■ معنای تمامیِ فرهنگ، جز پروراندنِ جانوری خانگی و فرهیخته از درونِ جانورِ شکاریِ "انسان" نیست.
-فردریش نیچه / تبارشناسی اخلاق
@Neyrang
-فردریش نیچه / تبارشناسی اخلاق
@Neyrang
روح؟
(
در برخی عقایدِ هستیشناسی، پذیرش یک عقیده منفرد به مثابه قبول زنجیرهی پیوستهی آن عقیده است. عقیده پذیرش روح: شخص اگر بپذیرد در زندگی و در وجود انسانها، روحی وجود دارد و آن روح همراه جسم بشر است، میبایست خواسته یا ناخواسته تمام عقاید زنجیره ای متصل به عقیده پذیرش بُعد روحانی بشریت را بپذیرد! یعنی اگر انسان بپذیرد روحی در میان است، برای یک هدف و یک معنا آن روح درمیان عالم بشری گذاشته شده. یعنی اگر روحی باشد، بالطبع جهان آخرت و خدائی نیز هست، متافیزیک و چهبسا دوزخ نیز وجود خواهد داشت و حتی میتوان در برابر پذیرش دنیای موازی و تناسخهای انسانی نیز سر خم نمود. حال اساسی ترین سوال اینجا ست که: چرا برای پذیرش روح، لزوماً باید جریان های عقیدتی فوق را پذیرفت؟ زیرا طبق مفهومی که عرض شد، و با باور به اپیستمولوژی، روح با یک غرض و قصد خاصی بر وجود انسانها نهادینه شده است و هرگز نمیتوان منطق وجودی روح را به دیدهی انکار گرفت. چرا که اگر اینطور باشد و ماهیت روح در بُعد روحانی و درونی انسان، کاملاً مهمل و فاقد غایت باشد، پس فایده یا حداقل دلیل وجود او چیست؟ اگر یک قدرت فراتر روح را بر وجود عالمیان نهاده، استقرار روح میبایست با هدفی ایجاد و مستقر شود وگرنه آن نیروی فراتر صرفاً امری بیهوده انجام داده است.
برخی میگویند در وجود بشر روح وجود دارد و آن روح پس از مرگ و نابودی جسم انسان، از جسد فارغ میشود و در دنیایی معلق میشود! یعنی روحی که در زمان حیات بشری، وجود داشته و شاید کارهای مربوط به خود را انجام میداده، پس از مرگ جسم، فوراً دچار تغییر ماهیت و به سوی بی هدفی میرود! این باور صرفاً باوری احساسی و فاقد برهان عقلانی است و نمیتوان این باور و دلیل را یک عقیده عقلانی و صحیح برداشت کرد. زیرا همانطور که گفته شد، انگیزهٔ وجود روح در دنیای کنونی، نیازمند یک غایت قصوا و هدف معین است تا حجت وجودش ثابت گردد؛ پس اگر روح پس از مرگ جسم، به حالت آونگ در بیاید بهیکباره معنای خود را از دست میدهد و روحی که صرفاً در دنیای بشری و فقط در هنگام زیستنِ جسمیِ بشری وجود داشته باشد، حضور و عدم حضورش فرقی ندارد و اظهار عدم وجود روح، به صورت نظری عقلانی جلوه میشود. و تعلیق بی معنای روح در عالم پس از مرگ کاملا بی معنا ست و فقدان معنا فقدان قطعیت حضوری روح در تعدد عالم ها ست.
در غایت: تعلیق بیهدف، فقدان معنا است و فقدان معنا نیز به مثابه عدم وجود است.
@Neyrang
(
1/2)در برخی عقایدِ هستیشناسی، پذیرش یک عقیده منفرد به مثابه قبول زنجیرهی پیوستهی آن عقیده است. عقیده پذیرش روح: شخص اگر بپذیرد در زندگی و در وجود انسانها، روحی وجود دارد و آن روح همراه جسم بشر است، میبایست خواسته یا ناخواسته تمام عقاید زنجیره ای متصل به عقیده پذیرش بُعد روحانی بشریت را بپذیرد! یعنی اگر انسان بپذیرد روحی در میان است، برای یک هدف و یک معنا آن روح درمیان عالم بشری گذاشته شده. یعنی اگر روحی باشد، بالطبع جهان آخرت و خدائی نیز هست، متافیزیک و چهبسا دوزخ نیز وجود خواهد داشت و حتی میتوان در برابر پذیرش دنیای موازی و تناسخهای انسانی نیز سر خم نمود. حال اساسی ترین سوال اینجا ست که: چرا برای پذیرش روح، لزوماً باید جریان های عقیدتی فوق را پذیرفت؟ زیرا طبق مفهومی که عرض شد، و با باور به اپیستمولوژی، روح با یک غرض و قصد خاصی بر وجود انسانها نهادینه شده است و هرگز نمیتوان منطق وجودی روح را به دیدهی انکار گرفت. چرا که اگر اینطور باشد و ماهیت روح در بُعد روحانی و درونی انسان، کاملاً مهمل و فاقد غایت باشد، پس فایده یا حداقل دلیل وجود او چیست؟ اگر یک قدرت فراتر روح را بر وجود عالمیان نهاده، استقرار روح میبایست با هدفی ایجاد و مستقر شود وگرنه آن نیروی فراتر صرفاً امری بیهوده انجام داده است.
برخی میگویند در وجود بشر روح وجود دارد و آن روح پس از مرگ و نابودی جسم انسان، از جسد فارغ میشود و در دنیایی معلق میشود! یعنی روحی که در زمان حیات بشری، وجود داشته و شاید کارهای مربوط به خود را انجام میداده، پس از مرگ جسم، فوراً دچار تغییر ماهیت و به سوی بی هدفی میرود! این باور صرفاً باوری احساسی و فاقد برهان عقلانی است و نمیتوان این باور و دلیل را یک عقیده عقلانی و صحیح برداشت کرد. زیرا همانطور که گفته شد، انگیزهٔ وجود روح در دنیای کنونی، نیازمند یک غایت قصوا و هدف معین است تا حجت وجودش ثابت گردد؛ پس اگر روح پس از مرگ جسم، به حالت آونگ در بیاید بهیکباره معنای خود را از دست میدهد و روحی که صرفاً در دنیای بشری و فقط در هنگام زیستنِ جسمیِ بشری وجود داشته باشد، حضور و عدم حضورش فرقی ندارد و اظهار عدم وجود روح، به صورت نظری عقلانی جلوه میشود. و تعلیق بی معنای روح در عالم پس از مرگ کاملا بی معنا ست و فقدان معنا فقدان قطعیت حضوری روح در تعدد عالم ها ست.
در غایت: تعلیق بیهدف، فقدان معنا است و فقدان معنا نیز به مثابه عدم وجود است.
@Neyrang
روح؟
(
اگر بر مغلطه و اصطلاحات روزمرهٔ انسانها متمرکز شویم به جملات و واژگان متعددی برمیخوریم که معنایِ (روح) در آنها نهادینه شده است.
اما گاهاً میتوان به نتایج خطیری متوسل شد که دور از انصاف است اگر بهآن ها مغلطه بگوییم. مثلا عبارتِ (روحِ موسیقی) یا (ناراحتی های روحی) چه معنایی دارد؟
روح در عبارت مذکور معنا و مفهوم (درون، دل، وجود، روان ،سایکو و...) دارد و صحبت از یک ابژهٔ مهجور نیست. اصولاً فاهمهٔ مستور در این نوع سازش و اصطلاحات با معنایِ سوبژکتیویسم سروکار دارد و بههمین دلیل استفاده از عبارتِ روح در این نوع سازش ها برای افراد مخالف تشکیل دهنده یک سوءتفاهم پیچیده است.
چهبسا اصطلاحاتی که هنوز بین افراد متریالیسم یا دترمینیسم که ضد معنای ابژهای روح هستند، وجود دارد و لاجرم به دلیل عرف و عادت از گفتار آن سازش ها محذور نمیشوند. مانند:( روحش شاد، روحش درآرامش، و ...)
امّـا طبق گزینش به معنایی که عرض شد، با ادراک مفاهیم اپیستمولوژی و معرفت شناسی، گسیختگیِ عقاید متصل، یک پوچی محض بههمراه دارد و فرد دیگر عقیدهمند نیست و از محور باور مردود میشود. عقیدهٔ یک باور درونی و یک ایمان شخصی است،(مسئله تفتیش ،عیان یا تحمیل عقیده نیست) چرا که اگر بر محوریت معنایی عقیده غور شویم، درمییابیم که نمیتوان دست به انفصال عقیدهٔ متحد زد.
مانند اینکه شما یک شیشهٔ بزرگ و هموار در اختیار دارید و ناگهان ترجیح میدهید قسمتی از شیشه را بُرش دهید یا به هرطریقی از آن قسمت صرف نظر کنید. آیا هنگام انقطاع قسمت معیّن، شیشه همان حالت صیقلی پیشین را حفظ میکند؟ الگوریتم طوری طراحی شده است که انسان برای زیستن با یک ابژهٔ کُلی، نتواند کل را به جزء تقسیم کند.
تعلیق بی هدف، فقدان معنا است.
