Neyrang | نیرنگ
538 subscribers
77 photos
10 files
31 links
ماورای باور ها، قرارمان آنجا.
Download Telegram
▪️ ما چیزی را نمی‌شناسیم، "مگر روشِ خودمان" برایِ ادراکِ ابژه‌ها را.

-کانت
@Neyrang
■ انسان با خطاهایش تربیت شده است.
او در ابتدا خود را موجودی غیرکامل تصور می‌کرد؛ سپس صفاتی واهی به خود نسبت داد و بعد خود را در سلسله مراتب موجودات دارای مقامی کاذب میان حیوان و طبیعت انگاشت و در آخر او معیارهای ارزشی جدیدی را بی‌وقفه ابداع کرد و هر یک از آن‌ها را تا مدت‌ها ابدی و مطلق دانست.
در این مرحله هر غریزه و حالت انسانی به نوبه در مقام اول قرار می‌گرفت و با این ارزیابی ارتقا پیدا می‌کرد.
نادیده گرفتن تاثیر خطاهای این چهار مرحله به معنی حذف مفاهیم بشری، احساس انسانی و ستایش انسانی است.

-نیچه
@Neyrang
"بزرگترین عیب نادانی آن است که نادان بی‌آنکه از خوبی، زیبایی و دانش بهره‌ای داشته باشد، می‌پندارد که برای خویشتن کافی است.
از این رو به آنچه دارد خرسند است و نیازی به دانایی احساس نمیکند تا در طلب آن گامی بردارد."

-سقراط
@Neyrang
▪️شناخت بشر

مهم‌ترین گام در شناخت بشر این باور است که رفتار انسان، در کل، و در همه‌ی جزئیات اصلی‌اش، تحت سیطره‌ی عقل یا تصمیماتی که می‌تواند با عقل بگیرد نیست. هیچ کس با آرزو کردن چنین و چنان نمی‌شود، هر چند از ته دل آرزو کند. اعمال او از شخصیت فطری و لایتغیر او ناشی می‌شوند و به نحوی بی واسطه‌تر و خاص‌تر توسط انگیزه‌ها تعیین می‌شوند.
بنابراین رفتار انسان محصول ضروری شخصیت و انگیزه است.

در شخصیت به هیچ وجه محصول انتخاب و تأمل عقلانی نیست و از این رو در هر عملی کار عقل صرفاً این است که انگیزه‌هایی به اراده عرضه کند. بعد به عنوان شاهد و ناظر صرف به جریانی که زندگی، بر اساس تأثیر انگیزه بر شخصیت معین، پیدا می‌کند می نگرد.

-شوپنهاور
@Neyrang
◾️⁠فهم طبیعی می‌تواند جای تقریباً هر درجه‌ای از تربیت عقلی را بگیرد، اما هیچ تربیتی نمی ‌تواند جای فهم طبیعی را بگیرد. در میان تمامی طبقات اشخاصی را می ‌یابیم با برتری عقلی، که هرگز هیچ ‌گونه آموزشی ندیده‌اند.

-شوپنهاور
@Neyrang
■ هرچه انسان با وضوح بیشتری بشناسد و هوشمندتر باشد, درد نیز بیشتر می‌شود. شخصی که در او نبوغ یافت شود بیش از همه رنج می‌برد.

-شوپنهاور
@Neyrang
▪️آنان که خود را کارشناسان علوم الهی نامیده اند همیشه سد راه پیشرفت علم و دانش بوده اند. آنان که خود را پیامبر و روحانی و پیام خود را آسمانی می دانند همیشه با نیرو و توانشان از گسترش حقیقت جلوگیری کرده اند. این روحانیون هوادار مهربانی و معنویت، در عمل دانشمندان را زنده سوزانیده اند؛ آنان را به خاطر بیان حقیقت علمی به دادگاه و زندان کشانده اند؛ و در طول تاریخ همواره سبب آزار و اذیت هوادارن علم و معرفت بوده اند.

