■ زندگیِ زناشویی برای بیست سالگی نهادی لازم و برای سی سالگی نه لازم اما مفید است : اما برای سال های پسینِ زندگی، بسا که زیانبار است و پژمردگیِ جانِ مرد را فزونی میبخشد.
-نیچه
@Neyrang
-نیچه
@Neyrang
معجزات
(
در ادوار تاریخ مفهومِ خلقِ یک معجزه در مواقعی رخ میداد که انسان با اتفاقات و حوادثی رو به رو میشد که توانایی برطرف کردن یا عبور کردن از آن را نداشت و خدایِ آن انسان، با یک معجزه کار را برای آن فرد سهل مینمود. یا گاهاً خدا برای اعطای قدرت و نشان دادنِ گستردگی ویژگی های خود، معجزه ای خلق میکرد تا انسان های بیشتری را شیفته و مجذوبِ سلطهٔ خود سازد. گاهی معجزات در روایت های تاریخی و دینی بهدلیل آشکار نمودن تمایزات شرک و کفرگویی با دینداری و کالونیسم بود. یعنی خدایِ معجزهگر، یک اتفاق فراطبیعی به وجود میآورد تا افراد کافر به فرمان و نیروی او ایمان بیاورند و از شرک پرستی محذوریت جویند. میشود این تفکر را داشت که کثرت معجزات سند تجربی و تاریخی ندارند و هرچه از بناهای تاریخی برجای مانده یک اتفاق طبیعی است و اگر اذعان شود که این بنای تاریخی برای فلان معجزه است باید صحت آن جمله ثابت گردد. مانند سخن #دیوید_هیوم که میگفت: [مدركی دربارهی معجزهها وجود ندارد مگر مداركی كه دروغ بودن آنها را ثابت میكند. معجزه در اینست كه برخی در تلاشند این دروغها را اثبات كنند.]
انسانِ خردمند و لزوما راسیونالیسم، ذهن و شعور خود را بر خرافات و اتفاقات غیرواقعی نمیسپارد و از مفهوم معجزه یک معنای طبیعی و دنیوی میسازد. چرا که اگر برفرض خدایی هم باشد، و معجزاتی هم خلق کرده باشد، اکنون چرا ساکت است؟ اگر در تاریخ دین دربرابر برخی از گناهان (در دین گناه انگاشته شده اند) معجزه ای صورت گرفته، اکنون چرا جنایات فزونی یافته و خبری از عدالت و معجزهگری نیست؟ سوالهای اینچنینی زیاد است و پاسخ عقلانی اندک.
باز هم نقلقول از #ژانژاکروسو: [ افراد سست اراده همیشه منتظر معجزه ها و رویداد های شگفت انگیزند اما افراد قوی، خود آفریننده معجزه ها و رویداد های شگفت انگیزند.] انسانِ ارادهمند، قدرت و اقتدار خود را نمیبازد و قوای خود را دربرابر ناتوانی و ایمان به معجزات تسلیم نمیسازد، لذا برای اینچنین انسان سستاراده، معجزات مانند شرمساری و تنبلی است و یک پاسخِ خیالی است.
ادامه دارد...
@Neyrang
(
1/2)در ادوار تاریخ مفهومِ خلقِ یک معجزه در مواقعی رخ میداد که انسان با اتفاقات و حوادثی رو به رو میشد که توانایی برطرف کردن یا عبور کردن از آن را نداشت و خدایِ آن انسان، با یک معجزه کار را برای آن فرد سهل مینمود. یا گاهاً خدا برای اعطای قدرت و نشان دادنِ گستردگی ویژگی های خود، معجزه ای خلق میکرد تا انسان های بیشتری را شیفته و مجذوبِ سلطهٔ خود سازد. گاهی معجزات در روایت های تاریخی و دینی بهدلیل آشکار نمودن تمایزات شرک و کفرگویی با دینداری و کالونیسم بود. یعنی خدایِ معجزهگر، یک اتفاق فراطبیعی به وجود میآورد تا افراد کافر به فرمان و نیروی او ایمان بیاورند و از شرک پرستی محذوریت جویند. میشود این تفکر را داشت که کثرت معجزات سند تجربی و تاریخی ندارند و هرچه از بناهای تاریخی برجای مانده یک اتفاق طبیعی است و اگر اذعان شود که این بنای تاریخی برای فلان معجزه است باید صحت آن جمله ثابت گردد. مانند سخن #دیوید_هیوم که میگفت: [مدركی دربارهی معجزهها وجود ندارد مگر مداركی كه دروغ بودن آنها را ثابت میكند. معجزه در اینست كه برخی در تلاشند این دروغها را اثبات كنند.]
