنوتیزم کردن و بهبردگی گرفتن انسانهای خام. و این بهآن معناست که عقیده به هدف های شوم خود نزدیکونزدیک تر میشود پس وظیفه و حداقل رسالت انسان های نظارهگر این است که بر ضد عقیده برآیند. و برای ستیزه کردن، توجیهاتِ عقلانیِ خود را تشریح نمایند.
عقاید شوم در پشتپرده سیاست های پلید، افراد خام را به انسانهایی همچون افراد پوپولیسم و سستاراده مبدل میکنند و آنها را به بردگی میکشانند و یگانهراهِ ستیزه و تقابل با آنان، تشکل یک حزب و جریانِ جمعیِ مخالف است. و چه بهتر اگر حزب مذکور علاوه بر توجیهات ستیزهگرایانه بتواند معنایجدید و سودمندی بیافریند تا مخاطبان مسمومشده را به سوی خود بکشاند و معنای نو را آغاز کند.
@Neyrang
◾️طبع انسان به گونه ای است که اگر صد بار، پاره ای از اعتقادات اش را با دلیل و منطق رد کنند، باز هم در صورت نیاز، بدانها باز می گردد و آن ها را واقعی می پندارد.
-فریدریش نیچه / حکمت شادان
@Neyrang
-فریدریش نیچه / حکمت شادان
@Neyrang
ذهن هایی هستند و بدنهایی که با برخورداری از مزاجی قوی و گلگون، به فعالیتِ شدید نیاز دارند، و از چیزی لذتی حاصل میکنند که برای عمومِ نوع بشر میتواند طاقتفرسا و شاقّ بهنظر برسد.
تیرگی، فیالواقع، برای ذهن و نیز برای چشمْ دردناک است؛ اما بیرون آوردنِ نور از تیرگی، با هر مشقّتی، بالضرورة دلچسب و شادیآور است.
-دیوید هیوم / کاوشی درخصوص فهم بشری
@Neyrang
تیرگی، فیالواقع، برای ذهن و نیز برای چشمْ دردناک است؛ اما بیرون آوردنِ نور از تیرگی، با هر مشقّتی، بالضرورة دلچسب و شادیآور است.
-دیوید هیوم / کاوشی درخصوص فهم بشری
@Neyrang
■ تمثالهایِ باشکوهِ خدایان، اولین بار در خواب پیش رویِ ارواحِ انسانها ظاهر شدند؛ تصویرگرِ بزرگ، اندامِ متناسب و زیبایِ موجوداتِ فرا-انسانی را در خواب میدید؛ و اگر از شاعرِ هلنی در موردِ اسرارِ آفرینشِ شاعرانه سوال میکردند، به خواب اشاره میکرد و شرحی میداد بسیار نزدیک به شرحی که هانس زاکس در مایسترزینگر داده است:
"دوستِ من، وظیفهی شاعر آن است که
به خوابهایش اعتنا کند و معنایشان را جویا شود.
باور کن، حقیقیترین وهمی که آدمی میشناسد
معنایی دارد که تنها خوابها میتوانند آشکارش کنند:
هنرِ شعر و ترانه
هیچ نیست مگر باز-گفتنِ پیشگوییِ خوابها."
هر انسانی هنگامِ آفرینشِ دنیایِ خواب هنرمندی تمامعیار است، و نمودِ دلفریبِ خواب پیششرطِ همهی هنرهایِ تصویرپرداز است...
-فردریش نیچه / زایش تراژدی
@Neyrang
"دوستِ من، وظیفهی شاعر آن است که
به خوابهایش اعتنا کند و معنایشان را جویا شود.
باور کن، حقیقیترین وهمی که آدمی میشناسد
معنایی دارد که تنها خوابها میتوانند آشکارش کنند:
هنرِ شعر و ترانه
هیچ نیست مگر باز-گفتنِ پیشگوییِ خوابها."
هر انسانی هنگامِ آفرینشِ دنیایِ خواب هنرمندی تمامعیار است، و نمودِ دلفریبِ خواب پیششرطِ همهی هنرهایِ تصویرپرداز است...
-فردریش نیچه / زایش تراژدی
@Neyrang
◾️طمع، یک گودالِ بی انتهاست که فرد را در راستای یک تلاش بی پایان، جهت ارضای نیاز
بدون رسیدن به رضایت از پا در می آورد.