-برتراند راسل
#نبرد_دین_با_علم
@Neyrang
تمایز اصول فرایند یک دیالکتیک با یک مجادله

اصولاً بایسته‌های تشکل یک دیالکتیک منظم، و اصول فرایند پایداری و انسجام چارچوب الگوریتم یک دیالکتیک، مبتنی بر تاب آوردن طرفین در مناظره است.
معمولا دو شخص حین بحث، می‌بایست هم بتوانند شنیده‌ها و گفته‌های یکدیگر را تاب بیاورند و به بوته‌ی هضمِ کلمات و جملات شنیده‌شده بسپارند، و هم توانایی پذیرشِ حرف حق از منظر شخص مقابل در دیالکتیک مشخص را داشته باشند و بتوانند با نقص های گفتاری خود در بحث کنار بیایند.
معمولا بیشتر مواقع به دلیل اختلاف نظرهای موهوم، دو شخص متفق‌القول می‌شوند تا باهم مناظره و بحث کنند و در این دیالکتیک عناوین مطرح شده یک طرف ترادف عقیده ست و طرف دیگر تضاد عقیده که اصولاً اگر عقلانیت طرفین منزلت والایی داشته باشد، دوجانب در نهایت به اتفاق نظر خواهند رسید.
زیرا در یک دیالکتیک دانسته‌ها به اشتراک گذاشته می‌شوند، مهم است طرفین منطق و عقلانیت خود را جای‌گذار احساسات کنند و با فن نقادی و موشکافی نسبت به عقاید مطرح شده، اظهار نظر نمایند.
امّـا در یک مصاحبت که نام آن را دیالکتیک نمی‌توان گذاشت، طرفین پیش از آغاز بحث، در خود و برای خود، سنگری از کلمات هجومی و نقادی کاذب و کورکوانه مهیا می‌کنند و آکنده می‌شوند از جملات و طرز عقیده‌ٔ بغایت نارسیستی و متعصب. حال شما فکر می‌کنید در هنگامه‌ی آغازین بحث، منطق و شعور چه جایگاهی دارد؟ بالطبع این مشاجره ماحصلِ راه‌گشا و اثربخشی نخواهد داشت و قطع‌به‌یقین فرجامِ این بحث به مخاصمه می‌رسد.
ارسطو در چنین مواقع می‌گوید: ''شعور یعنی پذیرش حرف حق؛ حتی اگر با آن مخالف باشی''
پس در بحثی که، طرفین منحصراً به قصد تحقیر دیگری، رسیدن به ارضای حس برتری و تکبر خویش وارد آن می‌شوند. منطق، استدلال و تعقل جایی در آن ندارد. در اینجا ما نسبت به بحث یک فرد خردمند با فرد ناآگاه صحبت نمی‌کنیم بلکه مقصود جملات فوق، مشاجره و بگومگوی دو فرد متعصب و متکبر است که تمایز این نزاع با دیالکتیک عقلانی کاملا مبرهن است و هیچ برهانی وجود ندارد که این دو مورد را در هم ادغام کنیم.
در عاقبت این مفاهیم، مفید است پیش از هر نوع گفتمان و گفتاورد، تاب‌آوردن را بیاموزیم و در مسیر آن گام بگذاریم.

@Neyrang
هر که از خویش فرمان نبرد، بر او فرمان می‌رانند.
چنین است سرشت زندگی.


-نیچه
@Neyrang
فریاد هایِ کشیده‌نشده، کم‌کم می‌شود چین و چروک های روی صورت.

-ساموئل بکت
@Neyrang
■ معنای تمامیِ فرهنگ، جز پروراندنِ جانوری خانگی و فرهیخته از درونِ جانورِ شکاریِ "انسان" نیست.