انسانِ خردمند و لزوما راسیونالیسم، ذهن و شعور خود را بر خرافات و اتفاقات غیرواقعی نمیسپارد و از مفهوم معجزه یک معنای طبیعی و دنیوی میسازد. چرا که اگر برفرض خدایی هم باشد، و معجزاتی هم خلق کرده باشد، اکنون چرا ساکت است؟ اگر در تاریخ دین دربرابر برخی از گناهان (در دین گناه انگاشته شده اند) معجزه ای صورت گرفته، اکنون چرا جنایات فزونی یافته و خبری از عدالت و معجزهگری نیست؟ سوالهای اینچنینی زیاد است و پاسخ عقلانی اندک.
باز هم نقلقول از #ژانژاکروسو: [ افراد سست اراده همیشه منتظر معجزه ها و رویداد های شگفت انگیزند اما افراد قوی، خود آفریننده معجزه ها و رویداد های شگفت انگیزند.] انسانِ ارادهمند، قدرت و اقتدار خود را نمیبازد و قوای خود را دربرابر ناتوانی و ایمان به معجزات تسلیم نمیسازد، لذا برای اینچنین انسان سستاراده، معجزات مانند شرمساری و تنبلی است و یک پاسخِ خیالی است.
ادامه دارد...
@Neyrang
معجزات
(
معجزات، افراد دیندار را قانع میکنند.
اگر خداوندِ مورد ستایش بتواند در قالب دینِ تاسیس شدهی خود، توجیه یا دلایلی برای ستایش شدن بیاورد، معجزات دلیل نهایی یا دلیلی محکم برای تأمین شدن روانه کردن انسان ها به سوی خود است. یعنی آن دین با نقلقول از گفتاورد های خدا، معجزات را نیز با قالب استطاعت خدا معرفی میکند تا انسان ها حیرت زده و شیفتهی این اتفاق متافیزیکی از جانب یک نیروی متافیزیکی شوند. یعنی انسان ها چیزی را که ندیدهاند و طبیعی نیست را مخلصانه میپذیرند. امّـا قوانین طبیعی چون پایه و اساس اتفاقات دنیوی هستند و با علوم تجربی و فیزیکی اثبات میشوند، معجزات الهی و فوقطبیعی را یک دروغ بیمعنا تلقی میکنند.
این جمله #توماسپین بیانگر مبحث مذکور است: [خارج شدن طبیعت از قوانین خود احتمال بیشتری دارد یا دروغ گفتن یک انسان؟ هیچوقت ندیده ایم که طبیعت بر خلاف قوانین خودش عمل کند اما میدانیم که در هر لحظه میلیون ها دروغ گفته می شود. این حقیقت نشان می دهد که معجزات دروغی بیش نیستند.] پس ابا کردنِ شخص خردورز از احادیث دینی برمبنای معجزات، باید بر شواهد حقیقیِ تاریخی تکیه کند. زیرا معجزات مسلماً نوعی تداخل بیرحمانه و بی ربط در قانون و سیروسلوک طبیعت و قوانین طبیعی است و معجزات یک بی نظمی مضحک در اتفاقات مداری-محوری جهان است.
ادیان مختلف مدعی چندین معجزه شده اند که اگر از نگاه پرسپکتیو یا افقدیداری بدان نگاه کنیم و هرمنوتیک معجزات را درک کنیم، تناقض این اتفاقات فراطبیعی را میفهمیم. زیرا هرمعجزه محصول اقتدار خدائی است که گویی با دیگر خدا در جدال و مجادله است و در ذیل معجزات به یک کشمکش بچگانه بین خدایان هر ادیان مبدل میشود و یا حتی معجزات ادیان استطاعت یکدیگر را خنثی میکنند. امّـا یک موضوع در بحث مبرهن است: باور به چندخدایی یا polytheism، مدتهاست که از منظر علم رد شده است و اگر اینباور نزد یک فرد خداپرست یا مونوتیسم نیز رد شود، خواه یا ناخواه باید ایمان به معجزات را رد کند چرا که هر ادیان و هر خدا چند معجزه دارد و اگر خدای ادیان دیگر را رد کند باید مبنا و مفهوم معجزه را نیز رد کند.