-اریک فروم / روانشناسی برای زندگی
@Neyrang
بدون رسیدن به رضایت از پا در می آورد.
-اریک فروم / روانشناسی برای زندگی
@Neyrang
■ اگر نتوانیم معرفتی از امر مطلق داشته باشیم ، به ویژه نمیتوانیم بدانیم که آن " ناشیء شده " است . به گونهای دیگر ، نمیتوانیم امکان تطابقی کمابیش دقیق را میان ساختاری که واقعیت "فینفسه" دارد و ساختاری که بازنمود ما از آنست انکار کنیم.
ناکامی در توجه به این موضوع، خطاییست که در بخش بزرگی از ایدئالیسم آلمانی ریشه دوانده است.
-شلینگ و فلسفهی مدرن اروپایی
@Neyrang
ناکامی در توجه به این موضوع، خطاییست که در بخش بزرگی از ایدئالیسم آلمانی ریشه دوانده است.
-شلینگ و فلسفهی مدرن اروپایی
@Neyrang
◾️کمتر میشود که آدمی تنها یکبار دل به دریا بزند؛ و بارِ اوّل چهها که نمیکند!
برای همین چهبسا دیگر بار دست به کار میشود و این بار، چندان کاری نمیکند...
-نیچه / غروب بتها
@Neyrang
برای همین چهبسا دیگر بار دست به کار میشود و این بار، چندان کاری نمیکند...
-نیچه / غروب بتها
@Neyrang
◾️دست برداشتن از جنگ یعنی دست برداشتن از زندگیِ بزرگ.!
(آرامشِ روح) چهبسا یک بدفهمی ست و بس.
-فردریش نیچه / غروب بتها
@Neyrang
(آرامشِ روح) چهبسا یک بدفهمی ست و بس.
-فردریش نیچه / غروب بتها
@Neyrang
◾️اغلب از این امر در شگفت می مانم که هر انسانی با آن که خود را بیش از دیگران دوست دارد، به عقاید دیگران درباره ی خودش بیش از عقیده ی خود درباره ی خویشتن اهمیت می دهد. مطمئناً اگر خدایی یا مشاور فرزانه ای به او فرمان دهد که هر فکر و قصدی را که به قلبش خطور می کند بی درنگ علنی سازد، حتی یک روز هم این حالت را تحمل نخواهد کرد. بنابراین، ما به قضاوت دیگران درباره ی خودمان بسیار بیشتر از قضاوت خویش درباره ی خودمان اهمیت می دهیم.
-مارکوس اورلیوس / تأملات
@Neyrang
-مارکوس اورلیوس / تأملات
@Neyrang
■ در حقیقت, انتهایِ آرزویِ کشیشان این بود که همهٔ واقعیات مادّی بر مبنایِ اقداماتِ ارادی و خود سرانهٔ اخلاقی تفسیر شود.
اما از آنجا که هیچکس قادر نبود چنین خدمتی برای آنها انجام دهد، ترجیح میدادند تا آنجا که میتوانند، طبیعت و واقعیت مادّی را از خود پنهان کنند تا بتوانند در رویا زندگی کنند.
-فردریش_نیچه / حکمت شادان
@Neyrang
اما از آنجا که هیچکس قادر نبود چنین خدمتی برای آنها انجام دهد، ترجیح میدادند تا آنجا که میتوانند، طبیعت و واقعیت مادّی را از خود پنهان کنند تا بتوانند در رویا زندگی کنند.
-فردریش_نیچه / حکمت شادان
@Neyrang
◾️کرمِ زیرِ پا رفته، زیرکی به خرج میدهد و دورِ خود حلقه میزند تا مبادا دوباره زیرِ پا برود.
به زبانِ اخلاق این یعنی: فروتنی.
-فردریش نیچه / غروب بُتها
@Neyrang
به زبانِ اخلاق این یعنی: فروتنی.
-فردریش نیچه / غروب بُتها
@Neyrang
◾️خشنودی جلوِ سرماخوردگی را هم میگیرد. هرگز هیچ زني که میداند قشنگ لباس پوشیده، سرماخورده است؟ـــــ مُراد ام هنگاميست که چندان چیزي هم نپوشیده باشد.