@Neyrang
(
2/2)اگر بر مغلطه و اصطلاحات روزمرهٔ انسانها متمرکز شویم به جملات و واژگان متعددی برمیخوریم که معنایِ (روح) در آنها نهادینه شده است.
اما گاهاً میتوان به نتایج خطیری متوسل شد که دور از انصاف است اگر بهآن ها مغلطه بگوییم. مثلا عبارتِ (روحِ موسیقی) یا (ناراحتی های روحی) چه معنایی دارد؟
روح در عبارت مذکور معنا و مفهوم (درون، دل، وجود، روان ،سایکو و...) دارد و صحبت از یک ابژهٔ مهجور نیست. اصولاً فاهمهٔ مستور در این نوع سازش و اصطلاحات با معنایِ سوبژکتیویسم سروکار دارد و بههمین دلیل استفاده از عبارتِ روح در این نوع سازش ها برای افراد مخالف تشکیل دهنده یک سوءتفاهم پیچیده است.
چهبسا اصطلاحاتی که هنوز بین افراد متریالیسم یا دترمینیسم که ضد معنای ابژهای روح هستند، وجود دارد و لاجرم به دلیل عرف و عادت از گفتار آن سازش ها محذور نمیشوند. مانند:( روحش شاد، روحش درآرامش، و ...)
امّـا طبق گزینش به معنایی که عرض شد، با ادراک مفاهیم اپیستمولوژی و معرفت شناسی، گسیختگیِ عقاید متصل، یک پوچی محض بههمراه دارد و فرد دیگر عقیدهمند نیست و از محور باور مردود میشود. عقیدهٔ یک باور درونی و یک ایمان شخصی است،(مسئله تفتیش ،عیان یا تحمیل عقیده نیست) چرا که اگر بر محوریت معنایی عقیده غور شویم، درمییابیم که نمیتوان دست به انفصال عقیدهٔ متحد زد.
مانند اینکه شما یک شیشهٔ بزرگ و هموار در اختیار دارید و ناگهان ترجیح میدهید قسمتی از شیشه را بُرش دهید یا به هرطریقی از آن قسمت صرف نظر کنید. آیا هنگام انقطاع قسمت معیّن، شیشه همان حالت صیقلی پیشین را حفظ میکند؟ الگوریتم طوری طراحی شده است که انسان برای زیستن با یک ابژهٔ کُلی، نتواند کل را به جزء تقسیم کند.
تعلیق بی هدف، فقدان معنا است.
@Neyrang
▪️درباره نظریه احساس قدرت و توان
در راستای خوبی کردن و بدی کردن، ما توانِ خود را بر دیگران اعمال میکنیم و چیزی بیشتر نمیخواهیم!
با بدی کردن قدرت خود را بر کسانی اعمال میکنیم که ناگزیریم آنها را وادار کنیم اثرِ آن را حس کنند؛ زیرا درد علتِ خود را جستجو میکند، در حالی که لذت به خود توجه دارد و به پشتِ سرِ خود نگاه نمیکند.
با خوبی کردن، ما توانِ خود را بر کسانی اعمال میکنیم که قبلا به نحوی در دایرهی وابستگیِ ما قرار گرفته اند (یعنی عادت کرده اند که به ما به عنوانِ عاملِ شادی های خود فکر کنند)؛ میخواهیم قدرت و توانِ آنان را افزایش دهیم، زیرا بدین ترتیب قدرتِ خود را افزایش دادهایم و یا میخواهیم مزیتِ تحتِ نفوذِ ما بودن را به آن ها نشان دهیم . . .
-فردریش نیچه / حکمت شادان
@Neyrang
در راستای خوبی کردن و بدی کردن، ما توانِ خود را بر دیگران اعمال میکنیم و چیزی بیشتر نمیخواهیم!
با بدی کردن قدرت خود را بر کسانی اعمال میکنیم که ناگزیریم آنها را وادار کنیم اثرِ آن را حس کنند؛ زیرا درد علتِ خود را جستجو میکند، در حالی که لذت به خود توجه دارد و به پشتِ سرِ خود نگاه نمیکند.
با خوبی کردن، ما توانِ خود را بر کسانی اعمال میکنیم که قبلا به نحوی در دایرهی وابستگیِ ما قرار گرفته اند (یعنی عادت کرده اند که به ما به عنوانِ عاملِ شادی های خود فکر کنند)؛ میخواهیم قدرت و توانِ آنان را افزایش دهیم، زیرا بدین ترتیب قدرتِ خود را افزایش دادهایم و یا میخواهیم مزیتِ تحتِ نفوذِ ما بودن را به آن ها نشان دهیم . . .
-فردریش نیچه / حکمت شادان
@Neyrang
Neyrang | نیرنگ
روح؟ (2/2) اگر بر مغلطه و اصطلاحات روزمرهٔ انسانها متمرکز شویم به جملات و واژگان متعددی برمیخوریم که معنایِ (روح) در آنها نهادینه شده است. اما گاهاً میتوان به نتایج خطیری متوسل شد که دور از انصاف است اگر بهآن ها مغلطه بگوییم. مثلا عبارتِ (روحِ موسیقی)…
◾️چرا روح برای اندیشمندان معنا ندارد؟
(
در قسمت اول و دوم مشروحاتِ عرض شده، بیان شد که: عقاید هستی شناسی و انتولوژی و باور های معطوف اپیستمولوژی، طوری تشکیل شدهاند که حالت زنجیرهوار به خود گرفتهاند و زایش یک عقیده متصل، غیرقابل انفصالِ ارادیِ شخصِ معتقد است.
حال در این موضع ژرف، به موشکافی و هرمنوتیک نقد وجودِ روح خواهیم پرداخت:
اگر یک روز بر روزمرگیِ متداول یک انسان بپردازیم و جریانات و انفعالات انسان را تأویل کنیم، به نتایج شایانتوجهی خواهیم رسید:
تمامِ فعل و انفعالات انسان در ادوار حیات خویش بر گستره و اقتدار مغز اوست. انسان میبیند،میگِرید،میخورد،میخندد،میخوابد،میدَوَد و غیره. حال با هرمنوتیک تمام جریانات مذکور میتوان دریافت که زایشگر و مخلوق این جریانات از اقتدار و وسعت استطاعت مغز است. اگر ما قادر به شهود اشیاء و حیات مقابل خود هستیم، از موهبت اذن مغز است.
دستگاه مغز ما بر تمام جریانات انسان نظارت دارد و حکم رهبر و خدای بدن است.
حال در قسمت های پیشین گفته شده بود که وجود روح در انسان یا در سوبژکتیو انسان، نیازمند معنا و غایت قصوا است و تعلیق بی هدف فقدان معنا ست.
پس وقتی تمام معنای جسم بشریت زیرمجموعهیِ اقتدار مغز است، پس خاصیت یا حداقل هدف روح در دنیای کنونی چیست؟
آیا روح در حیات ما ویژگی هایی دارد؟ درصورتی که تا کنون هر توانایی و سلطهای برپایه مغز بوده است.
پس اگر از گستره صفوت روح منتزع شویم، و از خاصیت آن در حیات کنونی صرف نظر نماییم، یعنی روحی که توسط نیروی فراتر بنیانگذاری شده، هیچ هدف یا غایت متعیّنی ندارد و اگر دنیای دیگری باشد احتمالاً روح در آن دنیا میبایست خود و ویژگی های خود را برجسته نماید.
دنیای دیگری؟ روح در دنیای دیگری؟ اگر کثرت یا تمامی جریانات روزمره انسان بر پایه عقل و مغز اوست، پس روح نیز میبایست مغزی جداگانه و مختص به خود داشته باشد تا بتواند با موقعیت ابژه ای فارغ از جسم یا جسد حرکت یا اراده نماید و خود را در دنیاهای دیگر(که وجود ندارند) معلق یا مسافر نماید.
ولی اگر روح مغزجداگانه نیز داشته باشد پس چرا در دنیای کنونی خاصیت بسزایی ندارد؟
◾️تناسخ بدون وجودِ روحتعقلگرا وجود ندارد.
با فهم فاهمههای فوق، تناسخ نمیتواند در غالب یک باور عقلانی جلوهگر شود.
انسان یک مغز تکامل یافته دارد و با اتمامِ حیات خود مغز خاموش میشود و جسد مبدل میشود به هیچ. یعنی وقتی انسان میمیرد، مغز او نیز از کار و فعالیت باز داشته میشود. حال شما را به یک تصور ذهنی دعوت میکنم برای فهم بهتر: اگر شما یک گوشی خاموش و یک گوشی روشن در اختیار داشته باشید و بخواهید از گوشی خاموش یک نرمافزار را به گوشی روشن انتقال دهید، آیا موفق خواهید شد؟ هیچ نرمافزاری از گوشیِ خاموش به جایی انتقال پیدا نمیکند چون مغز آن خاموش است. اگر انسان روح نداشته باشد و مغز او نیز از کار بیافتد، تناسخ چگونه رخ خواهد داد؟
اگر انسان روح داشته باشد اما روح انسان مغز نداشته باشد و مغز اصلی ما خاموش شده باشد، تناسخِ روحِ ساکن چگونه رخ خواهد داد؟
انسان نیازمند تکامل نیست زیرا مغز انسان تکاملیافتهترین قسمت حیات اوست و هنوز انسان ها نتوانستند از تمام مغز خود استفادهکنند و این موضوع نشاندهنده این است که: هیچ دلیل عقلانی وجود ندارد که انسان روح داشته باشد و روح با تناسخ به تکامل برسد. زیرا اگر روحِ یک جسد وارد بدن یک انسانِ زندهٔ دیگر بشود یعنی آن روح باید آن انسان جدید را به تکامل برساند نه آن انسان قبلی که مغز او خاموش شده است.