در غایت: فرد عقلگرا باورهای خود را معطوف به خواستههای طبیعی و ممکنالوجود میسازد و معجزات یک انحراف فکری است.
@Neyrang
(
2/2)معجزات، افراد دیندار را قانع میکنند.
اگر خداوندِ مورد ستایش بتواند در قالب دینِ تاسیس شدهی خود، توجیه یا دلایلی برای ستایش شدن بیاورد، معجزات دلیل نهایی یا دلیلی محکم برای تأمین شدن روانه کردن انسان ها به سوی خود است. یعنی آن دین با نقلقول از گفتاورد های خدا، معجزات را نیز با قالب استطاعت خدا معرفی میکند تا انسان ها حیرت زده و شیفتهی این اتفاق متافیزیکی از جانب یک نیروی متافیزیکی شوند. یعنی انسان ها چیزی را که ندیدهاند و طبیعی نیست را مخلصانه میپذیرند. امّـا قوانین طبیعی چون پایه و اساس اتفاقات دنیوی هستند و با علوم تجربی و فیزیکی اثبات میشوند، معجزات الهی و فوقطبیعی را یک دروغ بیمعنا تلقی میکنند.
این جمله #توماسپین بیانگر مبحث مذکور است: [خارج شدن طبیعت از قوانین خود احتمال بیشتری دارد یا دروغ گفتن یک انسان؟ هیچوقت ندیده ایم که طبیعت بر خلاف قوانین خودش عمل کند اما میدانیم که در هر لحظه میلیون ها دروغ گفته می شود. این حقیقت نشان می دهد که معجزات دروغی بیش نیستند.] پس ابا کردنِ شخص خردورز از احادیث دینی برمبنای معجزات، باید بر شواهد حقیقیِ تاریخی تکیه کند. زیرا معجزات مسلماً نوعی تداخل بیرحمانه و بی ربط در قانون و سیروسلوک طبیعت و قوانین طبیعی است و معجزات یک بی نظمی مضحک در اتفاقات مداری-محوری جهان است.
ادیان مختلف مدعی چندین معجزه شده اند که اگر از نگاه پرسپکتیو یا افقدیداری بدان نگاه کنیم و هرمنوتیک معجزات را درک کنیم، تناقض این اتفاقات فراطبیعی را میفهمیم. زیرا هرمعجزه محصول اقتدار خدائی است که گویی با دیگر خدا در جدال و مجادله است و در ذیل معجزات به یک کشمکش بچگانه بین خدایان هر ادیان مبدل میشود و یا حتی معجزات ادیان استطاعت یکدیگر را خنثی میکنند. امّـا یک موضوع در بحث مبرهن است: باور به چندخدایی یا polytheism، مدتهاست که از منظر علم رد شده است و اگر اینباور نزد یک فرد خداپرست یا مونوتیسم نیز رد شود، خواه یا ناخواه باید ایمان به معجزات را رد کند چرا که هر ادیان و هر خدا چند معجزه دارد و اگر خدای ادیان دیگر را رد کند باید مبنا و مفهوم معجزه را نیز رد کند.
در غایت: فرد عقلگرا باورهای خود را معطوف به خواستههای طبیعی و ممکنالوجود میسازد و معجزات یک انحراف فکری است.
@Neyrang
وقتی تصمیم میگیری یک احساس را به سرانجامی به نام ''ازدواج'' برسانی، اولین حرکت مفید این است که از خودت بپرسی آیا واقعاً باور داری که تا سنین پیری از سخن گفتن با این زن، لذت خواهی بُرد؟
سخن گفتن و نه ''همخوابگی''!
تمامی مسائل دیگر در ازدواج موقت و گذرا است. تا زمانی که دو نفر حرفی برای گفتن و گوشی برای شنیدن دارند، میشود به عمر ارتباطشان امید داشت.