-فردریش نیچه / تبارشناسی اخلاق
@Neyrang
روح؟
(1/2)
در برخی عقایدِ هستی‌شناسی، پذیرش یک عقیده منفرد به مثابه قبول زنجیره‌ی پیوسته‌ی آن عقیده است. عقیده پذیرش روح: شخص اگر بپذیرد در زندگی و در وجود انسان‌ها، روحی وجود دارد و آن روح همراه جسم بشر است، می‌بایست خواسته یا ناخواسته تمام عقاید زنجیره ای متصل به عقیده پذیرش بُعد روحانی بشریت را بپذیرد! یعنی اگر انسان بپذیرد روحی در میان است، برای یک هدف و یک معنا آن روح درمیان عالم بشری گذاشته شده. یعنی اگر روحی باشد، بالطبع جهان آخرت و خدائی نیز هست، متافیزیک و چه‌بسا دوزخ نیز وجود خواهد داشت و حتی می‌توان در برابر پذیرش دنیای موازی و تناسخ‌های انسانی نیز سر خم نمود. حال اساسی ترین سوال اینجا ست که: چرا برای پذیرش روح، لزوماً باید جریان های عقیدتی فوق را پذیرفت؟ زیرا طبق مفهومی که عرض شد، و با باور به اپیستمولوژی، روح با یک غرض و قصد خاصی بر وجود انسان‌ها نهادینه شده است و هرگز نمی‌توان منطق وجودی روح را به دیده‌ی انکار گرفت. چرا که اگر این‌طور باشد و ماهیت روح در بُعد روحانی و درونی انسان، کاملاً مهمل و فاقد غایت باشد، پس فایده یا حداقل دلیل وجود او چیست؟ اگر یک قدرت فراتر روح را بر وجود عالمیان نهاده، استقرار روح می‌بایست با هدفی ایجاد و مستقر شود وگرنه آن نیروی فراتر صرفاً امری بیهوده انجام داده است.
برخی می‌گویند در وجود بشر روح وجود دارد و آن روح پس از مرگ و نابودی جسم انسان، از جسد فارغ می‌شود و در دنیایی معلق می‌شود! یعنی روحی که در زمان حیات بشری، وجود داشته و شاید کارهای مربوط به خود را انجام می‌داده، پس از مرگ جسم، فوراً دچار تغییر ماهیت و به سوی بی هدفی می‌رود! این باور صرفاً باوری احساسی و فاقد برهان عقلانی‌ است و نمی‌توان این باور و دلیل را یک عقیده عقلانی و صحیح برداشت کرد. زیرا همان‌طور که گفته شد، انگیزهٔ وجود روح در دنیای کنونی، نیازمند یک غایت قصوا و هدف معین است تا حجت وجودش ثابت گردد؛ پس اگر روح پس از مرگ جسم، به حالت آونگ در بیاید به‌یکباره معنای خود را از دست می‌دهد و روحی که صرفاً در دنیای بشری و فقط در هنگام زیستنِ جسمیِ بشری وجود داشته باشد، حضور و عدم حضورش فرقی ندارد و اظهار عدم وجود روح، به صورت نظری عقلانی جلوه می‌شود. و تعلیق بی معنای روح در عالم پس از مرگ کاملا بی معنا ست و فقدان معنا فقدان قطعیت حضوری روح در تعدد عالم ها ست.
در غایت: تعلیق بی‌هدف، فقدان معنا است و فقدان معنا نیز به مثابه عدم وجود است.

@Neyrang
روح؟
(2/2)
اگر بر مغلطه و اصطلاحات روزمرهٔ انسان‌ها متمرکز شویم به جملات و واژگان متعددی برمی‌خوریم که معنایِ (روح) در آنها نهادینه شده است.

اما گاهاً می‌توان به نتایج خطیری متوسل شد که دور از انصاف است اگر به‌آن ها مغلطه بگوییم. مثلا عبارتِ (روحِ موسیقی) یا (ناراحتی های روحی) چه معنایی دارد؟
روح در عبارت مذکور معنا و مفهوم (درون، دل، وجود، روان ،سایکو و...) دارد و صحبت از یک ابژهٔ مهجور نیست. اصولاً فاهمهٔ مستور در این نوع سازش و اصطلاحات با معنایِ سوبژکتیویسم سروکار دارد و به‌همین دلیل استفاده از عبارتِ روح در این نوع سازش ها برای افراد مخالف تشکیل دهنده یک سوءتفاهم پیچیده است.
چه‌بسا اصطلاحاتی که هنوز بین افراد متریالیسم یا دترمینیسم که ضد معنای ابژه‌ای روح هستند، وجود دارد و لاجرم به دلیل عرف و عادت از گفتار آن سازش ها محذور نمی‌شوند. مانند:( روحش شاد، روحش درآرامش، و ...)
امّـا طبق گزینش به معنایی که عرض شد، با ادراک مفاهیم اپیستمولوژی و معرفت شناسی، گسیختگیِ عقاید متصل، یک پوچی محض به‌همراه دارد و فرد دیگر عقیده‌مند نیست و از محور باور مردود می‌شود. عقیدهٔ یک باور درونی و یک ایمان شخصی است،(مسئله تفتیش ،عیان یا تحمیل عقیده نیست) چرا که اگر بر محوریت معنایی عقیده غور شویم، درمی‌یابیم که نمی‌توان دست به انفصال عقیدهٔ متحد زد.
مانند اینکه شما یک شیشهٔ بزرگ و هموار در اختیار دارید و ناگهان ترجیح می‌دهید قسمتی از شیشه را بُرش دهید یا به هرطریقی از آن قسمت صرف نظر کنید. آیا هنگام انقطاع قسمت معیّن، شیشه همان حالت صیقلی پیشین را حفظ می‌کند؟ الگوریتم طوری طراحی شده است که انسان برای زیستن با یک ابژهٔ کُلی، نتواند کل را به جزء تقسیم کند.
تعلیق بی هدف، فقدان معنا است.