◾️لازمهی زایش تناسخ دنیای دیگریست.
وقتی انسان متولد شود و با گذشتِ سالهای واپسین بمیرد، دیگر او نمیتواند مجدداً به همین دنیا باز گردد. اگر تناسخ وجود داشته باشد و انسان یک روح با یک مغز داشته باشد، لاجرم باید دنیای دیگری نیز داشته باشد که انسان بتواند به آن سفر کند. اما این چرخه معکوس است و اگر دنیای دیگری وجود دارد پس روح نیز وجود دارد. امّـا روحی بی هدف؟
روحی که صرفاً در ابژکتیو یا سوبژکتیو ما نهادینه شده اما هیچگاه خود را نمایان نمیسازد و مغزی ندارد؟
باور های احساسی-دینی هیچگاه پاسخ مناسبی برای علم نبوده اند.
در مورد بعدی به ماوراء، تفسیر خواب و ارتباط آن با روح خواهیم پرداخت...
@Neyrang
(
1/2)در قسمت اول و دوم مشروحاتِ عرض شده، بیان شد که: عقاید هستی شناسی و انتولوژی و باور های معطوف اپیستمولوژی، طوری تشکیل شدهاند که حالت زنجیرهوار به خود گرفتهاند و زایش یک عقیده متصل، غیرقابل انفصالِ ارادیِ شخصِ معتقد است.
حال در این موضع ژرف، به موشکافی و هرمنوتیک نقد وجودِ روح خواهیم پرداخت:
اگر یک روز بر روزمرگیِ متداول یک انسان بپردازیم و جریانات و انفعالات انسان را تأویل کنیم، به نتایج شایانتوجهی خواهیم رسید:
تمامِ فعل و انفعالات انسان در ادوار حیات خویش بر گستره و اقتدار مغز اوست. انسان میبیند،میگِرید،میخورد،میخندد،میخوابد،میدَوَد و غیره. حال با هرمنوتیک تمام جریانات مذکور میتوان دریافت که زایشگر و مخلوق این جریانات از اقتدار و وسعت استطاعت مغز است. اگر ما قادر به شهود اشیاء و حیات مقابل خود هستیم، از موهبت اذن مغز است.
دستگاه مغز ما بر تمام جریانات انسان نظارت دارد و حکم رهبر و خدای بدن است.
حال در قسمت های پیشین گفته شده بود که وجود روح در انسان یا در سوبژکتیو انسان، نیازمند معنا و غایت قصوا است و تعلیق بی هدف فقدان معنا ست.
پس وقتی تمام معنای جسم بشریت زیرمجموعهیِ اقتدار مغز است، پس خاصیت یا حداقل هدف روح در دنیای کنونی چیست؟
آیا روح در حیات ما ویژگی هایی دارد؟ درصورتی که تا کنون هر توانایی و سلطهای برپایه مغز بوده است.
پس اگر از گستره صفوت روح منتزع شویم، و از خاصیت آن در حیات کنونی صرف نظر نماییم، یعنی روحی که توسط نیروی فراتر بنیانگذاری شده، هیچ هدف یا غایت متعیّنی ندارد و اگر دنیای دیگری باشد احتمالاً روح در آن دنیا میبایست خود و ویژگی های خود را برجسته نماید.
دنیای دیگری؟ روح در دنیای دیگری؟ اگر کثرت یا تمامی جریانات روزمره انسان بر پایه عقل و مغز اوست، پس روح نیز میبایست مغزی جداگانه و مختص به خود داشته باشد تا بتواند با موقعیت ابژه ای فارغ از جسم یا جسد حرکت یا اراده نماید و خود را در دنیاهای دیگر(که وجود ندارند) معلق یا مسافر نماید.
ولی اگر روح مغزجداگانه نیز داشته باشد پس چرا در دنیای کنونی خاصیت بسزایی ندارد؟
◾️تناسخ بدون وجودِ روحتعقلگرا وجود ندارد.
با فهم فاهمههای فوق، تناسخ نمیتواند در غالب یک باور عقلانی جلوهگر شود.
انسان یک مغز تکامل یافته دارد و با اتمامِ حیات خود مغز خاموش میشود و جسد مبدل میشود به هیچ. یعنی وقتی انسان میمیرد، مغز او نیز از کار و فعالیت باز داشته میشود. حال شما را به یک تصور ذهنی دعوت میکنم برای فهم بهتر: اگر شما یک گوشی خاموش و یک گوشی روشن در اختیار داشته باشید و بخواهید از گوشی خاموش یک نرمافزار را به گوشی روشن انتقال دهید، آیا موفق خواهید شد؟ هیچ نرمافزاری از گوشیِ خاموش به جایی انتقال پیدا نمیکند چون مغز آن خاموش است. اگر انسان روح نداشته باشد و مغز او نیز از کار بیافتد، تناسخ چگونه رخ خواهد داد؟
اگر انسان روح داشته باشد اما روح انسان مغز نداشته باشد و مغز اصلی ما خاموش شده باشد، تناسخِ روحِ ساکن چگونه رخ خواهد داد؟
انسان نیازمند تکامل نیست زیرا مغز انسان تکاملیافتهترین قسمت حیات اوست و هنوز انسان ها نتوانستند از تمام مغز خود استفادهکنند و این موضوع نشاندهنده این است که: هیچ دلیل عقلانی وجود ندارد که انسان روح داشته باشد و روح با تناسخ به تکامل برسد. زیرا اگر روحِ یک جسد وارد بدن یک انسانِ زندهٔ دیگر بشود یعنی آن روح باید آن انسان جدید را به تکامل برساند نه آن انسان قبلی که مغز او خاموش شده است.
◾️لازمهی زایش تناسخ دنیای دیگریست.
وقتی انسان متولد شود و با گذشتِ سالهای واپسین بمیرد، دیگر او نمیتواند مجدداً به همین دنیا باز گردد. اگر تناسخ وجود داشته باشد و انسان یک روح با یک مغز داشته باشد، لاجرم باید دنیای دیگری نیز داشته باشد که انسان بتواند به آن سفر کند. اما این چرخه معکوس است و اگر دنیای دیگری وجود دارد پس روح نیز وجود دارد. امّـا روحی بی هدف؟
روحی که صرفاً در ابژکتیو یا سوبژکتیو ما نهادینه شده اما هیچگاه خود را نمایان نمیسازد و مغزی ندارد؟
باور های احساسی-دینی هیچگاه پاسخ مناسبی برای علم نبوده اند.
در مورد بعدی به ماوراء، تفسیر خواب و ارتباط آن با روح خواهیم پرداخت...
@Neyrang
◾️چرا روح برای اندیشمندان معنا ندارد؟
(
در قسمت پیشین به نقد روح در ابعاد سوبژکتیو و ابژکتیو انسان و همینطور ربط آن با تناسخ پرداختیم. اکنون قرار است بررسی نماییم که ماوراء چیست؟ ارتباط آن با روح چیست؟ ارتباط احساسات با روح چیست؟
در ابتداء: وقتی وجود روح را منکر شویم، مسلماً وجود هرچیزی که به آن مرتبط است را نیز منکر خواهیم شد که تمام فن نقادی علم و فلسفه در روح و مفاهیم دینی-الهی، با استدلال عقلانی و با مفهوم راسیونالیسم همراه است.
روح ابتدا بهشکلی تعریف شده است که قابل شهود نیست و افراد نمیتوانند با قوای بینایی شمایل روح را بنگرند و یا به ماهیت و چیستیِ آن دست یابند. پس انسان های معتقد، چیزی را که نمیبینند میپذیرند و مصرانه بر وجود آن پافشاری میکنند. و این موضوع که اگر روح همراه جسم بشر است هرگز نمیتواند ازلی و ابدی باشد چرا که با پایان حیات بشر و خاموشی مغز روح نیز به انقضاء میرسد.
◾️چرا ماوراء وجود ندارد؟
تأثر خطیرِ ماوراء بر عقاید متافیزیک و فوق طبیعت تماماً مشهود است. یعنی عقاید فوق طبیعی مانند بازی دومینو ، اتحاد مبرهن و آشکاری دارند و از حیث اتصال، به سهول قابل انفصال نیز هستند یعنی اگر شما گام اولین انکارِ این عقاید را بردارید یعنی اولین گزینه دومینو را تکان داده اید و به همان ترتیب تمام عقاید پشتسرهم به زمین نقادی برخورد میکنند. میپردازیم به پرسش اصلی: ماوراء چیست؟ ماوراء در معنای لغوی یعنی [پشتِ سر، آنچه در پس و پشت قرار دارد] است.