-فردریش نیچه / غروب بُتها
@Neyrang
-فردریش نیچه / غروب بُتها
@Neyrang
جز نِشسته نمیشود اندیشید و نوشت(گوستاو فلوبر).
دیدی مچات را گرفتم! ای بَد-نهیلیسم!
اندیشه هایِ باارزش آنهایی هستند که قدمزنان میآیند!
-فردریش نیچه / غروب بُتها
@Neyrang
دیدی مچات را گرفتم! ای بَد-نهیلیسم!
اندیشه هایِ باارزش آنهایی هستند که قدمزنان میآیند!
-فردریش نیچه / غروب بُتها
@Neyrang
مسیحی و آنارشیست. _ هنگامی که آنارشیست در مقام سخنگویِ لایه هایِ رو به تباهی جامعه سخت کلافه میشود و در طلبِ "حق" و "عدالت" و "حقوق برابر" بر می آید، این چیزی جز بیفرهنگیاش نیست که بر او زور میآورد و نمی گذارد بفهمد بهراستی درد اش چیست و_ فــقـر اش از کجاست: از [ سرچشمه ی ] زندگی... در وجود اش یک رانهیِ علت جویی نیرومند هست: آخر این که او حالِ خوشی ندارد، گناهاش می باید به گردن کسی باشد... آن "کلافگیِ سخت" هم برایاش خوب است. هـر نـاکسِ تو-سری-خوردهای از غر زدن خوشش میآید. زیرا اندکی کیفِ قدرت میدهد. آه و ناله، نالیدن از وضعِ خویش، هم می تواند چاشنیِ زندگی باشد و زندگی را تاب آوردنی کند: نالیدنی نیست که اندک مایه انتقام جویی در آن نباشد. مردم گناه بدحالی شان، چه بسا گناه بدیشان را به گردن کسانی می اندازند که جز آنان اند _ چنان که گویی [ جز ایشان بودن آنان ] بيدادیست [ در حق ایشان ] و امتیازیست ناروا "اگر من بی سر و پایام، پس تو چرا نیستی؟" با این منطق است که انقلاب میکنند. _ از حال و روز خود نالیدن هیچ فایدهای ندارد، از ضعف است، خواه بدحالی خود را به دیگران نسبت دهد خواه به خود_ که سوسیالیستها کار اول را میکنند و مسیحیان، برای مثال، کار دوم را _ و به راستی هیچ فرقی هم ندارد. آنچه اینجا همگانیست، یا میتوان گفت چیز پیش و پا افتاده ی آن، آن است که گناه دردمندی ایشان میباید به گردن کسی باشد _ کوتاه سخن، دردمند شهد انتقام را دوای درد خود میداند. این نیاز به انتقام، که نیاز به لذت است، گریبان هرچیزی را به عنوان علت میتواند بگیرد: دردمند همهجا دلایلی برای خالی کردن عقدهی خود مییابد... مسیحی و آنارشیست _ هر دو تبهگناند.
-فردریش نیچه / غروب بُتها
@Neyrang
-فردریش نیچه / غروب بُتها
@Neyrang
بی معناست که بخواهیم هستیِ خود را در راهِ یک [هدفِ وجودی] صرف کنیم. این ماییم که ((هدف)) را اختراع کردهایم: در حقیقت، هدفی در عالم در کار نیست... آدمی وجودیست ضروری، پارهای ست از سرنوشت، از آنِ تمامیّت است، در دلِ تمامیّت است.
هیچ چیزی نیست که دربارهیِ وجودِ ما داوری کند، آن را اندازهگیری کند، بسنجد، محکوم کند؛ زیرا این به معنایِ داوری کردن دربارهیِ کلّ و اندازه گرفتن و سنجیدن و محکوم کردنِ آن است... حال آنکه چیزی بیرون از کلّ در کار نیست!
که دیگر، بارِ مسئولیّت بر دوشِ هیچکسی نمیتوان نهاد؛ که نمیتوان ردّ هیچ موجودی را گرفت و پس-پس رفت تا به یک علّتِ نخستین رسید؛ که جهان، چه حسّانی چه ((روحانی)) یک وحدت نیست.
مفهومِ خدا تا کنون بزرگترین ضدیّت با باشندگی بوده است..
با انکارِ خدا، با انکارِ مسئولیّت دربرابرِ خدا ست که ما جهان را نجات میبخشیم.