-نیچه
@Neyrang
سخن گفتن و نه ''همخوابگی''!
تمامی مسائل دیگر در ازدواج موقت و گذرا است. تا زمانی که دو نفر حرفی برای گفتن و گوشی برای شنیدن دارند، میشود به عمر ارتباطشان امید داشت.
-نیچه
@Neyrang
▪️ادعا خواهم کرد که همهی زیبایی و علوّی که به اشیای واقعی و خیالی اعطا کرده ایم دارایی و فراورده انسان است. و این منصفانه ترین ستایش از اوست. انسان به عنوان شاعر ، به عنوان اندیشمند به عنوان خدا، به عنوان عشق، به عنوان قدرت: با چه گشاده دستیِ شاهانهای موهبت ها را در راه اشیاء حیف و میل کرده است. تا خود را بی برگ و نوا کند و به احساس بدبختی بکشاند.
خودشکنانه ترین عملِ انسان تاکنون این بوده است که بستاید و بپرستد و بداند چگونه از خویشتن پنهان کند که اوست که آفرید آنچه را ستود...
-نیچه
@Neyrang
خودشکنانه ترین عملِ انسان تاکنون این بوده است که بستاید و بپرستد و بداند چگونه از خویشتن پنهان کند که اوست که آفرید آنچه را ستود...
-نیچه
@Neyrang
پس هوایِ تازه کو؟ هوایِ تازه! باری، از دور و بَرِ این تیمارستانها و بیمارستانهایِ «فرهنگ» دور میباید شد!
-نیچه
@Neyrang
-نیچه
@Neyrang
شاید درست تر آن باشد که مقصوِد جهان را بدبختی خود بدانیم نه خوشبختی خود. زیرا انسان هرچه بیشتر رنج ببرد، غایت حقیقی زندگی زودتر حاصل میشود و هرچه خوشتر زندگی کند، هدف دورتر می رود.
سنکا می گوید : پس خیر شخصی خود را نگاه خواهی داشت آنگاه که ببینی که خوشبختان ناشادترینِ همگان هستند.
-شوپنهاور
@Neyrang
سنکا می گوید : پس خیر شخصی خود را نگاه خواهی داشت آنگاه که ببینی که خوشبختان ناشادترینِ همگان هستند.
-شوپنهاور
@Neyrang
▪️کِرمَکی که زیر گامهامان پایمال میشود، به خود میپیچد. این عین فرزانگی است؛ اما او دیگربار توانی بازمیجوید که خویشتن را دوباره پامال ببیند. در زبان اخلاقیون، به این کار «فروتنی» گویند.
-نیچه
@Neyrang
-نیچه
@Neyrang
■ انسان با خطاهایش تربیت شده است.
او در ابتدا خود را موجودی غیرکامل تصور میکرد؛ سپس صفاتی واهی به خود نسبت داد و بعد خود را در سلسله مراتب موجودات دارای مقامی کاذب میان حیوان و طبیعت انگاشت و در آخر او معیارهای ارزشی جدیدی را بیوقفه ابداع کرد و هر یک از آنها را تا مدتها ابدی و مطلق دانست.
در این مرحله هر غریزه و حالت انسانی به نوبه در مقام اول قرار میگرفت و با این ارزیابی ارتقا پیدا میکرد.
نادیده گرفتن تاثیر خطاهای این چهار مرحله به معنی حذف مفاهیم بشری، احساس انسانی و ستایش انسانی است.
-نیچه
@Neyrang
او در ابتدا خود را موجودی غیرکامل تصور میکرد؛ سپس صفاتی واهی به خود نسبت داد و بعد خود را در سلسله مراتب موجودات دارای مقامی کاذب میان حیوان و طبیعت انگاشت و در آخر او معیارهای ارزشی جدیدی را بیوقفه ابداع کرد و هر یک از آنها را تا مدتها ابدی و مطلق دانست.
در این مرحله هر غریزه و حالت انسانی به نوبه در مقام اول قرار میگرفت و با این ارزیابی ارتقا پیدا میکرد.
نادیده گرفتن تاثیر خطاهای این چهار مرحله به معنی حذف مفاهیم بشری، احساس انسانی و ستایش انسانی است.