اما ما با معنای متافیزیکی و ابژه ای ماوراء سر و کار داریم. یعنی ماوراء آن چیزی است که انسان نمیتواند آن را درک کند و توسط قوای نیروی فراتر اعمال میشود و انسان هیچگاه نمیتواند علل حقیقی اتفاق رخ داده را در یابد و به دلیل نتوانستن ادراک آن، به آن ماوراء میگوید و این پاسخ خام را به وسعت اقتدار خدا ارتباط میدهد. انسان ماوراء را باور میکند یا در خیال خود ماوراء را تصور میکند که البته چون ماوراء صرفا یک تئوری غیرپراتیک است به آسانی قابل زایش تصور است. یعنی کثرت جریاناتی که ماوراء نامیده میشود ساخته ی تخیل یا سیاست انسان کالونیسم یا متدین است. طبق فاهمهٔ رسالهی معجزات توضیح دادیم که اتفاقات دنیوی، دلایل دنیوی دارند و قصه و پیشامد های متافیزیکی یا ساخته ی ذهن انسان است یا آنچیزی که میگویند نیست.
اما ماوراء در رخداد های معمول حیات، همان دلایل منظم طبیعی را دارند و بر طبق قوانین طبیعت رخ داده اند که انسان های متدین این واقعه و حوادث را ماوراء نام نهادند.
برخی از پیشامدها نیز ساختهی هوش سیاست و دیپلماسی رسانه هاست که برای تشویش اذهان بشر و بهکارگیری غرض های نهان خودِشان طراحی شده است.
مقصود رسانه ها در ظاهر واقعه آنچنان افتراقی ندارد اما تأثر اکید آن بر ذهن های خام کاملاً نومیدانه و جدی است. شوربختانه مخاطب اصلی یا انسان هایی که طعمهٔ پیشامد های رسانه ها میشوند با بسامد های مکرر خود را در یک گودال باور تظاهرآمیز میاندازند و از مسمومیت خود آگاه نیستند و زودباوری انسان ها نیز مانند یک سلول وخیم سرطانی به دیگر انسان های جامعه منتقل و تکثیر میشود و رسانه به غایت هدفمند خود که حسابی برای رخداد آن برنامهریزی کرده بود، میرسد.
◾️منبع احساسات مغز است.
قطعا بارها عوارضی برای انسان رخ داده است که دست به گریستن بزند یا از شدت ذوق و شادی بگِریَد. توسط شاعران و عنواین زیبا و عارفانه گفته شده است که احساسات ما در قلبمان است اما اگر بخواهیم بهصورت علمی بهماجرا بپردازیم درمییابیم که وظیفه حقیقی قلب پمپاژ خون و خون رسانی به رگ ها درجهت رسیدن خون به اعضای بدن است و با ترشح هورمون های بدن در دستگاه لیمبیک و دستور مغز انسان دچار تزلزل احساسات میشود و احساسات بشر برجسته میشود که دست به برونپاشیعاطفی میزند. مغز انسان نمیتواند تمام جوانب احساسی را برانگیزد و قسمتی از عواطف در نطفه خفه میشوند و عوارض اکیدی به همراه دارند که به موضوع مربوطه ارتباط ندارند. اما دریافتیم که تمامی احساساتِ ما نیز بر پایه دستورات یا ترشحات سلول های زیرسلطهی مغز است و انسان تنها با عقل خود میتواند معنادار به حیات خویش ادامه دهد. تنها و تنها با عقل خود.
در مورد سوم و آخر به تفسیر خواب و ارتباط آن با روح خواهیم پرداخت...
@Neyrang
(
2/3)در قسمت پیشین به نقد روح در ابعاد سوبژکتیو و ابژکتیو انسان و همینطور ربط آن با تناسخ پرداختیم. اکنون قرار است بررسی نماییم که ماوراء چیست؟ ارتباط آن با روح چیست؟ ارتباط احساسات با روح چیست؟
در ابتداء: وقتی وجود روح را منکر شویم، مسلماً وجود هرچیزی که به آن مرتبط است را نیز منکر خواهیم شد که تمام فن نقادی علم و فلسفه در روح و مفاهیم دینی-الهی، با استدلال عقلانی و با مفهوم راسیونالیسم همراه است.
روح ابتدا بهشکلی تعریف شده است که قابل شهود نیست و افراد نمیتوانند با قوای بینایی شمایل روح را بنگرند و یا به ماهیت و چیستیِ آن دست یابند. پس انسان های معتقد، چیزی را که نمیبینند میپذیرند و مصرانه بر وجود آن پافشاری میکنند. و این موضوع که اگر روح همراه جسم بشر است هرگز نمیتواند ازلی و ابدی باشد چرا که با پایان حیات بشر و خاموشی مغز روح نیز به انقضاء میرسد.
◾️چرا ماوراء وجود ندارد؟
تأثر خطیرِ ماوراء بر عقاید متافیزیک و فوق طبیعت تماماً مشهود است. یعنی عقاید فوق طبیعی مانند بازی دومینو ، اتحاد مبرهن و آشکاری دارند و از حیث اتصال، به سهول قابل انفصال نیز هستند یعنی اگر شما گام اولین انکارِ این عقاید را بردارید یعنی اولین گزینه دومینو را تکان داده اید و به همان ترتیب تمام عقاید پشتسرهم به زمین نقادی برخورد میکنند. میپردازیم به پرسش اصلی: ماوراء چیست؟ ماوراء در معنای لغوی یعنی [پشتِ سر، آنچه در پس و پشت قرار دارد] است.
اما ما با معنای متافیزیکی و ابژه ای ماوراء سر و کار داریم. یعنی ماوراء آن چیزی است که انسان نمیتواند آن را درک کند و توسط قوای نیروی فراتر اعمال میشود و انسان هیچگاه نمیتواند علل حقیقی اتفاق رخ داده را در یابد و به دلیل نتوانستن ادراک آن، به آن ماوراء میگوید و این پاسخ خام را به وسعت اقتدار خدا ارتباط میدهد. انسان ماوراء را باور میکند یا در خیال خود ماوراء را تصور میکند که البته چون ماوراء صرفا یک تئوری غیرپراتیک است به آسانی قابل زایش تصور است. یعنی کثرت جریاناتی که ماوراء نامیده میشود ساخته ی تخیل یا سیاست انسان کالونیسم یا متدین است. طبق فاهمهٔ رسالهی معجزات توضیح دادیم که اتفاقات دنیوی، دلایل دنیوی دارند و قصه و پیشامد های متافیزیکی یا ساخته ی ذهن انسان است یا آنچیزی که میگویند نیست.
اما ماوراء در رخداد های معمول حیات، همان دلایل منظم طبیعی را دارند و بر طبق قوانین طبیعت رخ داده اند که انسان های متدین این واقعه و حوادث را ماوراء نام نهادند.
برخی از پیشامدها نیز ساختهی هوش سیاست و دیپلماسی رسانه هاست که برای تشویش اذهان بشر و بهکارگیری غرض های نهان خودِشان طراحی شده است.
مقصود رسانه ها در ظاهر واقعه آنچنان افتراقی ندارد اما تأثر اکید آن بر ذهن های خام کاملاً نومیدانه و جدی است. شوربختانه مخاطب اصلی یا انسان هایی که طعمهٔ پیشامد های رسانه ها میشوند با بسامد های مکرر خود را در یک گودال باور تظاهرآمیز میاندازند و از مسمومیت خود آگاه نیستند و زودباوری انسان ها نیز مانند یک سلول وخیم سرطانی به دیگر انسان های جامعه منتقل و تکثیر میشود و رسانه به غایت هدفمند خود که حسابی برای رخداد آن برنامهریزی کرده بود، میرسد.
◾️منبع احساسات مغز است.
قطعا بارها عوارضی برای انسان رخ داده است که دست به گریستن بزند یا از شدت ذوق و شادی بگِریَد. توسط شاعران و عنواین زیبا و عارفانه گفته شده است که احساسات ما در قلبمان است اما اگر بخواهیم بهصورت علمی بهماجرا بپردازیم درمییابیم که وظیفه حقیقی قلب پمپاژ خون و خون رسانی به رگ ها درجهت رسیدن خون به اعضای بدن است و با ترشح هورمون های بدن در دستگاه لیمبیک و دستور مغز انسان دچار تزلزل احساسات میشود و احساسات بشر برجسته میشود که دست به برونپاشیعاطفی میزند. مغز انسان نمیتواند تمام جوانب احساسی را برانگیزد و قسمتی از عواطف در نطفه خفه میشوند و عوارض اکیدی به همراه دارند که به موضوع مربوطه ارتباط ندارند. اما دریافتیم که تمامی احساساتِ ما نیز بر پایه دستورات یا ترشحات سلول های زیرسلطهی مغز است و انسان تنها با عقل خود میتواند معنادار به حیات خویش ادامه دهد. تنها و تنها با عقل خود.
در مورد سوم و آخر به تفسیر خواب و ارتباط آن با روح خواهیم پرداخت...
@Neyrang
◾️چرا روح برای اندیشمندان معنا ندارد؟
(
باز هم مطابق آنچه در قسمت های پیشین بیان گشت: برای درجات علم، روح محتاج است تا به ثبات علمی برسد. امّـا خواب بهانه مفیدیاست برای ایمان به روح.
◾️تفسیر خواب و نقد ارتباط روح با آن.