-فردریش نیچه / غروب بُتها
@Neyrang
هیچ چیزی نیست که دربارهیِ وجودِ ما داوری کند، آن را اندازهگیری کند، بسنجد، محکوم کند؛ زیرا این به معنایِ داوری کردن دربارهیِ کلّ و اندازه گرفتن و سنجیدن و محکوم کردنِ آن است... حال آنکه چیزی بیرون از کلّ در کار نیست!
که دیگر، بارِ مسئولیّت بر دوشِ هیچکسی نمیتوان نهاد؛ که نمیتوان ردّ هیچ موجودی را گرفت و پس-پس رفت تا به یک علّتِ نخستین رسید؛ که جهان، چه حسّانی چه ((روحانی)) یک وحدت نیست.
مفهومِ خدا تا کنون بزرگترین ضدیّت با باشندگی بوده است..
با انکارِ خدا، با انکارِ مسئولیّت دربرابرِ خدا ست که ما جهان را نجات میبخشیم.
-فردریش نیچه / غروب بُتها
@Neyrang
هیچ چیز زیبا نیست، تنها انسان زیبا است: تمامیِ زیباییشناسی بر این سادهاندیشی بنا شده است؛ این نخستین حقیقتِ آن است. بیایید دومین را بیدرنگ بیفزاییم: هیچ چیز زشت نیست مگر انسانِ تبهگن _ این گونه داوریِ زیباییشناسانه حدّ مییابد. از دیدِ فیزیولوژیک، هر چیزِ زشت انسان را ناتوان و افسرده میکند؛ یادآورِ پوسیدگی و خطرناکی و ناتوانی است، و به راستی مایهی از کف رفتنِ نیرو. اثرِ زشتیها را با نیروسنج میتوان سنجید. هر گاه که افسردگی دست میدهد، آدمی حضورِ چيزی «زشت» را در پیرامون حس میکند. احساسِ قدرتاش، خواستِ قدرتاش، دلیریاش، غرور۔اش همگی با زشتی میکاهد و با زیبایی میافزاید... در هر دو مورد به یک نتیجه میرسیم و آن این که مقدماتِ منطقیِ آن در غریزهی ما چه انبوه بر هم انباشته شده است. ما زشتیها را همچون نشانه و سمپتومِ تباهیزدگی در مییابیم. کمترین چیزی که یادآورِ تباهی باشد، در ما حكمِ «زشت» را پدید میآورد. هر نشانِ فرسودگی، بیریختی، پیری، خستگی، هر گونه گیر-و-گرفتاری مانندِ گرفتگیِ ماهیچه، فلج، بالاتر از همه، هرچه بو و رنگ و شکلِ پوسیدگی و گندیدگی داشته باشد، حتا هنگامی که آن قدر بیمایه شده باشد که به صورتِ نماد در آمده باشد _ همگی یک واکنش را فرا میخوانند: داوریِ ارزشیِ «زشت» را. این جا نفرتی بیرون میزند: نفرت از چه؟ جایِ هیچ شکی نیست، نفرت از پستی گرفتنِ نوعِ خود. او این جا از درونِ ژرفترین غریزههایِ نوع نفرت میورزد؛ نفرتی که در آن ترس-و-لرز هست و پیشنگری و ژرفنگری و دوربینی ژرفتر از این نفرتی نيست. از این رو است که هنر ژرف است...
-فردریش نیچه / غروب بُتها
@Neyrang
-فردریش نیچه / غروب بُتها
@Neyrang
آموزهٔ پاداشی که قرار است در جهانِ پساز مرگ، به صرف نظر کردن ــــداوطلبانه یا اجباریــــ از لذتهای زمینی تعلق گیرد، چیزی جز برونفکنی اسطورهوارِ این انقلاب ذهنی نیست. ادیان در راستای این نگاه، همواره توانستهاند از طریق وعدهٔ جبران در زندگیِ دیگری در آینده، کنارهگیری محض از لذت در این زندگی را تحقق ببخشند. امّـا چنین ابزارهایی در غلبه بر اصل لذت همواره قرین توفیق نبودهاند. این علم است که بیش از همه در نزدیکشدن بهچنین غلبهای موفق بوده است؛ هرچند علم نیز در عملکرد خود، لذتی عقلانی به بار میآورد و به ما وعدهٔ بهرهٔ عملی در پایان راه میدهد.