-نیچه
@Neyrang
"بزرگترین عیب نادانی آن است که نادان بیآنکه از خوبی، زیبایی و دانش بهرهای داشته باشد، میپندارد که برای خویشتن کافی است.
از این رو به آنچه دارد خرسند است و نیازی به دانایی احساس نمیکند تا در طلب آن گامی بردارد."
-سقراط
@Neyrang
از این رو به آنچه دارد خرسند است و نیازی به دانایی احساس نمیکند تا در طلب آن گامی بردارد."
-سقراط
@Neyrang
▪️شناخت بشر
مهمترین گام در شناخت بشر این باور است که رفتار انسان، در کل، و در همهی جزئیات اصلیاش، تحت سیطرهی عقل یا تصمیماتی که میتواند با عقل بگیرد نیست. هیچ کس با آرزو کردن چنین و چنان نمیشود، هر چند از ته دل آرزو کند. اعمال او از شخصیت فطری و لایتغیر او ناشی میشوند و به نحوی بی واسطهتر و خاصتر توسط انگیزهها تعیین میشوند.
بنابراین رفتار انسان محصول ضروری شخصیت و انگیزه است.
در شخصیت به هیچ وجه محصول انتخاب و تأمل عقلانی نیست و از این رو در هر عملی کار عقل صرفاً این است که انگیزههایی به اراده عرضه کند. بعد به عنوان شاهد و ناظر صرف به جریانی که زندگی، بر اساس تأثیر انگیزه بر شخصیت معین، پیدا میکند می نگرد.
-شوپنهاور
@Neyrang
مهمترین گام در شناخت بشر این باور است که رفتار انسان، در کل، و در همهی جزئیات اصلیاش، تحت سیطرهی عقل یا تصمیماتی که میتواند با عقل بگیرد نیست. هیچ کس با آرزو کردن چنین و چنان نمیشود، هر چند از ته دل آرزو کند. اعمال او از شخصیت فطری و لایتغیر او ناشی میشوند و به نحوی بی واسطهتر و خاصتر توسط انگیزهها تعیین میشوند.
بنابراین رفتار انسان محصول ضروری شخصیت و انگیزه است.
در شخصیت به هیچ وجه محصول انتخاب و تأمل عقلانی نیست و از این رو در هر عملی کار عقل صرفاً این است که انگیزههایی به اراده عرضه کند. بعد به عنوان شاهد و ناظر صرف به جریانی که زندگی، بر اساس تأثیر انگیزه بر شخصیت معین، پیدا میکند می نگرد.
-شوپنهاور
@Neyrang
◾️فهم طبیعی میتواند جای تقریباً هر درجهای از تربیت عقلی را بگیرد، اما هیچ تربیتی نمی تواند جای فهم طبیعی را بگیرد. در میان تمامی طبقات اشخاصی را می یابیم با برتری عقلی، که هرگز هیچ گونه آموزشی ندیدهاند.
-شوپنهاور
@Neyrang
-شوپنهاور
@Neyrang
■ هرچه انسان با وضوح بیشتری بشناسد و هوشمندتر باشد, درد نیز بیشتر میشود. شخصی که در او نبوغ یافت شود بیش از همه رنج میبرد.
-شوپنهاور
@Neyrang
-شوپنهاور
@Neyrang
▪️آنان که خود را کارشناسان علوم الهی نامیده اند همیشه سد راه پیشرفت علم و دانش بوده اند. آنان که خود را پیامبر و روحانی و پیام خود را آسمانی می دانند همیشه با نیرو و توانشان از گسترش حقیقت جلوگیری کرده اند. این روحانیون هوادار مهربانی و معنویت، در عمل دانشمندان را زنده سوزانیده اند؛ آنان را به خاطر بیان حقیقت علمی به دادگاه و زندان کشانده اند؛ و در طول تاریخ همواره سبب آزار و اذیت هوادارن علم و معرفت بوده اند.
-برتراند راسل
#نبرد_دین_با_علم
@Neyrang
-برتراند راسل
#نبرد_دین_با_علم
@Neyrang
تمایز اصول فرایند یک دیالکتیک با یک مجادله
اصولاً بایستههای تشکل یک دیالکتیک منظم، و اصول فرایند پایداری و انسجام چارچوب الگوریتم یک دیالکتیک، مبتنی بر تاب آوردن طرفین در مناظره است.