@Neyrang
▪️درباره نظریه احساس قدرت و توان

در راستای خوبی کردن و بدی کردن، ما توانِ خود را بر دیگران اعمال می‌کنیم و چیزی بیشتر نمی‌خواهیم!

با بدی کردن قدرت خود را بر کسانی اعمال می‌کنیم که ناگزیریم آنها را وادار کنیم اثرِ آن را حس کنند؛ زیرا درد علتِ خود را جستجو می‌کند، در حالی که لذت به خود توجه دارد و به پشتِ سرِ خود نگاه نمی‌کند.

با خوبی کردن، ما توانِ خود را بر کسانی اعمال می‌کنیم که قبلا به نحوی در دایره‌ی وابستگیِ ما قرار گرفته اند (یعنی عادت کرده اند که به ما به عنوانِ عاملِ شادی‌ های خود فکر کنند)؛ می‌خواهیم قدرت و توانِ آنان را افزایش دهیم، زیرا بدین ترتیب قدرتِ خود را افزایش داده‌ایم و یا می‌خواهیم مزیتِ تحتِ نفوذِ ما بودن را به آن ها نشان دهیم . . .

-فردریش نیچه / حکمت شادان
@Neyrang
Neyrang | نیرنگ
روح؟ (2/2) اگر بر مغلطه و اصطلاحات روزمرهٔ انسان‌ها متمرکز شویم به جملات و واژگان متعددی برمی‌خوریم که معنایِ (روح) در آنها نهادینه شده است. اما گاهاً می‌توان به نتایج خطیری متوسل شد که دور از انصاف است اگر به‌آن ها مغلطه بگوییم. مثلا عبارتِ (روحِ موسیقی)…
◾️چرا روح برای اندیشمندان معنا ندارد؟
(1/2)
در قسمت اول و دوم مشروحاتِ عرض شده، بیان شد که: عقاید هستی شناسی و انتولوژی و باور های معطوف اپیستمولوژی، طوری تشکیل شده‌اند که حالت زنجیره‌وار به خود گرفته‌اند و زایش یک عقیده متصل، غیرقابل انفصالِ ارادیِ شخصِ معتقد است.
حال در این موضع ژرف، به موشکافی و هرمنوتیک نقد وجودِ روح خواهیم پرداخت:
اگر یک روز بر روزمرگیِ متداول یک انسان بپردازیم و جریانات و انفعالات انسان را تأویل کنیم، به نتایج شایان‌توجهی خواهیم رسید:
تمامِ فعل و انفعالات انسان در ادوار حیات خویش بر گستره و اقتدار مغز اوست. انسان می‌بیند،می‌گِرید،می‌خورد،می‌خندد،می‌خوابد،می‌دَوَد و غیره. حال با هرمنوتیک تمام جریانات مذکور می‌توان دریافت که زایشگر و مخلوق این جریانات از اقتدار و وسعت استطاعت مغز است. اگر ما قادر به شهود اشیاء و حیات مقابل خود هستیم، از موهبت اذن مغز است.
دستگاه مغز ما بر تمام جریانات انسان نظارت دارد و حکم رهبر و خدای بدن است.
حال در قسمت های پیشین گفته شده بود که وجود روح در انسان یا در سوبژکتیو انسان، نیازمند معنا و غایت قصوا است و تعلیق بی هدف فقدان معنا ست.
پس وقتی تمام معنای جسم بشریت زیرمجموعه‌یِ اقتدار مغز است، پس خاصیت یا حداقل هدف روح در دنیای کنونی چیست؟
آیا روح در حیات ما ویژگی هایی دارد؟ درصورتی که تا کنون هر توانایی و سلطه‌ای برپایه مغز بوده است.
پس اگر از گستره صفوت روح منتزع شویم، و از خاصیت آن در حیات کنونی صرف نظر نماییم، یعنی روحی که توسط نیروی فراتر بنیان‌گذاری شده، هیچ هدف یا غایت متعیّنی ندارد و اگر دنیای دیگری باشد احتمالاً روح در آن دنیا می‌بایست خود و ویژگی های خود را برجسته نماید.
دنیای دیگری؟ روح در دنیای دیگری؟ اگر کثرت یا تمامی جریانات روزمره انسان بر پایه عقل و مغز اوست، پس روح نیز می‌بایست مغزی جداگانه و مختص به خود داشته باشد تا بتواند با موقعیت ابژه ای فارغ از جسم یا جسد حرکت یا اراده نماید و خود را در دنیاهای دیگر(که وجود ندارند) معلق یا مسافر نماید.
ولی اگر روح مغزجداگانه نیز داشته باشد پس چرا در دنیای کنونی خاصیت بسزایی ندارد؟