-زیگموند فروید / کودکی را میزنند
@Neyrang
-زیگموند فروید / کودکی را میزنند
@Neyrang
◾️آنکه با هیولاها میجنگد، باید مراقب باشد خود نیز بدل به هیولا نشود.
اگر مدتی طولانی به مغاکی چشم بدوزی، مغاك نیز به تو چشم میدوزد.
-نیچه
@Neyrang
اگر مدتی طولانی به مغاکی چشم بدوزی، مغاك نیز به تو چشم میدوزد.
-نیچه
@Neyrang
👍1
دیگر خصلت ویژهیِ فیلسوفان، که خطر آن کمتر از دیگر خصلتها نیست، آن است که [در پایگانِ هستی] واپسین و نخستین را به جای یکدیگر مینشانند؛ یعنی آن را که آخر سر میآید_و ای کاش که هرگز نمیآمد!_ آن "بالاترین مفهومها"، یعنی کُلی ترینها و تهی ترین مفهومها، آن تَهبخارِ دیگِ جوش واقعیت را بهنام سرآغاز در سرآغاز مینشانند.
این نیز چیزی جز نموداری از شیوهی حرمتگذاری ایشان نیست: [بر آناند که] بالاتر نمیباید از دلِ پایین تر بروید و هرگز نمیباید [از دلِ چیزی دیگر] برویَد...!
نتیجهی اخلاقی: هر آنچه در مرتبهیِ نخست است میباید خود علّت خویش باشد.
ریشه در چیزی دیگر داشتن به نظرشان اهانت است و ارزش را پایین میآورد. هر آنچه بالاترین ارزش را داشته باشد در مرتبهیِ نخست است، تمامی بالاترین مفهومها، وجود، مطلق، خیر، وجودِ حقیقی، وجودِ کامل _ اینها که شدن را بر نمیتابند، پس میباید خود علّت خویش باشند. اینها همه همچنین با یکدیگر ناهمسان نمیتوانند بود و با خود در تضاد نمیتوانند بود...! از اینجاست که به مفهوم شگفت " خدا " میرسند...! به آن واپسین و کممایهترین و تهیترین [ مفهوم ]، که آن را در مقام علّتِ بالذات، در مقامِ "وجود حقیقی"، در ردهیِ نخست مینشانند...! و بشریت میبایست بافندگیهایِ مغزهایِ گرفتارِ این کار با فَکهای بیمار را جدی بگیرد! _ و چه تاوانِ گرانی که از این بابت نپرداخته است!...
-فردریش نیچه / غروب بُتها
@Neyrang
این نیز چیزی جز نموداری از شیوهی حرمتگذاری ایشان نیست: [بر آناند که] بالاتر نمیباید از دلِ پایین تر بروید و هرگز نمیباید [از دلِ چیزی دیگر] برویَد...!
نتیجهی اخلاقی: هر آنچه در مرتبهیِ نخست است میباید خود علّت خویش باشد.
ریشه در چیزی دیگر داشتن به نظرشان اهانت است و ارزش را پایین میآورد. هر آنچه بالاترین ارزش را داشته باشد در مرتبهیِ نخست است، تمامی بالاترین مفهومها، وجود، مطلق، خیر، وجودِ حقیقی، وجودِ کامل _ اینها که شدن را بر نمیتابند، پس میباید خود علّت خویش باشند. اینها همه همچنین با یکدیگر ناهمسان نمیتوانند بود و با خود در تضاد نمیتوانند بود...! از اینجاست که به مفهوم شگفت " خدا " میرسند...! به آن واپسین و کممایهترین و تهیترین [ مفهوم ]، که آن را در مقام علّتِ بالذات، در مقامِ "وجود حقیقی"، در ردهیِ نخست مینشانند...! و بشریت میبایست بافندگیهایِ مغزهایِ گرفتارِ این کار با فَکهای بیمار را جدی بگیرد! _ و چه تاوانِ گرانی که از این بابت نپرداخته است!...
-فردریش نیچه / غروب بُتها
@Neyrang
👍1
◾️چه از هم جدایند این دو واژهی [بد] و [شرّ] که هر دو به ظاهر رویارویِ مفهومِ یگانهیِ ''خوب'' قرار دارند!
-فردریش نیچه
@Neyrang
-فردریش نیچه
@Neyrang
👍1