معمولا دو شخص حین بحث، میبایست هم بتوانند شنیدهها و گفتههای یکدیگر را تاب بیاورند و به بوتهی هضمِ کلمات و جملات شنیدهشده بسپارند، و هم توانایی پذیرشِ حرف حق از منظر شخص مقابل در دیالکتیک مشخص را داشته باشند و بتوانند با نقص های گفتاری خود در بحث کنار بیایند.
معمولا بیشتر مواقع به دلیل اختلاف نظرهای موهوم، دو شخص متفقالقول میشوند تا باهم مناظره و بحث کنند و در این دیالکتیک عناوین مطرح شده یک طرف ترادف عقیده ست و طرف دیگر تضاد عقیده که اصولاً اگر عقلانیت طرفین منزلت والایی داشته باشد، دوجانب در نهایت به اتفاق نظر خواهند رسید.
زیرا در یک دیالکتیک دانستهها به اشتراک گذاشته میشوند، مهم است طرفین منطق و عقلانیت خود را جایگذار احساسات کنند و با فن نقادی و موشکافی نسبت به عقاید مطرح شده، اظهار نظر نمایند.
امّـا در یک مصاحبت که نام آن را دیالکتیک نمیتوان گذاشت، طرفین پیش از آغاز بحث، در خود و برای خود، سنگری از کلمات هجومی و نقادی کاذب و کورکوانه مهیا میکنند و آکنده میشوند از جملات و طرز عقیدهٔ بغایت نارسیستی و متعصب. حال شما فکر میکنید در هنگامهی آغازین بحث، منطق و شعور چه جایگاهی دارد؟ بالطبع این مشاجره ماحصلِ راهگشا و اثربخشی نخواهد داشت و قطعبهیقین فرجامِ این بحث به مخاصمه میرسد.
ارسطو در چنین مواقع میگوید: ''شعور یعنی پذیرش حرف حق؛ حتی اگر با آن مخالف باشی''
پس در بحثی که، طرفین منحصراً به قصد تحقیر دیگری، رسیدن به ارضای حس برتری و تکبر خویش وارد آن میشوند. منطق، استدلال و تعقل جایی در آن ندارد. در اینجا ما نسبت به بحث یک فرد خردمند با فرد ناآگاه صحبت نمیکنیم بلکه مقصود جملات فوق، مشاجره و بگومگوی دو فرد متعصب و متکبر است که تمایز این نزاع با دیالکتیک عقلانی کاملا مبرهن است و هیچ برهانی وجود ندارد که این دو مورد را در هم ادغام کنیم.
در عاقبت این مفاهیم، مفید است پیش از هر نوع گفتمان و گفتاورد، تابآوردن را بیاموزیم و در مسیر آن گام بگذاریم.
@Neyrang
اصولاً بایستههای تشکل یک دیالکتیک منظم، و اصول فرایند پایداری و انسجام چارچوب الگوریتم یک دیالکتیک، مبتنی بر تاب آوردن طرفین در مناظره است.
معمولا دو شخص حین بحث، میبایست هم بتوانند شنیدهها و گفتههای یکدیگر را تاب بیاورند و به بوتهی هضمِ کلمات و جملات شنیدهشده بسپارند، و هم توانایی پذیرشِ حرف حق از منظر شخص مقابل در دیالکتیک مشخص را داشته باشند و بتوانند با نقص های گفتاری خود در بحث کنار بیایند.
معمولا بیشتر مواقع به دلیل اختلاف نظرهای موهوم، دو شخص متفقالقول میشوند تا باهم مناظره و بحث کنند و در این دیالکتیک عناوین مطرح شده یک طرف ترادف عقیده ست و طرف دیگر تضاد عقیده که اصولاً اگر عقلانیت طرفین منزلت والایی داشته باشد، دوجانب در نهایت به اتفاق نظر خواهند رسید.
زیرا در یک دیالکتیک دانستهها به اشتراک گذاشته میشوند، مهم است طرفین منطق و عقلانیت خود را جایگذار احساسات کنند و با فن نقادی و موشکافی نسبت به عقاید مطرح شده، اظهار نظر نمایند.