ابتدا باید گفت: هنگامی که خواب میبینیم، نمیتوانیم برای ثبوت آن به عملکرد پراکتیسیسم متوسل شویم. امّـا مغز ما پاسخ های خوبی برای توجیه جریانات و سانحه های خواب دارد.
انسان در طول روز و عمر خویش، بهمیزانِ ساعتها پیادهروی تفکر میکند اعم از فکروخیال، اضطراب، استرس، اسکیزوفرنپارانوئید، اختلال OCD اختلال سایوسوماتیک، اختلال مبدل پوشی و غیره.
که تمام ناهنجاری ها و تفکرات معمول در ذهن ما انجام میشوند. مغز شروع میکند به پردازش تصورات، تخیل و تصورات همچون گلوله با رگباری دمادم و متوالی به گستره مغز اصابت میکند. مغز نمیتواند اینحجم و مقدار از تصورات دهشتانگیز را پردازش یا ذخیره نماید بههمین سبب قسمتی از تصورات را ذخیره میکند تا هنگامی که انسان عاری از تفکرات است(هنگامهی خواب) آن ها را برون بریزد.
گفته بودیم که: مغز مانند یک کامپیوتر است با نرمافزار و سختافزار های متنوع که یکی از نقصان و شباهت این موضوع، بینقص نبودن مغز و کامپیوتر است. همانطور که هنگامی دستگاه کامپیوتر دچار اختلال و Error میشود مغز نیز گاهی از انبوه دریافت ها به سوی خود گیج میشود و نمیتواند به بررسی و پردازش تمامی دریافت ها بپردازد.
انسان به اتفاق ها و حوادثی که در طول روز یا هفته ساعتها بدان فکر کرده است، غور میشود و وقتی میخوابد، مغز تفکرات او را برایش پخش و بازگو میکند. پس انسان چیزی را که مغز برایش به نمایش گذاشته است میبیند و بهدلیل بینقص نبودن مغز، ممکناست نمایش های مغز بهمعیار دقیق بودن تفکرات اصلی نباشد و به همینسبب انسان خواب های عجیبوغریب میبیند. و مثلا کسی که بهتازگی یکی از بستگان خود را از دست دادهاست و از فقدان حضور او اندوهگین است ساعتها بدان شخص فکر میکند و مغز انسان در هنگام خواب تصویر و صحبت های او در زمان حیات را برای انسان بازگو میکند جهت تجدید خاطرات یا نگهداشتن اطلاعات تصویری و تصوری.
پس مغز انسان وقتی از حجم شدید تفکرات شگفتزده و حیرتزده میشود قسمتی از آنها را به بافت های حافظه ارسال میکند.
ولو اینکه ارگانیسم انسانی چیزی نیست جز یک سازوکار پیچیدهی بیوشیمیایی که از یک منبع سوختی نیرو میگیرد و این سوخت، کامپیوترهایی را بهراه میاندازد که امکانات ذخیرهسازی اعجابانگیزی برای اطلاعات اندوختهشده و کدگذاریشده دارند.
اما مغز انسان ممکن است ذخایر خود را فراموش کند یعنی کد اصلی آن را فراموش کند و درنتیجه ما اعمال و کارهایمان و حتی آمال خود را به بوتهی فراموشی ذهنمان میسپاریم و اگر مغز انسان در هنگام خواب کد های اطلاعات فراموش شده را آنی بهیاد آورد بهسرعت آن را در هنگام خواب برای ما پخش میکند و به همین جهت ممکن است ما خواب هایی ببینیم از چیز هایی که آن را ها گم یا فراموش کرده ایم. پایان...
@Neyrang
(
3/3)باز هم مطابق آنچه در قسمت های پیشین بیان گشت: برای درجات علم، روح محتاج است تا به ثبات علمی برسد. امّـا خواب بهانه مفیدیاست برای ایمان به روح.
◾️تفسیر خواب و نقد ارتباط روح با آن.
ابتدا باید گفت: هنگامی که خواب میبینیم، نمیتوانیم برای ثبوت آن به عملکرد پراکتیسیسم متوسل شویم. امّـا مغز ما پاسخ های خوبی برای توجیه جریانات و سانحه های خواب دارد.
انسان در طول روز و عمر خویش، بهمیزانِ ساعتها پیادهروی تفکر میکند اعم از فکروخیال، اضطراب، استرس، اسکیزوفرنپارانوئید، اختلال OCD اختلال سایوسوماتیک، اختلال مبدل پوشی و غیره.
که تمام ناهنجاری ها و تفکرات معمول در ذهن ما انجام میشوند. مغز شروع میکند به پردازش تصورات، تخیل و تصورات همچون گلوله با رگباری دمادم و متوالی به گستره مغز اصابت میکند. مغز نمیتواند اینحجم و مقدار از تصورات دهشتانگیز را پردازش یا ذخیره نماید بههمین سبب قسمتی از تصورات را ذخیره میکند تا هنگامی که انسان عاری از تفکرات است(هنگامهی خواب) آن ها را برون بریزد.
گفته بودیم که: مغز مانند یک کامپیوتر است با نرمافزار و سختافزار های متنوع که یکی از نقصان و شباهت این موضوع، بینقص نبودن مغز و کامپیوتر است. همانطور که هنگامی دستگاه کامپیوتر دچار اختلال و Error میشود مغز نیز گاهی از انبوه دریافت ها به سوی خود گیج میشود و نمیتواند به بررسی و پردازش تمامی دریافت ها بپردازد.
انسان به اتفاق ها و حوادثی که در طول روز یا هفته ساعتها بدان فکر کرده است، غور میشود و وقتی میخوابد، مغز تفکرات او را برایش پخش و بازگو میکند. پس انسان چیزی را که مغز برایش به نمایش گذاشته است میبیند و بهدلیل بینقص نبودن مغز، ممکناست نمایش های مغز بهمعیار دقیق بودن تفکرات اصلی نباشد و به همینسبب انسان خواب های عجیبوغریب میبیند. و مثلا کسی که بهتازگی یکی از بستگان خود را از دست دادهاست و از فقدان حضور او اندوهگین است ساعتها بدان شخص فکر میکند و مغز انسان در هنگام خواب تصویر و صحبت های او در زمان حیات را برای انسان بازگو میکند جهت تجدید خاطرات یا نگهداشتن اطلاعات تصویری و تصوری.
پس مغز انسان وقتی از حجم شدید تفکرات شگفتزده و حیرتزده میشود قسمتی از آنها را به بافت های حافظه ارسال میکند.
ولو اینکه ارگانیسم انسانی چیزی نیست جز یک سازوکار پیچیدهی بیوشیمیایی که از یک منبع سوختی نیرو میگیرد و این سوخت، کامپیوترهایی را بهراه میاندازد که امکانات ذخیرهسازی اعجابانگیزی برای اطلاعات اندوختهشده و کدگذاریشده دارند.
اما مغز انسان ممکن است ذخایر خود را فراموش کند یعنی کد اصلی آن را فراموش کند و درنتیجه ما اعمال و کارهایمان و حتی آمال خود را به بوتهی فراموشی ذهنمان میسپاریم و اگر مغز انسان در هنگام خواب کد های اطلاعات فراموش شده را آنی بهیاد آورد بهسرعت آن را در هنگام خواب برای ما پخش میکند و به همین جهت ممکن است ما خواب هایی ببینیم از چیز هایی که آن را ها گم یا فراموش کرده ایم. پایان...
@Neyrang
■ آنچه بشر را از حيوانات متمايز میکرد قدرت خود آموزی و اخلاق طبيعی او بود.
در طبيعت انسان به تنهائی زندگی میکرد.
هنگامی که وارد جامعه بشری شد و شروع به همکاری با ديگران در شکار و دفاع در مقابل بلايای طبيعی کرد، اين وابستگی اجتماعی باعث افزايش حس همدردی شد و منجر به ايجاد احساساتی چون ملاحظه حقوق ديگران و مسئوليت اجتماعی شد ولی مسائل ديگری هم پيش آمد.
براي مثال کشاورزی باعث محصور کردن زمين و ايجاد فکر مالکيت شد.
در این مورد اینچنین میشود گفت :
" اولين انسانی که پس از محصور کردن زمين اعلام کرد که آن قطعه زمين به او تعلق دارد و ديگران را متقاعد کرد که نظر او را قبول کنند، اولين کسی بود که زندگی اجتماعی را ايجاد کرد.''
-ژان ژاک روسو / قرارداد اجتماعی
@Neyrang
در طبيعت انسان به تنهائی زندگی میکرد.
هنگامی که وارد جامعه بشری شد و شروع به همکاری با ديگران در شکار و دفاع در مقابل بلايای طبيعی کرد، اين وابستگی اجتماعی باعث افزايش حس همدردی شد و منجر به ايجاد احساساتی چون ملاحظه حقوق ديگران و مسئوليت اجتماعی شد ولی مسائل ديگری هم پيش آمد.
براي مثال کشاورزی باعث محصور کردن زمين و ايجاد فکر مالکيت شد.
در این مورد اینچنین میشود گفت :
" اولين انسانی که پس از محصور کردن زمين اعلام کرد که آن قطعه زمين به او تعلق دارد و ديگران را متقاعد کرد که نظر او را قبول کنند، اولين کسی بود که زندگی اجتماعی را ايجاد کرد.''