◾️تناسخ بدون وجودِ روح‌تعقل‌گرا وجود ندارد.

با فهم فاهمه‌های فوق، تناسخ نمی‌تواند در غالب یک باور عقلانی جلوه‌گر شود.
انسان یک مغز تکامل یافته دارد و با اتمامِ حیات خود مغز خاموش می‌شود و جسد مبدل می‌شود به هیچ. یعنی وقتی انسان می‌میرد، مغز او نیز از کار و فعالیت باز داشته می‌شود. حال شما را به یک تصور ذهنی دعوت می‌کنم برای فهم بهتر: اگر شما یک گوشی خاموش و یک گوشی روشن در اختیار داشته باشید و بخواهید از گوشی خاموش یک نرم‌افزار را به گوشی روشن انتقال دهید، آیا موفق خواهید شد؟ هیچ نرم‌افزاری از گوشیِ خاموش به جایی انتقال پیدا نمی‌کند چون مغز آن خاموش است. اگر انسان روح نداشته باشد و مغز او نیز از کار بیافتد، تناسخ چگونه رخ خواهد داد؟
اگر انسان روح داشته باشد اما روح انسان مغز نداشته باشد و مغز اصلی ما خاموش شده باشد، تناسخِ روحِ ساکن چگونه رخ خواهد داد؟
انسان نیازمند تکامل نیست زیرا مغز انسان تکامل‌یافته‌ترین قسمت حیات اوست و هنوز انسان ها نتوانستند از تمام مغز خود استفاده‌کنند و این موضوع نشان‌دهنده این است که: هیچ دلیل عقلانی وجود ندارد که انسان روح داشته باشد و روح با تناسخ به تکامل برسد. زیرا اگر روحِ یک جسد وارد بدن یک انسانِ زندهٔ دیگر بشود یعنی آن روح باید آن انسان جدید را به تکامل برساند نه آن انسان قبلی که مغز او خاموش شده است.

◾️لازمه‌ی زایش تناسخ دنیای دیگریست.

وقتی انسان متولد شود و با گذشتِ سالهای واپسین بمیرد، دیگر او نمی‌تواند مجدداً به همین دنیا باز گردد. اگر تناسخ وجود د‌اشته باشد و انسان یک روح با یک مغز داشته باشد، لاجرم باید دنیای دیگری نیز داشته باشد که انسان بتواند به آن سفر کند. اما این چرخه معکوس است و اگر دنیای دیگری وجود دارد پس روح نیز وجود دارد. امّـا روحی بی هدف؟
روحی که صرفاً در ابژکتیو یا سوبژکتیو ما نهادینه شده اما هیچگاه خود را نمایان نمی‌سازد و مغزی ندارد؟
باور های احساسی-دینی هیچگاه پاسخ مناسبی برای علم نبوده اند.