امّـا در یک مصاحبت که نام آن را دیالکتیک نمیتوان گذاشت، طرفین پیش از آغاز بحث، در خود و برای خود، سنگری از کلمات هجومی و نقادی کاذب و کورکوانه مهیا میکنند و آکنده میشوند از جملات و طرز عقیدهٔ بغایت نارسیستی و متعصب. حال شما فکر میکنید در هنگامهی آغازین بحث، منطق و شعور چه جایگاهی دارد؟ بالطبع این مشاجره ماحصلِ راهگشا و اثربخشی نخواهد داشت و قطعبهیقین فرجامِ این بحث به مخاصمه میرسد.
ارسطو در چنین مواقع میگوید: ''شعور یعنی پذیرش حرف حق؛ حتی اگر با آن مخالف باشی''
پس در بحثی که، طرفین منحصراً به قصد تحقیر دیگری، رسیدن به ارضای حس برتری و تکبر خویش وارد آن میشوند. منطق، استدلال و تعقل جایی در آن ندارد. در اینجا ما نسبت به بحث یک فرد خردمند با فرد ناآگاه صحبت نمیکنیم بلکه مقصود جملات فوق، مشاجره و بگومگوی دو فرد متعصب و متکبر است که تمایز این نزاع با دیالکتیک عقلانی کاملا مبرهن است و هیچ برهانی وجود ندارد که این دو مورد را در هم ادغام کنیم.
در عاقبت این مفاهیم، مفید است پیش از هر نوع گفتمان و گفتاورد، تابآوردن را بیاموزیم و در مسیر آن گام بگذاریم.
@Neyrang
■ معنای تمامیِ فرهنگ، جز پروراندنِ جانوری خانگی و فرهیخته از درونِ جانورِ شکاریِ "انسان" نیست.
-فردریش نیچه / تبارشناسی اخلاق
@Neyrang
-فردریش نیچه / تبارشناسی اخلاق
@Neyrang
روح؟
(
در برخی عقایدِ هستیشناسی، پذیرش یک عقیده منفرد به مثابه قبول زنجیرهی پیوستهی آن عقیده است. عقیده پذیرش روح: شخص اگر بپذیرد در زندگی و در وجود انسانها، روحی وجود دارد و آن روح همراه جسم بشر است، میبایست خواسته یا ناخواسته تمام عقاید زنجیره ای متصل به عقیده پذیرش بُعد روحانی بشریت را بپذیرد! یعنی اگر انسان بپذیرد روحی در میان است، برای یک هدف و یک معنا آن روح درمیان عالم بشری گذاشته شده. یعنی اگر روحی باشد، بالطبع جهان آخرت و خدائی نیز هست، متافیزیک و چهبسا دوزخ نیز وجود خواهد داشت و حتی میتوان در برابر پذیرش دنیای موازی و تناسخهای انسانی نیز سر خم نمود. حال اساسی ترین سوال اینجا ست که: چرا برای پذیرش روح، لزوماً باید جریان های عقیدتی فوق را پذیرفت؟ زیرا طبق مفهومی که عرض شد، و با باور به اپیستمولوژی، روح با یک غرض و قصد خاصی بر وجود انسانها نهادینه شده است و هرگز نمیتوان منطق وجودی روح را به دیدهی انکار گرفت. چرا که اگر اینطور باشد و ماهیت روح در بُعد روحانی و درونی انسان، کاملاً مهمل و فاقد غایت باشد، پس فایده یا حداقل دلیل وجود او چیست؟ اگر یک قدرت فراتر روح را بر وجود عالمیان نهاده، استقرار روح میبایست با هدفی ایجاد و مستقر شود وگرنه آن نیروی فراتر صرفاً امری بیهوده انجام داده است.