-ژان ژاک روسو / قرارداد اجتماعی
@Neyrang
نرم افزاری میخواهد بهتر زندگی کند،
رویِ سخت افزاری که میخواهد بیشتر زندگی کند.
انسان یک منطقۀ جنگیست.
-هادی پاکزاد
@Neyrang
رویِ سخت افزاری که میخواهد بیشتر زندگی کند.
انسان یک منطقۀ جنگیست.
-هادی پاکزاد
@Neyrang
■ به چه چيز ايمان داری؟
-به اينكه بايد اوزانِ همه چيز را از نو تعيين كرد.
■ وجدانت چه میگوید؟
-میگوید «تو بايد آن شوی كه هستی.»
■ چه چيز را در ديگران دوست داری؟
-اميدهايم را.
-فردریش نیچه / حكمت شادان
@Neyrang
-به اينكه بايد اوزانِ همه چيز را از نو تعيين كرد.
■ وجدانت چه میگوید؟
-میگوید «تو بايد آن شوی كه هستی.»
■ چه چيز را در ديگران دوست داری؟
-اميدهايم را.
-فردریش نیچه / حكمت شادان
@Neyrang
■ انگشتم را در عالمِ هستی فرو میبرم، بوی پوچی میدهد. کجا هستم؟
این چیزی که آن را جهان میخوانند چیست؟ چه کسی مرا به این دام انداخته و اکنون مرا وانهاده است؟ کی هستم؟ چگونه به جهان آمدهام، چرا با من مشورت نشد؟
-سورن کییرکگور
@Neyrang
این چیزی که آن را جهان میخوانند چیست؟ چه کسی مرا به این دام انداخته و اکنون مرا وانهاده است؟ کی هستم؟ چگونه به جهان آمدهام، چرا با من مشورت نشد؟
-سورن کییرکگور
@Neyrang
انسان موجودی است عقلانی؛ و از این قرار، علمْ غذا و تغذیهی مناسباش را دریافت میکند: اما مرز های فهم بشری چنان تنگاند که، در این مورد خاص، رضایتِ اندکی میتوان امید داشت، خواه از گستردگیاش خواه از استحکامِ اکتساباتاش. انسان موجودی است اجتماعی، نه کمتر از آنکه موجودی است معقول: اما اینطور هم نیست که همواره بتواند از جمعی دلپذیر و سرگرمکننده لذت ببرد یا ذائقهی مناسب برای آنها را حفظ کند.
انسان موجودی عملگر هم هست؛ و بر پایهی آن تمایل، و نیز بر پایهی ضرورتهای گوناگونِ بشری، باید به کار و اشتغال تن در دهد: اما ذهن بهمقداری استراحت نیاز دارد، و نمیتواند همواره تمایلاش به دقت و کوشش را حفظ کند.
پس، بهنظر میرسد که طبیعت نوعِ مخلوطی از زندگی را چونان مناسبترین نوع نژاد بشری یاد آور شده است، و بهطور پنهانی آنان را برحذر داشته است که هیچیک از این گرایش ها را اجازه دهند که زیاده از حد پیش برود، چنانکه آنان را از اشتغالات و سرگرمیهای دیگر ناتوان کند. طبیعت میگوید، به اشتیاقتان برای علم میدان بدهید، اما بگذارید علمتان بشری باشد، و چنان باشد که بتواند ارجاع مستقیمی داشته باشد به عمل و جامعه.
اندیشهی غامض و پژوهش های ژرف را منع میکنم و به سختی مجازات خواهم کرد، از طریق مالیخولیای فکورانهای که با خود میآورد، از طریق عدمقطعیتهای بیپایانی که شما را درگیرش میکنند، از طریق برخورد سردی که اکتشافاتِ ادعاییِ شما با آن مواجه خواهند شد، وقتی که بیان شوند.
فیلسوف باشید؛ امّـا در میانِ فلسفهتان، همچنان انسان باشید.
-دیوید هیوم / کاوشی در خصوص فهم بشری
@Neyrang
انسان موجودی عملگر هم هست؛ و بر پایهی آن تمایل، و نیز بر پایهی ضرورتهای گوناگونِ بشری، باید به کار و اشتغال تن در دهد: اما ذهن بهمقداری استراحت نیاز دارد، و نمیتواند همواره تمایلاش به دقت و کوشش را حفظ کند.
پس، بهنظر میرسد که طبیعت نوعِ مخلوطی از زندگی را چونان مناسبترین نوع نژاد بشری یاد آور شده است، و بهطور پنهانی آنان را برحذر داشته است که هیچیک از این گرایش ها را اجازه دهند که زیاده از حد پیش برود، چنانکه آنان را از اشتغالات و سرگرمیهای دیگر ناتوان کند. طبیعت میگوید، به اشتیاقتان برای علم میدان بدهید، اما بگذارید علمتان بشری باشد، و چنان باشد که بتواند ارجاع مستقیمی داشته باشد به عمل و جامعه.
اندیشهی غامض و پژوهش های ژرف را منع میکنم و به سختی مجازات خواهم کرد، از طریق مالیخولیای فکورانهای که با خود میآورد، از طریق عدمقطعیتهای بیپایانی که شما را درگیرش میکنند، از طریق برخورد سردی که اکتشافاتِ ادعاییِ شما با آن مواجه خواهند شد، وقتی که بیان شوند.
فیلسوف باشید؛ امّـا در میانِ فلسفهتان، همچنان انسان باشید.
-دیوید هیوم / کاوشی در خصوص فهم بشری
@Neyrang
''در باب احترام محض به عموم عقاید''
(
تمایز بین خدشهپذیری و عدم خدشهپذیری عقاید در یک جامعه ای که مشترکالمنافع نیست، چیست؟
اگر کمی تأمل کنید متوجه میشوید احترام به عموم عقاید نه تنها منجر به انقلاب و اتحاد نمیشود بلکه موجب از هم گسیختگی انسجام جمعی میشود و هیچ تناظری به ائتلاف ندارد.
ابتداً میبایست شرایط منفعتی کنونی جامعه را سنجید، در جامعهی فعلی، انسان با فقدان اشتراکمنافع اخلاقی و ملی مواجه است و جامعهای که مشترکالمنافع سیاسی است نیز دو نوع دارد. 1-منافع سیاسی در نثار عموم افراد جامعه که انسانها میتوانند آزادانه خواستِشان را اعلام کنند و دولت نیز پذیرایِ خواستههای ممکنالوجود افراد است یا حزبی همانند فیزیو کراسی و امثالهم.[این موارد در ایران وجود ندارد.]
2-منافع سیاسی در نثار افراد در رأس قدرت و منافع سیاسیِ خصوصی و انحصاری که نسبت به افراد جامعه در دسترس نمیباشد.[در جامعه کنونی مسلم است.]
عقاید و خردهعقایدِ جامعه متنوع و گوناگون است با اَشکال متعدد و البته نوع عیان آن یا بررسی چگونگیِ شیوهی تأسیس آن. تقریبا در یک جامعه دیکتاتوری، که فقدان حاکمیت سوسیالیسم روشن است، میتوان به آسانی فهمید که عقاید،(چه اندک و چه گوناگون) تأثری در تغییر روند جامعه ندارند و درنتیجه اصولاً برجستگی و ستایش عقاید نتیجهی مثمر ثمری در بر نخواهد داشت.
برخی عقاید و علایق نیز برای نوجوان ها و جوان ها فارغ از احصاء آنان، اثرات بهشدت زیاد و شایانتوجهی دارند و با وهمی همچون: برجستگی عقاید پوپولیسمی و یا عقاید موجب به برانگیختگی احساسات و هیجانات جوانان، چنین میپندارند که میتوانند تحولی عظیم در روند جامعهی تزاریسم ایجاد کنند. در بسیاری از موارد، محترم شمردن عقایدِ خدشهپذیر و تاثیرپذیر بر احساسات، نیز نوعی حمایت از آن عقاید است و جامعهی تفکری به انقراض تداعی عقاید غیرقابل انفصال، قریب تر میشود.
عقاید اعتراضی نیز جز همین دسته اند با این تمایز که نسبت به سنین مختلف تکثیر میشوند و بسیار خطرناک هستند.(هم برای معترضین و هم برای هدفِ معترضین) که در یک جامعه تزاریسم و البته پرطرفدار، جوشش عقاید اعتراضی، یا تاثیر مطلوبی ندارد یا نیاز به زمان طولانی دارد تا به بار بنشیند و قابل تمییز نیست.(نیازمند انسجام دقیق جمعیاست که احتمال تشکل یک انسجامِ جمعی و دقیقِ غیرقابل تفصل، در یک جامعه پرجمعیت بسیار کم است)
برخی عقاید که موجب فوران و برانگیختگی احساسات هیجانی جوانان و کودکان است و ناخودآگاه آنان را متاٌثر مینماید، اگر محترم شمردهشوند و مقابلهای با آنان صورت نگیرد، نهتنها باعث تولید همبستگی و ائتلاف عقلانی و جمعی نمیشوند، بلکه باعث ایجاد دودستگی و چنددستگی اقتصادی و اجتماعی میشوند.