در مورد بعدی به ماوراء، تفسیر خواب و ارتباط آن با روح خواهیم پرداخت...

@Neyrang
◾️چرا روح برای اندیشمندان معنا ندارد؟
(2/3)
در قسمت پیشین به نقد روح در ابعاد سوبژکتیو و ابژکتیو انسان و همینطور ربط آن با تناسخ پرداختیم. اکنون قرار است بررسی نماییم که ماوراء چیست؟ ارتباط آن با روح چیست؟ ارتباط احساسات با روح چیست؟
در ابتداء: وقتی وجود روح را منکر شویم، مسلماً وجود هرچیزی که به آن مرتبط است را نیز منکر خواهیم شد که تمام فن نقادی علم و فلسفه در روح و مفاهیم دینی-الهی، با استدلال عقلانی و با مفهوم راسیونالیسم همراه است.
روح ابتدا به‌شکلی تعریف شده است که قابل شهود نیست و افراد نمی‌توانند با قوای بینایی شمایل روح را بنگرند و یا به ماهیت و چیستیِ آن دست یابند. پس انسان های معتقد، چیزی را که نمی‌بینند می‌پذیرند و مصرانه بر وجود آن پافشاری می‌کنند. و این موضوع که اگر روح همراه جسم بشر است هرگز نمی‌تواند ازلی و ابدی باشد چرا که با پایان حیات بشر و خاموشی مغز روح نیز به انقضاء می‌رسد.

◾️چرا ماوراء وجود ندارد؟

تأثر خطیرِ ماوراء بر عقاید متافیزیک و فوق طبیعت تماماً مشهود است. یعنی عقاید فوق طبیعی مانند بازی دومینو ، اتحاد مبرهن و آشکاری دارند و از حیث اتصال، به سهول قابل انفصال نیز هستند یعنی اگر شما گام اولین انکارِ این عقاید را بردارید یعنی اولین گزینه دومینو را تکان داده اید و به همان ترتیب تمام عقاید پشت‌سرهم به زمین نقادی برخورد می‌کنند. می‌پردازیم به پرسش اصلی: ماوراء چیست؟ ماوراء در معنای لغوی یعنی [پشتِ سر، آنچه در پس و پشت قرار دارد] است.
اما ما با معنای متافیزیکی و ابژه ای ماوراء سر و کار داریم. یعنی ماوراء آن چیزی‌ است که انسان نمی‌تواند آن را درک کند و توسط قوای نیروی فراتر اعمال می‌شود و انسان هیچگاه نمی‌تواند علل حقیقی اتفاق رخ داده را در یابد و به دلیل نتوانستن ادراک آن، به آن ماوراء می‌گوید و این پاسخ خام را به وسعت اقتدار خدا ارتباط می‌دهد. انسان ماوراء را باور می‌کند یا در خیال خود ماوراء را تصور می‌کند که البته چون ماوراء صرفا یک تئوری غیرپراتیک است به آسانی قابل زایش تصور است. یعنی کثرت جریاناتی که ماوراء نامیده می‌شود ساخته ی تخیل یا سیاست انسان کالونیسم یا متدین است. طبق فاهمهٔ رساله‌ی معجزات توضیح دادیم که اتفاقات دنیوی، دلایل دنیوی دارند و قصه و پیشامد های متافیزیکی یا ساخته ی ذهن انسان است یا آن‌چیزی که می‌گویند نیست.
اما ماوراء در رخداد های معمول حیات، همان دلایل منظم طبیعی را دارند و بر طبق قوانین طبیعت رخ داده اند که انسان های متدین این واقعه و حوادث را ماوراء نام نهادند.
برخی از پیشامدها نیز ساخته‌ی هوش سیاست و دیپلماسی رسانه هاست که برای تشویش اذهان بشر و به‌کارگیری غرض های نهان خودِشان طراحی شده است.
مقصود رسانه ها در ظاهر واقعه آنچنان افتراقی ندارد اما تأثر اکید آن بر ذهن های خام کاملاً نومیدانه و جدی است. شوربختانه مخاطب اصلی یا انسان هایی که طعمهٔ پیشامد های رسانه ها می‌شوند با بسامد های مکرر خود را در یک گودال باور تظاهرآمیز می‌اندازند و از مسمومیت خود آگاه نیستند و زودباوری انسان ها نیز مانند یک سلول وخیم سرطانی به دیگر انسان های جامعه منتقل و تکثیر می‌شود و رسانه به غایت هدفمند خود که حسابی برای رخداد آن برنامه‌ریزی کرده بود، می‌رسد.