برخی میگویند در وجود بشر روح وجود دارد و آن روح پس از مرگ و نابودی جسم انسان، از جسد فارغ میشود و در دنیایی معلق میشود! یعنی روحی که در زمان حیات بشری، وجود داشته و شاید کارهای مربوط به خود را انجام میداده، پس از مرگ جسم، فوراً دچار تغییر ماهیت و به سوی بی هدفی میرود! این باور صرفاً باوری احساسی و فاقد برهان عقلانی است و نمیتوان این باور و دلیل را یک عقیده عقلانی و صحیح برداشت کرد. زیرا همانطور که گفته شد، انگیزهٔ وجود روح در دنیای کنونی، نیازمند یک غایت قصوا و هدف معین است تا حجت وجودش ثابت گردد؛ پس اگر روح پس از مرگ جسم، به حالت آونگ در بیاید بهیکباره معنای خود را از دست میدهد و روحی که صرفاً در دنیای بشری و فقط در هنگام زیستنِ جسمیِ بشری وجود داشته باشد، حضور و عدم حضورش فرقی ندارد و اظهار عدم وجود روح، به صورت نظری عقلانی جلوه میشود. و تعلیق بی معنای روح در عالم پس از مرگ کاملا بی معنا ست و فقدان معنا فقدان قطعیت حضوری روح در تعدد عالم ها ست.
در غایت: تعلیق بیهدف، فقدان معنا است و فقدان معنا نیز به مثابه عدم وجود است.
@Neyrang
(
1/2)در برخی عقایدِ هستیشناسی، پذیرش یک عقیده منفرد به مثابه قبول زنجیرهی پیوستهی آن عقیده است. عقیده پذیرش روح: شخص اگر بپذیرد در زندگی و در وجود انسانها، روحی وجود دارد و آن روح همراه جسم بشر است، میبایست خواسته یا ناخواسته تمام عقاید زنجیره ای متصل به عقیده پذیرش بُعد روحانی بشریت را بپذیرد! یعنی اگر انسان بپذیرد روحی در میان است، برای یک هدف و یک معنا آن روح درمیان عالم بشری گذاشته شده. یعنی اگر روحی باشد، بالطبع جهان آخرت و خدائی نیز هست، متافیزیک و چهبسا دوزخ نیز وجود خواهد داشت و حتی میتوان در برابر پذیرش دنیای موازی و تناسخهای انسانی نیز سر خم نمود. حال اساسی ترین سوال اینجا ست که: چرا برای پذیرش روح، لزوماً باید جریان های عقیدتی فوق را پذیرفت؟ زیرا طبق مفهومی که عرض شد، و با باور به اپیستمولوژی، روح با یک غرض و قصد خاصی بر وجود انسانها نهادینه شده است و هرگز نمیتوان منطق وجودی روح را به دیدهی انکار گرفت. چرا که اگر اینطور باشد و ماهیت روح در بُعد روحانی و درونی انسان، کاملاً مهمل و فاقد غایت باشد، پس فایده یا حداقل دلیل وجود او چیست؟ اگر یک قدرت فراتر روح را بر وجود عالمیان نهاده، استقرار روح میبایست با هدفی ایجاد و مستقر شود وگرنه آن نیروی فراتر صرفاً امری بیهوده انجام داده است.
برخی میگویند در وجود بشر روح وجود دارد و آن روح پس از مرگ و نابودی جسم انسان، از جسد فارغ میشود و در دنیایی معلق میشود! یعنی روحی که در زمان حیات بشری، وجود داشته و شاید کارهای مربوط به خود را انجام میداده، پس از مرگ جسم، فوراً دچار تغییر ماهیت و به سوی بی هدفی میرود! این باور صرفاً باوری احساسی و فاقد برهان عقلانی است و نمیتوان این باور و دلیل را یک عقیده عقلانی و صحیح برداشت کرد. زیرا همانطور که گفته شد، انگیزهٔ وجود روح در دنیای کنونی، نیازمند یک غایت قصوا و هدف معین است تا حجت وجودش ثابت گردد؛ پس اگر روح پس از مرگ جسم، به حالت آونگ در بیاید بهیکباره معنای خود را از دست میدهد و روحی که صرفاً در دنیای بشری و فقط در هنگام زیستنِ جسمیِ بشری وجود داشته باشد، حضور و عدم حضورش فرقی ندارد و اظهار عدم وجود روح، به صورت نظری عقلانی جلوه میشود. و تعلیق بی معنای روح در عالم پس از مرگ کاملا بی معنا ست و فقدان معنا فقدان قطعیت حضوری روح در تعدد عالم ها ست.
در غایت: تعلیق بیهدف، فقدان معنا است و فقدان معنا نیز به مثابه عدم وجود است.
@Neyrang