ایدئولوژی لیبرال دموکراسی نیز تا جایی که قابل شهود و فهم است قدرت و ضمانت اجرایی سیستماتیک و مدونی ندارد؛ چرا که در یک نظام جمهوری، قدرت در دست حاکمان است و آزادی گفتمان فردی و اعتراض جمعی افراد معترض نتیجهی قابل توجهی نخواهد داشت زیرا کثرت اعتراضوفریاد ها اگر به راندمان خواسته شده برسند، جامعه لاجرم باید تغییر اساسی کند. و تحول اساسی در قانون اساسی یک جامعه که محوریت آنارکوسندیکالیسم،(مخالفت با دولت و تحصیل قدرت)است،امری محال و بعیدالوقوع است..
درنتیجه مفید است از مطلق گرایی محض حذر کنیم و با عدم وابستگی به احکام برونی که توسط نمودار مغرض سیاست بنیان میشود، به شالودهگذاری اعتقادی-عقلانی رجوع نماییم.
@Neyrang
(
1/2)تمایز بین خدشهپذیری و عدم خدشهپذیری عقاید در یک جامعه ای که مشترکالمنافع نیست، چیست؟
اگر کمی تأمل کنید متوجه میشوید احترام به عموم عقاید نه تنها منجر به انقلاب و اتحاد نمیشود بلکه موجب از هم گسیختگی انسجام جمعی میشود و هیچ تناظری به ائتلاف ندارد.
ابتداً میبایست شرایط منفعتی کنونی جامعه را سنجید، در جامعهی فعلی، انسان با فقدان اشتراکمنافع اخلاقی و ملی مواجه است و جامعهای که مشترکالمنافع سیاسی است نیز دو نوع دارد. 1-منافع سیاسی در نثار عموم افراد جامعه که انسانها میتوانند آزادانه خواستِشان را اعلام کنند و دولت نیز پذیرایِ خواستههای ممکنالوجود افراد است یا حزبی همانند فیزیو کراسی و امثالهم.[این موارد در ایران وجود ندارد.]
2-منافع سیاسی در نثار افراد در رأس قدرت و منافع سیاسیِ خصوصی و انحصاری که نسبت به افراد جامعه در دسترس نمیباشد.[در جامعه کنونی مسلم است.]
عقاید و خردهعقایدِ جامعه متنوع و گوناگون است با اَشکال متعدد و البته نوع عیان آن یا بررسی چگونگیِ شیوهی تأسیس آن. تقریبا در یک جامعه دیکتاتوری، که فقدان حاکمیت سوسیالیسم روشن است، میتوان به آسانی فهمید که عقاید،(چه اندک و چه گوناگون) تأثری در تغییر روند جامعه ندارند و درنتیجه اصولاً برجستگی و ستایش عقاید نتیجهی مثمر ثمری در بر نخواهد داشت.
برخی عقاید و علایق نیز برای نوجوان ها و جوان ها فارغ از احصاء آنان، اثرات بهشدت زیاد و شایانتوجهی دارند و با وهمی همچون: برجستگی عقاید پوپولیسمی و یا عقاید موجب به برانگیختگی احساسات و هیجانات جوانان، چنین میپندارند که میتوانند تحولی عظیم در روند جامعهی تزاریسم ایجاد کنند. در بسیاری از موارد، محترم شمردن عقایدِ خدشهپذیر و تاثیرپذیر بر احساسات، نیز نوعی حمایت از آن عقاید است و جامعهی تفکری به انقراض تداعی عقاید غیرقابل انفصال، قریب تر میشود.
عقاید اعتراضی نیز جز همین دسته اند با این تمایز که نسبت به سنین مختلف تکثیر میشوند و بسیار خطرناک هستند.(هم برای معترضین و هم برای هدفِ معترضین) که در یک جامعه تزاریسم و البته پرطرفدار، جوشش عقاید اعتراضی، یا تاثیر مطلوبی ندارد یا نیاز به زمان طولانی دارد تا به بار بنشیند و قابل تمییز نیست.(نیازمند انسجام دقیق جمعیاست که احتمال تشکل یک انسجامِ جمعی و دقیقِ غیرقابل تفصل، در یک جامعه پرجمعیت بسیار کم است)
برخی عقاید که موجب فوران و برانگیختگی احساسات هیجانی جوانان و کودکان است و ناخودآگاه آنان را متاٌثر مینماید، اگر محترم شمردهشوند و مقابلهای با آنان صورت نگیرد، نهتنها باعث تولید همبستگی و ائتلاف عقلانی و جمعی نمیشوند، بلکه باعث ایجاد دودستگی و چنددستگی اقتصادی و اجتماعی میشوند.
ایدئولوژی لیبرال دموکراسی نیز تا جایی که قابل شهود و فهم است قدرت و ضمانت اجرایی سیستماتیک و مدونی ندارد؛ چرا که در یک نظام جمهوری، قدرت در دست حاکمان است و آزادی گفتمان فردی و اعتراض جمعی افراد معترض نتیجهی قابل توجهی نخواهد داشت زیرا کثرت اعتراضوفریاد ها اگر به راندمان خواسته شده برسند، جامعه لاجرم باید تغییر اساسی کند. و تحول اساسی در قانون اساسی یک جامعه که محوریت آنارکوسندیکالیسم،(مخالفت با دولت و تحصیل قدرت)است،امری محال و بعیدالوقوع است..
درنتیجه مفید است از مطلق گرایی محض حذر کنیم و با عدم وابستگی به احکام برونی که توسط نمودار مغرض سیاست بنیان میشود، به شالودهگذاری اعتقادی-عقلانی رجوع نماییم.
@Neyrang
''در باب احترام محض به عموم عقاید''
(
اقتفاءِ انفرادی یا سعی در تشکل اقتفاءِ جمعی از یک عقیده، نیازمند معنابخشی و تداعی نمودن به عقیده مفروض است.
عقیده نوپا مستلزم استخوانبندی ایدههاست. یعنی ابتداء باید پایهواساس و ستونهای عقیده با معنا و عمل مصنوع شده باشد.
مقیاسِ فهم، ادراک و معیار متوقعبودنِ پیروان عقیدهٔ نوپا نیز در تأثر روند نمو و بالیدگی تمثال و انگارهی بسزایی دارد.
وقتی عقیدهء نوپا در مسیر تأثر و افاقه بهپیش میرود، تناقضات خطیری بر مقبولیت آن توسط جامعه غالب و فایق میشود. نمیتوان با قطعیت اذعان نمود که آن عقیده توسط جامعهء مطمح، بهپذیرش یا حمایت گراییده شود. شکاکیّت در تمام طولِ موعد از ابتدا تا قریببهغایتِ مرادِ عقیده وجود دارد.
یعنی عقیده علاوه بر غایتِ ردائت و مورد نظر خویش، باید ساختار و فرم خود را بر پایهٔ گستره ی قابلقبول و مجاز بودنِ جامعه، پیریزی و احداث کند. اگر عقیده فقط بر وقفمراد خویش جلو رود، جامعه به عنوان اساسیترین مانع، از ادامه روند عقیده نوپا جلوگیری میکند.
مخاطبان و افراد پذیرندهٔ عقیده، چنانکه در متن نخست بیان گشت، غریزهی الگوبرداری اکیدی دارند و اگر سلسلهمراتب احساساتشان توسط عقیده متزلزل یا سست گردد، دیگر توانایی شکاکیتورزی و تعمق در نافع و سودمندیِ آن عقیده ندارند و همچون موشآزمایشگاهی منظرهی غرض شخصی و سیاسی عقیده را از روبهرو مینگرد و بهدلیل سستی روان و شعور، آگاهی و فهم خود را درباره غایات شوم عقیده از دست میدهند.
معنابخشی نهانشده در فاهمهیِ برونیِ عقیده باید طوری پیریزی شود که بتواند مخاطب را قانع یا سرمست نماید. چرا که اگر مخاطب دچار تزلزل روان نشد و بهآگاهی و شکاکیت خود سفت چسبید، عقیده بتواند از سیاست خود دفاع کند و سودمندی خود را در جهت منافع شخصی مخاطب ارائه نماید تا مخاطب قانع گردد که میتواند به معنا و پیروی از عقیده معتمد گردد و شکاکیت خود از غایتِ شوم عقیده را بهانهدام برساند.
اگر گستره ی وسعتِ تاثیرگذاری عقیده به اذهان خام برسد و شامل مسمومیت آنها شود، لاجرم باید با آن به تقابل برخاست. اگر عقیده جریاناتِ اذهان و روان کودکان و افراد خام(عدم توانایی تصمیمگیری عقلانی) را دربرگیرد یعنی هیپنوتیزم کردن و بهبردگی گرفتن انسانهای خام. و این بهآن معناست که عقیده به هدف های شوم خود نزدیکونزدیک تر میشود پس وظیفه و حداقل رسالت انسان های نظارهگر این است که بر ضد عقیده برآیند. و برای ستیزه کردن، توجیهاتِ عقلانیِ خود را تشریح نمایند.
عقاید شوم در پشتپرده سیاست های پلید، افراد خام را به انسانهایی همچون افراد پوپولیسم و سستاراده مبدل میکنند و آنها را به بردگی میکشانند و یگانهراهِ ستیزه و تقابل با آنان، تشکل یک حزب و جریانِ جمعیِ مخالف است. و چه بهتر اگر حزب مذکور علاوه بر توجیهات ستیزهگرایانه بتواند معنایجدید و سودمندی بیافریند تا مخاطبان مسمومشده را به سوی خود بکشاند و معنای نو را آغاز کند.