◾️منبع احساسات مغز است.

قطعا بارها عوارضی برای انسان رخ داده است که دست به گریستن بزند یا از شدت ذوق و شادی بگِریَد. توسط شاعران و عنواین زیبا و عارفانه گفته شده است که احساسات ما در قلبمان است اما اگر بخواهیم به‌صورت علمی به‌ماجرا بپردازیم در‌می‌یابیم که وظیفه حقیقی قلب پمپاژ خون و خون رسانی به رگ ها درجهت رسیدن خون به اعضای بدن است و با ترشح هورمون های بدن در دستگاه لیمبیک و دستور مغز انسان دچار تزلزل احساسات می‌شود و احساسات بشر برجسته می‌شود که دست به برون‌پاشی‌عاطفی می‌زند. مغز انسان نمی‌تواند تمام جوانب احساسی را برانگیزد و قسمتی از عواطف در نطفه خفه می‌شوند و عوارض اکیدی به همراه دارند که به موضوع مربوطه ارتباط ندارند. اما دریافتیم که تمامی احساساتِ ما نیز بر پایه دستورات یا ترشحات سلول های زیرسلطه‌ی مغز است و انسان تنها با عقل خود می‌تواند معنادار به حیات خویش ادامه دهد. تنها و تنها با عقل خود.

در مورد سوم و آخر به تفسیر خواب و ارتباط آن با روح خواهیم پرداخت...

@Neyrang
◾️چرا روح برای اندیشمندان معنا ندارد؟
(3/3)
باز هم مطابق آنچه در قسمت های پیشین بیان گشت: برای درجات علم، روح محتاج است تا به ثبات علمی برسد. امّـا خواب بهانه مفیدی‌است برای ایمان به روح.

◾️تفسیر خواب و نقد ارتباط روح با آن.

ابتدا باید گفت: هنگامی که خواب می‌بینیم، نمی‌توانیم برای ثبوت آن به عملکرد پراکتیسیسم متوسل شویم. امّـا مغز ما پاسخ های خوبی برای توجیه جریانات و سانحه های خواب دارد.
انسان در طول روز و عمر خویش، به‌میزانِ ساعت‌ها پیاده‌روی تفکر می‌کند اعم از فکروخیال، اضطراب، استرس، اسکیزوفرن‌پارانوئید، اختلال OCD اختلال سایوسوماتیک، اختلال مبدل پوشی و غیره.
که تمام ناهنجاری ها و تفکرات معمول در ذهن ما انجام می‌شوند. مغز شروع می‌کند به پردازش تصورات، تخیل و تصورات همچون گلوله با رگباری دمادم و متوالی به گستره مغز اصابت می‌کند. مغز نمی‌تواند این‌حجم و مقدار از تصورات دهشت‌انگیز را پردازش یا ذخیره نماید به‌همین سبب قسمتی از تصورات را ذخیره می‌کند تا هنگامی که انسان عاری از تفکرات است(هنگامه‌ی خواب) آن ها را برون بریزد.
گفته بودیم که: مغز مانند یک کامپیوتر است با نرم‌افزار و سخت‌افزار های متنوع که یکی از نقصان و شباهت این موضوع، بی‌نقص نبودن مغز و کامپیوتر است. همانطور که هنگامی دستگاه کامپیوتر دچار اختلال و Error می‌شود مغز نیز گاهی از انبوه دریافت ها به سوی خود گیج می‌شود و نمی‌تواند به بررسی و پردازش تمامی دریافت ها بپردازد.
انسان به اتفاق ها و حوادثی که در طول روز یا هفته ساعت‌ها بدان فکر کرده است، غور می‌شود و وقتی می‌خوابد، مغز تفکرات او را برایش پخش و بازگو می‌کند. پس انسان چیزی را که مغز برایش به نمایش گذاشته است می‌بیند و به‌دلیل بی‌نقص نبودن مغز، ممکن‌است نمایش های مغز به‌معیار دقیق بودن تفکرات اصلی نباشد و به همین‌سبب انسان خواب های عجیب‌وغریب می‌بیند. و مثلا کسی که به‌تازگی یکی از بستگان خود را از دست داده‌است و از فقدان حضور او اندوهگین است ساعت‌ها بدان شخص فکر می‌کند و مغز انسان در هنگام خواب تصویر و صحبت های او در زمان حیات را برای انسان بازگو می‌کند جهت تجدید خاطرات یا نگه‌داشتن اطلاعات تصویری و تصوری.
پس مغز انسان وقتی از حجم شدید تفکرات شگفت‌زده و حیرت‌زده می‌شود قسمتی از آن‌ها را به بافت های حافظه ارسال می‌کند.
ولو اینکه ارگانیسم انسانی چیزی نیست جز یک سازوکار پیچید‌ه‌ی بیوشیمیایی که از یک منبع سوختی نیرو می‌گیرد و این سوخت، کامپیوترهایی را به‌راه می‌اندازد که امکانات ذخیره‌سازی اعجاب‌انگیزی برای اطلاعات اندوخته‌شده و کد‌گذاری‌شده دارند.
اما مغز انسان ممکن است ذخایر خود را فراموش کند یعنی کد اصلی آن را فراموش کند و درنتیجه ما اعمال و کارهایمان و حتی آمال خود را به بوته‌ی فراموشی ذهنمان می‌سپاریم و اگر مغز انسان در هنگام خواب کد های اطلاعات فراموش شده را آنی به‌یاد آورد به‌سرعت آن را در هنگام خواب برای ما پخش می‌کند و به همین جهت ممکن است ما خواب هایی ببینیم از چیز هایی که آن را ها گم یا فراموش کرده ایم. پایان...

@Neyrang
■ آنچه بشر را از حيوانات متمايز می‌کرد قدرت خود آموزی و اخلاق طبيعی او بود.
در طبيعت انسان به تنهائی زندگی می‌کرد.
هنگامی که وارد جامعه بشری شد و شروع به همکاری با ديگران در شکار و دفاع در مقابل بلايای طبيعی کرد، اين وابستگی اجتماعی باعث افزايش حس همدردی شد و منجر به ايجاد احساساتی چون ملاحظه حقوق ديگران و مسئوليت اجتماعی شد ولی مسائل ديگری هم پيش آمد.
براي مثال کشاورزی باعث محصور کردن زمين و ايجاد فکر مالکيت شد.
در این مورد اینچنین میشود گفت :

" اولين انسانی که پس از محصور کردن زمين اعلام کرد که آن قطعه زمين به او تعلق دارد و ديگران را متقاعد کرد که نظر او را قبول کنند، اولين کسی بود که زندگی اجتماعی را ايجاد کرد.''

-ژان ژاک روسو / قرارداد اجتماعی
@Neyrang
نرم افزاری میخواهد بهتر زندگی کند،
رویِ سخت افزاری که میخواهد بیشتر زندگی کند.
انسان یک منطقۀ جنگیست.

-هادی پاکزاد
@Neyrang
■ به چه چيز ايمان داری؟
-به اينكه بايد اوزانِ همه چيز را از نو تعيين كرد.

■ وجدانت چه می‌گوید؟
-می‌گوید «تو بايد آن شوی كه هستی.»

■ چه چيز را در ديگران دوست داری؟
-اميدهايم را.

-فردریش نیچه / حكمت شادان
@Neyrang
■‍ انگشتم را در عالمِ هستی فرو می‌برم، بوی پوچی می‌دهد. کجا هستم؟
این چیزی که آن را جهان می‌خوانند چیست؟ چه کسی مرا به این دام انداخته و اکنون مرا وانهاده است؟ کی هستم؟ چگونه به جهان آمده‌ام، چرا با من مشورت نشد؟

-سورن کی‌یرکگور
@Neyrang