@Neyrang
(
2/2)اقتفاءِ انفرادی یا سعی در تشکل اقتفاءِ جمعی از یک عقیده، نیازمند معنابخشی و تداعی نمودن به عقیده مفروض است.
عقیده نوپا مستلزم استخوانبندی ایدههاست. یعنی ابتداء باید پایهواساس و ستونهای عقیده با معنا و عمل مصنوع شده باشد.
مقیاسِ فهم، ادراک و معیار متوقعبودنِ پیروان عقیدهٔ نوپا نیز در تأثر روند نمو و بالیدگی تمثال و انگارهی بسزایی دارد.
وقتی عقیدهء نوپا در مسیر تأثر و افاقه بهپیش میرود، تناقضات خطیری بر مقبولیت آن توسط جامعه غالب و فایق میشود. نمیتوان با قطعیت اذعان نمود که آن عقیده توسط جامعهء مطمح، بهپذیرش یا حمایت گراییده شود. شکاکیّت در تمام طولِ موعد از ابتدا تا قریببهغایتِ مرادِ عقیده وجود دارد.
یعنی عقیده علاوه بر غایتِ ردائت و مورد نظر خویش، باید ساختار و فرم خود را بر پایهٔ گستره ی قابلقبول و مجاز بودنِ جامعه، پیریزی و احداث کند. اگر عقیده فقط بر وقفمراد خویش جلو رود، جامعه به عنوان اساسیترین مانع، از ادامه روند عقیده نوپا جلوگیری میکند.
مخاطبان و افراد پذیرندهٔ عقیده، چنانکه در متن نخست بیان گشت، غریزهی الگوبرداری اکیدی دارند و اگر سلسلهمراتب احساساتشان توسط عقیده متزلزل یا سست گردد، دیگر توانایی شکاکیتورزی و تعمق در نافع و سودمندیِ آن عقیده ندارند و همچون موشآزمایشگاهی منظرهی غرض شخصی و سیاسی عقیده را از روبهرو مینگرد و بهدلیل سستی روان و شعور، آگاهی و فهم خود را درباره غایات شوم عقیده از دست میدهند.
معنابخشی نهانشده در فاهمهیِ برونیِ عقیده باید طوری پیریزی شود که بتواند مخاطب را قانع یا سرمست نماید. چرا که اگر مخاطب دچار تزلزل روان نشد و بهآگاهی و شکاکیت خود سفت چسبید، عقیده بتواند از سیاست خود دفاع کند و سودمندی خود را در جهت منافع شخصی مخاطب ارائه نماید تا مخاطب قانع گردد که میتواند به معنا و پیروی از عقیده معتمد گردد و شکاکیت خود از غایتِ شوم عقیده را بهانهدام برساند.
اگر گستره ی وسعتِ تاثیرگذاری عقیده به اذهان خام برسد و شامل مسمومیت آنها شود، لاجرم باید با آن به تقابل برخاست. اگر عقیده جریاناتِ اذهان و روان کودکان و افراد خام(عدم توانایی تصمیمگیری عقلانی) را دربرگیرد یعنی هیپنوتیزم کردن و بهبردگی گرفتن انسانهای خام. و این بهآن معناست که عقیده به هدف های شوم خود نزدیکونزدیک تر میشود پس وظیفه و حداقل رسالت انسان های نظارهگر این است که بر ضد عقیده برآیند. و برای ستیزه کردن، توجیهاتِ عقلانیِ خود را تشریح نمایند.
عقاید شوم در پشتپرده سیاست های پلید، افراد خام را به انسانهایی همچون افراد پوپولیسم و سستاراده مبدل میکنند و آنها را به بردگی میکشانند و یگانهراهِ ستیزه و تقابل با آنان، تشکل یک حزب و جریانِ جمعیِ مخالف است. و چه بهتر اگر حزب مذکور علاوه بر توجیهات ستیزهگرایانه بتواند معنایجدید و سودمندی بیافریند تا مخاطبان مسمومشده را به سوی خود بکشاند و معنای نو را آغاز کند.
@Neyrang
◾️طبع انسان به گونه ای است که اگر صد بار، پاره ای از اعتقادات اش را با دلیل و منطق رد کنند، باز هم در صورت نیاز، بدانها باز می گردد و آن ها را واقعی می پندارد.
-فریدریش نیچه / حکمت شادان
@Neyrang
-فریدریش نیچه / حکمت شادان
@Neyrang
ذهن هایی هستند و بدنهایی که با برخورداری از مزاجی قوی و گلگون، به فعالیتِ شدید نیاز دارند، و از چیزی لذتی حاصل میکنند که برای عمومِ نوع بشر میتواند طاقتفرسا و شاقّ بهنظر برسد.
تیرگی، فیالواقع، برای ذهن و نیز برای چشمْ دردناک است؛ اما بیرون آوردنِ نور از تیرگی، با هر مشقّتی، بالضرورة دلچسب و شادیآور است.
-دیوید هیوم / کاوشی درخصوص فهم بشری
@Neyrang
تیرگی، فیالواقع، برای ذهن و نیز برای چشمْ دردناک است؛ اما بیرون آوردنِ نور از تیرگی، با هر مشقّتی، بالضرورة دلچسب و شادیآور است.
-دیوید هیوم / کاوشی درخصوص فهم بشری
@Neyrang
■ تمثالهایِ باشکوهِ خدایان، اولین بار در خواب پیش رویِ ارواحِ انسانها ظاهر شدند؛ تصویرگرِ بزرگ، اندامِ متناسب و زیبایِ موجوداتِ فرا-انسانی را در خواب میدید؛ و اگر از شاعرِ هلنی در موردِ اسرارِ آفرینشِ شاعرانه سوال میکردند، به خواب اشاره میکرد و شرحی میداد بسیار نزدیک به شرحی که هانس زاکس در مایسترزینگر داده است:
"دوستِ من، وظیفهی شاعر آن است که
به خوابهایش اعتنا کند و معنایشان را جویا شود.
باور کن، حقیقیترین وهمی که آدمی میشناسد
معنایی دارد که تنها خوابها میتوانند آشکارش کنند:
هنرِ شعر و ترانه
هیچ نیست مگر باز-گفتنِ پیشگوییِ خوابها."
هر انسانی هنگامِ آفرینشِ دنیایِ خواب هنرمندی تمامعیار است، و نمودِ دلفریبِ خواب پیششرطِ همهی هنرهایِ تصویرپرداز است...
-فردریش نیچه / زایش تراژدی
@Neyrang
"دوستِ من، وظیفهی شاعر آن است که
به خوابهایش اعتنا کند و معنایشان را جویا شود.
باور کن، حقیقیترین وهمی که آدمی میشناسد
معنایی دارد که تنها خوابها میتوانند آشکارش کنند:
هنرِ شعر و ترانه
هیچ نیست مگر باز-گفتنِ پیشگوییِ خوابها."
هر انسانی هنگامِ آفرینشِ دنیایِ خواب هنرمندی تمامعیار است، و نمودِ دلفریبِ خواب پیششرطِ همهی هنرهایِ تصویرپرداز است...
-فردریش نیچه / زایش تراژدی
@Neyrang
◾️طمع، یک گودالِ بی انتهاست که فرد را در راستای یک تلاش بی پایان، جهت ارضای نیاز
بدون رسیدن به رضایت از پا در می آورد.
-اریک فروم / روانشناسی برای زندگی
@Neyrang
بدون رسیدن به رضایت از پا در می آورد.
-اریک فروم / روانشناسی برای زندگی
@Neyrang
■ اگر نتوانیم معرفتی از امر مطلق داشته باشیم ، به ویژه نمیتوانیم بدانیم که آن " ناشیء شده " است . به گونهای دیگر ، نمیتوانیم امکان تطابقی کمابیش دقیق را میان ساختاری که واقعیت "فینفسه" دارد و ساختاری که بازنمود ما از آنست انکار کنیم.
ناکامی در توجه به این موضوع، خطاییست که در بخش بزرگی از ایدئالیسم آلمانی ریشه دوانده است.
-شلینگ و فلسفهی مدرن اروپایی
@Neyrang
ناکامی در توجه به این موضوع، خطاییست که در بخش بزرگی از ایدئالیسم آلمانی ریشه دوانده است.
-شلینگ و فلسفهی مدرن اروپایی
@Neyrang
◾️کمتر میشود که آدمی تنها یکبار دل به دریا بزند؛ و بارِ اوّل چهها که نمیکند!
برای همین چهبسا دیگر بار دست به کار میشود و این بار، چندان کاری نمیکند...
-نیچه / غروب بتها
@Neyrang
برای همین چهبسا دیگر بار دست به کار میشود و این بار، چندان کاری نمیکند...
-نیچه / غروب بتها
@Neyrang
◾️دست برداشتن از جنگ یعنی دست برداشتن از زندگیِ بزرگ.!
(آرامشِ روح) چهبسا یک بدفهمی ست و بس.
-فردریش نیچه / غروب بتها
@Neyrang
(آرامشِ روح) چهبسا یک بدفهمی ست و بس.
-فردریش نیچه / غروب بتها
@Neyrang